#داستان 📚
#قسمت_نهم
.
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن
.
. -احسان دیگه. باباش کارخونه داره 😉
.
-اها اها اون تیره برقه😂خوب چی؟؟😐
.
-فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست😉😁
.
-ندادی که بهش؟!😡
.
-نه...گفتم اول باهات مشورت کنم😊
.
-افرین که هنوز یه ذره عقله رو داری😐😅
.
-ولی پسره خوبیه ها😉خوش به حالت😊
.
-خوش به حال مامانش😐😑
.
-ااااا ریحانه😐.چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی😒
.
-اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!😯😒
.
-اصلا با تو نمیشه حرف زد...فعلا کاری نداری؟!😐
.
-نه..خدافظ
.
.
بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این همه پسر دور و برم و تو دانشگاه میخوان با من باشن و من محل نمیکنمشون اونوقت گیر الکی دادم به این پسره بی ریخت و مغرور 😑(زیادم بی ریخت نبودا😄)
.
شاید همین مغرور بودنش من رو جذب کرده..😕
.
دلم میخواد یه بار به جای خواهر بهم بگه ریحانه خانم😊
.
تو همین فکرا بودم دیدم که صدای ضعیفی از اونور میومد.که سمانه داره هی میگه ریحانه ریحانه.
.
سرم داغ شد.ای نامرد.نکنه لوداده که بهم نماز یاد داده و هیچی بلد نیستم😯
.
یهو دیدم سمانه اومد تو.ریحانه پاشو بیا اونور
.
-من؟!چرا؟!😞
.
-بیا دیگه. حرفم نزن
.
باشه. باشه..الان میام.
وارد اطاق شدم که دیدم همه دور میز نشستن.زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم اقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت:سلام خواهرم. سفر خوش گذشت؟! کم و کسری ندارید که؟!
.
نه. اکیه همه چی..الان منو از اونور اوردید اینور که همینو بپرسید؟!😯
.
که اقا سید گفت بله کار خاصی نبود میتونید بفرمایید.
.
که سمانه پرید وسط حرفش:
.
نه بابا،این چیه. کار دیگه داریم.
.
سید:لا اله الا الله... 😑
.
زهرا:سمانه جان اصرار نکن
.
ریحانه:میتونم بپرسم قضیه چیه؟؟
.
که سمانه سریع جواب داد هیچی مسول تدارکات خواهران دست تنهاست و یه کمک میخواد و من تو رو پیشنهاد دادم ولی اینا مخالفت میکنن.
.
یه لحظه مکث کردم که اقا سید گفت ببخشید خواهرم .من گفتم که بهتون نگن .
.
دوستان، ایشون مهمان ما هستن نباید بهشون همچین چیزی میگفتید..از اول گفتم که ایشون نمیتونن.
.
نمیخواستم قبول کنم ولی این حرف اقا سید که گفت ایشون نمیتونن خیلی عصبیم کرد 😡و اگه قبول نمیکردم حس ضعیف بودن بهم دست میداد.😞
.
اب دهنمو قورت دادم و بااینکه نمیدونستم کارم چیه گفتم قبول میکنم😏
.
سمانه لبخندی زد و روبه زهرا گفت:دیدین گفتم.
.
اقا سید بهم گفت مطمئنید شما؟!کار سختی هستا.
.
تو چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم بله آقای فرمانده پایگاه😑😑
.
#ادامه_دارد .
#سید_مهدی_بنی_هاشمی
💠کانال عهد با شهدا💠
╔══ೋღ
🌺ღೋ══╗
🌴 https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw 🌴
╚══ೋღ
🌺ღೋ══╝
#قسمت_نهم
.
#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن
.
. -احسان دیگه. باباش کارخونه داره 😉
.
-اها اها اون تیره برقه😂خوب چی؟؟😐
.
-فک کنم از تو خوشش اومده. خواهرش شمارتو از من میخواست😉😁
.
-ندادی که بهش؟!😡
.
-نه...گفتم اول باهات مشورت کنم😊
.
-افرین که هنوز یه ذره عقله رو داری😐😅
.
-ولی پسره خوبیه ها😉خوش به حالت😊
.
-خوش به حال مامانش😐😑
.
-ااااا ریحانه😐.چرا ندیده و نسنجیده رد میکنی😒
.
-اگه خوشت اومده میخوای برا تو بگیرمش؟!😯😒
.
-اصلا با تو نمیشه حرف زد...فعلا کاری نداری؟!😐
.
-نه..خدافظ
.
.
بعد قطع کردن با خودم فکر میکردم این همه پسر دور و برم و تو دانشگاه میخوان با من باشن و من محل نمیکنمشون اونوقت گیر الکی دادم به این پسره بی ریخت و مغرور 😑(زیادم بی ریخت نبودا😄)
.
شاید همین مغرور بودنش من رو جذب کرده..😕
.
دلم میخواد یه بار به جای خواهر بهم بگه ریحانه خانم😊
.
تو همین فکرا بودم دیدم که صدای ضعیفی از اونور میومد.که سمانه داره هی میگه ریحانه ریحانه.
.
سرم داغ شد.ای نامرد.نکنه لوداده که بهم نماز یاد داده و هیچی بلد نیستم😯
.
یهو دیدم سمانه اومد تو.ریحانه پاشو بیا اونور
.
-من؟!چرا؟!😞
.
-بیا دیگه. حرفم نزن
.
باشه. باشه..الان میام.
وارد اطاق شدم که دیدم همه دور میز نشستن.زهرا اول از همه بهم سلام کرد و بعدش هم اقا سید همونجور که سرش پایین بود گفت:سلام خواهرم. سفر خوش گذشت؟! کم و کسری ندارید که؟!
.
نه. اکیه همه چی..الان منو از اونور اوردید اینور که همینو بپرسید؟!😯
.
که اقا سید گفت بله کار خاصی نبود میتونید بفرمایید.
.
که سمانه پرید وسط حرفش:
.
نه بابا،این چیه. کار دیگه داریم.
.
سید:لا اله الا الله... 😑
.
زهرا:سمانه جان اصرار نکن
.
ریحانه:میتونم بپرسم قضیه چیه؟؟
.
که سمانه سریع جواب داد هیچی مسول تدارکات خواهران دست تنهاست و یه کمک میخواد و من تو رو پیشنهاد دادم ولی اینا مخالفت میکنن.
.
یه لحظه مکث کردم که اقا سید گفت ببخشید خواهرم .من گفتم که بهتون نگن .
