@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
دوست گوگلی نیویورکیمان تماس گرفت و گفت با هم برویم دعای کمیل #دانشگاه_استنفورد. قصه این است که Google برای یکی از همایشهای بینالمللی، کارمندان نیویورکیاش را دعوت کرده و همه خرجشان را میدهد از محل اسکان تا کرایه خودرو. ما که میگوییم چه بهتر... هم فال است و هم تماشا. [آن زمان در شهری در نزدیکی استفورد زندگی می کردیم]
با خودروی کرایهای به جاده میزنیم. اولین سؤال: چرا آزادراههای اینجا اینقدر تاریک است؟ تنها روشنایی، نورِ خودروها است و بس! توضیح آن که از نظر اقتصادی نمیصرفد که مثل جاده تهران-قم چهلچراغ کنند مسیر را و خود رانندهها دندشان نرم و چشمشان بینا، حواسشان باید به جاده باشد.
به یکی از ساختمانهای قدکوتاه استنفورد میرسیم و میرویم طبقه دوم. دعا هنوز شروع نشده... سلام و احوالپرسیها طوری است که آدم گمان میبرد صد سالی اینجا رفت و آمد داشته... دعا را دو سه تا از دانشجوها میخوانند. کنارم جوانی لاغر و ریشو مینشیند و سلام میکند و من هم به او سلام میکنم. دعا که تمام میشود میفهمم این جوان اصلاً فارسی نمیفهمد که من بعد از سلام از خودش و احوالش و خانواده و هزار چیز پرسیدم و او هم فقط سر تکان داده! اصالتش از یک طرف به #اوگاندا میرسد و از طرفی دیگر به #تانزانیا؛ ولی #هند زندگی کرده و این اواخر #کانادا بوده... اسمش علیرضا است و خوش دارد با بچهایرانیهای شیعه بپرد. یکی دیگرشان از پدر ایرانی و مادر مسلمانشده اهل #مکزیک است و یکی دیگر از #پاکستان که فارسی را نه مثل بلبل ولی مثل خودش صحبت میکند. مابقی هم که ایرانیاند. ده پانزده نفری هستیم...
روز شنبه هم دوستمان برنامه میچیند برای دید و بازدید با دوستان قدیمیاش و ما را هم دعوت میکند به یک بوستان. خودروها و افراد به تناسب تقسیم میشوند و ما هم نصیب زوجی میشویم که هر دو از از #دانشگاه_ایلینوی برای کارآموزی به #گوگل آمدهاند. به بوستان که میرسیم تنها یکی از آن دعای کمیلیها هستند و بقیه جدیدند. خلاصه که رسماً شبیه به ایران است: سه گروهند ایرانیها؛ گروه اولشان را که در دعای کمیل دیدیم و گروه دومشان که اینجایند و گروه سومی که در هر کوچه و خیابانی میشود پیدایشان کرد: لهجه تهرانی و تیپ نصفه و نیمه آمریکایی...
یک روز دیگر هم مهمان یکی از ایرانیهای استخوانترکانده هستیم برای زیارت جامعه و البته شام. خانهای ویلایی در #سن_خوزه (San Jose)؛ البته برای ما ویلا است و برای آنها خانه؛ خانهای که داخلش حس نمیکنیم خارج از وطنیم، شاید به خاطر فرش و حجاب خانمها و جدا بودن مهمانهای خانم و آقا. مهمانها از جنس همان دعای کمیلیها هستند. آقای مسنی در حال خواندن دعا است و نماز که تمام میشود، همه ردیف مینشینیم روی فرشهای ایرانی خانه، به جز پیرمردی که از کهولت روی صندلی نشسته. روحانیای وارد میشود با عمامه سیاه و قدی متوسط... فارسی روحانی بینقص است ولی هر چه تلاش میکنم نمیتوانم بفهمم لهجهاش کجایی است. بعداً کاشف به عمل میآید که مرد مسن استاد دانشکده برق استنفورد است و آن روحانی هم اهل #پاکستان و امام جماعت مسجد اسلامی سنخوزه یا همان سبا Shia Association of the Bay Area) SABA) است.
