Reference Library
27.1K subscribers
1.43K photos
163 videos
380K files
10.7K links
کتابخانه مرجع
مرجع تخصصی کتاب
آگاهی است که طغیان میکند

چنل آرشیو کتب:
@BOOKzMA
Download Telegram
مایا آنجلو:
این شاعر و بازیگر آمریکایی عادت داشت که از اول صبح تا ساعت ۲ عصر در هتل‌ها و متل‌ها قلم بزند و عصر را صرف کارهای شخصی‌اش بکند.

@ReferenceLibrary
8
انسان مجبور نیست به گذشته‌اش وفادار باشد؛ فقط کافی‌ست به حالش خیانت نکند.

تهوع
­ژان پل سارتر


@ReferenceLibrary
23👍2
نه گربهٔ کوچولو، ما حق نداریم برای این‌که خودمان را راحت کنیم بمیریم، ما می‌توانیم درصورتی‌که آرام‌مان کند، بر روی زمین تف کنیم و فحش بدهیم؛ ولی نباید پنجهٔ دست خود را جدا کرده و دور بیندازیم.

خرمگس
@ReferenceLibrary
14
پدرم راننده کامیون بود. هر وقت پا به راه بود، موقع خداحافظی یکی می‌خواباند زیرِ گوشم و بعد مرا می‌بوسید. می‌گفت دردش که بیاید کمتر دلش برایم تنگ می‌شود. مادرم می‌گفت: «پس چرا بوسش می‌کنی؟» و پدر پریشان می‌شد: «آخر دلم برایش تکه‌تکه می‌شود، ولی چاره‌ای ندارم، باید بروم...


تماما مخصوص
عباس معروفی

@ReferenceLibrary
😐1612🤣3💔3💩1
بیهوده است به دنبال دستورالعملی برای رستگاری باشیم.باید خود را آزاد بگذاریم تا زندگی کنیم و نتایج آنچه را هستیم دریابیم.و بخصوص این توصیه را فراموش نکنیم که طبق قانون خودمان نابود‌ شویم بهتر از آن است که با قانون دیگران نجات پیدا کنیم.

_امیل چوران
@ReferenceLibrary
12👍1👎1
بهترم است که با موسیقی خوش باشم، با سه چارتا حیوان خانگی، آرامش خواب و رویا، گربه‌م، خُرخُرش. این‌طوری عالی‌ست. همین‌قدر خوشی، بیشتر هم نه.


دسته‌ی دلقک‌ها
@ReferenceLibrary
13
بی حیایی که کار سختی نیست،متانت مشکل است،کار همه کس نیست!
_بامداد خمار
@ReferenceLibrary
🔥135🤡5

آخر به چه گویم هست از خود خبرم، چون نیست
وز بَهرِ چه گویم نیست با وی نظرم، چون هست

حضرت حافظ
@ReferenceLibrary
👍72
همان‌طور که درد من مدام شدیدتر می‌شود تمام زندگی‌ام روز‌به‌روز سیاه‌تر و تباه‌تر شده است. در گذشته‌های بسیار دور، در آغاز زندگی‌ام یک نقطه‌ی روشن وجود داشت و بعد از آن پیوسته رو به ظلمت پایین می‌روم و پیوسته بر سرعت سقوطم افزوده می‌شود.
مرگ ایوان ایلیچ
@ReferenceLibrary
4
یادتونه یه مدت این کتاب مد شده بود ؟!
اگر شما هم نتونستید باهاش ارتباط بگیرید و از معدود کتابایی بود که اصلا نتونستید بخونید.

شما دوست های خوب من هستید🧡
@ReferenceLibrary
👍48👎11🤮3
یادداشتی کوچک راجع به انتری که لوطیش مرده بود.