.
دوستان، ایشون مهمان ما هستن نباید بهشون همچین چیزی میگفتید..از اول گفتم که ایشون نمیتونن.
.
نمیخواستم قبول کنم ولی این حرف اقا سید که گفت ایشون نمیتونن خیلی عصبیم کرد 😡و اگه قبول نمیکردم حس ضعیف بودن بهم دست میداد.😞
.
اب دهنمو قورت دادم و بااینکه نمیدونستم کارم چیه گفتم قبول میکنم😏
.
سمانه لبخندی زد و روبه زهرا گفت:دیدین گفتم.
.
اقا سید بهم گفت مطمئنید شما؟!کار سختی هستا.
.
تو چشماش نگاه کردم و با حرص گفتم بله آقای فرمانده پایگاه😑😑
.
#ادامه_دارد .
#سید_مهدی_بنی_هاشمی
💠کانال عهد با شهدا💠
╔══ೋღ
🌺ღೋ══╗
🌴 https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw 🌴
╚══ೋღ
🌺ღೋ══╝
#داستان 📚
#فرمانده_من
#قسمت_نهم
صبح شده بود،اینو از صدای اذان متوجه شدم.
اروم از روی تختم پایین اومدم،وضو گرفتم و سجادهے سبز رنگمو تو اتاق پهن کردم.
تو خلوت نماز صبحمو خوندم هنوز فکرم درگیر اون مزار شهدا و خوابم بود.
از اتاقم که خارج شدم مامانمو دیدم که تا کمر خم شده بود تو ساک با تعجب پرسیدم:ماااااامااان چیکار داری میکنی؟😰
مامان نفس نفس زنون از داخل ساک بیرون اومد و گفت:مگه تو نمیخوای بری شلمچه؟خب اینا وسایلاته دیگه.😌
اروم روی زمین زانو زدم و داخل ساکو نگاه انداختم.با تعجب رو به مامان گفتم:دوتا پتوووو آخه میخوام چیکار؟😩
یا امام خمینی کت شلواارمو دیگه واسه چی گذاشتی،وااای مامان،مامان دیگه چراغ قوه واسه چیمه؟😟
_هیچی،مگه تو نمیخوای واسه عرض ادب بری پیش شهدا؟
_خب چه ربطی داره مادره من،اونوقت من باید کت وشلوار با خودم ببرم؟🤔
_حرف نباشه، راستی مادر میوه ام میخوری بذارم؟☺️
_نهههههههه، نمیخوام جونه حاج خانم،اصلا فکر کردی کدوم هرکولی می خواد این ساکو با خودش ببره؟😱
مامان یه چشم غره به من رفت و گفت:اون دوستت،اشکان.😶
اشکانو انقد با غیض گفت که زدم زیر خنده وگفتم مادره من اشکان مگه خودش وسیله نداره؟تازه اون وسایلایه خواهرشم هست.
_من نمیدونم همرو باید ببری.
_آی آی آی حداقل به من بگو گوشت کوب این وسط چی میگه اونوقت من دهنمو می بندم دیگه هیچی نمیگم...🤐
_خب گفتم شاید یه وقت ابگوشتی چیزی بدن توام از وسایلای خودت استفاده کنی
اخه مامانه من یکم زیادی وسواسی بود ابروهامو از تعجب بالا دادم و گفتم:چیییی؟اصلا من ابگوشت دوست ندارم، د اخه وسیله اضافه ان اینا😢
بعدشم مگه من دفعه اولمه که میخوام جایی برم داری وسایلامو اماده میکنی؟؟؟
این حرفم انگار به مامانم برخورد رو شو ازم گرفت وگفت:خب دل نگرونتم😔
معلوم بود بغض کرده با گوشه ی روسریش گوشه ی چشمشو پاک کرد، از رفتارم پشیمون شده بودم، زانو زدم جلوی پاش و دستشو گرفتم تو دستام و با احترام روشون بوسه زدم.
_الهی من قربونه اون دل نازکت بشم،یه نیم نگاهی بهم کردو بعدش خندید😌
_نگاه!!!!!!چه خوشگل میشی وقتی میخندی😍
عه دیدی مامان یه ساعت دیگه باید برم.
سریع چشمای اشکیشو پاک کردو گفت:خدا مرگم بده صبحونتو نخوردی،من میرم صبحونتو اماده کنم.
رفتم سمت ساکم و وسایلای ضروریو جدا کردم،کلی ساکم سبک شده بود😆
جلوی پایگاه بسیج ایستاده بودم که اشکانم رسید.
اشکان:بهههه داش حسام چطوری؟
با هم دست دادیم،به همراهش صدای سلام زنونه ای از کنار اشکان شنیدم سرمو انداختم پایین و سلام دادم،خواهره اشکان بود.
خواهراهم با ما تو یه اتوبوس بودن،از اونجایی که منو اشکان سپاهی نبودیم فرد اشنایی تو مردا نبود سوار اتوبوس که شدیم مرتضی و علی هم دیدیم که با هم گرم گرفته بودن و داشتن حرف میزدن، دیگه اتوبوس میخواست حرکت کنه.
🔴از اینجای داستان راوی تغییر میکنه.
فاطمه:وااای خاک به سرم دیرررم شد.
انقد بابامو تو هول انداخته بودم که بیچاره نزدیک بود تصادف کنه.
بابا:عه،دختر دیوونه ام کردی،میرسیم دیگه.
_وااای اگه جا بمونم چی؟دم پایگاه که. رسیدیم اتوبوس داشت حرکت میکرد با دو خودمو رسوندم،سمت اتوبوس واشاره کردم منم هستم.
البته این اشاره همراه با کوبیده شدنم به در اتوبوس بود که صدای وحشتناکی ایجاد کرد،نفس نفس میزدم،از اتوبوس بالا رفتم همه ی نگاه ها برگشت سمت من،برادرا جلو نشسته بودن بعضیاشون تو افق محو بودن بعضیا هم با تعجب نگاه می کردن یه لبخند ملیح زدمو گفتم:خب چیکار کنم، جا مونده بودم.😁
موقعیتمو حفظ کردم و با متانت از کنار برادرا رد شدم و رفتم صندلی یکی مونده به اخری کنار یه دختری نشستم.😕
تقریبا کله راهو خواب بودم چون دیشبش از زور هیجان چشم رو هم نذاشتم،ادم خوش خوابی بودم،برای اخرین بار که چشمامو باز کردم از پنجره های ماشین بیرونو نگاه کردم چشمم به تابلوهای بزرگی خورد که عکس شهدا روشون نقش بسته بود . اولیش عکس شهید مجید پازوکی بود ، بعد شهید احمد متوسلیان و...
با ذوق و اشتیاق وصف ناپذیری نگاشون میکردم . قلبم تند تند میزد😍
ساختمونا ی معروف #دوکوهه رو که دیدم بی اختیار زدم به شونه ی بغلیم و درحالیکه با انگشت اشاره نشونشون میدادم گفتم ،ساختمونا ، ساختمونای دوکوهه(بغلیم یه دختر محجبه ی حدودا 25 ساله بود که از اول راه تا حالا تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بو)
-خب مگه چیه ؟ ساختمونه دیگه خواهرم😕
-ببخشید، با لبخند ادامه دادم : یکم هیجانی شدم 😅
ادامه در بخش بعد
کپی بدون ذکر منبع ممنوع و پیگرد الهی دارد⛔️
💠کانال عهد با شهدا 💠
╔══ೋღ
🌺ღೋ══╗
🌴 https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw 🌴
╚══ೋღ
🌺ღೋ══╝
#فرمانده_من
#قسمت_نهم
صبح شده بود،اینو از صدای اذان متوجه شدم.
اروم از روی تختم پایین اومدم،وضو گرفتم و سجادهے سبز رنگمو تو اتاق پهن کردم.
تو خلوت نماز صبحمو خوندم هنوز فکرم درگیر اون مزار شهدا و خوابم بود.
از اتاقم که خارج شدم مامانمو دیدم که تا کمر خم شده بود تو ساک با تعجب پرسیدم:ماااااامااان چیکار داری میکنی؟😰
مامان نفس نفس زنون از داخل ساک بیرون اومد و گفت:مگه تو نمیخوای بری شلمچه؟خب اینا وسایلاته دیگه.😌
اروم روی زمین زانو زدم و داخل ساکو نگاه انداختم.با تعجب رو به مامان گفتم:دوتا پتوووو آخه میخوام چیکار؟😩
یا امام خمینی کت شلواارمو دیگه واسه چی گذاشتی،وااای مامان،مامان دیگه چراغ قوه واسه چیمه؟😟
_هیچی،مگه تو نمیخوای واسه عرض ادب بری پیش شهدا؟
_خب چه ربطی داره مادره من،اونوقت من باید کت وشلوار با خودم ببرم؟🤔
_حرف نباشه، راستی مادر میوه ام میخوری بذارم؟☺️
_نهههههههه، نمیخوام جونه حاج خانم،اصلا فکر کردی کدوم هرکولی می خواد این ساکو با خودش ببره؟😱
مامان یه چشم غره به من رفت و گفت:اون دوستت،اشکان.😶
اشکانو انقد با غیض گفت که زدم زیر خنده وگفتم مادره من اشکان مگه خودش وسیله نداره؟تازه اون وسایلایه خواهرشم هست.
_من نمیدونم همرو باید ببری.
_آی آی آی حداقل به من بگو گوشت کوب این وسط چی میگه اونوقت من دهنمو می بندم دیگه هیچی نمیگم...🤐
_خب گفتم شاید یه وقت ابگوشتی چیزی بدن توام از وسایلای خودت استفاده کنی
اخه مامانه من یکم زیادی وسواسی بود ابروهامو از تعجب بالا دادم و گفتم:چیییی؟اصلا من ابگوشت دوست ندارم، د اخه وسیله اضافه ان اینا😢
بعدشم مگه من دفعه اولمه که میخوام جایی برم داری وسایلامو اماده میکنی؟؟؟
این حرفم انگار به مامانم برخورد رو شو ازم گرفت وگفت:خب دل نگرونتم😔
معلوم بود بغض کرده با گوشه ی روسریش گوشه ی چشمشو پاک کرد، از رفتارم پشیمون شده بودم، زانو زدم جلوی پاش و دستشو گرفتم تو دستام و با احترام روشون بوسه زدم.
_الهی من قربونه اون دل نازکت بشم،یه نیم نگاهی بهم کردو بعدش خندید😌
_نگاه!!!!!!چه خوشگل میشی وقتی میخندی😍
عه دیدی مامان یه ساعت دیگه باید برم.
سریع چشمای اشکیشو پاک کردو گفت:خدا مرگم بده صبحونتو نخوردی،من میرم صبحونتو اماده کنم.
رفتم سمت ساکم و وسایلای ضروریو جدا کردم،کلی ساکم سبک شده بود😆
جلوی پایگاه بسیج ایستاده بودم که اشکانم رسید.
اشکان:بهههه داش حسام چطوری؟
با هم دست دادیم،به همراهش صدای سلام زنونه ای از کنار اشکان شنیدم سرمو انداختم پایین و سلام دادم،خواهره اشکان بود.
خواهراهم با ما تو یه اتوبوس بودن،از اونجایی که منو اشکان سپاهی نبودیم فرد اشنایی تو مردا نبود سوار اتوبوس که شدیم مرتضی و علی هم دیدیم که با هم گرم گرفته بودن و داشتن حرف میزدن، دیگه اتوبوس میخواست حرکت کنه.
🔴از اینجای داستان راوی تغییر میکنه.
فاطمه:وااای خاک به سرم دیرررم شد.
انقد بابامو تو هول انداخته بودم که بیچاره نزدیک بود تصادف کنه.
بابا:عه،دختر دیوونه ام کردی،میرسیم دیگه.
_وااای اگه جا بمونم چی؟دم پایگاه که. رسیدیم اتوبوس داشت حرکت میکرد با دو خودمو رسوندم،سمت اتوبوس واشاره کردم منم هستم.
البته این اشاره همراه با کوبیده شدنم به در اتوبوس بود که صدای وحشتناکی ایجاد کرد،نفس نفس میزدم،از اتوبوس بالا رفتم همه ی نگاه ها برگشت سمت من،برادرا جلو نشسته بودن بعضیاشون تو افق محو بودن بعضیا هم با تعجب نگاه می کردن یه لبخند ملیح زدمو گفتم:خب چیکار کنم، جا مونده بودم.😁
موقعیتمو حفظ کردم و با متانت از کنار برادرا رد شدم و رفتم صندلی یکی مونده به اخری کنار یه دختری نشستم.😕
تقریبا کله راهو خواب بودم چون دیشبش از زور هیجان چشم رو هم نذاشتم،ادم خوش خوابی بودم،برای اخرین بار که چشمامو باز کردم از پنجره های ماشین بیرونو نگاه کردم چشمم به تابلوهای بزرگی خورد که عکس شهدا روشون نقش بسته بود . اولیش عکس شهید مجید پازوکی بود ، بعد شهید احمد متوسلیان و...
