#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوستداشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی میخواند با قیافهای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازهمسلمان است. بعد از نماز دوزاریام میافتد که جوان کناریام اهل #کانادا ست. از خوجههای #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دورهای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفتهاند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازهمسلمانها یا پاکستانیهایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاهگاهی رفتن به مسجد لبنانیهای #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کردهاند و کلیسایی قدیمی را خریدهاند و مسجدش کردهاند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار میگفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییسجمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم، تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخپوست را قبلاً در یکی از خاطرهها گفتهام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازهمسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع میکنند و میبرند در زندانهای #آمریکا بین زندانیها پخش میکنند. و میدانند که این فلکزدهها جرم اصلیشان ندانستن و توسریخور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمدهاند آمریکا و یکی از اجدادش دورهای کوتاه رییسجمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا میشود. بعد کمکم آنقدر جذب قرآن میشود که میرود رشته ادیان میخواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش میکند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمیشناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخواندهام. و آن گونه که خودش میگوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ولکنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم میگوید او مسلمان است همانگونه که من نیستم. همانگونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف میکرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونهاش بیاید جلو و دماغی عملکرده اول گمان میکند این جوان خوشقد و بالا مجرد است و بعد که میفهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی میگوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه میفهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان میدانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بیربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث میپرسد. آنها طفره میروند و او میگوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول میکنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بیهماهنگیام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهیرنگ دانکینز دونات (یکی از قهوهفروشیهای زنجیرهای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانیام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانیتر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانیتر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیمشده و اشکهای مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژهای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
مدتی قبل مهمان یکی از دوستان ایرانی بودیم. بعد از مهمانی چون ماشین نداریم، دوستم با ماشین خودش ما را تا منزل رساند.
در مسیر سر یک چهارراه می خواست سمت راست بپیچد. اما چون چراغ روبرو قرمز بود پشت چهارراه توقف کرد. بعضی از چهارراه علامتی وجود دارد که نشان دهنده ممنوعیت گردش به راست زمان قرمز بودن چراغ روبرو ست. این چهارراه هم آن علامت را داشت.
چند لحظه مانده بود چراغ سبز شود که راه افتاد و پیچید در خیابان سمت راستی! پیچیدن همانا و ماشین #پلیس آژیر کشون پشت سرمون همانا! زد بغل و طبق قانون همه در ماشین سر جامون نشستیم. راننده باید دست هایش را روی فرمان بگذارد و بدون حرکت بنشیند تا افسر پلیس بیاید!
یک افسر #سیاه_پوست قدبلند آمد کنار ماشین با دوستم صحبت کرد. بعد از اینکه مطمئن شد حالش روبراه است و الکل یا مواد مخدر مصرف نکرده، مدارک ماشین و گواهینامه را خواست. دوستم که گواهینامه اش را همراه نداشت به پلیس گفت گواهینامه را در خانه جا گذاشتم ولی شماره اش را دارم. پلیس هم گفت شماره ش را بده! شماره گواهینامه را روی تکه کاغذی نوشت و تحویل افسر داد. پلیس شماره را در سیستم چک کرد و صحت آن را تایید کرد.
چون اولین خلاف دوستم بود جریمه نکرد و فقط تذکر جدی داد که دیگه تکرار نکن و الا دفعه بعد برخورد ما متفاوت خواهد بود.
#آمریکا
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
مدتی قبل مهمان یکی از دوستان ایرانی بودیم. بعد از مهمانی چون ماشین نداریم، دوستم با ماشین خودش ما را تا منزل رساند.
در مسیر سر یک چهارراه می خواست سمت راست بپیچد. اما چون چراغ روبرو قرمز بود پشت چهارراه توقف کرد. بعضی از چهارراه علامتی وجود دارد که نشان دهنده ممنوعیت گردش به راست زمان قرمز بودن چراغ روبرو ست. این چهارراه هم آن علامت را داشت.
چند لحظه مانده بود چراغ سبز شود که راه افتاد و پیچید در خیابان سمت راستی! پیچیدن همانا و ماشین #پلیس آژیر کشون پشت سرمون همانا! زد بغل و طبق قانون همه در ماشین سر جامون نشستیم. راننده باید دست هایش را روی فرمان بگذارد و بدون حرکت بنشیند تا افسر پلیس بیاید!