برای دعای کمیل هفته بعد یکی از گوگلیهای استنفورد ما را میرساند به همان مسجد. بعد از دعا و قبل از نماز، دو جوان که چهرهشان به آمریکاییها نمیخورد ولی از لهجهشان پیداست که آمریکایی هستند، سخنرانی همراه با تصاویر حاضر کردهاند از زندگی #امام_خمینی... در و دیوار مسجد هم عکس امام زده شده؛ در مورد کرامات معنوی امام تا هوشمندی سیاسیاش و از همه چیز حتی نوع برخورد با همسرش صحبت میکنند.
برخلاف مسجد #نیویورک، اینجا مسجد ایرانیان نیست و مسجد #شیعیان است، از #لبنان، #عراق و #بحرین و البته بیشتر پاکستانی و ایرانی. ذهنم میرود به این سمت که چرا باید یک جوان بیست و چند ساله این طوری با عشق در مورد کسی صحبت کند که حتی هیچ پیوند وطنی با او ندارد.
همین فکرها را آدم بکند تهش این میشود که غذا گیرش نیاید و همان تهمانده غذا هم آن قدر تند باشد که آتش به جان آدم شود. گرچه بقیه چنین حسی را ندارند و میخندند به من که معلوم است تازهکارم و هنوز غذای پاکستانیها را تاب نمیآورم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
دوست گوگلی نیویورکیمان تماس گرفت و گفت با هم برویم دعای کمیل #دانشگاه_استنفورد. قصه این است که Google برای یکی از همایشهای بینالمللی، کارمندان نیویورکیاش را دعوت کرده و همه خرجشان را میدهد از محل اسکان تا کرایه خودرو. ما که میگوییم چه بهتر... هم فال است و هم تماشا. [آن زمان در شهری در نزدیکی استفورد زندگی می کردیم]
با خودروی کرایهای به جاده میزنیم. اولین سؤال: چرا آزادراههای اینجا اینقدر تاریک است؟ تنها روشنایی، نورِ خودروها است و بس! توضیح آن که از نظر اقتصادی نمیصرفد که مثل جاده تهران-قم چهلچراغ کنند مسیر را و خود رانندهها دندشان نرم و چشمشان بینا، حواسشان باید به جاده باشد.
به یکی از ساختمانهای قدکوتاه استنفورد میرسیم و میرویم طبقه دوم. دعا هنوز شروع نشده... سلام و احوالپرسیها طوری است که آدم گمان میبرد صد سالی اینجا رفت و آمد داشته... دعا را دو سه تا از دانشجوها میخوانند. کنارم جوانی لاغر و ریشو مینشیند و سلام میکند و من هم به او سلام میکنم. دعا که تمام میشود میفهمم این جوان اصلاً فارسی نمیفهمد که من بعد از سلام از خودش و احوالش و خانواده و هزار چیز پرسیدم و او هم فقط سر تکان داده! اصالتش از یک طرف به #اوگاندا میرسد و از طرفی دیگر به #تانزانیا؛ ولی #هند زندگی کرده و این اواخر #کانادا بوده... اسمش علیرضا است و خوش دارد با بچهایرانیهای شیعه بپرد. یکی دیگرشان از پدر ایرانی و مادر مسلمانشده اهل #مکزیک است و یکی دیگر از #پاکستان که فارسی را نه مثل بلبل ولی مثل خودش صحبت میکند. مابقی هم که ایرانیاند. ده پانزده نفری هستیم...
روز شنبه هم دوستمان برنامه میچیند برای دید و بازدید با دوستان قدیمیاش و ما را هم دعوت میکند به یک بوستان. خودروها و افراد به تناسب تقسیم میشوند و ما هم نصیب زوجی میشویم که هر دو از از #دانشگاه_ایلینوی برای کارآموزی به #گوگل آمدهاند. به بوستان که میرسیم تنها یکی از آن دعای کمیلیها هستند و بقیه جدیدند. خلاصه که رسماً شبیه به ایران است: سه گروهند ایرانیها؛ گروه اولشان را که در دعای کمیل دیدیم و گروه دومشان که اینجایند و گروه سومی که در هر کوچه و خیابانی میشود پیدایشان کرد: لهجه تهرانی و تیپ نصفه و نیمه آمریکایی...