با ذوق و اشتیاق وصف ناپذیری نگاشون میکردم . قلبم تند تند میزد😍
ساختمونا ی معروف #دوکوهه رو که دیدم بی اختیار زدم به شونه ی بغلیم و درحالیکه با انگشت اشاره نشونشون میدادم گفتم ،ساختمونا ، ساختمونای دوکوهه(بغلیم یه دختر محجبه ی حدودا 25 ساله بود که از اول راه تا حالا تقریبا هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بو)
-خب مگه چیه ؟ ساختمونه دیگه خواهرم😕
-ببخشید، با لبخند ادامه دادم : یکم هیجانی شدم 😅
ادامه در بخش بعد
کپی بدون ذکر منبع ممنوع و پیگرد الهی دارد⛔️
💠کانال عهد با شهدا 💠
╔══ೋღ
🌺ღೋ══╗
🌴 https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw 🌴
╚══ೋღ
🌺ღೋ══╝
🌷ڪـانـال عـَـهـدبـاشـُـهـَدا🌷
#داستان #بسم رب الشهدا #مجنون من کجایی ؟ #قسمت-هشتم # بالاخره اون دو روز تموم شد دوروز سخت و طاقت فرسا دو روزی که با لبخندای اشک بار مادر و زینب و حسرت سیدجواد و ضعف و بی حالی من گذشت انقدر تو اون دوروز حالم بد بود انقدر بی تاب بودم که همه رو نگران…
#داستان
#بسم رب الشهدا
#مجنون من کجایی؟
#قسمت-نهم #
روای زینب
زینب:وای خاک توسرم
سید یه کاری کن بدبخت شدم
باز این بچه حالش بد شد
سیدجواد: هیس هیچی نیست
فقط فشارش افتاده
میرم یه آب معدنی با چهارتا قندمیگیرم براش آب قند درست کنیم
تا جواد بره برگرده من به خدا رسیدم
رقیه گرفتم تو بغلم سرش از روی چادر بوسیدم
جواد رسید آب قند به رقیه دادیم
خداشکر حالش زود خوب شد
-رقیه خانم پاشو خواهر
ببین پرواز حسین داداش نشسته
پاشو عزیزم
********************************
روای رقیه
به هزار یک زحمت از جا پاشدم
زینب دستمو تو دستش گرفت
حسین بالای پله برقی ظاهر شد
دستمو گذاشتم روی شیشه
حسین بالاخره به جمع ما پوست
قبل از اینکه به آغوش مادر پناه ببره
آغوشش باز کرد برای من
حسین :بیا فدات بشم
با دو به آغوشش پناه بردم
-کجا بودی داداش
حسین :فدات بشم
نویسنده : بانو.....ش🖊
@shahidegomnamm ❤️✨❤️
#بسم رب الشهدا
#مجنون من کجایی؟
#قسمت-نهم #
روای زینب
زینب:وای خاک توسرم
سید یه کاری کن بدبخت شدم
باز این بچه حالش بد شد
سیدجواد: هیس هیچی نیست
فقط فشارش افتاده
میرم یه آب معدنی با چهارتا قندمیگیرم براش آب قند درست کنیم
تا جواد بره برگرده من به خدا رسیدم
رقیه گرفتم تو بغلم سرش از روی چادر بوسیدم
جواد رسید آب قند به رقیه دادیم
خداشکر حالش زود خوب شد
-رقیه خانم پاشو خواهر
ببین پرواز حسین داداش نشسته
پاشو عزیزم
********************************
روای رقیه
به هزار یک زحمت از جا پاشدم
زینب دستمو تو دستش گرفت
حسین بالای پله برقی ظاهر شد
دستمو گذاشتم روی شیشه
حسین بالاخره به جمع ما پوست
قبل از اینکه به آغوش مادر پناه ببره
آغوشش باز کرد برای من
حسین :بیا فدات بشم
با دو به آغوشش پناه بردم
-کجا بودی داداش
حسین :فدات بشم
نویسنده : بانو.....ش🖊
@shahidegomnamm ❤️✨❤️
Forwarded from عکس نگار
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹
🌹#سردارشهید_مهدی_زین_الدین
💠#قسمت_نهم
🔷مهدی زینالدین در زمینه #تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونهای برنامهریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. میگفت:
من خیالم از لشکر راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئلهای به وجود نخواهد آمد.
🔷در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا #رفتار و #صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده مینشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش میکشیدند و بر بالای دستهایشان بلند میکردند.
🔷او یکی از #فرماندهان_محبوب جبههها به شمار میآمد. فرماندهی که نور #معرفت، #تقوا، #صبر و #استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این #نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود.
چنانچه گفته میشود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، #نماز_شب میخواندند.
🔷سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او میگوید:
شهید مهدی زینالدین فرماندهی بود که هم از #علم_جنگی و هم از #علم_اخلاق_اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصههای جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
🕊🌹
🌹#سردارشهید_مهدی_زین_الدین
💠#قسمت_نهم
🔷مهدی زینالدین در زمینه #تربیت کادرهای پرتوان برای مسئولیتهای مختلف لشکر به گونهای برنامهریزی کرده بود که در واحدهای مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جریان کارها باشند. میگفت:
من خیالم از لشکر راحت است. اگر چند ماه هم در لشکر نباشم مطمئنم که هیچ مسئلهای به وجود نخواهد آمد.
🔷در کنار این بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زیرا #رفتار و #صحبتهایش در عمق جان نیروهای رزمنده مینشست. بارها پس از سخنرانی، او را در آغوش خویش میکشیدند و بر بالای دستهایشان بلند میکردند.
🔷او یکی از #فرماندهان_محبوب جبههها به شمار میآمد. فرماندهی که نور #معرفت، #تقوا، #صبر و #استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و این #نورانیت به اطرافیان نیز سرایت کرده بود.
چنانچه گفته میشود: 70% نیروهای پاسدار و بسیجی آن لشکر، #نماز_شب میخواندند.