یک افسر #سیاه_پوست قدبلند آمد کنار ماشین با دوستم صحبت کرد. بعد از اینکه مطمئن شد حالش روبراه است و الکل یا مواد مخدر مصرف نکرده، مدارک ماشین و گواهینامه را خواست. دوستم که گواهینامه اش را همراه نداشت به پلیس گفت گواهینامه را در خانه جا گذاشتم ولی شماره اش را دارم. پلیس هم گفت شماره ش را بده! شماره گواهینامه را روی تکه کاغذی نوشت و تحویل افسر داد. پلیس شماره را در سیستم چک کرد و صحت آن را تایید کرد.
چون اولین خلاف دوستم بود جریمه نکرد و فقط تذکر جدی داد که دیگه تکرار نکن و الا دفعه بعد برخورد ما متفاوت خواهد بود.
#آمریکا
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
امروز داشتم با اوبر (Uber) می آمدم منزل. راننده یک خانم #سیاه_پوست حدود 40 سال بود.
در این مواقع دوست دارم سر صحبت را باز کنم و با راننده صحبت کنم. مثل #ایران، #تاکسی بهترین کلاس جامعه شناسی است! با این تفاوت که در اوبر با تنوع بیشتری از راننده ها مواجه هستید و حتی ممکن است یک معلم راننده شما باشد. سعی می کنم خلاصه ای از گفتگو را بیاورم. اسم راننده، ماریون بود.
- معمولا همیشه شب ها رانندگی می کنید؟
ماریون: نه، کاملا بستگی به این دارد که حالش را داشته باشم.
- از اوبر راضی هستید؟
ماریون: به عنوان یک کار جانبی بله، اما به عنوان یک شغل مناسب نیست. حقوق من در شغل اصلیم به صورت ساعتی که حساب کنیم دو برابر اوبر است. اما خوبی اوبر این است که ساعت کار دست خودت است. به عنوان یک منبع پس انداز مقطعی خوب است. مثلا نزدیک کریسمس خرج ها بالا می رود و با اوبر می شود پس انداز کرد تا #تعطیلات را جای بهتری #سفر رفت.
- به نظرت برای زندگی تو فرقی می کند #کلینتون رییس جمهور شود یا #ترامپ؟
ماریون: من فکر می کنم کلینتون خیلی بهتر است. ترامپ انسان متعادلی نیست و ممکن است وارد جنگ و بمباران مردم کشورهای دیگر شود.
- اینها مربوط به سیاست خارجی #آمریکا است اما به صورت مشخص سوالم این است که از نظر اقتصادی برای طبقه متوسط تفاوت می کند؟
ماریون: باز به نظر من کلینتون بهتر است. ترامپ از طبقه ثروتمند است و اصلا نمی تواند مشکلات طبقه ما را درک کند. کلینتون حداقل متوجه می شود. اما برای من مهمتر از این مسائل، سیاست خارجی است. من نمی خواهم کشورها و مردم دیگر از آمریکا متنفر باشند. من دوست ندارم مردم کشورهای دیگر بمباران شوند.
پ.ن: پدر ترامپ میلیاردر بوده است و لذا از کودکی در ثروت رشد کرده است اما پدر کلینتون رنگرز بوده است و کار یدی انجام می داده است.
#مردی_از_جنس_یخ @icemard
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
امروز داشتم با اوبر (Uber) می آمدم منزل. راننده یک خانم #سیاه_پوست حدود 40 سال بود.
در این مواقع دوست دارم سر صحبت را باز کنم و با راننده صحبت کنم. مثل #ایران، #تاکسی بهترین کلاس جامعه شناسی است! با این تفاوت که در اوبر با تنوع بیشتری از راننده ها مواجه هستید و حتی ممکن است یک معلم راننده شما باشد. سعی می کنم خلاصه ای از گفتگو را بیاورم. اسم راننده، ماریون بود.
- معمولا همیشه شب ها رانندگی می کنید؟
ماریون: نه، کاملا بستگی به این دارد که حالش را داشته باشم.
