#برشی_از_کتاب
📗قهوه سرد آقای نویسنده
✍️ روزبه معین
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک تهاستکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه میاومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو میزد،منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم،اونم میگفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازهی کافی بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بیاستعدادی چربید و داشت کم کم یاد میگرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من، چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست! واسه همین همهی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام، یواشکی، ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابهجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش یه صدایی تو گوشم داشت فریاد میکشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود و...
#کتاب_طلائیه
#ادبیات #داستان #نیماژ
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
#روزبه_معین
@booktalaeieh
📗قهوه سرد آقای نویسنده
✍️ روزبه معین
من چند سال پیش دیوانهوار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک تهاستکانی میزد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود!اون هرروز به خونه پیرزن همسایه میاومد تا پیانو یاد بگیره.از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود و معشوقهی دوران کودکی من،زنگ خونه ما رو میزد،منم هرروز با یه دست لباس اتو کشیده میرفتم پایین و در رو واسش باز میکردم،اونم میگفت:«ممنون عزیزم!»لعنتی چقدر تو دل برو میگفت عزیزم!
پیرزنِ همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ «دریاچه قو» چایکوفسکی را بهش یاد میداد و خوشبختانه به اندازهی کافی بیاستعداد بود که نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بیاستعدادی چربید و داشت کم کم یاد میگرفت. اما پشت دیوار، حال و روز من، چندان تعریفی نداشت، چون میدونستم پیرزنِ همسایه فقط بلده همین آهنگ «دریاچه قو» رو یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتنها و صدای زنگ نیست! واسه همین همهی هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام، یواشکی، ده صفحه از نتهای آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که میتونستم نتها رو جابهجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش یه صدایی تو گوشم داشت فریاد میکشید، فکر کنم روح چایکوفسکی بود و...
#کتاب_طلائیه
#ادبیات #داستان #نیماژ
#قهوه_سرد_آقای_نویسنده
#روزبه_معین
@booktalaeieh
#معرفی_کتاب #کتابنامه
📚قهوه سرد آقای نویسنده
🖋روزبه معین
#ادبیات #داستان #داستان_ایرانی #قهوه_سرد_آقای_نویسنده #روزبه_معین #نیماژ
#کتاب_طلائیه
@booktalaeieh
📚قهوه سرد آقای نویسنده
🖋روزبه معین
#ادبیات #داستان #داستان_ایرانی #قهوه_سرد_آقای_نویسنده #روزبه_معین #نیماژ
#کتاب_طلائیه
@booktalaeieh