🔷سردار رحیم صفوی جانشین محترم فرماندهی کل سپاه درباره او میگوید:
شهید مهدی زینالدین فرماندهی بود که هم از #علم_جنگی و هم از #علم_اخلاق_اسلامی برخوردار بود. در میدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصههای جنگ شجاع، رشید، مقاوم و پرصلابت بود.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
Forwarded from عکس نگار
🕊🌹🕊🌹🕊🌹🕊🌹
🕊🌹
#شهیدمدافع_حرم_محمد_زهره_وند
#قسمت_نهم
#خصوصیات_اخلاقی_شهید
✍ #صبحها_زودتر از سایرین به #مسجد محل میرفت و در آنجا با حالتی #خاشعانه و #خاضعانه مشغول به خواندن #نماز_شب می شد و در #اکثر_اوقات سعی میکرد که #باوضو باشد.
💥محمد به نماز خیلی مقید بود.
⚜همسرش می گوید :
#نماز_برای_محمد_تمام_اعتقادش_بود.
نماز واجب ، نماز جمعه و نماز شب ،
شاهدان هر روز عبادت محمد هستند.
⚜او در هر شرایطی سعی می کرد خودش را به #نماز_جماعت برساند. از همان کودکی به مسجد خیابان داوران می رفت.
💥اگر مشکلی وجود داشت که نمی توانست به موقع به مسجد برسد، در همان وقت نماز ، با #اطرافیان_نماز_جماعت را بر پا می کرد . تا من یاد دارم ، نماز شب هایش ترک نشد. تمام صورتش #خیس_اشک بود😢 گریه هایش گاهی تمام فضای خانه را پر می کرد و حال معنویش مرا هم با خود می برد.
⚜موسیقی آرام بخش نماز شب خواندش آرامش ویژه ای به خانه مان می داد.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
🕊🌹
#شهیدمدافع_حرم_محمد_زهره_وند
#قسمت_نهم
#خصوصیات_اخلاقی_شهید
✍ #صبحها_زودتر از سایرین به #مسجد محل میرفت و در آنجا با حالتی #خاشعانه و #خاضعانه مشغول به خواندن #نماز_شب می شد و در #اکثر_اوقات سعی میکرد که #باوضو باشد.
💥محمد به نماز خیلی مقید بود.
⚜همسرش می گوید :
#نماز_برای_محمد_تمام_اعتقادش_بود.
نماز واجب ، نماز جمعه و نماز شب ،
شاهدان هر روز عبادت محمد هستند.
⚜او در هر شرایطی سعی می کرد خودش را به #نماز_جماعت برساند. از همان کودکی به مسجد خیابان داوران می رفت.
💥اگر مشکلی وجود داشت که نمی توانست به موقع به مسجد برسد، در همان وقت نماز ، با #اطرافیان_نماز_جماعت را بر پا می کرد . تا من یاد دارم ، نماز شب هایش ترک نشد. تمام صورتش #خیس_اشک بود😢 گریه هایش گاهی تمام فضای خانه را پر می کرد و حال معنویش مرا هم با خود می برد.
⚜موسیقی آرام بخش نماز شب خواندش آرامش ویژه ای به خانه مان می داد.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
🌷ڪـانـال عـَـهـدبـاشـُـهـَدا🌷
بسم رب العشق #قسمت_هشتم 😍#علمـــــــدار_عشــــــق😍# صدای زنگ در بلندشد من باچادر جلوی در وایستادم چون بقول مامان میزبان اصلی این مهمونی منم اولین گروه مهمونامون داداشم آقاسیدعلی با دامادش و عروسش بود بعدش آقاسیدمجتبی باخانوادش دوهفته بود برادرزاده…
بسم رب العشق
#قسمت_نهم
#علمــــــــدار_عشـــــق😍#
میخاستم ok بزنم که یاد حرف آقاجون افتادم
: نرگس جان بابا طوری انتخاب واحد کن که تو همین شهر خودمون بمونی
دور از فرزند اونم ۴ سال خیلی سخته که تو طاقت منو مادرت نیست
- چشم آقاجون
نمیخام درس خوندن و پیشرفتم موجب آشفتگی پدر و مادرم بشه
برای همین ۵۰ تا رشته دیگه انتخاب کردم
همه رشته های بعداز شماره ۲ تا ۵۰ مهندسی های بود شاید با رابطه ۱۰۰۰ تو دولتی صددرصد بری
با اطمینان سایت سنجش بستم
کارم شده بود گریه 😭😭😭
همش میترسیدم دوتا اولی قبول نشم
خیلی آشفته و پریشان بودم
دوهفته الی سه هفته طول میکشه
نتیجه انتخاب رشته اعلام بشه
خیلی ناراحت بودم
آقاجون وقتی علت نگرانی و پریشانی منو فهمید
گفت : باباجان توکل به خدا
مطمئنم هرچی خیر باشه همون میشه
با صدای لرزانی گفتم بله درسته
آقاجون : خانم
زینب سادات
مامان : بله حاجی
آقاجون : زنگ بزن به محمد آقا بگو برای ما ۵ تا بلیط هواپیما ✈️ برای شیراز بگیره
مادر: ۵ تا ؟
آقاجون: بله ما چهارنفر با سیدمحسن
مامان : چشم همین الان
یه ساعت بعد نرجس از حوزه علمیه اومد
آقاجون: نرجس بابا
نرجس : بله آقاجون
آقاجون: به سیدمحسن بگو حاضر باشه
فردا پنج نفری میریم مسافرت
تا خواهرت یه ذره آروم بشه
نرجس: آقاجون ما نمیتونیم بیایم
آقاجون : چرا بابا
نرجس : منو آقاسید از فردا امتحانای میان ترم حوزه مون شروع میشه
آثاجون : باشه پس برو پایین بمون خونه محمدداداش
رفت و آمدتم یا به رقیه سادات یا به خود بردارت میگی
نرجس : چشم آقاجون
من و نرجس رفتیم تو اتاقمون
یه چمدون 🎒 از بالای کمدمون برداشتم
همه لباسام با نظم چیدم توش
تارسید به چادر
از داخل کمدم یه چادر لبنانی برداشتم
میخاستم بذارمش داخل چمدون که یه لحظه پیشمان شدم
نشستم کنار چمدون روی تخت
چادر آوردم بالا بهش گفتم
- من خیلی دوست دارم
اما چرا عاشقت نمیشم
تا عاشقانه سرت کنم
از نظرمن تو با همه چیز متفاوفتی
پس باید عاشقت شد
بعداز استفاده کرد
دوست دارم اونقدر عاشقت بشم که تو سخترین شرایط هم کنارت نذارم
