Forwarded from Dr. Morris Setudegan
از دکتر موریس ستودگان
ژان بودریار جامع شناس مشهور فرانسوی دربارهی وانمودهها و فراواقعیت ابزار بسیار دقیقی برای تحلیل جوامعی ارائه داده که تحت سلطهی یک ایدئولوژی رسمی قرار دارند — مخصوصاً اگر آن ایدئولوژی سعی کند با تبلیغات، رسانه، و تکرار نمادها، یک واقعیت جایگزین بسازد.
اگر بخواهم این مفاهیم را با وضعیت کشور ما با ایدئولوژی بسته و تبلیغات شدید حکومتی بعد از جنگ تطبیق دهیم به نکات قابل تاملی خواهیم رسید:
در این نظام، ایدئولوژی رسمی سعی میکند جهانی وانمودشده خلق کند. یعنی به جای نشان دادن واقعیت زندگی مردم (جنگ و ویرانی، فقر، سرکوب، اعتراض)،
تصویری رسانهای، آرمانی و کنترلشده از جامعه پیروز بعد از جنگ نشان میدهد:
"ملت همیشه در صحنه"، "حمایتهای مردمی گسترده"، "پیشرفتهای چشمگیر نظامی"، "دشمن فرضی" و اکنون با از دست دادن میلیاردها دلار اعلام "پیروزی در جنگ".
این تصاویر، یک وانموده است — چون ممکن است هیچ ارتباطی با تجربهی واقعی مردم بر روی نداشته باشد – با توجه به قطعی اینترنت ولی اخبار رسیده به مردم.
ایدئولوژی با تکرار شعارها، پخش تصاویر و قهرمان سازی افراد کشته شده در دو ساعت ابتدای جنگ، مراسمهای پیروزی، موسیقی ایدئولوژیک، و بازنماییهای "دشمن خارجی" و "شهید"ها، ذهن مردم را درگیر فراواقعیت میکند.
نتیجه این میشود که مردم طرفدار ان ایدئولوژی نه با تجربهی واقعیشان، بلکه با بازنماییای که دائماً مصرف میکنند، دنیا را درک میکنند.
وقتی مردم سالها در معرض وانمودهها و بازنماییهای تکراری قرار میگیرند: بسیاری از آنها واقعیت جایگزین را باور میکنند (از ترس، از عادت، یا از فریب).
دیگر نیازی نیست حکومت حقیقت را پنهان کند؛ کافیست حقیقت را با "واقعیتی بهتر و نمایشیتر" جایگزین کند تا اذهان شستشودادهشده را گلهای حفظ کند .
مثال من همین جنگیست که ۲۴ ساعت پیش با آتشبس فعلا متوقف شد و پیوسته با صدا و سیمای بمباران شده به پیروزی خود می.بالد بدون انکه تمام انهایی که بیگناه جان خود را از دست دادهاند را در رسانههای خود حتی مدنظر قرار دهند. حکومتی که در رسانهاش مدام نشان میدهد که "دشمن خارجی" نابود شده و آنها پشت اعتراضها هستند، به مرور باعث میشود حتی برخی مردم باور کنند که همسایه یا همکار معترضشان هم "جاسوس دشمن" است — چون وانمودهها قویتر از تجربهی واقعی عمل میکنند.
در نظامهایی که وانمودهها غالب شدهاند؛ گفتوگو بر سر واقعیت بیمعنا میشود. کسی که حقیقت را بگوید، متهم به دروغگویی یا خیانت و وطنفروشی میشود.
در واقع واژهها از معنا تهی میشوند: "آزادی" یعنی اطاعت.
"امنیت" یعنی سرکوب. "مردم" یعنی عرزشی. "دشمن" یعنی منتقد و دگراندیش.
بودریار در چنین وضعیتی میگوید که در این نقطه، واقعیت مرده است و مردم در وانمودهها زندگی میکنند. و چون این وانمودهها جذابتر، سادهتر، و همهجا حاضرند، خیلیها کورکورانه میپذیرند و تکرار میکنند، بدون آنکه بفهمند بخشی از یک شبیهسازی هستند.
ادامه دارد
1-2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مثال مادری که بچهاش در صف دارو جان داده ولی تلویزیون از "پیشرفت در سلامت" میگوید.
جوانی که برای اعتراض کتک خورده و زنانی که برای حجاب جان میدهند ولی خبرها از آمار بالای "شادی مردم از امنیت" لاف میزند. و این تضاد باعث "شک در واقعیت رسمی" میشود. جرقهی آگاهی.
انها با شعر، تئاتر، طنز سیاسی، کاریکاتور، مقاله، و آموزشهای غیررسمی که ابزار آنهاست این تفکر انتفادی را انتقال میدهند.
وقتی وانمودهها دیگر حتی حس فریب هم نمیدهند و مردم به نقطهی خالیشدن از امید و خشم میرسند، بعضیها از درون منفجر میشوند.
👈 بودریار میگوید: وقتی وانمودهها بیش از حد تکرار میشوند، مردم دیگر نه میپذیرند، و نه می جنگند — بلکه "دیگر هیچ نمیخواهند" و این خالیشدن خطرناک است، چون یا به فروپاشی خاموش منجر میشود یا انفجارهای ناگهانی.
بودریار میگوید در دنیای وانمودهها، "انقلاب کلاسیک" خیلی دشوار است چون مردم نمیدانند به چه چیزی اعتراض کنند، چون مرز واقعیت و نمایش گم شده و هیچ چیزی در جای خود نیست. و هر شورشی توسط سیستم بلعیده میشود؛ مثلاً: اعتراضات تبدیل به سریال خبری میشوند،
مقاومت به شکل "برنامه تلویزیونی" درمیآید و نمادهای انقلابی در کالاها و برندها حل میشوند. شعارها مانند" زن زندگی آزادی" در جنبش مهسا توسط ایدئولوژی رژیم مصادره میشود.
🔥 وقتی که شکاف میان وانموده و واقعیت بیش از حد بزرگ شود. مثل یک بالن که بیش از حد باد شده؛ کافی است سوزنی بخورد.
🔥 وقتی ارتباطات مردمی از کنترل نظام خارج شود
مثلاً اینترنت، شبکههای اجتماعی، ابزارهای غیررسمی آموزش و افشا
🔥 وقتی مشروعیت اخلاقی و نمادین ایدئولوژی فرو بریزد
مثلاً ریزش از درون نهاد قدرت و
دوگانگی آشکار میان گفتار رسمی و عملکرد واقعی که امروز شاهد ان هستیم. جنبشهای خودجوش و بدون رهبری، مثل موجهای ناگهانی مانند جنبش مهسا با خواست "زن زندگی ازادی"
🔥وقتی اقشار خاکستری، تودهی خاموش وارد صحنه شوند
نه روشنفکر، نه اپوزیسیون، نه دشمن خارجی. بلکه مردم عادی که همیشه ساکت بودند ولی حالا میفهمند دیگر "این زندگی واقعی نیست".
🔥🔥🔥و بر اساس بودریار، امید به براندازی از مسیر معمول خیلی سخت و پیچیده است، چون ایدئولوژیها با وانمودهها نه فقط بدن، بلکه ذهن و احساس را هم اشغال کردهاند. اما وقتی واقعیت فشار میآورد و وانمودهها دیگر قادر به فریب نیستند، مقاومت آغاز میشود — گاهی با زمزمه، گاهی با خشم، و گاهی با یک انفجار غیرمنتظره.
و آن روز بسیار نزدیک است.
پایان
2-2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
عده زیادی برام پیام نوشتند و بسیار دلسرد و پژمرده از پنجره زندگی به روزهای آینده نگاه میکنن. ناامیدی بعد از یک دوره امیدواری شدید برای تغییرات سیاسی، مثل چیزی که بعد از جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل تجربه کردیم رو میشه از نگاه روانشناسی فردی و جمعی تعریفش کرد. این احساس ها عمیقاً انسانیه و به چند سازوکار روانی اساسی برمیگردن. یک تحلیل چندلایه از این ناامیدی با متن قبلی من از ژان بودریار شاید بتونه کمی توضیح و هم امید بخش باشه.
