#فرنگ_نوشت
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه میافتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) میرسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفهمان کرده از بس میگوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج میرود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناختهای؟ با اعتماد به نفس میگوییم که هر دومان سوارهایم و لذا پول بیمه نمیخواهیم.
میگوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چیچی خانم؟ هزینهٔ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا ماندهایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخهای خودرو بترکاند؟ بیخیال این حرفها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی میرانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانمها هم کاری کردهاند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستورانها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافیاش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنیست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش میگویی عشقم این است که فعلاً با سرعت ۶۵ برانم و خودش میراند و با دکمهٔ مثبت و منفی میتوانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط میشود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کردهام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق میکند با سخنرانیهای تفسیر قرآن. با این رفیقمان که همسفر میشوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی میگوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بیخیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم میگفتم. هوا و هواشناسی یاریمان میکند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر میبریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیشبینی وضع هوا» از مهی که میتوانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقبعقب میرود و از کنار مزرعهها و دشتها میگذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام میشود، میرسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچهای که جدا میکند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاهتر میشد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت میشود و ما خستگیمان را نشان صاحب هتل میدهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر میشویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان میکند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانهاش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه میافتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) میرسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفهمان کرده از بس میگوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج میرود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناختهای؟ با اعتماد به نفس میگوییم که هر دومان سوارهایم و لذا پول بیمه نمیخواهیم.
میگوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چیچی خانم؟ هزینهٔ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا ماندهایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخهای خودرو بترکاند؟ بیخیال این حرفها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی میرانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانمها هم کاری کردهاند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستورانها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافیاش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنیست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش میگویی عشقم این است که فعلاً با سرعت ۶۵ برانم و خودش میراند و با دکمهٔ مثبت و منفی میتوانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط میشود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کردهام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق میکند با سخنرانیهای تفسیر قرآن. با این رفیقمان که همسفر میشوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی میگوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بیخیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم میگفتم. هوا و هواشناسی یاریمان میکند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر میبریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیشبینی وضع هوا» از مهی که میتوانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقبعقب میرود و از کنار مزرعهها و دشتها میگذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام میشود، میرسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچهای که جدا میکند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاهتر میشد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت میشود و ما خستگیمان را نشان صاحب هتل میدهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر میشویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان میکند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانهاش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببينيد: راهپيمايی اربعين عزاداران حسینی در شهر #دیربورن (Dearborn)
ايالت #ميشيگان #آمريكا
@Farang_nevesht
ببينيد: راهپيمايی اربعين عزاداران حسینی در شهر #دیربورن (Dearborn)
ايالت #ميشيگان #آمريكا
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
🔹عین بچه آدم سرمان را پایین میاندازیم تا همبرگر حلالمان را برداریم و برویم داخل سالنی که میزچینی شده است برای غذاخوری این چند روز. همان اول خوردن هستیم که سه جوان با غذاهایشان میآیند طرفمان. میپرسند ایرانی هستیم؟ میگوییم بله؛ بعد میگویند کجای ایران؟ رفیقم میگوید #تهران. من میگویم جایی را که من اهلش هستم شما نمیشناسید. با اعتماد به نفس میگویند تو کاریت نباشد؛ بگو ما بلدیم. کجایی هستی؟ #شیراز؟ #اصفهان؟ #اهواز؟ #تبریز؟ میگویم #چالوس. یعنی کجا؟ میگویم #دریای_خزر. دریای خزر دقیقاً کجا بود؟ توی دلم میگویم شما که #ایران را بلد نیستید، دیگر چه کار دارید کجایی هستیم آن هم با این همه دقت در طول و عرض جغرافیایی. ولی میپرسم که شما چه طوری این قدر ایران را خوب میشناسید؟ میگویند که صفحات اینستاگرام زیباییهای ایران را دنبال میکنند. عجب! یعنی یکی هم پیدا شد که این قدر در کف ایران باشد که صفحات ایرانی را دنبال کند؟ اذن نشستن میکنند و مینشینند. خدا را شکر خوب هم گرم صحبت شدهاند. ولکن ماجرای ما نیستند. از کجا آمدهاید؟ آمدنتان بهر چه بود؟ به کجا میروید آخر؟ و الی آخر. و رفیقم هم کمی عربیبلدیاش را به رخشان میکشد. آنها هم ذوقزده که وای چه قدر خوب بلدی صحبت کنی. بعد شروع به توضیح دادن آنها میشود. همهشان اهل #دیربورن (Dearborn) هستند. شهری که چند دهه پیش به بهانه گرفتن کارگر ارزان برای کارخانه #فورد پر از لبنانی و یمنی شده. و البته لبنانیهای دیربورن زیاد با یمنیهای دیربورن میانه خوبی ندارند.
هر سهشان دانشجو هستند و هر کدامشان در سنین مختلف نوجوانی جاگیر اینجا شدهاند. یکیشان که نام خانوادگیاش بازی (با تشدید بر ز) هست که انگاری از اسمهای خانوادگی پرجمعیت لبنانی است. از فضای لبنانیهای دیربورن میپرسیم و این جور مسائل...
🔹نمیدانم چه میشود که بحث حجاب پیش میآید. یکیشان میگوید: سبحانالله، گردن به پایین #المنار، گردن به بالا MTV (یکی از شبکههای عامهپسند لبنانی)؛ بعد با جزئیات توضیح میدهد که در شأن زن شیعه نیست که آرایش کند و یا حتی روسری رنگی بپوشد. در همین وسطهاست که متوجه میشویم عیالات ما به طرفمان میآیند با روسری رنگی! یا قمر هشتم! رفیقمان زودی پیام میدهد که نیایید طرفمان... که خدا را شکر نمیآیند. حالا نوبت ماست که جواب پس بدهیم. فکر میکنید اولین سؤالشان چیست؟ خب، منتظرتان نمیگذارم که زیاد فکر کنید. سؤالشان این است: چرا اکثر ایرانیهای مقیم #آمریکا این قدر بیقید و بندند؟ من هم از مهندسیخواندگیشان استفاده میکنم و میگویم، نگاه کن برادر! توزیع ورود ایرانی به آمریکا با توزیع جمعیت ایرانی در ایران تناسب ندارد.
🔹در پاسخ او از همنشینی با همدانشگاهاییهایش خاطره میگوید: «نشسته بودیم با چند نفر از همدانشگاهیها. چند تاییشان ایرانی بودند. یکیشان گفت که #احمدی_نژاد اخ است و بوف است و جیز است. خودم را خوردم و چیزی نگفتم. گفت جمهوری اسلامی ظالم است و نامرد! چیزی نگفتم. گفت #خامنه_ای هم … دیگر با خودم گفتم این خط قرمز است (دستهایش را محکم روی میز میزند). شروع کردم با همدانشگاهی بحث کردن که چرت نگو مؤمن! تو اصلاً چه میدانی خامنهای کیست؟»
🔹من و آن "ضد روسری رنگی" میرویم به سمت چاییهای کیسهای که در یک طرح لبنانی-ایرانی برای میزنشینان چای بیاوریم. وسط راه بهش میگویم: حسین! من همدانشگاهی لبنانیای دارم که اصلاً شبیه شما فکر نمیکند. میپرسد شیعه است؟ میگویم نه، سنی است. میگویم #چمران را نمیشناسد هیچ، #موسی_صدر را هم نمیشناسد! با آرامش میگوید، کسی که موسی صدر را نشناسد قطعاً لبنانی نیست! الله اکبر... یعنی جداً حس میکنم که عربهایی که این همه سال دیده بودم یک طرف، نشستگان این میز یک طرف. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
🔹عین بچه آدم سرمان را پایین میاندازیم تا همبرگر حلالمان را برداریم و برویم داخل سالنی که میزچینی شده است برای غذاخوری این چند روز. همان اول خوردن هستیم که سه جوان با غذاهایشان میآیند طرفمان. میپرسند ایرانی هستیم؟ میگوییم بله؛ بعد میگویند کجای ایران؟ رفیقم میگوید #تهران. من میگویم جایی را که من اهلش هستم شما نمیشناسید. با اعتماد به نفس میگویند تو کاریت نباشد؛ بگو ما بلدیم. کجایی هستی؟ #شیراز؟ #اصفهان؟ #اهواز؟ #تبریز؟ میگویم #چالوس. یعنی کجا؟ میگویم #دریای_خزر. دریای خزر دقیقاً کجا بود؟ توی دلم میگویم شما که #ایران را بلد نیستید، دیگر چه کار دارید کجایی هستیم آن هم با این همه دقت در طول و عرض جغرافیایی. ولی میپرسم که شما چه طوری این قدر ایران را خوب میشناسید؟ میگویند که صفحات اینستاگرام زیباییهای ایران را دنبال میکنند. عجب! یعنی یکی هم پیدا شد که این قدر در کف ایران باشد که صفحات ایرانی را دنبال کند؟ اذن نشستن میکنند و مینشینند. خدا را شکر خوب هم گرم صحبت شدهاند. ولکن ماجرای ما نیستند. از کجا آمدهاید؟ آمدنتان بهر چه بود؟ به کجا میروید آخر؟ و الی آخر. و رفیقم هم کمی عربیبلدیاش را به رخشان میکشد. آنها هم ذوقزده که وای چه قدر خوب بلدی صحبت کنی. بعد شروع به توضیح دادن آنها میشود. همهشان اهل #دیربورن (Dearborn) هستند. شهری که چند دهه پیش به بهانه گرفتن کارگر ارزان برای کارخانه #فورد پر از لبنانی و یمنی شده. و البته لبنانیهای دیربورن زیاد با یمنیهای دیربورن میانه خوبی ندارند.
هر سهشان دانشجو هستند و هر کدامشان در سنین مختلف نوجوانی جاگیر اینجا شدهاند. یکیشان که نام خانوادگیاش بازی (با تشدید بر ز) هست که انگاری از اسمهای خانوادگی پرجمعیت لبنانی است. از فضای لبنانیهای دیربورن میپرسیم و این جور مسائل...
🔹نمیدانم چه میشود که بحث حجاب پیش میآید. یکیشان میگوید: سبحانالله، گردن به پایین #المنار، گردن به بالا MTV (یکی از شبکههای عامهپسند لبنانی)؛ بعد با جزئیات توضیح میدهد که در شأن زن شیعه نیست که آرایش کند و یا حتی روسری رنگی بپوشد. در همین وسطهاست که متوجه میشویم عیالات ما به طرفمان میآیند با روسری رنگی! یا قمر هشتم! رفیقمان زودی پیام میدهد که نیایید طرفمان... که خدا را شکر نمیآیند. حالا نوبت ماست که جواب پس بدهیم. فکر میکنید اولین سؤالشان چیست؟ خب، منتظرتان نمیگذارم که زیاد فکر کنید. سؤالشان این است: چرا اکثر ایرانیهای مقیم #آمریکا این قدر بیقید و بندند؟ من هم از مهندسیخواندگیشان استفاده میکنم و میگویم، نگاه کن برادر! توزیع ورود ایرانی به آمریکا با توزیع جمعیت ایرانی در ایران تناسب ندارد.
🔹در پاسخ او از همنشینی با همدانشگاهاییهایش خاطره میگوید: «نشسته بودیم با چند نفر از همدانشگاهیها. چند تاییشان ایرانی بودند. یکیشان گفت که #احمدی_نژاد اخ است و بوف است و جیز است. خودم را خوردم و چیزی نگفتم. گفت جمهوری اسلامی ظالم است و نامرد! چیزی نگفتم. گفت #خامنه_ای هم … دیگر با خودم گفتم این خط قرمز است (دستهایش را محکم روی میز میزند). شروع کردم با همدانشگاهی بحث کردن که چرت نگو مؤمن! تو اصلاً چه میدانی خامنهای کیست؟»
🔹من و آن "ضد روسری رنگی" میرویم به سمت چاییهای کیسهای که در یک طرح لبنانی-ایرانی برای میزنشینان چای بیاوریم. وسط راه بهش میگویم: حسین! من همدانشگاهی لبنانیای دارم که اصلاً شبیه شما فکر نمیکند. میپرسد شیعه است؟ میگویم نه، سنی است. میگویم #چمران را نمیشناسد هیچ، #موسی_صدر را هم نمیشناسد! با آرامش میگوید، کسی که موسی صدر را نشناسد قطعاً لبنانی نیست! الله اکبر... یعنی جداً حس میکنم که عربهایی که این همه سال دیده بودم یک طرف، نشستگان این میز یک طرف. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA
@Farang_nevesht