- از اوبر راضی هستید؟
ماریون: به عنوان یک کار جانبی بله، اما به عنوان یک شغل مناسب نیست. حقوق من در شغل اصلیم به صورت ساعتی که حساب کنیم دو برابر اوبر است. اما خوبی اوبر این است که ساعت کار دست خودت است. به عنوان یک منبع پس انداز مقطعی خوب است. مثلا نزدیک کریسمس خرج ها بالا می رود و با اوبر می شود پس انداز کرد تا #تعطیلات را جای بهتری #سفر رفت.
- به نظرت برای زندگی تو فرقی می کند #کلینتون رییس جمهور شود یا #ترامپ؟
ماریون: من فکر می کنم کلینتون خیلی بهتر است. ترامپ انسان متعادلی نیست و ممکن است وارد جنگ و بمباران مردم کشورهای دیگر شود.
- اینها مربوط به سیاست خارجی #آمریکا است اما به صورت مشخص سوالم این است که از نظر اقتصادی برای طبقه متوسط تفاوت می کند؟
ماریون: باز به نظر من کلینتون بهتر است. ترامپ از طبقه ثروتمند است و اصلا نمی تواند مشکلات طبقه ما را درک کند. کلینتون حداقل متوجه می شود. اما برای من مهمتر از این مسائل، سیاست خارجی است. من نمی خواهم کشورها و مردم دیگر از آمریکا متنفر باشند. من دوست ندارم مردم کشورهای دیگر بمباران شوند.
پ.ن: پدر ترامپ میلیاردر بوده است و لذا از کودکی در ثروت رشد کرده است اما پدر کلینتون رنگرز بوده است و کار یدی انجام می داده است.
#مردی_از_جنس_یخ @icemard
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@farang_nevesht
یک آرایشگاه در شهر #ایپسیلانتی (Ypsilanti) ایالت #میشیگان به کودکانی که هنگام اصلاح، با صدای بلند کتاب بخوانند 2 دلار تخفیف می دهد.
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
یک آرایشگاه در شهر #ایپسیلانتی (Ypsilanti) ایالت #میشیگان به کودکانی که هنگام اصلاح، با صدای بلند کتاب بخوانند 2 دلار تخفیف می دهد.
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
(کتاب هایی با تصویر مثبت از #سیاه_پوست های #آمريكا)
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht
www.yon.ir/dqV7
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت میشویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشستهام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی میکنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شدهاند و البته خانهها. کمکم سر و کله آسمانخراشها پیدا میشود.
مرکز شهر، پر است از آسمانخراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکستهها. شهر شورلت و جیامسی. شهر وامها و دوپینگهای دولتی. تا این شرکتها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالانهایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمیآوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بیوطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسمالله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی میشویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرندهها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گهگداری رد میشوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه میرویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیدهامش ولی نرفتهام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ انشاءالله.
چند تایی عکس میگیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا میشود. چشمش رفیق ما را گرفته و میآید که راضیاش کند از او سیدی آهنگهایش را بخرد. اسم روی سیدی نظرم را جلب میکند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشهای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایههای «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاریای عرضه میدارد و حتی سیدی را هم نمیخواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بیخیال دیترویت میشویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم. در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی میدهد. ساختمانهای خالی با شیشههای شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازهای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابلداری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
مقصد بعدی شهری است به اسم #دیربورن. باید در حد یک ربع به سمت غرب برویم. شهری که #هنری_فورد آنجا بوده و کارخانه #فورد هست و از قضا پرجمعیتترین جامعه شيعه #آمريكا را دارد و البته بزرگترین مسجد آمريكا را.
اولش میرویم به سمت کارخانه فورد را تا موزه هنری فورد را ببینیم که شنیدهایم خیلی تعریفی است.
بدجوری باران گرفته است. بیچتر میرویم سمت خانه قدیمی فورد. اولین جایی در دنیا که برق داشته است و برقش را خود #ادیسون روبهراه کرده است.