ما میدونیم که امید به عنوان یک مکانیسم دفاعی روان ما عمل میکنه. تو نظامهای سرکوبگر یا سیستمهای خفقانزده، ما معمولاً برای تحمل وضعیت سیستم، به امیدهای گاه و بیگاه از جنس "تغییر قریبالوقوع" متوسل میشیم. این امیدها گاهی مثل یک مکانیزم دفاعی عمل میکنن؛ یعنی روان ما برای تحمل رنجها، خودش رو متقاعد میکنه که "بهزودی همهچیز بهتر میشه". ولی وقتی این امید تحقق پیدا نمیکنه (مثلاً با آتشبس)، فروپاشی روانی موقت یا "سقوط از اوج امید" اتفاق میفته. روان نه فقط باید رنج قبلی رو ادامه بده، بلکه حالا بار شکست امید رو هم باید تحمل کنه.😔
به همین خاطر پدیدهٔ "افسردگی بعد از شور"
Post Euphoria Depression
میتونه اینو توضیح بده. مشابه چیزی که تو مسابقه فوتبال مثلا یا تحولات اجتماعی مثل جنبش مهسا یا جنبش های دانشجویی اتفاق میفته. وقتی ما یا کلا یک جامعه به اوج هیجان و امید میرسه، ولی نهایتا چیز خاصی در ساختار سیستم تغییر نمیکنه، به سرعت وارد فاز افسردگی یا سرخوردگی میشیم. این سیکل شبیه به دوپامین در مغز عمل میکنه: مثل در طول جنگ یا بحران، امید به رهایی باعث ترشح دوپامین زیادی میشه که این انرژی و پیوستگی اجتماعی میسازه و بعد از یک آتشبس و بدون تغییر افت شدید دوپامین شروع میشه که این باعث خمودگی و ناامیدی یا حتی گاهی تبدیل به سردرگمی و خودتخریبی میشه.
گاهی هم ابن احساس ها به مکانیزم ناتوانی یا کنترلشدگی آموختهشده Learned Helplessness مربوط میشه.
چون اگه جامعهای بارها برای تغییر تلاش کرده باشه ولی با شکست یا سرکوب مواجه شده باشه، در بلندمدت بهطور ناخودآگاه یاد میگیره که هیچ کاری دیگه فایده نداره. اونزمان جنگ و انتظار برای براندازی، فرصتی میشه برای شکستن این چرخه. ولی وقتی تغییری حاصل نشه، این احساس بیقدرتی تقویت میشه.
مکانیزم همجوشی روانی "تغییر رژیم" با نجات روانی یک پدیده اجتماعی هست. تو ذهن خیلی از ما ایرانیان چه داخل و چه خارج، تغییر حکومت نهفقط یک مسئله سیاسی، بلکه نجات روانی، حیثیتی و وجودی تلقی میشه. و وقتی تغییر رخ نمیده، تک تک ما نهفقط احساس شکست سیاسی، بلکه شکست شخصی، پوچی و بیمعنایی وجودی میکنیم. چون تمام امید روانی ما رو به یک چیز یعنی "فروپاشی نظام" گره زده بودیم.
با تمام این تفاسیر نیاز به معنا در شرایط جنگی هم لازمه. تو بحران ها و جنگها، ما انسانها برای درک رنجهامون دنبال معنا میگردیم. برای خیلی ها، براندازی معنای جنگ اخیر بود. وقتی اون معنا در ذهن از بین میره (با آتشبس و ادامه وضع موجود)، خلأ معنا شکل میگیره که در روانشناسی اگزیستانسیال، منبع مهم اضطراب و افسردگی تلقی میشه.
و وقتی تجربهٔ جمعی شکست و سوگ سیاسی موضوع فرد و اجتماع میشه انوقت جامعه تو این وضعیت یک سوگ دستهجمعی رو تجربه میکنه: سوگ از دست دادن امید، از دست دادن فانتزی نجات، و گاهی هم از دست دادن قهرمانهای فرضی. این سوگ ممکنه با خشم، انکار، افسردگی و در نهایت بیتفاوتی همراه باشه (الگوی سوگ کوبلر-راس).
حالا چی کار میتونیم بکنیم با وجود اینها کمی حالمون بهتر بشه؟
برای جلوگیری از این چرخهی فرساینده امید و ناامیدی باید امید واقعگرایانه رو به جای فانتزیهای سریعالوقوع خودمون تقویت کنیم. و شاید پروژههای کوچیک و معنادار برای بازسازی حس کنترل (حتی در سطح فردی یا محلی) انجام بدیم که شاید احساسا مفید باشه. وهم اینکه تبدیل درد به آگاهی و گفتگو، نه به سکوت و سرکوب روانی خودمون میتونه مشکل گشا بشه. و نهایتا شناخت کارکرد روانی "انتظار تغییر ناگهانی" و جایگزینی اون با حرکت تدریجی و دیدن نقش خودمون در این میان شاید بتونه مثمر ثمر بشه. من میگم شاید روایتسازی جمعی یعنی داستان هایی که مقاومت در ما، پایداری در ما، و رشد تدریجی رو برجسته میکنن رو تقویت کنیم، نه فقط فروپاشی سریع رو که نیروی فراوان میخواد. در کل هیچ چیزی غیر ممکن نیست و تغییر نیاز به اراده و توان داره.
دکتر موریس ستودگان
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
از کتاب محکم در آغوشم بگیر
سو جانسون
روز همه ما پر از احساس امنیت
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دوستانی که برای مقاله و کتاب و ارسال کتاب سوال میکنن لطفا ابتدا تو
کتابخونه گنجینه +think
نگاه کنید.
سپاس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Telegram
Think+Treasure 🗂️ Est. 20.05.2025/Think+ 05.05.2015
اینجا گنجینه گروه +think هست
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
جنگ ۱۲ روزه اخیر بین ایران و اسرائیل بر اساس نظریه هانس سلیه و سندرم سازگاری عمومی (GAS) — مردم گاهی تصور میکنن چون جنگ کوتاهه، آسیبزا نیست، در حالی که شدت سترس نه طول زمانش، میتونه روان رو از پا بندازه.
🔥 مرحله اول: هشدار (Alarm)
در روزهای اول جنگ: حملات موشکی، پهپادی، تهدیدهای حمله هستهای، پخش گسترده اخبار، فعال شدن پدافندها؛ همه و همه مغز و بدن مردم (چه در ایران، چه در اسرائیل، چه کشورهای اطراف) رو وارد حالت شوک حاد کرد.
ترشح ناگهانی آدرنالین زیاد از هیجانها، کورتیزول بالا از سترسها، و آمادهسازی بدن برای فرار، جنگ، یا دفاع بخشی از طبیعت روانی ماست.
🎯 حتی کسانی که در مناطق جنگی نبودن، ولی در معرض اخبار، تصاویر، یا تهدیدها قرار گرفتن، همین واکنش بیولوژیکی رو تجربه میکنن.
🧗 مرحله دوم: مقاومت (Resistance)
وقتی جنگ وارد روزهای بعدی میشه، مردم سعی میکنن خودشونو با وضعیت وفق بدن.
در ایران: آمادهباش عمومی، سترس حمله متقابل، ترک محل های زندگی، عدم پناهگاه و اخبار صحیح، نگرانی از آینده و تروماهی جنگ گذشته در افراد بالای پنجاه و چند سال.
در اسرائیل: حضور در پناهگاهها، نگرانی خانوادهها، اضطراب شدید کودکان و سالمندان و تروماهای جنگ قبلی.
در هر دو طرف، مردم تلاش میکنن نرمال زندگی کنن، ولی بدنشون هنوز در حالت فشار زیستی و ترس از وقوع مجدد و فشار روانیه.
🧠 تو این مرحله، سیستم ایمنی بدن ممکنه ضعیف بشه، تمرکز از بین بره، خواب مختل بشه، ولی افراد ظاهراً "تاب میارن".
💥 مرحله سوم: فرسودگی (Exhaustion) — بعد از پایان جنگ
اینجاست که هانس سلیه میگه بدن (و روان جمعی) در ظاهر به آرامش میرسه، ولی در واقع از درون فروریخته.
علائم روانی پس از جنگ ۱۲ روزه:
👈بیخوابی، کابوس، اضطراب مزمن
👈احساس بیهدف بودن یا پوچی بعد از پایان تهدید.
👈و PTSD خفیف تا شدید، حتی در کودکان.
👈افسردگی ناشی از ترس فروخورده.
👈در خانوادههای جانباخته یا زخمی، شروع روند "سوگ پیچیده" و "شوک روانی".
👈در جامعه جهانی، ترومای ثانویه بهدلیل دیدن حجم خشونت و بیپناهی مردم غیرنظامی.
