Forwarded from Dr. Morris Setudegan
THE EIGHT CONCEPTS OF BOWEN THEORY.pdf
6.1 MB
ترجمه فارسی کتاب
👈هشت مفهوم تیوری بوئن
لینک انگلیسی این کتاب
تقدیم با افتخار به دوستان +Think
#تئوری_بوئن
Channel ID:think➕
👈هشت مفهوم تیوری بوئن
لینک انگلیسی این کتاب
تقدیم با افتخار به دوستان +Think
#تئوری_بوئن
Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#معرفی_کتاب
دکتر موریس ستودگان
"Family Therapy in Clinical Practice" نوشته موری بوون یکی از منابع پایهای در درمان سیستمی خانواده است که به بررسی الگوهای عاطفی و رفتارهای خانواده میپردازد.
جمع اوری پانزده نکته مهم از این کتاب خوب:
1. سیستم خانواده بهعنوان یک کل: خانواده یک سیستم بههمپیوسته است که هر عضو آن بنا به طبیعت سیستم بر دیگری تأثیر میگذارد.
2. تمایز خود: توانایی تفکیک احساسات از افکار و حفظ استقلال در روابط عاطفی. (در زیر بیشتر توضیح میدم)
3. مثلثها: درگیریهای خانوادگی اغلب از طریق اضافه شدن فرد یا موضوع سوم مدیریت میشوند.
4. فرآیند چند نسلی: الگوهای عاطفی از نسلی به نسل دیگر 'ناخوداگاه' منتقل میشوند.
5. انتقال عاطفی هستهای: مشکلات هیجانی والدین (هسته) اغلب توسط رفتارها به فرزندان منتقل میشوند.
6. فاصله عاطفی: افراد برای کاهش استرس عاطفی ممکن است از دیگران فاصله بگیرند.
7. موقعیت خواهر-برادر: جایگاه تولد (اول، وسط، یا آخر) بر رفتار و نقش افراد در خانواده تأثیر فراوان دارد.
8. برش عاطفی: تلاش برای قطع ارتباط با خانواده برای کاهش استرس که معمولاً مؤثر نیست.
9. رابطه بین زوجها: تنشهای زناشویی تحت تأثیر تمایز فردی و الگوهای خانوادگی قرار دارند.
10. فرآیند اجتماعی-عاطفی: جامعه و فرهنگ میتوانند الگوهای استرس و هیجان را در خانواده تقویت کنند.
11. تأکید بر تفکر سیستمی: درمانگر باید سیستم خانواده را درک کند، نه فقط مشکل فردی را.
12. نقش درمانگر: درمانگر باید نقش یک مشاهدهگر بیطرف و فعال را ایفا کند.
13. تحلیل الگوهای عاطفی: تمرکز بر تحلیل تاریخی و کنونی خانواده برای درک مشکلات مهم است.
14. اهمیت شجرهنامه یا ژنوگرام: رسم شجرهنامه خانوادگی برای شناسایی الگوهای انتقال هیجانی کارامدی خواهد داشت.
15. تمرکز بر پیشگیری: تقویت تمایز افراد میتواند مشکلات خانوادگی را در نسلهای آینده کاهش دهد.
توضیح تمایز خود (Differentiation of Self) در نظریه موری بوون، یکی از مفاهیم کلیدی میباشد و به توانایی فرد برای حفظ تعادل بین استقلال عاطفی و ارتباط با دیگران اشاره دارد. افراد با تمایز بالاتر میتوانند احساسات و افکار خود را جدا از دیگران تنظیم کنند و تحت تأثیر فشارهای عاطفی خانواده یا محیط قرار نگیرند، در حالی که همچنان با دیگران ارتباط سالمی برقرار میکنند.
در مقابل، افرادی با تمایز پایین بیشتر تحت تأثیر هیجانات دیگران قرار میگیرند و نمیتوانند میان خواستههای خود و نیازهای جمعی تمایز قائل شوند، که معمولاً به وابستگی یا تعارض منجر میشود.
مثلا فردی با تمایز پایین ممکن است وقتی خانوادهاش از او بخواهند همسری را انتخاب کند که به آن علاقهای ندارد، تسلیم شود، زیرا نمیتواند میان خواستههای خود و فشار عاطفی خانواده تمایز قائل شود. اما فردی با تمایز بالا، در عین حفظ ارتباط و احترام به خانواده، همسری که به آن علاقه دارد و مطابق معیارهای اوست را انتخاب میکند.
کتاب دیگری که در همین زمینه و همینجا پیشنهاد میکنم. اسرار تیوری بوون از مایکل کر هست.
"Bowen Theory's Secrets: Revealing the Hidden Life of Families" [Michael E. Kerr.]
لینک فارسی کتاب در همین زمینه ترجمه کردم از دکتر گیلبرت
این کتابها برای درمانگران و دانشجویان روانشناسی که به خانوادهدرمانی علاقه دارند، بسیار کاربردی و مفید است.
#موری_بوون
#تئوری_بوئن
#درمان_سیستمی
Channel ID:think➕
دکتر موریس ستودگان
"Family Therapy in Clinical Practice" نوشته موری بوون یکی از منابع پایهای در درمان سیستمی خانواده است که به بررسی الگوهای عاطفی و رفتارهای خانواده میپردازد.
جمع اوری پانزده نکته مهم از این کتاب خوب:
1. سیستم خانواده بهعنوان یک کل: خانواده یک سیستم بههمپیوسته است که هر عضو آن بنا به طبیعت سیستم بر دیگری تأثیر میگذارد.
2. تمایز خود: توانایی تفکیک احساسات از افکار و حفظ استقلال در روابط عاطفی. (در زیر بیشتر توضیح میدم)
3. مثلثها: درگیریهای خانوادگی اغلب از طریق اضافه شدن فرد یا موضوع سوم مدیریت میشوند.
4. فرآیند چند نسلی: الگوهای عاطفی از نسلی به نسل دیگر 'ناخوداگاه' منتقل میشوند.
5. انتقال عاطفی هستهای: مشکلات هیجانی والدین (هسته) اغلب توسط رفتارها به فرزندان منتقل میشوند.
6. فاصله عاطفی: افراد برای کاهش استرس عاطفی ممکن است از دیگران فاصله بگیرند.
7. موقعیت خواهر-برادر: جایگاه تولد (اول، وسط، یا آخر) بر رفتار و نقش افراد در خانواده تأثیر فراوان دارد.
8. برش عاطفی: تلاش برای قطع ارتباط با خانواده برای کاهش استرس که معمولاً مؤثر نیست.
9. رابطه بین زوجها: تنشهای زناشویی تحت تأثیر تمایز فردی و الگوهای خانوادگی قرار دارند.
10. فرآیند اجتماعی-عاطفی: جامعه و فرهنگ میتوانند الگوهای استرس و هیجان را در خانواده تقویت کنند.
11. تأکید بر تفکر سیستمی: درمانگر باید سیستم خانواده را درک کند، نه فقط مشکل فردی را.
12. نقش درمانگر: درمانگر باید نقش یک مشاهدهگر بیطرف و فعال را ایفا کند.
13. تحلیل الگوهای عاطفی: تمرکز بر تحلیل تاریخی و کنونی خانواده برای درک مشکلات مهم است.
14. اهمیت شجرهنامه یا ژنوگرام: رسم شجرهنامه خانوادگی برای شناسایی الگوهای انتقال هیجانی کارامدی خواهد داشت.
15. تمرکز بر پیشگیری: تقویت تمایز افراد میتواند مشکلات خانوادگی را در نسلهای آینده کاهش دهد.
توضیح تمایز خود (Differentiation of Self) در نظریه موری بوون، یکی از مفاهیم کلیدی میباشد و به توانایی فرد برای حفظ تعادل بین استقلال عاطفی و ارتباط با دیگران اشاره دارد. افراد با تمایز بالاتر میتوانند احساسات و افکار خود را جدا از دیگران تنظیم کنند و تحت تأثیر فشارهای عاطفی خانواده یا محیط قرار نگیرند، در حالی که همچنان با دیگران ارتباط سالمی برقرار میکنند.
در مقابل، افرادی با تمایز پایین بیشتر تحت تأثیر هیجانات دیگران قرار میگیرند و نمیتوانند میان خواستههای خود و نیازهای جمعی تمایز قائل شوند، که معمولاً به وابستگی یا تعارض منجر میشود.
مثلا فردی با تمایز پایین ممکن است وقتی خانوادهاش از او بخواهند همسری را انتخاب کند که به آن علاقهای ندارد، تسلیم شود، زیرا نمیتواند میان خواستههای خود و فشار عاطفی خانواده تمایز قائل شود. اما فردی با تمایز بالا، در عین حفظ ارتباط و احترام به خانواده، همسری که به آن علاقه دارد و مطابق معیارهای اوست را انتخاب میکند.
کتاب دیگری که در همین زمینه و همینجا پیشنهاد میکنم. اسرار تیوری بوون از مایکل کر هست.
"Bowen Theory's Secrets: Revealing the Hidden Life of Families" [Michael E. Kerr.]
لینک فارسی کتاب در همین زمینه ترجمه کردم از دکتر گیلبرت
این کتابها برای درمانگران و دانشجویان روانشناسی که به خانوادهدرمانی علاقه دارند، بسیار کاربردی و مفید است.
#موری_بوون
#تئوری_بوئن
#درمان_سیستمی
Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤1
Audio
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
پیوند درونی یک فرایند شش گامی قدرتمند برای خود درمانی ماست. پیوند ما با خود ما و تعادل بین دنیای درون و برون ماست. در واقع یک نقشه راهگشا برای یادگیری و چگونگی دوست داشتن ما از خودمان را ارائه می دهد که نیاز به هیچ وسیله یا کتاب خاصی نیست. اگر کنجکاوید چگونه ممکن است، در Link زیر بیشتر بخوانید.
#عشق_به_خود
#خود_شفقتی
#پیوند_درون
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤4👏1
Audio
#عشق_به_خود
#خود_شفقتی
#پیوند_درون
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤2👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
پذیرش_روانی_اجتماعی_خانواده_های_lgbtq+_از_دکتر_موریس_ستودگان.pdf
458 KB
یک نگاه تحلیلی به:
پذیرش روانی-اجتماعی خانواده های +LGBTQ و موزاییک های جنسییتی دیگر در جوامع "هترونرمال "مانند ایران
از دکتر موریس ستودگان
Channel ID:think➕
پذیرش روانی-اجتماعی خانواده های +LGBTQ و موزاییک های جنسییتی دیگر در جوامع "هترونرمال "مانند ایران
از دکتر موریس ستودگان
Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دیدگاه من در مورد نقشهای زنان در سه عصر سنتی، مدرن و پستمدرن تلاشی دقیق برای فهم تحول تاریخی جایگاه زنان در جوامع بشری است. این مسیر میتواند بهخوبی نشان دهد که چگونه جامعه و اندیشهها، بهویژه تحت تأثیر اندیشمندان بزرگ، نقش و جایگاه زنان را بازتعریف کردهاند. در ادامه، تلاش میکنم این نظر را با زبانی دقیقتر و تفسیری عمیقتر بازآفرینی کنم. [...]
در عصر سنتی، نقش زن عمدتاً از سوی مردان و در قالبهای از پیش تعیین شده تعریف میشد: زن بهعنوان مادر، همسر، و وابستهای وفادار به سنت. این نقشها با محوریت وظایف خانوادگی و اطاعت از ارزشهای مذهبی و فرهنگی شکل گرفته بودند و عموماً فرصت کمتری برای تغییر یا بازتعریف این نقشها وجود داشت.
با ظهور عصر مدرن، تغییرات اجتماعی، سیاسی، و فکری امکان تعریفهای تازهای از زنانگی را فراهم آورد. زنان به تدریج به نقشهای گوناگونی دست یافتند که پیشتر یا به آنها انکار شده بود یا به سادگی نادیده گرفته میشد:
زن سنتی که همچنان پایبند به قوانین مذهبی و سنتی باقی ماند.
زن مبارز که به دنبال دستیابی به حقوق برابر و آزادیهای نوین بود.
زن مستقل که توانست از قید وابستگیهای مالی و اجتماعی رهایی یابد.
زن سیاسی که به عرصه سیاست پا گذاشت.
زن علمی که وارد حوزههای پژوهشی و تحصیلی شد.
در این مرحله، زنان برای اولین بار دست به تعریف خود از هویتشان زدند، و این تعریفها گاه در تقابل با سنتهای پیشین و گاه در تکمیل آنها بود.
اما عصر پستمدرن، با تکیه بر ایدههای فیلسوفانی چون نیچه، تفاوتها و قالبهای سنتی را به چالش کشید. در این عصر، به جای تلاش برای بازتعریف نقش زنان، اندیشهای تازه ظهور کرد: پذیرش زنان به عنوان انسانهایی برابر در تمام جنبههای زندگی. نیچه، برخلاف تفاسیر سطحی و گاه نادرستی که او را زنستیز مینامند، در واقع به آزادی و قدرت فردی انسان (خواه زن، خواه مرد) باور داشت. اندیشههای او، اگرچه اغلب در لفافه پیچیده و چالشبرانگیز ارائه میشوند، بر آزادسازی انسان از بندهای تعریفشده اجتماعی تأکید دارند. نیچه به دنبال برچیدن مرزهای تحمیلشدهای بود که نهتنها زنان بلکه مردان را نیز در قید و بند نگه میداشتند.
در نهایت، میتوان گفت که برابری حقوق زنان، هرچند در عصر پستمدرن بر کاغذ نوشته شده، هنوز در بسیاری از جوامع عملی نشده است و جوهر این نوشته همچنان خیس است. اما همانطور که نیچه میگوید، تحول و دستیابی به "انسان برتر" فرایندی تدریجی و زمانبر است. این مسیر نه به جنسیت که به توانایی هر فرد در تعریف و زیستِ زندگی بر اساس اراده و آزادی شخصی وابسته است.
ترجمه از قسمت سوم از المانی صفحه ۱۱۶/۱۱۷ کتاب عشق آموختنی است یا موروثی
از دکتر موریس ستودگان
#نقش_زن
در عصر سنتی، نقش زن عمدتاً از سوی مردان و در قالبهای از پیش تعیین شده تعریف میشد: زن بهعنوان مادر، همسر، و وابستهای وفادار به سنت. این نقشها با محوریت وظایف خانوادگی و اطاعت از ارزشهای مذهبی و فرهنگی شکل گرفته بودند و عموماً فرصت کمتری برای تغییر یا بازتعریف این نقشها وجود داشت.
با ظهور عصر مدرن، تغییرات اجتماعی، سیاسی، و فکری امکان تعریفهای تازهای از زنانگی را فراهم آورد. زنان به تدریج به نقشهای گوناگونی دست یافتند که پیشتر یا به آنها انکار شده بود یا به سادگی نادیده گرفته میشد:
زن سنتی که همچنان پایبند به قوانین مذهبی و سنتی باقی ماند.
زن مبارز که به دنبال دستیابی به حقوق برابر و آزادیهای نوین بود.
زن مستقل که توانست از قید وابستگیهای مالی و اجتماعی رهایی یابد.
زن سیاسی که به عرصه سیاست پا گذاشت.
زن علمی که وارد حوزههای پژوهشی و تحصیلی شد.
در این مرحله، زنان برای اولین بار دست به تعریف خود از هویتشان زدند، و این تعریفها گاه در تقابل با سنتهای پیشین و گاه در تکمیل آنها بود.
اما عصر پستمدرن، با تکیه بر ایدههای فیلسوفانی چون نیچه، تفاوتها و قالبهای سنتی را به چالش کشید. در این عصر، به جای تلاش برای بازتعریف نقش زنان، اندیشهای تازه ظهور کرد: پذیرش زنان به عنوان انسانهایی برابر در تمام جنبههای زندگی. نیچه، برخلاف تفاسیر سطحی و گاه نادرستی که او را زنستیز مینامند، در واقع به آزادی و قدرت فردی انسان (خواه زن، خواه مرد) باور داشت. اندیشههای او، اگرچه اغلب در لفافه پیچیده و چالشبرانگیز ارائه میشوند، بر آزادسازی انسان از بندهای تعریفشده اجتماعی تأکید دارند. نیچه به دنبال برچیدن مرزهای تحمیلشدهای بود که نهتنها زنان بلکه مردان را نیز در قید و بند نگه میداشتند.
در نهایت، میتوان گفت که برابری حقوق زنان، هرچند در عصر پستمدرن بر کاغذ نوشته شده، هنوز در بسیاری از جوامع عملی نشده است و جوهر این نوشته همچنان خیس است. اما همانطور که نیچه میگوید، تحول و دستیابی به "انسان برتر" فرایندی تدریجی و زمانبر است. این مسیر نه به جنسیت که به توانایی هر فرد در تعریف و زیستِ زندگی بر اساس اراده و آزادی شخصی وابسته است.
ترجمه از قسمت سوم از المانی صفحه ۱۱۶/۱۱۷ کتاب عشق آموختنی است یا موروثی
از دکتر موریس ستودگان
#نقش_زن
❤1👍1💯1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
یلدای شما خجسته دوستان همراه
الا ای صبح آزادی
به یادآور در آن شادی
کز این شبهای ناباور
منات آواز میدادم!
(هوشنگ ابتهاج)
به امید آزادی ایران
موریس✨
الا ای صبح آزادی
به یادآور در آن شادی
کز این شبهای ناباور
منات آواز میدادم!
(هوشنگ ابتهاج)
به امید آزادی ایران
موریس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤10
Forwarded from Dr Farshid Delshad
Rahavard Nr. 148 Winter 2024 Bilingual.pdf
4.5 MB
موریس جان این هم شماره دیجیتال دوزبانه ی ره آورد، شماره ی ۱۴۸ همراه با جستار خوب تو! با سپاس از همکاریت!
❤2👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
#Apollonian
#Dionysian
#اپولونی
#دیونیزوسی
تعریف و ترکیب و تضاد
آپولونی و دیوزینوسی در روانشناسی
کاربرد در رواندرمانی
آپولونی و دیوزینوسی از نگاه فروید
آپولونی و دیوزینوسی از نگاه یونگ
دکتر موریس ستودگان
Channel ID:think➕
#Dionysian
#اپولونی
#دیونیزوسی
تعریف و ترکیب و تضاد
آپولونی و دیوزینوسی در روانشناسی
کاربرد در رواندرمانی
آپولونی و دیوزینوسی از نگاه فروید
آپولونی و دیوزینوسی از نگاه یونگ
دکتر موریس ستودگان
Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1💯1
Forwarded from AvEnA.SaDr️️️
"بزرگ است آنکه عاشق است،
زیرا که عشق حضور کار کردگار بزرگ
در لحظه میان «شدن» و زوال عالم است.
بزرگ است آنکه دوست میدارد.
اما آنکه خود را از عشق دور میسازد،
خود را قدرتمند حس میکند."🍃
📚 #کتاب_سرخ
✍🏻#کارل_گوستاو_یونگ
زیرا که عشق حضور کار کردگار بزرگ
در لحظه میان «شدن» و زوال عالم است.
بزرگ است آنکه دوست میدارد.
اما آنکه خود را از عشق دور میسازد،
خود را قدرتمند حس میکند."🍃
📚 #کتاب_سرخ
✍🏻#کارل_گوستاو_یونگ
👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Think+ with us Dr. Morris Setudegan Est. 2015
"بزرگ است آنکه عاشق است، زیرا که عشق حضور کار کردگار بزرگ در لحظه میان «شدن» و زوال عالم است. بزرگ است آنکه دوست میدارد. اما آنکه خود را از عشق دور میسازد، خود را قدرتمند حس میکند."🍃 📚 #کتاب_سرخ ✍🏻#کارل_گوستاو_یونگ
سپاس از این انتخاب شما
این متن از کتاب سرخ یونگ به نوعی تمثیلی از عظمت عشق و اهمیت اون در زندگی ماست. چند نکته کلیدی در این متن وجود داره و منو به نوشتن واداشت.
👈یونگ عشق رو بهعنوان حضور یک نیروی خلاق در جهان و به عنوان تجلی یا حضور نیرویی مافوق بشر در لحظهای بین "شدن" (تکامل یا خلق) و "زوال" (نابودی یا پایان) معرفی میکنه. این نشون میده که عشق در مرکز فرآیندهای بنیادین زندگی قرار داره؛ یعنی جایی میان تغییر و ابدیت. اینجا عشق به گونه ای پلی میشه میان ماده و معنا، بین زمان و بیزمانی. و عظمت عشق در اینجا معنا پیدا میکنه چون عشق نه تنها به معنای عاشق شدن نسبت به یک شخصه، بلکه میتونه نماد ارتباط عمیق انسان با دیگران، جهان و حتی خود زندگی باشه. یونگ عشق رو قدرتی بزرگتر از فردیت انسان میبینه که از محدودههای "من" فراتر میره و به انسان امکان پیوند با کل هستی رو مقدور میکنه.
و نکته قابل توجه تضاد عشق و قدرت خودساخته ماست. در بخش پایانی یونگ، به کسی اشاره میکنه که خودش رو از عشق دور میکنه و در نتیجه، خودش رو قدرتمند حس میکنه. این به نوعی انتقاد از غروری هست که مانع از تجربه عشق میشه. یونگ سعی به یادآوری داره که این قدرت، توهمی بیش نیست، چون کسی که از عشق فاصله میگیره، در حقیقت از عظمت و زیبایی اصلی زندگی هم محروم میشه. و در این همین راستا رابطه عشق با تحول روانی رو مطرح میکنه و باور داره عشق یکی از مسیرهای اصلی تحول روانی و معنوی ماست. کسی که عاشقه یا دوست میداره، نه تنها به دیگری نزدیک میشه بلکه به بخشهایی از وجود خودش که هنوز ناشناخته هست هم دسترسی پیدا میکنه. در مقابل، دوری از عشق میتونه نشانهای از ترس، انکار یا نوعی مقاومت در برابر این تحول باشه.
این متن ما رو دعوت میکنه که به اهمیت عشق در زندگی توجه کنیم و به اینکه عشق نیرویی ای که ما را به چیزی فراتر از خودمان پیوند میده، پی ببریم.
❤️ ارادتمند
این متن از کتاب سرخ یونگ به نوعی تمثیلی از عظمت عشق و اهمیت اون در زندگی ماست. چند نکته کلیدی در این متن وجود داره و منو به نوشتن واداشت.
👈یونگ عشق رو بهعنوان حضور یک نیروی خلاق در جهان و به عنوان تجلی یا حضور نیرویی مافوق بشر در لحظهای بین "شدن" (تکامل یا خلق) و "زوال" (نابودی یا پایان) معرفی میکنه. این نشون میده که عشق در مرکز فرآیندهای بنیادین زندگی قرار داره؛ یعنی جایی میان تغییر و ابدیت. اینجا عشق به گونه ای پلی میشه میان ماده و معنا، بین زمان و بیزمانی. و عظمت عشق در اینجا معنا پیدا میکنه چون عشق نه تنها به معنای عاشق شدن نسبت به یک شخصه، بلکه میتونه نماد ارتباط عمیق انسان با دیگران، جهان و حتی خود زندگی باشه. یونگ عشق رو قدرتی بزرگتر از فردیت انسان میبینه که از محدودههای "من" فراتر میره و به انسان امکان پیوند با کل هستی رو مقدور میکنه.
و نکته قابل توجه تضاد عشق و قدرت خودساخته ماست. در بخش پایانی یونگ، به کسی اشاره میکنه که خودش رو از عشق دور میکنه و در نتیجه، خودش رو قدرتمند حس میکنه. این به نوعی انتقاد از غروری هست که مانع از تجربه عشق میشه. یونگ سعی به یادآوری داره که این قدرت، توهمی بیش نیست، چون کسی که از عشق فاصله میگیره، در حقیقت از عظمت و زیبایی اصلی زندگی هم محروم میشه. و در این همین راستا رابطه عشق با تحول روانی رو مطرح میکنه و باور داره عشق یکی از مسیرهای اصلی تحول روانی و معنوی ماست. کسی که عاشقه یا دوست میداره، نه تنها به دیگری نزدیک میشه بلکه به بخشهایی از وجود خودش که هنوز ناشناخته هست هم دسترسی پیدا میکنه. در مقابل، دوری از عشق میتونه نشانهای از ترس، انکار یا نوعی مقاومت در برابر این تحول باشه.
این متن ما رو دعوت میکنه که به اهمیت عشق در زندگی توجه کنیم و به اینکه عشق نیرویی ای که ما را به چیزی فراتر از خودمان پیوند میده، پی ببریم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
دکتر موریس ستودگان
✨ چرا افراد گاهی در بیان احساسات سعی میکنن از زبان دیگه ای استفاده کنن؟
یک تحلیل کوتاه
ابراز احساسات به یک زبان بیگانه میتونه دلایل مختلفی داشته باشه که عمدتاً به روانشناسی و فرهنگ مرتبطه:
شاید احساس فاصله عاطفی باشه. بیان احساسات به زبان مادری ممکنه برای بعضی ها خیلی صمیمی یا حتی سنگین باشه. استفاده از زبان بیگانه میتونه بهشون کمک کنه تا کمی فاصله عاطفی ایجاد کنن و احساساتشون رو در فرمت جدید راحتتر ابراز کنن. دیدگاه چامسکی با تیوری دستور جهانی (Universal Grammar) شاید بتونه یک توضیح باشه. چامسکی معتقده که انسانها دارای یک توانایی ذاتی برای یادگیری زبان هستن که در ساختار مغزشون تعبیه شده. بر اساس این نظریه، استفاده از زبان بیگانه برای ابراز احساسات میتونه بخشی از این توانایی ذاتی باشه که به ما امکان میده از ابزارهای زبانی مختلف برای بیان خودمون استفاده کنیم. این انعطافپذیری ذهن در استفاده از زبانها برای بیان احساسات رو نشون میده.
شایدم این غلبه بر شرم یا خجالت باشه بعضی ها وقتی به زبان مادری احساساتشون رو بیان میکنن، ممکنه خجالت بکشن یا از قضاوت دیگران بترسن چون به تجربه منفی اونها بستگی داره . زبان بیگانه میتونه بهعنوان یک واسطه و دریچه جدید بیان ویا تلاش جدید عمل کنه که این حس خجالت رو کاهش بده و یا حتی گذر از بعضی طرحواره های خانوادگی باشه که بیان احساس رو نمی پذیرفت. روانشناسی زبان و نظریه ورف (Sapir-Whorf Hypothesis) به تأثیر زبان بر تفکر و احساسات اشاره داره. طبق این نظریه، زبان نهتنها ابزار ارتباطیه، بلکه میتونه نحوه تجربه و بیان احساسات رو شکل بده. وقتی کسی به یک زبان بیگانه صحبت میکنه، ممکنه نحوه فکر کردن و حتی احساس کردنش کمی تغییر کنه، چون زبانهای مختلف، ساختارها و مفاهیمی متفاوت برای توصیف احساسات دارن.
شایدم تنوع بیان و زیبایی زبان باشه که گاهی افراد احساس میکنن زبان بیگانه کلمات یا عباراتی داره که دقیقتر یا زیباتر احساساتشون رو توصیف میکنه. مثلا، زبانهایی مثل فرانسوی یا ایتالیایی به دلیل موسیقیایی بودنشون، گاهی برای بیان عشق و احساسات رمانتیک محبوب تر هستن گرچه زبان فارسی و اشعار ما از غنی تر ادبیات بهره میبرن. پژوهشهای مدرن در روانشناسی زبان نشان داده که افراد هنگام استفاده از زبان دوم (L2) معمولاً احساس فاصله عاطفی بیشتری دارن. این پدیده به "Hypoemotionality Effect" معروفه و به این دلیل اتفاق میفته که زبان دوم کمتر با خاطرات و تجربیات عاطفی اولیه (مانند دوران کودکی) مرتبطه و چیزی هست که در بالا با تجربه بد از کودکی گفتم و در زبان بیگانه رابطه احساسی و باریر های ما با والدین ممکنه کاملا یا قسمتی از اون محو بشه که این ازادی بیان احساس رو ممکن میکنه.
و یا شاید تجربه هویت جدیدی باشه چون بیان احساسات به زبان دیگه میتونه حس تجربه کردن یک هویت متفاوت رو در ما ایجاد کنه. این امر به ما امکان میده که بدون محدودیتهای فرهنگی زبان مادری، خودمون رو بازتعریف کنیم. مثلا من همسرم رو به زبان انگلیسی شناختم و بعد ایشون آلمانی یاد گرفتند و من کره ای و گاهی میتونیم با هم حرف بزنیم ولی وقتی احساسی میشه به انگلیسی برمیگردیم. ظاهرا پل مثبت احساسی از اون زبان فقط گذر میکنه و این بود که نظرم رو کاملا به این موضوع و بعضی تحقیقاتم جذب کرد. البته دیدگاههای روانشناختی درباره هویت و زبان بسیار زیاده
و روانشناسان اجتماعی و هویتپژوهان مثل اریک اریکسون معتقدن که زبان بخشی از هویت فرده. استفاده از زبان دیگر میتونه به افراد کمک کنه تا جنبههای متفاوتی از هویتشون رو کشف و ابراز کنن.
در نهایت باور دارم الهام از فیلمها، موسیقی یا ادبیات میتونه نقش مهمی داشته باشه چون بسیاری از افراد زبان بیگانه رو از طریق فیلمها یا موسیقی یاد میگیرن و همین باعث مییشه که احساساتشون رو با عباراتی که از این منابع یاد گرفتن، ابراز کنن.
شما خودتون وقتی به زبان دیگری احساساتتون رو بیان میکنین، چه حسی دارین؟
#زبان_بیگانه
#Channel ID:think➕
یک تحلیل کوتاه
ابراز احساسات به یک زبان بیگانه میتونه دلایل مختلفی داشته باشه که عمدتاً به روانشناسی و فرهنگ مرتبطه:
شاید احساس فاصله عاطفی باشه. بیان احساسات به زبان مادری ممکنه برای بعضی ها خیلی صمیمی یا حتی سنگین باشه. استفاده از زبان بیگانه میتونه بهشون کمک کنه تا کمی فاصله عاطفی ایجاد کنن و احساساتشون رو در فرمت جدید راحتتر ابراز کنن. دیدگاه چامسکی با تیوری دستور جهانی (Universal Grammar) شاید بتونه یک توضیح باشه. چامسکی معتقده که انسانها دارای یک توانایی ذاتی برای یادگیری زبان هستن که در ساختار مغزشون تعبیه شده. بر اساس این نظریه، استفاده از زبان بیگانه برای ابراز احساسات میتونه بخشی از این توانایی ذاتی باشه که به ما امکان میده از ابزارهای زبانی مختلف برای بیان خودمون استفاده کنیم. این انعطافپذیری ذهن در استفاده از زبانها برای بیان احساسات رو نشون میده.
شایدم این غلبه بر شرم یا خجالت باشه بعضی ها وقتی به زبان مادری احساساتشون رو بیان میکنن، ممکنه خجالت بکشن یا از قضاوت دیگران بترسن چون به تجربه منفی اونها بستگی داره . زبان بیگانه میتونه بهعنوان یک واسطه و دریچه جدید بیان ویا تلاش جدید عمل کنه که این حس خجالت رو کاهش بده و یا حتی گذر از بعضی طرحواره های خانوادگی باشه که بیان احساس رو نمی پذیرفت. روانشناسی زبان و نظریه ورف (Sapir-Whorf Hypothesis) به تأثیر زبان بر تفکر و احساسات اشاره داره. طبق این نظریه، زبان نهتنها ابزار ارتباطیه، بلکه میتونه نحوه تجربه و بیان احساسات رو شکل بده. وقتی کسی به یک زبان بیگانه صحبت میکنه، ممکنه نحوه فکر کردن و حتی احساس کردنش کمی تغییر کنه، چون زبانهای مختلف، ساختارها و مفاهیمی متفاوت برای توصیف احساسات دارن.
شایدم تنوع بیان و زیبایی زبان باشه که گاهی افراد احساس میکنن زبان بیگانه کلمات یا عباراتی داره که دقیقتر یا زیباتر احساساتشون رو توصیف میکنه. مثلا، زبانهایی مثل فرانسوی یا ایتالیایی به دلیل موسیقیایی بودنشون، گاهی برای بیان عشق و احساسات رمانتیک محبوب تر هستن گرچه زبان فارسی و اشعار ما از غنی تر ادبیات بهره میبرن. پژوهشهای مدرن در روانشناسی زبان نشان داده که افراد هنگام استفاده از زبان دوم (L2) معمولاً احساس فاصله عاطفی بیشتری دارن. این پدیده به "Hypoemotionality Effect" معروفه و به این دلیل اتفاق میفته که زبان دوم کمتر با خاطرات و تجربیات عاطفی اولیه (مانند دوران کودکی) مرتبطه و چیزی هست که در بالا با تجربه بد از کودکی گفتم و در زبان بیگانه رابطه احساسی و باریر های ما با والدین ممکنه کاملا یا قسمتی از اون محو بشه که این ازادی بیان احساس رو ممکن میکنه.
و یا شاید تجربه هویت جدیدی باشه چون بیان احساسات به زبان دیگه میتونه حس تجربه کردن یک هویت متفاوت رو در ما ایجاد کنه. این امر به ما امکان میده که بدون محدودیتهای فرهنگی زبان مادری، خودمون رو بازتعریف کنیم. مثلا من همسرم رو به زبان انگلیسی شناختم و بعد ایشون آلمانی یاد گرفتند و من کره ای و گاهی میتونیم با هم حرف بزنیم ولی وقتی احساسی میشه به انگلیسی برمیگردیم. ظاهرا پل مثبت احساسی از اون زبان فقط گذر میکنه و این بود که نظرم رو کاملا به این موضوع و بعضی تحقیقاتم جذب کرد. البته دیدگاههای روانشناختی درباره هویت و زبان بسیار زیاده
و روانشناسان اجتماعی و هویتپژوهان مثل اریک اریکسون معتقدن که زبان بخشی از هویت فرده. استفاده از زبان دیگر میتونه به افراد کمک کنه تا جنبههای متفاوتی از هویتشون رو کشف و ابراز کنن.
در نهایت باور دارم الهام از فیلمها، موسیقی یا ادبیات میتونه نقش مهمی داشته باشه چون بسیاری از افراد زبان بیگانه رو از طریق فیلمها یا موسیقی یاد میگیرن و همین باعث مییشه که احساساتشون رو با عباراتی که از این منابع یاد گرفتن، ابراز کنن.
شما خودتون وقتی به زبان دیگری احساساتتون رو بیان میکنین، چه حسی دارین؟
#زبان_بیگانه
#Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Aristote, Éthique à Nicomaque (IVe siècle avant notre ère)
ارسطو، اخلاق نیکوماخوس (قرن چهارم پیش از میلاد)
این جمله باور دارد که خوشبختی صرفاً به رضایت محدود نمیشود! در حالت رضایت؛ یا دچار کمبود میشویم (پیش از ارضا) یا اشباع میشویم (پس از ارضا). برای ارسطو، خوشبختی یک حالت پایدار و بادوام است که همه به دنبال آن هستیم. برای دستیابی به آن، شاید کافی باشد که "درست" رفتار کنیم و در زندگی بدون افتادن در افراطها پیش برویم. این فیلسوف از ما نمیخواهد که قدیس شویم، بلکه میخواهد با اعتدال رفتار کنیم و با میانهروی عمل کنیم. با بندبازی روی این بند باریک میان افراط و تفریط، به این کمال (که معنای یونانی کلمه «فضیلت» است) دست خواهیم یافت که آرامش بادوامی را برای ما به ارمغان خواهد آورد.
اگر کمی به واژه های ارسطو دقت کنیم، او خوشبختی را در قالب یک وضعیت پایدار تعریف میکند که با گذر زمان و رشد فرد به دست میآید، نه صرفاً از طریق لذتهای زودگذر یا ارضای نیازهای لحظهای. او به اهمیت "فضیلت" تأکید دارد، که در فلسفه یونانی به معنای کمال یا شایستگی است [فضیلت به یونانی باستان ἀρετή (Arete) گفته میشود.].
فضیلت نزد ارسطو یعنی یافتن میانهروی میان افراط و تفریط؛ برای مثال، شجاعت به عنوان فضیلت میان ترس و بیپروایی قرار دارد.
این دیدگاه ارسطو به ما میآموزد که زندگی متعادل و آگاهانه کلید رسیدن به خوشبختی پایدار است. او معتقد است که انسانها باید میان لذتهای فوری و مسئولیتهای اخلاقی تعادل برقرار کنند. همچنین خوشبختی از نگاه او به جنبهای عملی و کاربردی از زندگی گره خورده است: با رفتار درست و تفکر مدبرانه، میتوان آرامش درونی و پایداری را به دست آورد.
این مفهوم نه تنها برای زمان ارسطو بلکه برای زمان حال هم کاربرد دارد؛ زیرا ما نیز در دنیای امروزی با افراط و تفریط در جنبههای مختلف زندگی، از جمله کار، روابط، و لذتها، مواجه هستیم. آموزه ارسطو یادآور این نکته است که باید بین نیازها و ارزشهایمان تعادل برقرار کنیم و بهجای دنبال کردن خوشیهای موقتی، به ساختن زندگیای با معنا و متعادل بپردازیم.
دکتر موریس ستودگان
افکار صبحگاهی
#زندگی_در_خوشبختی
Channel ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍3
دکتر موریس ستودگان
در اوایل January 2025
✔️ "عقده ناجی گری"؛ ما واقعاً نمیتوانیم افراد دیگر را "تعمیر" کنیم.
✨ چرا به مراجعینم میگفتم؛ صدمات و آسیب های گذشته افراد در رابطه با ما را درک کنیم، همدلی کنیم، ولی همه اینها بهانه ای برای رفتار تخریبی و آسیب زا با ما نیستند.
چرا امروز به این موضوع میپردازم چون رواندرمانگرم بعد از تلاطم رابطه اولم با همسرم در ۲۵ سالگی ام گفت؛ «شما یک تعمیرکار نیستید. شما نمیتوانید خرابی ها را فقط تعمیر/درست کنید.» و این پروسه به طور دقیق به من نشان داد که چرا من بیش از آنچه که باید در روابط سمی باقی بمانم، مانده بودم و متقاعد شدم که میتوانم یک شخص آسیب رسان و سواستفاده گر را به قهرمانی در زندگی ام تبدیل کنم که این را فقط در یک فیلم رمانتیک سینمای ایرانی پیدا میکنیم. یا چرا، به جای کنار گذاشتن دوستانی که از کودکیهای خشن خود به عنوان بهانهای برای رفتار نامناسب خود از روابط ها استفاده میکردند، متوجه شدم که من روی چیزی متمرکز بودم و ان تصویر "انسان خوب در همه" بود.
شاید اصرار برای تغییر کسی برای بهتر شدن ممکن است کار درستی به نظر برسد، یا حداقل گزینه بهتری نسبت به رها کردن کامل یک فرد در حال مبارزه یا موقعیت چالش برانگیزش باشد، اما به چه قیمت. دکتر گودن، روانشناس بالینی، میگوید، اگر همیشه به «نجات دادن» دیگران علاقه دارید، بدانید که این عادت اغلب میتواند بیشتر از اینکه مفید باشد به شما و آنها آسیب برساند.
هیچکس نمیگوید که ما برای این که میخواهیم دست کمک برای دیگران دراز کنیم، ادم بدی هستیم، نه این فکر رایج در بین همه نیست. در واقع، بسیاری به دلایل مختلف عمیقاً انسانی، که اغلب ریشه در همدلی، عشق و تجربیات گذشته دارند، در این الگو زندگی می کنند.
دکتر ناتالی گوتیرز، نویسنده کتاب "دردی که ما حمل میکنیم: شفا از PTSD"، میگوید: "برخی افراد ممکن است در محیطهایی بزرگ شده باشند که در آن شرطی شدهاند تا «نجاتگر» باشند. فکر کنید: شخصی که مجبور بود در خانه ای پر از درگیری نقش میانجی را بازی کند، یا شخصی که از سنین پایین مراقب یکی از اعضای بیمار خانواده بود..." می تواند آنها را به ماندن در روابط ناسالم یا حتی توهین آمیز با امید به تغییر دیگران سوق دهد."
✨ چرا آموختم که افراد اطرافم را «تعیین» کنم؟
دکتر درمانگرم میگفت، طبیعتا برای همسر شما، [تعمیر کردن او] تغییر دادن ذهنیت او به این معنی است که او شخص ناکارامدیست - که این روشی فوق العاده همدلانه یا سازنده برای فکر کردن به دیگران نیست. اما چه فکر کنید یا نکنید که این کار به عنوان رفع «ناکارامدی» یا کمک به آنهاست، مشکل بزرگتر این است که🔑 تغییر دادن دیگران به عهده شما نیست.
مطمئناً، میتوانیم از کسانی که دوستشان داریم حمایت کنیم و با آنها همدلی کنیم، چون در درونشان اسیبی یا تروما تجربه کرده اند. اما امروز میگویم، فقط آن اشخاص آسیب دیده میتوانند تصمیم بگیرند که ایا میخواهند به مشکلات ناشی از آسیب های دیده شده خود رسیدگی کنند. خواه این رفتارهای مضر خود را تحت کنترل داشته باشند و یا در صدد یادگیری مهارتهای ارتباطی سالم باشند، و یا در نهایت تلاش کنند تا درمان از طریق آسیبهای حلنشده و رواندرمانی پیگیری کنند.
در هر صورت، نکته من اینجاست؛ یک "عقده ناجی گری" در ما میتواند وضعیتی را که میخواهیم بهبود ببخشیم را بدتر کند. به گفته دکتر گوتیرز، بخشیدن یا بهانه تراشی مدام برای عادات بیملاحظه (یا کاملاً اسیب زا) کسی - حتی اگر ناشی از درد و تروما باشد - پیامهای ناگفته ای مانند، (نیازی به قبول مسئولیت نداری، چون من اونو برات انجام میدم ) را ارسال میکنیم. یا، من همیشه اینجا خواهم بود، مهم نیست با من چگونه رفتار کنید.
دکتر درمانگرم میگفت: "در نهایت، این میتواند یک پویایی همبسته و [هموابستگی] ایجاد کند که در آن شما رفتار بد شخص دیگری را فعال میکنید و به اشتباه باور دارید که میتوانید آنها را کنترل کنید". این تلنگری بود برایم. به عنوان مثال، دوستی داشتم که برای پیدا کردن یک شغل تلاش فراوان میکرد و من به او پول قرض میدادم یا فهرستهای کارهایی را برایش میفرستادم چون کامپیوتر نداشت، منطقی بود که بهجای انجام کارهای سخت برای پول در اوردن و یاد گرفتن کامپیوتر، به من تکیه کند و بیکار باقی بماند - در واقع به او هیچ کمکی نکردم. البته توجیح رفتار من نیست یک توصیح است برای اینکه من ۲۳ ساله بودم و در تجربه مهاجرت هم بودم و احساس میکردم کمک به ایرانیان در موقعیت مشابه وظیفه من است و هنوز آن احساس را به یاد دارم، گرچه اسیب ها و درس های فراوانی اموختم که در کتابم "عشق ذاتیست یا آموختنی" نوشته ام.
ادامه دارد...
#عقده_ناجیگری
1-2
ID:think➕
در اوایل January 2025
چرا امروز به این موضوع میپردازم چون رواندرمانگرم بعد از تلاطم رابطه اولم با همسرم در ۲۵ سالگی ام گفت؛ «شما یک تعمیرکار نیستید. شما نمیتوانید خرابی ها را فقط تعمیر/درست کنید.» و این پروسه به طور دقیق به من نشان داد که چرا من بیش از آنچه که باید در روابط سمی باقی بمانم، مانده بودم و متقاعد شدم که میتوانم یک شخص آسیب رسان و سواستفاده گر را به قهرمانی در زندگی ام تبدیل کنم که این را فقط در یک فیلم رمانتیک سینمای ایرانی پیدا میکنیم. یا چرا، به جای کنار گذاشتن دوستانی که از کودکیهای خشن خود به عنوان بهانهای برای رفتار نامناسب خود از روابط ها استفاده میکردند، متوجه شدم که من روی چیزی متمرکز بودم و ان تصویر "انسان خوب در همه" بود.
شاید اصرار برای تغییر کسی برای بهتر شدن ممکن است کار درستی به نظر برسد، یا حداقل گزینه بهتری نسبت به رها کردن کامل یک فرد در حال مبارزه یا موقعیت چالش برانگیزش باشد، اما به چه قیمت. دکتر گودن، روانشناس بالینی، میگوید، اگر همیشه به «نجات دادن» دیگران علاقه دارید، بدانید که این عادت اغلب میتواند بیشتر از اینکه مفید باشد به شما و آنها آسیب برساند.
هیچکس نمیگوید که ما برای این که میخواهیم دست کمک برای دیگران دراز کنیم، ادم بدی هستیم، نه این فکر رایج در بین همه نیست. در واقع، بسیاری به دلایل مختلف عمیقاً انسانی، که اغلب ریشه در همدلی، عشق و تجربیات گذشته دارند، در این الگو زندگی می کنند.
دکتر ناتالی گوتیرز، نویسنده کتاب "دردی که ما حمل میکنیم: شفا از PTSD"، میگوید: "برخی افراد ممکن است در محیطهایی بزرگ شده باشند که در آن شرطی شدهاند تا «نجاتگر» باشند. فکر کنید: شخصی که مجبور بود در خانه ای پر از درگیری نقش میانجی را بازی کند، یا شخصی که از سنین پایین مراقب یکی از اعضای بیمار خانواده بود..." می تواند آنها را به ماندن در روابط ناسالم یا حتی توهین آمیز با امید به تغییر دیگران سوق دهد."
دکتر درمانگرم میگفت، طبیعتا برای همسر شما، [تعمیر کردن او] تغییر دادن ذهنیت او به این معنی است که او شخص ناکارامدیست - که این روشی فوق العاده همدلانه یا سازنده برای فکر کردن به دیگران نیست. اما چه فکر کنید یا نکنید که این کار به عنوان رفع «ناکارامدی» یا کمک به آنهاست، مشکل بزرگتر این است که🔑 تغییر دادن دیگران به عهده شما نیست.
