Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مردی که فکر میکرد فقط انگیزه نداره، نه اینکه خستهست
"فرسودگی (Burnout) و مصرف بیشازحد پاداش (دوپامینمحوری)"
نام: پتر
سن: ۳۲ سال
شغل: دانشجوی دکتری در رشته علوم اعصاب
مشکل اصلی: احساس پوچی، بیانگیزگی، عدم تمرکز، بیتفاوتی نسبت به کارهای علمی
شرح حال
پتر وارد جلسه شد با این جمله: "من فکر میکردم تنبلم یا شاید افسردهم، ولی راستش... من فقط خستهم. خیلی خسته. فقط متوجه نشدم چون همیشه یه چیزی بود که خوشحالم کنه. یه مقالهی جدید، یه پیام از استاد، یا حتی یه پروژهی جدید که مغزم رو روشن کنه. من معتاد دوپامین بودم... نه انگیزه."
پتر از ۲۱ سالگی مدام در حال "پیشرفت" بود؛ بورسیه، مقالات، سفرهای علمی، مسابقات. هر بار که انرژیاش کم میشد، بهجای استراحت، سراغ پروژهی تازهای میرفت.
در ماههای اخیر، بدنش دیگه همکاری نمیکرد. نمیتونست صبح بیدار شه. حتی دیدن ایمیلها تهوعآور بود براش.
درمان که شروع شد، براش عجیب بود که "نیاز به استراحت" میتونه جدی گرفته شه.
پتر بارها گفت: "احساس بیارزشی میکنم اگه کاری نکنم. انگار از هم میپاشم.:
یادداشت درمانگر
👈 پتر سالها روی موج پاداشها حرکت کرده بود. اما حالا یاد میگرفت گاهی نباید موج سواری کرد، باید روی شن نشست، خیره شد به دریا، و پرسید: "اگه دیگه چیزی برای فتح کردن نباشه، من کیام؟"
در جلسات ابتدایی، پتر مدام دنبال دلیل بود:
"شاید چون ورزش نمیکنم، شاید چون قهوه زیاد میخورم، شاید چون از مقالههام راضی نیستم..."
من با سکوتی آگاه به دلایل پتر، مسیر گفتگو رو آرام منحرف میکردم:
:اگه این خستگی قرار نبود درست بشه... اگه قرار بود فقط کنارت باشه... دوست داشتی چجوری باهاش زندگی کنی؟»
پتر با کمک تمرینهای سادهی پذیرش، مثل نوشتن نامهای به خستگی، شروع کرد به دیدن فرسودگی نه بهعنوان شکست، بلکه بهعنوان پیامی از درون.
خیلی خلاق نوشت: "تو بد نیستی، فقط گفتی: بس کن. استراحت کن. من رو انکار نکن."
من تمرینهایی مثل راه رفتن آهسته و نظارت به اطراف و طبیعت شاید، نوشیدن آگاهانه چای و درک طعم اون، و نگاه کردن به آسمان و یا دریا رو معرفی کردم.
پتر اول گفت: "وقت تلف کردنه"، ولی کمکم حس و درک کرد ذهنش آرامتر میشه.
میگفت: "من سالهاست به آینده معتادم؛ این بار دارم حال رو لمس میکنم.
۳. تفکیک سازی شناختی Defussion،
پتر یاد گرفت افکاری مثل تو تنبلی یا اگه کار نکنی، بیارزشی رو نه حقیقت، بلکه فقط افکار خودش ببینه.
تمرینی که کمکش کرد؟ گفتن جملات منفی با صدای یک شخصیت کارتونی. خودش خندید و گفت:
"انگار ذهنم فقط یه بلندگوئه، نه خدا."
۴. وضوح ارزشها Values Clarification
پتر تو یک جلسه گفت:
"من همیشه دنبال دستاورد بودم، ولی الان میفهمم مهمترین ارزشم تأثیره". اینکه چیزی بسازم که بر زندگی دیگران اثر داشته باشه، حتی اگه ساده باشه.
اون شروع کرد به آموزش دادن به دانشجویان تازهوارد با انرژی واقعی—not for CV.
۵.اقدام متعهدانه committed action
پتر بهجای فشردن پدال گاز تا آخر، شروع کرد به برنامهریزی واقعبینانه:
ساعت کاری محدود
زمانهای خالی بدون تکنولوژی، شروع تمرین موسیقی که سالها عقب افتاده بود،
پتر گفت: "اولین بار احساس میکنم که زندگی میکنم، نه فقط میدوم."
👈یادداشت درمانگر
پتر فکر میکرد Burnout یعنی شکست. اما فهمید گاهی فرسودگی، صدای درونیایه که میگه:
"این راهو برای چی میری؟ برای کی؟"
و وقتی پتر یاد گرفت به جای خاموش کردن اون صدا، بهش گوش بده… تازه مسیرش شروع شد.
دکتر موریس ستودگان +think
لینک انکدوت هشتم
#انکدوت_نهم
#درمان_act
#دوپامین_محوری
#فرسودگی_شغلی #burnout
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
(Mother Hunger):
بررسی تأثیرات روانشناختی محرومیت از دلبستگی اولیه
یکی از مفاهیم عمیق در روانشناسی تحولی، پدیدهای است "تحت عنوان"گرسنگی مادری" ( از کلی مکدانیل).
این اصطلاح به شکلی نظاممند به توصیف کمبودهای عاطفی پایدار ناشی از نقص در رابطهی دلبستگی اولیهی کودک-مراقب میپردازد.
بر اساس مدلهای نظری، گرسنگی مادری زمانی شکل میگیرد که نیازهای ذاتی کودک به امنیت هیجانی، بازتابدهی عاطفی (Mirroring)، و تنظیم هیجان بهصورت بهینه پاسخ داده نشود.
این محرومیت صرفاً به غیاب فیزیکی مادر محدود نمیشود، بلکه میتواند ناشی از فقدان کیفیت تعاملی
(Emotional Unavailability)،
رفتارهای پراکندهگر (Inconsistent Parenting)،
یا حتی الگوهای دلبستگی اجتنابی-دوگانه
(Disorganized Attachment)
باشد.