چادرم تا کردم و گذاشتم داخل چمدون
بعد زیپش بستم با کمک نرجس دونفری چمدون 🎒 بلند کردیم گذاشتیم گوشه ای از اتاق
نویسنده بانـــــــــــو ً.....ش
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌹کانال عهدباشهدا🌹
@shahidegomnamm ◀️
#قسمت_نهم
#علمــــــــدار_عشـــــق😍#
میخاستم ok بزنم که یاد حرف آقاجون افتادم
: نرگس جان بابا طوری انتخاب واحد کن که تو همین شهر خودمون بمونی
دور از فرزند اونم ۴ سال خیلی سخته که تو طاقت منو مادرت نیست
- چشم آقاجون
نمیخام درس خوندن و پیشرفتم موجب آشفتگی پدر و مادرم بشه
برای همین ۵۰ تا رشته دیگه انتخاب کردم
همه رشته های بعداز شماره ۲ تا ۵۰ مهندسی های بود شاید با رابطه ۱۰۰۰ تو دولتی صددرصد بری
با اطمینان سایت سنجش بستم
کارم شده بود گریه 😭😭😭
همش میترسیدم دوتا اولی قبول نشم
خیلی آشفته و پریشان بودم
دوهفته الی سه هفته طول میکشه
نتیجه انتخاب رشته اعلام بشه
خیلی ناراحت بودم
آقاجون وقتی علت نگرانی و پریشانی منو فهمید
گفت : باباجان توکل به خدا
مطمئنم هرچی خیر باشه همون میشه
با صدای لرزانی گفتم بله درسته
آقاجون : خانم
زینب سادات
مامان : بله حاجی
آقاجون : زنگ بزن به محمد آقا بگو برای ما ۵ تا بلیط هواپیما ✈️ برای شیراز بگیره
مادر: ۵ تا ؟
آقاجون: بله ما چهارنفر با سیدمحسن
مامان : چشم همین الان
یه ساعت بعد نرجس از حوزه علمیه اومد
آقاجون: نرجس بابا
نرجس : بله آقاجون
آقاجون: به سیدمحسن بگو حاضر باشه
فردا پنج نفری میریم مسافرت
تا خواهرت یه ذره آروم بشه
نرجس: آقاجون ما نمیتونیم بیایم
آقاجون : چرا بابا
نرجس : منو آقاسید از فردا امتحانای میان ترم حوزه مون شروع میشه
آثاجون : باشه پس برو پایین بمون خونه محمدداداش
رفت و آمدتم یا به رقیه سادات یا به خود بردارت میگی
نرجس : چشم آقاجون
من و نرجس رفتیم تو اتاقمون
یه چمدون 🎒 از بالای کمدمون برداشتم
همه لباسام با نظم چیدم توش
تارسید به چادر
از داخل کمدم یه چادر لبنانی برداشتم
میخاستم بذارمش داخل چمدون که یه لحظه پیشمان شدم
نشستم کنار چمدون روی تخت
چادر آوردم بالا بهش گفتم
- من خیلی دوست دارم
اما چرا عاشقت نمیشم
تا عاشقانه سرت کنم
از نظرمن تو با همه چیز متفاوفتی
پس باید عاشقت شد
بعداز استفاده کرد
دوست دارم اونقدر عاشقت بشم که تو سخترین شرایط هم کنارت نذارم
چادرم تا کردم و گذاشتم داخل چمدون
بعد زیپش بستم با کمک نرجس دونفری چمدون 🎒 بلند کردیم گذاشتیم گوشه ای از اتاق
نویسنده بانـــــــــــو ً.....ش
🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌹کانال عهدباشهدا🌹
@shahidegomnamm ◀️
Forwarded from عکس نگار
🌹🕊✨🌹🕊✨🌹🕊
🌹🕊
#شهیدمدافع_حرم_سردار_سیدحمیدتقوی_فر
#قسمت_نهم
✍در سال 1373 وارد #دانشکده_افسری (فرماندهی ـ ستاد) شد. در سال 1375 #فرماندهی قرارگاه فجر رمضان در جنوب را به عهده گرفت تا در سال 1379 به قرارگاه مرکزی رمضان منتقل شد.
⚜در سال 1391 از سپاه #بازنشسته و به سازمان بسیج رفت.
⚜شهید حاج حمید تقوی فر از #پیشگامان سپاه بدر بود. پس از #اشغال بخشی از #عراق توسط گروه تروریستی #داعش با وجود بازنشسته بودن به کمک مجاهدان و مردم عراق رفت.
⚜ایشان به دلیل #تسلط به زبان #عربی و آشنایی به موقعیت جغرافیایی کشور عراق مورد استقبال مجاهدین عراقی قرار گرفت.
⚜سپاه پاسداران با آگاهی از مهارت و نفوذ ایشان در میان مردم عراق ایشان را به عنوان #مستشار نظامی در عراق به کار گرفت.
حاج حمید در آنجا به #ابو_مریم #معروف می شود.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
🌹🕊
#شهیدمدافع_حرم_سردار_سیدحمیدتقوی_فر
#قسمت_نهم
✍در سال 1373 وارد #دانشکده_افسری (فرماندهی ـ ستاد) شد. در سال 1375 #فرماندهی قرارگاه فجر رمضان در جنوب را به عهده گرفت تا در سال 1379 به قرارگاه مرکزی رمضان منتقل شد.
⚜در سال 1391 از سپاه #بازنشسته و به سازمان بسیج رفت.
⚜شهید حاج حمید تقوی فر از #پیشگامان سپاه بدر بود. پس از #اشغال بخشی از #عراق توسط گروه تروریستی #داعش با وجود بازنشسته بودن به کمک مجاهدان و مردم عراق رفت.
⚜ایشان به دلیل #تسلط به زبان #عربی و آشنایی به موقعیت جغرافیایی کشور عراق مورد استقبال مجاهدین عراقی قرار گرفت.
⚜سپاه پاسداران با آگاهی از مهارت و نفوذ ایشان در میان مردم عراق ایشان را به عنوان #مستشار نظامی در عراق به کار گرفت.
حاج حمید در آنجا به #ابو_مریم #معروف می شود.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
Forwarded from عکس نگار
🕊✨🕊✨🕊✨
#شهیدمدافع_حرم_محمودرضا_بیضایی
#قسمت_نهم
✍همرزم شهید محمودرضا بیضائی؛
این اواخر بهطور مرتب او را میدیدم. #پیگیری و #تلاش بسیار جدیای برای #شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی منطقه جهت #عملیات داشت. دلش میخواست زودتر عملیات شروع شود و اطراف #حرم نورانی عقیله بنیهاشم، حضرت زینب(س) از لوث وجود حرامیان پاک شود.
🔶روز عملیات هم در #خط او را بههمراه #شهیدحسین_مرادی دیدم. هر دو مثل همیشه #خندان و #پرنشاط و #فعال بودند. با تعداد دیگری از #رزمندگان داوطلب مدافع حرم مطهر از دیگر کشورها روی زمین نشسته و مشغول صحبت و احتمالاً هماهنگیهای لازم برای ادامه عملیات بودند.
🔶درگیری با #تروریستهای کافر بهشدت ادامه داشت و #آتش رزمندگان روی مواضع آنان باریدن گرفته بود. ساعتی بعد #حسین_مرادی در حین درگیری با دشمن هدف #تکتیرانداز دشمن واقع و بهشدت #مجروح شد.حسین 2 هفته بعد در #جوار حرم مطهر امالمصائب، حضرت زینب(س) پر کشید🕊 و همپرواز شهدا کنار ملائک جنت شد.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
#شهیدمدافع_حرم_محمودرضا_بیضایی
#قسمت_نهم
✍همرزم شهید محمودرضا بیضائی؛
این اواخر بهطور مرتب او را میدیدم. #پیگیری و #تلاش بسیار جدیای برای #شناسایی منطقه دشمن و آماده سازی منطقه جهت #عملیات داشت. دلش میخواست زودتر عملیات شروع شود و اطراف #حرم نورانی عقیله بنیهاشم، حضرت زینب(س) از لوث وجود حرامیان پاک شود.
🔶روز عملیات هم در #خط او را بههمراه #شهیدحسین_مرادی دیدم. هر دو مثل همیشه #خندان و #پرنشاط و #فعال بودند. با تعداد دیگری از #رزمندگان داوطلب مدافع حرم مطهر از دیگر کشورها روی زمین نشسته و مشغول صحبت و احتمالاً هماهنگیهای لازم برای ادامه عملیات بودند.
🔶درگیری با #تروریستهای کافر بهشدت ادامه داشت و #آتش رزمندگان روی مواضع آنان باریدن گرفته بود. ساعتی بعد #حسین_مرادی در حین درگیری با دشمن هدف #تکتیرانداز دشمن واقع و بهشدت #مجروح شد.حسین 2 هفته بعد در #جوار حرم مطهر امالمصائب، حضرت زینب(س) پر کشید🕊 و همپرواز شهدا کنار ملائک جنت شد.
🌹کانال عهدباشهدا🌹▶️🔽
https://telegram.me/joinchat/BJAToDwBXeuiNU6XhX3uiw
Forwarded from عکس نگار
🕊✨🕊✨🕊✨
#شهیدمدافع_حرم_هاشم_دهقانی_نیا
#قسمت_نهم
✍همسر شهید می گوید یک روز به من و مادرش گفت #حلالم کنید به همین زودی میخواهم بروم #کربلا همه کارهایش این طورغافل گیر کننده بود خوشحال شدم کمتر از سه روز پاسپورتش را آماده کرد و به زیارت رفت, وقتی برگشت واقعا #تحول عجیبی در او احساس میکردم بیشتر از غریبی امام حسین و یارانش می گفت.
برادر شهید اینگونه روایت میکند که برادرم #داوطلبانه و بنا به #خوابی که دیده بود #عازم_سوریه شد
بعد از اینکه از کریلا آمد شبی در#خواب دید که #جنگ سختی دربرگرفته وقتی جلو رفته وپرسیده این چه جنگیست صدایی بهش گفته که جنگیه که #چهارده_معصوم دران هستند وجنگ میکنن تا اسم چهارده معصوم وشنید زود خودرا به اونا رسوند وقتی ازخواب بیدارشد دیگر تاب تحمل وماندن نداشت بی قرار #بیقراربود....
🕊کانال عهدباشهدا🕊
↪️ @shahidegomnamm ↩️
#شهیدمدافع_حرم_هاشم_دهقانی_نیا
#قسمت_نهم
✍همسر شهید می گوید یک روز به من و مادرش گفت #حلالم کنید به همین زودی میخواهم بروم #کربلا همه کارهایش این طورغافل گیر کننده بود خوشحال شدم کمتر از سه روز پاسپورتش را آماده کرد و به زیارت رفت, وقتی برگشت واقعا #تحول عجیبی در او احساس میکردم بیشتر از غریبی امام حسین و یارانش می گفت.
برادر شهید اینگونه روایت میکند که برادرم #داوطلبانه و بنا به #خوابی که دیده بود #عازم_سوریه شد
بعد از اینکه از کریلا آمد شبی در#خواب دید که #جنگ سختی دربرگرفته وقتی جلو رفته وپرسیده این چه جنگیست صدایی بهش گفته که جنگیه که #چهارده_معصوم دران هستند وجنگ میکنن تا اسم چهارده معصوم وشنید زود خودرا به اونا رسوند وقتی ازخواب بیدارشد دیگر تاب تحمل وماندن نداشت بی قرار #بیقراربود....
🕊کانال عهدباشهدا🕊
↪️ @shahidegomnamm ↩️
🌷ڪـانـال عـَـهـدبـاشـُـهـَدا🌷
🕊✨🕊✨🕊✨🕊✨ ✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨ 📔 #زندگینامه 🌷 #سردارشهید_علی_بسطامی ◀️ #قسمت_هشتم 🍁 #خاطرات 🎙راوی همرزم شهید؛ ✍به خاطردارم كه درعمليات والفجر10 انگشت اشاره👆را بلند كردند و بصورت تأكيد بسيجياني كه آماده اعزام بودند گفتند: به خاطر…
🕊✨🕊✨🕊✨🕊✨
✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨
📔 #زندگینامه
🌷 #سردارشهید_علی_بسطامی
◀ #قسمت_نهم
🍁 #خاطرات
🎙راوی همرزم شهید؛
✍شهيد علي در رفت و آمدها اگه با پيرمردي
در بين راه برخورد مي كرد، چنانچه در جلوي
ماشين بود، امكان نداشت #بي_تفاوت باشه،
حتماً پياده مي شد،خودش مي رفت بالاي ماشين
و جاشو به پيرمرد مي داد. یه شب به دشمن تك زده
بوديم و يه نفر از نيروهاي #عراقي كه زخمي
شده بود را به #اسارت گرفتيم و همراه خود آورديم.
💢با توجه به اينكه اين #اسير وزنش خيلي
سنگين بود، شهيدعلي ايشان را كول گرفته بود
و يواش يواش به سمت نيروهاي خودمان
مي آورد و با #لبخند اين كار را انجام مي داد
و با لهجه ي خوب و شيرينش به اسير گفت:
همانجا كه هستيدراحت باش و ناراحت نشو.
بعد از #مداواي اسير، اومديم مقر و #اسير
عراقي #جذب سكنات و رفتارخوب علي شده بود.
علي چايي را داخل شيشه ي جا مربا مي ريخت
و بعد از اينكه شيرين ميكرد، به اسير عراقي
تعارف ميكرد و جلوش ميگذاشت.
💠ادامه دارد.....
🌷کانال عهدبا شهـ🕊ـدا🌷
🆔 @shahidegomnamm 👈
🍃🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃🌼
✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨
📔 #زندگینامه
🌷 #سردارشهید_علی_بسطامی
◀ #قسمت_نهم
🍁 #خاطرات
🎙راوی همرزم شهید؛
✍شهيد علي در رفت و آمدها اگه با پيرمردي
در بين راه برخورد مي كرد، چنانچه در جلوي
ماشين بود، امكان نداشت #بي_تفاوت باشه،
حتماً پياده مي شد،خودش مي رفت بالاي ماشين
و جاشو به پيرمرد مي داد. یه شب به دشمن تك زده
بوديم و يه نفر از نيروهاي #عراقي كه زخمي
شده بود را به #اسارت گرفتيم و همراه خود آورديم.
💢با توجه به اينكه اين #اسير وزنش خيلي
سنگين بود، شهيدعلي ايشان را كول گرفته بود
و يواش يواش به سمت نيروهاي خودمان
مي آورد و با #لبخند اين كار را انجام مي داد
و با لهجه ي خوب و شيرينش به اسير گفت:
همانجا كه هستيدراحت باش و ناراحت نشو.
بعد از #مداواي اسير، اومديم مقر و #اسير
عراقي #جذب سكنات و رفتارخوب علي شده بود.
علي چايي را داخل شيشه ي جا مربا مي ريخت
و بعد از اينكه شيرين ميكرد، به اسير عراقي
تعارف ميكرد و جلوش ميگذاشت.
💠ادامه دارد.....
🌷کانال عهدبا شهـ🕊ـدا🌷
🆔 @shahidegomnamm 👈
🍃🌼🍃🌸🍃🌼🍃🌸🍃🌼
🌷ڪـانـال عـَـهـدبـاشـُـهـَدا🌷
🕊✨🌹🕊✨🌹🕊✨🌹 ✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨ 📔 #زندگینامه 🌷 #شهید_رضا_رضائیان ◀ #قسمت_هشتم ✍افسر عراقي #بدن_بي_سر رضائيان را برگرداند.چشمش به #آرم_سپاه که به سينه اش چسبيده بود،افتاد.خم شد و گوشه آرم پارچه اي را گرفت و #آن_را_دريد.پارچه کوچک…
🕊✨🌹🕊✨🌹🕊✨🌹
✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨
📔 #زندگینامه
🌷 #شهید_رضا_رضائیان
◀ #قسمت_نهم
✍شهید رضائیان می گفت ما #باید از امام
حسین علیه السلام پیروی کنیم و دیدیم که چه
خوب پیروی کرد.
🥀و در تاریخ 1359/10/02 در کربلای
خوزستان جبهۀ دارخوئین (قتلگاه پیروان حسین
علیه السلام ) در حالی که با همرزمانش
ماموریت #شناسائی کافران متجاوز را داشتند
در درگیری با دشمن مورد #محاصره قرار
گرفت و سرهنگ عراقی از خدا بی خبر #سر
این فرزند اسلام را از بدن #جدا کرد و پیش
#یزید زمان برد و بدین طریق #پیروی خالصانۀ
او از معلم شهادت حسین بن علی علیه السلام
#اثبات شد.
💥وقتي #پدر_شهيد رضاييان خم ميشه
#رگ_هاي_بريده_ي پسرش رو #ببوسه ،
#شهيد_با_دستاش_سر_بابا_رو_به_سينه_اش مي چسباند . . .
💥اون زمان كه #راه_كربلا بسته بود مادر
شهيدي #خواب مي بينه خانم حضرت زهرا
بهش ميگن اگه مي خواهين #كربلا برين #برين_سر_قبر_رضائيان در گلستان شهداي
#اصفهان...
🙏حالا هر كي آرزوي كربلا داره مياد پايين
مزارش #زيارت_عاشورا مي خونه ..
💠ادامه دارد. ...
🌷کانال عهدبا شهـ🕊ـدا🌷
🆔 @shahidegomnamm 👈
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼
✨بـسم ربـــــ الشـــــهدا و الصـــــدیقـین✨
📔 #زندگینامه
🌷 #شهید_رضا_رضائیان
◀ #قسمت_نهم
✍شهید رضائیان می گفت ما #باید از امام
حسین علیه السلام پیروی کنیم و دیدیم که چه
خوب پیروی کرد.
🥀و در تاریخ 1359/10/02 در کربلای
خوزستان جبهۀ دارخوئین (قتلگاه پیروان حسین
علیه السلام ) در حالی که با همرزمانش
ماموریت #شناسائی کافران متجاوز را داشتند
در درگیری با دشمن مورد #محاصره قرار
گرفت و سرهنگ عراقی از خدا بی خبر #سر
این فرزند اسلام را از بدن #جدا کرد و پیش
#یزید زمان برد و بدین طریق #پیروی خالصانۀ
او از معلم شهادت حسین بن علی علیه السلام
#اثبات شد.
💥وقتي #پدر_شهيد رضاييان خم ميشه
#رگ_هاي_بريده_ي پسرش رو #ببوسه ،
#شهيد_با_دستاش_سر_بابا_رو_به_سينه_اش مي چسباند . . .
💥اون زمان كه #راه_كربلا بسته بود مادر
شهيدي #خواب مي بينه خانم حضرت زهرا
بهش ميگن اگه مي خواهين #كربلا برين #برين_سر_قبر_رضائيان در گلستان شهداي
#اصفهان...
🙏حالا هر كي آرزوي كربلا داره مياد پايين
مزارش #زيارت_عاشورا مي خونه ..
💠ادامه دارد. ...
🌷کانال عهدبا شهـ🕊ـدا🌷
🆔 @shahidegomnamm 👈
🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼🍃🌼