🌷ڪـانـال عـَـهـدبـاشـُـهـَدا🌷
#داستان #فرمانده_من #قسمت_صدوپنجاه_وششم 🌸دو دل بودم ، نمی دونستم کارم درسته یا نه .... از این حال زارم به تنگ اومده بودم ... #دلتنگ استخاره های حسام بودم ... 🌸بلاخره تسلیم شدم ، با قدمای سست به دنبالش راه افتادم ... وارد یه اتاقی شدیم که چند تا پرستار…
#داستان
#فرمانده_من
#قسمت_صدوپنجاه_وهفتم
💖مامان با نگاهی عاشقانه گونمو بوسید ... گیج نگاهش کردمو با نگرانی پرسیدم : مامان من چم شده ؟ چرا بیهوش شدم ؟ نکنه ...
💖مامان لبخندی کنج لباش نشست و گفت : پاشو ببینم دختر ، تو از منم سالم تری ...فقط ...
_ فقط چی ؟
مکثی کردو جواب داد : فقط مادر بزرگ خدابیامرز من قراره ان شالله صاحب یه نبیره ی تپل و مپل جیگر بشه😍❤️
💖گنگ نگاهش کردم . جملش برام قابل هضم نبود .متعجب بودم تا اینکه دو هزاریم افتاد . با چشمایی که حالا اندازه ی نلبعکی شده بودن ، بهش چشم دوختم و ناباورانه گفتم : نههههه😳
💖مامان لبخند دندون نمایی زد و گفت : آره عزیزم ...
سروو پایین انداختمو شکممو نگاه کردم . احساس عجیب و ناشناخته ای که مملو از عشق و شور بود وجودمو فرا گرفت ...👼
💖اونقدر تو شوک بودم که نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم.چشمام برقی از شادی زد . سرمو بالا اوردموبا لبخند شرمگونی مامانو نگاه کردم☺️
💖مامان با مهربونی بغلم کردو گفت : آخه قربونت بشم که اینقدر مامان شدن بهت میاد
با بی اشتهایی ظرف غذامو نگاه کردم ...با اینکه ماکارانی غذای مورد علاقم بود ولی اصلا نمی تونستم بخورم ...
💖سرمو بالا اورم ... مامان و بابا نگاهشون بهم بود ... موهامو پشت گوشم انداختم .... مظلومانه به مامان خیره شدم ... مامان با آشفتگی گفت : مامان جان ، چند روزه نه چیزی میخوری نه جایی میری نه حرف میزنی ، لاقل به فکر اون بچه باش ...
💖وقتی مامان جلوی بابا درباره ی بچه حرف می زد ، بی اختیار گونه هام سرخ میشد ... چنگی به موهای پریشونم زدمو صندلیمو به سمت عقب هل دادم... از جام بلند شدم ... با صدای آهسته ای گفتم : میرم بالا ، حالم خوب شد میام میخورم ...
💠ادامه دارد.....
👈🏻 ڪپی بدون ذڪر منبع ممنوع و پیگرد الہے دارد ⛔️🚫
منبع👇🏻
instagram:basij_shahid_hemat
🌹ڪانال عهـدبا شهـدا👇
💠 @Shahidegomnamm
#فرمانده_من
#قسمت_صدوپنجاه_وهفتم
💖مامان با نگاهی عاشقانه گونمو بوسید ... گیج نگاهش کردمو با نگرانی پرسیدم : مامان من چم شده ؟ چرا بیهوش شدم ؟ نکنه ...
💖مامان لبخندی کنج لباش نشست و گفت : پاشو ببینم دختر ، تو از منم سالم تری ...فقط ...
_ فقط چی ؟
مکثی کردو جواب داد : فقط مادر بزرگ خدابیامرز من قراره ان شالله صاحب یه نبیره ی تپل و مپل جیگر بشه😍❤️
💖گنگ نگاهش کردم . جملش برام قابل هضم نبود .متعجب بودم تا اینکه دو هزاریم افتاد . با چشمایی که حالا اندازه ی نلبعکی شده بودن ، بهش چشم دوختم و ناباورانه گفتم : نههههه😳
💖مامان لبخند دندون نمایی زد و گفت : آره عزیزم ...
سروو پایین انداختمو شکممو نگاه کردم . احساس عجیب و ناشناخته ای که مملو از عشق و شور بود وجودمو فرا گرفت ...👼
💖اونقدر تو شوک بودم که نمی دونستم باید بخندم یا گریه کنم.چشمام برقی از شادی زد . سرمو بالا اوردموبا لبخند شرمگونی مامانو نگاه کردم☺️
💖مامان با مهربونی بغلم کردو گفت : آخه قربونت بشم که اینقدر مامان شدن بهت میاد
با بی اشتهایی ظرف غذامو نگاه کردم ...با اینکه ماکارانی غذای مورد علاقم بود ولی اصلا نمی تونستم بخورم ...
💖سرمو بالا اورم ... مامان و بابا نگاهشون بهم بود ... موهامو پشت گوشم انداختم .... مظلومانه به مامان خیره شدم ... مامان با آشفتگی گفت : مامان جان ، چند روزه نه چیزی میخوری نه جایی میری نه حرف میزنی ، لاقل به فکر اون بچه باش ...
💖وقتی مامان جلوی بابا درباره ی بچه حرف می زد ، بی اختیار گونه هام سرخ میشد ... چنگی به موهای پریشونم زدمو صندلیمو به سمت عقب هل دادم... از جام بلند شدم ... با صدای آهسته ای گفتم : میرم بالا ، حالم خوب شد میام میخورم ...
💠ادامه دارد.....
👈🏻 ڪپی بدون ذڪر منبع ممنوع و پیگرد الہے دارد ⛔️🚫
منبع👇🏻
instagram:basij_shahid_hemat
🌹ڪانال عهـدبا شهـدا👇
💠 @Shahidegomnamm