مطمئناً، میتوانیم از کسانی که دوستشان داریم حمایت کنیم و با آنها همدلی کنیم، چون در درونشان اسیبی یا تروما تجربه کرده اند. اما امروز میگویم، فقط آن اشخاص آسیب دیده میتوانند تصمیم بگیرند که ایا میخواهند به مشکلات ناشی از آسیب های دیده شده خود رسیدگی کنند. خواه این رفتارهای مضر خود را تحت کنترل داشته باشند و یا در صدد یادگیری مهارتهای ارتباطی سالم باشند، و یا در نهایت تلاش کنند تا درمان از طریق آسیبهای حلنشده و رواندرمانی پیگیری کنند.
در هر صورت، نکته من اینجاست؛ یک "عقده ناجی گری" در ما میتواند وضعیتی را که میخواهیم بهبود ببخشیم را بدتر کند. به گفته دکتر گوتیرز، بخشیدن یا بهانه تراشی مدام برای عادات بیملاحظه (یا کاملاً اسیب زا) کسی - حتی اگر ناشی از درد و تروما باشد - پیامهای ناگفته ای مانند، (نیازی به قبول مسئولیت نداری، چون من اونو برات انجام میدم ) را ارسال میکنیم. یا، من همیشه اینجا خواهم بود، مهم نیست با من چگونه رفتار کنید.
دکتر درمانگرم میگفت: "در نهایت، این میتواند یک پویایی همبسته و [هموابستگی] ایجاد کند که در آن شما رفتار بد شخص دیگری را فعال میکنید و به اشتباه باور دارید که میتوانید آنها را کنترل کنید". این تلنگری بود برایم. به عنوان مثال، دوستی داشتم که برای پیدا کردن یک شغل تلاش فراوان میکرد و من به او پول قرض میدادم یا فهرستهای کارهایی را برایش میفرستادم چون کامپیوتر نداشت، منطقی بود که بهجای انجام کارهای سخت برای پول در اوردن و یاد گرفتن کامپیوتر، به من تکیه کند و بیکار باقی بماند - در واقع به او هیچ کمکی نکردم. البته توجیح رفتار من نیست یک توصیح است برای اینکه من ۲۳ ساله بودم و در تجربه مهاجرت هم بودم و احساس میکردم کمک به ایرانیان در موقعیت مشابه وظیفه من است و هنوز آن احساس را به یاد دارم، گرچه اسیب ها و درس های فراوانی اموختم که در کتابم "عشق ذاتیست یا آموختنی" نوشته ام.
ادامه دارد...
#عقده_ناجیگری
1-2
ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1💯1
این همه رفتار بدون بازتاب به این موضوع که چگونه یک "ناجی" "تعمیر کننده" بودن میتواند به سلامتی خود ما نیز آسیب برساند، ریشه در طرحواره های ما دارد. با گذشت زمان، خسته و ناامید میشدم و به خصوص زمانی که توصیه هایی میکردم که به وضوح نادیده گرفته میشد یا تلاش زیادی انجام می دادم که رابطه ای را نجات دهم...و بدتر از همه هنوز هم با من به گونه ای اسیب زا رفتار میشد. که بعدها در پروسه درمان متوجه شدم، همه آن سرمایهگذارهای عاطفی منجر به ناامیدی و حتی خشم منفعل در من میشد. این قطعاً آن نوع رابطه سالم و متعادلی نیست که ما شایسته آن هستیم.
✨ چگونه نیاز به "نجات" مردم را کنار بگذاریم
به راحتی می توان فکر کرد که درک اینکه اعمال آسیب رسان یک نفر از کجا سرچشمه می گیرد به این معنی است که ما آنها را شاید می پذیریم [انتخاب می کنیم].
مطمئناً اگر شریک زندگی من همیشه غر میزد، فکر میکردم تقصیر او نیست چون از کودکی در آن محیطی بزرگ شده که این رفتار معمول بوده. یا در کودکی آسیب های فراوانی دیده و درست همین داستانها بود که تریگر یک رابطه-کمک رسانی میشد.
بله، بهترین دوست دوران مهاجرت من دائماً مرا سرکوب میکرد، اما فکر می کردم که این فقط به این دلیل است که او نقص فیزیکی و یا احساس ناامنی دارد و یا تجربه های منفی در خانواده که برایم تعریف کرده بود. - باید به او اطمینان بدهم که دنیا جای بدی نیست...
به جای اینکه امیدوار باشم این شخص روزی، شاید، در نهایت با حمایتم "بهتر" شود، آموختم که بهتر است تمرکز را بروی خودم بگذارم. برای احساس احترام و ارزش در این رابطه به چه چیزی نیاز دارم؟ همچنین میتوانم به این فکر کنم که چرا این غریزه [رفتاری] بر من غلبه میکرد (و یک درمانگر قوی توانست مرا در رسیدن به این پاسخ راهنمایی کند): شاید برای جلوگیری از پرداختن به مشکلاتم، روی «مشکلات» دیگری تمرکز میکردم. یا در حال تعقیب تأییدیه شیرینی بودم که با انجام کارهای غیرممکن به دست می امد و به طور معجزه آسایی پتانسیل کامل یک فرد در حال مبارزه را شکوفا می کرد.
از آن نقطه بازتاب، توانستم تصمیم بگیرم که چگونه محدودیتهایم بشناسم و مرز ها را ترسیم کنم، انتظاراتم را با واقعیت همخوان و مقایسه کنم یا حتی در صورت لزوم کنار بروم. دکتر گودن می گوید: «ما باید انتخاب کنیم که چه نوع رفتارهایی را تحمل کنیم و چه رفتارهایی را تحمل نکنیم." و تعیین مرزها می تواند راه مهمی برای برقراری ارتباط باشد."
مناموختم که اگر مصمم به پیشروی در رابطه ای هستیم، سعی کنیم دردهای روانی آنها را بپذیریم - بدون اینکه به آنها یک بلیط رایگان بدهیم تا با ما بد رفتاری کنند. این ممکن است مانند گفتن چیزی شبیه این به نظر برسد: "میدانم که شما استرس دارید، اما من تحمل نمیکنم که مورد بی احترامی و توهین قرار بگیرم". یا به آنها اجازه دهیم بدانند که در کنار آنها هستیم - به شرطی که آنها نیز مایل به تلاش برای تغییر خود باشند.
به باور من اساساً، هدف این است که به آنها نشان دهیم که میدانیم، آسیب دیده اند و می توانند ناخواسته آسیب بزنند - اما این به معنا نیست که آنها را در همه شرایط خواهیم پذیرفت و حق دارند در ازای درک و همدلی و دوستی به ما صدمه بزنند. تا زمانی که محدودیتهای خود را با مهربانی و قاطعیت بیان میکنیم، این مکالمات و رفتار ما میتواند فشاری باشد که فرد مورد علاقهمان به آن نیاز دارد تا در نهایت تغییر کند... یا الهامبخش ما برای ارزیابی مجدد اینکه آیا این رابطه یک طرفه طاقتفرسا حتی ارزش نجات دادن دارد یا خیر، شود.
باز هم می گویم، اولویت دادن به سلامت روان ما خودخواهانه نیست، همه متخصصان با این موافق هستند. گاهی اوقات، بهترین کاری که می توانیم برای تشویق رشد، بهبودی و شادی انجام دهیم - برای همه افراد درگیر این کمپلکس - این است که بدانیم چه زمانی باید عقب نشینی کنیم و چه زمانی باید رابطه ای را رها کنیم و این حق انتخاب را داریم.
پایان
#عقده_ناجیگری
2-2
ID:think➕
به راحتی می توان فکر کرد که درک اینکه اعمال آسیب رسان یک نفر از کجا سرچشمه می گیرد به این معنی است که ما آنها را شاید می پذیریم [انتخاب می کنیم].
مطمئناً اگر شریک زندگی من همیشه غر میزد، فکر میکردم تقصیر او نیست چون از کودکی در آن محیطی بزرگ شده که این رفتار معمول بوده. یا در کودکی آسیب های فراوانی دیده و درست همین داستانها بود که تریگر یک رابطه-کمک رسانی میشد.
بله، بهترین دوست دوران مهاجرت من دائماً مرا سرکوب میکرد، اما فکر می کردم که این فقط به این دلیل است که او نقص فیزیکی و یا احساس ناامنی دارد و یا تجربه های منفی در خانواده که برایم تعریف کرده بود. - باید به او اطمینان بدهم که دنیا جای بدی نیست...
به جای اینکه امیدوار باشم این شخص روزی، شاید، در نهایت با حمایتم "بهتر" شود، آموختم که بهتر است تمرکز را بروی خودم بگذارم. برای احساس احترام و ارزش در این رابطه به چه چیزی نیاز دارم؟ همچنین میتوانم به این فکر کنم که چرا این غریزه [رفتاری] بر من غلبه میکرد (و یک درمانگر قوی توانست مرا در رسیدن به این پاسخ راهنمایی کند): شاید برای جلوگیری از پرداختن به مشکلاتم، روی «مشکلات» دیگری تمرکز میکردم. یا در حال تعقیب تأییدیه شیرینی بودم که با انجام کارهای غیرممکن به دست می امد و به طور معجزه آسایی پتانسیل کامل یک فرد در حال مبارزه را شکوفا می کرد.
از آن نقطه بازتاب، توانستم تصمیم بگیرم که چگونه محدودیتهایم بشناسم و مرز ها را ترسیم کنم، انتظاراتم را با واقعیت همخوان و مقایسه کنم یا حتی در صورت لزوم کنار بروم. دکتر گودن می گوید: «ما باید انتخاب کنیم که چه نوع رفتارهایی را تحمل کنیم و چه رفتارهایی را تحمل نکنیم." و تعیین مرزها می تواند راه مهمی برای برقراری ارتباط باشد."
مناموختم که اگر مصمم به پیشروی در رابطه ای هستیم، سعی کنیم دردهای روانی آنها را بپذیریم - بدون اینکه به آنها یک بلیط رایگان بدهیم تا با ما بد رفتاری کنند. این ممکن است مانند گفتن چیزی شبیه این به نظر برسد: "میدانم که شما استرس دارید، اما من تحمل نمیکنم که مورد بی احترامی و توهین قرار بگیرم". یا به آنها اجازه دهیم بدانند که در کنار آنها هستیم - به شرطی که آنها نیز مایل به تلاش برای تغییر خود باشند.
به باور من اساساً، هدف این است که به آنها نشان دهیم که میدانیم، آسیب دیده اند و می توانند ناخواسته آسیب بزنند - اما این به معنا نیست که آنها را در همه شرایط خواهیم پذیرفت و حق دارند در ازای درک و همدلی و دوستی به ما صدمه بزنند. تا زمانی که محدودیتهای خود را با مهربانی و قاطعیت بیان میکنیم، این مکالمات و رفتار ما میتواند فشاری باشد که فرد مورد علاقهمان به آن نیاز دارد تا در نهایت تغییر کند... یا الهامبخش ما برای ارزیابی مجدد اینکه آیا این رابطه یک طرفه طاقتفرسا حتی ارزش نجات دادن دارد یا خیر، شود.
باز هم می گویم، اولویت دادن به سلامت روان ما خودخواهانه نیست، همه متخصصان با این موافق هستند. گاهی اوقات، بهترین کاری که می توانیم برای تشویق رشد، بهبودی و شادی انجام دهیم - برای همه افراد درگیر این کمپلکس - این است که بدانیم چه زمانی باید عقب نشینی کنیم و چه زمانی باید رابطه ای را رها کنیم و این حق انتخاب را داریم.
پایان
#عقده_ناجیگری
2-2
ID:think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏2❤1👍1
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
M. Setudegan
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💯3
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
از دکتر موریس ستودگان
✨ چند نکته در مورد شکل گیری حقیقت و تبدیل ان به "واقعیت شخصی" در ذهن ما و تأثیر آن بر نحوه قضاوت ما
با خودم فکر میکردم که حقیقت چطور در ذهن انسانها شکل میگیره و از چه شبکه هایی گذر میکنه تا به صورت واقعیت درک و برداشت بشه. اگاه هستیم که حقیقت بهصورت عینی و بدون تغییر به افراد منتقل نمیشه، بلکه تحت تأثیر عوامل گوناگونی در ذهن انسان تغییر میکنه و تبدیل به "واقعیت شخصی" میشه. پنج شبکه ممکن (شخصیت، تواناییهای عصبشناختی، فرهنگ، قضاوت فردی و اجتماعی، و سطح بینش و خودآگاهی) لایه هایی هستن که "حقیقت" از اونها عبور میکنه و شکل خاصی به خودش میگیره. اگه این پنج لایه را دقیقتر توضیح بدم شاید بتونیم به یک نقطه مشترک برسیم.
👈لایه شخصیت و پرسنالیتی
با استناد به کارل یونگ و نظریه تیپهای شخصیتی یونگ، شخصیت هر فرد، یعنی مجموعه ویژگیهای روانی اون مثل برونگرایی، درونگرایی، یا میزان انعطافپذیری، نقش مهمی در تفسیر حقیقت دارن. مثلا، فردی که شخصیت برونگرا داره، ممکنه تعاملات اجتماعی رو مثبتتر از یک درونگرا ببینه.
👈لایه توانایی عصبشناختی
آنتونیو داماسیو تو کتابهایی مثل خطای دکارت، توضیح داده که چطور مغز و سیستم عاطفی ما بر ادراک و تصمیمگیری تأثیر میگذاره. عملکرد مغز و سیستم عصبی ما مثل حافظه، توجه، و پردازش اطلاعات روی برداشت ما از حقیقت تأثیر میگذاره. مثلاً کسی که دچار اختلال در حافظه باشه، ممکنه بخشی از حقیقت رو فراموش کنه و بر اساس اطلاعات ناقص تصمیم بگیره.
👈لایه فرهنگ
فرهنگ، ارزشها و باورهای مشترک یک جامعه هست که بهشدت بر نحوه تفسیر ما از حقیقت اثر میگذاره. کلیفورد گیرتز، انسانشناس برجسته، فرهنگ رو بهعنوان "سیستمهای معنایی" تحلیل کرده.
و باور داره مثلاً در فرهنگی که جمعگرایی ارزشمنده، ممکنه فرد مسئولیتپذیری بیشتری نسبت به گروه داشته باشه، درحالیکه در فرهنگی فردگراتر، اولویتها متفاوت خواهند بود.
👈لایه قضاوت فردی و اجتماعی
انسانها بر اساس تجربیات شخصی و همچنین استانداردهای اجتماعی به قضاوت میپردازن. این قضاوتها به نحوی دیگه حقیقت رو شکل میدن. مثلاً فردی که تحت تأثیر نظرات جامعه هست، ممکنه حقیقتی رو که خودش تجربه کرده نادیده بگیره. دانیل کانمن در کتاب تفکر، سریع و کند توضیح داده که چطور قضاوتهای سریع (سیستم ۱) یا تأملی (سیستم ۲) میتونن منجر به سوگیری بشن و قضاوتها میتونن شکل گیری حقیقت رو تحت تأثیر قرار بدن.
👈لایه سطح بینش و خودآگاهی
هرچقدر فرد از خود و محیطش آگاهی بیشتری داشته باشه، میتونه حقیقت رو عمیقتر درک کنه. کسی که خودآگاهه، ممکنه بهتر بتونه تأثیر پیشفرضها و تعصبات خودش رو روی حقیقت ببینه. اکهارت تول تو کتاب نیروی حال، درباره آگاهی لحظهای و تأثیرش روی درک انسان ها صحبت میکنه و این پدیده رو به خوبی توضیح داده که چرا آگاهی روی برداشت و درک حقیقت و شکل گیری واقعیت تأثیر داره.
✔️ یک مثال برای روشنتر شدن این موضوع
فرض کنیم فردی از یک حادثه رانندگی گزارش میده. این گزارش میتونه با توجه به پنج فیلتر زیر متفاوت باشه:
شخصیت: اگر فرد عصبی/برونگرا باشه، ممکنه همه چیز رو کمی بزرگتر در تعریف هاش جلوه بده.
توانایی عصبشناختی: اگه فرد اضطراب داشته باشه، ممکنه جزئیات رو تحت تاثیر اضطراب بیشتر فراموش کنه یا تحریف کنه.
فرهنگ: ممکنه در فرهنگی که پذیرش خطا نشانه ضعفه، فرد سعی کنه تقصیر اون اتفاق رو گردن دیگری بیندازه.
قضاوت: تجربههای قبلی فرد از رانندگی میتونه باعث بشه اون ناخوداگاه به نفع یا علیه کسی قضاوت کنه.
بینش و خودآگاهی: فردی با خودآگاهی بالا ممکنه بتونه بدون سوگیری، حقیقت رو دقیقتر بیان کنه.
🟠 این پنج لایه به ما نشون میدن #حقیقت عموما از دیدگاه انسان ها نسبی هست و از این لایه ها عبور میکنه تا شکل #واقعیت_شخصی بگیره و به همین دلیل #قضاوت درباره دیگران بدون در نظر گرفتن این عوامل مهم بسیار سطحی و نادرست خواهد بود.
تهیه در +Think
با خودم فکر میکردم که حقیقت چطور در ذهن انسانها شکل میگیره و از چه شبکه هایی گذر میکنه تا به صورت واقعیت درک و برداشت بشه. اگاه هستیم که حقیقت بهصورت عینی و بدون تغییر به افراد منتقل نمیشه، بلکه تحت تأثیر عوامل گوناگونی در ذهن انسان تغییر میکنه و تبدیل به "واقعیت شخصی" میشه. پنج شبکه ممکن (شخصیت، تواناییهای عصبشناختی، فرهنگ، قضاوت فردی و اجتماعی، و سطح بینش و خودآگاهی) لایه هایی هستن که "حقیقت" از اونها عبور میکنه و شکل خاصی به خودش میگیره. اگه این پنج لایه را دقیقتر توضیح بدم شاید بتونیم به یک نقطه مشترک برسیم.
👈لایه شخصیت و پرسنالیتی
با استناد به کارل یونگ و نظریه تیپهای شخصیتی یونگ، شخصیت هر فرد، یعنی مجموعه ویژگیهای روانی اون مثل برونگرایی، درونگرایی، یا میزان انعطافپذیری، نقش مهمی در تفسیر حقیقت دارن. مثلا، فردی که شخصیت برونگرا داره، ممکنه تعاملات اجتماعی رو مثبتتر از یک درونگرا ببینه.
