#فرنگ_نوشت
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه میافتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) میرسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفهمان کرده از بس میگوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج میرود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناختهای؟ با اعتماد به نفس میگوییم که هر دومان سوارهایم و لذا پول بیمه نمیخواهیم.
میگوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چیچی خانم؟ هزینهٔ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا ماندهایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخهای خودرو بترکاند؟ بیخیال این حرفها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی میرانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانمها هم کاری کردهاند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستورانها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافیاش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنیست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش میگویی عشقم این است که فعلاً با سرعت ۶۵ برانم و خودش میراند و با دکمهٔ مثبت و منفی میتوانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط میشود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کردهام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق میکند با سخنرانیهای تفسیر قرآن. با این رفیقمان که همسفر میشوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی میگوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بیخیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم میگفتم. هوا و هواشناسی یاریمان میکند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر میبریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیشبینی وضع هوا» از مهی که میتوانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقبعقب میرود و از کنار مزرعهها و دشتها میگذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام میشود، میرسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچهای که جدا میکند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاهتر میشد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت میشود و ما خستگیمان را نشان صاحب هتل میدهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر میشویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان میکند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانهاش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه میافتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) میرسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفهمان کرده از بس میگوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج میرود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناختهای؟ با اعتماد به نفس میگوییم که هر دومان سوارهایم و لذا پول بیمه نمیخواهیم.
میگوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چیچی خانم؟ هزینهٔ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا ماندهایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخهای خودرو بترکاند؟ بیخیال این حرفها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی میرانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانمها هم کاری کردهاند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستورانها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافیاش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنیست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش میگویی عشقم این است که فعلاً با سرعت ۶۵ برانم و خودش میراند و با دکمهٔ مثبت و منفی میتوانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط میشود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کردهام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق میکند با سخنرانیهای تفسیر قرآن. با این رفیقمان که همسفر میشوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی میگوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بیخیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم میگفتم. هوا و هواشناسی یاریمان میکند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر میبریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیشبینی وضع هوا» از مهی که میتوانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقبعقب میرود و از کنار مزرعهها و دشتها میگذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام میشود، میرسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچهای که جدا میکند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاهتر میشد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت میشود و ما خستگیمان را نشان صاحب هتل میدهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر میشویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان میکند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانهاش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥دختر دانشجویی که در #دانشگاه تمپل فیلادلفیا در ایالت #پنسیلوانیا در حال بافتن بافتنی است.
#آمریکا 🇺🇸 @K1inUSA
@Farang_nevesht
#آمریکا 🇺🇸 @K1inUSA
@Farang_nevesht