تحقیقات نشان میدهند تجربهی این کمبود در مراحل حساس رشد، میتواند به بروز اختلال در تنظیم هیجان، الگوهای ناایمن در روابط بینفردی، و حتی تمایلات پرخطر
(Risk-Taking Behaviors)
منجر شود. بهویژه، افراد با سابقهی گرسنگی مادری اغلب از حساسیت بیشحد به طرد
(Rejection Sensitivity)
یا اجبار به خودکفایی افراطی
(Compulsive Self-Reliance)
رنج میبرند.
خوشبختانه، یافتههای روانشناسی نوروپلاستیسیتی و رویکردهای درمانی مبتنی بر دلبستگی
(Attachment-Based Therapies)
تأکید دارند که بازسازی الگوهای درونی کاری
(Internal Working Models)
از طریق مداخلاتی نظیر:
- بازوالدگری (Reparenting) در چارچوب طرحواره درمانی
- بهکارگیری تکنیکهای Mentalization برای یکپارچهسازی هیجانی
- ایجاد روابط اصلاحی (Corrective Emotional Experiences) در بستر درمان گروهی/فردی
امکانپذیر است.
این پدیده نهتنها یک چالش بالینی، بلکه پنجرهای به اهمیت پیشگیری اولیه از طریق آموزش والدگری آگاهانه (Mindful Parenting) است. شایان ذکر است که شناسایی زودهنگام این الگوها میتواند از انتقال بیننسلی (Intergenerational Transmission) آسیب جلوگیری کند.
ترجمه؛ دکتر موریس ستودگان +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏3❤2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Mother Hunger Think+.pdf
1.6 MB
فایل ترجمه شده
"Mother Hunger"
یا "گرسنگی مادر"
ترجمه: دکتر موریس ستودگان
تدوین: مهدی بیگلری
تهیه شده در +think
"Mother Hunger"
یا "گرسنگی مادر"
ترجمه: دکتر موریس ستودگان
تدوین: مهدی بیگلری
تهیه شده در +think
❤5👏4
Forwarded from Elham Kazazi
درود خدمت اساتید محترم
و همه دوستان🌹
یه سوال داشتم ممنون میشم راهنماییم کنید 🙏
دانشجوی روانشناسی هستم
مشکلم اینه که نمیتونم احساسات و هیجاناتم رو درست مدیریت کنم
هر کس که مشکلی داره عمیقا ناراحت میشم فکر کنم بیشتر همدردی میکنم تا همدلی
کاملاً غرق مشکل بقیه میشم
مثلاً توی بیمارستان روانی برای کارورزی که وارد شدیم دو نفر از بیماران روانی رو توی حیاط دیدم که یکیشون سرشو گذاشته بود رو شونه دیگری و گریه میکرد
با دیدن اونا اشکم سرازیر شد نمیتونستم خودمو کنترل کنم هر چقدر با خودم میگفتم درست نیست تو دانشجوی روانشناسی هستی یکم خودتو کنترل کن اما نمیتونستم وقتی هم که وارد بخش شدیم تا دیدم از مریضها کسی تکیهاش رو داده و تنهاست خیلی دلم سوخت تقریباً تا آخر کارورزی من گریه کردم
البته یاد دوران خودم هم افتادم که لحظات خیلی خیلی سختی داشتم
کلاً احساس غم دارم و از زندگی خیلی کم لذت میبرم
با وجود مشکلات ، نعمتها و داشتههای زیادی هم دارم و خدا رو شکر میکنم به خاطرش
اماوقتی بیشتر مردم رو میبینم که به سختی زندگی میکنن، نمیتونم از چیزهایی که دارم احساس لذت کنم
اگر بتونم و قسمت بشه دوست دارم بعداً کار بالینی و درمانگری انجام بدم ولی با این مشکلی که دارم نمیدونم باید چکار کنم چه رویکرد و چه درمانی دریافت کنم😔
سالهاست داروهای ssri مصرف میکنم دو دوره افسردگی ماژور و یک دوره افسردگی خفیف داشتم
متاسفانه اون موقع دارو مصرف نکردم و این افسردگی مزمن شد ولی بعدش مرتب استفاده کردم
خیلی عذر میخوام🙏
مطلب طولانی شد
و همه دوستان🌹
یه سوال داشتم ممنون میشم راهنماییم کنید 🙏
دانشجوی روانشناسی هستم
مشکلم اینه که نمیتونم احساسات و هیجاناتم رو درست مدیریت کنم
هر کس که مشکلی داره عمیقا ناراحت میشم فکر کنم بیشتر همدردی میکنم تا همدلی
کاملاً غرق مشکل بقیه میشم
مثلاً توی بیمارستان روانی برای کارورزی که وارد شدیم دو نفر از بیماران روانی رو توی حیاط دیدم که یکیشون سرشو گذاشته بود رو شونه دیگری و گریه میکرد
با دیدن اونا اشکم سرازیر شد نمیتونستم خودمو کنترل کنم هر چقدر با خودم میگفتم درست نیست تو دانشجوی روانشناسی هستی یکم خودتو کنترل کن اما نمیتونستم وقتی هم که وارد بخش شدیم تا دیدم از مریضها کسی تکیهاش رو داده و تنهاست خیلی دلم سوخت تقریباً تا آخر کارورزی من گریه کردم
البته یاد دوران خودم هم افتادم که لحظات خیلی خیلی سختی داشتم
کلاً احساس غم دارم و از زندگی خیلی کم لذت میبرم
با وجود مشکلات ، نعمتها و داشتههای زیادی هم دارم و خدا رو شکر میکنم به خاطرش
اماوقتی بیشتر مردم رو میبینم که به سختی زندگی میکنن، نمیتونم از چیزهایی که دارم احساس لذت کنم
اگر بتونم و قسمت بشه دوست دارم بعداً کار بالینی و درمانگری انجام بدم ولی با این مشکلی که دارم نمیدونم باید چکار کنم چه رویکرد و چه درمانی دریافت کنم😔
سالهاست داروهای ssri مصرف میکنم دو دوره افسردگی ماژور و یک دوره افسردگی خفیف داشتم
متاسفانه اون موقع دارو مصرف نکردم و این افسردگی مزمن شد ولی بعدش مرتب استفاده کردم
خیلی عذر میخوام🙏
مطلب طولانی شد
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
درود خدمت اساتید محترم و همه دوستان🌹 یه سوال داشتم ممنون میشم راهنماییم کنید 🙏 دانشجوی روانشناسی هستم مشکلم اینه که نمیتونم احساسات و هیجاناتم رو درست مدیریت کنم هر کس که مشکلی داره عمیقا ناراحت میشم فکر کنم بیشتر همدردی میکنم تا همدلی کاملاً…
مدیریت احساسات در کار با مراجع
همدلی
همدردی = ترومای حل نشده
تمرین
دکتر موریس ستودگان
همدلی
همدردی = ترومای حل نشده
تمرین
دکتر موریس ستودگان
🙏1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
فیلم A Beautiful Mind یکی از نمونههای دقیق و اثرگذار بازنمایی روانپریشی یا سایکوز تو سینماست. با رویکرد روانکاوی مخصوصا با جملهای از میلر - بررسیش کنیم: تو روانرنجوری (نوروتیک)، سائق به صورت سمپتوم symptoms ظاهر میشه، ولی تو روانپریشی یا سایکوتیک، سائق مستقیم بدون واسطه یا میانجگری mediation سمبولیک فوران میکنه حالا میلر توضیح میده که در روانرنجوری، سائق مهار شده، مثلاً در قالب وسواساست، ولی در روانپریشی، بُعد سمبولیک شکسته میشه و سائق به شکل هذیان یا توهم ظاهر میشه. بزارین همینو با تو سائق بدون واسطه نگاه کنیم. ابتدا جان نش و شکاف در نظام سمبولیک معنی دار میشه چرا که تو نظریه لکان، نامِ پدر (le nom-du-père) نماد ورود فرد به نظم سمبولیک (قانون، زبان، واقعیت مشترک) هست. تو سایکوز، این عنصر یا حذف شده یا هیچوقت تثبیت نشده. در مورد جان نش، ما با فردی طرفیم که از همون ابتدا نشانههایی از جدا بودن از جهان اشتراکی واقعیت داره:
مثل ناتوانی در درک روابط انسانی پیچیده یا بیعلاقگی به هنجارهای اجتماعی و یا اینکه حتی احساس برتری فکری و خاص بودنش.
اینها میتونن نشانههایی از "تثبیتنیافتگی در نظم سمبولیک" باشن.
نکته بعدی این هست که سائق چطور ظاهر میشه؟ بدون واسطه و نماد سازی؛ تو روان پریشی، سایق همون drive بهجای اینکه سرکوب بشه یا در قالب نماد ظاهر بشه، مستقیماً وارد صحنهی آگاهی میشه—و این دقیقاً همون چیزیه که در توهمات جان نش میبینیم:
توهمات:
چارلز (هماتاقی خیالی)
دختر بچهای که هرگز بزرگ نمیشه (که سائقِ مادری/نگهداری میتونه پشتش باشه)
ماموران دولتی/جاسوسی (سائق پرخاشگری، هیجان، قدرت)
جان با این توهمها رابطهی کامل و واقعی برقرار میکنه—نه صرفاً تخیلی. یعنی برایش این افراد "واقعاً" وجود دارن – حتی تماشاگر به وجودشون ممکنخ مشکوک بشه.
نکته مهم دیگه جای خالی علائم نوروتیک هستند چون تو یک نوروتیک (مثلاً فرد وسواسی)، این سائقها میتونستن خودشونو در قالب علائم ظاهر کنن: مثلا اجبار به محافظت از دختر بچه یا اضطراب از دسیسهی جاسوسان
یا مثلا افسردگی از ناتوانی در حل روابط انسانی. ولی در جان نش، این سائقها خودشونو بهصورت شخصیتهای توهمی نشون میدن. انگار "ذهن ناخودآگاه" مستقیماً صحنهی آگاهی رو تسخیر میکنه.
و اینجا میبینیم که هذیان های سازمان یافته و روایت توهمی
جان نش از نوع هذیان منسجمه: شبکهای از جاسوسها، مأموریت ها، رمزها...
این روایت هذیانی درواقع تو روانکاوی لکان، تلاشی برای بازسازی " نظم سمبولیک از دسترفته" هست. یعنی وقتی واقعیت مشترک از هم میپاشه، روان سعی میکنه از طریق هذیان، "جهانی با معنا" بسازه.
باید گفت هذیان، برای روانپریش حکم درمان داره و اینجا کاملا مشخص میشه.
از نگاه من درخشش این فیلم لحظهی آگاهی اگزیستانسیال هست. تو نیمهی دوم فیلم، جان نش به تدریج به این نتیجه میرسه که اون شخصیتها واقعی نیستن—ولی همچنان میبیندشون. این لحظه، نقطهی اگزیستانسیال فیلمه:
جان نش میدونه که اونها واقعی نیستند، ولی باید تصمیم بگیره با اونها زندگی کنه یا نه. این تصمیم، چیزی شبیه پذیرفتن هستی با حقیقتی که از نظر وجودی تکاندهنده هست.
بخوام تو چند جمله خلاصه کنم؛ فیلم A Beautiful Mind نمایشی روانکاوانه از روانپریشی هست، جایی که سائق، بدون فیلتر نمادین، تو فرم توهمات شنیداری و دیداری بروز میکنه. برخلاف نوروز که سائق بهصورت علائم نمادین مثل وسواس ظاهر میشه، تو سایکوز جان نش، نظم سمبولیک فروپاشیده و ذهن برای بازیابی معنا، هذیانسازی میکنه. در نهایت، اون با پذیرش وجود توهمها ولی تصمیم به نادیدهگرفتن اونها، دست به انتخابی اگزیستانسیال میزنه – که بیننده و رواندرمانگرهارو از توانایی هاش مبهوت میکنه.
اونهایی که تا حالا این فیلم رو ندیدن، خیلی پیشنهاد میکنم، مخصوصا دانشجوهای روانشناسی و رواندرمانگرهای در حال آموزش.
تهیه شده در سال ۲۰۲۲ +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
روز جهانی کتاب، روزیست برای جشن گرفتن پنجرههایی که به درون و بیرونمان گشوده میشوند.
کتاب، تنها کلمههایی روی کاغذ نیست؛ آینهایست که ما را با خودمان آشنا میکند، پلیست میان تجربهی فردی و خرد جمعی.
روان ما، مانند یک باغ است؛ کتابها، بارانهایی هستند که بیصدا میبارند و درختان آگاهی را سیراب میکنند.
بیاییم امروز، یک صفحه بیشتر بخوانیم، شاید خودمان را یک گام نزدیکتر بیابیم.
