فرنگ نوشت
9.52K subscribers
1.99K photos
948 videos
2 files
612 links
فرنگ نوشت در اینستاگرام:
instagram.com/farang_nevesht

در بله
ble.ir/Farang_nevesht

در ایتا
eitaa.com/farang_nevesht

در آی‌گپ
iGap.net/Farang_nevesht
Download Telegram
#فرنگ_نوشت
سفری متفاوت به شیکاگو
(ادامه مطلب تصمیم سفری متفاوت به شیکاگو)
بالاخره باید راه بیفتیم. یک روز قبل از کریسمس؛ صبح زود با حضرت منزل راه می‌افتیم به سمت #نیوجرسی که من خودروی خودم را بخوابانم در پارکینگ خانه رفیق و با رفیق برویم سمت دکان خودرو و بعدش هم بسم الله...
به مغازه باجت/ایویس (کرایه خودرو) می‌رسیم. خانمی پشت دخل است؛ خفه‌مان کرده از بس می‌گوید که خدایا! هشت روز پانصد دلار آن هم زمان کریسمس! چطوری همچین قیمتی گیرتان آمده؟ و من توی دلم غنج می‌رود که خواهر من! مثل این که شما نسل پاک آریایی را نشناخته‌ای؟ با اعتماد به نفس می‌گوییم که هر دومان سواره‌ایم و لذا پول بیمه نمی‌خواهیم.
می‌گوید خب ولی ۱۳ دلار روزی به ازای راننده دوم. ۵ دلار روزی برای هزینه امنیت. هزینه چی‌چی خانم؟ هزینهٔ‌ امنیت دیگر. از یازده سپتامبر به بعد این قانون شرکت ما شده. حالا مانده‌ایم که الان مثلاً این ۵ دلار آیا هزینه بیمه حضرت ابوالفضل شرکت است که تخم دوزرده امنیتش را زیر چرخ‌های خودرو بترکاند؟ بی‌خیال این حرف‌ها...
یک سوناتای ۲۰۱۴ سفیدرنگ روبروی در مغازه و ما هم بسم الله... نوبتی می‌رانیم. صبح رفیق و عصر من یا برعکس. خانم‌ها هم کاری کرده‌اند کارستان که مجبور نباشیم برای یک لقمه نهار یا شام علاف رستوران‌ها باشیم با دک و پز و یک ساعت علافی‌اش. و رفیق ما که قبل از آمدن به بلاد کفر، در بلاد مسلمانی رانده، خوب بلد هست که هم براند و هم پشت فرمان نهار بخورد. و البته در بلاد مسلمانان، اگر مسلمانی به خوب راندن باشد، «یک مسلمان هست و آن هم ارمنی‌ست». و البته خدا پدر این کوروز کنترل را بیامرزد که بهش می‌گویی عشقم این است که فعلاً‌ با سرعت ۶۵ برانم و خودش می‌راند و با دکمهٔ مثبت و منفی می‌توانی عشقت را بالا و پایین کنی.
همه چیز سفرمان هم دونگی است و نوبتی. حتی این ضبط بیچاره. انگار که قرآن خدا غلط می‌شود اگر در سکوت برانیم. و من خفه کرده‌ام خود را با چند شعرخوانی و چند موسیقی سنتی که «خدای دل، هاااای». چون که مثلاً روایت داریم که رزق و سرگرمی سفر به شعر است و آواز. ولی این رفیقمان عشق می‌کند با سخنرانی‌های تفسیر قرآن. با این رفیقمان که هم‌سفر می‌شوی تو گویی که با ناصرخسرو (پس از توبه البته) همسفری. هی می‌گوید این شهر وسط راه مسجد دارد و آن یکی یک مدرسه اسلامی. که ای بابا! راهمان که طی شد به سخنرانی تفسیر.
چهار روز فشرده هم که باید پامنبری باشیم. این یکی را دیگر بی‌خیال شویم. و خدا را شکر با این رفیقمان تعارف ندارم که هیچ، تعارف معکوس! هم گاهی دارم.
داشتم می‌گفتم. هوا و هواشناسی یاری‌مان می‌کند. و ما هم که «در عصر احتمال به سر می‌بریم؛ در عصر شک و شاید؛ در عصر پیش‌بینی وضع هوا» از مهی که می‌توانست برفی سهمناک باشد بسی خشنودیم. جاده سریع زیر پایمان عقب‌عقب می‌رود و از کنار مزرعه‌ها و دشت‌ها می‌گذرد.
ایالت نیوجرسی که تمام می‌شود، می‌رسد نوبت ایالت #پنسیلوانیا و بعدش ایالت #اوهایو که اتراق اولمان هست در شهری به اسم Sandusky زیر دریاچه بزرگ #میشیگان. همان دریاچه‌ای که جدا می‌کند #کانادا را از #آمریکا. که اگر نبود راهمان بسیار کوتاه‌تر می‌شد. راهی که روی کاغذ باید ۸ ساعت بطولد ولی در عمل ۱۲ ساعت می‌شود و ما خستگی‌مان را نشان صاحب هتل می‌دهیم و بعد از خوردن شام همراه با خبر بیست و سی با تأخیر چندساعته آماده فردای سفر می‌شویم.
روز دوم مقصدمان همان شهر همایش است. شهری به اسم #لمبارد نزدیکی #شیکاگو. وسط راه رفیقمان مجابمان می‌کند سری بزنیم به ایالت میشیگان. برویم به شهر ورشکسته #دیترویت و از آنجا به شهر #دیربورن (موطن فورد و کارخانه‌اش و البته شهری با بیشترین جمعیت مسلمان و بیشترین جمعیت شیعه) تا از آنجا راهمان را کج کنیم سمت شیکاگو یا همان ایالت ایلینوی. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در کانال تلگرام فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg


@farang_nevesht
#فرنگ_نوشت
خدمه هواپیما باعث شدند مسافرشان تا دم مرگ برود چون باور نمی کردند یک خانم سیاه پوست دکتر است!
در یکی از پروازهای هواپیمایی دلتا (Delta) از #دیترویت (Detroit) با فریادهای یک خانم، مسافران متوجه می شوند شوهر او بیهوش شده است. یک خانم دکتر #سیاه_پوست که از مسافران پرواز بوده اتفاقاتی که در این پرواز برای او رخ داده را در صفحه شخصی اش در یکی از شبکه های اجتماعی نوشته است که در ادامه ترجمه آن می آید:
برای نجات مریض سریع خودم را به او رساندم که خدمه هوایپما جلوی من را گرفتند.
همسر بیمار با نگرانی فریاد می زد و پرسید آیا یک پزشک در این پرواز وجود دارد؟ دستم را بلند کردم که مهمانداران به من گفتند: «اوه، نه عزیزم! شما دست تان را بیاورید پایین! ما دنبال یک پزشک یا پرستار واقعی می گردیم... وقت صحبت با تو را نداریم»! خواستم توضیح بدهم که دکتر هستم ولی مهماندار با صحبت های مهربانانه حرف من را قطع کرد.
بعد از این خدمه پرواز از طریق سیستم صوتی هواپیما اعلام کردند اگر بین مسافران پزشک وجود دارد دکمه مخصوص مهمانداری را بزند. من نیز دکمه را زدم.
مهماندار آمد گفت: «اوه... شما واقعا پزشک هستید؟» گفتم بله. جواب داد: «اجازه بدهید اعتبارنامه شما را چک کنم! چه تخصصی دارید؟ کجا کار می کنید؟ چرا در دیترویت بودید؟» (در نظر بگیرید آن مرد در چه حالی بود و این خانم دارد من را با سوال بمباران می کند)
در همین لحظات یک مرد #سفید_پوست هم گفت من هم دکتر هستم. مهماندار به من گفت با تشکر از شما، ایشان می تواند به ما کمک کند». (بدون اینکه اعتبارنامه او را چک کند!)
مهماندار ده دقیقه بعد برگشت و پرسید به نظر شما چه کنیم؟ گفتم علایم حیاتی اش چگونه است که گزارشی از آن داد و ما درمان آن مرد را ادامه دادیم.
در نهایت آمد و چندین مرتبه معذرت خواست و یکی از خدمات ویژه هواپیمایی دلتا را به من پیشنهاد داد که مهربانانه رد کردم. خدمات ویژه را در ازای تبعیض آشکار نمی خواهم! این درست نیست.
#آمریکا 🇺🇸
@Farang_nevesht

