Forwarded from Dr. Morris Setudegan
سرطان تنها یک بیماری جسم نیست، بلکه چالشی است که ذهن و روان را نیز درگیر میکند. اما در میان این دشواری، روانشناسی به ما میآموزد که امید، تابآوری و حمایت اجتماعی، ستونهای قدرتمندی برای مقابله با آن هستند. هر لحظهای که در مسیر درمان و زندگی پیش میرویم، نشاندهنده قدرت درونی انسان است؛ قدرتی که در دل سختیها ریشه میدواند و رشد میکند و به ما یادآوری میکند که حتی در تاریکترین روزها، نور امید خاموش نمیشود.
به یاد داشته باشیم که مهربانی و درک ما میتواند برای یک فرد درگیر با سرطان، تفاوتی به بزرگی یک معجزه باشد.
موریس ستودگان، ۵ فوریه ۲۰۲۵
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
یکی از دوستان برام نوشتن که تو گروه ها گاهی بحث میکنه و میبینه افرادی هستند که هوش کافی برای بحث کردن ندارن و نظرم چیه ایا بحث کنه یا نه.
از نظر من باید گفت چون از نگاه گاردنر و دیگران هوش پدیدهای پیچیده و چند بعدیه، ارزیابیش بر حسب ویژگیهای ساده خیلی دشواره. ولی با این حال، بعضی پترن ها و الگوهای رفتاری ممکنه نشون بده، که مشکلاتی تو تفکر انتقادی، مهارت حل مسئله یا سازگاری تو افراد باشن.
یکی از چیزهایی متداول در این مورد تفکر خشک و مقاومت در برابر ایدههای جدیده، کسی که به سختی دیدگاههای جایگزین رو میتونه بپذیره، روی یک روش خاص و دیدگاهش اصرار داره و تو یادگیری مفاهیم جدید مقاومت میکنه، میتونیم با احتیاط تو این کاتگوری قرار بدیم. ولی فقط این نیست مثلا ضعف در حل مسئله – اگه کسی تو تحلیل موقعیتها، تصمیمگیری منطقی یا سازگاری با چالشها مشکل داره. یا مدام و دوباره سوءتفاهمهای مکرر پیش میاد؛ مثلا مفاهیم انتزاعی، کنایه یا مکالمات پیچیده رو به سختی درک میکنه و معمولا دچار سردرگمی میشه.
و گاها دیده و تجربه شده که این افراد اتکا بیش از حد به احساسات به جای منطق دارن، یعنی تصمیمگیری هاشون بیشتر بر اساس احساساته تا شواهد و تفکر منطقی. و این میتونه عدم کنجکاوی و علاقه به یادگیری باشه؛ چون اونها تمایلی به کشف ایدههای جدید، زیر سؤال بردن فرضیات یا بهتر کردن دانش و اموخته هاشون ندارن. و این میتونه ناتوانی در دیدن عواقب کارها هم داشته باشه، به این معنی که پیامد های کارهاشون رو پیشبینی یا درک نمیکنن و بیشتر تصمیمات شتابزده میگیرن.
گاهی احساس میشه این افراد تفکر سادهانگارانه یا سیاه و سفید دارن، مثلا مسائل پیچیده رو بیش از حد ساده میبینن و به جنبههای میانی یا مخفی یا جزئیات توجهی ندارن. و یک نکته دیگه کا بارز هست ناتوانی در خودشناسی و رشد شخصی هست، اونها در واقع به ندرت اشتباهات خودشون رو میپذیرن، و از تجربیات درس نمیگیرن و دیگران رو مقصر شکستهاشون میدونن. البته باید واقع بین باشیم و بگیم که بر اساس مدل هوش گاردنر، هوش در افراد به اشکال مختلفی ظاهر میشه و بعضی از این ویژگیها که گفتم میتونه بخاطر عوامل احساسی، آموزشی یا تجربیات شخصی باشن، و نه صرفاً کمبود هوش.
منبع:
"Thinking, Fast and Slow"
دنیل کانمن (Daniel Kahneman)
"Intelligence: A Very Short Introduction"
یان دیری (Ian Deary)
"The Cambridge Handbook of Intelligence"
رابرت استرنبرگ (Robert J. Sternberg)
#هوش✨
از نظر من باید گفت چون از نگاه گاردنر و دیگران هوش پدیدهای پیچیده و چند بعدیه، ارزیابیش بر حسب ویژگیهای ساده خیلی دشواره. ولی با این حال، بعضی پترن ها و الگوهای رفتاری ممکنه نشون بده، که مشکلاتی تو تفکر انتقادی، مهارت حل مسئله یا سازگاری تو افراد باشن.
یکی از چیزهایی متداول در این مورد تفکر خشک و مقاومت در برابر ایدههای جدیده، کسی که به سختی دیدگاههای جایگزین رو میتونه بپذیره، روی یک روش خاص و دیدگاهش اصرار داره و تو یادگیری مفاهیم جدید مقاومت میکنه، میتونیم با احتیاط تو این کاتگوری قرار بدیم. ولی فقط این نیست مثلا ضعف در حل مسئله – اگه کسی تو تحلیل موقعیتها، تصمیمگیری منطقی یا سازگاری با چالشها مشکل داره. یا مدام و دوباره سوءتفاهمهای مکرر پیش میاد؛ مثلا مفاهیم انتزاعی، کنایه یا مکالمات پیچیده رو به سختی درک میکنه و معمولا دچار سردرگمی میشه.
و گاها دیده و تجربه شده که این افراد اتکا بیش از حد به احساسات به جای منطق دارن، یعنی تصمیمگیری هاشون بیشتر بر اساس احساساته تا شواهد و تفکر منطقی. و این میتونه عدم کنجکاوی و علاقه به یادگیری باشه؛ چون اونها تمایلی به کشف ایدههای جدید، زیر سؤال بردن فرضیات یا بهتر کردن دانش و اموخته هاشون ندارن. و این میتونه ناتوانی در دیدن عواقب کارها هم داشته باشه، به این معنی که پیامد های کارهاشون رو پیشبینی یا درک نمیکنن و بیشتر تصمیمات شتابزده میگیرن.
گاهی احساس میشه این افراد تفکر سادهانگارانه یا سیاه و سفید دارن، مثلا مسائل پیچیده رو بیش از حد ساده میبینن و به جنبههای میانی یا مخفی یا جزئیات توجهی ندارن. و یک نکته دیگه کا بارز هست ناتوانی در خودشناسی و رشد شخصی هست، اونها در واقع به ندرت اشتباهات خودشون رو میپذیرن، و از تجربیات درس نمیگیرن و دیگران رو مقصر شکستهاشون میدونن. البته باید واقع بین باشیم و بگیم که بر اساس مدل هوش گاردنر، هوش در افراد به اشکال مختلفی ظاهر میشه و بعضی از این ویژگیها که گفتم میتونه بخاطر عوامل احساسی، آموزشی یا تجربیات شخصی باشن، و نه صرفاً کمبود هوش.
منبع:
"Thinking, Fast and Slow"
دنیل کانمن (Daniel Kahneman)
"Intelligence: A Very Short Introduction"
یان دیری (Ian Deary)
"The Cambridge Handbook of Intelligence"
رابرت استرنبرگ (Robert J. Sternberg)
#هوش
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1
دکتر موریس ستودگان
✨ یک تحلیل کوتاه بر نظر ویل دورانت
ویل دورانت تو کتاب تاریخ فلسفه نوشته؛ "طبیعت هرشخصی پیمانه رنج و دردی را که باید در طی زندگی تحمل کند تعيين کرده است. این پیمانه نه خالی خواهد ماند و نه سر خواهد رفت. ... اگر فشار اندوهی از دل ما برخاست، اندوه دیگری جای آن را میگیرد، که مایه آن از پیش آماده شده بود ولی نمیتوانست محسوس شود زیرا اندوه قبلی جای خالی برای آن نگذاشته بود. ... ولی همین که جا خالی شد فورا می آید و آن را اشغال میکند."
از نظر روانشناسی، این گفتهی ویل دورانت رو میتونیم اینطور تعبیر کنیم که ذهن انسان همواره در حال پردازش رنج و اندوه هست و به محض برطرف شدن یک مشکل، مسائل دیگر جای اونرو پر میکنن. ولی این به معنای یک جبر مطلق نیست؛ انسانها میتونن از طریق رشد شخصی، تنظیم هیجان، و ایجاد معنا برای رنجهاشون، تأثیر این چرخه رو کاهش بدن و سطح تحمل و تابآوردنشون رو بالا ببرن. حالا چرا به این نتیجه رسیدم، چون این نقلقول از تاریخ فلسفه ویل دورانت به نوعی دیدگاه جبرگرایانه نسبت به رنج رو نشون میده؛ و این ایده که هر انسان سهم مشخصی از درد و رنج در زندگی داره و این سهم نه قابل حذفه و نه قابل افزایش، بلکه به اشکال مختلف خودش رو در طول زندگی نشون میده. منو به فکر فرو برد و به تحلیل دعوت کرد.
از منظر روانشناسی، این مفهوم ویل دورانت رو میتونیم با چند نظریه بررسی کنیم:
نظریه پردازش هیجانی و تطابق روانی کارامد هست چون تو روانشناسی شناختی و هیجانی، یکی از مفاهیم مهم اینه که ذهن ظرفیت مشخصی برای پردازش هیجانات داره. وقتی ما با یک غم یا بحران روبرو میشیم، سیستم پردازش هیجانی ما به شدت درگیر اوت وضعیته و مسائل هیجانی دیگه ممکنه به طور موقت در پسزمینه قرار بگیرن. ولی به محض اینکه ذهن از یک غم رهایی پیدا کنه، هیجانات سرکوبشده یا جدیدی که پیشتر فرصتی برای ظهور نداشتن، به سطح آگاهی میان و این چرخه میتونه دائمی باشه، طوری که همیشه نوعی رنج تو ذهن ما وجود داره.
نظریه بعدی نظریه تنظیم هیجان و تطبیق با استرس هست. تو روانشناسی مثبتگرا و نظریات مربوط به تنظیم هیجان، گفته میشه که انسانها یک "نقطه تنظیم" (set point) در رابطه با میزان خوشبختی و رنج دارن. بعضی تحقیقات در زمینه روانشناسی مثبت نشون میدن که ما بعد از یک حادثه بسیار خوشحالکننده یا بسیار ناراحتکننده (مثل بردن جایزه بزرگ یا از دست دادن عزیزان)، معمولاً بعد از مدتی به سطح پایهای از خوشحالی یا ناراحتی خودمون برمیگردیم. این پدیده میتونه توضیح بده که چرا بعد از حل شدن یک مشکل، به نظر میرسه که مشکلات یا دغدغههای جدیدی جاشون رو میگیرن.
اگه از منظر نظریه معنای رنج ویکتور فرانکل نگاه کنیم، تو کتاب انسان در جستجوی معنا مطرح میکنه، که رنج بخشی گریزناپذیر از زندگی ماست، ولی معنایی که فرد به رنجش میده، تعیینکننده تجربه اون از رنجش هست. از این دیدگاه، اگرچه پیمانهی رنج هر کس ممکنه از پیش تعیین شده باشه، ولی نحوه مواجهه باهاش و معنایی که به اون میدیم، تعیینکننده تأثیرش بر زندگی ماست.
و شاید از دیدگاه یونگ کمی متفاوت تر بشه، چون این نقلقول را میشه در چارچوب مفاهیمی مثل سایه، ناخودآگاه جمعی و فرآیند تفرد زیر ذره بین بزاریم.
