ارزیابی شتابزده
13.8K subscribers
904 photos
302 videos
33 files
852 links
یادداشتهای محمدرضا اسلامی
- - - -
در ادامۀ یادداشتهای ژاپن و وبلاگ ارزیابی شتابزده؛ اینجا تلاشی است برای دیدن آمریکا و ثبت مشاهدات. تحلیل و مقایسۀ الگوی توسعه هر دو کشور آمریکا و ژاپن و مستندنگاریها، در حد امکان.
ارتباط:
@Mohammadreza_Eslami2
Download Telegram
✍️بنزین از این بر چهارراه به آن بر چهارراه
(درباره یادداشت دکتر حامد قدوسی درباره قیمت بنزین)

🔷سه ویدئوی بالا🔺، مرتبط با بحث قیمت بنزین است. اخیرا بحث های مختلفی در کشور دربارۀ قیمت #بنزین طرح می شود. بحث هایی مبتنی بر اینکه قیمت فعلی بنزین و #یارانه ای که برای آن می پردازیم، عملا هدر دادن سرمایه عظیمی از کشور (به نفع #طبقه_متوسط) است. دکتر حامد قدوسی (بنا به رشته تخصصی خود) در قالب یک سلسله یادداشت به تفصیل به این موضوع پرداخته است (لینک کانال و نمونه یادداشت در پی نوشت🔻).
نکته ای که در بحث های دکتر قدوسی مطرح شده است اینکه: «اگر قیمت‌ بنزین بعد از هدف‌مندی "شناور" شده بود و به تصمیمات بوروکراتیک متصل نشده بود و بازار بنزین هم #رقابتی شده و اجازه فعالیت بخش خصوصی در آن داده می‌شد شاید بحث قیمت بنزین در اقتصاد ایران اساسا خود به خود حل می‌شد و از مباحث سیاستی حذف می‌شد».

🔷دربارۀ مفهموم بازار رقابتی، و ویدئوهای بالا (که سر "هر" چهارراهی در آمریکا و #ژاپن وجود دارد) ملاحظه می شود که مکانیزم «قیمت رقابتی بنزین» و حضور بخش خصوصی در این عرصه ، باعث چنین تصاویری می شود. شما یک باک ماشین را با 80 دلار در منهتن #نیویورک پر می کنید در حالی که اگر با ده تا دوازده دقیقه رانندگی از تونل لينكلن و رودخانه هودسون عبور کنید، همین باک بنزین با 60 دلار در #نيوجرسى پر می شود. چرا؟

🔷پاسخ این است که آیا قیمت (هزینه تمام شدۀ) رساندنِ «یک بطری آب معدنی» در جای شلوغ و گرانقیمتی مثل منهتن نیویورک با قیمت تمام شدۀ همان بطری آب، در منطقه ارزان قیمتی مثل شهر کلمسون کارولینای جنوبی یکی است؟

هزینه کارگری که بسته های آب معدنی را «در منهتن» جابجا می کند با هزینه همان #کارگر در کارولینای جنوبی یکی است؟ آن کارگر برای اجاره منزلش (یا تردد از خانه اش به منهتن نیویورک) چقدر هزینه می دهد و کارگری که در یک شهر پنجاه هزار نفری زندگی می کند، چقدر هزینه منزل/تردد می دهد؟ به همین نحو، چطور انتظار داریم که قیمت یک لیتر بنزین در خیابان جمهوری تهران با قیمت بنزین در پاکدشت ورامین یکی باشد؟ (که هست)

🔷مگر یک تانکر سوخت رسان برای رسیدن به مرکز شهر #تهران و مثلا خیابان جمهوری، هزینه ای برابر با تانکر سوخت در ورامین متحمل می شود؟
هزينه اجاره/خريد زمين (براى احداث پمپ بنزين) در شهرك غرب با سلفچگان يكى است؟

🔶ممکن است گفته شود که اینها که بدیهیات بازار است. ولی سوال اینجاست که چرا این بدیهیات (در بحثى مثل بنزين)، چند دهه است در کشور ما به شکلی دیگر اجرا می شود و به سامانی دگر؟

@solseghalam
▪️▪️▪️▪️▪️

📌پی نوشت: لینک یادداشت در کانال یک لیوان چای داغ
https://t.iss.one/hamedghoddusi/392

📌عبور از تونل لینکلن از سمت نیوجرسی به سمت نیویورک (ویدئو)
https://t.iss.one/solseghalam/800
✍️رؤياى آمريكايى، رؤياى ژاپنى، رؤياى ايرانى
(براى ابوالفضل زرويى نصرآباد)

🖊محمدرضا اسلامى

🔷يك- دو طنزپرداز كشورمان، به فاصله چند روز درگذشتند. هر دو به پنجاه سالگى نرسيده. فارغ از اينكه هر يك له يا عليه چه نگاه سياسى اى بودند، ولى هر دو در يك ماجرا مشترك بودند: هر دو طنّاز بودند و هر دو عمرى كوتاه داشتند.
اهل طنز را سر و كار با مطايبه و شوخى است؛ طنزپرداز و عمر كوتاه؟

🔷 دو- اهالى "كلمه" و آنها كه ميزكارشان "كلام" است، گاه با عمرهاى بلند، بيگانه اند. سالهايي كم شماره آنچنان كه مثلا آل احمد به ٤٦سالگى رفت. يا شريعتى به ٤٤ سالگى. يا پروين اعتصامى به ٣٤سالگى.
و... يا اين اواخر، قيصر امين پور، به ٤٨سالگى.
مى گويند در ميان اهالى اين قبيله، "كلمه" بايد از جان كنده شود. و كارگاهِ ذهن و روح بايد با هم كار كنند. اول بايد "معنا" زاده شود و سپس "خون چو مى جوشد منش از شعر رنگى مى دهم".* خب اهالى اين خيابان را عمرِ دراز ممكن است؟

🔷سه- دوسال پيش در حوالى ماه بهمن حسن جوهرچى كه روزگارى بازيگر نقش جوان و تيپ پسر مثبتِ سينماى ما بود، از ميانمان پر كشيد. در يادداشتى تحت عنوان "نسلى كه فطير شد" نوشتم كه: نبايد مُرد. مرگ حق است، ولى نبايد زود مرد. نبايد "مصرف" شويم . بايد روزگار پيرى را ديد. چشيد. بازى نوه ها در مهدكودك را چرا نبايد ديد؟!
(لينك🔻)

🔷چهار- مى گويند هر انسانى، يك رؤيا بايد داشته باشد. انسانِ بى رؤيا، نمى شود. رؤيايى بايد داشت. مى گويند آمريكا زمانى سرزمين رؤيا ها بوده؛ برخى معتقدند رؤياى آمريكايى، ديگر نيست. نمى دانم كه اين گزاره چقدر صحيح است يا نيست؛ ولى مى دانم كه چندسال پيش در #ژاپن با يك رؤيا آشنا شدم. رؤيايى كه بعدها در آمريكا هم آن را ديدم. همين چند روز پيش در #تنكس_گيوينگ امسال هم آن را ديدم:
"پدربزرگى" كه براى شام تنكس گيوينگ، دستان نوه اش را در دست گرفته، و آن سو، سر ميز شام، پدر و مادرش هم لباسهاى عيدپوشيده بر گرد ميز نشسته اند.
اين تصوير، و اين بركنار هم نشستنِ چهار نسلِ يك فاميل را، بارها و بارها در آن سوى شرقى اقيانوس آرام (ژاپن) و در اين سويش مى توان ديد.

🔷پنج- هر كسى، هر رؤيايى مى تواند داشته باشد؛ بزرگ (همچون رؤیای لوتر کینگ) يا كوچك؛ ايرادى نيست. ولى، امتداد داشتن، مستدام بودن، كوتاه نبودن هم بايد در كنارِ رؤيايى كه داريم، رؤيايمان باشد. عمر بلند داشتن اگرچه نبايد همه ى ماجرا باشد، وليكن آن "هم" بايد باشد. مصرف نبايد بشويم. زود نبايد بميريم.

🔷شش- اهالى ولايت "كلمه" و "سخن" را چنين شرح مى كنند كه عمدتا بدخوابند. يا گاه، بى خوابند. شايد چون كلمه و معنا، از عمق جان بايد برون آيد. آنجا كه #سعدى مى گويد:

✔️چه خيال ها گذر كرد و ، گذر نكرد خوابى

يا آنجا كه صدسال بعد از او، #حافظ مى گويد:

✔️قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست/
قرار چیست؟ صبوری کدام؟ و خواب کجا؟!

بله! حكايت بى خوابى و بدخوابى براى اهالى اين اقليم، آشناست.
insomnia

چه در ايران باشى، چه در ژاپن يا آمريكا يا اروپا يا هر جاى اين خاك، من آن رؤيايى كه بدخوابت مى كند را نمى خواهم. من آن رؤياىِ پر خيال و پر رمز و راز كه خواب از چشمانت مى برد را نمى خواهم. مرا رؤيايى بايد كه با خوابِ آسوده، همنشين باشد. رؤيايى كه خوابِ امن، "نازل" كند!
ثم اَنزل عليكم من بعد الغمّ أَمَنَةً نُّعاسًا

#رؤيايى_دارم. رؤياى اينكه خوبانمان زود از ميانمان نروند.
سالها باشند و سالها بگويند و سالها ارجشان داريم. نه اينكه زود بروند و ما شاهدان مراسم تجليل باشيم. تجليل هاى بى فايده.
رویایِ دیدن کارهای بهرام بیضائی. رویای شنیدن صدای خشدار حنجره ساعد باقری. رویای دیدنِ سماع قلم و شکسته نستعلیق یداله کابلی خوانساری... رویای سالهای طولانی، بودنِ این عزیزان.

🔷هفت- شنيدن اخبار رفتنِ خوبان، اسبابِ اندوه است. هرچند همه بايد برويم. ولى زود نبايد رفت. #ابوالفضل_زرويى_نصرآباد از ميانمان رفت. جايگاهش در بهشت ازلى و شكرستان، در كنار خوبان باد. اما طنّازان ديگرمان را اميد كه عمرها دراز باد.
اهل كلمه، صاحبان روح هايى حساسند و جسم هايى كه طاقتِ بى طاقتيهاى روح را ندارد. اهل كلمه و طنّازانمان را دريابيم.
آنها كه به احمدآباد مستوفی مى نشينند. آنها كه اين روزها روزه سكوت پيشه مى كنند.

▪️▪️▪️
وه! که با این عمرهایِ کوتهِ بی اعتبار/
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
#شهريار

@solseghalam
https://goo.gl/Y1TtCj
▪️▪️▪️▪️

📌پى نوشت: يادداشت مرتبط قبل:
✍️"نسلى كه فطير شد"
https://t.iss.one/solseghalam/576
✍️طول عمر در ژاپن
https://t.iss.one/solseghalam/579
✍️براى روزگار پيرى ام
https://t.iss.one/solseghalam/851
*مصرع از مولانا
#تجليل_هاى_بى_فايده

در جامعه اى كه خنديدن و #خنداندن ، چندان مورد توجه نبوده، چرا يك آشناي وادى #لبخند، بايد به احمدآباد مستوفى، خانه نشينى اختيار كند؟

اين تجليل هاى پس از مرگ چه فايده؟

فارغ از كتابها و نوشته هايش، اين فهرست برخى از كارهاى يك #مرد است در وادى لبخند و شكر.
مردى كه آنچنان تلخ كام رفت. كارنامه را ببينيم: چقدر پربار؛ چقدر پركار.

✔️(بجز انتشار ١٥ كتاب، اين فهرست بخش ديگر كارهايش🔻)

▪️بنیان‌گذار نخستین شب شعر طنز در ایران با عنوان «در حلقه رندان» (۱۳۸۰)

▪️بنیان‌گذار و دبیر نخستین جشنوارهٔ طنز دانشجویان سراسر کشور(۱۳۷۹)

▪️بنیان‌گذار نخستین شب نثر طنز ایران”شب خلوت”(۱۳۸۱)
بنیان‌گذار و دبیر نخستین جشنوارهٔ بین‌المللی طنز ایران(۱۳۸۲)

▪️طراحی و افتتاح شب‌های شعر طنز در بیش از ۱۰ استان کشور

▪️برگزاری نشست‌های تخصصی بازخوانی متون کلاسیک طنز در کانون ادبیات ایران (از آغاز سال ۱۳۸۸)
...
اين #تجليل_هاى_بى_فايده پس از مرگ مرد، چه فايده؟
تمام شد تلخى ها مرد. تمام . به ميزبانى ات سيماى خندان كيومرث صابرى خواهد آمد و قيصر أمين پور و خندان رويانِ اهلِ مرام بهشت ازلى.

طوبى له و حُسن مأب.

@solseghalam

https://goo.gl/Y1TtCj
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رفت آن سوار كولى ... با خود ترا نبرده ... اجراى همايون شجريان و تهمورث پورناظرى؛ استانبول-تركيه؛ شنبه ١٢ آذر ١٣٩٧
از زماني كه ابوالفضل زرويى به احمدآباد مستوفي نشست گاه به گاه اميد مهدى نژاد و عباس حسين نژاد (از نسل طنزپردازان جوان -كه ديگر جوان نيستند- ) به ديدار زرويي مي رفتند و عكسهايي درصفحه اينستاگرام مي گذاشتند. هميشه برايم سوال بود تا كجا دوام خواهد آورد؟

شرايط جسمى آدمها خيلي به روح وصله. و اين براى هنرمندان بيشتر مصداق داره. انگار آب شدن برخى ها رو آدم ميتونه تصور كنه.

جالبه كه هنرمند جماعت به چيزهايي زنده ست كه اون چيزها ركن حياتش هست. هنرمند به توليد زنده است. توليد نكنه مي ميره.
جسمش هم نميره، ولى مرده تمام شده.
هنرمند به ارتباط مستقيم با بدنه جامعه زنده است. از جامعه كه بريد، مرده.

جوهره ى هنر (بخشى اش) اكتسابى نيست. بايد در رگ و ريشه ى طرف باشه. دستان يك نقاش، به طرح و كشيدن اگه نباشه نقاش ميميره. خوشنويس بايد بنويسه. خودكار يك طنّاز اگه به نوشتن و صدايش به خواندن نباشه، او تمام شده. #هنرمند با #سلبريتى (چه مثبت چه منفى) فرق داره. هنرمند چيزى در درونش مى جوشه.

هنرمند حساسه. و حساس نه به معناي ضعف. به تعبير آل احمد يعني كه شاخك هاش بيشتر از مردم عادى حس ميكنه/مى فهمه. هنرمند حجمِ زيبايي يك گل رو بيشتر از مردم عادى ميبينه. يك موسيقي رو بيشتر ميشنوه. به كلمه وسواس داره. در بهار، شادتره. شيداتره. بهار رو بيشتر مى چشه. در پائيز غمگين تره.
هنرمند به صداى آواز راننده تاكسى ميدان آذرى به آزادى هم حساسه. بله تا همين قدر.

اين چند روزه همش توي سرم ميگرده
سيد مهدى شجاعى كجاست اين سالها؟
خبرى كى ازش داره؟ ساعد باقرى كجاست؟ چه ميكنه؟ سهيل محمودي كجاست؟
افشين علاء؟
بهرام بيضائى چه شد؟
حسام الدين سراج كجاست؟ چرا اينقدر "كم كاره"؟ بيژن بيژنى چى شد؟ چرا اينقدر كم ميخونه؟
و نام هاي ديگه اي كه در دهه هفتاد و تا نيمه دهه هشتاد با ما بودن و بعدش به يكباره يكي يكي محو شدن در جنگل تهران.

@solseghalam
🔷سفير جديد ژاپن در تهران 🇮🇷🇯🇵 آقاى ميتسوگو سايتو، [كه مدتى پيش عكس تقديم استوار نامه اش به حسن روحانى با #لباس_سنتى ژاپنى خبرساز شد] ابتداى برخى از سخنرانى هايش در مراسم رسمى، شعبده بازى/تردستى مى كند! اين هم نمونه كار اخير ايشان در نشست چند روز پيش هفته فرهنگى ژاپن😊
٦ آذر ١٣٩٧

📌پى نوشت: به گمانم اينكه يك سفير بتواند تلاش كند/نشان بدهد كه كشورش با كليشه هاى ذهنى فاصله دارد، امر پسنديده اى است. ژاپن كشور صنعت و رفتارهاى منضبط (و بعضا خشك) است؛ و حالا لابد اين آقاى ديپلمات، مى خواهد روى ديگر ژاپن را هم نشان دهد!
@solseghalam

#ژاپن #سفير #ديپلمات
https://www.instagram.com/p/Bq7hdXwH2-f/
✍️روزى كه على حاتمى به مادر پيوست


🔹[اين يادداشت از صفحه فيس بوك علي حاتمي🔻]

آيدين آغداشلو می‌گوید: "وقتي علي حاتمي درگذشت، يكي از افسوس‌هاي خودخواهانه‌ی من اين بود كه ديگر كسي نقاشي مرا آنقدر كه او عميق و به‌شدت دوست می‌داشت، دوست نخواهد داشت.
هر تكه نقاشي كه سفارشي برايش كشيده بودم، قاب كرده، زده بود به ديوار.
نقاشي را خيلي دوست داشت و خوشنويسي و هنر را.
خوب آواز مي‌خواند، خوب ضرب مي‌گرفت، همه‌ی تصنيف‌هاي دوره قاجار را از بر داشت،
بي‌نهايت مهربان و فروتن و عزيز بود.
ديوانه‌وار دلبسته‌ی دوراني بود كه از اواخر قرن 13 شروع مي‌شد و تا اواخر دوره رضاخان امتداد پيدا مي‌كرد. هرچيز قدیمی را مي‌خريد، حتي اگر مي‌توانست، كاخ گلستان را ".

🔹پانزدهم آذر، سالروز جاودانگیِ دلباخته‌ی مؤلفه هاى فرهنگ و هنر ایران‌زمین، علی حاتمی، گرامی باد.🍁🍂🍁

در اين روزگار رگبار #سلبريتى و #شهرت هاىِ كم مايه، شكر كه دختر، نامِ نيك پدر را پاس داشته است. دخترى برازنده ى اين نامِ فاخر.
@solseghalam
Forwarded from ارزیابی شتابزده (Mohammadreza E)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥گفتگوی دلنشین ابوالفتح و جیران در هزاردستان
شخصیت ابوالفتح در هزاردستان از تاثیرگذارترین کاراکترهای حاضر درمسیر داستان این سریال است که هویت آذری دارد
🔹برای۱۴آذر، سالروز درگذشت علی حاتمی
@solseghalam
🕑ساعت ٢ بامداد به وقت تهران

🔹سحرگاه به وقت #تهران است و از ديدن اين ويدئو🔺🔻 در صفحه اينستاگرام مهندس سعيدى، جانم شكفت. تركيدگى لوله ى آب در تقاطع ميدان توحيد و اين تلاش تيم آبفا براى قرار دادن لوله جديد . صحنه اى است كه در ژاپن بعد از زلزله و سونامى توهوكو بسيار شاهدش بودم. تعمير و ترميم شكستگى. اما اينبار در كشور خودم.

در روزگارى كه آه و ناله كردن مُد شده است (و البته كه مشكلات در كشور بسيار است)، گروههايى از تكنسين ها، مهندسين، كارگران و نيروهاى فنى/اجرائى اينطور بى صدا آب و گاز و برق مى رسانند. اينستاگرام و تلگرام و "گرام" هاى ديگر را براي به اشتراك گذاشتن اين صحنه ها بيشتر بكار بگيريم.
تهران چند ساعت ديگر بيدار مى شود...خداقوت بچه هاى مشغول در تقاطع توحيد!
@solseghalam

https://www.instagram.com/p/BrBZMsWg_6r/

*پى نوشت تكميلى: ساعت پنج صبح آب در شبکه آسیب دیده در چهار راه توحید به جریان افتاد.
✍️جرم مدیرعامل نیسان یا جرم مدیران نیروگاه هسته ای فوکوشیما؟!

🖊محمدرضا اسلامى

🔷بيش از دو هفته از زمانی که خبر دستگیری «کارلوس گون» رئیس فرانسویِ شرکت #نیسان در رسانه ها منتشر شد، می گذرد. در تمام مدتی که این آقای امپراطور بازداشت شده، اطلاعات دقیقی (از ماهیت تخلفات او) به رسانه ها داده نشده است. این روزها، بحثهای مختلفی در این زمینه در ژاپن به راه افتاده است.

🔷نام #نیسان در ایران برای ما یادآور نامهایی است که عمدتا متناظر با «پاترول» و «ماکسیما» بوده است. ماشین هایی براه و برقرار.
گفته می شود که در اواخر دهه ۱۹۹۰ میلادی نیسان در «آستانه» ورشکستگی بوده و ورودِ آقای گون، باعث بلند شدنِ دوبارۀ این شرکت از خاک بوده است. به او لقب «#قاتل_هزینه_ها» داده بودند.
عملکرد وی در نیسان چنان چشمگیر بود، که درسال نخست سود خالصی معادل ۲٫۷ میلیارد دلار را عاید کمپانی کرد و تا سال ۲۰۰۵ کلیه بدهی های نیسان را پرداخت نمود.

🔷در رابطه با نحوۀ برخوردی که #پلیس ژاپن با #کارلوس_گون انجام داده بحثهای مختلفی در کشور ژاپن و رسانه ها به راه افتاده است. برخی معتقدند این ماجرا اساسا نه به دلیل تخلف آقای گون، که به دلیل "کودتای نیسان علیه رنو" بوده و در میانۀ زد و خورد هیات مدیرۀ این دو غول خودروساز، آقای گون فدا شده.

✔️میان ابرو و چشمِ تو گیر و داری بود /
در آن میانه شدم کشته ، این چه کاری بود؟!

🔷برخی هم معتقدند این شدت عمل در برخورد پلیس و دادستانی با آقای گون ناشی از این است که نام او «کارلوس» بوده. اگر بجای کارلوس نام او مثلا تاناکا، یا تاکادا، یا فوجیتانی و...بود اینچنین سرش بر باد نمی رفت.

افراد و رسانه هایی که این بحث را مطرح می کنند کسانی هستند که به روحیه «ملی گرایی» ژاپنی اشاره می کنند و اینکه اساسا ژاپنی ها روحیه پذیرش خارجی ندارند.

در یادداشت قبل (لینک شماره یک🔻) اشاره کردم که ژاپنی ها درمقاطعی که لازم باشد «مدیر ارشد» از خارج وارد می کنند، ولی این به معنای داشتن روحیه باز و پذیرش منابع انسانی سایر کشورها (آنگونه که مثلا در صنایع آمریکا باب هست) نیست.

در یادداشتی که در لینک شماره دو🔻قرار داده شده ملاحظه می کنید که نویسنده این سوال را مطرح کرده که: «مدیران نیروگاه هسته ای فوکوشیما (که آن فاجعه را به بار آوردند)، دستگیر "نشدند" ولی با کارلوس گون، به خاطر
"کارلوس بودن (خارجی بودن)"
به این شدت برخورد شد و دستگیر شد
».

[پیش از ماجرای سونامی توهوکو، مشاوران به مدیران شرکت برق تپکو هشدار داده بودند که در صورت رخداد سونامی با امواج ده متر، نیروگاه فوکوشیما دچار مشکل خواهد شد]

🔷واقعیت امر این است که شکلگیری این بحثها/سوالها در ژاپن بسیار ارزشمند و مهم است. اینها لحظات مهمی در عمر و حیات یک ملت (تمدن) است که با «خود» و رفتار خود، مواجه می شود. اتفاقاتی که باعث می شود یک ملت، «خود» را دوباره ببیند، و دوباره ارزیابی کند. چند هفته پیش یادداشتی از دکتر محسن رنانی درباره نحوۀ مواجهۀ ما ایرانیان با نخبگان افغانی در شبکه های اجتماعی بحثهای جدی و دامنه داری به راه انداخت. آن یادداشت (و آن اتفاق) از همین جنس بود. «لحظه» یا «آنی» است که یک ملت از خود سوال می پرسد:"ما چگونه بوده ایم؟"

🔷طی سالهایی که در ژاپن گذشت، به این باور رسیده بودم که حدودا از هر چهار دانشجوی دکترای ایرانی در دانشگاههاى ژاپن، یکی با استاد (و آزمایشگاه خود) مشکلات جدی دارد. مشکلاتی که بیشتر اخلاقی/رفتاری بودند تا علمی. آمار مستندی در این بحث در دسترس ندارم ولی همواره این سوال مطرح بود که این میزان صلبیت در پذیرش متخصصین سایر ملل آیا صحیح است؟

جنس مشکلات و پیچیدگیهای مسایل اداره بنگاههای بزرگ صنعتی/اقتصادی در دنیای امروز به حدّی است که منابع انسانیِ یک کشور «به تنهایی» برای حل مشکلات (و حضور در عرصه رقابتهای جهانی) کفایت نمی کند. اگر «ژاپنِ امروز» در برابر این سوال قرار گرفته، ایرانِ امروز هم باید از خود بپرسد: ما چقدر از منابع انسانی متخصص سایر ملل برخورداریم؟ حداقل اینکه، ما چقدر منابع انسانیِ ایرانیِ بیرون از کشور را برای حل مسایلِ داخل ایران استخدام مى كنيم؟

🔷در مقاله لینک سوم🔻(از #سی_ان_ان) نویسنده معتقد است که حدود ده سال زندان در انتظار کارلوس گون است. نویسنده معتقد است که اکنون بعد از اینهمه غوغای رسانه ای، اگر کارلوس گون را آزاد کنند، افتضاح خواهد بود (که چرا دستگیرش کردید؟) و اگر زندانش کنند، داغی خواهد بود که منبعد هر مدیرخارجی قبل از ورود به شرکتهای عظیم ژاپنی به آن نگاه کرده و عاقبتِ (احتمالى) خودش را تصور خواهد کرد.

@solseghalam
https://goo.gl/rB4eBV
▪️▪️▪️
📌پی نوشت:
✍️لینک ١: مدیران خارجی درژاپن https://t.iss.one/solseghalam/1468
✍️لینک ٢: https://goo.gl/V1Ue6A
✍️لینک ٣: https://goo.gl/sCjd9Y
✍️لينك ٤: سرنوشت تلخ نیروگاه هسته ای درژاپن https://goo.gl/ohiEnV
📌آدرس

🔷تاکسی اوبر در مقابل ساختمان کاخ موزه هنرهای زیبا (Place of Fine Arts Theatre) توقف کرد. جلو ساختمان (که ستونهایش انگار شبیه ستونهای تخت جمشید است) شلوغ بود و پلیس و حفاظت و ... مشغول هدایت جمعیت بودند. زن و مردی به لباس آراسته ( یا به قول استاد معمار در فیلم باران مجیدی لباس ژیگولانس) سوار تاکسی شدند. پرسیدم اینجا چه خبر است؟ مرد گفت: امشب مراسم میهمانی پایان سال فیس بوک است و کارکنان فیس بوک اینجا دعوت هستند. پرسیدم شما هم فیس بوک کار می کنید؟ گفت بله، ولی ما اینجا نماندیم. خیلی شلوغ بود. اصلا فکر نکنم خوش بگذرد. ازدحام
Shoulder to shoulder
بود. پرسیدم مارک هم امشب اینجاست؟ (و مارک را جوری ادا کردم انگار که هفت-هشت سال است با زاگربرگ چه رفاقتی داشته ایم!). آقا گفت نمی دانیم. ما حوصله مان نشد در این شلوغی بمانیم. می رویم یک جایی دو نفری باشیم.
پرسیدم: شما که فیس بوک کار می کنید خودتان هم فیس بوک استفاده می کنید؟ گفت: اِی، تقریبا. البته ما ها دو تا فیس بوک داریم. یکی فیس بوکِ کارکنان که مخصوص ارتباط همکاران با هم (و امور اداری/کاری) است و یکی هم فیس بوک معمولی، مثل همان که شما دارید.
پرسیدم فیس بوک الان چقدر عضو دارد؟ گفت تعداد کاربر فعال حدود یک میلیارد و ششصد میلیون نفر است. ولی در اینستاگرام هم حدود یک میلیارد نفر عضو فعال داریم. خبر داری که فیس بوک، اینستاگرام را خریده؟ گفتم بله می دانم. تاکسی دارد می رود و یک لحظه سعی می کنم به این اعداد فکر کنم! کسی ، یا کسانی صبح در پشت میز کارشان به اطلاعات شخصی و زندگیِ حدود دو میلیارد و ششصد میلیون نفر آدم دسترسی داشته باشند. عجب حجم دیتا یی و عجب قدرتی. هر زمان بحث قدرت و ثروت پیش می آید بین ابناء بشر دعوا و منازعه "هم" در می گیرد. با خود فکر می کنم چطور ساز و کاری در میان ده نفر گرداندگانِ اصلی فیس بوک برقرار است که یک روز، یکی با بقیه دعوایش نمی شود و نمی زند زیر میز بازی و یک بلایی سر بخشی از این حجم عظیم دیتا بیاورد؟ یا بیاید و مقابل دوربین بنشیند و اطلاعات محرمانه یا به قول امروزی ها "نا گفته هایی" از آن چند نفر دیگر بگوید؟ چطور می شود که سازوکار های قانونی/اخلاقی بین چند نفر "آدم" این میزان تاب آوری دارد که یک گردش مالی چهل میلیارد دلاری (معادل فروش نفت ایران در سال 2017) را در یکسال هدایت می کنند و با هم دعوایشان نمی شود؟

چگونه و کجا می آموزند مهارت ها و روش های باهم کار کردن را؟ چرا دوستان من که شرکت زدند (در همان حوالی سالهای تاسیس فیس بوک) تا کمی کارشان می گرفت بین اعضای هیات مدیره (که همکلاسی های دوره دانشگاه بودند) دعوا می شُد؟ ماجرا چیست؟ بالاخره آدم، آدم است، تفاوت و ریشۀ "سازگاریها" در چیست؟... در این فکر ها بودم که مرد پرسید: تو فیس بوک باز هستی یا اینستاگرام باز؟
گفتم: والا من متخصص این بحث ها نیستم ولی در حد تجربه شخصی، برداشتم این است که اینستاگرام مجالِ محدودی برای "توصیف"
Description
دارد و از ظرفیت فضایش عموما برای به اشتراک گذاشتن ویدئوهای کوتاه استفاده می کنم اما فیس بوک یا تلگرام مجال و فضایِ مناسبی برای «شرح و توصیف» دارند و متن های نگارشی را باید این جور جاها گذاشت. خانم می گوید: با اینکه ما فیس بوک کار می کنیم ولی اینستاگرام هم داریم، می دانی چرا؟ بخاطر پسرهامون! این جدیدی ها (منظورش نسل جدید) عموما اینستاگرام باز هستند؛ اونجا هستیم تا از کار بچه ها بی خبر نمونیم. (😳)
می پرسم: توئیتر چطور آنجا هم هستید؟ مرد می گوید: توئیتر خوب بود برای کوتاه نویسی؛ ولی بعضی ها خرابش کردند. من که دیگر رغبتی به توئیتر ندارم. واضح است که منظورش از "بعضی ها" دونالد ترامپ است و حرصی که مخالفانش از توئیترنشینی ترامپ می خورند. اینکه پیرمرد (به رغم سن و سال) خوب توانست از توئیتر به عنوان یک ابزارِ رسانه، برای خودش استفاده کند.
...
#تاکسی به مقصد رسیده و من باید پیاده شوم. اما این گفتگو باعث شد تا در خاطر بیاید که آدرس اینستاگرام و توئیتر را یکبار دیگر اینجا با دوستانم به اشتراک بگذارم. به این آدرس کوچه و شمارۀ پلاک گاه به گاه با ویدئویی یا سطری در حضور دوستانم هستم به شوق گفتگو
✔️اینستاگرام:
https://www.instagram.com/eslamimohammadreza/
✔️توئیتر:
https://twitter.com/Mreza_Eslami

تا چه بازی رُخ نماید، بیدقی خواهیم راند ...
@solseghalam
#تاکسی_نوشته_ها
مربوط به متن🔻
✔️قبض پاركينگ - پنجشنبه ٢٢ آذر ١٣٩٧/ ١٣ دسامبر ٢٠١٨ (مربوط به متن زير🔻)
@solseghalam
✍️مسئولان لطفا به بحث بنزين رسيدگى نكنند!