www.yon.ir/dqV7
#فرنگ_نوشت
(ادامه مطلب سفری متفاوت به شيكاگو)
صبح زود راهی #دیترویت می‌شویم. صبح آنقدر زود است که جاده خلوت باشد و من، تنها بیدار جاده که پشت فرمان نشسته‌ام و بقیه خوابند. یکی نیست به من بگوید که برای که رانندگی می‌کنم؛ اینجا که همه خوابند.
مسیر نزدیک به دو ساعت است در کنار ساحل دریاچه اری (Erie). البته ساحل با چشم پیدا نیست چون درختان حایل شده‌اند و البته خانه‌ها. کم‌کم سر و کله آسمان‌خراش‌ها پیدا می‌شود.
مرکز شهر، پر است از آسمان‌خراش با تبلیغاتی که برخلاف #منهتن، بیشتر خودرو دارد تا مانکن.
اینجا شهر خودروسازهاست. یا شاید بهتر است بگویم شهر ورشکسته‌ها. شهر شورلت و جی‌ام‌سی. شهر وام‌ها و دوپینگ‌های دولتی. تا این شرکت‌ها بتوانند در مقابل بنز و تویوتا و هوندا زنده بمانند. و البته شهری که اگر ناغافل از یکی از دالان‌هایش رد بشوی، در عرض سه دقیقه ناقابل سر از #کانادا درمی‌آوری. یعنی اینکه شهر تنه زده است به رودخانه دیترویت و آن ور رودخانه شهر #ویندسور کانادا است. البته رفیقمان مشکلی با رفتن آن طرف ندارد چون برگش سبز است و ولی ما که بی‌وطنیم و بی برگ و بار، نه.
اول بسم‌الله و مثل همه مرکز شهرهای دنیا، پیدا کردن جای پارک مشکل است. پس به ناچار روانه گوشه دنجی می‌شویم.
پارکی کنار رودخانه با مسیر دویدن. آن قدر خلوت است که پرنده‌ها هم حوصله پر زدن ندارند. چند دونده که گه‌گداری رد می‌شوند و ما هم پیاده کنار کانادا راه می‌رویم. به این حساب، بعد از #عراق، این دومین کشوری است که دیده‌امش ولی نرفته‌ام. خدا #اروند را زنده نگه دارد و اروندبانان گذشته و اکنون را بیامرزد؛ ان‌شاءالله.
چند تایی عکس می‌گیریم که بماند برای تاریخ تا این که سر و کلهٔ یک جوان #سیاه_پوست پیدا می‌شود. چشمش رفیق ما را گرفته و می‌آید که راضی‌اش کند از او سی‌دی آهنگ‌هایش را بخرد. اسم روی سی‌دی نظرم را جلب می‌کند. اسمش اکبر است. شاید مسلمان باشد و یا شاید از امت اسلام #ملکوم_ایکس؛ رفیقمان که اصلا توی این باغ‌ها نیست ولی جوان اصرار دارد که برایش گوشه‌ای زنده اجرا کند تا شاید خوشش بیاید. ما که نفهمیدیم چه خواند ولی چیزی بود در مایه‌های «اینجا تهرانه یعنی شهری که...». رفیقم توی تعارف پنج دلاری‌ای عرضه می‌دارد و حتی سی‌دی را هم نمی‌خواهد تا این جوان دست از سرش بردارد. زودی بی‌خیال دیترویت می‌شویم تا ادامهٔ سفر را داشته باشیم.  در راه برگشت و از میان چهره واقعی شهر‌، در و دیوارهای شهر بوی متروکگی می‌دهد. ساختمان‌های خالی با شیشه‌های شکسته که معلوم است که روزی کارگاهی، مغازه‌ای، چیزی بوده و دیگر حالا چیز قابل‌داری نیست. این شهر روزی برای خودش برو و بیایی داشته ولی زمان بحران اقتصادی ۲۰۰۸ بدجوری شیره جانش کشیده شده است. (ادامه دارد)
#همسفر_شراب
—------—
روایت خاطرات و تجربه های جالب و مفید ساکنان خارج از کشور در فرنگ نوشت
https://telegram.me/joinchat/Abx14DvCMEWJX5rtprp0Hg

@Farang_nevesht