👈لایه توانایی عصبشناختی
آنتونیو داماسیو تو کتابهایی مثل خطای دکارت، توضیح داده که چطور مغز و سیستم عاطفی ما بر ادراک و تصمیمگیری تأثیر میگذاره. عملکرد مغز و سیستم عصبی ما مثل حافظه، توجه، و پردازش اطلاعات روی برداشت ما از حقیقت تأثیر میگذاره. مثلاً کسی که دچار اختلال در حافظه باشه، ممکنه بخشی از حقیقت رو فراموش کنه و بر اساس اطلاعات ناقص تصمیم بگیره.
👈لایه فرهنگ
فرهنگ، ارزشها و باورهای مشترک یک جامعه هست که بهشدت بر نحوه تفسیر ما از حقیقت اثر میگذاره. کلیفورد گیرتز، انسانشناس برجسته، فرهنگ رو بهعنوان "سیستمهای معنایی" تحلیل کرده.
و باور داره مثلاً در فرهنگی که جمعگرایی ارزشمنده، ممکنه فرد مسئولیتپذیری بیشتری نسبت به گروه داشته باشه، درحالیکه در فرهنگی فردگراتر، اولویتها متفاوت خواهند بود.
👈لایه قضاوت فردی و اجتماعی
انسانها بر اساس تجربیات شخصی و همچنین استانداردهای اجتماعی به قضاوت میپردازن. این قضاوتها به نحوی دیگه حقیقت رو شکل میدن. مثلاً فردی که تحت تأثیر نظرات جامعه هست، ممکنه حقیقتی رو که خودش تجربه کرده نادیده بگیره. دانیل کانمن در کتاب تفکر، سریع و کند توضیح داده که چطور قضاوتهای سریع (سیستم ۱) یا تأملی (سیستم ۲) میتونن منجر به سوگیری بشن و قضاوتها میتونن شکل گیری حقیقت رو تحت تأثیر قرار بدن.
👈لایه سطح بینش و خودآگاهی
هرچقدر فرد از خود و محیطش آگاهی بیشتری داشته باشه، میتونه حقیقت رو عمیقتر درک کنه. کسی که خودآگاهه، ممکنه بهتر بتونه تأثیر پیشفرضها و تعصبات خودش رو روی حقیقت ببینه. اکهارت تول تو کتاب نیروی حال، درباره آگاهی لحظهای و تأثیرش روی درک انسان ها صحبت میکنه و این پدیده رو به خوبی توضیح داده که چرا آگاهی روی برداشت و درک حقیقت و شکل گیری واقعیت تأثیر داره.
فرض کنیم فردی از یک حادثه رانندگی گزارش میده. این گزارش میتونه با توجه به پنج فیلتر زیر متفاوت باشه:
شخصیت: اگر فرد عصبی/برونگرا باشه، ممکنه همه چیز رو کمی بزرگتر در تعریف هاش جلوه بده.
توانایی عصبشناختی: اگه فرد اضطراب داشته باشه، ممکنه جزئیات رو تحت تاثیر اضطراب بیشتر فراموش کنه یا تحریف کنه.
فرهنگ: ممکنه در فرهنگی که پذیرش خطا نشانه ضعفه، فرد سعی کنه تقصیر اون اتفاق رو گردن دیگری بیندازه.
قضاوت: تجربههای قبلی فرد از رانندگی میتونه باعث بشه اون ناخوداگاه به نفع یا علیه کسی قضاوت کنه.
بینش و خودآگاهی: فردی با خودآگاهی بالا ممکنه بتونه بدون سوگیری، حقیقت رو دقیقتر بیان کنه.
تهیه در +Think
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍2
Forwarded from Dr. Morris Setudegan
Anger Management Skills
"خشم نتیجه سرکوب احساسات و تمایلات درونی است که به شکلهای مختلف بروز میکند. زمانی که انسان نتواند احساسات خود را به درستی ابراز کند، این احساسات به صورت خشم خود را نشان میدهند." فروید
#مدیریت_خشم
مهارتی است که به ما کمک میکند تا احساسات خشم خود را به طور سالم و سازندهای کنترل و ابراز کنیم. این مهارت شامل شناخت خشم، بازتاب و درک علل آن، و استفاده از تکنیکها و استراتژیهایی است که مانع از بروز رفتارهای مخرب در هنگام خشم میشود.اموزش مدیریت خشم سبب میشود که کودکان فرآیند شناسایی، بازتاب، درک و کنترل احساس خشم را بشناسند. این مهارت به کودکان کمک میکند بدون اینکه به خود و دیگران آسیب برسانند، خشم خود را به شکلی مؤثرتر مدیریت کنند. مهمترین بخش اموزش مدیریت خشم؛
👈توانایی تشخیص علائم اولیه خشم،
👈 کنترل واکنشهای فیزیولوژیکی و روانی به آن
👈 بکارگیری تکنیکهای مناسب برای ابراز به روش درست یا کاهش خشم
👈 تکنیکها و استراتژیهای مدیریت خشم*️⃣ شناخت و آگاهی از خشم:
- اولین گام در مدیریت خشم، شناخت علائم جسمانی و روانی خشم است. این علائم ممکن است شامل افزایش ضربان قلب، تنفس سریع، تنش عضلانی، احساس گرما یا قرمز شدن صورت باشد. با شناخت این علائم، ما میتوانیم زودتر متوجه شویم که خشم در درون ما در حال افزایش است و اقداماتی برای کنترل آن انجام دهیم.*️⃣ تنفس عمیق و آرامشبخشی به خود:
- یکی از مؤثرترین روشها برای کاهش خشم، استفاده از تکنیکهای #تنفس_عمیق است. تنفس عمیق و آهسته به آرام شدن سیستم عصبی کمک میکند و باعث میشود ما بهتر بتوانیم خشم خود را کنترل کنیم.*️⃣ تکنیکهای فاصله گرفتن از مسیله و یا حواسپرتی:
- در لحظاتی که خشم شدید است، تغییر محیط یا انجام یک فعالیت متفاوت میتواند به کاهش تنش کمک کند. مثلاً، ترک موقعیت تنشزا، گوش دادن به موسیقی، یا انجام یک فعالیت بدنی مانند پیادهروی میتواند بسیار مفید باشد. در پیاده روی با ترشح دوپامین میتوانیم میزان کورتیزول را کاهش دهیم.*️⃣ تغییر نگرشها و افکار:
- افکار منفی و نامعقول اغلب میتوانند به شدت خشم بیافزایند. با تغییر این افکار به افکار منطقیتر و مثبتتر، ما میتوانیم خشم خود را بهتر کنترل کنیم. 👈 برای مثال، به جای فکر کردن به این که "این غیرقابل تحمل است"، میتوان گفت "این موقعیت ناخوشایند است، اما میتوانم آن را مدیریت کنم".*️⃣ ارتباط مؤثر:
- یادگیری تکنیکهای ارتباط مؤثر، مانند گوش دادن فعال، استفاده از جملات "من" به جای "تو" و ابراز نیازها به شکل آرام و محترمانه، میتواند به کاهش تعارضات و مدیریت خشم کمک کند.
🔠 چند مثال
👈 محیط کاری
- ما در محیط کار خود با رفتار نامناسب همکارمان روبرو میشویم، به جای واکنش سریع و خشمگین، ابتدا چند نفس عمیق میکشیم و سپس با استفاده از تکنیکهای ارتباط مؤثر، به شکلی آرام و منطقی درباره موضوع با همکارمان صحبت میکنیم.
👈 در روابط شخصی
- در مواجهه با یک اختلاف خانوادگی، به جای فریاد زدن و ایجاد تنش، تصمیم میگیریم که برای مدت کوتاهی از محیط دور شویم تا آرامش خود را بازیابیم و سپس با ذهنی آرامتر به گفتگو برگردیم.
👈 در رانندگی
- وقتی در ترافیک گیر افتادیم و رفتارهای ناپسند دیگر رانندگان را میبینیم، به جای بوق زدن و واکنشهای خشمگین، تصمیم میگیریم به موسیقی آرامشبخش گوش دهیم و روی مقصد خود تمرکز کنیم. نمیتوان همه چیز در بیرون را کنترل کرد ولی خشم خود را میتوانیم.
🔠 منابع پیشنهادی
کتاب: "مهارتهای مدیریت خشم"
- نویسنده: ریچارد اچ. پریف
- مترجم: مهرداد فیروزبخت
این کتاب به بررسی روشها و تکنیکهای مختلف برای مدیریت خشم میپردازد و میتواند یک منبع مفید برای کسانی باشد که به دنبال یادگیری مهارتهای مدیریت خشم هستند.
کتاب: "هوش هیجانی: مدیریت خشم"
- نویسنده: دانیل گلمن
- مترجم: حمیدرضا بلوچ
این کتاب به اهمیت هوش هیجانی در مدیریت احساسات، از جمله خشم، میپردازد و تکنیکهایی برای بهبود کنترل بر خشم ارائه میدهد.
کتاب: "مدیریت خشم به زبان آدمیزاد"
- نویسنده: ویل بری
- مترجم: شهرزاد نوری
این کتاب به زبانی ساده و روان، اصول و تکنیکهای مدیریت خشم را توضیح میدهد و برای عموم مردم قابل استفاده است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍1