✂️ #برشی_از_یک_کتاب
لهجه مرد به روستاییها نمیخورد. اصلاً شمالی نبود. مرد که ادامه نداد، ستاره هم لم داد. خستگی کمرش داشت در میرفت. دو ساعت ایستاده بود. دو ساعت در جا راه رفته بود. نزدیک یک ساعت هم از لوکیشن تا سر جاده پیاده آمده بود و این همه کافی بود تا از پا بیندازدش. چه خوب میشد اگر میتوانست بخوابد. فقط به اندازهای که مغزش از آن همه التهابی که به خود دیده بود به در آید! اما متوجه شد به میدانگاهی روستا رسیدهاند. چراغها همه خاموش بودند. گفت: برق رفته انگار.
#دوازدهم
#علی_موذنی
انتشارات #عصر_داستان
صفحه ۱۳۱.
🌹شبکه توزیع کتاب طلائیه اراک🌹
@ketabtalaeieh
لهجه مرد به روستاییها نمیخورد. اصلاً شمالی نبود. مرد که ادامه نداد، ستاره هم لم داد. خستگی کمرش داشت در میرفت. دو ساعت ایستاده بود. دو ساعت در جا راه رفته بود. نزدیک یک ساعت هم از لوکیشن تا سر جاده پیاده آمده بود و این همه کافی بود تا از پا بیندازدش. چه خوب میشد اگر میتوانست بخوابد. فقط به اندازهای که مغزش از آن همه التهابی که به خود دیده بود به در آید! اما متوجه شد به میدانگاهی روستا رسیدهاند. چراغها همه خاموش بودند. گفت: برق رفته انگار.
#دوازدهم
#علی_موذنی
انتشارات #عصر_داستان
صفحه ۱۳۱.
🌹شبکه توزیع کتاب طلائیه اراک🌹
@ketabtalaeieh