بر اساس پیمانهی رنج و اصل جبران در روان یونگ بر این باوره که روان انسان یک مکانیسم خودتنظیمگره که از طریق "اصل جبران" (compensation principle) عمل میکنه. این اصل میگه که اگه ما به شدت درگیر یک وجه از زندگی خودمون باشیم (مثلاً درگیر اندوه یا شادی شدید)، بخشهای دیگه روان ما، که سرکوب یا نادیده گرفته شده، به نوعی خودشیفتگی رو نشون خواهد داد، تا تعادل برقرار بشه. از این دیدگاه نگاه کنیم، وقتی یک اندوه فروکش میکنه، روان به طور طبیعی به سراغ جنبههای دیگه ی رنج میره که پیشتر فرصت بروز نداشته. به همین دلیل، ظاهرا پیمانهی رنج همیشه پره، ولی محتواش تغییر میکنه.
اگه با کانسپت سایه و رنج درونی یونگ به این نگاه کنیم، میبینیم که مفهوم سایه در نظریهی یونگ به بخشهای نادیده گرفتهشده یا سرکوبشدهی شخصیت ما اشاره داره. یعنی خیلی از رنجهایی که ما تجربه میکنیم، به دلیل عدم شناخت کافی از جنبههای ناخودآگاه ماست و درست با آنها مواجه نمیشیم. اینجا میتونم بگم که پیمانهی رنج در واقع همون سایهی ماست که مدام در حال تغییر شکله؛ هرگاهی بخشی ازش رو آگاهانه پردازش میکنیم، بخش دیگه ای ظاهر میشه.
ادامه داره...
تهیه در +think
۱-۲
ویل دورانت تو کتاب تاریخ فلسفه نوشته؛ "طبیعت هرشخصی پیمانه رنج و دردی را که باید در طی زندگی تحمل کند تعيين کرده است. این پیمانه نه خالی خواهد ماند و نه سر خواهد رفت. ... اگر فشار اندوهی از دل ما برخاست، اندوه دیگری جای آن را میگیرد، که مایه آن از پیش آماده شده بود ولی نمیتوانست محسوس شود زیرا اندوه قبلی جای خالی برای آن نگذاشته بود. ... ولی همین که جا خالی شد فورا می آید و آن را اشغال میکند."
از نظر روانشناسی، این گفتهی ویل دورانت رو میتونیم اینطور تعبیر کنیم که ذهن انسان همواره در حال پردازش رنج و اندوه هست و به محض برطرف شدن یک مشکل، مسائل دیگر جای اونرو پر میکنن. ولی این به معنای یک جبر مطلق نیست؛ انسانها میتونن از طریق رشد شخصی، تنظیم هیجان، و ایجاد معنا برای رنجهاشون، تأثیر این چرخه رو کاهش بدن و سطح تحمل و تابآوردنشون رو بالا ببرن. حالا چرا به این نتیجه رسیدم، چون این نقلقول از تاریخ فلسفه ویل دورانت به نوعی دیدگاه جبرگرایانه نسبت به رنج رو نشون میده؛ و این ایده که هر انسان سهم مشخصی از درد و رنج در زندگی داره و این سهم نه قابل حذفه و نه قابل افزایش، بلکه به اشکال مختلف خودش رو در طول زندگی نشون میده. منو به فکر فرو برد و به تحلیل دعوت کرد.
از منظر روانشناسی، این مفهوم ویل دورانت رو میتونیم با چند نظریه بررسی کنیم:
نظریه پردازش هیجانی و تطابق روانی کارامد هست چون تو روانشناسی شناختی و هیجانی، یکی از مفاهیم مهم اینه که ذهن ظرفیت مشخصی برای پردازش هیجانات داره. وقتی ما با یک غم یا بحران روبرو میشیم، سیستم پردازش هیجانی ما به شدت درگیر اوت وضعیته و مسائل هیجانی دیگه ممکنه به طور موقت در پسزمینه قرار بگیرن. ولی به محض اینکه ذهن از یک غم رهایی پیدا کنه، هیجانات سرکوبشده یا جدیدی که پیشتر فرصتی برای ظهور نداشتن، به سطح آگاهی میان و این چرخه میتونه دائمی باشه، طوری که همیشه نوعی رنج تو ذهن ما وجود داره.
نظریه بعدی نظریه تنظیم هیجان و تطبیق با استرس هست. تو روانشناسی مثبتگرا و نظریات مربوط به تنظیم هیجان، گفته میشه که انسانها یک "نقطه تنظیم" (set point) در رابطه با میزان خوشبختی و رنج دارن. بعضی تحقیقات در زمینه روانشناسی مثبت نشون میدن که ما بعد از یک حادثه بسیار خوشحالکننده یا بسیار ناراحتکننده (مثل بردن جایزه بزرگ یا از دست دادن عزیزان)، معمولاً بعد از مدتی به سطح پایهای از خوشحالی یا ناراحتی خودمون برمیگردیم. این پدیده میتونه توضیح بده که چرا بعد از حل شدن یک مشکل، به نظر میرسه که مشکلات یا دغدغههای جدیدی جاشون رو میگیرن.
اگه از منظر نظریه معنای رنج ویکتور فرانکل نگاه کنیم، تو کتاب انسان در جستجوی معنا مطرح میکنه، که رنج بخشی گریزناپذیر از زندگی ماست، ولی معنایی که فرد به رنجش میده، تعیینکننده تجربه اون از رنجش هست. از این دیدگاه، اگرچه پیمانهی رنج هر کس ممکنه از پیش تعیین شده باشه، ولی نحوه مواجهه باهاش و معنایی که به اون میدیم، تعیینکننده تأثیرش بر زندگی ماست.
و شاید از دیدگاه یونگ کمی متفاوت تر بشه، چون این نقلقول را میشه در چارچوب مفاهیمی مثل سایه، ناخودآگاه جمعی و فرآیند تفرد زیر ذره بین بزاریم.
بر اساس پیمانهی رنج و اصل جبران در روان یونگ بر این باوره که روان انسان یک مکانیسم خودتنظیمگره که از طریق "اصل جبران" (compensation principle) عمل میکنه. این اصل میگه که اگه ما به شدت درگیر یک وجه از زندگی خودمون باشیم (مثلاً درگیر اندوه یا شادی شدید)، بخشهای دیگه روان ما، که سرکوب یا نادیده گرفته شده، به نوعی خودشیفتگی رو نشون خواهد داد، تا تعادل برقرار بشه. از این دیدگاه نگاه کنیم، وقتی یک اندوه فروکش میکنه، روان به طور طبیعی به سراغ جنبههای دیگه ی رنج میره که پیشتر فرصت بروز نداشته. به همین دلیل، ظاهرا پیمانهی رنج همیشه پره، ولی محتواش تغییر میکنه.
اگه با کانسپت سایه و رنج درونی یونگ به این نگاه کنیم، میبینیم که مفهوم سایه در نظریهی یونگ به بخشهای نادیده گرفتهشده یا سرکوبشدهی شخصیت ما اشاره داره. یعنی خیلی از رنجهایی که ما تجربه میکنیم، به دلیل عدم شناخت کافی از جنبههای ناخودآگاه ماست و درست با آنها مواجه نمیشیم. اینجا میتونم بگم که پیمانهی رنج در واقع همون سایهی ماست که مدام در حال تغییر شکله؛ هرگاهی بخشی ازش رو آگاهانه پردازش میکنیم، بخش دیگه ای ظاهر میشه.
ادامه داره...
تهیه در +think
۱-۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
اگه در چارچوب ناخودآگاه جمعی و کهنالگوهای رنج اینو نگاه کنیم،
یونگ معتقد بود که ناخودآگاه فردی درونِ یک ناخودآگاه جمعی بزرگتر قرار داره که حاوی الگوهای مشترکی در روان همهی انسانهاست. تو بسیاری از اسطورهها، رنج یک عنصر گریزناپذیره، مثل داستان پرومته که برای انتقال آتش (دانش و آگاهی) به انسانها مجازات شد. این که انسان همواره نوعی رنج رو تجربه میکنه، میتونه بازتابی از این کهنالگوی عمیق در ناخودآگاه جمعی باشه، یعنی رنج بخش جداییناپذیری از مسیر تکامل روانیه.
و نهایتا در مقیاس فرآیند تفرد و معنا در رنج تو نظریهی یونگ نگاه کنیم، میبینیم هدف نهایی روان انسان فرآیند تفرده (individuation) ، یعنی رسیدن به خودشناسی عمیق و هماهنگی بین بخشهای مختلف روان. از این دیدگاه، رنجی که ما در زندگی تجربه میکنیم، اگه به درستی پردازش بشه، میتونه ما رو به سمت رشد و خودآگاهی بیشتر هدایت کنه. پیمانهی رنج نه به این معناست که انسان محکوم به درده، به این معناست که تا وقتی مسیر تفرد طی نشده، رنجها به اشکال مختلف میهمان روان ما میشن و به شکل جدیدی بروز میکنن.
نهایتا از دیدگاه یونگ، این گفتهی ویل دورانت را میتونیم اینجور تفسیر کنیم که پیمانهی رنج نماد فرآیند طبیعی روان ماست که از طریق اصل جبران، سایه، و کهنالگوهای ناخودآگاه جمعی همواره در حال پر و خالی شدنه، ولی این چرخه میتونه به تدریج آگاهانهتر و معنادارتر بشه، به شرط اینکه ما مسیر تفرد رو طی کنیم و رنجهامون رو به عنوان راهی برای رشد درونی بپذیریم.
پایان
تهیه در +think
۲-۲
یونگ معتقد بود که ناخودآگاه فردی درونِ یک ناخودآگاه جمعی بزرگتر قرار داره که حاوی الگوهای مشترکی در روان همهی انسانهاست. تو بسیاری از اسطورهها، رنج یک عنصر گریزناپذیره، مثل داستان پرومته که برای انتقال آتش (دانش و آگاهی) به انسانها مجازات شد. این که انسان همواره نوعی رنج رو تجربه میکنه، میتونه بازتابی از این کهنالگوی عمیق در ناخودآگاه جمعی باشه، یعنی رنج بخش جداییناپذیری از مسیر تکامل روانیه.
و نهایتا در مقیاس فرآیند تفرد و معنا در رنج تو نظریهی یونگ نگاه کنیم، میبینیم هدف نهایی روان انسان فرآیند تفرده (individuation) ، یعنی رسیدن به خودشناسی عمیق و هماهنگی بین بخشهای مختلف روان. از این دیدگاه، رنجی که ما در زندگی تجربه میکنیم، اگه به درستی پردازش بشه، میتونه ما رو به سمت رشد و خودآگاهی بیشتر هدایت کنه. پیمانهی رنج نه به این معناست که انسان محکوم به درده، به این معناست که تا وقتی مسیر تفرد طی نشده، رنجها به اشکال مختلف میهمان روان ما میشن و به شکل جدیدی بروز میکنن.
نهایتا از دیدگاه یونگ، این گفتهی ویل دورانت را میتونیم اینجور تفسیر کنیم که پیمانهی رنج نماد فرآیند طبیعی روان ماست که از طریق اصل جبران، سایه، و کهنالگوهای ناخودآگاه جمعی همواره در حال پر و خالی شدنه، ولی این چرخه میتونه به تدریج آگاهانهتر و معنادارتر بشه، به شرط اینکه ما مسیر تفرد رو طی کنیم و رنجهامون رو به عنوان راهی برای رشد درونی بپذیریم.
پایان
تهیه در +think
۲-۲
❤2👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
از منظر روانکاوی، به ویژه در اندیشه ژاک لکان، مفهومی محوری است که ساختار سوژه و میل انسانی را شکل میدهد. این ایده نه تنها به تجربه های عاطفیِ فردی اشاره دارد، بلکه به فقدانی ساختاری و بنیادین مرتبط است که سوژه را در رابطه ای پیچیده با زبان، دیگری، و نظم نمادین قرار میدهد. در ادامه، این مفهوم را با تمرکز بر مکانیزمهای روانی و تفسیر لکانی بررسی می شود:
لکان معتقد است سوژه انسانی همواره در گرو فقدانی ساختاری است. این فقدان از همان ابتدای زندگی و با جدایی از «دیگری نخستین» (مادر) آغاز میشود.
ورود به ساحت نمادین (نظم زبان و قوانین اجتماعی) مستلزم قطع ارتباط با این «وحدت خیالی» است. این جدایی، فقدانی بنیادین ایجاد میکند که سوژه را وادار به جستوجوی مداومِ «ابژه گمشده» (ابژه a) میکند.
👈الف)سرکوب (Repression) و بازنمایی نمادین
فقدانِ اولیه (مثلاً جدایی از مادر) به ناخودآگاه سرکوب میشود و در قالب نمادها (کلمات، نشانه ها، یا علائم) بازمیگردد. لکان تأکید میکند که ناخودآگاه «ساختاری چون زبان دارد»؛ بنابراین، فقدان همواره از طریق زبان بیان میشود، حتی اگر مستقیم اشاره نشود.
👈 ب)میل به جای لذت (Desire vs. Jouissance)
لکان تمایزی قائل است بین «لذت» (Jouissance) که غیرممکن و ویرانگر است، و «میل» (Desire) که همیشه معطوف به فقدان است. فقدان، میل را برمی انگیزد، اما هرگز به طور کامل ارضا نمیشود. این مکانیزم تضمین میکند که سوژه همواره در حال حرکت باشد و هویت خود را از طریق این جستوجو تعریف کند .
👈 ج)ابژه a نماد فقدان
ابژه a (objet petit a) نزد لکان، نماینده همان «چیز گمشده ای» است که سوژه به دنبال آن است، اما هرگز نمیتواند آن را کامل به دست آورد. این ابژه، فقدان را تجسم می بخشد و همزمان محرک میل است.
ورود به ساحت نمادین (زبان و قوانین اجتماعی) مستلزم پذیرش فقدان است. زبان به عنوان واسطه ای برای ارتباط، همزمان شکافی بین تجربه درونی و بیان بیرونی ایجاد میکند. این شکاف، فقدانی را نمایندگی میکند که سوژه نمیتواند آن را پر کند: "ما فقط کلمات را در اختیار داریم تا این شکاف بزرگ میان درون و بیرون خود را پوشش دهیم، و تقریباً همیشه، کلمات موفق نمیشوند".
- نقش روانکاو: روانکاو به سوژه کمک میکند تا فقدان را به عنوان بخشی ساختاری از وجودش بپذیرد، نه چیزی که باید از آن فرار کرد.
- روان رنجوری (Neurosis): وسواس یا هیستری، تلاشی برای مدیریت فقدان از طریق تکرار سمپتومهاست. مثلاً فرد وسواسی با تشریفات خود سعی میکند نظم نمادینی ایجاد کند که فقدان را مهار کند.
- روان پریشی (Psychosis): در این حالت، سوژه نتوانسته است فقدان را در نظم نمادین جای دهد، بنابراین با "وازنش"، (Foreclosure) مواجه میشود و واقعیت بصورت توهم بازمیگردد.
برخلاف رویکردهای سنتی که #فقدان را صرفاً یک "کمبود" می دانند، لکان آن را شرط امکان سوژگی و خلاقیت میداند:
- والایش (Sublimation): تبدیل فقدان به آثار هنری یا فعالیتهای اجتماعی، نمونهای از سازوکارهای مثبت برای مواجهه با فقدان است.
- مرگ سوژه دکارتی: لکان با نفی سوژه خودبسنده دکارتی، نشان میدهد که فقدان، سوژه را به سمت دیگری و اجتماع سوق میدهد و هویت او را در گرو رابطه با دیگران تعریف میکند .
جدایی از دیگری نخستین (ورود به ساحت نمادین).
شکل گیری میل به عنوان جایگزین لذتِ گمشده.
بازنمایی فقدان در زبان و سمپتومها.
تکرار به عنوان تلاشی ناخودآگاه برای پرکردن شکاف.
پذیرش فقدان به مثابه بخشی ساختاری از وجود انسان. "فقدان، تنها چیزیست که هیچگاه از دست نمیرود"؛ لکان. این فقدان است که سوژه را به پیش میراند و به زندگی معنا میبخشد، حتی اگر این معنا همواره در حال لغزش باشد.
دکتر موریس ستودگان ۲۰۲۳
۱-۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
فروید در مقالهی سوگواری و مالیخولیا (1917) دو واکنش اصلی به فقدان را بررسی کرد:
وقتی فردی با فقدان مواجه میشود، چند مکانیزم ممکن است فعال شود:
👈 انکار (Denial): نپذیرفتن واقعیت فقدان و تلاش برای حفظ وضعیت قبلی.
👈درونیسازی (Introjection): شبیه آنچه فروید در مالیخولیا توضیح میدهد، فرد بخشهایی از ازدسترفته را در خود جای میدهد.
👈جابهجایی (Displacement): فرد ممکن است میل و وابستگی خود را به جای دیگری منتقل کند.
👈 تکرار (Repetition Compulsion): فرد تلاش میکند با بازسازی شرایط فقدان، آن را درک یا کنترل کند، حتی اگر این بازتولید رنجآور باشد.
از نگاه فروید، فقدان باعث تغییر در روانشناسی فرد میشود، اما مکانیزم دفاعی برای مقابله با آن متفاوت است: در سوگواری، فرد دلبستگی خود را به مرور کنار میگذارد، اما در مالیخولیا، فرد از دسترفته را در خود درونیسازی میکند، که میتواند به افسردگی شدید منجر شود.در روانکاوی، فقدان نهتنها یک رخداد بلکه یک سازوکار بنیادی در شکلگیری روان انسان است. فروید آن را بهعنوان یک چالش درونیسازی یا کنار گذاشتن دلبستگی میبیند، در حالی که لکان آن را ساختاری اساسی در شکلگیری سوژه معرفی میکند. فقدان یک شکاف ایجاد میکند که فرد همواره در تلاش برای پر کردن آن است، اما این شکاف هرگز کاملاً بسته نمیشود، بلکه میل و معنا را در زندگی شکل میدهد.
برای بررسی فقدان از منظر روانکاوی، بهویژه از دیدگاه فروید و لکان، از منابع زیر استفاده شده:
#فروید
Freud, S. (1917). Mourning and Melancholia. The Standard Edition of the Complete Psychological Works of Sigmund Freud, Volume XIV (1914-1916).
Freud, S. (1920). Beyond the Pleasure Principle. The Standard Edition, Volume XVIII (1920-1922).
# لکان
Lacan, J. (1953-1954). The Seminar of Jacques Lacan, Book I: Freud's Papers on Technique, trans. by J. Forrester.
Lacan, J. (1964). The Four Fundamental Concepts of Psychoanalysis, trans. by A. Sheridan.
Fink, B. (1995). The Lacanian Subject: Between Language and Jouissance. Princeton University Press.
دکتر موریس ستودگان ۲۰۲۳
تهیه در +think
#لکان #فقدان #فروید #مکانیزم_های_دفاعی
#سوگواری #مالیخولیا (ملانکولیا)
۲-۲
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
تابستان ۲۰۱۳ برای یک سمینار دانشجویان تهیه شده بود.
هم دختران و هم پسران میتوانند قربانی خشونت جنسی شوند، اما تعداد قربانیان دختر بیشتر است. در اصل، هر کودک و نوجوانی ممکن است در معرض سوءاستفاده جنسی قرار گیرد. با این حال، عوامل خاصی وجود دارد که متجاوزان از آنها به صورت هدفمند سوءاستفاده میکنند و این عوامل را در استراتژی خود به کار میگیرند:
👈متجاوزان نیاز کودکان و نوجوانانی که اغلب به حال خود رها شدهاند به محبت و امنیت را هدف قرار میدهند. آنها با نشان دادن علاقه ساختگی به این کودکان، وقت گذاشتن و گوش دادن به آنها، اعتمادشان را جلب میکنند. همچنین با هدیه دادن و برآورده کردن خواستههایی که والدین آنها توان یا تمایل به تأمین آن ندارند، قربانی را فریب میدهند.
👈در خانوادههای اقتدارگرا و سلسلهمراتبی، کودکان به دلیل دیدن بزرگسالان بهعنوان افرادی که باید بدون چون و چرا از آنها اطاعت کنند، آسیبپذیرتر هستند و برای مرزبندی با دیگران مشکل دارند.
👈کودکانی که در خانوادههایشان خشونت را تجربه میکنند یا شاهد آن هستند، بیشتر از دیگران که در محیطهای سالمتر زندگی میکنند، قربانی میشوند.
👈متجاوزان عمداً کودکانی را انتخاب میکنند که یاد گرفتهاند جنسیت موضوعی منفی و تابو است و نباید درباره آن صحبت کرد. این قربانیان بهدلیل ترس از فاش کردن موضوع، کمتر احتمال دارد که به کسی اعتماد کنند.
👈تربیت سنتی به نقشهای کلیشهای جنسیتی نیز میتواند خطرساز باشد. پسرانی که مجبورند همیشه قوی باشند و احساساتشان را نادیده بگیرند، برای بیان مشکلات خود مشکل دارند، زیرا قربانی بودن با تصویر ذهنی آنها سازگار نیست.
👈دخترانی که به اطاعت و مراقبت از نیازهای دیگران عادت داده شدهاند، به دلیل سازگاری و فرمانبرداری که متجاوزان میطلبند، در معرض خطر بیشتری هستند.
👈کودکانی که پیش از این مورد سوءاستفاده قرار گرفتهاند، بهدلیل مشکلات ناشی از تجربههای گذشته، احتمال بیشتری دارند که دوباره قربانی شوند.
👈کودکان و نوجوانان دارای ناتوانی یا بیماریهای روانی بهشدت در معرض خطر سوءاستفاده هستند.
حدود 80 تا 90 درصد موارد سوءاستفاده جنسی توسط مردان و نوجوانان مذکر و حدود 10 تا 20 درصد توسط زنان و نوجوانان مؤنث صورت میگیرد. این آمار توسط مطالعات بینالمللی نیز تأیید شده است.
هیچ پروفایل مشخصی برای متجاوزان وجود ندارد. مردان سوءاستفادهگر از تمام طبقات اجتماعی میآیند، ممکن است دگرجنسگرا یا همجنسگرا باشند و از لحاظ ظاهری تفاوتی با دیگر مردان ندارند. بسیاری از آنها نقش پدر یا ناپدری قربانی را ایفا کردهاند. سوءاستفاده جنسی از پسران بیشتر توسط افراد آشنا و خارج از خانواده انجام میشود. درباره زنان سوءاستفادهگر تحقیقات کمتری صورت گرفته است.
مدلهای مختلف علتیابی بر عوامل گوناگونی تأکید میکنند. یکی از انگیزههای اصلی برای این اعمال، میل به اعمال قدرت و احساس برتری است. در برخی موارد، تمایل جنسی به کودکان (پدوفیلی) نیز وجود دارد. با این حال، توجیه این رفتار بهعنوان "بیماری" نادرست است. حتی در مواردی که اختلال روانی عامل سوءاستفاده باشد، مسئولیت کامل اعمال بر عهده متجاوز است.
متجاوزان از اعتماد اعضای خانواده یا محیط اجتماعی سوءاستفاده میکنند. آنها با فریب دادن والدین یا سرپرستان، کاری میکنند که کسی به آنها شک نکند. در موارد خانوادگی، اغلب بهدلیل موقعیت قدرتی متجاوز، مداخله برای اعضای خانواده دشوار است. در موارد خارج از خانواده، متجاوزان معمولاً در حرفههایی هستند که نزدیکی غیرمشکوک با کودکان را تسهیل میکنند، مانند آموزش، ورزش یا مذهب.
بیشتر متجاوزان بهصورت برنامهریزیشده عمل میکنند. آنها با ایجاد انزوا، افزایش تدریجی شدت تجاوز، دادن هدایا، و ایجاد حس گناه یا ترس، قربانی را تحت کنترل خود در میآورند.
#سو_استفاده_جنسی
#کودک_ازاری
#پدوفایلی
تهیه در +think
۱-۳
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
آزار جنسی کودکان اغلب رفتاری برنامهریزیشده و هدفمند از سوی آزاردهندگان است که با استفاده از استراتژیهای مشخصی انجام میشود. این استراتژیها شامل مراحل زیر هستند:
۱. انتخاب هدفمند قربانیان
آزاردهندگان اغلب قربانیان خود را به صورت هدفمند انتخاب میکنند. آنها کودکانی را که آسیبپذیرتر، اعتمادکنندهتر یا بهراحتی تحت تأثیر قرار میگیرند، شناسایی میکنند. معمولاً این کودکان قبلاً اعتماد یا محبت آزاردهنده را به دست آوردهاند.
۲. ایزوله کردن قربانی
آزاردهندگان تلاش میکنند قربانی را از دیگران جدا کنند. این کار ممکن است از طریق توجه خاص به کودک، بدگویی از دوستان یا افرادی که کودک به آنها اعتماد دارد، یا ایجاد وابستگی عاطفی انجام شود. هدف این است که کودک از دسترسی به کمکهای بیرونی محروم شود.
۳. افزایش تدریجی آزارها
آزار جنسی معمولاً با لمسهای سطحی و به ظاهر تصادفی آغاز میشود. قربانی اغلب مطمئن نیست که آیا این رفتار عمدی بوده یا نه. با گذشت زمان، آزاردهنده به تدریج شدت این رفتارها را افزایش میدهد، به طوری که برای کودک یا نوجوان دشوارتر میشود در برابر این اقدامات مقاومت کند.
۴. سوءاستفاده از هدایا و ایجاد حس تعهد
آزاردهندگان گاهی با دادن هدایا یا توجهات خاص، وابستگی عاطفی ایجاد میکنند. آنها معمولاً آزار را بهعنوان یک راز مشترک میان خود و کودک جلوه میدهند تا کودک را از افشای آن بازدارند.
۵. ایجاد ترس و احساس گناه
آزاردهندگان ممکن است قربانی را تهدید کنند (مثلاً آسیب رساندن به حیوان خانگی) یا از عواقب افشای موضوع بترسانند (مانند ناراحت یا بیمار شدن والدین). آنها همچنین با جملاتی مانند «تو هم که مخالفتی نداشتی» حس همدستی و گناه را در قربانی القا میکنند و مسئولیت آزار را به گردن او میاندازند.
۶. ایجاد سردرگمی عاطفی
ترکیبی از محبت ظاهری، فریبکاری و تهدید باعث سردرگمی عاطفی در قربانی شده و او را از اقدام برای دفاع از خود بازمیدارد.
علل رفتار آزاردهندگان
آزار جنسی معمولاً ریشه در مشکلات تربیتی و اجتماعی دارد. تحقیقات نشان داده که بسیاری از آزاردهندگان از خانوادههایی با مشکلاتی مانند خشونت، اعتیاد به الکل یا جرایم مختلف میآیند. این شرایط میتواند به اختلال در روابط فرد با قدرت، صمیمیت و مسائل جنسی منجر شود.
منابع پیشنهادی برای اطلاعات بیشتر والدین. البته این کتابها به المانی هستند و نمیدونم ترجمه شدن یا نه ...
کرگر-لادلایف، کارمن: حفاظت از کودکان (۲۰۱۲)
دیگنر، گونتر: شناخت، کمک و پیشگیری از آزار کودکان (۲۰۱۰)
اندرز، او.: زخمهای پنهان: راهنمای مقابله با آزار جنسی کودکان (۲۰۱۰)
تهیه در +think✨
۲-۳
۱. انتخاب هدفمند قربانیان
آزاردهندگان اغلب قربانیان خود را به صورت هدفمند انتخاب میکنند. آنها کودکانی را که آسیبپذیرتر، اعتمادکنندهتر یا بهراحتی تحت تأثیر قرار میگیرند، شناسایی میکنند. معمولاً این کودکان قبلاً اعتماد یا محبت آزاردهنده را به دست آوردهاند.
۲. ایزوله کردن قربانی
آزاردهندگان تلاش میکنند قربانی را از دیگران جدا کنند. این کار ممکن است از طریق توجه خاص به کودک، بدگویی از دوستان یا افرادی که کودک به آنها اعتماد دارد، یا ایجاد وابستگی عاطفی انجام شود. هدف این است که کودک از دسترسی به کمکهای بیرونی محروم شود.
۳. افزایش تدریجی آزارها
آزار جنسی معمولاً با لمسهای سطحی و به ظاهر تصادفی آغاز میشود. قربانی اغلب مطمئن نیست که آیا این رفتار عمدی بوده یا نه. با گذشت زمان، آزاردهنده به تدریج شدت این رفتارها را افزایش میدهد، به طوری که برای کودک یا نوجوان دشوارتر میشود در برابر این اقدامات مقاومت کند.
۴. سوءاستفاده از هدایا و ایجاد حس تعهد
آزاردهندگان گاهی با دادن هدایا یا توجهات خاص، وابستگی عاطفی ایجاد میکنند. آنها معمولاً آزار را بهعنوان یک راز مشترک میان خود و کودک جلوه میدهند تا کودک را از افشای آن بازدارند.
۵. ایجاد ترس و احساس گناه
آزاردهندگان ممکن است قربانی را تهدید کنند (مثلاً آسیب رساندن به حیوان خانگی) یا از عواقب افشای موضوع بترسانند (مانند ناراحت یا بیمار شدن والدین). آنها همچنین با جملاتی مانند «تو هم که مخالفتی نداشتی» حس همدستی و گناه را در قربانی القا میکنند و مسئولیت آزار را به گردن او میاندازند.
۶. ایجاد سردرگمی عاطفی
ترکیبی از محبت ظاهری، فریبکاری و تهدید باعث سردرگمی عاطفی در قربانی شده و او را از اقدام برای دفاع از خود بازمیدارد.
علل رفتار آزاردهندگان
آزار جنسی معمولاً ریشه در مشکلات تربیتی و اجتماعی دارد. تحقیقات نشان داده که بسیاری از آزاردهندگان از خانوادههایی با مشکلاتی مانند خشونت، اعتیاد به الکل یا جرایم مختلف میآیند. این شرایط میتواند به اختلال در روابط فرد با قدرت، صمیمیت و مسائل جنسی منجر شود.
منابع پیشنهادی برای اطلاعات بیشتر والدین. البته این کتابها به المانی هستند و نمیدونم ترجمه شدن یا نه ...
کرگر-لادلایف، کارمن: حفاظت از کودکان (۲۰۱۲)
دیگنر، گونتر: شناخت، کمک و پیشگیری از آزار کودکان (۲۰۱۰)
اندرز، او.: زخمهای پنهان: راهنمای مقابله با آزار جنسی کودکان (۲۰۱۰)
تهیه در +think
۲-۳
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
برای مثال، کلینیک "Charité" برلین پدوفیلی را بهعنوان یک اختلال تعریف میکند که بهطور مساوی تحت تأثیر عوامل بیولوژیکی، روانشناختی و اجتماعی قرار دارد. اما این که کدام عوامل در آزارگران جنسی بهطور خاص نقش دارند و چگونه با یکدیگر ترکیب میشوند، هنوز بهطور کامل ناشناخته است. همچنین، کشف دلایل ریشهای سوءاستفادههایی که ناشی از پدوفیلی نیستند نیز به همین اندازه پیچیده است.
آزار جنسی در خلا به وجود نمیآید؛ بلکه بر پایههای اجتماعی و تربیتی مختلشده شکل میگیرد. تحقیقات درباره خانوادههای آزارگران نشان داده است که بسیاری از آنها از خانوادههای دشوار و نابهسامان میآیند، جایی که مشکلاتی مانند اعتیاد به الکل، خشونت یا جرم و جنایت وجود داشته است.
بخشی از آزارگران جنسی، خود در کودکی قربانی آزار جنسی بودهاند. معمولاً این سوءاستفادهها در پیشینه خانوادگی نیز دیده میشود. گاهی اعضای دیگر خانواده نیز آزارگر بودهاند یا یکی از والدین، بهویژه مادر، قربانی آزار جنسی بوده است. برخی از آزارگران گفتهاند که در کودکی نقش جایگزین عاطفی برای یکی از والدین خود را ایفا کردهاند. دیگران به عدم وجود نزدیکی عاطفی و جسمی با پدران سلطهگر خود اشاره میکنند. این آزارگران به ایدهآلهای سنتی مردانگی وابسته هستند و اغلب قربانیان زن را انتخاب میکنند تا تصویر خود از مردانگی آسیبدیدهشان را تقویت کنند.
بررسی دلایل آزار جنسی ممکن است خشم و عدم درک در میان مردم ایجاد کند. این که تمرکز از قربانیان به آزارگران منتقل شود، برای بسیاری ناخوشایند است. اما بررسی گذشته مشکلدار آزارگران تنها ظاهراً این تعادل را به هم میزند.
در واقع، درک ریشههای آزار جنسی هیچگاه بهانهای برای این اعمال نیست. بلکه به شناسایی الگوها کمک میکند و میتواند برای تشخیص شرایطی که آزار را تشویق میکنند و پیشگیری از آنها مفید باشد.
درمان آزارگران جنسی با هدف اصلی جلوگیری از تکرار آزار انجام میشود. بنابراین، این نوع درمان در درجه اول برای حفاظت از قربانیان طراحی شده است. برای مثال، آزارگران پدوفیل نمیتوانند گرایش جنسی خود را تغییر دهند و از این اختلال بهطور کامل درمان شوند، اما میتوانند یاد بگیرند که با این تمایلات بهدرستی برخورد کنند.
روشهای معمول از درمان شناختی-رفتاری گرفته شدهاند. هدف، کمتر تمرکز بر علل رفتار آزاردهنده و بیشتر بر تغییر رفتار در آینده است. آزارگر باید مسئولیت رفتار خود را بپذیرد و توانایی همدلی خود را بهبود بخشد.
از آنجا که بسیاری از آزارگران فاقد مهارتهای اجتماعی لازم هستند، این مهارتها تقویت میشوند. همچنین، توانایی مقابله مناسب با ناکامیها و پرخاشگریها نیز آموزش داده میشود. هدف، به دست آوردن کنترل بر رفتار خود است. درمانهای روانپویشی نیز بر این باور استوار هستند که حتی بزرگسالان نیز میتوانند تغییرات عمیق شخصیتی را تجربه کنند.
یکی از مشکلات اصلی، کمبود امکانات درمانی برای آزارگران است. بهویژه در مراقبتهای پس از درمان، شرایط مناسبی وجود ندارد، در حالی که این مراقبتها برای جلوگیری از بازگشت به رفتار آزاردهنده بسیار ارزشمند هستند.
تا مدتها، درمان تنها برای آزارگرانی در دسترس بود که مرتکب جرم شده بودند و دستگیر شده بودند. از آنجا که بسیاری از این جنایات هرگز فاش نمیشوند، نیاز به درمان بسیار گستردهتر است.
از سال ۲۰۰۵، پروژه پیشگیری "Dunkelfeld" از کلینیک Charité برلین، کمکهایی را ارائه داده است. این پروژه در چارچوب کمپین "Kein Täter werden" (تبدیل به آزارگر نشوید) برای اولین بار به پدوفیلهایی که هنوز مرتکب آزار نشدهاند و میخواهند از این کار جلوگیری کنند، و همچنین به کسانی که اعمال خود را پنهان کردهاند اما به دنبال کنترل تمایلات خود هستند، کمک میکند.
گاهی مراجعین که هنوز دچار آزار نشده اند ولی به تمایلات خود آگاه هستند نیز شخصا رجوع میکنند و لازم است آنها را در باره حقوق و وظایف و تعهد آنها اگاه کنیم.