دکتر موریس ستودگان +think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
🕯️۲۴ اپریل یادبود دردناک هولوکاست
در سایه های روشنِ خاطره
سالها میگذرد، اما زخمهای زمین هرگز کاملاً التیام نمییابند. امروز، در سکوتِ یادبود، صدای شش میلیون نفری را میشنویم که فریادشان در بادهای تاریخ گم شد. هولوکاست فقط یک فاجعه نبود؛ آزمونی بود برای انسانیت: آیا تاریکی میتواند نورِ وجدان را خاموش کند؟
اما در میان خاکسترها، جوانه های امید روییدند. دستهایی که به جای نفرت، همدلی آفریدند؛ قلبهایی که از وحشت، شجاعت ساختند. امروز، یادآور باشیم که انسانیت نه در کمال، که در انتخابِ مبارزه با فراموشی و تکرارِ درد معنا مییابد.
به یاد داشته باشیم
هر صدا که خاموش میشود، جهان را کوچکتر میکند. هر خاطره که زنده میماند، آینده را انسانتر.
امروز، سوگوار نیستیم؛ سوگند میخوریم:
"هرگز دیگر..."
زیرا انسان بودن، یعنی هرگز تسلیم تاریکی نشدن.
دکتر موریس ستودگان
✊🕯️✨
در سایه های روشنِ خاطره
سالها میگذرد، اما زخمهای زمین هرگز کاملاً التیام نمییابند. امروز، در سکوتِ یادبود، صدای شش میلیون نفری را میشنویم که فریادشان در بادهای تاریخ گم شد. هولوکاست فقط یک فاجعه نبود؛ آزمونی بود برای انسانیت: آیا تاریکی میتواند نورِ وجدان را خاموش کند؟
اما در میان خاکسترها، جوانه های امید روییدند. دستهایی که به جای نفرت، همدلی آفریدند؛ قلبهایی که از وحشت، شجاعت ساختند. امروز، یادآور باشیم که انسانیت نه در کمال، که در انتخابِ مبارزه با فراموشی و تکرارِ درد معنا مییابد.
به یاد داشته باشیم
هر صدا که خاموش میشود، جهان را کوچکتر میکند. هر خاطره که زنده میماند، آینده را انسانتر.
امروز، سوگوار نیستیم؛ سوگند میخوریم:
"هرگز دیگر..."
زیرا انسان بودن، یعنی هرگز تسلیم تاریکی نشدن.
دکتر موریس ستودگان
✊🕯️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍4❤1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
همه میدونیم در واقع چرا این اتفاق میفته؛ درسته؟
رعایت مرزها واژه مورد علاقه من هست.
"اندازه نگه دار که اندازه نکوست" مثال فارسی.
به نظرم برای هرچیزی باید مرزی باشه و قدر و اندازه باید رعایت بشه، مرز و معیاری بزاریم، چون خوبی و محبت زیاد هم به مرور زمان زیادیش بی اثر میشه. گاهی حتی تبدیل به وظیفه میشه. گاهی افراد دیگه اصلا نمیشنوند واژه های مهر رو. گاهی اونو به حساب شخصیت میزارن. گاهی فکر میکنن جدی نیست. حتی ابراز محبت، که بسیاری از مراجعین خانوم میگفتن که تصور میکردن، که محبت زیاد (شما بخونید اغراق) باعث تحکیم رابطه شون میشه. ولی توجه کنیم که در یک رابطه سالم هرچیزی باید دو طرفه، متناسب و در یک بالانس باشه، بخصوص مهر و محبت، حالا اگه یکی از طرفین بیش از حد محبتش رو ابراز کنه، طرف دیگه بعد از مدتی به گرفتن محبت بدون ابراز محبت عادت می کنه. چون اگه هیچ واکنش مهربانانه ای دریافت نشه، مرتب محبت به امید مهربانی دیدن از همسر و یا یار اضافه میشه – امید واهی. از همین جا رابطه خراب میشه، تعادل بهم میخوره، انتظارات تغییر میکنه، احساس سرخوردگی بوجود میاد، مرتب احساس میشه؛ نکنه من خوب نیستم، کافی نیستم، نکنه کسی دیگه تو زندگیش هست و… این حس مضطرب کننده میشه و ادم ها رو به وادی افسردگی میکشونه. دقت کنیم برای خوب زندگی کردن روی خطوط میانی حرکت کنیم، مرزهای خودمون رو حداقل بشناسیم، یعنی توی این بندبازی با حداکثر تعادل حرکت کنیم که پرت نشیم به طرفی. برای دوست داشته شدن هر کاری نکنیم، این میتونه سلامت روان رو تو دراز مدت به خطر بندازه، محبت باید درست، به موقع و به اندازه استفاده بشه. اغراق نیاز نیست نه در واژه ها و نه در عمل. تصور کنیم که ظرفیت معده یک نفر اندازه یک بشقاب برنج و خورشت هست و یکی دیگه برای بشقاب دیگه جا نداره - پس نمیتونه دیگه بخوره/هضم کنه. روان هم مرز دریافت داره و دریافت مهر هم توان روانی میخواد چونمیتونه برای دریافت کننده احساس بد درست کنه. چون مهر هم اندازه و تعادل میخواد و نبابد حراجش کنیم.
Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
اگر رواندرمانگر نبودم شاید راننده تاکسی میشدم. از آن راننده هایی که هر روز با لبخند صبحگاهی به مسافرانم صبح بخیر میگفتم و شبها برای آنها شب خوش ارزو می کردم و روزانه هزاران نفر را به مقصدشان همراهی می کردم. اگر راه را هم نمیدانستم از مسافرانم میپرسیدم... مسافران اکثرا بهتر از من راه را میشناسند.
شاید از آن راننده هایی میشدم که با وسواس هر چه تمام تر مسافران خود را با احوالپرسی و خوش آمد گویی بدرقه میکردم، غریبه هایی که شاید هرگز دیگر نمیدیدم ولی مهم هم نبود. من همراهشان هستم در یک راه کوتاه یا بلند. آنها نیازی دارند مختص به زمان خاص.
آه کسی چه میداند شاید حرفه ی دیگری داشتم...
مثلا کلکسیونی از لباسهایی مختلف در یک جا جمع میکردم و ساعت ها در مورد آنها با مشتری حرف میزدم...
یا چه میدانم شاید...به آنها لباسهایی جدید از بوتیک افکارم میپوشاندم و به صحنه زندگی میفرستادم. شاید از آنها رنگ زندگیشان را میپرسیدم. و زندگیشان را رنگ جدیدی میبخشیدم و تنها نقاش مرحله ای از زندگیشان میشدم ولی انتخاب رنگ ها و طرح ها از آنها بود.
چه میدانم، شایدم یک نویسنده میشدم تا بتوانم افکار خواننده را که زیر تخت سنگهای ارزشها گیر کرده اند را آزاد سازم و دوباره جمله بندی کنم. شاید جرات بودن و مهر ورزیدن و عشق به همنوعان را و حتی جرات زیستن را در کتابها میتوانستم به قلم و تصویر بکشم. شاید خواننده ای جذب میشد و افکارم قابل درک بود و در راه فکر و احساسش همراهش بودم. در یک مقطع کوتاه ولی اساسی.
شاید کبوتر فروش میشدم که بتوانم پرواز و آزادی را به انسانهایی بال شکسته نشان دهم. آنهایی که در یک مقطع هنوز قادر به پرواز نیستند. شاید بتوانم آنها را فقط به پرواز تشویق کنم و معنایی جدید به زندگی خود هدیه کنند.
و یا شاید گل فروش میشدم و گل ها را بدست کودکانی میدادم که بوی گل را هنوز نمیشناختند. شاید بوی گلها آنها را شاد میکرد تا وقتی که گلها هستند و در اینجا بودن را با اگاهی ذهن می اموختند.
اما اکنون یک رواندرمانگرم و یک مشاور در جایی دور از ارزشهای آموخته من از کودکی ... من کودکی تازه در خود یافتم که ارزشها را دوباره به بازتاب کشید و مرا شکل داد.
اتاق من درمانگر پر است از ناگفته هایی که گاهی به سختی و با احتیاط و گاهی در امنیت و اعتماد بیان میشوند... اتاق من پر است از شکستن بغض های مردان و زنانی که سالها در برابر شکستن مقاومت کرده بودند. و یا جوانانی که تازه خود را یافته بودند...
اتاق درمان من خلوتگاهیست پر از رازهایی ک بنا بود هیچ وقت به زبان آورده نشوند، ...
سکوت اتاق من بارها شاهد رها کردن تمام دستاویزها و رسیدن به باور "توانستن ها" بوده است...من مراجعه ام را باور دارم.
اتاق درمان من پر است از نگاه های خیره و دنبال فرصت بودن ها...پر از تردید بین گفتن یا نگفتن ها...ترسها و اضطرابها و همه این تصاویر روزی با اطمینان به من هدیه شده تا مراجع من آسوده به مقصد برسد.
من خوشحالم که درمانگرم و در راه زندگی مقطعی با دیگران بودن که حرفه مرا تعریف میکند، خواست و انتخاب من است.
میدانید درمانگر بودن عشق شیرینی ست، به انسانیت و به انسان بودن و انسان ساختن و چرخ های جامعه را با یاری رسانی چرخاندن، ارزش ها را مدام الک کردن ، و گاهی ارزشهای جدید ساختن و تغییر دادن.
دکتر موریس ستودگان
در بهار ۲۰۲۵
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤8👏2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مقایسه ICD-11 و DSM-5.wav
21.8 MB
پادکست؛
مقایسه ICD-11 و DSM-5
به قلم دکتر موریس ستودگان +Think✨
مقایسه ICD-11 و DSM-5
به قلم دکتر موریس ستودگان +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🙏1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
🧠 جمع اوری و خلاصهای از مقالهٔ ساندرا بَم با عنوان «نظریهٔ طرحوارهٔ جنسیتی: یک تبیین شناختی از نوعپذیری جنسی» (1981)
در ابتدا یک تعریف از نظریهٔ طرحوارهٔ جنسیتی از ساندرا بَم در این مقاله که نظریهای شناختی ارائه میدهد؛ میگوید چگونه افراد، بهویژه کودکان، از طریق ساختارهای ذهنی به نام طرحوارههای جنسیتی، اطلاعات مرتبط با جنسیت را پردازش میکنند. این طرحوارهها، الگوهای ذهنی هستند که بر اساس آنها، افراد رفتارها، ویژگیها و نقشهای مرتبط با جنسیت را درک و تفسیر میکنند.
دکتر بم فرآیند نوعپذیری جنسی (Sex Typing) را بر اساس این نظریه اینچنین تعریف کرده، که نوعپذیری جنسی زمانی رخ میدهد که فرد، خودپندارهاش را با طرحوارههای جنسیتی همسو میکند. بهعبارت دیگر، افراد تمایل دارند ویژگیها و رفتارهایی را که با جنسیتشان مطابقت دارد، در خود تقویت کنند و رفتارهای ناسازگار را نادیده بگیرند یا سرکوب کنند.
او نقش جامعه در شکلگیری طرحوارهها را مهم میداند. دکتر بَم تأکید میکند که جامعه از طریق رسانهها، آموزش، خانواده و سایر نهادها، اطلاعات جنسیتی را بهگونهای ارائه میدهد که افراد از سنین پایین، طرحوارههای جنسیتی را درونی میکنند. این فرآیند منجر به تقویت کلیشههای جنسیتی و محدودیت در رفتارهای فردی میشود.
دکتر بم ابزار سنجش برای این پدیده را چنین معرفی میکند. برای اندازهگیری میزان نوعپذیری جنسی، فهرست نقشهای جنسی بَم (Bem Sex-Role Inventory) طراحی شده. این ابزار افراد را در چهار دسته قرار میدهد:
✔️ نوعپذیر جنسی (Sex-Typed):
افرادی که ویژگیهای مرتبط با جنسیت خود را دارند.
✔️ نوعپذیر متقابل جنسی (Cross-Sex-Typed):
افرادی که ویژگیهای جنس مخالف را دارند.
✔️ دوگانهجنسی (Androgynous):
افرادی که ترکیبی از ویژگیهای مردانه و زنانه را دارند.
✔️ نامتمایز (Undifferentiated):
افرادی که ویژگیهای مشخصی از هیچیک از دو جنس را ندارند.
بم همچنین پیشنهاداتی برای کاهش نوعپذیری جنسی ارائه کرده است. دکتر سندرا بَم پیشنهاد میکند برای کاهش تأثیرات منفی نوعپذیری جنسی، باید:
👈کودکان را با الگوهای رفتاری متنوع و غیرکلیشهای آشنا کرد.
👈اطلاعات جنسیتی ارائهشده در رسانهها و آموزش را بازنگری کرد.
👈به کودکان آموزش داد که ویژگیها و رفتارها محدود به جنسیت خاصی نیستند.
چند نکته کلیدی در این نظریه قابل ذکر است که میگوید؛
🟠 افراد با مشاهده رفتارهای مردانه و زنانه در خانواده، مدرسه، رسانه و جامعه، به مرور یاد میگیرند چه رفتارهایی "مناسب" جنسیت آنها است.
🟠 این طرحوارهها بر نحوه درک، یادآوری اطلاعات و تصمیم گیریهای فردی تأثیر میگذارند.
کودکان تمایل دارند اطلاعاتی را که با طرحوارههای جنسیتی آنها سازگار است، بهتر یاد بگیرند و به خاطر بسپارند.
✨ مثالها:
پسر کوچکی که دوست دارد با عروسک بازی کند، اما یاد میگیرد که این کار "مخصوص دخترها" است، بنابراین خود را محدود میکند.
دختری که علاقهمند به علوم است، ممکن است در مدرسه یا رسانهها پیامهایی دریافت کند که علوم برای پسرها مناسبتر است، پس از علاقهاش فاصله میگیرد.
ولی انتقاداتی هم نیز بر این نظریه وارد است:
نادیده گرفتن عوامل زیستی: برخی منتقدان معتقدند که نظریه فقط بر عوامل اجتماعی تمرکز دارد و تفاوتهای زیستی یا ژنتیکی را نادیده میگیرد.
کاهش پیچیدگی فردی: همه افراد به یک شکل به پیامهای جنسیتی پاسخ نمیدهند، ولی این نظریه گاهی فرض میکند همه کودکان به یک شکل تحت تأثیر قرار میگیرند.
تقویت کلیشههای جنسیتی: برخی میگویند که تمرکز بیشازحد بر طرحوارهها ممکن است باعث بازتولید کلیشهها شود بهجای کاهش آنها.
این نظریه طرحواره جنسیتی (Gender Schema Theory) در وبسایت Helpful Professor نشر داده شده.
🔡 لینک مطلب
تهیه شده در +Think
دکتر موریس ستودگان
#نظریه_طرحواره_جنسیتی
در ابتدا یک تعریف از نظریهٔ طرحوارهٔ جنسیتی از ساندرا بَم در این مقاله که نظریهای شناختی ارائه میدهد؛ میگوید چگونه افراد، بهویژه کودکان، از طریق ساختارهای ذهنی به نام طرحوارههای جنسیتی، اطلاعات مرتبط با جنسیت را پردازش میکنند. این طرحوارهها، الگوهای ذهنی هستند که بر اساس آنها، افراد رفتارها، ویژگیها و نقشهای مرتبط با جنسیت را درک و تفسیر میکنند.
دکتر بم فرآیند نوعپذیری جنسی (Sex Typing) را بر اساس این نظریه اینچنین تعریف کرده، که نوعپذیری جنسی زمانی رخ میدهد که فرد، خودپندارهاش را با طرحوارههای جنسیتی همسو میکند. بهعبارت دیگر، افراد تمایل دارند ویژگیها و رفتارهایی را که با جنسیتشان مطابقت دارد، در خود تقویت کنند و رفتارهای ناسازگار را نادیده بگیرند یا سرکوب کنند.
او نقش جامعه در شکلگیری طرحوارهها را مهم میداند. دکتر بَم تأکید میکند که جامعه از طریق رسانهها، آموزش، خانواده و سایر نهادها، اطلاعات جنسیتی را بهگونهای ارائه میدهد که افراد از سنین پایین، طرحوارههای جنسیتی را درونی میکنند. این فرآیند منجر به تقویت کلیشههای جنسیتی و محدودیت در رفتارهای فردی میشود.
دکتر بم ابزار سنجش برای این پدیده را چنین معرفی میکند. برای اندازهگیری میزان نوعپذیری جنسی، فهرست نقشهای جنسی بَم (Bem Sex-Role Inventory) طراحی شده. این ابزار افراد را در چهار دسته قرار میدهد:
افرادی که ویژگیهای مرتبط با جنسیت خود را دارند.
افرادی که ویژگیهای جنس مخالف را دارند.
افرادی که ترکیبی از ویژگیهای مردانه و زنانه را دارند.
افرادی که ویژگیهای مشخصی از هیچیک از دو جنس را ندارند.
بم همچنین پیشنهاداتی برای کاهش نوعپذیری جنسی ارائه کرده است. دکتر سندرا بَم پیشنهاد میکند برای کاهش تأثیرات منفی نوعپذیری جنسی، باید:
👈کودکان را با الگوهای رفتاری متنوع و غیرکلیشهای آشنا کرد.
👈اطلاعات جنسیتی ارائهشده در رسانهها و آموزش را بازنگری کرد.
👈به کودکان آموزش داد که ویژگیها و رفتارها محدود به جنسیت خاصی نیستند.
چند نکته کلیدی در این نظریه قابل ذکر است که میگوید؛
کودکان تمایل دارند اطلاعاتی را که با طرحوارههای جنسیتی آنها سازگار است، بهتر یاد بگیرند و به خاطر بسپارند.
پسر کوچکی که دوست دارد با عروسک بازی کند، اما یاد میگیرد که این کار "مخصوص دخترها" است، بنابراین خود را محدود میکند.
دختری که علاقهمند به علوم است، ممکن است در مدرسه یا رسانهها پیامهایی دریافت کند که علوم برای پسرها مناسبتر است، پس از علاقهاش فاصله میگیرد.
ولی انتقاداتی هم نیز بر این نظریه وارد است:
نادیده گرفتن عوامل زیستی: برخی منتقدان معتقدند که نظریه فقط بر عوامل اجتماعی تمرکز دارد و تفاوتهای زیستی یا ژنتیکی را نادیده میگیرد.
کاهش پیچیدگی فردی: همه افراد به یک شکل به پیامهای جنسیتی پاسخ نمیدهند، ولی این نظریه گاهی فرض میکند همه کودکان به یک شکل تحت تأثیر قرار میگیرند.
تقویت کلیشههای جنسیتی: برخی میگویند که تمرکز بیشازحد بر طرحوارهها ممکن است باعث بازتولید کلیشهها شود بهجای کاهش آنها.
این نظریه طرحواره جنسیتی (Gender Schema Theory) در وبسایت Helpful Professor نشر داده شده.
تهیه شده در +Think
دکتر موریس ستودگان
#نظریه_طرحواره_جنسیتی
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
🙏3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
✨چرا چند خدا و یک شیطان؟
نگاه تاریخی_اسطوره ای
نگاه یکتا پرستانه در ادیان ابراهیمی
نگاه روانشناسی
نگاه جامعه شناسی
دیدگاه نیچه؛ شیطان بازتاب اخلاق بردگان است
دیدگاه فروید؛ شیطان فروکوبی امیال است ...
think+ m.setudegan
نگاه تاریخی_اسطوره ای
نگاه یکتا پرستانه در ادیان ابراهیمی
نگاه روانشناسی
نگاه جامعه شناسی
دیدگاه نیچه؛ شیطان بازتاب اخلاق بردگان است
دیدگاه فروید؛ شیطان فروکوبی امیال است ...
think+ m.setudegan
❤1🏆1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
مخترع ناخودآگاه، کاوشگر رویاها، و کسی که جسارت داشته به درون تاریکترین گوشههای ذهن انسان نفوذ کنه.
اگه بخوام تحلیلی کوتاه از شخصیت فروید رو جرات کنم، میَشه گفت اون ترکیبی نادر از نبوغ، جسارت فکری، و سرسختی بود. فروید انسانی بود عمیقاً کنجکاو، کسی که از مواجهه با تاریکیهای روان نمیترسید. اون شخصیت مستقلی داشت، ولی در عین حال، گاه دچار نوعی خودمحوری علمی میشد و پذیرش دیدگاههای مخالف براش دشوار بود. وابستگی شدیدش به نظریات اولیهاش، مخصوصا در باره سکسوالیته، نشون میده که گاهی بیش از اونکه از تجربه و داده پیروی کنه، به درک شهودی خودش وفادار میموند. در عین حال، شجاعتش در پرداختن به موضوعاتی تابو مثل میل جنسی کودک یا عقده اُدیپ، گواه بر روحیهای رادیکال و انقلابی ایشونه.
اگه امروز زنده بود، احتمالاً از اینکه نظریاتش هم الهامبخش و هم محل مناقشه شده، خوشحال بود.
پس در سالروز تولدش، چه موافق فروید باشیم و چه منتقدش، نمیشه منکر تأثیر عمیق و ماندگار این بزرگ مرد روی روانشناسی، فرهنگ و حتی هنر شد.
نقاشی و نوشته: دکتر موریس ستودگان
Think+
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1❤3🔥2
سوال (Mahdi Eslami):
کدام خسرانِ بزرگتریست؛
اینکه انسان بهخاطر کسی که دوستش دارد، غرورش را از دست بدهد،
یا
اینکه بهخاطر حفظ غرورش، کسی را که دوست دارد از دست بدهد؟
#پرسشهای_اگزیستانسیال
با الهام از جمله شکسپیر
Dr. Morris Setudegan:
درود جناب اسلامی،
من کلا از سوالهایی با محتوی این یا اون موافق نیستم چون ما تو یک باند پهن امکان "رفتار" داریم و این یا اون دوئالیستی گاهی راه های دیگر رو عمیقا و عامدانه تو نقطه کور نگه میداره. اگه به پرسش شما از منظر روانکاوی، مخصوصا کلاسیک و روابط ابژه (Object Relations) نگاه کنیم، بسیار قابل تأمله.
تحلیل پرسش "غرور یا عشق؟" تو روانکاوی، غرور معمولاً به عنوان یک بخش "خود" ego و سازوکارهای دفاعی دیده میشه. غرور میتونه نشانه ای از اعتماد به نفس سالم یا کاذب و دفاعی باشه. از طرف دیگه، عشق تجربهای هست که ریشه تو ارتباط با ابژه های اولیه مثل مادر یا مراقب اصلی داره.
حالا از دست دادن غرور بهخاطر عشق یعنی وقتی کسی برای حفظ رابطهای، غرور خودش رو 👈"از دست بده"👉، این ممکنه نشانهی بازگشت به مرحلهای کودکانهتر از رشد روانی باشه، جایی که نیاز به اتصال و تعلق قویتر از نیاز به استقلاله. این حالت میتونه به دلیل یک دلبستگی ناایمن یا ترس از رها شدن باشه. در عمیق ترین سطح، ممکنه فرد ناخودآگاه باور داشته باشه که 👈[اگه خودم رو رها کنم، اگه کوچک بشم، شاید دوستم داشته باشه.]
اینجا غرور، بهنوعی سپری میشه برای حفظ "خود" در برابر خطرات روانی، و با کنار گذاشتنش، فرد خودش رو در معرض آسیب بیشتری قرار میده.
و حالا از دست دادن عشق برای حفظ غرور یعنی، فرد ممکنه به وسیله سازو کارهای دفاعی مثل انکار، عقلانیسازی یا خودبزرگبینی درگیر باشه. ممکنه عشق رو قربانی کنه چون ناخودآگاه تحمل تجربهی "وابستگی" رو نداره. اینجا غرور میتونه دفاعی در مقابل ترومای روانی گذشته باشه. مثلاً " قبلاً به کسی وابسته شدم و شکستم، دیگه اجازه نمیدم کسی اینقدر به من نزدیک بشه.» تو دیدگاه، غرور ممکنه نماد قدرت نباشه، ولی نماد ترس از آسیبپذیری بشه.
یعنی بک بالانس بگیرم از این دو تا، این دوئال بازتاب تنش بین وابستگی و استقلاله؛ بین میل به یگانگی (به سبک عشق) و نیاز به تمایز و خودمختاری (به سبک غروره).
هر دو انتخاب میتونن ریشه تو زخمهای اولیه روانی داشته باشن و هر دو میتونن موجه باشن بر اساس گذشته افراد.
سؤال اصلی این نیست که کدوم بهتره، بلکه، آیا انتخابت از سر ترسه، یا از سر بلوغ روانی؟
ارادتمند✨
کدام خسرانِ بزرگتریست؛
اینکه انسان بهخاطر کسی که دوستش دارد، غرورش را از دست بدهد،
یا
اینکه بهخاطر حفظ غرورش، کسی را که دوست دارد از دست بدهد؟
#پرسشهای_اگزیستانسیال
با الهام از جمله شکسپیر
Dr. Morris Setudegan:
درود جناب اسلامی،
من کلا از سوالهایی با محتوی این یا اون موافق نیستم چون ما تو یک باند پهن امکان "رفتار" داریم و این یا اون دوئالیستی گاهی راه های دیگر رو عمیقا و عامدانه تو نقطه کور نگه میداره. اگه به پرسش شما از منظر روانکاوی، مخصوصا کلاسیک و روابط ابژه (Object Relations) نگاه کنیم، بسیار قابل تأمله.
تحلیل پرسش "غرور یا عشق؟" تو روانکاوی، غرور معمولاً به عنوان یک بخش "خود" ego و سازوکارهای دفاعی دیده میشه. غرور میتونه نشانه ای از اعتماد به نفس سالم یا کاذب و دفاعی باشه. از طرف دیگه، عشق تجربهای هست که ریشه تو ارتباط با ابژه های اولیه مثل مادر یا مراقب اصلی داره.
حالا از دست دادن غرور بهخاطر عشق یعنی وقتی کسی برای حفظ رابطهای، غرور خودش رو 👈"از دست بده"👉، این ممکنه نشانهی بازگشت به مرحلهای کودکانهتر از رشد روانی باشه، جایی که نیاز به اتصال و تعلق قویتر از نیاز به استقلاله. این حالت میتونه به دلیل یک دلبستگی ناایمن یا ترس از رها شدن باشه. در عمیق ترین سطح، ممکنه فرد ناخودآگاه باور داشته باشه که 👈[اگه خودم رو رها کنم، اگه کوچک بشم، شاید دوستم داشته باشه.]
اینجا غرور، بهنوعی سپری میشه برای حفظ "خود" در برابر خطرات روانی، و با کنار گذاشتنش، فرد خودش رو در معرض آسیب بیشتری قرار میده.
و حالا از دست دادن عشق برای حفظ غرور یعنی، فرد ممکنه به وسیله سازو کارهای دفاعی مثل انکار، عقلانیسازی یا خودبزرگبینی درگیر باشه. ممکنه عشق رو قربانی کنه چون ناخودآگاه تحمل تجربهی "وابستگی" رو نداره. اینجا غرور میتونه دفاعی در مقابل ترومای روانی گذشته باشه. مثلاً " قبلاً به کسی وابسته شدم و شکستم، دیگه اجازه نمیدم کسی اینقدر به من نزدیک بشه.» تو دیدگاه، غرور ممکنه نماد قدرت نباشه، ولی نماد ترس از آسیبپذیری بشه.
یعنی بک بالانس بگیرم از این دو تا، این دوئال بازتاب تنش بین وابستگی و استقلاله؛ بین میل به یگانگی (به سبک عشق) و نیاز به تمایز و خودمختاری (به سبک غروره).
هر دو انتخاب میتونن ریشه تو زخمهای اولیه روانی داشته باشن و هر دو میتونن موجه باشن بر اساس گذشته افراد.
سؤال اصلی این نیست که کدوم بهتره، بلکه، آیا انتخابت از سر ترسه، یا از سر بلوغ روانی؟
ارادتمند
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3👍1🏆1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
۱. آمارهای جهانی :
- در انگلستان، از هر ۵ زن یک نفر (۲۰%) و از هر ۸ مرد یک نفر (۱۲٫۵%) از اختلالات روانی رنج میبرند.
- زنان سه برابر بیشتر از مردان در معرض ابتلا به اختلالات اضطرابی و افسردگی قرار دارند.
- مردان سه برابر بیشتر از زنان اقدام به خودکشی موفق میکنند، در حالی که زنان بیشتر اقدام به خودزنی یا خودکشی ناموفق دارند.
- زنان سه برابر بیشتر از مردان به اختلالات خوردن (مانند آنورکسیا و بولیمیا) مبتلا میشوند.
👈لینک اول مطالعه
👈لینک دوم مطالعه
۲. آمارهای ایران :
- در ایران، حدود ۳۰% زنان و ۱۵% مردان از اختلالات روانی رنج میبرند.
- افسردگی در زنان دو برابر بیشتر از مردان است (۱۲٫۷% زنان در مقابل ۶٫۵% مردان).
- اختلالات اضطرابی در زنان ۱۹٫۴% و در مردان ۱۱٫۹% گزارش شده است.
- بر اساس پیمایش ملی سلامت روان (۱۳۹۰)، ۲۳٫۶% از جمعیت ۱۵ تا ۶۴ سال ایران حداقل یک اختلال روانی داشتند که سهم زنان بیشتر بود.
👈لینک اول مطالعه
👈لینک دوم مطالعه
👈لینک سوم مطالعه
۳. دلایل تفاوت جنسیتی :
- عوامل بیولوژیک: تغییرات هورمونی (مانند قاعدگی، بارداری، یائسگی) و ساختار مغز زنان.
- فشارهای اجتماعی: انتظارات جامعه از زنان در نقشهای چندگانه (مادری، همسری، شغلی) و کمالگرایی.
- خشونت و سوءاستفاده: زنان بیشتر در معرض خشونت خانگی و آزار جنسی قرار میگیرند که منجر به PTSD و افسردگی میشود.
- سبک مقابله: زنان بیشتر علائم درونریزی (افسردگی، اضطراب) و مردان علائم برونریزی (پرخاشگری، سوءمصرف مواد) نشان میدهند.
👈لینک اول مطالعه
👈لینک دوم مطالعه
👈لینک سوم مطالعه
۴. گروههای سنی پرخطر :
- زنان ۱۶ تا ۲۴ سال سه برابر بیشتر از مردان همسن خود اختلالات روانی دارند.
- مردان ۴۰ تا ۴۹ سال بالاترین نرخ خودکشی را دارند.
- زنان در فقر ۲۹% و زنان شاغل کمتر دچار اختلالات روانی میشوند.
👈لینک اول مطالعه
👈لینک دوم مطالعه
۵. دسترسی به خدمات روانی
- مردان کمتر به روانشناس مراجعه میکنند (فقط ۳۶% مراجعان درمانهای روانی مردان هستند).
- زنان بیشتر از مردان برای مشکلات روانی کمک میخواهند، اما مردان ترجیح میدهند خودشان با آن کنار بیایند.
👈لینک مطالعه
تهیه شده در +Think
25 May 2025
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1👍1🕊1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏5❤2
Forwarded from Elyar 🥀
چطور با کودک خود درباره جنگ و درگیری صحبت کنیم؟
🙏2