آدم چوبک فقط از جامعه بیگانه
نشده است؛ از امکان دستیابی به ماهیت و وجود دیگری برای خودش هم بیگانه شده. نمی‌تواند خودش را جز در همان صورتی که سال‌ها به او تحمیل شده تصور کند و این اوج درماندگی‌ست. آدمی که درد می‌کشد شاید بتواند روزی از دردش بیرون بیاید، اما کسی که دیگر قادر نیست زندگی دیگری را تصور کند، پیش از آنکه در جهان بیرون شکست خورده باشد، جایی در درون خودش شکست خورده است.
در جهان چوبک، مرگ گاهی درست در نقطهٔ مقابل آن تراژدی‌های آشنای داستانی قرار می‌گیرد. بیشتر تداوم و برون‌دهیِ هیچ است. لوطی می‌میرد و دنیا ادامه پیدا می‌کند. اتفاقی نمی‌افتد. مخمل کنار جنازه می‌ماند.
لوطی می‌تواند خیلی چیزها باشد؛ ارباب سیاسی، پدر، رهبر، ایدئولوژی، معشوق، سنت، یا حتی عادتی که سال‌ها با آن زندگی کرده‌ای. هر چیزی که زمانی مرکز جهان تو بوده و به تو گفته چه کسی هستی، از چه باید بترسی و کجا باید بایستی.
تاکید دارم که انتر برای من دیگر صرفاً نماد یک ملت زیر سلطه یا مردمی گرفتار دیکتاتوری نیست. چنین خوانشی ممکن است و بخشی از معنای داستان را هم روشن می‌کند، اما تمام آن نیست. شاید انتر خود ما باشیم؛ هرکدام با لوطی‌های خودمان.
رابطه‌ای که تمام شده، اما هنوز ارزش خودمان را با آن می‌سنجیم. عشقی که مرده و ما همچنان با غیابش زندگی می‌کنیم. باوری که دیگر عمیقاً به آن اعتقاد نداریم، اما رهایش نمی‌کنیم، چون نمی‌دانیم بیرون از آن چه کسی خواهیم بود. تصویری که خانواده از ما ساخته، ترسی که زمانی شاید به کارمان آمده اما حالا فقط دیوار شده، یا کسی که سال‌ها پیش تحقیرمان کرده و ما هنوز طوری زندگی می‌کنیم که انگار چیزی مانده که باید به او ثابت کنیم،علاقه و میلی کاذب و غیرحقیقی به فردی یا فعالیتی چون که مدت زیادی یا با قدرت زیادی به ما تحمیل شده و سایر گیره ها، طناب ها و زنجیر ها.
آزادی تا وقتی یک کلمه است، آسان و زیبا به نظر می‌رسد، اما وقتی واقعاً اتفاق می‌افتد، مسئولیت خودش را هم با خود می‌آورد. دیگر کسی نیست که به تو بگوید چه باشی و تازه آن‌وقت آدم با سؤالی روبه‌رو می‌شود که: حالا که او نیست، من کیستم؟
جامعه‌ای که نسل‌ها با دیکتاتور و ارباب و پدر و کدخدا و صاحب و آقابالاسر زندگی کرده، با حذف یکی از آن‌ها الزاماً آزاد نمی‌شود.
استبداد همیشه در حد یک نظام سیاسی باقی نمی‌ماند. گاهی بعد از سال‌ها به نوعی عادت روانی تبدیل می‌شود؛ میل به اینکه کسی باشد که بیشتر بداند، تصمیم بگیرد، حقیقت را در اختیار داشته باشد و بگوید چه باید کرد. اگر تمام مسئله شخص لوطی بود، مرگ او باید پایان داستان می‌شد، اما نمی‌شود. لوطی فقط بیرون از مخمل با او ارتباط برقرار نکرده بلکه درون بند بند وجود او رسوخ کرده؛ با سال‌ها ترس و سلطه و دیکته.
لوطی یا گودو؟


مخمل را می‌توان مانند جامعه‌ای دید که قدرت را عمدتاً عمودی تجربه کرده است: حاکم و رعیت، ارباب و بنده، پدر و فرزند، ناجی و توده. در چنین ساختاری آدم کمتر فرصت پیدا می‌کند خودی را حساب کند. همیشه کسی هست که قرار است بیشتر بداند، برسد، نجات بدهد یا راه را نشان دهد.
انتظار ناجی از همین‌جا به نوعی موجب تسلیم و فرمان‌برداری بی قید و شرط و عدم وجود خودباوری تبدیل می‌شود
انتر کنار جنازهٔ لوطی شاید مانند جامعه‌ای باشد که آن‌قدر انتظار کشیده که جز انتظار، شکل دیگری از کنش را به یاد نمی‌آورد.
و این انتظار و وابستگی موجب ارتکاب بدترین جنایت ها و حماقت ها می‌شود: انجام رسوم و مناسک ابلهانه و خرافی، توهم محق بودن و اختیار بینش و بصیرت، برتری و پاکی
کشتن هرکسی که خلاف آن بت بزرگ حرف بزند یا به هر نحوی جلوی او بایستد یا بدتر، مانع ظهور آن ناجی، آن همیشه غایب، ان وسیله ی فریب و سوء استفاده و قتل و غارت شود.
https://t.iss.one/ReferenceLibrary/1352332 دانلود کتاب
@ReferenceLibrary
3🤡1
#معرفی مترجم
بنفشه فریس آبادی
قسمت اول: آخرین روز اول یک محکوم
رمانی نوشته ی ویکتور هوگو است که نخستین بار در سال 1829 انتشار یافت. این رمان که در زمانه ی خود، اثری بسیار شوکه کننده بود، داستانی ژرف و تکان دهنده و کتابی بسیار بااهمیت در عرصه ی تحلیل های اجتماعی است. مردی طرد شده از اجتماع و محکوم به مرگ، هر روز صبح با این فکر از خواب بیدار می شود که این روز ممکن است آخرین روز عمرش باشد. فقط امید به آزادی است که اندکی برایش تسلی بخش است و او ساعت هایش را با فکر کردن به زندگی سابق خود و زمان آزادی اش سپری می کند. اما با گذشت ساعت ها، او می داند که قدرت تغییر سرنوشتش را ندارد. او باید قدم در مسیری بگذارد که بسیاری قبل از او، آن را تجربه کرده اند؛ مسیری که به گیوتین ختم می شود.
6
چه چیزی ترجمه‌ او را نسبت به سایرین خاص می‌کند؟