یک روز دیگر هم مهمان یکی از ایرانیهای استخوانترکانده هستیم برای زیارت جامعه و البته شام. خانهای ویلایی در #سن_خوزه (San Jose)؛ البته برای ما ویلا است و برای آنها خانه؛ خانهای که داخلش حس نمیکنیم خارج از وطنیم، شاید به خاطر فرش و حجاب خانمها و جدا بودن مهمانهای خانم و آقا. مهمانها از جنس همان دعای کمیلیها هستند. آقای مسنی در حال خواندن دعا است و نماز که تمام میشود، همه ردیف مینشینیم روی فرشهای ایرانی خانه، به جز پیرمردی که از کهولت روی صندلی نشسته. روحانیای وارد میشود با عمامه سیاه و قدی متوسط... فارسی روحانی بینقص است ولی هر چه تلاش میکنم نمیتوانم بفهمم لهجهاش کجایی است. بعداً کاشف به عمل میآید که مرد مسن استاد دانشکده برق استنفورد است و آن روحانی هم اهل #پاکستان و امام جماعت مسجد اسلامی سنخوزه یا همان سبا Shia Association of the Bay Area) SABA) است.
برای دعای کمیل هفته بعد یکی از گوگلیهای استنفورد ما را میرساند به همان مسجد. بعد از دعا و قبل از نماز، دو جوان که چهرهشان به آمریکاییها نمیخورد ولی از لهجهشان پیداست که آمریکایی هستند، سخنرانی همراه با تصاویر حاضر کردهاند از زندگی #امام_خمینی... در و دیوار مسجد هم عکس امام زده شده؛ در مورد کرامات معنوی امام تا هوشمندی سیاسیاش و از همه چیز حتی نوع برخورد با همسرش صحبت میکنند.
برخلاف مسجد #نیویورک، اینجا مسجد ایرانیان نیست و مسجد #شیعیان است، از #لبنان، #عراق و #بحرین و البته بیشتر پاکستانی و ایرانی. ذهنم میرود به این سمت که چرا باید یک جوان بیست و چند ساله این طوری با عشق در مورد کسی صحبت کند که حتی هیچ پیوند وطنی با او ندارد.
همین فکرها را آدم بکند تهش این میشود که غذا گیرش نیاید و همان تهمانده غذا هم آن قدر تند باشد که آتش به جان آدم شود. گرچه بقیه چنین حسی را ندارند و میخندند به من که معلوم است تازهکارم و هنوز غذای پاکستانیها را تاب نمیآورم.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
گفتن "ان شاءالله" مسافر هواپیمای آمریکایی را به دردسر انداخت
یک دانشجو در #آمریکا پس از آنکه تلفنی در هواپیمای مسافربری به زبان عربی صحبت کرد، مجبور به ترک هواپیما شد.
مخزومی، این دانشجوی #دانشگاه_برکلی در #کالیفرنیا که از #عراق به آمریکا پناهنده شده بود، کمتر از دو هفته پیش، از پرواز شرکت هواپیمایی ساوت وست (Southwest Airlines) در #لس_آنجلس به بیرون هواپیما منتقل شد. این پرواز به #اوکلند، در شمال کالیفرنیا می رفت.
به گزارش روزنامه نیویورک تایمز، یک مسافر دیگر از صحبت این دانشجو به زبان عربی، ابراز نگرانی کرده بود.
گفته شده، یک زن مسافر که در صندلی جلو نشسته بود، پس از این که آقای مخزومی گفت "ان شاءالله" برگشت و او را با نگرانی نگاه کرد، و سپس با مهمانداران هواپیما صحبت کرد.
بر اساس این گزارش، آقای مخزومی به عموی خود در بغداد تلفن کرده بود تا درباره رویدادی که وی در آن حضور داشت و #بان_کی_مون دبیرکل #سازمان_ملل_متحد در آن سخنرانی کرد، صحبت کند.
___________
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
گفتن "ان شاءالله" مسافر هواپیمای آمریکایی را به دردسر انداخت
یک دانشجو در #آمریکا پس از آنکه تلفنی در هواپیمای مسافربری به زبان عربی صحبت کرد، مجبور به ترک هواپیما شد.
مخزومی، این دانشجوی #دانشگاه_برکلی در #کالیفرنیا که از #عراق به آمریکا پناهنده شده بود، کمتر از دو هفته پیش، از پرواز شرکت هواپیمایی ساوت وست (Southwest Airlines) در #لس_آنجلس به بیرون هواپیما منتقل شد. این پرواز به #اوکلند، در شمال کالیفرنیا می رفت.
به گزارش روزنامه نیویورک تایمز، یک مسافر دیگر از صحبت این دانشجو به زبان عربی، ابراز نگرانی کرده بود.
گفته شده، یک زن مسافر که در صندلی جلو نشسته بود، پس از این که آقای مخزومی گفت "ان شاءالله" برگشت و او را با نگرانی نگاه کرد، و سپس با مهمانداران هواپیما صحبت کرد.
بر اساس این گزارش، آقای مخزومی به عموی خود در بغداد تلفن کرده بود تا درباره رویدادی که وی در آن حضور داشت و #بان_کی_مون دبیرکل #سازمان_ملل_متحد در آن سخنرانی کرد، صحبت کند.
___________
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
2 عراقی که پس از رسیدن به #نیویورک در فرودگاه #جان_اف_کندی (JFK) بازداشت شدند از نیروهای کمککننده ارتش ایالات متحده در #عراق بودهاند.
#آمریکا 🇺🇸 yon.ir/R51V
@Farang_nevesht
2 عراقی که پس از رسیدن به #نیویورک در فرودگاه #جان_اف_کندی (JFK) بازداشت شدند از نیروهای کمککننده ارتش ایالات متحده در #عراق بودهاند.
#آمریکا 🇺🇸 yon.ir/R51V
@Farang_nevesht
The Independent
Iraqi refugee targeted for helping US military detained at JFK airport due to Donald Trump immigration ban
Two Iraqi refugees who were detained at New York’s JFK Airport as a result of Donald Trump's immigration ban, had spent the last decade working to help America in Iraq. As news emerged that the
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»
🔹میرسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که میشویم اولین اتفاق متفاوت رقم میخورد! چرا اینجا همه خانمها محجبهاند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بیحجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهرههای آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیمشان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...
🔹اول بسمالله کلید اتاقمان را تحویل میگیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس میدهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانیها چادر سیاه سر کردهاند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش غلیظ عربی؛ توضیح برای آنها که نمیدانند بسیاری از عربهای محجبه آنطوری آرایش میکنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را میگیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنرانها. برنامهها با نماز صبح و دعای عهد شروع میشود و تا آخر شب با برنامههای متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بیخبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری، مضطرب میشود و پلیس خبر میکند و #پلیس سر میرسد و میگوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کردهای؟
🔹بسمالله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالنهای سخنرانی باز میشود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پردهای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری میخواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشستهام، هی میآیند و میپرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی میکنند ادامه سؤال را...
🔹بعد از نماز موقع شام سر میرسد. یکی دیگر از سالنهای هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشتهاند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلیها هنوز نیامدهاند، خبر از صفهای طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانمها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم میشوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانمها مینشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانمهای مسنتر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارفهایی که مثلاً میخواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع میدهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بیتعارفی نشان میدهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانیاند و اقلیت از دیگر ملیتها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»
🔹میرسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که میشویم اولین اتفاق متفاوت رقم میخورد! چرا اینجا همه خانمها محجبهاند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بیحجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهرههای آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیمشان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...
🔹اول بسمالله کلید اتاقمان را تحویل میگیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس میدهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانیها چادر سیاه سر کردهاند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش غلیظ عربی؛ توضیح برای آنها که نمیدانند بسیاری از عربهای محجبه آنطوری آرایش میکنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را میگیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنرانها. برنامهها با نماز صبح و دعای عهد شروع میشود و تا آخر شب با برنامههای متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بیخبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری، مضطرب میشود و پلیس خبر میکند و #پلیس سر میرسد و میگوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کردهای؟
🔹بسمالله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالنهای سخنرانی باز میشود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پردهای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری میخواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشستهام، هی میآیند و میپرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی میکنند ادامه سؤال را...
🔹بعد از نماز موقع شام سر میرسد. یکی دیگر از سالنهای هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشتهاند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلیها هنوز نیامدهاند، خبر از صفهای طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانمها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم میشوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانمها مینشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانمهای مسنتر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارفهایی که مثلاً میخواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع میدهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بیتعارفی نشان میدهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانیاند و اقلیت از دیگر ملیتها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht