فرنگ نوشت
9.52K subscribers
1.99K photos
948 videos
2 files
612 links
فرنگ نوشت در اینستاگرام:
instagram.com/farang_nevesht

در بله
ble.ir/Farang_nevesht

در ایتا
eitaa.com/farang_nevesht

در آی‌گپ
iGap.net/Farang_nevesht
Download Telegram
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
تجربه خرید خودرو در نیویورک
#بخش #سوم
خلاصه یک‌ماهی بی‌خیال می‌شوم ولی «وه که جدا نمی‌شود نقش تو از خیال من». دوباره فیلی است که یاد هندوستان می‌کند... این بار با کوله‌باری از تجربه قبلی و با یکی از دوستان می‌روم سراغ دلالان محترم. این بار می‌روم سراغ خودروهای کوچک‌تر و البته فقط نمایندگی‌هایی که در نظرسنجی‌های اینترنتی بالای ۸۰٪ رضایت مشتری را توانسته‌اند جلب کنند. تصمیم دارم خودروی ارزان‌تر ولی نسبتاً نوتر بخرم تا احتمال تعمیرگاهی شدنش را پایین بیاورم. مشکل دقیقاً همین‌جاست که هر جایی خودروهای کوچک پیدا نمی‌شود. هر جا هم که پیدا می‌شود خودروهایی هستند که شرکت‌های کرایه خودرو به حراجی‌ها فروخته‌اند و این دلالان محترم در حراجی آن را به قیمت مفت خریده‌اند و حالا می‌خواهند قالب مشتری کنند.
چند نمایندگی را می‌رویم. هر جا را که پرسان می‌شویم یک بار سوار خودروی پیشنهادی‌شان می‌شویم و بعد سر قیمت به توافق نمی‌رسیم. معیارمان از قیمت هم سایت‌هایی مثل kbb یا Edmunds است که با دادن مشخصات خودرو، میانگین قیمت خرید و فروشش را پیشنهاد می‌دهد و ما سعی می‌کنیم که آن قیمت را به دست بیاوریم. چون این دلالان محترم همیشه پیشنهادهای عجیب می‌دهند و وسطش هم با اعتماد به نفس ادعا می‌کنند که قیمت آن سایت‌ها واقعی نیست (گرچه بماند که بعضی اعتقاد دارند که قیمت پیشنهادی آن سایت‌ها هم بالاست).
غروب شده و ما راه به جایی نبرده‌ایم. آخرین گزینه نمایندگی‌ای است به اسم آتولند تویوتا. دلال جوانی است به اسم خوزه. از او در مورد کورولا و یاریس می‌پرسیم. کورولاهایش گرانند. اکثراً قیمتی بین ۱۳ تا ۱۴ هزار دلار قبل از مالیات و حق کمیسیونشان دارند. ارزان‌ترها هم کیلومترشان بالاست. می‌رسیم به یک یاریس ۲۰۱۳ که ۴۳ هزار مایل رویش خورده. این که یک خودرو در عرض ۲ سال این قدر راه رفته باشد برایم عجیب است. از او سند کارفکس را می‌خواهم. معلومم می‌شود خوردوی کرایه‌ای بوده. خوبی خودروهای کرایه‌ای این است که شرکت‌های کرایه‌ای چون خودشان مکانیک دارند، رسیدگی‌ خوبی ازشان می‌کنند. می‌روم توی سایت خود کرایه‌ای‌ها و می‌بینم پیشنهاد خودشان قیمتی است بین ۱۱ تا ۱۲ هزار دلار. سایت ادموندز هم همین را می‌گوید. دوست دلال ما که با اعتماد به نفس می‌گوید که قیمت ۱۶۵۰۰ بوده ولی به خاطر فلان مناسبت (بی‌ربط) تخفیف خورده و می‌شود ۱۴ هزار. بماند که قیمت نو خود خودرو ۱۷ هزار تاست و این‌ها خودشان را سر کار گذاشته‌اند. می‌گویم من فقط ۱۰ هزار تا می‌دهم. می‌کند ۱۳. می‌گویم ۱۰ تا بیشتر نمی‌دهم. همکارش را می‌آورد. همکارش می‌گوید من فقط تا ۱۲ هزار و پانصد می‌توانم با تو راه بیایم ولی خب تو هم کوتاه بیا. می‌گویم باشد، ۱۰ و پانصد. می‌گوید ۱۲ و پانصد. می‌گویم ببین دوست من، این خودرو کرایه‌ای بوده، شما همین طوری داری کلی سرش سود می‌کنی. بعدش هم پول تنظیم سندتان ۵۰۰ دلار ناقابل است. از آن طرف باید ۳۰۰-۴۰۰ دلار پول ثبت و پلاک بدهم و ۹ درصد هم مالیات خرید! من ته تهش ۱۱ می‌دهم. خلاصه سرتان را درد نیاورم، آخرش آن ۱۴ را رساندم به ۱۱ و نیم (یعنی همان قیمت پیشنهادی Edmunds) و بعد از #مالیات و اعوان و انصارش شد سیزده هزار و سیصد که البته بعدش برایم چک فرستادند که پول ثبت خودرو را کمی زیاد گرفته بودند و صد و پنجاه دلاری ارزان‌تر شد (بماند که این هم یک جور تبلیغ روانی است که مثلاً‌ ما نمایندگی‌های خودرو چقدر خوبیم!) در نهایت یک خودروی کوچک که به زور دو تا چمدان معمولی را می‌شود درش جا داد، برایمان سیزده هزار و صد و پنجاه دلار آب خورد. البته بماند که اگر می‌خواستم خودرویی آمریکایی بخرم با همین قیمت، چیز بزرگ‌تر و جادارتری نصیبم می‌توانست بشود ولی من عطای ارزانی را به لقایش بخشیدم که یک وقت رسید خرج تعمیر چند صد (بل چند هزار) دلاری نصیبم نشود. بعد از یک هفته، دو تا پلاک زرد از طرف راهنمایی و رانندگی برایم ارسال می‌شود و پلاک موقت را می‌کنم. ۳۷ دلار خرج گرفتن معاینه فنی دو ساله می‌کنم و کار خرید خودرو به سرانجامش می‌رسد.
#بخش #چهارم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
@farang_nevesht
تجربه خرید خودرو در نیویورک
#بخش #چهارم
مرحله‌ بعدی بیمه است که این هم برای خودش کابوسی است. نصف شرکت‌های بیمه می‌گویند که در خصوص شهر نیویورک به تازه‌راننده‌ها بیمه نمی‌دهند مگر این که ماهی ۴۰۰ دلار! آخرش از شرکتی به اسم گایکو (GEICO) برای شش ماه و آن هم ماهی ۲۴۰ دلار بیمه می‌گیرم. دلیل گرانی را پرسا می‌شوم، می‌گویند: چون خودرو کوچک است و اگر تصادفی شود احتمال آسیب‌دیدگی بالاتر. البته شما این حرف‌ها را بشنوید و باور نکنید. چون از این دلالان محترم راست‌گوتر! همین شرکت‌های بیمه هستند. شرکت‌هایی که پول‌های کلان به دست می‌آورند و هر چقدر آن منشی پشت تلفن بیشتر بتواند از تو پول بکند برای آینده شغلی‌اش بهتر است. و البته برای این کار باکی‌شان نیست که چون مونس و رفیقی شفیق، تا یک ساعت هم شده پشت تلفن به هر سؤالی که داری با طمأنینه پاسخ دهند. خلاصه که این که قصه ما به سر رسید و ما هم خودرودار شدیم. الان هم بعد از آن شش ماه، توانستم بیمه ماهانه را به ماهی ۱۰۰ دلار برسانم. البته پاییز در مسیری خارج از ایالت نیویورک حواسم به تغییر محدوده‌ سرعت نبود و خودروی #پلیس ما را تعقیب و سپس جریمه‌ای ۱۸۰ دلاری تقدیممان کرد. یحتمل برای نوبت بعد بیمه شدن، شرکت‌های بیمه از همین جریمه، بهانه‌ای می‌سازند برای بالا بردن حق بیمه (و متأسفانه این شرکت‌ها به اطلاعات جرائم رانندگی دسترسی دارند و دیر یا زود آن جریمه کار دستم خواهد داد).

و اما دو غول مرحله آخر: پارکینگ و عوارض. عوارض رفتن از شهر #برونکس (Bronx) به #منهتن (دو حومه از پنج حومه نیویورک) رفت و برگشت می‌شود پنج و نیم دلار. عوارض منهتن به #کویینز (Queens) رفت و برگشت یازده و نیم دلار. عوارض #نیوجرسی (New Jersey) به منهتن یازده دلار. یعنی اگر بخواهیم سری به مسجد کوئینز بزنیم باید شانزده دلار بدهیم. البته می‌شود بدون عوارض رفت به شرط نیم ساعت راه طولانی‌تر (دوبرابر شدن مسیر) و راه‌بندان و رانندگی‌های خطرناک نیویورکی‌ها.
پارکینگ ساختمان هم ماهی ۱۶۰ دلار است که ترجیح می‌دهیم در خیابان پارک کنیم. اولش این که پیدا کردن جای پارک در خیابان اگر دیروقت به خانه برسیم گاهی تا بیست دقیقه طول می‌کشد. هر طرف خیابان را هم باید هفته‌ای یک ساعت و نیم خالی کنند تا شهرداری خیابان را تمیز کند و جریمه‌اش دویست دلاری ممکن است بشود. خلاصه راه حل ما این می‌شود که هفته‌ای یک روز جای پارک خودرو را عوض کنیم. کار سختی هم نیست. یک‌شنبه خودرو را در جای مناسبی می‌گذاریم (طرفی که روز دوشنبه آزاد است). بعد دوشنبه ظهر منتظر می‌شویم تا ساعتش سرآید و بعد سریع خودرو را سریع به جای جدید منتقل می‌کنیم که تا آخر هفته نیازی به جابجایی نداشته باشد. موقع برف هم #شهرداری کلاً همه جاها را آزاد اعلام می‌کند و نیازی به جابجا کردن نیست ولی خود پارو زدن جای پارک خودرو و درآوردن خودرو خرجش یک پاروی برف ده دلاری شد و ۳ ساعت پارو زدن و برف‌روبی!
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
حساب بانکی در افغانستان
#بخش #اول
امروز صبح رفتم حساب بانکی باز کنم. اولین بانکی که سر زدم بانک بین‌المللی #افغانستان بود. مرد جوانِ کرواتی که آن طرف میز نشسته‌بود پاسپورتم را گرفت. پرسید برای چه کاری آمده‌ام افغانستان. گفتم برای تحقیق درسی و شاید در #دانشگاه هم درس بدهم. پرسید کدام دانشگاه؟ گفتم هنوز که معلوم نیست اما آن‌جا و آن‌جا. پرسید برای چه مؤسسه‌ای کار می‌کنم. گفتم هیچ‌جا. پرسید درآمدم چه‌قدر است. گفتم نمی‌دانم قربانت گردم… این همه سؤال برای چیست؟ گفت که پاسخ به این سؤال‌ها برای افتتاح حساب لازم است. پرسید چند دلار در ماه به حسابم ریخته می‌شود. گفتم مقداری حقوق از دانشگاهم در #آمریکا می‌گیرم و مقداری پول هم از #ایران می‌رسد اما نمی‌توانم عدد دقیق به شما بدهم. پرسید «چه موضوعی تحقیق مِکنی؟» گفتم باور بفرمایید این دیگر به شما مربوط نیست! گفت برای قسمت «سوابق کاری» نیاز است. گفتم روی فلان موضوع. گفت «بِخَیر… خوب است.» بلند شد رفت دو میز آن‌طرف‌تر با یکی که معلوم بود مقام بالادستی است مشورت کرد. اطلاعاتی را که روی کاغذ نوشته‌بود نشان داد و آمد دوباره نشست روی صندلی روبه‌روی من.
پرسیدم مشکلی پیش آمده؟ گفت «ببخشید ما نَمی‌تانیم بره‌تان حساب باز کنیم. شما خارجی استید و بانک ما از هفتَه‌ پیش به ای سو بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنَه.» گفتم مگر چنین چیزی امکان دارد؟ نام شما بانک «بین‌المللی» افغانستان است. چه‌طور می‌شود برای یک خارجی حساب باز نکنید؟ گفت «ای نام بین‌المللی ره بیخی غلط نوشته‌ کردیم. بانک ما بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنَه.» با ایما و اشاره گفتم آقا جانم من که دو تا شاخ روی سرم ندارم. قصه چیست؟ گفت همین است. گفتم آخر مگر می‌شود از هفته‌ی پیش تصمیم گرفته‌باشید برای خارجی‌ها حساب باز نکنید؟ پس آن سؤال و جواب‌هایی که می‌کردی برای چه بود؟ دید کوتاه نمی‌آیم نگاهی به میز مقام بالادستی کرد و با سر نشان داد که بروم آن‌جا. از روی صندلی بلند شدم و رفتم سر آن یکی میز. مقام بالادستی داشت با تلفن حرف می‌زد. صبر کردم تا تمام شود. گوشی تلفن را که گذاشت پرسیدم «ببخشید! مشکلی پیش آمده؟ همکارتان گفت بره خارجی‌ها حساب باز نَمی‌کنید.» نگاهی به همکارش کرد. دوباره نگاه‌ش را آورد سمت من. گفت «ببخشید بِرادر... ایران #تحریم بانکی است، ما نَمی‌تانیم بره شهروند ایران حساب باز کنیم. در اَمی ماه حساب چند ایرانی ره بستیم.» گفتم مطمئن هستید؟ از کجا دستور رسیده؟ گفت از «#سازمان_ملل_متحد»!
اصرار فایده‌ای نداشت. آمدم بیرون. رفتم چهار تا خیابان آن‌طرف‌تر؛ «عزیزی بانک»، یکی از بانک‌هایی که در هر خیابان کابل بیلبورد تبلیغاتی دارد. وارد شدم. خلوت‌تر از قبلی بود. پاسپورت را به خانمی که مسئول امور مشتری‌ها بود دادم. پاسپورت را نگاه کرد و رفت داخل یک اتاق برای مشورت. عجب قصه‌ای شده‌بود. آن از زندگی به عنوان مهاجر ایرانی در آمریکا، این از افغانستان.
خانم مسئول برگشت. نشست و یک فرم از کشو بیرون آورد. سرم را جلوتر آوردم تا عنوان فرم را ببینم. نوشته‌شده‌بود فرم افتتاح حساب. دلم شاد شد. این طور که معلوم بود «سازمان ملل متحد» به عزیزی‌بانک دستور نداده‌بود برای ایرانی‌ها حساب باز نکند! خانم مسئول، فرم را با اطلاعاتِ پاسپورت پر کرد. آخر سر پرسید چه جور حسابی می‌خواهم؟ گفتم جاری. پرسید متوسط درآمدم چه‌قدر است؟ گفتم نمی‌دانم اما مقداری پول از آمریکا و ایران می‌رسد. داشت پاسخ‌هایم را یادداشت می‌کرد یکهو انگار آسمان صاعقه بزند چشم‌هایش درشت شد و گفت که امکان فرستادنِ پول از ایران نیست و اگر قرار است از ایران پولی فرستاده‌شود نمی‌توانم در عزیزی بانک حساب باز کنم. گفتم نه نه خیال‌تان تخت! مم در ايران هيچ كس و كارى ندارم. آخرين بازمانده ما در ايران زمان نادرشاه فوت كرده است. کاغذی را نشانم داد که بانک مرکزی کابل از همه بانک‌های دولتی و خصوصی خواسته‌بود از مراوده‌های پولی با بانک‌های ایرانی خودداری کنند. گفتم آیا بانکی در کابل هست که از این قاعده مستثنی باشد؟ گفت بله «آرین بانک». پرسیدم چه‌طور؟ گفت چون از طرف بانک صادرات و ملی ایران حمایت می‌شود.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
حساب بانکی در افغانستان
#بخش #دوم
یک حساب در «عزیزی بانک» باز کردم و راهی «آرین بانک» شدم. پاسپورت را به دو خانم پشت میز دادم. گفتم می‌خواهم حساب باز کنم تا از ایران به این حساب پول بریزم. لبخند بلندی زدند که متأسفانه امکانش نیست. گفتم یا حضرت خضر! یعنی شما هم با بانک‌های ایرانی رابطه ندارید؟ گفتند داریم اما فقط حواله قبول می‌کنیم. گفتم خب مسأله‌ای نیست. همین‌ که شما بانک‌های ایرانی را به رسمیت می‌شناسید چند قدم از بقیه جلوترید و دم‌تان گرم است و خداوند یک در دنیا صد در آخرت اجرتان دهد.
خانم سمت راستی با لهجه‌ی فارسی تهرانی پرسید «آیا مدارک‌تان برای باز کردن حساب رو همراه آوردین؟» گفتم بله پاسپورتم که دست شماست خودکار هم اگر بخواهید همین‌جا. گفت «اجازه‌ی کارتان پیش‌تان است؟» گفتم مگر اجازه‌ کار می‌خواهد؟ گفت «بله! خارجی‌هایی که در بانک ما حساب باز می‌کنند نیاز به اجازه‌ی کار از طرف وزارت کار افغانستان دارند.» گفتم عجب صبح دل‌انگیزی شده سرکار خانم! آخر من در روز پنجمی که به کابل آمده‌ام اجازه‌ی کار از کجا پیدا کنم؟ گفت که شرمنده هستند و بدون اجازه‌ کار و معرفی‌نامه از دانشگاه‌هایی که در آن‌ها درس می‌دهم امکان افتتاح حساب نیست.
خواستم از بانک بیرون بیایم و فکری به حال دل زار کنم، برگشتم که سؤال آخر را هم بپرسم. رو کردم به دو خانم پشت میز که «به نظرتان چه‌طور می‌شود یک ایرانی در کابل زندگی کند و جواز کار هم نداشته باشد و بتواند از ایران پول بگیرد؟» گفتند «مشکل شما همین است؟!» گفتم اصلا به همین خاطر از صبح آواره‌ خیابان‌ها شده‌ام. گفتند «خب این که کاری ندارد! اصلا نیازی به باز کردن حساب ندارید! کافی است به یک صرافی در ایران بگویید به صرافی سرای شهزاده‌ کابل پول بفرستد. می‌روید آن‌جا پول‌تان را می‌گیرید. اگر بخواهید می‌توانیم با چند آشنا تماس بگیریم که کارتان را زودتر راه بیاندازند».
گفتم خدا عمر باعزت‌تان دهد! یک وقت توی زحمت نیافتید. گفتند نه. شماره‌ی یک آقایی را گرفتند. برنمی‌داشت. چند بار دیگر زنگ زدند. مثل این‌که سرِ کار نبود. گفتم لازم نیست. خودم می‌روم. آدرس سرای شهزاده را از ایشان گرفتم. زدم بیرون. بیست دقیقه بعد سرای شهزاده بودم. جمعیت زیادی جمع شده‌بود. پرسیدم قصه چیست؟ گفتند: مگر خبر نداری؟ گفتم نه بابا چه خبری! گفتند چند روز قبل در مسیر #جلال_آباد به #کابل پول چند صراف توسط دزدها غارت شده. گفتم خب! گفتند صرافان کابل هم در اعتراض به بی‌کفایتی مأموران امنیتی از امروز اعتصاب کرده‌ و سرای شهزاده را بسته‌اند. گفتم ای بالام جان! حالا کی باز می‌کنند؟ گفتند به زودی... ان‌شاء‌الله!
#AAT
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #اول
جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوست‌داشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی می‌خواند با قیافه‌ای چند دقیقه قبل از شهادت! مادرش همراه با چند نفر از دوستانش مسلمان شده بود و حالا این پسر فرزند آن مادر تازه‌مسلمان است. بعد از نماز دوزاری‌ام می‌افتد که جوان کناری‌ام اهل #کانادا ست. از خوجه‌های #تانزانیا که جزء مهاجرین هندی بودند که در دوره‌ای به خاطر فشارهایی که به شیعیان #هند آمده، اجدادشان به ینگه #آفریقا رفته‌اند.
فضای چندملیتی مسجد کالیفرنیا و دیدن تازه‌مسلمان‌ها یا پاکستانی‌هایی که آرزوی قبولی در حوزهٔ علمیهٔ #قم را داشتند. بعدش هم که برگشتم #نیویورک و خرید خودرو و گاه‌گاهی رفتن به مسجد لبنانی‌های #نیوجرسی. مثلاً یکی از متولیان مسجد از اهل سنت #مصر بوده و شیعه شده و حالا پای کار مسجدگردانی. و کلی پول جمع کرده‌اند و کلیسایی قدیمی را خریده‌اند و مسجدش کرده‌اند.
یک روز پسرش _که الان خودش استاد دانشگاه است_ به یکی از دوستان، با ذوق بسیار می‌گفت که چقدر عشق کرده وقتی دیده که رییس‌جمهور #ایران، آقای روحانی، وسط جلسه هیأت دولت روضه امام حسین خوانده و گریسته و گریانده.
قصه کریم،‌ تازه مسلمان دورگهٔ آفریقایی_سرخ‌پوست را قبلاً در یکی از خاطره‌ها گفته‌ام. او و دیگر دوستانش از جمله مرد #سیاه_پوست تازه‌مسلمانی به اسم ناجی کلی کتاب دینی جمع می‌کنند و می‌برند در زندان‌های #آمریکا بین زندانی‌ها پخش می‌کنند. و می‌دانند که این فلک‌زده‌ها جرم اصلی‌شان ندانستن و توسری‌خور بودن است و نه دزدیدن چند آفتابه لگن یا توزیع بنگ و افیون.
یا از دیوید جوان آمریکایی که سیصد سال پیش اجدادش از #اسکاتلند آمده‌اند آمریکا و یکی از اجدادش دوره‌ای کوتاه رییس‌جمهور آمریکا بوده. حالا این بشر در دوران دبیرستان به واسطه یک ایرانی بهایی با قرآن آشنا می‌شود. بعد کم‌کم آنقدر جذب قرآن می‌شود که می‌رود رشته ادیان می‌خواند و حقوق اسلامی. و این اواخر با اهل بیت آشنا شده و خودش را مدام سرزنش می‌کند که هیهات، هفده سال مسلمان بودم و فاطمه و علی را نمی‌شناختم. یعنی هفده سال مسلمان بودم و زیارت جامعه کبیره نخوانده‌ام. و آن گونه که خودش می‌گوید، اول بار که زیارت جامعه را خوانده، از آغاز تا انجام گریسته. و بعدش راهی کربلا شده. و بعدترش دیگر علنی مهر و تسبیح کربلایش ول‌کنش نیستند ولی باز اسماً شیعه نیست.
راست هم می‌گوید او مسلمان است همان‌گونه که من نیستم. همان‌گونه که خیلی از امثال من نیستند. تعریف می‌کرد در کربلا خانم مسن ایرانی با رژ لبی که کم مانده تا گونه‌اش بیاید جلو و دماغی عمل‌کرده اول گمان می‌کند این جوان خوش‌قد و بالا مجرد است و بعد که می‌فهمد که نه ایشان مثل اینکه بچه هم دارند، حیفی می‌گوید از این که ای کاش من دامادی آمریکایی مثل تو داشتم. آخر من چه می‌فهمم که او وسط سرمای زمستان نیویورک که «گر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه آورد دست از بغل بیرون»؛
دو ایرانی مذهبی را نگاه داشته توی خیابان که جان مادرتان یک حدیث یا روایت بگویید در مورد حقانیت اهل بیت؟ و دوستان می‌دانند که برای کسی که علم دین خوانده نباید حرف بی‌ربط و یا حدیث روی هوا بپرانند چون که او اول از سند حدیث می‌پرسد. آن‌ها طفره می‌روند و او می‌گوید که اگر امشب بمیرم و امام زمانم را نشناسم تو مسئولیتش را قبول می‌کنی؟ یا بگویم از جوانی که یک روزی بی‌هماهنگی‌ام آمد پشت سرم نماز خواند با دستمال کاهی‌رنگ دانکینز دونات (یکی از قهوه‌فروشی‌های زنجیره‌ای معروف) به جای مهر. و بعدش پاپی من که چرا سمع الله لمن حمد را بلند نخواندم و وقتی فهمید ایرانی‌ام گفت: «حالیت خوبا؟ بباخشد!» و این که پدر و مادری فلسطینی و لبنانی دارد و بعدترش از من کتاب حافظ طلب کرد و بعدترترش که خیلی خودمانی‌تر شدیم گفت که متولد فلسطینی است که الان اسمش اسرائیل است و پدرش سنی بوده و بعدش شیعه شده. و این که خانهٔ پدربزرگش آنجا بوده و دورش محاصره شده و علی ماند و حوضش.
بعدترترتر که خودمانی‌تر شد گفت که چه عشقی کرده از دیدن دستان تسلیم‌شده و اشک‌های مستأصل ملوانان آمریکایی در #خلیج_فارس. و چه دوست داشت که برایش حافظ را به فارسی بخوانم حتی اگر حتی واژه‌ای از آن را نفهمد.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
فرنگ نوشت
#فرنگ_نوشت تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو #بخش #اول جرقه این سفر شاید دو سه سال قبل در #کالیفرنیا خورد و در دعای کمیل #استنفورد. از جوانی که با لبخندی دوست‌داشتنی کنارم نشست و با ما دعای کمیل خواند. به او سلام کردم و سلام کرد. دعای کمیل را جوانی ایرانی می‌خواند…
#فرنگ_نوشت
تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو
#بخش #دوم
یا از علی جوان پاکستانی‌ای که هماهنگ‌کننده اکثر تجمعات مذهبی نیویورک است و ملت را جمع کرده غروب جمعه‌ای روبروی سفارت #نیجریه که داد بزنند «فری، فری زکزاکی؛ شیم شیم نایجریا» و آخرش بیانیه خوانده که تا زمانی که زکزاکی آزاد نشود این تجمع ادامه می‌یابد و حداقل تا ده هفته‌اش را اطلاع دارم که هفت هشت نفر را جمع کرده و دوباره غروب جمعه و سفارت نیجریه و «شیم شیم نایجریا». [و این تفاوتش از زمین است تا آسمان با این که برای یک هم‌وطن متولی کارهای مذهبی می‌خواهی برای روز قدس تبلیغ کند؛ زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید برایش دردسر ایجاد می‌کند و حوصله دردسر ندارد. و تو چه می‌دانی که #گرین_کارت چیست؟]
بس است یا باید باز هم بگویم از این نمونه‌ها که باعث شد وقتی که یکی از رفقا به من پیام داد که بیا کریسمس برویم #شیکاگو به همایش گروه مسلمانان خیلی زیاد تردید نکنم که آخر آدم عاقل توی سرمای زمستان به جای این که برود جای گرم می‌رود نزدیک مرز #کانادا و ته یخبندان؟ یا این که چطور ششصد دلار هزینهٔ ثبت‌نام همایش به علاوه هزینهٔ‌ رفت و آمد را بدهم.
من که مثل رفیقم کارمند رده‌بالای یک شرکت معتبر نیستم؛ حقوقم دانشجویی است. البته اولش کلنجار می‌روم که می‌شود رفت به همایشی که شهید چمران راهش انداخته بوده و هر سال در #لس_آنجلس برگزار می‌شود و لس‌آنجلس زمستانش عین بهار است و خوب هست و این جور چیزها. و او جواب قاطعی که اگر برویم لس‌آنجلس همه ایرانی هستند و تجربهٔ آنقدرها جدیدی نیست. پس شد که برویم شیکاگو. دودوتا چهارتایی کردم. دیگر می‌شود سر همه چیز را هم آورد با هزار دلار.
رفیقمان هم کارهای هماهنگی را به من می‌سپرد. چون می‌داند که من طوری مسائل را بهینه‌سازی می‌کنم که یک قران از آن ارزان‌تر نشود پیدا کرد. یک خودرو جادار کرایه می‌کنم برای هشت روز از دو ماه پیش‌تر. رفتنمان دو شب اتراق در هتل‌های بین‌راهی دارد و برگشتمان یک شب. خود همایش هم چهار روز به صورت فشرده از نماز صبح و دعای عهد است تا نماز عشا و ادعیه مختلف. و من که توی ذهنم انتظار دارم که یکی از سخنرانان در آن همایش برود پشت میکروفن و بگوید که در این هوای سرد که سگ را هم بزنی از خانه بیرون نمی‌آید، خیلی ممنون که آمده‌اید و قدم‌رنجه فرموده‌اید. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نشست «ایرانِ امروز» در فرانسه
#بخش #اول
چند هفته پیش منشی گروه گفت تو اهل #ایران بودی؟ گفتم بله؛ گفت الان یه ایمیل برات میزنم.
ایمیلی با عنوان برگزاری نشست L'Iran c'est maintenant (ایران هم اکنون) فرستاد. در فرم اینترنتی نشست برای 22 سپتامبر در سالن شماره 7 #دانشگاه_جان_مولن (لیون 3) ثبت نام کردم.
جلسه را انجمن صادرکنندگان #فرانسه برگزار میکند.
- 22 سپتامبر، ساعت 8 صبح
موقع ورود، بعد از احراز هویت امکان ورود به جلسه فراهم میشود. رئیس انجمن صادرکنندگان فرانسه، خودش شخصا جلوی درب ایستاده و به تک تک افراد خوش آمدگویی میکند و دست می دهد.
قبل از شروع برنامه تدارک صبحانه هم دیده شده؛ صبحانه فرانسوی ها البته فقط یک لیوان شیر یا قهوه است به همراه نوعی نان قندی به نام Croissant؛
حدود 150 نفری در سالن جمع شدند؛ عمدتا از صاحبان صنایع و شرکت های فناور در فرانسه.
آقای Georges Jacob رئیس انجمن صادرکنندگان صحبت های خودش را اینگونه شروع میکند:
Iran cest la Perse
ایران همان پارس است. از تاریخ ایران باستان شروع و میرسد به تاریخ معاصر و تحریم ها و شرایط فعلی ایران و تا برسد به بازار فعلی کشورمان و فرصت های فرانسه برای ورود به این بازار در دوران پسابرجام...
اشاره ای هم به سفر خودش و آقای جورج کومبی (رئیس دانشگاه لیون 3) به ایران می کند. تعدادی از حاضرین روی کاغذ یا در لپتاپ هایشان نوت برداری میکنند.
بعد آقای Jacques Champagne de Labriolle که قبلا سفیر فرانسه در #نیجریه بوده و ارتباطش با ایران را دقیق متوجه نمی شوم صحبت می کند. آقای سفیر از میزان خرید نفت فرانسه در 2011 و سه سال بعدش که به صفر رسیده است میگوید و اینکه این یک فاجعه است برای ما و باید مجددا روابط را بهبود دهیم.
آقای مهدی نواه (Mehdi Navah) نفر سومی است که صحبت میکند. او در شرکت Link 45 که از شرکت های تحلیل گر اقتصادی بین المللی با تمرکز بر غرب آسیاست، فعالیت می کند. بعد از نشست که صحبت حضوری داشتم با وی، میگوید که ایرانیِ متولد فرانسه است و در فرانسه بزرگ شده است.
اسلایدهایی در رابطه با ایران تهیه کرده است و مبتنی بر آنها صحبت های خود را پیش می برد. برخی محورهای صحبت او:
- ایران و جایگاه رهبری منطقه ای آن
- اهمیت استراتژیک ایران در منطقه
- تحریم بانکی ایران و قفل شدن تبادلات بانکی
- خارج شدن بانک های سپه، تجارت و ملی از تحریم
- انواع تسهیلات و مشوق های ایران برای سرمایه گذاری و ورود به بازار ایران: تضمین های بانک مرکزی و...
- ارائه آمار و ارقام مربوط به ایران (جمعیت، تعداد کاربران متصل به اینترنت، زنان تحصیل کرده، کارآفرینان زن، آمار و ارقام مربوط به نفت و گاز، صنعت خودروسازی و حضور پژو و سیتروئن در ایران، بازارهای جذاب در ایران).

ریچارد (Richard Klieman) از یکی از شرکت های بین المللی تحلیل گر اقتصادی به نام Vasco سخنران بعدی است.
سخنانش را با توصیه هایی برای اروپایی ها به پایان می رساند. اینکه از ارتباط با افرادی که هنوز در لیست تحریم #آمریکا و #اروپا قرار دارند، بپرهیزید.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
نشست «ایرانِ امروز» در فرانسه
#بخش #دوم
در ادامه پرسش و پاسخ حضار آغاز میشود.
از بین پرسش و پاسخ ها، صحبت یکی از تولیدکنندگان دارویی فرانسه که گویا تابعیتی #لبنان دارد جلب توجه میکند. اینکه تحریم های آمریکایی ها باعث ضرر و زیان ما شده و متاسفانه کارهای ما رو خراب کرده.
آقای جورج کومبی (رئیس دانشگاه لیون 3) هم در میانه پرسش و پاسخ وارد سالن می شود. رئیس انجمن بلند می شود و یک صندلی کنار دست خودش برای او تدارک می بیند و میکروفون را به او میدهد.
آقای کومبی، گزارشی از دیدارش از ایران و جلسات و بازدیدهایی که داشته است ارائه میدهد. او همین یکی دو ماه پیش مهمان چند دانشگاه و مرکز آموزش عالی در ایران بوده است. از جمله #دانشگاه_شهید_بهشتی؛ مقداری در مورد ایران صحبت میکند و در خلال صحبت ها تعریف ویژه می کند از #شیراز و #اصفهان؛ از شیراز با صفت بسیار فوق العاده یاد میکند. همزمان دانشجویی که جلویم نشسته و تندتند یادداشت برداری میکند در لپتاپش، جستجو میکند: Chiraz؛
جلسه تمام می شود و افراد مشغول گفتگو با همدیگر.
ابتدا سراغ آن آقای فرانسوی_لبنانی می روم. مدیرعامل شرکتی در زمینه تولید داروهای زیست فناور است. در خلال گفتگوها با او که می گویم ایرانی هستم، خانمی که در نزدیکی ایستاده متوجه می شود و جلو می آید. حجاب ندارد و کاشف به عمل می آید که ایرانی است. سلام و علیکی می کنیم و درباره کار و موقعیتش می پرسم. کارشناسی ارشدش را در شهر #گرونوبل به تازگی تمام کرده است و میگوید الان در یک شرکت تولید کننده تجهیزات آزمایشگاهی مشغول کار شده ام و مسئول بررسی بازار ایران هستم برای فروش محصولاتشان. اشاره ای هم به پیرمردی میکند که از اساتید #دانشگاه_گرونوبل است و می گوید این آقا رئیس من است. به فکر فرو میروم که چه زیرکانه، برای ورود به بازار ایران از نیروهای خودی یارگیری کرده اند...
در همین حال خانم دیگری که گویا از دانشجویان ایرانی در لیون 3 است هم به جمع ما می پیوندد. میگوید که امسال درسش تمام میشود و دنبال کار می گشته که به اینجا آمده. اولی میگوید اتفاقا من حجم کارهایم زیاد شده و احتمالا به یک نفر دیگر هم نیاز پیدا کنیم به زودی. شماره تماس و ایمیل ها مبادله میشود.
با آقای جورج جاکوب، رئیس انجمن صادرکنندگان فرانسه گپ و گفت مختصری میزنم. از دو سفرش به ایران طی این مدت و بازدیدهایش می گوید.
از نشست بیرون می آیم و به طرح و برنامه ریزی های فرانسوی ها فکر می کنم که چطور به ایران به چشم لقمه و بازاری جدید و بزرگ بعد از برجام نگاه میکنند. نگاهی کاملا صادرات محور...
#لیون @Zisteh
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
امروز تنها فرصت ماست برای دیدن شهر #شیکاگو. رفتنی من پشت فرمانم. اول صبح است و بزرگراه شلوغ. بزرگ‌راه‌های پرشباهت به بزرگ‌راه‌های #تهران که نقبی می‌زنند در دل شهر و بعدش شاخه‌شاخه می‌شوند در گوشه و کنارش.
نزدیکی‌های شهر شیکاگو، رهیاب می‌گوید در اینجا مسیر چهارخطه می‌شود دو قسمت و من باید در شعبه اول از سمت راست و خط دوم بروم. هر چه دقت می‌کنم مسیر سه خط بیشتر ندارد. یک خط دیگرش را لولو خورده است انگار. مغزم فرمان نمی‌دهد. رفیقم داد می‌زند صادق!
من وسط شعبه جداکننده جاده می‌ایستم. دوزاری‌ام افتاده که گیج زده‌ام. هنوز برای تصمیم درست دیر نشده که من در وسط جداکننده هاشوری جاده‌ام و جایم امن است. می‌ایستم. به آینه‌ بغل نگاه می‌کنم. پر است از خودروهایی که با شتاب می‌آیند و راه نمی‌دهند. راهنما می‌زنم. کمی متمایل به جاده می‌شوم. صدای بوق بلند. وارد جاده می‌شوم.
خودم نفهمیده‌ام ولی مثل این که از هول هلیم دو تا خودروی دیگر افتاده‌اند توی دیگ. همسفران می‌گویند مثل اینکه تصادف شده. خودروهای دیگر برایشان راه را باز می‌کنند تا بروند در شانه هاشوری جاده.
من هم که چیزیم نشده می‌روم که یحتمل مقصر من بوده‌ام. دو خودروی شاسی‌بلند آینه به آینه شده‌اند و چندی بعدش بی‌آینه. از سرنشینان،‌ پسربچه‌ای ده‌ساله انگاری که ترسیده باشد، گریه می‌کند. می‌روم طرف‌شان. راننده یکی از تصادفی‌ها، خانمی #سفید‌_پوست است و آن یکی هم مردی سفیدپوست. می‌گویم «متأسفم». می‌پرسد:‌ «#بیمه داری؟»
می‌گویم دارم. رفیقم مرا می‌کشد کنار. حالی‌ام می‌کند که اینجا #آمریکا ست و اقرار به چیزی نباید کرد. باید منتظر ماند تا #پلیس سر برسد.
می‌گوید معلوم نیست که واقعاً تو مقصر باشی که می‌گویی متأسفم. حالا تا پلیس بیاید، سرما ما را می‌کشاند داخل خودرو.
خانم راننده عکسی هم از پلاک خودروی ما می‌گیرد. احتمالاً از چینش شماره‌ها خوشش آمده یا رنگ زرد پلاک ایالت #نیوجرسی برایش جذاب است! پسربچه هم مثل ابر بهار گریه می‌کند. البته خودرو آمریکایی شاسی‌بلندشان با آن هم پستی و بلندی بدنه‌اش نشان می‌دهد که اولین تجربه تصادفی‌اش نیست ولی مثل این که این پسربچه اولین تجربه‌اش است.
حالا این وسط برنامه نود تشکیل داده‌ایم برای این که چه شده تا شاید پیدا کنیم پرتقال‌فروش را. یادم می‌آید که کارت بیمه‌ام را نیاورده‌ام. سریع می‌روم اینترنت و شماره بیمه‌ام را می‌ستانم. وای بیمه. همین جوری‌اش کلی پیاده‌ام برای پرداخت بیمه.
فکرم می‌رود به دو ماه قبل. وقتی که در برگشت از شهر #دانشگاه_براون حال و حوصله نداشتم و تخت گاز می‌رفتم و انگار نه انگار که این درخت‌های رنگارنگ پاییزی دل دارند و باید بهشان توجهی کرد. روز قبلش برای یکی از دوستان ایرانی رفته بودم به کارسوقی در مورد علوم اسلامی و یادگیری از راه دور (یا همان الکترونیک). پر بود از مستشرق. کسانی که اکثراً‌ آمریکایی و اروپایی بودند ولی عربی را خوب می‌دانستند هیچ، بل عربی قدیم را هم بلد بودند. حتی یکی‌شان که پایان‌نامه دکترایش در مورد عرفان صوفیانه در اشعار سنایی بوده، فارسی نوشتاری بلد بوده ولی توان مکالمه نداشته.
موقع ارائه مطلبم، از من در مورد در دسترس بودن اطلاعات پایگاه جامع نور #قم می‌پرسیدند. یا للعجب!
یکی دیگرشان که پژوهشگر #دانشگاه_هامبورگ بوده، می‌گفت که هفته بعد قرار است برود قم. پرسا بود که با چه کسی صحبت کند زودتر می‌شود به آن گنجینه گرانبهای احادیث و روایات و کتاب‌های تاریخی دوران شکوفایی اسلام در قم دسترسی پیدا کرد. خب اینها چه ربطی به تصادف و بیمه و پرتقال‌فروش دارد؟
ربطش این که شب قبلش بی‌خواب شده بودم و حوصله خودم را هم نداشتم. باید خودروی کرایه را زود برمی‌گرداندم. همه جا هم با اندکی بالاتر از سرعت مجاز می‌رفتم که در آمریکا البته عرف است. تا اینکه وارد منطقه‌ای شدم در ایالت #کنتیکت که انگار همه قرص حلزون خورده باشند. من هم رفتم توی خط سبقت. یک دفعه دیدم پشت سرم صدای آژیر پلیس آمد و چراغ‌های بدریختش روشن شد.
گمان کردم عجله دارد برای گرفتن مجرم. کشیدم کنار ولی دیدم با خود من کار دارد. بله؛ مجرم خود من بودم. من و یک خودروی دیگر را می‌کشاند کنار جاده. خواستم بروم پشت خودروی سیاه پلیس بایستم، خیلی وحشیانه جلویم را سد کرد و با دست اشاره کرد که باید من جلو بایستادم و او پشت سر من. خودروی جلویی هم جلوی من ایستاد. می‌دانستم که این جور مواقع نباید از خودرو خارج شوم...
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
هر آن ممکن است افسر به بهانه‌ ترس از داشتن اسلحه، به من شوک الکتریکی بزند یا حتی گلوله‌ مستقیم (مثل همین خبرهایی که گاه و بیگاه می‌شنویم از کشته شدن #سیاه_پوست‌های بینوا).
افسر مردی سیاه‌پوست و کچل با لباس سرمه‌ای. اولش رفت سراغ خودروی جلویی. پیرزن راننده هول بود و سریع آمد بیرون. افسر داد زد: برو داخل، برو داخل، نیا بیرون. رفت جلویش و چیزی بهش گفت. شاید گفته «درست رانندگی کن حاج خانوم. آخه مادر من، از سن شما گذشته این جور کارها» و بعد پیرزن گازش را گرفت و رفت. به من رسید.
شیشه را دادم پایین. کارت خودرو؟ ندارم. کرایه‌ای است. مدرک کرایه؟ بفرما. گواهینامه؟ بفرما. گفت منتظر باش می‌آیم. پنج دقیقه‌ای کارش طول کشید. آنجا هم فکر بیمه بودم که اگر شرکت بیمه خبردار شود (که می‌شود) نرخ بیمه را می‌برد بالا.
آمد سراغم. این بار از سمت شاگرد. شیشه شاگرد را دادم پایین. جریمه‌ام را روی کاغذ چاپ کرد و به من داد. گفت: از اینجا تا نیویورک دیگر سرعت ۶۵ مایل نیست، ۵۰ است. یعنی به زبان بی‌زبانی گفت که «پسرجان کور خواندی! نان ما در همین هست که کمین کنیم در محل‌هایی که محدوده سرعت یک‌دفعه تغییر می‌کند و حالا تو شکار و این دامت!».
کاغذ را می‌خوانم: «جرم: سرعت غیرمجاز؛ محدوده سرعت: ۵۰ مایل بر ساعت؛ سرعت ثبت‌شده: ۶۵ مایل بر ساعت، جریمه: ۱۸۰ دلار!».
بعدش که می‌رسم خانه کلی جستجو که چطوری می‌شود این جریمه را نداد و تنها یک راه دارد. شکایت به ایالت و رفتن به دادگاه. اگر افسر نیاید که برده‌ام. اگر بیاید باز هم بخت کسر جریمه را دارم. ولی من در ایالتی دیگر جریمه شده‌ام که اصلاً صرف ندارد این کارها. پس ۱۸۰ دلار را همان فردایش را می‌دهم.
یک توضیح اضافی دیگر: این کمین افسرها خیلی معروف است. اصلاً‌ افسر است و کمینش. حتی گاهی با چراغ خاموش در شب. و بخش بزرگی از رزقشان هم همین مناطقی است که محدوده سرعت جابجا می‌شود. خب این‌ها هم باید نان زن و بچه‌شان را از جایی دربیاورند دیگر.
بگذارید خاطره‌ای نقل کنم از سرویس دانشگاه؛
دختری آمریکایی با راننده صحبت می‌کرد. می‌گفت اولین باری که افسر گرفته بودتش از ترس گریه‌اش گرفته. افسر رحمش آمده و بی‌جریمه گفت برو. دومین بار، ادای گریه درآورده و گفت برو. سومین بار از مهمانی می‌آمده و آراسته بوده و کمی عشوه به خرج داده و افسر را نرم کرده و باز هم برو! و راننده در عکس‌العمل به این خاطره، شاکی بوده از این بچه پولدارهایی که از نفوذشان استفاده می‌کنند برای باطل کردن جریمه‌هاشان. العهده علی الراوی.
داشتم برنامه نود داخل خودرو را می‌گفتم. هر کسی توصیه‌ای می‌کند. این طوری نگو، آن طوری بگو. اگر فلان چیز را پرسید، فلان چیز را بگو. گفتم چرا دروغ بگویم؟ گفتند: نه دروغ نگو! اینجا حرف‌های ساده معناهای پیچیده دارند و کار با قانون است و آمریکا کشور کاغذبازی و قانون‌بازی. چیزی شبیه فیلم‌ها که هر چه بگویی علیه‌ات در دادگاه استفاده می‌شود.
خلاصه و نتیجه این که حرف‌هایم را باید چند برابر حالت عادی مزمزه کنم و بعد به زبان برانم. پلیس سر می‌رسد و یک جرثقیل خودروبر.
جرثقیل ناراحت از این که خوراکش جور نیست و یک آینه‌شکنان ساده است. افسر سفیدپوست با دو راننده‌ دو خودرو تصادفی حرف می‌زند. دل توی دلم نیست. آخ؛ امروز آیه‌الکرسی یادم رفت بخوانم. دیدی چی شد؟ و از این جور حرف‌ها.
افسر می‌آید سراغم. می‌گوید پیاده شو تا دو کلام حرف بزنیم. با اولین سؤال، تمام توصیه‌های داخل خودرو از یادم می‌رود. می‌پرسد:‌ چه شد؟ می‌گویم که رهیابم گیج شد و من خواستم بیایم داخل مسیر. البته قبلش راهنما زدم (بماند که به جای عوض کردن خط یا Change Lane می‌گویم گردش به چپ یا Turn Left و همین افسر را گیج‌تر می‌کند؛ امان از زبان‌کم‌بلدی در مواقع اضطراب‌آمیز).
می‌گوید که آن دو نفر دیگر ادعا می‌کنند تو باعث تصادف شده‌ای. می‌گویم: من نمی‌دانم. حتی متوجه تصادف نشدم. همراهان گفتند که تصادف شده و من ایستادم تا شاید سؤالی را بتوانم جواب دهم. می‌گوید بنشین داخل خودرو خبرت می‌کنم. می‌رود پیش همکارش. کاغذی در دست دارد و خودکاری. بعد دوباره می‌آید سراغم. توی کاغذ نقاشی سه خودرو را کشیده با خودکار آبی‌اش. انگاری نوک دماغ مال ما رو به جاده دارد ولی داخل جاده نیست.
می‌گوید که می‌توانم بروم. توصیه می‌کند که با احتیاط رانندگی کنم. من هم که از خدا خواسته، تشکری و خداحافظ شما.
بعداًتر به این نتیجه می‌رسم که روی کاغذ کشیده بوده که اگر من واقعاً‌ داخل خط آن‌ها شده بودم، باید بدنه به بدنه می‌خورد نه آینه به آینه. پس این‌ها از ترس این که مبادا من جلوی راهشان سبز شوم، به هم زده‌اند. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت

@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #اول
🔺اگر یادتان باشد، آمده بودیم لمبارد حومه شهر #شیکاگو برای همایش سالانه «گروه مسلمانان (بخوانید شیعیان) آمریکا و #کانادا»

🔹می‌رسیم به هتل وستین پلازا، هتلی بلندمرتبه؛ وارد هتل که می‌شویم اولین اتفاق متفاوت رقم می‌خورد! چرا اینجا همه خانم‌ها محجبه‌اند؟ یا بهتر است بپرسم، چرا خانمی که پشت دخل هتل نشسته بی‌حجاب است؟
سرسرای هتل پر است از چهره‌های آشنا، نه آنچنان آشنا که بشناسیم‌شان ولی آنقدر آشنا که بشود گفت فلانی یا اهل #عراق است یا #لبنان و یا حتی شاید ایرانی...

🔹اول بسم‌الله کلید اتاقمان را تحویل می‌گیریم. طبقه سیزدهم و رو به منظره دهات #لمبارد (Lombard)؛ البته اگر فروشگاه بزرگ تارگت (Target) را ندیده بگیریم با پارکینگی که بوی تعطیلی کریسمس می‌دهد.
پایین آمدنی، آسانسور شلوغ است. دو خانم جوان که مثل لبنانی‌ها چادر سیاه سر کرده‌اند و چند خانم محجبه دیگر. باید برگردیم به سرسرا برای گرفتن دفترچه برنامه همایش. پشت میز خانم جوانی است محجبه، با آرایش‌ غلیظ عربی؛ توضیح برای آن‌ها که نمی‌دانند بسیاری از عرب‌های محجبه آن‌طوری آرایش می‌کنند که گریمور نشنود محرم نبیند.
دفترچه همایش را می‌گیریم. برنامه روزانه به علاوه معرفی سخنران‌ها. برنامه‌ها با نماز صبح و دعای عهد شروع می‌شود و تا آخر شب با برنامه‌های متنوع دیگری ادامه دارد... این وسط هم یکی از مسافران آمریکایی که از همه جا بی‌خبر به این هتل آمده، از دیدن این همه ریش و چادر و روسری،‌ مضطرب می‌شود و پلیس خبر می‌کند و #پلیس سر می‌رسد و می‌گوید: خانم، حالتان خوب هست؟ حالا مثلاً فکر کردی حمله تروریستی کشف کرده‌ای؟

