#برشی_از_کتاب ✂️
🔸آسمان عباس در زمین...
عباس فقط به حسین فکر میکند کہ تمامی آسمان اوست در زمین. عشق حسین، آنچنان در تار و پود او تنیده شده که جز حسین، هیچکس را نمی بیند و جز صدای او هیچ صدایی را نمی شنود و جز رائحه ی او هیچ بویی را به مشام، راه نمی دهند. نبض حسین نیز از آن سو با قلب عباس می تپد. با فرو افتادن عباس از اسب، قلب حسین فرو می ریزد، چون تیری از چله کمان رها می شود و عقاب وار به سمت مهبط -یا معراج- عباس پر می کشد.
#سقای_آب_و_ادب
#سید_مهدی_شجاعی
#انتشارات_نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
مرکز پخش کتاب طلائیه خیابان محسنی جنب پل خیبر ساختمان شمس
شماره تماس: 08632228593
🔸آسمان عباس در زمین...
عباس فقط به حسین فکر میکند کہ تمامی آسمان اوست در زمین. عشق حسین، آنچنان در تار و پود او تنیده شده که جز حسین، هیچکس را نمی بیند و جز صدای او هیچ صدایی را نمی شنود و جز رائحه ی او هیچ بویی را به مشام، راه نمی دهند. نبض حسین نیز از آن سو با قلب عباس می تپد. با فرو افتادن عباس از اسب، قلب حسین فرو می ریزد، چون تیری از چله کمان رها می شود و عقاب وار به سمت مهبط -یا معراج- عباس پر می کشد.
#سقای_آب_و_ادب
#سید_مهدی_شجاعی
#انتشارات_نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
مرکز پخش کتاب طلائیه خیابان محسنی جنب پل خیبر ساختمان شمس
شماره تماس: 08632228593
#برشی_از_کتاب
من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.
تصمیم اولی که به ذهنت می زند،
با همه ی جان گرفته می شود.
تصمیم دوم با عقل،
تصمیم سوم با ترس..
#قیدار
https://telegram.me/ketabtalaeieh
#رضا_امیر_خانی
من همیشه به تصمیم اول احترام می گذارم.
تصمیم اولی که به ذهنت می زند،
با همه ی جان گرفته می شود.
تصمیم دوم با عقل،
تصمیم سوم با ترس..
#قیدار
https://telegram.me/ketabtalaeieh
#رضا_امیر_خانی
✂️#برشی_از_کتاب
📖 📚 📖
باهاش قرار گذاشتم که بعد از ظهر بياد پارک محله، بهش گفتم اگه مي خواي من بيام سر قرار، به هيچ وجه نبايد آرايش کني يا لباس هاي ناجور بپوشي بايد چادر مشکي سر کني. اصلا بلد نبود چادر سرش کند. اومد نشست کنارم رنگم پريد، خودمو يک کم کشيدم کنار، دوباره اومد نزديک بلند شدم و گفتم: ببين اگه مي خواي اين کارا رو کني من ميذارم مي رم تو بشين اون سر نيمکت، منم اين سر نيمکت. داشتم آتيش مي گرفتم، اصلا حرف نمي زد که، فقط التماس مي کرد که فقط چند دقيقه برم خونه شون، داشت به دست و پام مي افتاد. منم همراهش توي دلم صلوات مي فرستادم. هر چي من نصيحتش مي کردم که اين کارا آخرو عاقبت نداره و واسه خودت خوب نيست، اصلا به گوشش نمي رفت، اون فقط يه خواهش داشت، اونم اين که يه بار با من تنها باشد. گناه داشت آتيشش مي زد، خيلي وحشي شده بود، خب منم گفتم که حاضرم امروز بيام خونه تون که يک دفعه از ذوقش جيغ زد. گفت اتفاقا الان هيچ کس خونه شون نيست. بهش گفتم ببين من همين الان ميام خونه شما ولي فقط يه شرط داره. بهش گفتم شرطش اينه که همين الان چشمت رو ببندي و فکر کني الان فردا صبحه و ديروز من توي خونه شما بودم. الانم مي رم پهلوي همه بچه هاي محل و براشون تعريف مي کنم که تو چه راحت التماسم کردي و منم چه کار کردم. اون وقت همه محل به تو به چشم يه دختر فاحشه نگاه مي کنند و از فردا هم همه مي خوان بيان خونه تون، چون خودت خواستي. گفت اينکه بي معرفتيه. گفتم اين کار کجاش با معرفتيه که اينجاش بي معرفتي باشه، خب منم دوست دارم جلوي بقيه پز بدم. زد زير گريه، بعد چي؟ شده اهل قرآن و کتاب و اين چيزا... از روزي که مصطفي شهيد شده، يه دختر چادري مياد دم خونه ما و جلوي عکس مصطفي مي ايستد و گريه مي کند.
📖 📚 📖
#دیدم_که_جانم_می_رود
#حمید_داوود_آبادی
📚کتاب طلائیه📚 شمارا به وعده های پرمحتوای تغذیه روح دعوت میکند همراه ما باشید.
https://telegram.me/ketabtalaeieh
📖 📚 📖
باهاش قرار گذاشتم که بعد از ظهر بياد پارک محله، بهش گفتم اگه مي خواي من بيام سر قرار، به هيچ وجه نبايد آرايش کني يا لباس هاي ناجور بپوشي بايد چادر مشکي سر کني. اصلا بلد نبود چادر سرش کند. اومد نشست کنارم رنگم پريد، خودمو يک کم کشيدم کنار، دوباره اومد نزديک بلند شدم و گفتم: ببين اگه مي خواي اين کارا رو کني من ميذارم مي رم تو بشين اون سر نيمکت، منم اين سر نيمکت. داشتم آتيش مي گرفتم، اصلا حرف نمي زد که، فقط التماس مي کرد که فقط چند دقيقه برم خونه شون، داشت به دست و پام مي افتاد. منم همراهش توي دلم صلوات مي فرستادم. هر چي من نصيحتش مي کردم که اين کارا آخرو عاقبت نداره و واسه خودت خوب نيست، اصلا به گوشش نمي رفت، اون فقط يه خواهش داشت، اونم اين که يه بار با من تنها باشد. گناه داشت آتيشش مي زد، خيلي وحشي شده بود، خب منم گفتم که حاضرم امروز بيام خونه تون که يک دفعه از ذوقش جيغ زد. گفت اتفاقا الان هيچ کس خونه شون نيست. بهش گفتم ببين من همين الان ميام خونه شما ولي فقط يه شرط داره. بهش گفتم شرطش اينه که همين الان چشمت رو ببندي و فکر کني الان فردا صبحه و ديروز من توي خونه شما بودم. الانم مي رم پهلوي همه بچه هاي محل و براشون تعريف مي کنم که تو چه راحت التماسم کردي و منم چه کار کردم. اون وقت همه محل به تو به چشم يه دختر فاحشه نگاه مي کنند و از فردا هم همه مي خوان بيان خونه تون، چون خودت خواستي. گفت اينکه بي معرفتيه. گفتم اين کار کجاش با معرفتيه که اينجاش بي معرفتي باشه، خب منم دوست دارم جلوي بقيه پز بدم. زد زير گريه، بعد چي؟ شده اهل قرآن و کتاب و اين چيزا... از روزي که مصطفي شهيد شده، يه دختر چادري مياد دم خونه ما و جلوي عکس مصطفي مي ايستد و گريه مي کند.
📖 📚 📖
#دیدم_که_جانم_می_رود
#حمید_داوود_آبادی
📚کتاب طلائیه📚 شمارا به وعده های پرمحتوای تغذیه روح دعوت میکند همراه ما باشید.
https://telegram.me/ketabtalaeieh
#برشی_از_کتاب
- : بایست! اینجا بهشت موعود است. اینک بوی گل های بهشتی را حس می کنی؟
- آری!
- هم اکنون به تو فرصت می دهم که برگردی و به زندگی معمولی خود مشغول شوی، زیرا اینک آزمایشی بس دشوار داری.
- قبول می کنم.
- پس باید به یکی از سه کاری را که به تو پیشنهاد می شود، انجام دهی. یا باید خود را به چاه بیندازی که سمت چپ توست، یا یا خود را در آتش بسوزانی که پشت سرت است و یا با تپانچه به سر خود شلیک کنی.
- مرگ با تپانچه را انتخاب کرد.
فیروز می دانست بعد از شلیک تپانچه بدون گلوله، به تالار خواهد رفت و غرق تکریم وتمجید خواهد شد. بعد از پیروزی در این مرحله به عالی ترینم شاغل دیوانی ازقبیل وزارت و صدارت یا سفارت می رسید.
ماشه را فشرد، اما تپانچه این بار خالی نبود...
#شب_و_قلندر
#منیژه_آرمین
https://telegram.me/ketabtalaeieh
- : بایست! اینجا بهشت موعود است. اینک بوی گل های بهشتی را حس می کنی؟
- آری!
- هم اکنون به تو فرصت می دهم که برگردی و به زندگی معمولی خود مشغول شوی، زیرا اینک آزمایشی بس دشوار داری.
- قبول می کنم.
- پس باید به یکی از سه کاری را که به تو پیشنهاد می شود، انجام دهی. یا باید خود را به چاه بیندازی که سمت چپ توست، یا یا خود را در آتش بسوزانی که پشت سرت است و یا با تپانچه به سر خود شلیک کنی.
- مرگ با تپانچه را انتخاب کرد.
فیروز می دانست بعد از شلیک تپانچه بدون گلوله، به تالار خواهد رفت و غرق تکریم وتمجید خواهد شد. بعد از پیروزی در این مرحله به عالی ترینم شاغل دیوانی ازقبیل وزارت و صدارت یا سفارت می رسید.
ماشه را فشرد، اما تپانچه این بار خالی نبود...
#شب_و_قلندر
#منیژه_آرمین
https://telegram.me/ketabtalaeieh
✂#برشی_از_کتاب
📚ازکارشان سردرنمیاورم. برای چه ماشین را بردند؟ آیا قدیر راست می گفت که نقشه ای دارند؟ نکند آمده اند که بمانند. به عقل جور درنمیاید. مات و مبهوت به بزرگترها زل میزنم آنها نیز تعجب کرده اند.....
.
#فصل_درو_کردن_خرمن
#محمدرضا_بایرامی
#نشر_سوره_مهر
📖با نابترينهاى کتابها ميزبان تون هستيم. همراهمون باشيد📖
https://telegram.me/ketabtalaeieh
📚ازکارشان سردرنمیاورم. برای چه ماشین را بردند؟ آیا قدیر راست می گفت که نقشه ای دارند؟ نکند آمده اند که بمانند. به عقل جور درنمیاید. مات و مبهوت به بزرگترها زل میزنم آنها نیز تعجب کرده اند.....
.
#فصل_درو_کردن_خرمن
#محمدرضا_بایرامی
#نشر_سوره_مهر
📖با نابترينهاى کتابها ميزبان تون هستيم. همراهمون باشيد📖
https://telegram.me/ketabtalaeieh
✂️#برشی_از_کتاب
نیل خون شد!
بازوی هامان رافشردم!
ازیادخون شدن نیل احساس تشنگی کردم!
گفتم((آب بیاورید))
شراب آوردند.
گفتم "من آب خواستم نه شراب"
گفتند:"این آب است نه شراب!"
گفتم:"امااینکه خون اشت!"
به گریه درافتادند.گفتند:"درسرزمین شماآبی نیست که طعم ورنگ خون نگرفته باشد."
#موسای_عیسی
#علی_موذنی
#نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
نیل خون شد!
بازوی هامان رافشردم!
ازیادخون شدن نیل احساس تشنگی کردم!
گفتم((آب بیاورید))
شراب آوردند.
گفتم "من آب خواستم نه شراب"
گفتند:"این آب است نه شراب!"
گفتم:"امااینکه خون اشت!"
به گریه درافتادند.گفتند:"درسرزمین شماآبی نیست که طعم ورنگ خون نگرفته باشد."
#موسای_عیسی
#علی_موذنی
#نیستان
https://telegram.me/ketabtalaeieh
#برشی_از_کتاب✂️
علاءالدین پرسید: «چطور از آسمان حمله کردهاند؟» پیرمرد آهی کشید و گفت: «میگویند با ماهواره. صنعت این قرن است. آنها اینبار از بالا به سرزمین قصههای مشرق زمین حمله کردهاند. میگویند قصد کردهاند با این دستگاه همه چیز ما را عوض کنند. میخواهند رنگِرو، زندگی، حرف زدن، راه رفتن، خورد و خوراک؛ پوشاک و همهچیز ما را به جانبی که خودشان صلاح میدانند ببرند.»
#تن_تن_و_سندباد
#محمد_میرکیانی
#داستانهای_تخیلی
#انتشارات_قدیانی
#كتابهای_بنفشه
📚کتاب طلائیه، معرف بهترین کتابها به شما عزیزان 📚
https://telegram.me/ketabtalaeieh
علاءالدین پرسید: «چطور از آسمان حمله کردهاند؟» پیرمرد آهی کشید و گفت: «میگویند با ماهواره. صنعت این قرن است. آنها اینبار از بالا به سرزمین قصههای مشرق زمین حمله کردهاند. میگویند قصد کردهاند با این دستگاه همه چیز ما را عوض کنند. میخواهند رنگِرو، زندگی، حرف زدن، راه رفتن، خورد و خوراک؛ پوشاک و همهچیز ما را به جانبی که خودشان صلاح میدانند ببرند.»
#تن_تن_و_سندباد
#محمد_میرکیانی
#داستانهای_تخیلی
#انتشارات_قدیانی
#كتابهای_بنفشه
📚کتاب طلائیه، معرف بهترین کتابها به شما عزیزان 📚
https://telegram.me/ketabtalaeieh
Forwarded from شبکه توزیع کتاب طلائیه
#برشی_از_کتاب✂️
علاءالدین پرسید: «چطور از آسمان حمله کردهاند؟» پیرمرد آهی کشید و گفت: «میگویند با ماهواره. صنعت این قرن است. آنها اینبار از بالا به سرزمین قصههای مشرق زمین حمله کردهاند. میگویند قصد کردهاند با این دستگاه همه چیز ما را عوض کنند. میخواهند رنگِرو، زندگی، حرف زدن، راه رفتن، خورد و خوراک؛ پوشاک و همهچیز ما را به جانبی که خودشان صلاح میدانند ببرند.»
#تن_تن_و_سندباد
#محمد_میرکیانی
#داستانهای_تخیلی
#انتشارات_قدیانی
#كتابهای_بنفشه
📚کتاب طلائیه، معرف بهترین کتابها به شما عزیزان 📚
https://telegram.me/ketabtalaeieh
علاءالدین پرسید: «چطور از آسمان حمله کردهاند؟» پیرمرد آهی کشید و گفت: «میگویند با ماهواره. صنعت این قرن است. آنها اینبار از بالا به سرزمین قصههای مشرق زمین حمله کردهاند. میگویند قصد کردهاند با این دستگاه همه چیز ما را عوض کنند. میخواهند رنگِرو، زندگی، حرف زدن، راه رفتن، خورد و خوراک؛ پوشاک و همهچیز ما را به جانبی که خودشان صلاح میدانند ببرند.»
#تن_تن_و_سندباد
#محمد_میرکیانی
#داستانهای_تخیلی
#انتشارات_قدیانی
#كتابهای_بنفشه
📚کتاب طلائیه، معرف بهترین کتابها به شما عزیزان 📚
https://telegram.me/ketabtalaeieh
#برشی_از_کتاب ✂️
حقیقت یا جرأت، شاید یک بازی شده باشد.... اما واقعا سراغ حقیقت رفتن جرأت میخواهد.....
#هوای_من 💞
#نرجس_شکوریان_فرد
#کتاب_طلائیه
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADwOun69HCYfE3iblA
حقیقت یا جرأت، شاید یک بازی شده باشد.... اما واقعا سراغ حقیقت رفتن جرأت میخواهد.....
#هوای_من 💞
#نرجس_شکوریان_فرد
#کتاب_طلائیه
https://t.iss.one/joinchat/AAAAADwOun69HCYfE3iblA
#برشی_از_کتاب ✂️
سارا لبخند زد. انگار که معنای حرف او را متوجه شده باشد و پیش خود بگوید «چرا باید برای دختری که یکی دوبار بیشتر با او صحبت نکردی دنبال اینجور خوش خدمتی ها باشی؟»
#آسمان_شیشه_ای_نیست 📚
سارا لبخند زد. انگار که معنای حرف او را متوجه شده باشد و پیش خود بگوید «چرا باید برای دختری که یکی دوبار بیشتر با او صحبت نکردی دنبال اینجور خوش خدمتی ها باشی؟»
#آسمان_شیشه_ای_نیست 📚
#برشی_از_کتاب
📗قهوه سرد آقای نویسنده
✍️ روزبه معین
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک تهاستکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه میاومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو میزد،منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم،اونم میگفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازهی کافی بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بیاستعدادی چربید و داشت کم کم یاد میگرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من، چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست! واسه همین همهی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام، یواشکی، ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابهجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش یه صدایی تو گوشم داشت فریاد میکشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود و...
#کتاب_طلائیه
#ادبیات #داستان #نیماژ
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
#روزبه_معین
@booktalaeieh
📗قهوه سرد آقای نویسنده
✍️ روزبه معین
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک تهاستکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه میاومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو میزد،منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم،اونم میگفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازهی کافی بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بیاستعدادی چربید و داشت کم کم یاد میگرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من، چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست! واسه همین همهی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام، یواشکی، ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابهجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش یه صدایی تو گوشم داشت فریاد میکشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود و...
#کتاب_طلائیه
#ادبیات #داستان #نیماژ
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
#روزبه_معین
@booktalaeieh