🎯 سترس جنگ:
لازمه بدونیم که سترسِ جنگهای کوتاهمدت اما بسیار شدید و رسانهایشده، دقیقاً همون واکنش سهمرحلهای سلیه رو فعال میکنن، حتی اگه مردم مستقیم تو جنگ نباشن، یا زمان جنگ کوتاه باشه.
چون:
روان انسان، مخصوصاً اگه تو گذشته تجربهای از جنگ یا خشونت داشته باشه (مثل ایرانِ پساجنگ)، ممکنه دوباره همون زخمها رو فعال کنه؛ حتی فقط با دیدن اخبار یا شنیدن صدای آژیر.✅ بر اساس نظریه سلیه, کوتاه:
بدن و روان جامعهای که تحت فشار شدید، حتی کوتاهمدت، قرار میگیره، اگه فرصت ترمیم و حمایت نداشته باشه، در مرحله فرسودگی دچار بحرانهای ثانویه میشه.بنابراین، چه جنگ ۸ ساله باشه، چه ۱۲ روزه، اصل روانزیستی ماجرا یکیه:
مغز انسان برای تهدید برنامهریزی شده، ولی برای تهدید مداوم و بدون ترمیم، آسیبپذیر میمونه.
دکتر موریس ستودگان
Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
رفتار حکومت ایران با مهاجران افغانستانی، بهویژه اخراج یا فشار برای بازگرداندن آنها بعد از جنگ ۱۲ روزه با اسراییل، مسئلهای عمیق، چندبُعدی و بسیار نگرانکننده جهانی شدهاست — هم از زاویهی انسانی، هم روانشناختی، و هم جامعهشناختی.
👀 1. چرا مهاجران افغانستانی پس از ۳۰ سال زندگی و کار و تحصیل در ایران "بیگانه" تلقی میشوند؟
📌 ناتوانی در "ادغام فرهنگی" به انتخاب حکومت
بسیاری از افغانستانیها در ایران متولد شدهاند، بزرگ شدند، لهجه ایرانی دارند و فرهنگ ایران را زندگی میکنند. با این حال، قانون ایران آنها را شهروند نمیداند؛ آنها "مهمان" باقی ماندهاند، حتی پس از دههها.
این وضعیت، نشاندهندهٔ یک ناهمخوانی بنیادی بین واقعیت اجتماعی و نگاه رسمی حکومتی است. در روانشناسی، این نوع ناهمخوانی باعث ایجاد فشار روانی هم در مهاجر و هم در جامعه میزبان میشود.
✳️ نظریهی "خودی / غیرخودی"
حکومت و بخشی از جامعه، افغانستانیها را "دیگری" میبینند. "ما ایرانیها" در برابر "آنها".
این تقسیمبندی، ریشهدار است: زبان، لهجه، شغل، چهره، و حتی قومیت (مثل هزاره بودن) بهانهای برای مرزبندی روانی میشود.
چنین مرزبندیهایی اغلب برای تثبیت هویت ملی در بحران استفاده میشوند. یعنی: "ما ایرانی هستیم چون افغانستانی نیستیم."
🔻 در شرایط بحرانی، مقصر را بیرونی میسازند
حکومت ایران در شرایط شدید بحران اقتصادی و مشروعیت است. در چنین موقعیتی، پروژهی روانشناختی "قربانیسازی" (scapegoating) فعال میشود:
"ما بیکاریم چون افغانستانیها شغل ما را گرفتهاند."
"نظم کشور از بین رفته چون مهاجر زیاد شده."
این نوع فرافکنی به مردم اجازه میدهد خشم خود را بهجای حکومت، به مهاجران تخلیه کنند.
اخراج گسترده یا تهدید به اخراج، ابزار کنترل اجتماعی نیز هست:
برای ترساندن دیگر اقلیتها (مثلاً بلوچها، یا خود مردم معترض)
برای جلب حمایت بخشی از جامعه با حس ملیگرایی کور. این یک استراتژی روانی حکومتهای سرکوبگر است: بیگانهسازی برای انحراف ذهنها از ناکارآمدیها.
🔸 احساس "بیجایی" (Rootlessness) و "بیهویتی" (Identity Diffusion)
بسیاری از افغانستانیهایی که در ایران متولد شدند، کشور خود را هرگز ندیدهاند، اما در ایران هم "خودی" تلقی نمیشوند.
نتیجه: بحران هویت، افسردگی، اضطراب، احساس بیارزشی، خشم پنهان و حتی تمایل به افراطگرایی در مواردی.
🚨 فرسایش همبستگی انسانی
این رفتارها نه تنها مهاجران را در معرض خطر قرار میدهد، بلکه اخلاق و سلامت روان جامعهی میزبان را نیز تخریب میکند: بیتفاوتی به رنج دیگران،
عادیسازی بیعدالتی، رشد بیاعتمادی بین انسانها.
رفتار حکومت ایران با مهاجران افغانستانی، نمونهای از ترکیب نژادپرستی، بحران مشروعیت، سیاستهای امنیتی و فرافکنی روانی است. روانشناسی این مسئله به ما نشان میدهد که چنین بیعدالتیهایی تنها محصول نفرت فردی نیستند، بلکه ابزاری هستند در خدمت حفظ قدرت و کنترل اجتماعی. اگر به این مکانیزم ها اگاه نشویم، فردا که افغانستانیها به خانه برگشتند، نوبت اقوام دیگر داخل ایران میشود. تا زمانیکه مسیولیت مشکلات را به گردن دیگران بیندازیم، طبیعتا پاک کردن صورت مسئله در یک سیستم پر از مشکل است.
👈به عنوان یک مهاجر درد طعمه نژادپرستی شدن، بسیار آشناست.
Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
با عنوان "...یا بدتر" (...ou pire) که در سال ۱۹۷۱-۱۹۷۲ برگزار شد، یکی از عمیقترین و پیچیدهترین مباحث او درباره ساختار سوژه، زبان و بهویژه عشق است. اگرچه عنوان سمینار صراحتاً به محتوی عشق اشاره نمیکند، اما عشق به عنوان محوری اساسی در تقاطع میل، ناخودآگاه و رابطه با "دیگری" تحلیل میشود.
۱. عشق به مثابه "بخشش نادانی"
- لکان عشق را نه یک احساس رمانتیک، بلکه "فعالیتی نمادین" میداند که در آن سوژه، "نادانی دیگری را نسبت به فقر وجودیاش میبخشد".
- مثال: وقتی میگوییم "عاشقت هستم"، در واقع به دیگری این حق را میدهیم که "فقدان بنیادین ما را نادیده بگیرد" (فقدانِ ناشی از جدایی از مادر و ورود به نظم نمادین).
۲. رابطه عشق و میل
- عشق "پوششی برای میل" است: "عشق دادن آن چیزی است که نداریم" (Donner ce qu'on n'a pas).
- ما دیگری را به عنوان "علت میل" (objet a) میخواهیم، نه خود او. عشق تلاشی است برای پنهان کردن این شکاف.
۳. عشق به عنوان توهمِ "کاملشدگی"
- عشق تصور واهی "کاملشدن توسط دیگری" را ایجاد میکند. در حالی که از نظر لکان، "هیچ رابطه جنسی وجود ندارد" (Il n'y a pas de rapport sexuel)؛ زیرا هر سوژه در دنیای نمادین خود محبوس است.
۴. تفاوت "عشق" و "میل" در زن و مرد
- زن و مرد "در دو نظام زبانی متفاوت" قرار دارند:
- مرد: عشق ورزیدن به چیزی که "در جایگاه فتیشیستی" قرار میدهد (ابژهٔ جایگزین).
- زن: عشق ورزیدن به "امری فراتر از نمادین" (ارتباط با 'دیگریِ مطلق').
- در روانکاوی: درمانگر باید به مراجع کمک کند تا "توهم عشقِ کاملکننده" را رها کرده و با "فقدان ذاتی وجودش" روبرو شود.
- "در نقد فرهنگ": عشق رمانتیک در جامعهٔ مصرفگرا، 'ابژهای برای بازتولید سرمایهداری' میشود (مانند والنتاین).
لکان در این سمینار تأکید میکند که عشق " عمدتا با شکست مواجه میشود"، زیرا نمیتواند فقدانِ ساختاری انسان را پر کند. با این حال، همین شکست است که "سوژه را به حرکت درمیآورد".
برای مطالعه عمیقتر:
👈 متن اصلی سمینار:
[Lacan, J. (1971–72). 'Le Séminaire, Livre XIX: ...ou pire. Paris: Seuil, 2011.]
- تحلیلهای کلیدی:
👈کتاب: 'عشق در زمان لکان'
(Love in the Time of Lacan) - فروزان مهیب
👈مقاله: 'Lacan on Love' - اسلاوی ژیژک [دسترسی آنلاین]
https://www.lacan.com/zizlove.html
👈 سخنرانیهای تفسیری:
- سمینارهای 'بروس فینک'
(Bruce Fink)
درباره سمینار ۱۹ لکان
https://www.youtube.com/watch?v=...
#lacan
تهیه شده در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
این جمله ژک الن میلر Jacques Alain Miller منو خیلی مجذوب کرد
"سیاست از طریق هویتسازی عمل میکنه… روانکاوی اما برعکس عمل میکنه… یکییکی این هویتها رو در پروسه درمان از هم میپاشونه…"
بعد این سوال اومد تو ذهنم، یکبار تو یک سمینار حقوق بشر از سیلویا برناسکونی شنیده بودم، که "سیاستمداران از روانکاوی وحشت دارن". و این ذهن منو درگیر کرد و فهمیدم که این یک کامنت بسیار عمیق و مهمیه. برای اینکه بتونم یک پاسخ روشنتر و شفاف تر پیدا کنم براش، به تفاوت تعریف های سیاست و روانکاوی تو زمینه 'هویت سازی' از چند زاویه مختلف سیستمی بررسیش کردم:
✨ ۱. مبنای هویتسازی سازی
👈تو سیاست:
برونزاد (external) هست. یعنی هویت رو از بیرون فرد فرم میده؛
ملت، قوم، نژاد، طبقه، مذهب، جنسیت، ایدئولوژی و... همه اینها قالبهایی هستند که ساختارهای قدرت مثل دولت، رسانه، مدرسه، دین...به شکل تحمیلی "پیشنهاد" میکنن.
هویت تو سیاست اغلب جمعی و تعمیمپذیره مثلاً "تو یک ایرانی/زن/کارگر/مسلمان/شهروند فلان حزب هستی."
👈 تو روانکاوی:
درونزاد (internal) هست. هویت رو بر اساس نحوه مواجهه ناخودآگاه فرد با میل، کمبود، تراما (trauma) و دیگری تحلیل میکنن.
تو روانکاوی هویت یک فرایند ناتمام، متزلزل و همیشه در حال شدن هست. هیچ هویت تثبیتشدهای بهطور کامل و پایدار وجود نداره.
✨ ۲. نقش "دیگری" (Other)
👈تو سیاست:
"دیگری" عمدتا نقش دشمن یا رقیب رو داره. سیاست با مرزگذاری بین "ما" و "آنها" هویت تولید میکنه.
مثلا: ما ایرانی هستیم، آنها پاکستانی. یا ما راستگرا هستیم، اونها چپگرا.
👈تو روانکاوی لکان:
دیگری، ساختار اساسی هویته. کودک خودش رو از طریق "نگاه دیگری" و "میل دیگری" میفهمه.
سوژه روانکاوانه همیشه در یک رابطه با "دیگری بزرگ" همون Big Other شکل میگیره: والدین، زبان، قانون، فرهنگ...
✨ ۳. هدف نهایی از هویتسازی
👈تو سیاست:
هدف: پایدارسازی نظم اجتماعی و تثبیت قدرت.
هویت سیاسی ابزار کنترل، سازماندهی و بسیج تودههاست.
👈تو روانکاوی:
هدف: آگاهسازی از تضادهای درونی هویت و امکان تغییر تو مواجهه با رنج روانیه
باید بدونیم که روانکاوی دنبال 'بازگشایی هویت تثبیتشده' و شناختن فانتزیها و دفاعهاست، نه تثبیت اون.
✨ ۴. نگاه به سوژه انسانی
👈تو سیاست:
سوژه اغلب ابژهای برای مدیریت، کنترل یا رهایی هست. یا اونو کنترل میکنن یا بسیجش میکنن – تو سیاستهای انقلابی مخصوصا. بیشتر سیاست، فرد رو تو نقش یک 'نقشآفرین اجتماعی' میبینه.
👈تو روانکاوی:
سوژه همیشه شکافخورده (split) هست ، بین میل و قانون، بین خودآگاه و ناخودآگاه. روانکاوی نمیخواد فرد رو به "یک هویت منسجم" برسونه، بیشتر به پذیرش ناهمگونی و ترکهای درونی کمک میکنه.
✨ ۵. مسئله حقیقت
👈تو سیاست:
حقیقت تابع مصالح اجتماعی و قدرته. یعنی "حقیقت" در سیاست اغلب همون چیزی هست که به کار ساختن نظم یا بسیج تودهها بیاد.
👈تو روانکاوی:
حقیقت بیشتر تو ناخودآگاه پنهان هست. تحلیل روانکاوانه دنبال کشف حقیقتهای سرکوبشده هست، حتی اگه ناخوشایند باشن.
روانکاوی به فرد کمک میکنه با حقیقت رنج خودش روبهرو بشه.
در نتیجه این دسته بندی میتونم بگم که سیاست برای بقاء خودش به هویتهای تثبیتشده، قابلتعریف و تکرارپذیر نیاز داره هویتهایی مثل ملت، مذهب، نژاد، جنسیت، یا طبقه. این هویتها مثل لباس فرم، انسانها رو تو نقشهایی اجتماعی قرار میده که پیشاپیش تعریف شده. ولی روانکاوی نشون میده که هر هویت، بر ترک و فقدان بنا شده. روانکاوی، با کاویدن لایههای ناخودآگاه، پرده از این توهم برمیداره که هویتْ چیزی کامل و پایدار میتونه باشه. لکان میگه، سوژه نه یک "منِ منسجم" بلکه موجودی است گسسته، پر از تناقض، گرفتار میان میل و قانون، و هرگز بهتمامی با خود یکی نیست. این نوع نگاه، برای سیاستمدار خطرناکه، چون پایههای قدرت سیاسی ــ که بر تودهسازی، انسجام ایدئولوژیک، و تقسیمبندیهای هویتی استوار شده ــ رو متزلزل میکنه.
همانطور که ژک-آلن میلر به زیبایی میگه:
"روانکاوی هویتها رو از درون منفجر میکنه، چون نشون میده که درون هر سوژهای، همیشه چیزی هست که نمیتونه نامگذاری بشه، نمیتونه نمایندگی بشه. چیزی که از کنترل دولت و گفتمان قدرت بیرونه."
روانکاوی به جای اینکه بگه "تو چه کسی هستی"، میپرسه "چه چیزی رو از خودت پنهان کردی؟"
و این سؤال، از نظر سیاستمدار، مثل شکافتن زمین زیر نظم موجوده. به همین دلیل، سیاستمداران از روانکاوی میترسن: چون روانکاوی نه فقط ساختارهای بیرونی قدرت، بلکه ساختارهای درونی اطاعت رو هم در هم میشکنه. روانکاوی به جای اطاعت از هویت، دعوت به مواجهه با ترک، فقدان و مسئولیت شخصی میکنه. و این، برای هر نظامی که روی انسجام و اطاعت بنا شده، تهدیدی رادیکال میشه.
+Think
این جمله ژک الن میلر Jacques Alain Miller منو خیلی مجذوب کرد
"سیاست از طریق هویتسازی عمل میکنه… روانکاوی اما برعکس عمل میکنه… یکییکی این هویتها رو در پروسه درمان از هم میپاشونه…"
بعد این سوال اومد تو ذهنم، یکبار تو یک سمینار حقوق بشر از سیلویا برناسکونی شنیده بودم، که "سیاستمداران از روانکاوی وحشت دارن". و این ذهن منو درگیر کرد و فهمیدم که این یک کامنت بسیار عمیق و مهمیه. برای اینکه بتونم یک پاسخ روشنتر و شفاف تر پیدا کنم براش، به تفاوت تعریف های سیاست و روانکاوی تو زمینه 'هویت سازی' از چند زاویه مختلف سیستمی بررسیش کردم:
👈تو سیاست:
برونزاد (external) هست. یعنی هویت رو از بیرون فرد فرم میده؛
ملت، قوم، نژاد، طبقه، مذهب، جنسیت، ایدئولوژی و... همه اینها قالبهایی هستند که ساختارهای قدرت مثل دولت، رسانه، مدرسه، دین...به شکل تحمیلی "پیشنهاد" میکنن.
هویت تو سیاست اغلب جمعی و تعمیمپذیره مثلاً "تو یک ایرانی/زن/کارگر/مسلمان/شهروند فلان حزب هستی."
👈 تو روانکاوی:
درونزاد (internal) هست. هویت رو بر اساس نحوه مواجهه ناخودآگاه فرد با میل، کمبود، تراما (trauma) و دیگری تحلیل میکنن.
تو روانکاوی هویت یک فرایند ناتمام، متزلزل و همیشه در حال شدن هست. هیچ هویت تثبیتشدهای بهطور کامل و پایدار وجود نداره.
👈تو سیاست:
"دیگری" عمدتا نقش دشمن یا رقیب رو داره. سیاست با مرزگذاری بین "ما" و "آنها" هویت تولید میکنه.
مثلا: ما ایرانی هستیم، آنها پاکستانی. یا ما راستگرا هستیم، اونها چپگرا.
👈تو روانکاوی لکان:
دیگری، ساختار اساسی هویته. کودک خودش رو از طریق "نگاه دیگری" و "میل دیگری" میفهمه.
سوژه روانکاوانه همیشه در یک رابطه با "دیگری بزرگ" همون Big Other شکل میگیره: والدین، زبان، قانون، فرهنگ...
👈تو سیاست:
هدف: پایدارسازی نظم اجتماعی و تثبیت قدرت.
هویت سیاسی ابزار کنترل، سازماندهی و بسیج تودههاست.
👈تو روانکاوی:
هدف: آگاهسازی از تضادهای درونی هویت و امکان تغییر تو مواجهه با رنج روانیه
باید بدونیم که روانکاوی دنبال 'بازگشایی هویت تثبیتشده' و شناختن فانتزیها و دفاعهاست، نه تثبیت اون.
👈تو سیاست:
سوژه اغلب ابژهای برای مدیریت، کنترل یا رهایی هست. یا اونو کنترل میکنن یا بسیجش میکنن – تو سیاستهای انقلابی مخصوصا. بیشتر سیاست، فرد رو تو نقش یک 'نقشآفرین اجتماعی' میبینه.
👈تو روانکاوی:
سوژه همیشه شکافخورده (split) هست ، بین میل و قانون، بین خودآگاه و ناخودآگاه. روانکاوی نمیخواد فرد رو به "یک هویت منسجم" برسونه، بیشتر به پذیرش ناهمگونی و ترکهای درونی کمک میکنه.
👈تو سیاست:
حقیقت تابع مصالح اجتماعی و قدرته. یعنی "حقیقت" در سیاست اغلب همون چیزی هست که به کار ساختن نظم یا بسیج تودهها بیاد.
👈تو روانکاوی:
حقیقت بیشتر تو ناخودآگاه پنهان هست. تحلیل روانکاوانه دنبال کشف حقیقتهای سرکوبشده هست، حتی اگه ناخوشایند باشن.
روانکاوی به فرد کمک میکنه با حقیقت رنج خودش روبهرو بشه.
در نتیجه این دسته بندی میتونم بگم که سیاست برای بقاء خودش به هویتهای تثبیتشده، قابلتعریف و تکرارپذیر نیاز داره هویتهایی مثل ملت، مذهب، نژاد، جنسیت، یا طبقه. این هویتها مثل لباس فرم، انسانها رو تو نقشهایی اجتماعی قرار میده که پیشاپیش تعریف شده. ولی روانکاوی نشون میده که هر هویت، بر ترک و فقدان بنا شده. روانکاوی، با کاویدن لایههای ناخودآگاه، پرده از این توهم برمیداره که هویتْ چیزی کامل و پایدار میتونه باشه. لکان میگه، سوژه نه یک "منِ منسجم" بلکه موجودی است گسسته، پر از تناقض، گرفتار میان میل و قانون، و هرگز بهتمامی با خود یکی نیست. این نوع نگاه، برای سیاستمدار خطرناکه، چون پایههای قدرت سیاسی ــ که بر تودهسازی، انسجام ایدئولوژیک، و تقسیمبندیهای هویتی استوار شده ــ رو متزلزل میکنه.
همانطور که ژک-آلن میلر به زیبایی میگه:
"روانکاوی هویتها رو از درون منفجر میکنه، چون نشون میده که درون هر سوژهای، همیشه چیزی هست که نمیتونه نامگذاری بشه، نمیتونه نمایندگی بشه. چیزی که از کنترل دولت و گفتمان قدرت بیرونه."
روانکاوی به جای اینکه بگه "تو چه کسی هستی"، میپرسه "چه چیزی رو از خودت پنهان کردی؟"
و این سؤال، از نظر سیاستمدار، مثل شکافتن زمین زیر نظم موجوده. به همین دلیل، سیاستمداران از روانکاوی میترسن: چون روانکاوی نه فقط ساختارهای بیرونی قدرت، بلکه ساختارهای درونی اطاعت رو هم در هم میشکنه. روانکاوی به جای اطاعت از هویت، دعوت به مواجهه با ترک، فقدان و مسئولیت شخصی میکنه. و این، برای هر نظامی که روی انسجام و اطاعت بنا شده، تهدیدی رادیکال میشه.
+Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
رابطه با مادر زندگی مرد را برای همیشه رقم می زند، خواه آن را بخواهد یا نه. حال عواقب آن چیست؟ و این رابطه مادر-پسر چه تأثیری در مشارکت های بعدی با همسرش دارد؟
تهیه کننده Anne-Ev Ustorf
روی instant view کلیک کنید.
@thinkpluswithus
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
دکتر موریس ستودگان
پستمدرنیسم دقیقاً یکی از آن جریاناتی است که مرز بین واقعیت و حقیقت را به چالش میکشد. بیایید با زبان ساده و روشن مطلب را باز کنیم.
🌀 در پستمدرنیسم، واقعیت چیست؟
پستمدرنیستها مثل ژان بودریار، لیوتار، فوکو، و دیگران معتقدند:
"واقعیتِ بیرونیِ محض" یا اصلاً وجود ندارد یا اگر هم وجود دارد، ما هیچگاه به آن دسترسی مستقیم نداریم. زیرا همیشه آنچه به نام واقعیت به ما میرسد، از فیلتر زبان، فرهنگ، قدرت، رسانه و تفسیر ما گذشته است."
📌 پس حقیقت در پستمدرنیسم چیست؟
حقیقت، دیگر یک "توصیف درست از واقعیت" نیست، بلکه یک ساختار اجتماعی، زبانی و سیاسی است که توسط گفتمانها (Discourses) تولید و تحمیل میشود. یعنی "حقیقت" همان چیزی است که یک فرهنگ یا سیستم قدرت، از طریق رسانه، آموزش، دین، علم و غیره به ما میگوید که باید واقعی و درست تلقی شود.
📺 مثال روشن – از بودریار Jean Baudrillard: او میگوید ما در عصر وانمودهها Simulacra زندگی میکنیم. یعنی:
"تصویر" جایگزین واقعیت شده؛
آنقدر نسخههای جعلی از واقعیت تولید شده که دیگر اصل واقعیت گم شده است.
در مثال جنگ خلیج فارس (1991) بودریار نوشت: "جنگ خلیج فارس هرگز اتفاق نیفتاد."
او منظورش این نبود که واقعاً هیچ بمبی نیفتاد یا کسی کشته نشد. بلکه میگفت: آنچه ما در تلویزیون، روزنامهها و رسانهها دیدیم، یک نمایش بود – یک واقعیت رسانهای ساختهشده، نه تجربه واقعی خود جنگ. پس "حقیقتِ جنگ" دیگر قابل شناخت نبود.
🎭 نتیجهگیری از دید پستمدرنیسم:
واقعیت همیشه تحت تأثیر قدرت، زبان و فرهنگ است. حقیقت نه یک کشف، بلکه یک اختراع است.
بهجای یک "حقیقت مطلق"، فقط با روایتهای متکثر و نسبی Lyotard: Incredulity toward metanarratives سروکار داریم.
تفاوت واقعیت و حقیقت یکی از مباحث مهم در فلسفه، معرفت شناسی و حتی روانشناسی باقی میماند. در مدرن هم این مبحث وجود داشته. تعریف ها در مدرن؛
چیزی است که وجود خارجی، عینی و قابل مشاهده دارد، فارغ از اینکه ما آن را درک یا باور کنیم یا نه. واقعیت، مستقل از ذهن و نظر ماست.
حقیقت، توصیف یا داوری درست و منطبق با واقعیت است. یعنی وقتی ما درباره واقعیت چیزی میگوییم یا فکر میکنیم، اگر آن گفته یا فکر با خودِ واقعیت تطابق داشته باشد، به آن میگوییم حقیقت.
🧠 تفاوت کلیدی
👈واقعیت هست، حتی اگر کسی آن را نبیند یا انکار کند.
👈حقیقت، شناخت و توصیف درست از آن واقعیت است.
واقعیت: دمای هوا الآن ۵ درجه است. این یک پدیده بیرونی و قابل اندازهگیری است.
حقیقت: وقتی کسی بگوید: "الآن هوا سرد است"، اگر منظورش این باشد که نسبت به دمای معمول بدن یا فصل های گرم، و این احساس با دمای واقعی همخوانی دارد، این جمله "حقیقت" دارد، چون توصیف درستی از واقعیت است.
🔎 یک مثال از روانشناسی
کودکی در خانوادهای با خشونت بزرگ شده است.
واقعیت: پدرش او را کتک میزده.
حقیقت از دید کودک (در آن زمان): "من بچهٔ بدیام که مستحق تنبیه هستم."
این جمله حقیقت نیست، اگرچه ممکن است برای او "واقعی" احساس شده باشد.
👈مدرنیسم؛ واقعیتی عینی و مستقل از ذهن وجود دارد.
👈پستمدرنیسم؛ چیزی بهنام واقعیت ناب نداریم؛ واقعیت همیشه بازنماییشده و واسطهدار است.
👈مدرنیسم؛ حقیقت، کشف توصیف دقیق از واقعیت است؛ مطابق واقع.
👈پستمدرنیسم؛ حقیقت، ساختاری زبانی،فرهنگی و قدرتمحور است؛ نه کشف، بلکه محصول.
👈مدرنیسم؛ دانش میتواند به حقیقت برسد از طریق علم و عقل.
👈پستمدرنیسم؛ دانش متأثر از قدرت و گفتمان است؛ هیچ دانشی خنثی یا بیطرف نیست.
👈مدرنیسم؛ زبان ابزار انتقال حقیقت است.
👈پستمدرنیسم؛ زبان، حقیقت را میسازد و واقعیت را شکل میدهد.
مثال؛ علم فیزیک میکوشد قانون جاذبه را کشف کند؛ آن حقیقتی در مورد جهان است نظریههای علمی فقط یکی از روایتهای ممکن از جهاناند؛ نه الزاماً "واقعیترین"
👈مدرنیسم؛ بهدنبال قوانین کلی و جهانی (متا-ناراتیوها) هست.
👈پستمدرنیسم؛ رد هر حقیقت کلی؛ تاکید بر خردروایتها و نسبیگرایی.
در مدرنیسم؛ پیشرفت، عقلانیت، کشف حقیقت، کنترل طبیعت است
در پستمدرنیسم؛ نقد حقیقتهای مسلط، افشای قدرت پشت گفتمانها، بازی با معانی است.
🧠 خلاصه
مدرن میگوید: "بیایید به حقیقت برسیم!"Think+
پستمدرن میگوید: "اصلاً چرا فکر میکنید حقیقتی وجود دارد که به آن برسید؟ و چه کسی تعیین کرده چه چیزی 'حقیقت' است؟"
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
😱1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
"🍀در محیطهای آموزشی، این سازوکار زمانی به بهینهسازی میرسد که فراگیران و مربیان با بهکارگیری شنود غیرقضاوتی و ارائهٔ حمایتهای هیجانی در مواجهه با طردشدگی اجتماعی، همدلی شناختی-عاطفی را الگوسازی میکنند.مهربانی( شفقت)صرفاً یک هیجان گذرا نیست، بلکه یک مهارت و کنش انسانی اکتسابی است که در بسترهای روزمرهٔ آموزشی، خانوادگی و شغلی، از طریق فرآیندهای یادگیری، پرورش و تحول رشد مییابد."
🍀در سیستم خانواده، مهربانی در قالب الگوهای ارتباطی مبتنی بر تنظیم هیجانی در تعارضات، تقویت متقابل مثبت از طریق قدردانی فعال، و پایبندی به حضور حمایتگرانهٔ دوسویه تجلی مییابد.
🍀در سازمانهای کاری، شکوفایی این سازه مستلزم شناسایی تقویتکنندههای تلاشهای عملیاتی توسط همکاران، پیشدستی در رفتارهای کمکرسانی خودخواسته، و بسترسازی ارتباطات بینفردیِ مبتنی بر صداقت و احترام متقابل است.
🍀در هر بافتی، پرورش مهربانی متضمن انتخاب آگاهانهٔ رفتارهای مبتنی بر فروتنی روانشناختی و شفقت خود-دیگرنگر است، حتی در شرایط بازدارنده.
👈توضیح واژه های انتخاب شده
۱. کنش انسانی اکتسابی؛ تأکید بر ماهیت آموختنی و مبتنی بر نظریههای یادگیری اجتماعی آلبرت بندورا Social Learning Theory میباشد.
۲. همدلی شناختی-عاطفی؛ اشاره به مدل دووجهی همدلی (Davis, 1983) دارد که شامل مؤلفههای شناختی و عاطفی میباشد.
۳. تقویت متقابل مثبت؛ اصطلاحی از روانشناسی رفتارگرا در تقویت رفتارهای مطلوب جورج هومنز George C. Homans همراه با نظریه مبادله اجتماعی
Social Exchange Theory میباشد.
۴. تنظیم هیجانی؛ اشاره به فرآیندهای مدیریت هیجانات در تعارضات (Gross, 1998) دارد.
۵. سازه؛ ترجمهٔ Construct بهعنوان یک مفهوم روانسنجی, از جورج کلی میباشد.
۶. شفقت خود-دیگرنگر؛ ادغام مدل شفقت به خود از نف و شفقت به دیگران از گیلبرت میباشد.
۷. فروتنی روانشناختی
اشاره به Humility بهعنوان یک فضیلت شخصیتی در روانشناسی مثبتنگر است.
منبع؛ سمینار دکتر موریس ستودگان ۲۰۱۸؛ برن
آموزش مهارت ها در سازمانها, شفقت اموختنیست.
Seminars Paper; The compassion can be learned. 2018, Bern
#شفقت #مهربانی #اموزش_مهربانی
Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
دوستان گرامی،
پس از هک شدن گروه و حذف پیامها، به یاری ادمینهای پرتلاش، گروهی تازه و پربار با نام گنجینه +Think بنیان نهادیم؛ فضایی پویا که اکنون شامل ۱۳ زیرمجموعه تخصصی است. در ادامه، نگاهی کوتاه به بخشهای مختلف این مجموعه خواهیم داشت:
🔹 جنرال: نوشتههای عمومی، معرفی سایتهای هوش مصنوعی، ابزارهای تحقیق و منابع روز دنیا.
🔹 آموزشی: محتوای آموزشی اختصاصی گروه، تهیهشده برای ارتقاء دانش مخاطبان.
🔹 کتابخانه: بیش از هزار کتاب تخصصی با بهروزرسانی مداوم؛ گنجینهای برای پژوهشگران و علاقهمندان.
🔹 پاسخ به پرسشها: گردآوری پاسخهای من به پرسشهای دوستان از گروههای مختلف.
🔹 وویس و پادکست: فایلهای صوتی آموزشی برگرفته از مقالات و تأملات شخصی.
🔹 پرسشنامهها و تستهای روانشناسی: مجموعهای از تستها و ابزارهای استاندارد، بسیاری از آنها خریداریشده و بهروز.
🔹 تکنیکها و انکدوتهای درمانی: روایتهایی از جلسات درمان، همراه با تکنیکهایی کاربردی در قالب داستان کوتاه.
🔹 مقالات: ارائه و گردآوری مقالات متنوع و معتبر در حوزه روانشناسی.
🔹 پیامهای کوتاه: نکات روانشناختی در قالب جملات کوتاه و الهامبخش.
🔹 کیسها: معرفی و بررسی پروندههای واقعی از همراهان گروه، با هدف یادگیری و گفتوگو.
🔹 کلیپها: ویدیوهای روانشناسی کاربردی برای عموم مخاطبان.
🔹 تاریخچه روانشناسان برجسته: زندگینامه و آثار چهرههای کمتر شناختهشده اما تأثیرگذار این علم.
🔹 تحلیل فیلم و نوشته: نگاهی روانشناختی به فیلمها، کتابها و نوشتههای قابل تأمل.
ممکن است برخی مطالب بهطور طبیعی تکراری به نظر برسند، اما این مسیر، هنوز در حال ساختن و غنیتر شدن است.
✨ از همراهی صمیمانه شما و نیز از دوستان و ادمینهایی که با ارسال دوباره مطالب ذخیرهشده، ما را در بازسازی این گنجینه یاری دادند، صمیمانه سپاسگزارم.
با احترام و مهر
✨
پس از هک شدن گروه و حذف پیامها، به یاری ادمینهای پرتلاش، گروهی تازه و پربار با نام گنجینه +Think بنیان نهادیم؛ فضایی پویا که اکنون شامل ۱۳ زیرمجموعه تخصصی است. در ادامه، نگاهی کوتاه به بخشهای مختلف این مجموعه خواهیم داشت:
🔹 جنرال: نوشتههای عمومی، معرفی سایتهای هوش مصنوعی، ابزارهای تحقیق و منابع روز دنیا.
🔹 آموزشی: محتوای آموزشی اختصاصی گروه، تهیهشده برای ارتقاء دانش مخاطبان.
🔹 کتابخانه: بیش از هزار کتاب تخصصی با بهروزرسانی مداوم؛ گنجینهای برای پژوهشگران و علاقهمندان.
🔹 پاسخ به پرسشها: گردآوری پاسخهای من به پرسشهای دوستان از گروههای مختلف.
🔹 وویس و پادکست: فایلهای صوتی آموزشی برگرفته از مقالات و تأملات شخصی.
🔹 پرسشنامهها و تستهای روانشناسی: مجموعهای از تستها و ابزارهای استاندارد، بسیاری از آنها خریداریشده و بهروز.
🔹 تکنیکها و انکدوتهای درمانی: روایتهایی از جلسات درمان، همراه با تکنیکهایی کاربردی در قالب داستان کوتاه.
🔹 مقالات: ارائه و گردآوری مقالات متنوع و معتبر در حوزه روانشناسی.
🔹 پیامهای کوتاه: نکات روانشناختی در قالب جملات کوتاه و الهامبخش.
🔹 کیسها: معرفی و بررسی پروندههای واقعی از همراهان گروه، با هدف یادگیری و گفتوگو.
🔹 کلیپها: ویدیوهای روانشناسی کاربردی برای عموم مخاطبان.
🔹 تاریخچه روانشناسان برجسته: زندگینامه و آثار چهرههای کمتر شناختهشده اما تأثیرگذار این علم.
🔹 تحلیل فیلم و نوشته: نگاهی روانشناختی به فیلمها، کتابها و نوشتههای قابل تأمل.
ممکن است برخی مطالب بهطور طبیعی تکراری به نظر برسند، اما این مسیر، هنوز در حال ساختن و غنیتر شدن است.
با احترام و مهر
✨
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
🌟 دیگری؛ آینهای برای درد تجربهنشدهی درون ما
✍🏻 نویسنده: دکتر موریس ستودگان – برن، مارس ۲۰۱۹
🧠 نگاهی روانکاوانه، خودروانشناختی و اگزیستانسیال به پدیدهی حمله به دیگری
🔺 گاهی انسان به دیگری میتازد، بیآنکه دلیل بیرونی روشنی در کار باشد.
🔺 جملهی آشنا:
✔️ ۱. روانکاوی کلاسیک (فروید): دفاع علیه تکانهها و تعارضهای ناخودآگاه
🔺 حمله به دیگری، اغلب بازتاب دفاعهای روانی در برابر کشمکشهای درونی است؛ بخصوص امیال سرکوبشدهای مانند خشم، حسادت یا میل جنسی.
✔️ مکانیسمهای دفاعی کلیدی:
👈 فرافکنی (Projection): نسبتدادن احساسات غیرقابلپذیرش به دیگری
📍مثال: حسود بودن اما دیگری را به حسادت متهم کردن
👈جابجایی (Displacement): انتقال خشم از منبع اصلی به هدفی کمخطر
📍مثال: خشم از رئیس → پرخاش به شریک عاطفی
👈 سرکوب (Repression): امیال سرکوبشدهای که از مسیر دیگری بازمیگردند
📍مثال: تکانههای جنسی سرکوبشده → رفتار پرخاشگرانه
🟡 نتیجه: حمله به دیگری، ابزاریست برای محافظت از ساختار روانی فرد.
✔️ ۲. روانشناسی خود (کوهات): محافظت از انسجام آسیبپذیر روان
🔺 در ساختارهای خودشیفتهی آسیبپذیر، احساس طرد یا تحقیر میتواند باعث خشم خودشیفته (Narcissistic Re) شود.
✔️ مفاهیم کلیدی:
👈 خشم خودشیفته: واکنش شدید به بیتوجهی یا نقد
👈 شکست رابطه با ابژههای خودشیفته: عدم دریافت همدلی → پرخاش
🟡 هدف این حمله: تخریب دیگری نیست، حفظ انسجام درونی و اجتناب از فروپاشی روانی است.
📍 به عبارتی:
✔️ ۳. روانشناسی اگزیستانسیال: گریز از آزادی، مسئولیت و اضطراب هستی
🔺 آزادی انسان، همراه با مسئولیت، ترس از پوچی و مرگ است. گاهی فرد برای فرار از این اضطراب، دیگری را مقصر میداند.
✔️ تحلیل اگزیستانسیالیستی:
👈 حمله، راهی برای فرار از تنهایی، ترس از مرگ و فقدان معناست.
👈 بهجای مواجهه با "منِ واقعی"، دیگری را دشمن اعلام میکنیم.
📍 یادآور جملهی معروف سارتر:
✔️ تطبیق انگیزه حمله به دیگری در سه رویکرد
رویکرد انگیزهی پنهان پشت حمله در:
👈 روانکاوی کلاسیک؛ دفاع علیه تعارضهای ناخودآگاه
👈 روانشناسی خود؛ (کوهات) حفظ انسجام روانی، شرم، بیارزشی
👈 روانشناسی اگزیستانسیال؛ فرار از مسئولیت، ترس از مرگ و پوچی
✨ نتیجهگیری:
در رواندرمانی، هرگاه با خشم یا پرخاش فردی روبهرو شدیم، از خود بپرسیم:
🌿 آنچه از آن میگریزیم، بازمیگردد؛ اما نه بهصورت تجربهی درونی، بلکه در چهرهی دشمنی بیرونی.
Think+ Setudegan
✍🏻 نویسنده: دکتر موریس ستودگان – برن، مارس ۲۰۱۹
🧠 نگاهی روانکاوانه، خودروانشناختی و اگزیستانسیال به پدیدهی حمله به دیگری
«گاهی حمله به دیگری، فراریست از چیزی در درون خودمان»در این نوشتار کوتاه، این پدیده با نگاهی تطبیقی در سه نظام فکری بررسی میشود:
پرده از لایههایی عمیق در روان آدمی برمیدارد.
✔️ مکانیسمهای دفاعی کلیدی:
👈 فرافکنی (Projection): نسبتدادن احساسات غیرقابلپذیرش به دیگری
📍مثال: حسود بودن اما دیگری را به حسادت متهم کردن
👈جابجایی (Displacement): انتقال خشم از منبع اصلی به هدفی کمخطر
📍مثال: خشم از رئیس → پرخاش به شریک عاطفی
👈 سرکوب (Repression): امیال سرکوبشدهای که از مسیر دیگری بازمیگردند
📍مثال: تکانههای جنسی سرکوبشده → رفتار پرخاشگرانه
🟡 نتیجه: حمله به دیگری، ابزاریست برای محافظت از ساختار روانی فرد.
✔️ مفاهیم کلیدی:
👈 خشم خودشیفته: واکنش شدید به بیتوجهی یا نقد
👈 شکست رابطه با ابژههای خودشیفته: عدم دریافت همدلی → پرخاش
🟡 هدف این حمله: تخریب دیگری نیست، حفظ انسجام درونی و اجتناب از فروپاشی روانی است.
📍 به عبارتی:
«حمله، فریاد کسیست که نمیخواهد درونش از هم بپاشد.»
✔️ تحلیل اگزیستانسیالیستی:
👈 حمله، راهی برای فرار از تنهایی، ترس از مرگ و فقدان معناست.
👈 بهجای مواجهه با "منِ واقعی"، دیگری را دشمن اعلام میکنیم.
📍 یادآور جملهی معروف سارتر:
«دیگری، جهنم است.»
اما اینبار باید گفت:
«حمله به دیگری، نادیدنِ جهنم درون ماست.
رویکرد انگیزهی پنهان پشت حمله در:
👈 روانکاوی کلاسیک؛ دفاع علیه تعارضهای ناخودآگاه
👈 روانشناسی خود؛ (کوهات) حفظ انسجام روانی، شرم، بیارزشی
👈 روانشناسی اگزیستانسیال؛ فرار از مسئولیت، ترس از مرگ و پوچی
در رواندرمانی، هرگاه با خشم یا پرخاش فردی روبهرو شدیم، از خود بپرسیم:
این حمله، آینهی کدام رنج تجربهنشده است؟
Think+ Setudegan
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍5
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
"عشق یعنی بخشیدن چیزی که نداری به کسی که ان را نمیخواهد."
ژاک لکان، ۷ مه ۱۹۵۸
این جمله برای اولین بار تو سمینار پنجم (Séminaire V) لکان در ۲۳ آپریل ۱۹۵۸ با عنوان "شکلگیریهای ناخودآگاه" مطرح شد
"Les formations de l'inconscienient."
این گزارهٔ پارادوکسیکال، عشق رو نه به عنوان یک مبادله از "داراییها"، عمدتا بهعنوان بخشیدن "فقدان" خود به دیگری تعریف میکنه. از نظر لکان:
- "چیزی که نداری" (ce qu'on n'a pas) اشاره به فقدان بنیادین سوژه؛ فقدان فالوس، کاستی نمادین داره.
- "کسی که آن را نمیخواهد" (quelqu'un qui n'en veut pas) نشوندهندهٔ این میشه که دیگری هم خود این فقدان رو نمیپذیره یا بهش نیازی نداره. سادهتر بگیم، عشق ورزیدن یعنی 'پذیرش ناتمامیِ خود و دیگری'، و بخشیدنِ همین ناتمامی بهعنوان "هدیهای" که نه قابل مالکیته و نه قابل تکمیلکردن. این جملهی لکان برای جهان یکی از گیجکنندهترین و در عین حال عمیقترین جملات شد تا لکان تونست اون رو به فرمولی جهانشمول تبدیل کنه. برای درک و تفسیر این جمله، باید کمی وارد دنیای روانکاوی لکان شد، که سراسر استعاره، تناقض، و درک غیرمستقیم از میل و دیگری هست.
❖ پارت اول: "بخشیدن چیزی که نداری"، در ظاهر امر خیلی پارادوکسیکاله: چطور میشه چیزی رو که در اختیار نداریم، ببخشیم؟ ولی در منطق روانکاوی لکان، این کاملاً معنا داره. چون لکان باور داره که سوژه [subject] همیشه در دل یک کمبود [manque] شکل میگیره. همه ما به عنوان انسان، مدام چیزی رو کم داریم؛ چیزی که هویت ما رو کامل کنه، چیزی که ما رو پیش دیگری خواستنی کنه. این کمبود ریشه تو ساختار زبان، جدایی از مادر؛ ابژهی اولیهی میل، و ورود به نظم نمادین [Symbolic Order] داره. پس ما هیچوقت مالک کامل چیزی نیستیم — نه عشق، نه معنا، نه خویشتن واقعی ما. ولی در عشق، ما تظاهر میکنیم که چیزی داریم مثلاً "خودمون رو"، "قلبمون"، "عشقمون رو" و اونو به دیگری میبخشیم. یعنی عشق، حرکتی نمادین میشه، نه واقعی؛ ما وانمود میکنیم که چیزی رو داریم تا دیگری رو جذب کنیم، در حالی که اون چیز مثلا 'تمامیت'
اصلا تو دسترس ما نیست.
❖ پارت دوم: "به کسی که آن را نمیخواهد"؛ این بخش هم به شکلی پنهان، نقدی هست به فانتزی عاشقانه. چون لکان معتقد بود، که میل ما همیشه از مسیر میل دیگری عبور میکنه. ما چیزی رو میخوایم، چون دیگری میخواد.
ولی عشق واقعی، بر پایهی این سوءتفاهم بناشده که ما فکر میکنیم دیگری چیزی رو از ما میخواد، یا بهش نیاز داره.
در واقع، دیگری ممکنه اصلاً نخواد اون چیزی رو که ما میخوایم ببخشیم. اون ما رو اونجور که خیال میکنیم نمیبینه. این یعنی یک شکست بنیادین تو ارتباط، و در عین حال، دقیقاً همین شکست هست که عشق رو ممکن میکنه.
✦ در نتیجه عشق، تو نگاه لکانی، یک اشتباه زیباست. ما چیزی رو که نداریم، به کسی میدیم که اونو نمیخواد، ولی این عمل، سوژه رو تعریف میکنه، مارو به دیگری پیوند میزنه و امکان رابطه رو فراهم میکنه. باید بگیم که این نگاه با مفاهیم رایج عشق، مثل همخوانی کامل، یکی شدن، درک کامل فرق داره. تو روانکاوی لکان، عشق با کمبود، عدم تطابق، و میل ساختار پیدامیکنه.
بیایم با داستان رومئو و ژولیت از شکسپیر اینو تطبیق بدیم. رومئو، با تمام وجودش عشق و زندگیش رو به ژولیت تقدیم میکنه؛ ولی چه چیزی رو واقعاً میبخشه؟ آیا عشقش چیزی کامل و واقعیه؟ نه. اون تصویر یا یک فانتزی از عشق رو میبخشه — چیزی که در واقع، خودش هم اون رو بهطور کامل نداره. در نهایت، ژولیت هم نمیتونه اونرو دریافتکنه؛ اون هم درگیر فانتزی خودشه. هر دو از درک متقابل ناتوانن و همین سوءتفاهم، تراژدی رو میسازه. اونها چیزی رو میبخشن که ندارن، به کسی که نیاز نداره، ولی همین حرکت عشقشون رو جاودانه کرد.
یا مثلا لیلی و مجنون که مجنون همهچیز رو فدای لیلی میکنه — عشقش، عقلش، زندگیش. ولی آیا مجنون چیزی واقعی به لیلی میده؟ نه. اون فانتزی خودش از 'زن کامل' رو میپرسته؛ چیزی که خودش نداره مثل کمال، آرامش، معنا و اونو در لیلی میبینه. از طرفی، لیلی نه فقط توان دریافت این عشق رو نداره، بلکه گاهی خودش هم نمیخواد درگیر این فانتزی بشه. مجنون با عشقش در واقع خودش رو بازسازی میکنه، چون تو پروسه 'دادن' چیزی که نداره مجنون نامی میشه.
✦ نتیجه روانتحلیلی
تو همهی این قصهها، عشق نه بر پایهی داشتن، عمدتا بر پایهی نداشتن شکل میگیره، و نه بر اساس رضایت دو طرف، بلکه بر اساس خطا، سوتفاهم و فرافکنی میل. ولی دقیقا همین چیزها، عشق رو معنا میبخشه. به همین خاطر لکان میگه: "عشق، تلاش نافرجام ما برای پر کردن جای خالیست — جایی که نه ما چیزی در دست داریم، و نه دیگری دقیقاً آن را میخواهد."
دکتر موریس ستودگان
تقدیم به م.
#لکان
Think+ Setudegan
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4💯1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مقایسه، یکی از ریشههای پنهان رنج روانی ماست؛ چه زمانی که خود را با دیگری میسنجیم، چه زمانی که نگاه دیگران را به خویش میسنجیم. این رنج از ناآگاهی ما نسبت به خود واقعیمان نشأت میگیرد، زیرا اغلب تنها نمای بیرونی دیگران را میبینیم و از دنیای درونی خودمان دور میمانیم. و بخش زیادی از دردهای روانی ما از این مقایسههاست که بر پایه ظاهر قضایا شکل گرفته، نه حقیقت زندگی.
در این فرآیند، آنچه گم میشود، شناخت و پذیرش خویشتن است و آنچه پررنگ میشود بی ارزش کردن دستاوردهای خود است.
موریس ستودگان
در این فرآیند، آنچه گم میشود، شناخت و پذیرش خویشتن است و آنچه پررنگ میشود بی ارزش کردن دستاوردهای خود است.
موریس ستودگان
❤1👍1