نگهبان #سیاه_پوست در دالان ورودی تا ما را میبیند با روی خوش خنده میکند و حالمان را میپرسد. سلامی و احوالپرسیای و سال نو مبارکی و بعد راهی میشویم به سمت در. در را که باز میکنیم انگاری که در حال تعمیرند. برمیگردیم سمت همان خانم نگهبان. میگوید به خاطر تعمیرات تعطیل است اینجا. خب؛ زن حسابی! همان اول به جای این همه احوالپرسی میگفتی دیگر. عجب! این هم سبک جالبی است برای سر کار گذاشتن. البته میشود رفت و #موزه دستاوردهای فورد را دید که بیشترش فیلم هست و چند آفتابه و لگن قدیمی (یعنی همان خودروی قدیمی). ولی کی حوصلهاش را دارد؟ میرویم سمت مسجد برای نماز. بهبه! مسجد بزرگ هست بماند، دو گلدسته هم دارد. یعنی دوستان خیلی خودیاند. وارد میشویم. اسم چهارده معصوم روی در و دیوار راهروی مسجد چشمنواز است. مصلی مرکز ساختمان است و دورش راهرو و اتاقهایی که لابد گذاشتهاند برای کارهای فرهنگی.
چند عربزبان در حال گپ و گفتند. رفیق ما عربی میداند و از نماز میپرسد. وقت نماز نشده ولی گویا نماز جماعت دارند. خب، تجدید وضو. دستشوییاش بیشتر از خود مسجد آدم را یاد حرمهای ایرانی میاندازد. پاشویه دارد چند تا. جای شستن دستش جدا، وضوخانهاش جدا و مهمتر از همه آنکه دستشوییهایش شلنگ دارد. الله اکبر. اما جالبترینش این که دستشویی ایستاده دارد با آفتابه! گونه جالبی از واقعبینی را میشود دید در این دستشویی ایستاده. یعنی آقا ما کوتاه آمدهایم و نمیتوانیم از همه انتظار داشته باشیم که کار مکروه نکنند، حداقل آفتابه بگذاریم تا مشکل طهارتش رفع شود. و این کار هم خوب است و هم بد. بدش که معلوم است چرا. یعنی این که چند نفر کنار هم مشغول کاری باشند بی آنکه در و پیکر درست و حسابی داشته باشد و آن هم ایستاده. خوبش اینکه در عمل، بسیاری از نسل دومیها و سومیها، چه بخواهیم و چه نخواهیم کارشان را ایستاده میکنند و کم مسجدی دیدم که آثار کار ایستاده قبلیها روی نشیمن دستشویی نباشد و ما هم که شتر دیدی ندیدی.
از بحث شیرین وضوخانه که بگذریم، میرسیم به مصلی. بزرگ است، در قواره مصلای #دانشگاه_علم_و_صنعت و بزرگتر از مصلاهای #دانشگاه_تهران و #شریف.
طبقه دوم، مصلای زنانه است. به همان سبک مصلاهای ایرانی که طبقه دومش کمی عقب رفته تا جا باز کند برای گنبد و چلچراغ بزرگ مسجد. دور و بر مصلی و در قفسههای کتاب، پر است از ادعیه و زیارات به علاوه کتابهای #امام_موسی_صدر و البته پشت برخی از کتابها، عکس شهید #چمران. یعنی که اگر هم نمیدانستی که اکثریت این #مسجد با چه ملیت و چه تفکری است، اینجا دیگر شیرفهم میشوی.
امروز به خاطر تعطیلات آغاز سال خلوت است و صف آخرش به زور به ردیف سوم میرسد و خب، خانمها میآیند پشت سر آقایان به جای این که بروند طبقه بالا.
طولانی شدن نماز وقتمان را تنگ میکند و ما که تازه دوزاریمان افتاده که هدف رفیقمان باقلوافروشی لبنانی این شهر بوده، با عرض تسلیتی به او، بیخیال شیرینی سفر میشویم و راه میافتیم به سمت #شیکاگو که راه زیاد است و هوا هم چندان مساعد نیست.