امروز به دلیل یک کار شخصی، ناچار شدم که با ماشین به مرکز شهر بروم. تصویر بالا، تصویر قبض #پارکینگ است. برای سه ساعت(و یک دقیقه)، ناچار به پرداخت ٣٣ دلار شدم. این جدای از ٥ دلار ورودی عوارضی شهر سانفرانسیسکو است. یعنی روزی که بجای قطار (بارت) از خودروی شخصی استفاده کردم ٣٨ دلار هزینه شد (این محاسبه بدون لحاظ کردن هزینه بنزینی است که برای ٤٥ کیلومتر رفت و برگشت مصرف شد). فرض کنیم یک نفر بخواهد «همه بیست روز کاری(در یک ماه)» با ماشین شخصی به محل کار برود. یعنی باید ماهیانه ٧٦٠ دلار از جیبش/درآمدش کنار بگذارد. یعنی یکسال ٩١٢٠ دلار. این پولی است که می تواند با آن با بهترین پرواز به بهترین هتلها رفته و تعطیلات و استراحت داشته باشد. یا این پول را به زندگی شخصی اش اضافه کند. اما حال به تصویر زیر نگاه کنیم. تصویر خیابان فرونت (Front St) درساعت 1 ظهر در مرکز مالی همین شهر است. مسلما این محاسبه ای که من در بالا در ذهن خود کرده ام (برای عدم استفاده ماشین) دیگر شهروندان هم کرده اند و حاصلش شده این خیابان خلوت در میان اینهمه برج سر به فلک کشیده در یک منطقه با تراکم بالا. (اثر قيمت پاركينگ روى ترافيك، از اثر قيمت بنزين بيشتر است)
یک سوال در اینجا مطرح است: #قیمت پارکینگ قبض بالا را چه کسی تعیین کرده؟ دولت؟ مسلما خیر. کارِ دولت تعیین کردنِ نرخ پارکینگ ساعتی نیست! قیمتِ یک ساعت پارکینگ در اینجا یا نیویورک يا توكيو را خودِ بازار تعیین می کند. بدین مفهوم که صاحبان پارکینگ در چنین مناطق شلوغی، در یک پروسه رقابتی، به عددی برای یک ساعت پارک می رسند. مهران مديري در برنامه هاى طنزش جمله اي را بكار مي بُرد مبنى بر اينكه : "مسئولان لطفا رسيدگى كنند". كنايه از اينكه در پسِ ذهنها چنين است كه به هر امر خرد وكلانى، "مسئولان" بايد رسيدگى كنند.

🔷اما برگرديم به بحث بنزين.

عمدۀ يادداشتهايي كه در كشور در زمينه #بنزين منتشر مي شود، مبتنى بر اين تذكر است كه :«قيمت بنزين بسيار پايين است» و اين يارانه انرژى، هدر دادن ثروت كشور به نفع طبقه متوسط به بالاست. ولى در عموم اين يادداشتها، انتظار اين است كه «مسئولان رسيدگى كنند».

🔷در زبان فارسى كلمه اى داريم به اسم "شاهكار". يعنى كه فلان كارِ فوق العاده، كارِ شاه است. اين نگاه كه مسائلِ كلان و كارهاى بزرگ را به "حاكميت" متصل مى كند ريشه تاريخى/فرهنگى در ميان ما دارد (كه قصد/دانش ورود به آن را ندارم). اما آنچه كه واضح است ما از بعد از مشروطه تا امروز، "ماتسوشيتا كار" (بنيانگذار پاناسونيك) يا "هوندا كار" ( بنيانگذار هوندا) نداريم. يا مثلا در اين تحولات سالهاى جديد "ايلان ماسك كار" (رشددهنده تسلا) يا "گوگل كار"... يا كارهايى كه اساسا كارِ شاه (و حاكميت نبوده) نداريم؛ كارهايي كه به همت «اشخاص» و رقابت بخش خصوصی (و البته در يك بستر حاكميت پايدار) شكل گرفته اند.

در اين بحث #بنزين، ما همچنان انتظار داريم كه دولت/حاكميت قيمت بنزين را اصلاح كند. اما قيمتِ فعلىِ بنزين به دليل همان نگاهى است كه شرح شد: «مسئولان رسيدگى كنند»

حال آنكه مسئولان "نبايد" رسيدگى كنند. رسيدگى به اين مفهوم كه با "ابلاغ" و "بخشنامه" بخواهيم براى بنزين (يا هركالاى ديگر) قيمت تعيين كنيم. قيمت را توليدكننده/بازار در يك مكانيسم رقابتى، تعيين مى كند.

🔷تازمانى كه ما نقشِ دولت را در حد نقشِ «سامان دهندۀ همه امور» مى بينيم، در بر همين پاشنه
خواهد چرخيد. دنياى جديد، دنياى "شاهكار" ها نيست. دنياى استارت آپ ها هست و "افراد".
دنيايى كه در آن درآمدِ یک استارت آپ مثل اوبر، می تواند از درآمد برخی کشورها بيشتر شود.

بحث را پراكنده نكنيم. قيمتِ فعلىِ بنزين را ممكن است امروز در لایحه بودجه، یا با يك بخشنامه و ابلاغيه، اصلاح كنيم ولى فردا چه؟

🔷در نگاهِ دولتى شده اى كه مى خواهيم دولت "مسكن" بسازد و دولت "ورزشگاه" بسازد و دولت قيمت بنزين تعيين كند، دولت ناچار می شود به قیمت پارکینگ هم ورود کند! و این زنجیره تا به کجا؟ مسئولان ممكن است امروز قيمت را ابلاغ/اصلاح كنند، ولى اين مسير بايد از اساس اصلاح شود.
@solseghalam
https://goo.gl/gFqr97
▪️▪️▪️
📌پى نوشت: ممكن است گفته شود گاه يك "كالا" نقش اساسى در زندگى شهروندان داراست و حاكميت بايد به آن ورود كند. اين صحيح است ولي در يك «مقطع زمانى محدود». اما نه چند دهه .
ممکن است گفته شود که بحثِ بالا، زمانی مصداق دارد که دولت #مترو و قطار عمومى احداث کرده باشد(مانند قطار بارت در منطقه خلیج سانفرانسیسکو) و بعد از شهروند انتظار داشته باشیم که ماشین شخصی استفاده نکند. این هم صحیح است ولی به ذکر یک نکته باید اشاره شود: شلوغی و ازدحام قطارهای بارت در مسیرهای پیرامون این شهر وحشتناک است. یعنی دولت توانسته «بخشی» از نیاز زیربنایی حمل ونقل راتامین کند. ولی این نیاز به شکل کامل مرتفع نشده است.
✍️تُن صدا

🔷با اينكه آمريكايي ها (با كليشه ذهنى فيلم هاى هاليوود) قوى و قلدر در رفتار (و گفتار) مى نمايند، ولى يكى از چيزهايى كه هنوز برايم عجيب باقى مانده ، موضوعِ تن صدا هست.

تن صدا در محيط هاى كارى و نحوه تكلم، به شكل محسوسي آرام هست.
به شكل كنترل شده اى افراد مراقب هستند كه از حدى بلند تر صحبت نكنند. منظورم جوهره صدا هست كه شديدا كنترل شده است.

🔷 دفاتر مهندسى (حداقل در حدى كه در شيكاگو/نيويورك/سانفرانسيسكو ديده ام) در تنظيم مبلمان و چيدمان دفتر طورى تنظيم مى شوند كه افراد كيوب (Cube) هم نداشته باشند و تقريبا همه بتوانند همديگر را (و صفحه مونيتور همديگر را) ببينند.
در واقع چيدمان دفاتر طورى تنظيم مى شود كه حوزه خصوصى (Privacy) براى كسى باقى نماند. در اصطلاح همه چيز ترانسپرنت باشد. حتى مديران ارشدِ مهندسي هم،
اتاقِ كامل ندارند و عمدتا سه ضلعِ يك اتاق، پيرامون ميزِ كارشان هست ولى ضلع چهارم، يا نيست يا اينكه شيشه است. مثلا در مهندسين مشاور اسكيدمور شيكاگو، نابغه اى همچون مهندس ويليام بيْكر كه (از نوابغ معاصر دنياست و) محاسبات سازه #برج_خليفه دبى (و ده ها آسمانخراش ديگر) را انجام داده،
دفتر كارش، اتاق به مفهوم ذهنى ما ندارد (و در همان اتاق سه وجهى به شرح فوق، كار مى كند).

اوايل گمان مى كردم اين نحوه ى كنترل تُن صدا ، دليلش چيدمان دفتر است. اينكه افراد اتاق ندارند و مراعات آرامش دفتر را بايد كرد. ولى بعدها متوجه شدم كه در اين بحث تفاوت چندانى با ژاپن وجود ندارد.

🔷در ژاپن به بچه ها از كودكى آموزش داده مى شود كه به ملاحظاتِ جامعه احترام بگذارند و اين امر در مدارس ابتدائى گاه ممكن است شكلى از افراط را به خود بگيرد. لذا دور از انتظار نيست وقتى كه ببينيم محصولِ سيستم آموزشي ژاپن، آقا/خانم مهندسى باشد كه بسيار شمرده و آرام ، سخن مى گويد.
اما سيستم آموزش آمريكايي مبتنى بر فردگرايي (ايندويجوآليسم) است؛ فرد، موفقيت فردى و توانِ ذهنى/فيزيكى او، محور است. پس اين ميزان احتياط در نحوه ى صحبت كردن قدرى دور از انتظار است.

🔷با يكى از دوستان در اين باره گفتگو شد. ايشان مى گفت: آيا مى دانى دو بار در بحث كنترل تن صدا در كتاب ما صحبت شده "به تصريح" (حال آنكه براى مثلا حج يا حجاب يكبار آيه هست). دوبار هم درباره صداى بلند صحبت شده. "مِن صوتِك" يا "أصواتَكم" نشان از حساسيت جدى به اين بخش از رفتار فردى هست.
گفتم ما عادت داريم هر آنچه در آمريكا هست را از منظر كاپيتاليسم تحليل كنيم. اينكه چه بخش از اين ماجرا هم مرتبط با حاكميتِ سرمايه هست يا نيست را نمى دانم؟ اما اينقدر مى دانم كه اين موضوع به شدت به چشم مى آيد در محيط هاى كارى.

▪️▪️▪️
*تصوير: ميز كارم و اشراف همسايگان به آن و اشراف به همسايگان. مجال و محلى براى پرداختن به ارزيابى شتابزده نيست اينجا!

@solseghalam

https://goo.gl/PmjYzD
قطار از ايستگاه ايمباركدرو حركت كرد. تلفنِ پسر جواني كه با چهره خسته در صندلي روبرو نشسته بود زنگ خورد. با شتاب توضيح مي دهد كه "ديتا" ها را ذخيره كردم روى ايكس درايو. از نرم افزار هم "ران" گرفتم. جواب داد. بالاخره جواب داد.

به فردى كه آن طرف خطِ تلفن است پيوسته تاكيد مى كند كه "اين ديتاى ارزشمنديه" . حالا با اين ديتا مى توانيم بريم به مرحله بعد.
مراقب است كه در سكوت قطار دير وقت شب هنگام، بلند صحبت نكند.

تلفن را كه قطع مى كند مى پرسم:
- مهندس كامپيوتر هستى؟
- بله

- هر شب اينقدر دير خانه مى روى؟
- نه ، زمانهايي كه تحويلِ كار داريم، پيش مى آيد.

گفتم:
- براى شما مهندسين كامپيوتر در اين منطقه بى اِريا (Bay Area) و پيرامون سليكن ولى فرصتهاى كارى زياد هست.
مهندس كامپيوتر در اين منطقه در اصطلاح
In the right time, in the right place
است.

پوزخندى مى زند و مى گويد:
- بله چنين مى گويند! اين منطقه پُر است از مديران عامل حريص شركتهاى نوپا، كه به بردگى مى گيرندت و به حقوقى حداقلى، در حد مرگ ازت كار مى كشند. بله فرصت زياد هست!

روى كلمه " Greedy " (حريص) چند بار تاكيد مى كند. مديران عامل گريدى.

مى گويد:
- "جاى قبلى كه بودم، مديرمون براى نرم افزاري كه نوشتم كلا پنج هزار دلار بهم داد. ولى همان نرم افزار رو صدوبيست و پنج هزار دلار فروخت به يك شركت تِك (Tech).
بعد وقتى مادرم مريض بود براى سركشى و ديدار مادر "مرخصي بدون حقوق" بهم داد.
نماندم ديگه بعدش. زدم بيرون.

شماها گوگل و اوبر و فيس بوك رو باز مى كنيد و كيف مى كنيد از اپليكيشن هاى مختلفى كه دارند؛ ولى نمى دونيد پشتِ سر هركدام از اين نرم افزارها چقدر #مهندس برنامه نويس مثل من به حداقلِ حقوق بهره كشى شدن. ببين! من خانه رو اوكلند گرفتم، چون سانفرانسيسكو كه اجاره هاش نميگذاره. آنجا ماهى هزار و پانصد دلار #اجاره خانه ميدهم ولي اجاره اصلي، سه هزار دلاره. پس ناچار خانه رو با يك نفر ديگه
Share
هستيم. حمام مجزا نداره. ببين مسخره نيست كه بعد از اينهمه درسخوندن حمامت Share باشه؟"

نمى دانستم چنين دل پرى دارد. و نمى دانم چه بايد گفت؟ مى گويد:

- يكشنبه صبح ها كوه مى روم. وقتى از آن بالا به اين Bay Area نگاه مى كنم احساس مى كنم چه جاى مخوفى هست. پر از مديرعامل گريدى.

ساعت نزديك دوازده شب شده و قطار(بارت)، به ايستگاه اوكلند رسيده؛ با خود فكر مى كنم روىِ ديگرِ سكه عشق در سليكن ولى هم اينچنين است! همه از موفقيت #استارت_آپ ها مى گوييم و پشتِ مسير برخاستنِ يك استارت آپ چه حجم متراكمى از رنج حرفه اى نهفته است؟ بلند مى شود و خداحافظي مى كند كه برود. مى گويد: هشت و نيم صبح بايد سركار باشم!

خداحافظى مى كنيم و آرزوى موفقيت. ولى با خود فكر مى كنم اين چه آرزويى است؟! ما مهندسين در زنجيره اى از خشونت حرفه اى گرفتاريم. تا رسيدن به يك "موقعيتِ مناسب" صبوري مى كنيم. ولى وقتى كه به "موقعيت" رسيديم خود ما هم رفتار و نگاه و تفكرمان نسبت به استخدام ديگران، شاكله ى همان زنجيره را به خود گرفته.
همان زنجيرى كه پله پله از آن عبور كرده ايم.

و مگر چند نفر، توان و حوصله ى پاره كردنِ زنجير دارند؟!

زنجير پاره كردن اگر كه راحت بود، نامش زنجير پاره كردن نمى شد.

آرى اينچنين است اى برادر!

@solseghalam
#قطارنوشته_ها
#خليج_وحشى

https://goo.gl/nPMHQC
گفتا
به دلربایی، ما را چگونه دیدی؟
گفتم
چو خرمنی گل، در بزمِ دلربایی
***

اخلاق مهندسى، مثل چوبى است كه دونده هاى مسابقه دو امدادى در دست دارند؛ يكى به ديگرى مى رساندش، و آن ديگرى مى دوَد تا برساند به بعدى.

بخشى از مهندسى، يعنى فهم فرمولها، معادلات پايه و توان حل مسأله؛ ولى بخشى ديگر، نحوه تعامل مهندس است با جامعه ى پيرامون. ويژگى امثال على اكبر معين فر و مهدى قاليبافيان، نحوه تعاملشان بود با نسلِ جديد مهندسين.

كارگاهِ توليد مهندس برپاست! و هر سال عده اى به اين وادى وارد مى شوند. يك رويكرد اين است كه به مهندسِ جوان بگوئيم: تو فعلا حرف نزن! تا
Mature
نشده اى سكوت كن. دهان ببند.
يك رويكرد هم، مانند اين بزرگواران است، به مهندس جوان مى گويند: سخن بگو! اما قطب نماىِ نظمِ ذهنى ات را پيوسته نگاه كن.

يكسال گذشت. جايت خالى است ذهن زيبا.
🍁🍂

https://t.iss.one/solseghalam/1239
مهتاب و كنكور

🔷ديشب مهتاب كامل بود و نيمه شب در مسير جاده شماره پنج، از مسير ساكرامنتو به سمت سانفرانسيسكو در حال رانندگى ، صداى آواى آلبوم بيداد شجريان پخش مى شد. هوا باران خورده و جاده ساكت و نور مهتاب پر كرده بود فضاىِ سكوت و سبكى و زيبايي را.

آلبوم و ابياتش در هوا پخش مى شد تا رسيد به انتها و تصنيف معروف: آنكه هلاكِ من همى، خواهد و من سلامتش...

🔷يكساعتى تا مقصد راه باقى مانده بود كه احساس خواب آلودگى شروع شد. به ذهن رسيد كه براى قدرى دور شدن از فضاى خواب، پخش زندۀ يك شبكه تلويزيونى را ببينم. از وبسايت تلويبين، شبكه يك صدا و سيما را گرفتم. اين تصوير زير چيزي بود كه در حال پخش بود. كارشناس كنكور روشهاىِ تست زدن را براى بچه ها شرح مى كرد و در انجام اين رسالت، آنچنان تكان مى خورد و هيجان مصرف مى كرد كه اگر صدا را قطع مى كردى گويي يك نفر در حال ورزش ژيمناستيك است. ظرف چند ثانيه، چنان التهاب و اضطراب و بى قرارى اى در هوا و فضا پخش شد كه مهتاب و شجريان و سكوت و همه را به هم پيچيد. از صدايش چنان استرسى منتقل مى شد كه احساس كردم در جلسه كنكور نشسته و دارم تست مى زنم. از عربي و زيست شناسي و رياضي و درصدها و همه چيز گفت. پيوسته به "ثانيه" ها تأكيد مى كرد و اينكه بايد در ده ثانيه اِل كنيد و بل كنيد و فلان را بفهميد و الخ... احساس كردم قلبم در دهانم آمده . نمى فهمم چرا به خورد آن پسر و دختر دبيرستانى بايد با اين لحنِ ملتهب حرف زدن، اينهمه هيجان بدهيم؟

يك آن به خود آمدم و ديدم وسط تست زدنهاى ده ثانيه اى حضرت استاد پشتِ فرمان ماشين قوز كرده ام و سرعت هم از حد مجاز بيشتر شده و هيچ خبرى نه از زيبايي مهتاب هست و نه از سكوت جاده و نه از خواب!

يكسره تأكيد مى كرد با قانون شماره فلان عبدالرضا منتظرى اگر اين تست ها را بزنيد دندانپزشكى تهران در انتظارتان خواهد بود يا پزشكى شهيد بهشتى. بندۀ خدا شهيد بهشتى!

🔷 نمى خواهم مثل حرفهاى پوپوليستى و خوشمزه اين روزها، كلِ ماجراى كنكور را نقد كنم؛ (چنان كه امثال سید مجيد حسينى ها مى كنند).
در ژاپن طى چند سال ديدم كه همين ماجراى كنكور ( و رقابت) به شكلى ديگر آنجا هم برقرار است. رفتن به دبيرستان نادا در شهر كوبه مترادف با قبولى در دانشگاه توکیوتِک بود. و قبولی در #توکیوتک معادل استخدام در #تویوتا يا #هوندا. در دوره آموزش مهندسى در دانشگاه #كلمسون آموختم كه در آمريكا هم ماجراى كنكور (به شكلى ديگر) برقرار است. از دانشجويان كره جنوبى به تفصيل آموختم كه در كره جنوبي هم ماجراى كنكور بر مدار استرس است و ثانيه.

اين اساسا خشونتى است كه در دنياي جديد در سنين كم به انسانها اعمال مى شود و "آدم" ها بر اساس قدرتِ (به اصطلاح اين آقا) محاسبات ، طبقه بندى مى شوند. اين تقريبا همه جا هست ولى چه دليلي دارد اينطور به بچه هايمان استرس وارد كنيم؟ يعني چه اينهمه حركات دست و پا؟ يعني چه اينهمه پزشكى دندانپزشكى كردن؟

🔷مسيرِ يك عمرِ انسانها در عنفوان جوانى مشخص مى شود و اين اوج خشونت خاموش در دنياى جديد است. بحثي در اين باب نيست. حتى بحثي در اين نيست كه پخش برنامه #كنكور از صداوسيما كمك به بچه هاي مناطقي است كه دسترسي به كلاس كنكور ندارند. ولى به اين شكل؟

برخى از مدرسين برنامه هاي كنكور در صداوسيما رفتارشان به رفتار زندانبانهاى اردوگاههاي كار اجباري جنگ دوم جهاني شبيه تر است تا يك معلم.
خشك و بى احساس مثل چوب، مروج سوداىِ ثروت و دندانپزشكى!

🔷به بچه هايمان بگوئيم كه: اينها را ببينيد ولي جدي شان نگيريد. دندانپزشكى و پزشكى تهران هم اگر نشد باكتان مباد! در دنياي امروز "مسير رشد" منحصر به يك/دو رشته و يك/دو دانشگاه نيست. دلت روشن باد! اهل خواندن و آموختن اگر باشى، مسيرِ رشد آنجايي خواهد بود كه تو باشى عزيزم.

@solseghalam
#يلدا
https://goo.gl/zQEFFN