مهم‌ترین مزیت ترجمهٔ بنفشه فریس‌آبادی نسبت به بسیاری از ترجمه‌های دیگر،به‌روزبودن زبان و حفظ ریتم درونی و نفس‌گیر روایت است.
در بعضی ترجمه‌ها نثر هوگو به فارسی سنگین یا بیش از حد کتابی برمی‌گردد و حسِ تک‌گوییِ پراضطراب و سیال محکوم در میان جمله‌های طولانی گم می‌شود. اما فریس‌آبادی با جمله‌بندی کوتاه، سطرهای بریده‌بریده و واژگان دقیق و امروزی، توانسته ضرباهنگ تند و حالت هذیانی ذهن محکوم را منتقل کند و همذات‌پنداری خواننده را حفظ کند.
همچنین اگر ترجمه مستقیماً از متن فرانسوی انجام شده باشد، ظرایف بلاغی و لحن اعتراضی و عواطف هوگو و محکوم را بهتر از ترجمه‌هایی که از زبان واسطه برگردانده شده‌اند منتقل می‌کند
3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مارگریت دوراس
از نقشِ الهام و شهود در فرایندِ نوشتن حرف می زند.
ترجمه و تنظیم:
بنفشه فریس آبادی
8
چرا هیتلر با اینکه می‌دونست سرمای روسیه ناپلئون رو نابود کرد، باز هم همون اشتباه مرگبار رو تکرار کرد؟

چون فکر می‌کرد شرایط برای او فرق می‌کنه.
جنگ رو کوتاه می‌بینه، ارتش سرخ رو دست‌کم می‌گیره و مطمئنه قبل از زمستون کار تمومه.

اما جنگ طول کشید؛ تدارکات کم آوردند، مقاومت شوروی بیشتر شد و زمستان رسید.

شاید تلخ‌ترین درس تاریخ همین باشه:

آدم‌ها همیشه از تاریخ بی‌خبر نیستند؛ گاهی فقط فکر می‌کنند شکست، برای دیگران اتفاق می‌افته.
@ReferenceLibrary
👍25💘1
چقدر این جمله «مارسل پروست» نویسنده فرانسوی را ‎زندگی کرده‌ام که گفته بود:

در من بسیاری چیزها از بین رفتند،
که گمان می‌کردم تا ابد ماندگارند …


@ReferenceLibrary
👍153🤡1💔1
حقیقت این است که به من حساسیتی نامعقول و مسخره عطا شده است؛ آنچه بر دیگران خراشی وارد می‌آورد، مرا از هم می‌درد و پاره‌پاره می‌کند. چرا من برای شادی ساخته نشده‌ام، این‌چنین که برای رنج کشیدن!

_نامه گوستاو فلوبر به ژرژ ساند

@ReferenceLibrary
14🤡5👎1
من که هرگز عامدانه دیگری را نرنجانده‌ام، حق ندارم خودم را برنجانم.

_مارکوس اورلیوس
_تاملات


@ReferenceLibrary
👍136🤡1
هیچ‌یک از ما نمی‌تواند به تنهایی خودش را نجات دهد؛ باید با هم نابود شویم، یا این که خودمان را با هم از معرکه در ببریم. انتخاب کنید.

ژان پل سارتر - نمایشنامه دوزخ


دانلود کتاب

@ReferenceLibrary
6👍1
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش
@ReferenceLibrary
9