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg
@Farang_nevesht
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#فرنگ_نوشت
ببینید: صحبت این روزهای دختری که در سال 2008 پس از پیروزی اوباما (بعنوان یک #سیاه_پوست) در انتخابات ریاست جمهوری #آمریکا از خوشحالی گریه میکرد درباره عملکرد او پس از 8 سال؛
@Farang_nevesht
ببینید: صحبت این روزهای دختری که در سال 2008 پس از پیروزی اوباما (بعنوان یک #سیاه_پوست) در انتخابات ریاست جمهوری #آمریکا از خوشحالی گریه میکرد درباره عملکرد او پس از 8 سال؛
@Farang_nevesht
فرنگ نوشت
#فرنگ_نوشت ببینید: صحبت این روزهای دختری که در سال 2008 پس از پیروزی اوباما (بعنوان یک #سیاه_پوست) در انتخابات ریاست جمهوری #آمریکا از خوشحالی گریه میکرد درباره عملکرد او پس از 8 سال؛ @Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
ترجمه متن صحبت های این روزهای دختری که در سال 2008 پس از پیروزی اوباما (به عنوان یک سیاه پوست) در انتخابات ریاست جمهوری #آمریکا از خوشحالی گریه می کرد درباره عملکرد او پس از 8 سال:
من فکر میکنم او برای جوامع مختلف تاثیر زیادی داشت به جز برای جامعه خودش!
آرزو دارم رییسجمهور #سیاه_پوست من با سیاهپوستها (درباره مشکلاتشان) بیشتر صحبت کند.
مجری: آیا امروز همان حس امیداوری 8 سال قبل را داری؟
- نه؛ به هیچ وجه، اصلا...
وقتی خوشبختم که سیستم قضایی عادلانه، دسترسی برابر به مراقبت های بهداشتی و درمانی و فرصت های شغلی داشته باشیم؛ رنجهایی که از دست #پلیس می کشیم نباشد.
او (اوباما) کاملا به ما پشت کرد و تعداد زیادی از سیاهپوستها را ناامید؛
با دوستم در ماشین بودم؛ پلیس ما را متوقف کرد، اما هرگز علت توقف را به ما نگفت! فقط ترسی که مرا فراگرفته بود را به یاد دارم. چون در آن لحظه نگران جونم بودم، نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم.
نمی تونستم مدرک فارغ التحصیلیم از دانشگاه MIT رو نشون بدم و بگم ببین من کی هستم.
رنگ پوست من یک تهدید به حساب میاد. تصور کن چه حسی داره؛ رنگ پوست شما برای افسر پلیس یک تهدید محسوب شود!
مهم نیست در این مملکت شما تا کجا بالا برید! ناراحتیم از این است. من از فقر آمدم و برای رسیدن به جایگاه بالاتر درس خوندم، اما هنوز خیلی از مردم به راحتی من را با رنگ پوستم می بینند.
این سخت است.
@Farang_nevesht
ترجمه متن صحبت های این روزهای دختری که در سال 2008 پس از پیروزی اوباما (به عنوان یک سیاه پوست) در انتخابات ریاست جمهوری #آمریکا از خوشحالی گریه می کرد درباره عملکرد او پس از 8 سال:
من فکر میکنم او برای جوامع مختلف تاثیر زیادی داشت به جز برای جامعه خودش!
آرزو دارم رییسجمهور #سیاه_پوست من با سیاهپوستها (درباره مشکلاتشان) بیشتر صحبت کند.
مجری: آیا امروز همان حس امیداوری 8 سال قبل را داری؟
- نه؛ به هیچ وجه، اصلا...
وقتی خوشبختم که سیستم قضایی عادلانه، دسترسی برابر به مراقبت های بهداشتی و درمانی و فرصت های شغلی داشته باشیم؛ رنجهایی که از دست #پلیس می کشیم نباشد.
او (اوباما) کاملا به ما پشت کرد و تعداد زیادی از سیاهپوستها را ناامید؛
با دوستم در ماشین بودم؛ پلیس ما را متوقف کرد، اما هرگز علت توقف را به ما نگفت! فقط ترسی که مرا فراگرفته بود را به یاد دارم. چون در آن لحظه نگران جونم بودم، نمی تونستم تو صورتش نگاه کنم.
نمی تونستم مدرک فارغ التحصیلیم از دانشگاه MIT رو نشون بدم و بگم ببین من کی هستم.
رنگ پوست من یک تهدید به حساب میاد. تصور کن چه حسی داره؛ رنگ پوست شما برای افسر پلیس یک تهدید محسوب شود!
مهم نیست در این مملکت شما تا کجا بالا برید! ناراحتیم از این است. من از فقر آمدم و برای رسیدن به جایگاه بالاتر درس خوندم، اما هنوز خیلی از مردم به راحتی من را با رنگ پوستم می بینند.
این سخت است.
@Farang_nevesht