فرنگ نوشت
9.52K subscribers
1.99K photos
948 videos
2 files
612 links
فرنگ نوشت در اینستاگرام:
instagram.com/farang_nevesht

در بله
ble.ir/Farang_nevesht

در ایتا
eitaa.com/farang_nevesht

در آی‌گپ
iGap.net/Farang_nevesht
Download Telegram
#فرنگ_نوشت
فروش خیار قلمی ایرانی (Persian Cucumbers)، تولید #کانادا؛
فروشگاه Trader Joe's؛ #شیکاگو، #آمریکا
خیارهای مرسوم در آمریکا در عکس بعدی قابل مشاهده است.
@farang_nevesht
فرنگ نوشت
#فرنگ_نوشت تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو #بخش #اول جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوست‌داشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی می‌خواند…
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #دوم
یا از علی جوان پاکستانی‌ای که هماهنگ‌کننده اکثر تجمعات مذهبی نیویورک است و ملت را جمع کرده غروب جمعه‌ای روبروی سفارت #نیجریه که داد بزنند «فری، فری زکزاکی؛ شیم شیم نایجریا» و آخرش بیانیه خوانده که تا زمانی که زکزاکی آزاد نشود این تجمع ادامه می‌یابد و حداقل تا ده هفته‌اش را اطلاع دارم که هفت هشت نفر را جمع کرده و دوباره غروب جمعه و سفارت نیجریه و «شیم شیم نایجریا». [و این تفاوتش از زمین است تا آسمان با این که برای یک هم‌وطن متولی کارهای مذهبی می‌خواهی برای روز قدس تبلیغ کند؛ زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید برایش دردسر ایجاد می‌کند و حوصله دردسر ندارد. و تو چه می‌دانی که #گرین_کارت چیست؟]
بس است یا باید باز هم بگویم از این نمونه‌ها که باعث شد وقتی که یکی از رفقا به من پیام داد که بیا کریسمس برویم #شیکاگو به همایش گروه مسلمانان خیلی زیاد تردید نکنم که آخر آدم عاقل توی سرمای زمستان به جای این که برود جای گرم می‌رود نزدیک مرز #کانادا و ته یخبندان؟ یا این که چطور ششصد دلار هزینهٔ ثبت‌نام همایش به علاوه هزینهٔ‌ رفت و آمد را بدهم.
من که مثل رفیقم کارمند رده‌بالای یک شرکت معتبر نیستم؛ حقوقم دانشجویی است. البته اولش کلنجار می‌روم که می‌شود رفت به همایشی که شهید چمران راهش انداخته بوده و هر سال در #لس_آنجلس برگزار می‌شود و لس‌آنجلس زمستانش عین بهار است و خوب هست و این جور چیزها. و او جواب قاطعی که اگر برویم لس‌آنجلس همه ایرانی هستند و تجربهٔ آنقدرها جدیدی نیست. پس شد که برویم شیکاگو. دودوتا چهارتایی کردم. دیگر می‌شود سر همه چیز را هم آورد با هزار دلار.
رفیقمان هم کارهای هماهنگی را به من می‌سپرد. چون می‌داند که من طوری مسائل را بهینه‌سازی می‌کنم که یک قران از آن ارزان‌تر نشود پیدا کرد. یک خودرو جادار کرایه می‌کنم برای هشت روز از دو ماه پیش‌تر. رفتنمان دو شب اتراق در هتل‌های بین‌راهی دارد و برگشتمان یک شب. خود همایش هم چهار روز به صورت فشرده از نماز صبح و دعای عهد است تا نماز عشا و ادعیه مختلف. و من که توی ذهنم انتظار دارم که یکی از سخنرانان در آن همایش برود پشت میکروفن و بگوید که در این هوای سرد که سگ را هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، خیلی ممنون که آمده‌اید و قدم‌رنجه فرموده‌اید. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه می‌افتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) می‌رسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفه‌مان کرده از بس می‌گوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج می‌رود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناخته‌ای؟ با اعتماد به نفس می‌گوییم که هر دومان سواره‌ایم و لذا پول بیمه نمی‌خواهیم.
می‌گوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چی‌چی خانم؟ هزینهٔ‌ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا مانده‌ایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخ‌های خودرو بترکاند؟ بی‌خیال این حرف‌ها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی می‌رانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانم‌ها هم کاری کرده‌اند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستوران‌ها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافی‌اش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنی‌ست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش می‌گویی عشقم این است که فعلاً‌ با سرعت ۶۵ برانم و خودش می‌راند و با دکمهٔ مثبت و منفی می‌توانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط می‌شود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کرده‌ام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق می‌کند با سخنرانی‌های تفسیر قرآن. با این رفیقمان که هم‌سفر می‌شوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی می‌گوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بی‌خیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم می‌گفتم. هوا و هواشناسی یاری‌مان می‌کند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر می‌بریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیش‌بینی وضع هوا» از مهی که می‌توانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقب‌عقب می‌رود و از کنار مزرعه‌ها و دشت‌ها می‌گذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام می‌شود، می‌رسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچه‌ای که جدا می‌کند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاه‌تر می‌شد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت می‌شود و ما خستگی‌مان را نشان صاحب هتل می‌دهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر می‌شویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان می‌کند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانه‌اش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: زندگی در نقاشی های ون‌گوگ؛
موسسه هنری #شیکاگو شرایطی را فراهم کرده تا علاقه مندان برای دقایقی زندگی در نقاشی های #ون_گوگ را تجربه کنند.
#تجاری_سازی_فرهنگ
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیت‌ترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگ‌ترین مسجد آمريكا را.
اولش می‌رویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیده‌ایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بی‌چتر می‌رویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبه‌راه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را می‌بیند با روی خوش خنده می‌کند و حالمان را می‌پرسد. سلامی و احوال‌پرسی‌ای و سال نو مبارکی و بعد راهی می‌شویم به سمت در. در را که باز می‌کنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمی‌گردیم سمت همان خانم نگهبان. می‌گوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوال‌پرسی می‌گفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته می‌شود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصله‌اش را دارد؟ می‌رویم سمت مسجد برای نماز. به‌به! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودی‌اند. وارد می‌شویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشم‌نواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاق‌هایی که لابد گذاشته‌اند برای کارهای فرهنگی.
چند عرب‌زبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی می‌داند و از نماز می‌پرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشویی‌اش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرم‌های ایرانی می‌اندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانه‌اش جدا و مهم‌تر از همه آنکه دستشویی‌هایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالب‌ترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقع‌بینی را می‌شود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمده‌ایم و نمی‌توانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومی‌ها و سومی‌ها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده می‌کنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلی‌ها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، می‌رسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگ‌تر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسه‌های کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتاب‌های #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتاب‌ها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمی‌دانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است،‌ اینجا دیگر شیرفهم می‌شوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم می‌رسد و خب، خانم‌ها می‌آیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ می‌کند و ما که تازه دوزاری‌مان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بی‌خیال شیرینی سفر می‌شویم و راه می‌افتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگ‌راه‌های پرشباهت به بزرگ‌راه‌های #تهران که نقبی می‌زنند در دل شهر و بعدش شاخه‌شاخه می‌شوند در گوشه و کنارش.
نزدیکی‌های شهر شیکاگو، رهیاب می‌گوید در اینجا مسیر چهارخطه می‌شود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت می‌کنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمی‌دهد. رفیقم داد می‌زند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده می‌ایستم. دوزاری‌ام افتاده که گیج زده‌ام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جاده‌ام و جایم امن است. می‌ایستم. به آینه‌ بغل نگاه می‌کنم. پر است از خودروهایی که با شتاب می‌آیند و راه نمی‌دهند. راهنما می‌زنم. کمی متمایل به جاده می‌شوم. صدای بوق بلند. وارد جاده می‌شوم.
خودم نفهمیده‌ام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتاده‌اند توی دیگ. همسفران می‌گویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز می‌کنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده می‌روم که یحتمل مقصر من بوده‌ام. دو خودروی شاسی‌بلند آینه به آینه شده‌اند و چندی بعدش بی‌آینه. از سرنشینان،‌ پسربچه‌ای ده‌ساله انگاری که ترسیده باشد، گریه می‌کند. می‌روم طرف‌شان. راننده یکی از تصادفی‌ها، خانمی #سفید‌_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. می‌گویم «متأسفم». می‌پرسد:‌ «#بیمه داری؟»
می‌گویم دارم. رفیقم مرا می‌کشد کنار. حالی‌ام می‌کند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
می‌گوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که می‌گویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را می‌کشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما می‌گیرد. احتمالاً از چینش شماره‌ها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه می‌کند. البته خودرو آمریکایی شاسی‌بلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنه‌اش نشان می‌دهد که اولین تجربه تصادفی‌اش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربه‌اش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل داده‌ایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقال‌فروش را. یادم می‌آید که کارت بیمه‌ام را نیاورده‌ام. سریع می‌روم اینترنت و شماره بیمه‌ام را می‌ستانم. وای بیمه. همین جوری‌اش کلی پیاده‌ام برای پرداخت بیمه.
فکرم می‌رود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز می‌رفتم و انگار نه انگار که این درخت‌های رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً‌ آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب می‌دانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکی‌شان که پایان‌نامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم می‌پرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، می‌گفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر می‌شود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتاب‌های تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقال‌فروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بی‌خواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمی‌گرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز می‌رفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقه‌ای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغ‌های بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را می‌کشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. می‌دانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
کم‌کم به #شیکاگو می‌رسیم. حتی در این روز تعطیل هم جای پارک‌ها پولی است. مرکز شهر در ساحل دریاچه #میشیگان است و زیبایی خاصی به بزرگ‌راه کنار ساحل داده. مثلاً فرض کنید،‌ بزرگ‌راه شهید #همت باشد و کنار خود #خلیج_فارس؛
چند دقیقه‌ای در این مسیر می‌گیجیم تا برسیم به نزدیکی پارک هزاره (Millennium) که وسط شهر است و چیزکی شبیه لوبیا دارد که بهش می‌گویند ابر (Cloud Gate) که از بس شفاف است حتی می‌توانی عکس معوج خودت را در آن ببینی. قدش اندازه یک خانهٔ بزرگ است و ملت تشنه عکس انداختن از این ابر نقره‌ای.
چند آمفی‌تئاتر سرباز و چند یادمان. دستشویی عمومی‌اش مثل دستشویی حرم امام رضا، پشت آمفی‌تئاتر روباز و در زیر زمین است. با چندین و چند دستشویی در امتداد راهرویی طولانی. آدم را یاد حرم می‌اندازد. بماند که این تعداد دستشویی از آمریکایی‌جماعت واقعاً بعید است. همین بس که غم بی‌دستشویی‌ای چه کرده با نیویورکی‌ها که اکثر قهوه‌خانه‌هایش دستشویی رمزی دارد.
کل بوستان مرکزی‌اش با آن مساحت زیاد دو دستشویی دارد یکی سرش و دیگری تهش. پس اگر فشارت گرفت، ممکن است یک ربع تا نیم ساعت پیاده طی کنی تا نزدیک‌ترین دستشویی. و البته همه‌ این‌ها یعنی که من کم ندیده‌ام سرپایی کار کردن همشهری‌های نیویورکی را در گوشه‌ای از خیابان و البته رویشان به دیوار و گلاب به رویتان.
داشتم از پارک هزاره می‌گفتم. این پارک بین آسمان‌خراش‌ها افتاده. و البته آسمان‌خراش‌ها به شهر نما داده‌اند. شیکاگو بی‌شباهت به #نیویورک نیست ولی نونوارتر است و تر و تمیزتر؛
برمی‌گردیم که برویم #دانشگاه_شیکاگو را ببینیم. این یکی دیگر در محله خلاف‌کارهای شهر است. رفیقمان مدتی در شیکاگو زیسته و خاطراتی دارد از این محله‌ مخوف. دانشگاهی که #اوباما استاد دانشکده حقوقش هست ولی در وسط فقر و خلاف دست و پا می‌زند و هفته‌ای نیست که صدای شلیک یا خبر قتل از آن محله نیاید؛ بماند که وقتی می‌گویم محله‌ خلاف یا فقیر، می‌توانید حدس بزنید که اکثر ساکنین چه‌ شکلی‌اند. خب،‌ این هم سهم این سیاه‌بختان است از سرزمین فرصت‌ها.
به دانشگاه شیکاگو می‌رسیم. دانشگاهی که فضایش بی‌شباهت به #دانشگاه_پرینستون نیست: ساختمان‌های قدیمی به سبک کهن، با حیاطی که محصور شده در مستطیلی ساختمان‌های هر گوشه‌اش؛ پر است پردیسش از کلیسا. انگاری که آمده باشی واتیکان #آمریکا.
در خیابان کنار پردیس اصلی هم موسسه فناوری تویوتاست که دانشگاهی کوچک است. دانشگاهی که با سرمایه تقدیمی شرکت #تویوتا درست شده و اسم تویوتا رویش مانده و البته کم‌کم دارد سری توی سرها پیدا می‌کند.
می‌رویم به سمت کلیسای اصلی دانشگاه. در صحن اصلی کلیسا دارند میکروفن‌ها را تنظیم می‌کنند. امشب قرار است شب عید باشد. از زیرزمین که دستشویی است صدای زنی می‌آید که از پژواک فضای بسته، حسن استفاده را کرده برای خواندن آن هم به سبک اپرا. و خدایی‌اش هم اگر بگویند که این بنده خدا خواننده حرفه‌ای اپراست، من یکی که به سادگی باورم می‌شود.
رفیقم مرا می‌کشاند به سمت سردر کلیسا که تابلوی یادمان تاسیس دانشگاه را در آن گذاشته‌اند. می‌گوید اگر این را برای هر ایرانی بخوانی، خیال می‌کند که مرامنامه تاسیس دانشگاه امام صادقی یا حوزه‌ای یا چیزی توی این مایه‌هاست. این تابلو را بگذارید خیلی دم‌دستی ترجمه کنم برایتان:
«نمازخانه یادمان راکفلر
موسس دانشگاه شیکاگو، جان د. راکفلر (John D. Rockefeller)، در 13 دسامبر 1910 تدارک ساخت این نمازخانه را داده است و بنابراین هدفش را این گونه تعریف نموده:
از آنجایی که روح دین باید در دانشگاه نفوذ کند و اختیارش را در دست گیرد، بنابراین این ساختمان که نماینده دین است باید ویژگی غالب و مرکزی گروه دانشگاه باشد.
بنابراین اعلام خواهد شد که دانشگاه در حالت آرمانی‌اش باید مغلوب روح دیانت باشد و دانشکده‌هایش باید ملهم از احساسات دینی و کارش بر اساس رهنمودهای غایی دین باشد.»
کم مانده، آخرش بنویسند «والسلام علی من التبع الهدی، الحقیر یحیی راکفلر».
بنده خدا چه فکر می‌کرده، چه شده. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سازه دروازه ابر (Cloud Gate) در پارک میلینیوم (Millennium)؛
#شیکاگو #آمریکا 🇺🇸

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
سازه دروازه ابر (Cloud Gate) در پارک میلینیوم (Millennium)؛
#شیکاگو #آمریکا 🇺🇸

@Farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: سازه دروازه ابر (Cloud Gate) در پارک میلینیوم (Millennium)؛
#شیکاگو #آمریکا 🇺🇸

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
🔹نشسته ام در اتوبوس مسیر #شیکاگو به #میشیگان؛ مسیری حدوداً پنج ساعته با توقف هایش در شهرهای بین راه...
ابتدای مسیر، #ترافیک عصرگاهی شهر شیکاگو که هیچ کم از #تهران ندارد حرکت را شدیدا کند می کند. مسیر بزرگراه‌ها بسته است و تا خروج از شهر 45 دقیقه ای زمان می برد.
🔹جوانی با تیپ معمول جوان‌های آمریکایی سمت چپ ما در ردیف کنار راهرو نشسته است و مشغول خواندن کتابی نسبتا قطور است؛ تک پوشی ساده، موهای زرد و عضلات و بازوان برجسته...
🔹#اتوبوس درحال عبور از میان ترافیک است و من مشغول عکس گرفتن از پل ها و ساختمان‌ها؛ بیشترین چیزی که ذهنم را مشغول کرده پوسیدگی فولاد پل های اتوبانی است. از پیچ و مهره های خورده شده و تیر فولادی عرشه پل ها که زنگ زده است و نیازمند سندبلاست و رنگ آمیزی برای جلوگیری از ادامه خوردگی.
🔹بیشترین چیزی که می فهمم اینکه پولی لابد نیست برای نجات دادن اینها وگرنه مدیریت شهری که نباید بگذارد مستحدثات و زیربناها چنین آسیب ببیند.
از شیکاگو خارج می شویم و پسرک همچنان سر در کتاب دارد.
🔹در لپتاپ مشغول مرتب کردن عکس‌ها و تصاویر بر اساس شماره اتوبان ها می شوم. تا که تصویرِ هر پل را با موقعیت جغرافیایی واقعی اش در شهر متناظر کنم. سرم را که بالا می آورم می‌بینم از پنج ساعتِ مسیر، سه ساعتش گذشته! عبور زمان را نفهمیدم.
🔹نگاهی به اطراف و مسیر می کنم؛ جوان همچنان مشغول مطالعه همان کتاب است. با موبایل مشغول نوشتن بخشی از گزارش بازدید از یک پروژه ساختمانی می شوم تا باقیمانده زمان بگذرد. به #گرندرپیدز (Grand Rapids) می رسیم و بخشی از مسافران پیاده می شوند.
🔹تاریک شده و دیگر خیلی راهی نمانده و حوصله ای هم برای کار دیگری نیست... ولی می بینم جوان همچنان بی وقفه مشغول خواندن کتاب است زیرِ نور چراغک سقف اتوبوس!
🔹سر صحبت را باز می کنم. حال و احوالی و گفتگویی از این سو آن سو. همچون بسیاری موارد دیگر، برخلاف چهره درهم و ظاهر مستحکم گرفته آمریکایی، در کلام گرم می گیرد. دانشجوی ارشد مهندسی شیمی دانشگاه خودمان است.
می پرسم: کتاب چیست؟ کتاب را نشان می دهد، مرتبط با رشته اش؛ می گوید با خودم قرار گذشته ام که موبایل وقتم را نابود نکند. تا حد ممکن با کتاب می گذرانم. موبایل وقت های اینچنین را می کُشد.
#آمریکا 🇺🇸 @solseghalam
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: آزاد شدن افراد بازداشت شده در فرودگاه #شیکاگو
#آمریکا 🇺🇸

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»

🔹می‌رسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که می‌شویم اولین اتفاق متفاوت رقم می‌خورد! چرا اینجا همه خانم‌ها محجبه‌اند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بی‌حجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهره‌های آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیم‌شان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...

🔹اول بسم‌الله کلید اتاقمان را تحویل می‌گیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس می‌دهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانی‌ها چادر سیاه سر کرده‌اند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش‌ غلیظ عربی؛ توضیح برای آن‌ها که نمی‌دانند بسیاری از عرب‌های محجبه آن‌طوری آرایش می‌کنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را می‌گیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنران‌ها. برنامه‌ها با نماز صبح و دعای عهد شروع می‌شود و تا آخر شب با برنامه‌های متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بی‌خبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری،‌ مضطرب می‌شود و پلیس خبر می‌کند و #پلیس سر می‌رسد و می‌گوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کرده‌ای؟

🔹بسم‌الله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالن‌های سخنرانی باز می‌شود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پرده‌ای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری می‌خواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشسته‌ام، هی می‌آیند و می‌پرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی می‌کنند ادامه سؤال را...

🔹بعد از نماز موقع شام سر می‌رسد. یکی دیگر از سالن‌های هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشته‌اند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلی‌ها هنوز نیامده‌اند، خبر از صف‌های طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانم‌ها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم می‌شوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانم‌ها می‌نشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانم‌های مسن‌تر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارف‌هایی که مثلاً می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع می‌دهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بی‌تعارفی نشان می‌دهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانی‌اند و اقلیت از دیگر ملیت‌ها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA


@Farang_nevesht
🔹خسته کردند ما را این چند روزه، از بس هربار رادیو را روشن کردی، از جان مک‌کین و میراثش برای ارتش آمریکا گفتند‌.‌
📸 t.iss.one/Farang_media/38

🔸سر هر چهارراه که می‌ایستی یک کهنه سرباز بی‌خانمان نشسته، میراث زنده را دریابید.

🔸‏تازه #شیکاگو زمستان‌های سرد داره، بروند کالیفرنیا و فلوریدا کهنه‌سربازان بی‌خانمان همه اونجا هستند.
#آمریکا 🇺🇸


@Farang_nevesht
__

🔸روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت

t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹توزیع غذای نذری بین بی‌خانمان‌های شهر #شیکاگو

🔺Who is Hussain?
#آمریکا 🇺🇸


@Farang_nevesht