بخشی از #کتاب این روزهایم 📖
دستش را گذاشت روی شکمش. دستش خالی بود. پرسیدم: «ساعتت کو؟»
خیلی بیتفاوت گفت: «یکی از بچهها ازش خوشش آمد، گرفت نگاهش کنه، گفتم مال خودت.»
حرصم گرفت. گفتم: «علی! اون کادوی سرعقدمون بود. تبرّک مکه بود. بنده خدا بابا با چه شوق و ذوقی برا دامادش گرفته بود. رادوی اصل بود.»
سری تکان داد و گفت: «اینقدر از این ساعتا باشه و ما نباشیم. تا توانی دلی به دست آور!»
#گلستان_یازدهم
#بهناز_ضرابی_زاده
خاطرات همسر #شهید #علی_چیت_سازیان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
دستش را گذاشت روی شکمش. دستش خالی بود. پرسیدم: «ساعتت کو؟»
خیلی بیتفاوت گفت: «یکی از بچهها ازش خوشش آمد، گرفت نگاهش کنه، گفتم مال خودت.»
حرصم گرفت. گفتم: «علی! اون کادوی سرعقدمون بود. تبرّک مکه بود. بنده خدا بابا با چه شوق و ذوقی برا دامادش گرفته بود. رادوی اصل بود.»
سری تکان داد و گفت: «اینقدر از این ساعتا باشه و ما نباشیم. تا توانی دلی به دست آور!»
#گلستان_یازدهم
#بهناز_ضرابی_زاده
خاطرات همسر #شهید #علی_چیت_سازیان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
✂️ #برشی_از_یک_کتاب
رفتم پیش بابا، بعد از شنیدن خبر شهادت علی آقا، گفتم: "بابا، یادته شب عروسی چی گفتی؟"
بابا اشک میریخت و سرش را تکان میداد.
_گفتی اگه دخترم یه شب با یه مرد زندگی کنه، بهتر از اینه که یه عمر با یه نامرد زندگی کنه.
#گلستان_یازدهم
روایت #زهرا_پناهی_روا از همسر شهیدش #علی_چیت_سازیان
#انتشارات_سوره_مهر
#تقریظ
@ketabtalaeieh
رفتم پیش بابا، بعد از شنیدن خبر شهادت علی آقا، گفتم: "بابا، یادته شب عروسی چی گفتی؟"
بابا اشک میریخت و سرش را تکان میداد.
_گفتی اگه دخترم یه شب با یه مرد زندگی کنه، بهتر از اینه که یه عمر با یه نامرد زندگی کنه.
#گلستان_یازدهم
روایت #زهرا_پناهی_روا از همسر شهیدش #علی_چیت_سازیان
#انتشارات_سوره_مهر
#تقریظ
@ketabtalaeieh