🔹بسم‌الله برنامه نماز جماعت و دعای کمیل است. از لابی هتل راهرویی است که هر دری به سمت یکی از سالن‌های سخنرانی باز می‌شود و آخرین سالن شده نمازخانه. راهرو هم شده نمایشگاه فروش روسری و کتاب و مهر و تسبیح و امثالهم. کف سالن نمازخانه مفروش شده است و محرابکی آن سر سالن که قبله را بشود فهمید کدام طرف است و پرده‌ای برای نشان دادن متن دعای کمیل؛
آخوند امام جماعت، نمازش را به زبان مادری می‌خواند و بعدش جوانی دعای کمیل را به همان زبان. و البته اینجایی که در صف نشسته‌ام، هی می‌آیند و می‌پرسند قصری یا نه؟ یعنی که نمازت شکسته است یا کامل؟ و اگر جوابم لهجه خودشان را داشته باشد، فارسی می‌کنند ادامه سؤال را...

🔹بعد از نماز موقع شام سر می‌رسد. یکی دیگر از سالن‌های هتل پر از میز و صندلی شده، مثل تالارهای عروسی و هر گوشه سالن چیزکی برای چای و قهوه گذاشته‌اند. صفی دارد که از همان شب اولی که معلوم است خیلی‌ها هنوز نیامده‌اند، خبر از صف‌های طولانی گپ و گفت و البته انتظار و گرسنگی دارد. دو صف در دو جهت مخالف. یکی از چپ به راست برای خانم‌ها و دیگری از راست به چپ. که البته هر دو به یک سالن ختم می‌شوند. و البته به صورت خیلی خودجوش نصفی از سالن را خانم‌ها می‌نشینند و نصفی دیگر را آقایان. صف غیر از گپ و گفت کاربردهای دیگری هم دارد، از جمله این که خانم‌های مسن‌تر دنبال مورد ازدواج برای پسرهایشان یا پسرهای آشناها هستند. دخترها هم بدون تعارف‌هایی که مثلاً می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم، ارجاع می‌دهند به پدری، برادری، مادری و یا کسی و کاری. و البته همین بی‌تعارفی نشان می‌دهد که ایرانی اینجا کم هست. اینجا اکثریت لبنانی‌اند و اقلیت از دیگر ملیت‌ها.
#بخش #دوم این یادداشت به کانال ارسال خواهد شد.
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال فرنگ نوشت
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA


@Farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شیکاگو)
#بخش #دوم
🔹عین بچه آدم سرمان را پایین می‌اندازیم تا همبرگر حلالمان را برداریم و برویم داخل سالنی که میزچینی شده است برای غذاخوری این چند روز. همان اول خوردن هستیم که سه جوان با غذاهایشان می‌آیند طرفمان. می‌پرسند ایرانی هستیم؟ می‌گوییم بله؛ بعد می‌گویند کجای ایران؟ رفیقم می‌گوید #تهران. من می‌گویم جایی را که من اهلش هستم شما نمی‌شناسید. با اعتماد به نفس می‌گویند تو کاریت نباشد؛ بگو ما بلدیم. کجایی هستی؟ #شیراز؟ #اصفهان؟ #اهواز؟ #تبریز؟ می‌گویم #چالوس. یعنی کجا؟ می‌گویم #دریای_خزر. دریای خزر دقیقاً کجا بود؟ توی دلم می‌گویم شما که #ایران را بلد نیستید، دیگر چه کار دارید کجایی هستیم آن هم با این همه دقت در طول و عرض جغرافیایی. ولی می‌پرسم که شما چه طوری این قدر ایران را خوب می‌شناسید؟ می‌گویند که صفحات اینستاگرام زیبایی‌های ایران را دنبال می‌کنند. عجب! یعنی یکی هم پیدا شد که این قدر در کف ایران باشد که صفحات ایرانی را دنبال کند؟ اذن نشستن می‌کنند و می‌نشینند. خدا را شکر خوب هم گرم صحبت شده‌اند. ول‌کن ماجرای ما نیستند. از کجا آمده‌اید؟ آمدنتان بهر چه بود؟ به کجا می‌روید آخر؟ و الی آخر. و رفیقم هم کمی عربی‌بلدی‌اش را به رخشان می‌کشد. آنها هم ذوق‌زده که وای چه قدر خوب بلدی صحبت کنی. بعد شروع به توضیح دادن آن‌ها می‌شود. همه‌شان اهل #دیربورن (Dearborn) هستند. شهری که چند دهه پیش به بهانه گرفتن کارگر ارزان برای کارخانه #فورد پر از لبنانی و یمنی شده. و البته لبنانی‌های دیربورن زیاد با یمنی‌های دیربورن میانه خوبی ندارند.
هر سه‌شان دانشجو هستند و هر کدامشان در سنین مختلف نوجوانی جاگیر اینجا شده‌اند. یکی‌شان که نام خانوادگی‌اش بازی (با تشدید بر ز) هست که انگاری از اسم‌های خانوادگی پرجمعیت لبنانی است. از فضای لبنانی‌های دیربورن می‌پرسیم و این جور مسائل...

🔹نمی‌دانم چه می‌شود که بحث حجاب پیش می‌آید. یکی‌شان می‌گوید: سبحان‌الله، گردن به پایین #المنار، گردن به بالا MTV (یکی از شبکه‌های عامه‌پسند لبنانی)؛ بعد با جزئیات توضیح می‌دهد که در شأن زن شیعه نیست که آرایش کند و یا حتی روسری رنگی بپوشد. در همین وسط‌هاست که متوجه می‌شویم عیالات ما به طرفمان می‌آیند با روسری رنگی! یا قمر هشتم! رفیقمان زودی پیام می‌دهد که نیایید طرفمان... که خدا را شکر نمی‌آیند. حالا نوبت ماست که جواب پس بدهیم. فکر می‌کنید اولین سؤالشان چیست؟ خب، منتظرتان نمی‌گذارم که زیاد فکر کنید. سؤالشان این است: چرا اکثر ایرانی‌های مقیم #آمریکا این قدر بی‌قید و بندند؟ من هم از مهندسی‌خواندگی‌شان استفاده می‌کنم و می‌گویم، نگاه کن برادر! توزیع ورود ایرانی به آمریکا با توزیع جمعیت ایرانی در ایران تناسب ندارد.

🔹در پاسخ او از همنشینی با هم‌دانشگاهایی‌هایش خاطره‌ می‌گوید: «نشسته بودیم با چند نفر از هم‌‌دانشگاهی‌ها. چند تایی‌شان ایرانی بودند. یکی‌شان گفت که #احمدی‌_نژاد اخ است و بوف است و جیز است. خودم را خوردم و چیزی نگفتم. گفت جمهوری اسلامی ظالم است و نامرد! چیزی نگفتم. گفت #خامنه‌_ای هم … دیگر با خودم گفتم این خط قرمز است (دست‌هایش را محکم روی میز می‌زند). شروع کردم با هم‌دانشگاهی بحث کردن که چرت نگو مؤمن! تو اصلاً چه می‌دانی خامنه‌ای کیست؟»

🔹من و آن "ضد روسری رنگی" می‌رویم به سمت چایی‌های کیسه‌ای که در یک طرح لبنانی-ایرانی برای میزنشینان چای بیاوریم. وسط راه بهش می‌گویم: حسین! من هم‌دانشگاهی لبنانی‌ای دارم که اصلاً شبیه شما فکر نمی‌کند. می‌پرسد شیعه است؟ می‌گویم نه، سنی است. می‌گویم #چمران را نمی‌شناسد هیچ، #موسی_صدر را هم نمی‌شناسد! با آرامش می‌گوید،‌ کسی که موسی صدر را نشناسد قطعاً لبنانی نیست! الله اکبر... یعنی جداً حس می‌کنم که عرب‌هایی که این همه سال دیده بودم یک طرف، نشستگان این میز یک طرف. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال #فرنگ_نوشت
🎯 لینک عضویت:
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADvCMEXIOV_h2NmojA


@Farang_nevesht