#سو_استفاده_جنسی
#کودک_ازاری
#پدوفایلی
تهیه در +think
۳-۳
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍2❤1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
بارها این سوال پرسیده شده که چطور میتو نیم تفکر انتقادی رو به فرزندان ما آموزش بدیم. از چه سنی این لازمه؟
اموزش این مهارت به ما کودکان کمک میکنه تا به جای پذیرش سادهلوحانه اطلاعات، اونها رو ارزیابی کنن و بهترین راهحلها یا نتیجهها رو پیدا کنن و در جهان فیک نیوز که این توانایی بیش از پیش لازمه.
تفکر انتقادی تواناییهای مثل پرسیدن سؤالهای مناسب، ارزیابی شواهد، تشخیص دادن واقعیت از نظر و دیدگاههای شخصی، و توانایی حل مسئله میتونه باشه که میشه خیلی زود از سنین پایین آموزش داده بشه حتی وقتی کودکان صحبت هم نمیکنند میشه با تصاویر حیوانات و میوه ها شروع کرد... از سنین ۳ سالگی این قابل آموزش میشه.
مثال: از کودک بپرسیم چرا فکر میکنی خورشید گرمه؟ بعد تشویقش میکنیم به منابع مثل کتابها یا اینترنت مراجعه کنه و اطلاعات بیشتری جمعآوری کنه.
👈هدف اینجا یادگیری ارزیابی شواهد و پاسخ به پرسشهاست.
مثال: به کودکمون یک مسئله ساده میدیم، مثل "ما میخواهیم برای صبحانه تخممرغ بخوریم، اما تخممرغ تمام شده. الان چه کار کنیم؟"
👈هدف اینجا تشویق به پیدا کردن گزینهها و ارزیابی بهترین تصمیم هست.
مثال: جملهای مثل "گربهها از سگها بهترند" را مطرح میکنیم و از بچه میپرسیم، آیا این یک واقعیته یا نظر شخصیه؟ بعد باهاش درباره تفاوت واقعیت و نظر صحبت میکنیم.
👈هدف اینجا کمک به کودک برای تفکیک اطلاعات واقعی از دیدگاه شخصی هست.
مثال: به بچه مون دو گزینه برای یک فعالیت مثل رفتن به پارک یا تماشای فیلم رو میدیم و ازش میخوایم دلایل انتخاب خودش رو برامون توضیح بده.
👈هدف اینجا آموزش تحلیل مزایا و معایب یا نکات مثبت و منفی یک انتخاب و یا گزینههاست.
مثال: داستانی مثل "روباه و کلاغ" رو برای بچه مون میخونیم و در انتها ازش میپرسیم که چرا روباه تونست کلاغ رو فریب بده. چه کارهایی میتونست کلاغ انجام بده تا فریب نخوره؟
👈هدف اینجا تقویت تحلیل رفتارها و عواقب اونهاست.
فعالیتهای این شکلی کمک میکنن کودک یاد بگیره چطور اطلاعات رو تحلیل کنه، پرسشهای خوب بپرسه و به راهحلهای مناسب برسه.
دکتر موریس ستودگان
#افکار_انتقادی
تهیه در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
داستان طوطی و بازرگان رو در کلاس چهارم خوندیم و این قطعه معروف رو امروز دوباره شنیدم در یک مبحثی و به سیستمی بودن اون فکر کردم و تحلیلم رو مینویسم.
....گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق...
مولانا مثنوی معنوی
این شعر رو میتونیم از نگاه سیستمی و شبکهای از اخبار با اگزیوم های واتزلاویک تحلیل کنیم، به خصوص در رابطه با پیامها، تعاملات و بازخوردهای موجود بین اجزای یک سیستم.
طوطی در قفس بخشی از یک سیستمه که اجزای اون از بازرگان، و طوطی های آزاد دیگه، و شرایط محیطی طوطی در قفس بازرگان تشکیا شده.
پیام؛ طوطی در قفس میدونه که برای تغییر وضعیتش باید پیام موثری به عناصر دیگه سیستم یعنی طوطی های آزاد بفرسته. این پیام باید جوری باشه که وضعیت کلی سیستم یعنی رهاییش از قفس رو تغییر بده یا تضمین کنه.
بازخورد Feedback؛ طوطی آزاد بعد از شنیدن پیام، بهنوعی "بازخورد" به سیستم میده. رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) یک پاسخ تعاملیه که پیامدی مستقیم برای طوطی در قفس داره.
👈این بازخورد باعث تغییر وضعیت سیستم میشه، چون طوطی در قفس اونرو به درستی تحلیل و بعد اجرا کرد.
تغییر در سیستم؛ وقتی طوطی در قفس خودش رو به مردن میزنه، سیستم دچار تغییری بنیادین میشه. چون بازرگان دیگه کنترلی رو طوطی نداره و اونرو از قفس خارج میکنه. این تغییر وضعیت نشون میده که سیستم فقط در صورتی تغییر میکنه که عنصری از اون یک 👈"فرایند یادگیری"👉 رو طی کرده باشه و به الگوهای جدید پاسخ بده.
✨ پیام اصلی از دید سیستمی
طوطی آزاد با خلاقیت یک رفتار غیرمنتظره (وانمود به مردن) الگویی جدید رو به سیستم ارائه میده. این الگو باعث میشه که طوطی تو قفس این مفهوم رو درک کنه که برای آزادی باید چیزی فراتر از وضعیت جاری رو تقلید یا یاد گرفت.
درسهای سیستمی
پیامها و تأثیرگذاری؛ در هر سیستم اجتماعی یا زیستی، پیامهای ارسالشده بین اجزا باید هدفمند و متناسب با شرایط سیستم باشه. طوطی در قفس با استفاده از نمادها و ارتباط غیرمستقیم پیامش رو انتقال میده.
یادگیری و انطباقپذیری؛ تغییر سیستم زمانی ممکنه که یکی از اجزا الگویی جدید ارائه کنه که توانایی تغییر وضعیت موجود رو داشته باشه.
همکاری و همافزایی؛ آزادی طوطی در قفس فقط از طریق ارتباط و تقلید از رفتار طوطیان آزاد ممکن شد، که به نقش تعاملات شبکهای در بهبود شرایط اشاره داره.
در نهایت، از نگاه سیستمی، داستان طوطی و بازرگان مثال خوبی هست از اینکه چطور یک جزء کوچک (طوطی در قفس) با استفاده از شبکه پیامها و تعاملات خودش تونست وضعیت کلی یک سیستم رو تغییر بده.
#طوطی_بازرگان
۱-۳
تهیه در +Think✨
....گفت طوطی را چه خواهی ارمغان
کارمت از خطهٔ هندوستان
گفتش آن طوطی که آنجا طوطیان
چون ببینی کن ز حال من بیان
کان فلان طوطی که مشتاق شماست
از قضای آسمان در حبس ماست
بر شما کرد او سلام و داد خواست
وز شما چاره و ره ارشاد خواست
گفت میشاید که من در اشتیاق
جان دهم اینجا بمیرم در فراق...
مولانا مثنوی معنوی
این شعر رو میتونیم از نگاه سیستمی و شبکهای از اخبار با اگزیوم های واتزلاویک تحلیل کنیم، به خصوص در رابطه با پیامها، تعاملات و بازخوردهای موجود بین اجزای یک سیستم.
طوطی در قفس بخشی از یک سیستمه که اجزای اون از بازرگان، و طوطی های آزاد دیگه، و شرایط محیطی طوطی در قفس بازرگان تشکیا شده.
پیام؛ طوطی در قفس میدونه که برای تغییر وضعیتش باید پیام موثری به عناصر دیگه سیستم یعنی طوطی های آزاد بفرسته. این پیام باید جوری باشه که وضعیت کلی سیستم یعنی رهاییش از قفس رو تغییر بده یا تضمین کنه.
بازخورد Feedback؛ طوطی آزاد بعد از شنیدن پیام، بهنوعی "بازخورد" به سیستم میده. رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) یک پاسخ تعاملیه که پیامدی مستقیم برای طوطی در قفس داره.
👈این بازخورد باعث تغییر وضعیت سیستم میشه، چون طوطی در قفس اونرو به درستی تحلیل و بعد اجرا کرد.
تغییر در سیستم؛ وقتی طوطی در قفس خودش رو به مردن میزنه، سیستم دچار تغییری بنیادین میشه. چون بازرگان دیگه کنترلی رو طوطی نداره و اونرو از قفس خارج میکنه. این تغییر وضعیت نشون میده که سیستم فقط در صورتی تغییر میکنه که عنصری از اون یک 👈"فرایند یادگیری"👉 رو طی کرده باشه و به الگوهای جدید پاسخ بده.
طوطی آزاد با خلاقیت یک رفتار غیرمنتظره (وانمود به مردن) الگویی جدید رو به سیستم ارائه میده. این الگو باعث میشه که طوطی تو قفس این مفهوم رو درک کنه که برای آزادی باید چیزی فراتر از وضعیت جاری رو تقلید یا یاد گرفت.
درسهای سیستمی
پیامها و تأثیرگذاری؛ در هر سیستم اجتماعی یا زیستی، پیامهای ارسالشده بین اجزا باید هدفمند و متناسب با شرایط سیستم باشه. طوطی در قفس با استفاده از نمادها و ارتباط غیرمستقیم پیامش رو انتقال میده.
یادگیری و انطباقپذیری؛ تغییر سیستم زمانی ممکنه که یکی از اجزا الگویی جدید ارائه کنه که توانایی تغییر وضعیت موجود رو داشته باشه.
همکاری و همافزایی؛ آزادی طوطی در قفس فقط از طریق ارتباط و تقلید از رفتار طوطیان آزاد ممکن شد، که به نقش تعاملات شبکهای در بهبود شرایط اشاره داره.
در نهایت، از نگاه سیستمی، داستان طوطی و بازرگان مثال خوبی هست از اینکه چطور یک جزء کوچک (طوطی در قفس) با استفاده از شبکه پیامها و تعاملات خودش تونست وضعیت کلی یک سیستم رو تغییر بده.
#طوطی_بازرگان
۱-۳
تهیه در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
پل واتزلاویک (Paul Watzlawick)، از نظریهپردازان اصلی ارتباطات انسانی، پنج اصل مهم ارتباط یا اگزیوم رو در نظریه اش مطرح کرده که میتونیم اون رو با کمی خلاقیت و نگاه سیستمی به داستان طوطی و بازرگان مولانا مرتبط کنیم. این اصول در چارچوب تعاملات طوطی و سایر اجزای سیستم بهخوبی قابل تفسیره. قبلا تو گروه ۵ اگزیوم رو توضیح دادم.
https://t.iss.one/thinkmorris/238296
اگزیوم اول؛ نمیتوان ارتباط برقرار نکرد
(You Cannot Not Communicate)
تو داستان طوطی در قفس حتی در سکوت و زندانی بودن، در حال ارسال پیامه. رفتارش، وضعیتش در قفس و حتی درخواست اون از بازرگان برای انتقال پیام به طوطیهای آزاد، همگی بیانگر همین این اصل مهمه. حتی سکوت طوطیان آزاد بعد از شنیدن پیام طوطی در قفس و بعد رفتار غیرمنتظره یکی از اونها که وانمود به مردن بود، یک پیام ارتباطی برای طوطی در قفس توسط بازرگان بود.
همه عناصر تو اون سیستم (طوطی، بازرگان، طوطیهای آزاد) در حال برقراری ارتباطند، حتی وقتی واکنش ظاهری ندارن.
اگزیوم دوم؛ هر ارتباطی جنبه محتوایی و رابطهای دارد
(Content and Relationship Levels)
تو داستان پیام طوطی در قفس که از بازرگان میخواد وضعیتش رو به طوطیهای آزاد برسونه، نه فقط محتوایی (تقاضای کمک) بود، بلکه رابطهای هم داره. این پیام نشوندهنده اعتماد طوطی در قفس به توانایی طوطیهای آزاد برای یافتن راهحله. در سطح رابطهای، این پیام به نوعی نشون دهنده درخواست برای همبستگیه.
پاسخ طوطی آزاد (وانمود به مردن) نشون داد که اون نه فقط پیام رو دریافت کرده، همزمان یک رابطه تعاملی رو با طوطی در قفس برقرار کرد و بر اساس این رابطه تصمیم گرفته.
اگزیوم سوم؛ طبیعت ارتباط به نحوه تفسیر رابطه بستگی دارد
Punctuation of Communication Sequences)
تو این داستان رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) فقط زمانی معنا پیدا میکنه که طوطی در قفس اونرو درک و تفسیر کنه. این تفسیر به درک رابطه بین رفتار طوطی آزاد و وضعیت خودش در قفس بستگی داره. اگر طوطی در قفس به درستی این رفتار رو تفسیر نمیکرد، راه آزادی رو پیدا نمیکرد.
این اصل سیستمی نشون میده که برداشتها و تفسیرهای اجزا از رفتارهای هم میتونه مسیر سیستم رو تغییر بده. یعنی برداشت درست طوطی در قفس از رفتار طوطی آزاد منجر به شکستن وضعیت قفس شد.
اگزیوم چهارم؛ ارتباطها میتوانند دیجیتال یا آنالوگ باشند
(Digital and Analog Communication)
تو داستان بازرگان پیام طوطی در قفس به شکل کلامی (دیجیتال) از طریق بازرگان منتقل میشه، ولی پاسخ طوطی آزاد کاملاً غیرکلامی (آنالوگ) هست. رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) نمادیه که معنای عمیقی داره و نیازی به کلمات نداره. در سیستمهای پیچیده، ترکیب پیامهای دیجیتال و آنالوگ میتونه قدرت بیشتری برای انتقال معنا ایجاد کنه. تو این داستان پیام آنالوگ طوطی آزاد از طریق رفتار، قدرت تغییر سیستم رو داشت.
اگزیوم پنجم؛ ارتباطها یا متقارناند یا مکمل
(Symmetrical or Complementary)
تو داستان ما رابطه بین طوطی در قفس و طوطیان آزاد مکمل هم هست. طوطی در قفس بهعنوان کسی که به دنبال آزادی هست، نقش درخواست کننده رو ایفا میکنه، در حالیکه طوطی آزاد نقش ارائهدهنده راهحل رو به عهده میگیره. اگه ارتباط سیستمی برقرار کنیم این رابطه مکمل به تغییر سیستم منجر میشه. رفتار مکمل طوطی آزاد (به مردن زدن) پاسخی هست که به طوطی در قفس کمک میکنه به هدفش برسه.
در نهایت داستان طوطی و بازرگان از دیدگاه واتزلاویک نشون میده که ارتباطات انسانی و غیرانسانی همیشه چندلایه هستند و معنا و پیام در سطح محتوایی، رابطهای، دیجیتال، و آنالوگ منتقل میشن. با استفاده از این پنج اصل، میشه فهمید که چطور رفتارهای بهظاهر ساده در یک سیستم تعاملی، مثل به مردن وانمود کردن طوطی آزاد، میتونن تحول بنیادینی در سیستم ایجاد کنن.
#طوطی_بازرگان
۲-۳
تهیه در +Think✨
https://t.iss.one/thinkmorris/238296
اگزیوم اول؛ نمیتوان ارتباط برقرار نکرد
(You Cannot Not Communicate)
تو داستان طوطی در قفس حتی در سکوت و زندانی بودن، در حال ارسال پیامه. رفتارش، وضعیتش در قفس و حتی درخواست اون از بازرگان برای انتقال پیام به طوطیهای آزاد، همگی بیانگر همین این اصل مهمه. حتی سکوت طوطیان آزاد بعد از شنیدن پیام طوطی در قفس و بعد رفتار غیرمنتظره یکی از اونها که وانمود به مردن بود، یک پیام ارتباطی برای طوطی در قفس توسط بازرگان بود.
همه عناصر تو اون سیستم (طوطی، بازرگان، طوطیهای آزاد) در حال برقراری ارتباطند، حتی وقتی واکنش ظاهری ندارن.
اگزیوم دوم؛ هر ارتباطی جنبه محتوایی و رابطهای دارد
(Content and Relationship Levels)
تو داستان پیام طوطی در قفس که از بازرگان میخواد وضعیتش رو به طوطیهای آزاد برسونه، نه فقط محتوایی (تقاضای کمک) بود، بلکه رابطهای هم داره. این پیام نشوندهنده اعتماد طوطی در قفس به توانایی طوطیهای آزاد برای یافتن راهحله. در سطح رابطهای، این پیام به نوعی نشون دهنده درخواست برای همبستگیه.
پاسخ طوطی آزاد (وانمود به مردن) نشون داد که اون نه فقط پیام رو دریافت کرده، همزمان یک رابطه تعاملی رو با طوطی در قفس برقرار کرد و بر اساس این رابطه تصمیم گرفته.
اگزیوم سوم؛ طبیعت ارتباط به نحوه تفسیر رابطه بستگی دارد
Punctuation of Communication Sequences)
تو این داستان رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) فقط زمانی معنا پیدا میکنه که طوطی در قفس اونرو درک و تفسیر کنه. این تفسیر به درک رابطه بین رفتار طوطی آزاد و وضعیت خودش در قفس بستگی داره. اگر طوطی در قفس به درستی این رفتار رو تفسیر نمیکرد، راه آزادی رو پیدا نمیکرد.
این اصل سیستمی نشون میده که برداشتها و تفسیرهای اجزا از رفتارهای هم میتونه مسیر سیستم رو تغییر بده. یعنی برداشت درست طوطی در قفس از رفتار طوطی آزاد منجر به شکستن وضعیت قفس شد.
اگزیوم چهارم؛ ارتباطها میتوانند دیجیتال یا آنالوگ باشند
(Digital and Analog Communication)
تو داستان بازرگان پیام طوطی در قفس به شکل کلامی (دیجیتال) از طریق بازرگان منتقل میشه، ولی پاسخ طوطی آزاد کاملاً غیرکلامی (آنالوگ) هست. رفتار طوطی آزاد (وانمود به مردن) نمادیه که معنای عمیقی داره و نیازی به کلمات نداره. در سیستمهای پیچیده، ترکیب پیامهای دیجیتال و آنالوگ میتونه قدرت بیشتری برای انتقال معنا ایجاد کنه. تو این داستان پیام آنالوگ طوطی آزاد از طریق رفتار، قدرت تغییر سیستم رو داشت.
اگزیوم پنجم؛ ارتباطها یا متقارناند یا مکمل
(Symmetrical or Complementary)
تو داستان ما رابطه بین طوطی در قفس و طوطیان آزاد مکمل هم هست. طوطی در قفس بهعنوان کسی که به دنبال آزادی هست، نقش درخواست کننده رو ایفا میکنه، در حالیکه طوطی آزاد نقش ارائهدهنده راهحل رو به عهده میگیره. اگه ارتباط سیستمی برقرار کنیم این رابطه مکمل به تغییر سیستم منجر میشه. رفتار مکمل طوطی آزاد (به مردن زدن) پاسخی هست که به طوطی در قفس کمک میکنه به هدفش برسه.
در نهایت داستان طوطی و بازرگان از دیدگاه واتزلاویک نشون میده که ارتباطات انسانی و غیرانسانی همیشه چندلایه هستند و معنا و پیام در سطح محتوایی، رابطهای، دیجیتال، و آنالوگ منتقل میشن. با استفاده از این پنج اصل، میشه فهمید که چطور رفتارهای بهظاهر ساده در یک سیستم تعاملی، مثل به مردن وانمود کردن طوطی آزاد، میتونن تحول بنیادینی در سیستم ایجاد کنن.
#طوطی_بازرگان
۲-۳
تهیه در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
و اما اگه از دیدگاه روانکاوی، داستان طوطی و بازرگان مولانا رو بررسی کنیم، به عنوان یک استعاره غنی فرهنگی از فرآیندهای ناخودآگاه، رشد روانی و رهایی از محدودیتهای درونی میتونه تحلیل بشه. تو این تحلیل، مفاهیمی مثل ناخودآگاه، مکانیزمهای دفاعی، و فرایند تغییر و رهایی نقش کلیدی پیدا میکنن.
👈 طوطی در قفس به عنوان "منِ محبوس"
(Ego in Confinement)
قفس اینجا نماد محدودیتهای روانی، درونیات سرکوبشده یا وضعیتهایی میشه که فرد به واسطه اونها احساس اسارت میکنه. این قفس میتونه نمایانگر محدودیتهای اجتماعی، ترسها، یا مکانیزمهای دفاعی باشه که انسان برای محافظت از خودش استفاده میکنه، ولی در نهایت اونو محبوس میکنه.
طوطی میتونه "من" (Ego) باشه که تلاش میکنه راهی برای رهایی از این محدودیتها پیدا کنه. اون آگاهه که برای آزادی نیازمند راهحلی بیرونی یا نمادینه.
👈پیام به طوطیان آزاد به عنوان فرآیند انتقال
(Transference)
زمانی که طوطی از بازرگان میخواد پیامش رو به طوطیان آزاد برسونه، این عمل میتونه به عنوان نوعی انتقال (Transference) تحلیل بشه. طوطی احساسات و تمایلات ناخودآگاه رو (آرزو برای آزادی) به دیگران منتقل میکنه، به امید اینکه اونها راهحلی ارائه بدن. طوطی های آزاد، نماد بخشهای ناخودآگاه هستن که در شرایط مناسب میتونن پاسخها و بینشهایی ارائه بدن که در حالت آگاهانه قابل دسترسی نیست.
👈 به مردن زدن طوطی آزاد به عنوان مواجهه با ناخودآگاه
رفتار طوطی آزاد (به مردن زدن) رو میتونیم به عنوان نمادی از مواجهه با مرگ روانی یا فروپاشی موقت "من" تعبیر کنیم. در روانکاوی، مرگ نمادین یا روبرو شدن با بخشهای تاریک ناخودآگاه (مثل سایه در نظریه یونگ) گامی اساسی در مسیر رشد و رهایی هست. طوطی آزاد، با مردن نمادین، به طوطی در قفس یاد داد که برای رهایی، باید خودت رو از وابستگیهای قدیمی یا نقشهای تثبیتشده رها کنی.
👈 خود را به مردن زدن به عنوان فرآیند "مرگ و باززایی"
(Death and Rebirth)
وقتی طوطی در قفس خودش رو به مردن میزنه، این عمل نمادی از یک مرگ روانیه. در روانکاوی، چنین مرگی به معنای نابودی هویتهای کهنه، باورهای محدودکننده، و دفاعهای قدیمیه. این فرآیند، که به نوعی "مرگ نمادین" هست، امکان باززایی و تولد دوباره "خود" (Self) رو فراهم میکنه.
این باززایی نشون دهنده گذر از یک مرحله روانی به مرحلهای دیگره که تو اون فرد میتونه از محدودیتهای پیشین رهایی پیدا کنه.
👈 بازرگان به عنوان "والد درونی"
(Inner Parent)
اینجا بازرگان نماد بخشی از روانه که از طوطی مراقبت میکنه، ولی همچنین محدودیتها و قوانین بیرونی رو هم اعمال میکنه. بازرگان به عنوان "والد درونی" (در نظریه روابط ابژه) عمل میکنه که هم میتونه حامی باشه و هم محدودکننده.
وقتی که طوطی خودش رو به مردن میزنه، بازرگان (والد درونی) گمان میکنه که طوطی دیگه ارزشی نداره و اونرو آزاد میکنه. این نشون دهنده چالش با قدرت والد درونی و فرار از سلطه اون هست.
👈آزادی طوطی به عنوان تحقق خویشتن
(Self-Actualization)
فرار طوطی از قفس نمادی از فرآیند تحقق خویشتن یا ایندیویژوالیزاسیون (Individuation) هست. طوطی با مواجهه با ترسها و پذیرش مرگ نمادین، به آزادی و رهایی روانی دست پیدا کرد. این آزادی، نشانهای از یکپارچگی روانی هست که در اون فرد از قید و بندهای تحمیلی رها میکنه خودش رو و به حالت آزاد و خلاق خودش دست پیدا میکنه.
باید بگم از منظر روانکاوی، داستان طوطی و بازرگان یک سفر روانی رو توصیف میکنه که از اسارت در محدودیتهای درونی، تا درخواست کمک از ناخودآگاه، و در نهایت رسیدن به آزادی از طریق "مرگ و باززایی" راهنما میشه. اهمیت این داستان روی مواجهه با ترسها، پذیرش تغییر، و نقش ناخودآگاه در فرآیند رشد روانی هست.
پایان
#طوطی_بازرگان
۳-۳
تهیه در +Think✨
👈 طوطی در قفس به عنوان "منِ محبوس"
(Ego in Confinement)
قفس اینجا نماد محدودیتهای روانی، درونیات سرکوبشده یا وضعیتهایی میشه که فرد به واسطه اونها احساس اسارت میکنه. این قفس میتونه نمایانگر محدودیتهای اجتماعی، ترسها، یا مکانیزمهای دفاعی باشه که انسان برای محافظت از خودش استفاده میکنه، ولی در نهایت اونو محبوس میکنه.
طوطی میتونه "من" (Ego) باشه که تلاش میکنه راهی برای رهایی از این محدودیتها پیدا کنه. اون آگاهه که برای آزادی نیازمند راهحلی بیرونی یا نمادینه.
👈پیام به طوطیان آزاد به عنوان فرآیند انتقال
(Transference)
زمانی که طوطی از بازرگان میخواد پیامش رو به طوطیان آزاد برسونه، این عمل میتونه به عنوان نوعی انتقال (Transference) تحلیل بشه. طوطی احساسات و تمایلات ناخودآگاه رو (آرزو برای آزادی) به دیگران منتقل میکنه، به امید اینکه اونها راهحلی ارائه بدن. طوطی های آزاد، نماد بخشهای ناخودآگاه هستن که در شرایط مناسب میتونن پاسخها و بینشهایی ارائه بدن که در حالت آگاهانه قابل دسترسی نیست.
👈 به مردن زدن طوطی آزاد به عنوان مواجهه با ناخودآگاه
رفتار طوطی آزاد (به مردن زدن) رو میتونیم به عنوان نمادی از مواجهه با مرگ روانی یا فروپاشی موقت "من" تعبیر کنیم. در روانکاوی، مرگ نمادین یا روبرو شدن با بخشهای تاریک ناخودآگاه (مثل سایه در نظریه یونگ) گامی اساسی در مسیر رشد و رهایی هست. طوطی آزاد، با مردن نمادین، به طوطی در قفس یاد داد که برای رهایی، باید خودت رو از وابستگیهای قدیمی یا نقشهای تثبیتشده رها کنی.
👈 خود را به مردن زدن به عنوان فرآیند "مرگ و باززایی"
(Death and Rebirth)
وقتی طوطی در قفس خودش رو به مردن میزنه، این عمل نمادی از یک مرگ روانیه. در روانکاوی، چنین مرگی به معنای نابودی هویتهای کهنه، باورهای محدودکننده، و دفاعهای قدیمیه. این فرآیند، که به نوعی "مرگ نمادین" هست، امکان باززایی و تولد دوباره "خود" (Self) رو فراهم میکنه.
این باززایی نشون دهنده گذر از یک مرحله روانی به مرحلهای دیگره که تو اون فرد میتونه از محدودیتهای پیشین رهایی پیدا کنه.
👈 بازرگان به عنوان "والد درونی"
(Inner Parent)
اینجا بازرگان نماد بخشی از روانه که از طوطی مراقبت میکنه، ولی همچنین محدودیتها و قوانین بیرونی رو هم اعمال میکنه. بازرگان به عنوان "والد درونی" (در نظریه روابط ابژه) عمل میکنه که هم میتونه حامی باشه و هم محدودکننده.
وقتی که طوطی خودش رو به مردن میزنه، بازرگان (والد درونی) گمان میکنه که طوطی دیگه ارزشی نداره و اونرو آزاد میکنه. این نشون دهنده چالش با قدرت والد درونی و فرار از سلطه اون هست.
👈آزادی طوطی به عنوان تحقق خویشتن
(Self-Actualization)
فرار طوطی از قفس نمادی از فرآیند تحقق خویشتن یا ایندیویژوالیزاسیون (Individuation) هست. طوطی با مواجهه با ترسها و پذیرش مرگ نمادین، به آزادی و رهایی روانی دست پیدا کرد. این آزادی، نشانهای از یکپارچگی روانی هست که در اون فرد از قید و بندهای تحمیلی رها میکنه خودش رو و به حالت آزاد و خلاق خودش دست پیدا میکنه.
باید بگم از منظر روانکاوی، داستان طوطی و بازرگان یک سفر روانی رو توصیف میکنه که از اسارت در محدودیتهای درونی، تا درخواست کمک از ناخودآگاه، و در نهایت رسیدن به آزادی از طریق "مرگ و باززایی" راهنما میشه. اهمیت این داستان روی مواجهه با ترسها، پذیرش تغییر، و نقش ناخودآگاه در فرآیند رشد روانی هست.
پایان
#طوطی_بازرگان
۳-۳
تهیه در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
زن، سرآغاز زندگی است؛ از دستان پرمهرش عشق میروید، از نگاهش امید، و از لبخندش آرامش. روز زن، روز ستایش آفرینش است.
زن، روایتگر صبر و عشق است؛ چونان رود جاری که از سختترین سنگها عبور میکند و همچنان میبخشد. روز زن، روز قدردانی از این بیپایان بودن است.
در جهان، هیچ رازی ژرفتر از قلب یک زن نیست؛ او در سکوتش فریادها دارد، در لبخندش امیدها، و در حضورش تمام معنای زندگی.
زن، آهنگ دلنشین هستی است؛ ملودیای که جهان را به نرمی و زیبایی میآراید. روز زن، روز نواختن این ملودی بیهمتاست.
زن، شعلهای خاموشنشدنی است؛ در طوفانها روشن میماند، در تاریکیها میدرخشد، و در هر لحظه از زندگی، نوری برای اطرافیانش میشود.
روز زن بر زنان مبارز وطنم خجسته!
موریس ستودگان
زن، روایتگر صبر و عشق است؛ چونان رود جاری که از سختترین سنگها عبور میکند و همچنان میبخشد. روز زن، روز قدردانی از این بیپایان بودن است.
در جهان، هیچ رازی ژرفتر از قلب یک زن نیست؛ او در سکوتش فریادها دارد، در لبخندش امیدها، و در حضورش تمام معنای زندگی.
زن، آهنگ دلنشین هستی است؛ ملودیای که جهان را به نرمی و زیبایی میآراید. روز زن، روز نواختن این ملودی بیهمتاست.
زن، شعلهای خاموشنشدنی است؛ در طوفانها روشن میماند، در تاریکیها میدرخشد، و در هر لحظه از زندگی، نوری برای اطرافیانش میشود.
روز زن بر زنان مبارز وطنم خجسته!
موریس ستودگان
❤6👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
(The Backwards Law)
این قانون یک مفهوم فلسفیه که فیلسوف انگلیسی آلن واتس (Alan Watts) معرفیش کرده. این قانون میگه:
"هرچه بیشتر برای رسیدن به یک حالت ذهنی یا احساسی خاص تلاش کنیم، بیشتر از آن حالت دور میشویم."این به این معناست که تلاش برای رسیدن به بعضی از اهداف، به طور پارادوکسیکال ما رو از اونها دورتر میکنه. علت این پدیده این هست که خودِ تلاش و تقلا، نشاندهندهی کمبود یا نارضایتیه. پس، وقتی به شدت در تلاش برای شاد بودن هستیم، در واقع به خودمون میگیم که در حال حاضر خوشحال نیستیم، و این عدم رضایت به صورت ناخودآگاه تقویت میشه.
این مفهوم با ایدههایی مثل "رها کردن" یا "پذیرش" تو فلسفههای شرقی مثل ذن بودیسم هم همخوانی داره. در واقع، وقتی چیزی رو رها میکنیم و اصرار به دستیابی بهش رو نداریم، شرایط طبیعی فراهم میشه که اون حالت بهطور خودجوش پدیدار میشه.
چند تا مثال در این باره مثل خوابیدن:
وقتی خوابمون نمیبره، اگه به شدت تلاش کنیم که بخوابیم و مدام به خودمون بگیم که "باید بخوابم"، معمولاً بیشتر بیدار میمونیم. ولی اگه اجازه بدیم بدنمون به آرامی استراحت کنه و نگرانی از نخوابیدن رو رها کنیم، خواب به طور طبیعی سراغمون میآد.
یا مثال خوشحالی:
خیلی از ما به شدت در جستجوی خوشبختی هستیم، کتابهای خودیاری میخونیم و دنبال تکنیکهای مختلف میگردیم. ولی این تلاشها گاهی بیشتر ما رو مضطرب و ناراضی میکنه چون که تمرکز ما روی کمبود خوشبختیه.
و یا مثال اعتماد به نفس:
اگه مدام به خودمون بگیم که "باید اعتماد به نفس داشته باشم"، در واقع به خودمون این پیام رو میدیم که اعتماد به نفس نداریم. ولی وقتی روی پذیرش خودمون و ضعفهامون تمرکز کنیم، اعتماد به نفس بهطور طبیعی رشد میکنه.
قانون تلاش معکوس تو روانشناسی هم تا حدی پذیرفته شده. مثلا، در درمان پذیرش و تعهد (ACT) به افراد آموزش داده میشه که به جای مبارزه با افکار و احساسات منفی، اونها رو بپذیرن. این پذیرش به کاهش اضطراب و سترس کمک میکنه، چون فرد دیگه درگیر جنگ ذهنی با خودش نمیشه.
قانون تلاش معکوس به ما میگه که بعضی وقت ها، رها کردن تلاشهای وسواسگونه برای رسیدن به اهداف روانشناختی میتونه نتایج بهتری داشته باشه. این قانون ما رو به پذیرش، رها کردن و آرامش دعوت میکنه، به جای اینکه با جدیت و وسواس به دنبال کنترل همه چیز باشیم.
دکتر موریس ستودگان
تهیه شده در +think
#قانون_تلاش_معکوس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤3👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👈#سینستزیا (Synesthesia) حالتی هست که در اون تحریک یک حس به طور خودکار و غیرارادی حس دیگه ای رو فعال میکنه. مثلا فردی که این تجربه را داره، ممکنه به طور همزمان دو یا چند حس مختلف رو با هم تجربه کنه. شاید دانستن این درک ما رو در موقعیتهای مراجعین ما بیشتر کنه.
یک مثال کلاسیک از سینستزیا این هست که رنگآمیزی صدا داره. مثل اینکه ، ما هنگام شنیدن یک صدا یا موسیقی، به طور خودکار رنگهای خاصی رو در ذهن ما میبینیم. برای مثال، فردی ممکنه هنگام شنیدن صدای پیانو، رنگ آبی رو در ذهنش ببینه، یا وقتی صدای ویولن رو میشنوه، رنگ قرمز ظاهر بشه. یا مثلا اسم مکانی رو میشنوه، رنگی تو نظرش ظاهرا بشه. من خودم هلند رو از کودکی با نارنجی و آمریکا رو با آبی تصور میکردم.
این نوع از سینستزیا به ویژه در هنرمندان و موسیقیدانان معروف مثل واسیلی کاندینسکی و فرانز لیست گزارش شده. مثالا، فرانز لیست ممکن بود از ارکستر بخواهد "بیشتر آبی" یا "این قسمت طلاییتر" اجرا کنن، چون براش صداها با رنگها در ذهنش ترکیب میشدن.
این نوع پدیده ها میتونن ما رو در کار با مراجعین با تروما و فلش بک حساس تر کنن.
👈#ایدهتزیا (Ideathesia) یا احساس ایدهها یک پدیده شناختی هست که در اون درک مفاهیم و ایدهها میتونن به احساسات حسی مرتبط بشن. برخلاف سینستزیا (Synesthesia) که ترکیب ناخواسته حسهای مختلفه، در ایدهتزیا ایدهها یا مفاهیم محرک اصلی هستند که تجربه حسی را فعال میکنن. به عبارتی، ادراک حسی با توجه به فهم ذهنی ما از مفهوم مربوطه شکل میگیره.
مثلا، آزمایش Bouba/Kiki نشون میده که اکثر افراد در یک ازمایش شکلهای نرم و گرد رو با واژه "Bouba" و شکلهای تیز و زاویهدار رو با واژه "Kiki" مرتبط میکنن. این ارتباط بیشتر بر اساس درک ذهنی از مفهوم کلمات و شکلهاست تا بر اساس ویژگیهای حسی واقعی اونها.
این پدیده بیانگر این میتونه باشه که مغز ما میتونه مفاهیم انتزاعی رو فعال کنه و اونها رو به شکل تجربیات حسی دریافت کنه، مثل ارتباط دادن یک صدای بلند با واژه "تیز" یا یک رنگ با "گرم" بودن. این نشون میده که زبان و ادراکات حسی ما ارتباط تنگاتنگی با هم دارن و این پیوندها نقش مهمی در نحوه درک ما از جهان داره.
👈 و اما کاربرد این دو پدیده در روانشناسی؛ همونطور که در بالا اشاره شد، سینستزیا و ایدهتزیا میتونن ابزارهای مفیدی برای درک بهتر مغز و نحوه ادراک انسان باشن. استفاده از این پدیدهها به روانشناسان و محققان کمک میکنه تا به شناخت عمیقتری از نحوه تعامل حواس و مفاهیم ذهنی برسن.
"1. کاربردهای سینستزیا:
👈به طور کلی میتونیم بگیم، این دو پدیده به روانشناسان ابزارهای جدیدی برای تحقیق در مورد ادراک حسی و شناختی انسان ارائه میدن و میتونن در درمانهای خلاقانه و توانبخشیهای شناختی مفید باشن.
لینک منابع برای اطلاعات بیشتر در مورد این مفاهیم به انگلیسی
1)The Synesthesia Tree
2)Faena
3)Medicaldaily
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
که روزهای خجسته فرهنگ ایرانی هستند.
هویت فرهنگی بخش مهمی از احساس تعلق و انسجام اجتماعی افراد یک جامعه است. این هویت نه تنها به افراد حس پیوند با گذشته و ریشههایشان میدهد، بلکه ارزشها، باورها، آیینها و سبک زندگی یک جامعه را نیز تعریف میکند.
حال چرا هویت فرهنگی مهم است؟
در طول تاریخ ایران، تلاشهایی برای تغییر نامها و آیینهای سنتی انجام شده است که اغلب با مقاومت مردم مواجه شده است. به عنوان مثال، پس از انقلاب نااسلامی، بسیاری از جشنها یا سنتها تغییراتی را تجربه کردند، اما مردم همچنان به حفظ و پاسداشت جشن ها و نامهای اصیل و سنتی خود ادامه دادند. این نشانه حفظ هویت و اهمیت هویت فرهنگی می باشد.
ما اگاه هستیم که هویت فرهنگی بخشی از شخصیت جمعی یک ملت است که تغییر آن میتواند به ازخودبیگانگی و سردرگمی هویتی منجر شود. جشنهایی مانند چهارشنبهسوری، نوروز و سیزدهبدر تنها آیینهای ساده نیستند، بلکه نمادهایی از تاریخ، همبستگی و پایداری فرهنگی ایران به شمار میآیند. حفظ نامها و آیینها نه تنها به پاسداشت تاریخ کمک میکند، بلکه به جامعه ایران و ایرانی ها از هر باور و سنتی احساس ثبات و هویت و یکپارچگی میبخشد.
پاینده ایران و نوروزتان خجسته.
ارادتمند؛ دکتر موریس ستودگان
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
👈 لینک مقاله
دکتر موریس ستودگان
#دلوز
#ذهن_اگاهی
تهیه در +think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Intergenerational Trauma
ترومای بین نسلی یا ترومای نسلی به نوعی از آسیب روانی گفته میشود که از یک نسل به نسل بعدی منتقل میشود. این انتقال میتواند از طریق الگوهای رفتاری، باورها، احساسات و حتی ساختارهای خانوادگی رخ دهد. مفهوم ترومای بین نسلی معمولاً در مواردی به کار میرود که یک نسل به دلیل تجربههای آسیبزای خود (مانند جنگ، خشونت، آزار، فقر شدید یا تبعیض) الگوهای روانشناختی خاصی را به نسل بعدی منتقل میکند.
دکتر موریس ستودگان، مارچ ۲۰۲۵
#تروما
#ترومای_بین_نسلی
👈 لینک برای مطالعه بیشتر انگلیسی
👈لینک بعدی به انگلیسی
تهیه شده در +think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
چهارشنبه سوری شما خجسته✨
به امید آزادی ایران از دست اهریمن
بهار در راه است...
سرزمینمان ایران، زخمخورده از اهریمنان، چشمبهراه رهایی است.
چهارشنبهسوری، شعلههای سرخ آزادی، آتشهایی که در تاریکی شب میرقصند و از خاکستر زمستان، شکوفههای بهار را نوید میدهند.
بیایید از روی آتش بپریم،
از دردها، از زخمها، از شبهای سرد و خاموش.
بیایید با هر جرقه، فریادی بزنیم،
که ایرانمان دوباره سبز شود، دوباره آزاد!
چهارشنبهسوری امسال، نه فقط جشنی برای گذر از زمستان،
که آغازیست برای شکفتن آزادی،
برای رهایی از زنجیرهای اهریمن،
برای ایرانی که دوباره لبخند بزند،
برای مردمی که آواز زندگی سر دهند.
به امید بهاری که در آن
گلهای آزادی بر شاخههای وطن بشکفند و آسمان ایران از نور و عشق پر شود.
سرخی تو از من، آزادی از تو برای وطن!
موریس ستودگان
به امید آزادی ایران از دست اهریمن
بهار در راه است...
سرزمینمان ایران، زخمخورده از اهریمنان، چشمبهراه رهایی است.
چهارشنبهسوری، شعلههای سرخ آزادی، آتشهایی که در تاریکی شب میرقصند و از خاکستر زمستان، شکوفههای بهار را نوید میدهند.
بیایید از روی آتش بپریم،
از دردها، از زخمها، از شبهای سرد و خاموش.
بیایید با هر جرقه، فریادی بزنیم،
که ایرانمان دوباره سبز شود، دوباره آزاد!
چهارشنبهسوری امسال، نه فقط جشنی برای گذر از زمستان،
که آغازیست برای شکفتن آزادی،
برای رهایی از زنجیرهای اهریمن،
برای ایرانی که دوباره لبخند بزند،
برای مردمی که آواز زندگی سر دهند.
به امید بهاری که در آن
گلهای آزادی بر شاخههای وطن بشکفند و آسمان ایران از نور و عشق پر شود.
سرخی تو از من، آزادی از تو برای وطن!
موریس ستودگان
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
توی یک ادور داشتم مطالب رو چک میکردم که دیدم نوشته
the life coaching is dead
من کلی تعجب کردم چون خیلی چیز قدیمی نیست کوچینگ ولی دیدم بجاش یک کانسپت جدید معرفی میکنه به اسم mind shifting. کمی کنجکاو شدم که دقیقا اینجا چی میخوان یاد بدن و دیدم نتیجه جالب داره و خواستم به شما هم اطلاع بدم از جدیدها...
کانسپت "تغییر ذهنی" یا همون mind shifting به جای "مربیگری زندگی" life coaching تبلیغ شده و این مفهوم به طور کلی به معنی تمرکز روی تغییر نحوه تفکر ماست، نه صرفاً ارائه راهنمایی برای دستیابی به اهداف زندگی. در حالی که مربیگری زندگی life coaching معمولاً روی تعیین اهداف، ایجاد عادت ها و برنامهریزی اقدامات برای بهبود جنبههای خاصی از زندگی فقط تأکید داره، تغییر ذهنی دنبال تحول در طرز فکر، دیدگاهها و الگوهای شناختی ماست تا تغییری عمیق و ماندگار ایجاد بشه و این کانسپت برام جذاب بود.
Reframing Thoughts
تغییر باورهای منفی یا محدودکننده به باورهای توانمندساز. به گونه ای empowerment.
موقعیت: ما تو یک پروژه کاری شکست خوردیم و فکر میکنیم که "من یک شکست خوردهام."
مربیگری زندگی: مربی به ما کمک میکنه که از اشتباهات درس بگیریم و برای پروژههای بعدی برنامهریزی کنیم.
تغییر ذهنی: به جای اینکه خودمون را یک شکستخورده بدونیم، طرز فکر خودمون رو تغییر میدیم و میگیم: "این یک فرصت یادگیری بود؛ حالا میدونم که چه کاری بهتر جواب نمیده."
---------------------@-------------------
Perspective Change
دیدن موقعیتها از زوایای جدید برای کسب بینش و کاهش استرس.
Internal Transformation
کار روی دنیای درونی ما (الگوهای فکری ما، مفهوم خود یا خودانگاره) به جای تمرکز صرفا روی دستاوردهای بیرونی.
موقعیت: دوستمون بدون توضیح از ما فاصله گرفته و احساس میکنیم که شاید از ما ناراحته.
مربیگری زندگی: مربی ما رو تشویق میکنه که با دوستمون صحبت کنیم تا سوءتفاهم برطرف بشه.
---------------------@-------------------
موقعیت: ما به شدت به تأیید دیگران نیاز داریم و این باعث اضطراب ما میشه.
مربیگری زندگی: مربی به ما تمرینهایی برای تقویت اعتماد به نفس میده.
تغییر ذهنی: ما الگوی فکریمون رو تغییر میدیم و به خودمون میگیم: "ارزش من به نظر دیگران وابسته نیست. من میتونم به خودم باور داشته باشم."
---------------------@-------------------
Emotional Intelligence
درک و تنظیم احساسات ما برای تأثیر مثبت بر حالت ذهنی ما.
موقعیت: در یک بحث خانوادگی عصبانی میشیم و حرفی میزنیم که بعداً پشیمان میشیم.
مربیگری زندگی: مربی به ما یاد میده که چطور آرام بمونیم و از تکنیکهای مدیریت خشم استفاده کنیم.
تغییر ذهنی: یاد میگیریم که در لحظهای که خشمگین میشیم، احساسات مون رو شناسایی کنیم و به خودمون بگیم: "این عصبانیت نشانهای از نیاز به شنیده شدنه، نه حمله کردن."
---------------------@-------------------
در مجموع، مربیگری زندگی ممکنه شامل تعیین اهداف تناسب اندام، برنامهریزی شغلی یا بهبود بهرهوری از چیزی باشه، بدون اینکه لزوماً به طرز فکر زیربنایی پرداخته بشه. تغییر ذهنی میتونه به عنوان یک رویکرد عمیقتر و دروننگر در نظر گرفته بشه که دنبال تغییر نحوه تجربه و واکنش ما نسبت به زندگیه.
دکتر موریس ستودگان
#life_coaching
#mind_shifting
#تغییر_ذهنی
#مربیگری_زندگی
تهیه شده در +think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤5