Forwarded from Liberty Institute / انستیتو لیبرتی
آزمونِ سوسیالیستیِ سوئد نزدیک بود یکی از پویاترین و بارورترین اقتصادهای جهان را به نابودی بکشاند؛ با این حال، سوئدیها با تغییرِ جهتِ بنیادینِ رویکرد خود، بر این بحران غلبه کردند؛ اقدامی که جناح چپ همواره از پذیرش آن سر باز میزند.
تا سال ۱۹۹۳، تولید ناخالص داخلی سوئد سه سال متوالی روندی کاهشی را تجربه کرده و نرخ بیکاری به ۱۲ درصد رسیده بود. دولت رفاه که پس از جنگ جهانی دوم پایهگذاری شده بود، نرخ نهایی مالیات بر درآمد را به فراتر از ۸۰ درصد رساند، سرمایهگذاری بخش خصوصی را به حاشیه راند و زمام تخصیص سرمایه را به بوروکراتها سپرد. در آن مقطع، دولت مالک یا ناظر تمامی گلوگاههای راهبردی و حیاتی کشور بود.
سپس، سوئد دست به جراحی و کاهش شدید هزینهها زد.
بین سالهای ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۴، دولت راست میانه به رهبری کارل بیلت، بنگاههای دولتی را خصوصیسازی کرد، بازارهای مالی را مقرراتزدایی نمود، دروازههای اقتصاد کشور را به روی رقابت خارجی گشود و حداکثر نرخ نهایی مالیات را از ۸۷ درصد به ۵۰ درصد تقلیل داد. در سال ۱۹۹۹، بانک مرکزی از نفوذ سیاستمداران مستقل شد و نرخ مالیات شرکتها نیز تا سال ۱۹۹۴ به ۲۸ درصد کاهش یافت.
بازار سرمایه بلافاصله به این تدابیر واکنش مثبت نشان داد؛ سرمایهگذاری از سر گرفته شد و بهرهوری روندی صعودی در پیش گرفت. در اواخر دهه ۱۹۹۰، سوئد به یکی از درخشانترین سطوح رشد اقتصادی در میان کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی دست یافت.
عامل اصلیِ این بحران، حزب سوسیالدموکرات سوئد بود؛ حزبی که چهار دهه کوشید و عملاً اثبات کرد دولتها هرگز قادر نیستند سرمایه را بهشکلی بهینه تخصیص دهند، بدون برهمزدن تعادل بازار علائم قیمتی را مهار کنند، یا بدون نابود کردن سازوکار تولید، مالیاتهایی تا مرز مصادره داراییها وضع نمایند. آنان با وجود این پیامدها به مسیر خود ادامه دادند و سرانجام در سال ۱۹۹۱ اقتصادی فروپاشیده برجای گذاشتند.
روند احیای اقتصادی سوئد زمانی محقق شد که حقوق مالکیت، رقابت آزاد و پیامهای قیمتی، هدایت منابع را به سوی مولدترین بخشها بر عهده گرفتند. سوئد دست از تقابل با منطق بازار برداشت، و بازار نیز پاداش این تدبیر را به شهروندانی بازگرداند که از دل این ویرانه اقتصادی سر برآورده بودند.
تا سال ۱۹۹۳، تولید ناخالص داخلی سوئد سه سال متوالی روندی کاهشی را تجربه کرده و نرخ بیکاری به ۱۲ درصد رسیده بود. دولت رفاه که پس از جنگ جهانی دوم پایهگذاری شده بود، نرخ نهایی مالیات بر درآمد را به فراتر از ۸۰ درصد رساند، سرمایهگذاری بخش خصوصی را به حاشیه راند و زمام تخصیص سرمایه را به بوروکراتها سپرد. در آن مقطع، دولت مالک یا ناظر تمامی گلوگاههای راهبردی و حیاتی کشور بود.
سپس، سوئد دست به جراحی و کاهش شدید هزینهها زد.
بین سالهای ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۴، دولت راست میانه به رهبری کارل بیلت، بنگاههای دولتی را خصوصیسازی کرد، بازارهای مالی را مقرراتزدایی نمود، دروازههای اقتصاد کشور را به روی رقابت خارجی گشود و حداکثر نرخ نهایی مالیات را از ۸۷ درصد به ۵۰ درصد تقلیل داد. در سال ۱۹۹۹، بانک مرکزی از نفوذ سیاستمداران مستقل شد و نرخ مالیات شرکتها نیز تا سال ۱۹۹۴ به ۲۸ درصد کاهش یافت.
بازار سرمایه بلافاصله به این تدابیر واکنش مثبت نشان داد؛ سرمایهگذاری از سر گرفته شد و بهرهوری روندی صعودی در پیش گرفت. در اواخر دهه ۱۹۹۰، سوئد به یکی از درخشانترین سطوح رشد اقتصادی در میان کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی دست یافت.
عامل اصلیِ این بحران، حزب سوسیالدموکرات سوئد بود؛ حزبی که چهار دهه کوشید و عملاً اثبات کرد دولتها هرگز قادر نیستند سرمایه را بهشکلی بهینه تخصیص دهند، بدون برهمزدن تعادل بازار علائم قیمتی را مهار کنند، یا بدون نابود کردن سازوکار تولید، مالیاتهایی تا مرز مصادره داراییها وضع نمایند. آنان با وجود این پیامدها به مسیر خود ادامه دادند و سرانجام در سال ۱۹۹۱ اقتصادی فروپاشیده برجای گذاشتند.
روند احیای اقتصادی سوئد زمانی محقق شد که حقوق مالکیت، رقابت آزاد و پیامهای قیمتی، هدایت منابع را به سوی مولدترین بخشها بر عهده گرفتند. سوئد دست از تقابل با منطق بازار برداشت، و بازار نیز پاداش این تدبیر را به شهروندانی بازگرداند که از دل این ویرانه اقتصادی سر برآورده بودند.
Forwarded from داستانِ چشم
قرنهاست که فارسی را زبانی «ساده» دانستهاند؛ منظور ساخت صرفیای است که برای سخن گفتن یا خواندن آن باید آموخته شود. فارسی بخش عمدهٔ این سادگی را بیش از دو هزار سال پیش به دست آورد. استدلال این پژوهش آن است که دگرگونی فارسی از یک زبان باستانی هندواروپایی با ساخت صرفی پیچیده به یکی از سادهترین زبانهای باستانی از نظر ساخت صرفی، پیامد جانبی جامعهٔ امپراتوری فارسی بود که هخامنشیان پدید آوردند.
امپراتوری هخامنشی شرایطی ایجاد کرد که در آن بسیاری از بزرگسالانی که به زبانهای گوناگون سخن میگفتند، ناگزیر بودند دستکم مقداری فارسی بیاموزند تا با اربابان جدید خود و در برخی مراکز امپراتوری با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. گسترهٔ بیسابقهٔ امپراتوری، تماس گستردهای میان گویشوران بومی فارسی و بیگانگانی ایجاد کرد که برای مشارکت در جامعهٔ جدید ناچار بودند فارسی بیاموزند.
برخی از مهمترین مکانهای این دگرگونی، کاخها و عمارتهای پارسیان بودند. پارسیان خانههای خود را از شمار زیادی خدمتگزار، برده، خواجه و کنیز بیگانه که از سرزمینهای دور آورده شده بودند، پر میکردند. مردان مسلحی که در خدمت پارسیان بودند نیز از پیشینههای زبانی گوناگون میآمدند و برخی از آنان ناچار بودند فارسی بیاموزند.
احتمالاً پارسیان گفتار خود را در قالب «گفتار با بیگانه» ساده میکردند، در حالی که فراگیرندگان غیربومی فارسی، زبان را با کاهش ساخت صرفی آن دگرگون میکردند تا برای بزرگسالانی که با فارسی بزرگ نشده بودند آسانتر شود. ورود بزرگسالانی که نیازمند آموختن فارسی بودند، احتمالاً در مراکز هخامنشی در تمام مدت قدرت این دودمان ادامه داشت.
همهٔ صورتهای متأخر فارسی همین ساخت صرفی سادهشده را نشان میدهند و ثابت میکنند که این تغییرات صرفاً کاربردهای غیربومیان نبودند، بلکه نسلهای بعدی پارسیان نیز آنها را بهعنوان گفتار بومی فراگرفتند. در حدود پنج نسل، گونههای بومی فارسی بخش عمدهٔ ساخت صرفیای را که فارسی در حدود سال ۵۰۰ پیش از میلاد داشت از دست داده بودند. تا زمان حملهٔ اسکندر، فارسی به شکلی آغازین از فارسی میانه تبدیل شده بود.
پژوهشگران مدتهاست توجه کردهاند که در برخی زبانهای ایرانیک باستان، و بهویژه فارسی، در مقایسه با دیگر زبانهای هندواروپایی باستان اتفاقی غیرعادی رخ داده است. کتیبههای هخامنشی روشنترین گواه این امرند. پژوهشگران همنظر بودهاند که تا پایان دودمان هخامنشی، بیشتر ساخت صرفی دستوری فارسی باستان از میان رفته بود و این امر نشاندهندهٔ پیدایش فارسی میانه بود. آنچه کمبود داشته، توضیحی برای این دگرگونی سریع بوده است.
این پژوهش با ترکیب دادههای کتیبهای و اصول جدید زبانشناسی تاریخی، مدلی برای توضیح این تغییر ارائه میکند. کتیبههای سلطنتی هخامنشی به فارسی، شاید نخستین نمونهٔ بهروشنی مستند از نیمهکریولشدن را نشان دهند؛ فرایندی اجتماعی که با تماس ناگهانی جمعیتها و فراگیری گستردهٔ زبان بهوسیلهٔ بزرگسالان پیوند دارد.
در این مورد، این فرایند در اثر استفاده از قدرت امپراتوری برای گرد آوردن مردمان تابعِ دارای زبانهای گوناگون در مراکزی که فارسیزبانان بر آنها ریاست داشتند، پدید آمد و دگرگونی زبان اربابان امپراتوری را از طریق گونههای غیربومی فارسی به دنبال آورد.
این فرض که فقط پارسیان به فارسی سخن میگفتند و هیچ «دیگجوش امپراتوری»ای وجود نداشت، باید تعدیل شود. بیشتر اتباع پارسیان تماس نزدیکی با نخبگان امپراتوری نداشتند و همچنان به زبانهای خود سخن میگفتند؛ اما در مکانهایی که خود پارسیان زندگی میکردند، کارگران، کنیزان، خواجگان و دیگر تازهواردان نقش بزرگی در بازشکلدهی زبان داشتند.
این پژوهش، هرچند غیرمستقیم، به کسانی که به خدمت اجباری کشانده شدند صدا میبخشد. خودِ دستور زبان گواه حضور آنان در عمارتها و کاخهای پارسی است. قدرت امپراتوری شاهان پارسی و نظام بردهداری بود که این مردم را تحت سلطه درآورد و آنان را در مراکز سلطنتی گرد هم آورد. استفادهٔ پارسیان از این قدرت، ناخواسته موجب شد زبان خودشان به شکلی تحول یابد که آموختن آن برای بزرگسالان واردشده به خدمت آنان آسانتر باشد.
دوزبانگی یکسویهٔ حاصل ــ دیگران مجبور بودند فارسی بیاموزند، اما پارسیان بهندرت ناچار بودند زبانهای دیگر را بیاموزند ــ به این معنا بود که گویشوران زبانهای دیگر واژگان فارسی را میپذیرفتند، اما در مقابل، زبان فارسی از نظر دستوری کاهش مییافت.
فارسی باستان در معرض این نیروها دچار نیمهکریولشدن شد و به فارسی میانه تبدیل شد؛ زبانی باستانی هندواروپایی که ساخت صرفی آن بهشدت کاهش یافته بود. بااینحال، فارسی میانه تنها از نظر خاستگاه میتواند نیمهکریولِ فارسی باستان نامیده شود؛ زیرا تا دورهٔ ساسانی، پس از صدها سال کاربرد، خاستگاه آن دیگر به تاریخ باستان تعلق داشت.
امپراتوری هخامنشی شرایطی ایجاد کرد که در آن بسیاری از بزرگسالانی که به زبانهای گوناگون سخن میگفتند، ناگزیر بودند دستکم مقداری فارسی بیاموزند تا با اربابان جدید خود و در برخی مراکز امپراتوری با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. گسترهٔ بیسابقهٔ امپراتوری، تماس گستردهای میان گویشوران بومی فارسی و بیگانگانی ایجاد کرد که برای مشارکت در جامعهٔ جدید ناچار بودند فارسی بیاموزند.
برخی از مهمترین مکانهای این دگرگونی، کاخها و عمارتهای پارسیان بودند. پارسیان خانههای خود را از شمار زیادی خدمتگزار، برده، خواجه و کنیز بیگانه که از سرزمینهای دور آورده شده بودند، پر میکردند. مردان مسلحی که در خدمت پارسیان بودند نیز از پیشینههای زبانی گوناگون میآمدند و برخی از آنان ناچار بودند فارسی بیاموزند.
احتمالاً پارسیان گفتار خود را در قالب «گفتار با بیگانه» ساده میکردند، در حالی که فراگیرندگان غیربومی فارسی، زبان را با کاهش ساخت صرفی آن دگرگون میکردند تا برای بزرگسالانی که با فارسی بزرگ نشده بودند آسانتر شود. ورود بزرگسالانی که نیازمند آموختن فارسی بودند، احتمالاً در مراکز هخامنشی در تمام مدت قدرت این دودمان ادامه داشت.
همهٔ صورتهای متأخر فارسی همین ساخت صرفی سادهشده را نشان میدهند و ثابت میکنند که این تغییرات صرفاً کاربردهای غیربومیان نبودند، بلکه نسلهای بعدی پارسیان نیز آنها را بهعنوان گفتار بومی فراگرفتند. در حدود پنج نسل، گونههای بومی فارسی بخش عمدهٔ ساخت صرفیای را که فارسی در حدود سال ۵۰۰ پیش از میلاد داشت از دست داده بودند. تا زمان حملهٔ اسکندر، فارسی به شکلی آغازین از فارسی میانه تبدیل شده بود.
پژوهشگران مدتهاست توجه کردهاند که در برخی زبانهای ایرانیک باستان، و بهویژه فارسی، در مقایسه با دیگر زبانهای هندواروپایی باستان اتفاقی غیرعادی رخ داده است. کتیبههای هخامنشی روشنترین گواه این امرند. پژوهشگران همنظر بودهاند که تا پایان دودمان هخامنشی، بیشتر ساخت صرفی دستوری فارسی باستان از میان رفته بود و این امر نشاندهندهٔ پیدایش فارسی میانه بود. آنچه کمبود داشته، توضیحی برای این دگرگونی سریع بوده است.
این پژوهش با ترکیب دادههای کتیبهای و اصول جدید زبانشناسی تاریخی، مدلی برای توضیح این تغییر ارائه میکند. کتیبههای سلطنتی هخامنشی به فارسی، شاید نخستین نمونهٔ بهروشنی مستند از نیمهکریولشدن را نشان دهند؛ فرایندی اجتماعی که با تماس ناگهانی جمعیتها و فراگیری گستردهٔ زبان بهوسیلهٔ بزرگسالان پیوند دارد.
در این مورد، این فرایند در اثر استفاده از قدرت امپراتوری برای گرد آوردن مردمان تابعِ دارای زبانهای گوناگون در مراکزی که فارسیزبانان بر آنها ریاست داشتند، پدید آمد و دگرگونی زبان اربابان امپراتوری را از طریق گونههای غیربومی فارسی به دنبال آورد.
این فرض که فقط پارسیان به فارسی سخن میگفتند و هیچ «دیگجوش امپراتوری»ای وجود نداشت، باید تعدیل شود. بیشتر اتباع پارسیان تماس نزدیکی با نخبگان امپراتوری نداشتند و همچنان به زبانهای خود سخن میگفتند؛ اما در مکانهایی که خود پارسیان زندگی میکردند، کارگران، کنیزان، خواجگان و دیگر تازهواردان نقش بزرگی در بازشکلدهی زبان داشتند.
این پژوهش، هرچند غیرمستقیم، به کسانی که به خدمت اجباری کشانده شدند صدا میبخشد. خودِ دستور زبان گواه حضور آنان در عمارتها و کاخهای پارسی است. قدرت امپراتوری شاهان پارسی و نظام بردهداری بود که این مردم را تحت سلطه درآورد و آنان را در مراکز سلطنتی گرد هم آورد. استفادهٔ پارسیان از این قدرت، ناخواسته موجب شد زبان خودشان به شکلی تحول یابد که آموختن آن برای بزرگسالان واردشده به خدمت آنان آسانتر باشد.
دوزبانگی یکسویهٔ حاصل ــ دیگران مجبور بودند فارسی بیاموزند، اما پارسیان بهندرت ناچار بودند زبانهای دیگر را بیاموزند ــ به این معنا بود که گویشوران زبانهای دیگر واژگان فارسی را میپذیرفتند، اما در مقابل، زبان فارسی از نظر دستوری کاهش مییافت.
فارسی باستان در معرض این نیروها دچار نیمهکریولشدن شد و به فارسی میانه تبدیل شد؛ زبانی باستانی هندواروپایی که ساخت صرفی آن بهشدت کاهش یافته بود. بااینحال، فارسی میانه تنها از نظر خاستگاه میتواند نیمهکریولِ فارسی باستان نامیده شود؛ زیرا تا دورهٔ ساسانی، پس از صدها سال کاربرد، خاستگاه آن دیگر به تاریخ باستان تعلق داشت.
Forwarded from داستانِ چشم
فارسی زبانی مانند هر زبان دیگر است و در شرایط مشخص، مستعد همان فرایندهایی است که زبانهای دیگر نیز تجربه میکنند. هنگامی که پارسیان باستان امپراتوریای پدید آوردند که مستلزم جابهجایی در مسافتهای طولانی و آمیختگی ناگهانی جمعیتها در مقیاسی بیسابقه بود، آثار شدیدی در زبان خودشان ایجاد کردند. فارسی، در یک کلام، «امپراتوری» شد.
این امر همچنین توضیح میدهد که چرا برخی متخصصان زبانهای ایرانیک فارسی میانه را تقریباً یک زبان «مدرن» دیدهاند. زبانهای «مدرن» نیز در پی امپراتوریهای گستردهتر و جابهجایی جمعیتها در مقیاسی جهانی پدید آمدهاند.
شاید بتوان در شرایط خاص، بهطور غیررسمی از «زبانهای امپراتوری» سخن گفت. چنین اصطلاحی یک مقولهٔ تحلیلی نیست، اما در مورد فارسی باستان، این تعبیر مناسب به نظر میرسد.
امپراتوری هخامنشی را میتوان یکی از نخستین نقاط عطف عظیم در مسیر مهاجرت گسترده، درهمآمیختگی جمعیتها و شبکههای اجتماعی باز و فراگیر دانست؛ با آثار زبانیای که چنین شرایطی به همراه دارد.
مورد فارسی باستان نشان میدهد که امپراتوری هخامنشی پیشآگهی دگرگونیهای اجتماعیای بود که بهطور قابلپیشبینی زبانی با ساخت صرفی کاهشیافته بر جای میگذارند. در امپراتوری پارسی هخامنشی، همبستگی میان الگوهای کاهش دستوری و یک دگرگونی جمعیتی برای نخستین بار در تاریخ بهروشنی قابل مشاهده است.
دقیقتر بگوییم، استدلال این پژوهش آن است که فارسی باستان قدیمیترین نمونهٔ بهروشنی مستندِ نیمهکریولشدن یک زبان را نشان میدهد: کاهش شدید اما ناقص ساخت صرفی آن، که بهویژه در نتیجهٔ موقعیت امپراتوری کاربران آن و آمیختگی جمعیتی ناشی از اجبار گسترده پدید آمد.
تحول فارسی از قرن چهارم پیش از میلاد تا امروز، نشانههای روشنی از آن رویداد را برای همیشه حفظ کرده است؛ نشانههایی که در قابلیت نسبیِ یادگیری ساخت صرفی آن دیده میشوند. این قابلیت، یادگاری از فرهنگ امپراتوری فارسی باستان است که هنوز هم به دانشجویان کلاسهای فارسی در روزگار ما میرسد.
بخشِ نتیجه گیریِ کتابِ
Ancient Persian: A Linguistic History
این امر همچنین توضیح میدهد که چرا برخی متخصصان زبانهای ایرانیک فارسی میانه را تقریباً یک زبان «مدرن» دیدهاند. زبانهای «مدرن» نیز در پی امپراتوریهای گستردهتر و جابهجایی جمعیتها در مقیاسی جهانی پدید آمدهاند.
شاید بتوان در شرایط خاص، بهطور غیررسمی از «زبانهای امپراتوری» سخن گفت. چنین اصطلاحی یک مقولهٔ تحلیلی نیست، اما در مورد فارسی باستان، این تعبیر مناسب به نظر میرسد.
امپراتوری هخامنشی را میتوان یکی از نخستین نقاط عطف عظیم در مسیر مهاجرت گسترده، درهمآمیختگی جمعیتها و شبکههای اجتماعی باز و فراگیر دانست؛ با آثار زبانیای که چنین شرایطی به همراه دارد.
مورد فارسی باستان نشان میدهد که امپراتوری هخامنشی پیشآگهی دگرگونیهای اجتماعیای بود که بهطور قابلپیشبینی زبانی با ساخت صرفی کاهشیافته بر جای میگذارند. در امپراتوری پارسی هخامنشی، همبستگی میان الگوهای کاهش دستوری و یک دگرگونی جمعیتی برای نخستین بار در تاریخ بهروشنی قابل مشاهده است.
دقیقتر بگوییم، استدلال این پژوهش آن است که فارسی باستان قدیمیترین نمونهٔ بهروشنی مستندِ نیمهکریولشدن یک زبان را نشان میدهد: کاهش شدید اما ناقص ساخت صرفی آن، که بهویژه در نتیجهٔ موقعیت امپراتوری کاربران آن و آمیختگی جمعیتی ناشی از اجبار گسترده پدید آمد.
تحول فارسی از قرن چهارم پیش از میلاد تا امروز، نشانههای روشنی از آن رویداد را برای همیشه حفظ کرده است؛ نشانههایی که در قابلیت نسبیِ یادگیری ساخت صرفی آن دیده میشوند. این قابلیت، یادگاری از فرهنگ امپراتوری فارسی باستان است که هنوز هم به دانشجویان کلاسهای فارسی در روزگار ما میرسد.
بخشِ نتیجه گیریِ کتابِ
Ancient Persian: A Linguistic History
Forwarded from داستانِ چشم
این پانوشت را به سبب نکتهٔ ارزشمندی میافزایم که نیکا هنگام خواندن این بخش گوشزد کرد:
اگر استدلال این نتیجهگیری بر حضور گستردهٔ غیربومیان و تازهواردان در مراکز سلطنتی و نقش آنان در دگرگونی فارسی است، باید دربارهٔ وضعیت اجتماعی و حقوقی این افراد نیز با دقت بیشتری سخن گفت؛ زیرا در جهان هخامنشی «غیربومی»، «اسیر جنگی»، «برده»، «کارگر وابسته» و «نیروی کار اجباری» الزاماً مترادف یکدیگر نیستند. شواهد موجود بهروشنی از وجود بردهداری در قلمرو هخامنشی حکایت میکنند، اما در عین حال نشان میدهند که اقتصاد و سازمان اجتماعی هخامنشی را نمیتوان با الگوی بردهداری آتن کلاسیک یا روم بهسادگی یکی دانست. داندامایف بر وجود بردگان در اقتصاد هخامنشی تأکید کرده، اما همزمان نشان داده است که این اقتصاد را نمیتوان یک «اقتصاد بردهدار» به معنای متعارف یونانی ـ رومی دانست.
یکی از مهمترین اصطلاحات در این بحث kurtaš است که با واژهٔ ایرانی باستان gṛda- پیوند دارد. در پژوهشهای ایرانشناختی، kurtaš عنوانی برای گروهی از کارکنان و وابستگانِ نهادهای سلطنتی و املاک بزرگ است؛ اما این گروه از نظر منشأ و وضعیت حقوقی یکدست نبوده است: بخشی میتوانستند اسیران جنگی و بردگان باشند، برخی افراد وابسته یا موظف به خدمت، و در مواردی حتی کارگران آزاد نیز در این شبکه حضور داشتهاند. ازاینرو، ترجمهٔ مکانیکی kurtaš به «برده» میتواند تصویری بیش از اندازه ساده از ساختار نیروی کار هخامنشی ایجاد کند.
این تمایز زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که جامعهٔ هخامنشی را با جوامع دیگر مقایسه کنیم. در آتن و روم، بردهداری در طیف وسیعی از فعالیتهای اقتصادی—از خانهداری و کشاورزی تا کارگاهها و معادن—نهادینه شده بود و مالکیت انسانها یکی از مؤلفههای مهم سازمان اجتماعی و اقتصادی بود. در امپراتوری هخامنشی نیز مالکیت و استفاده از بردگان وجود داشت، اما شواهد موجود بیشتر از یک «اقتصاد امپراتوریِ چندلایه» حکایت میکنند که در آن بردگان، اسیران، نیروی کار وابسته، خدمت اجباری، تعهدات کاری و کار آزاد در کنار یکدیگر قرار داشتند. بنابراین تفاوت اصلی را نباید در وجود یا عدم وجود بردهداری جست، بلکه در نسبت بردهداری با دیگر شیوههای تأمین و کنترل نیروی کار جستوجو کرد.
این تفاوت حتی با بردهداریهای متأخر، بهویژه نظام بردهداری اقیانوس اطلس، بنیادیتر میشود. بردهداری آتلانتیک در دورهٔ جدید به یک نظام عظیم تجاری، موروثی و در بسیاری از مناطق آشکارا نژادی تبدیل شد؛ در حالی که نمیتوان چنین ویژگیهایی را بدون شواهد مستقیم به جهان هخامنشی تعمیم داد. به همین دلیل، در تاریخ تطبیقی بردهداری امروز بیش از گذشته بر این نکته تأکید میشود که «بردهداری» یک نهاد تاریخی واحد و یکشکل نیست، بلکه در جوامع مختلف با نسبتهای متفاوتی میان اسارت، مالکیت انسان، کار اجباری، وابستگی و بازار کار پدیدار شده است.
از سوی دیگر، بایگانی باروی تختجمشید تصویر بسیار پیچیدهتری از نیروی کار امپراتوری ارائه میکند. این اسناد از هزاران kurtaš و افراد وابسته در شبکهٔ اقتصادی پارسه سخن میگویند و نشان میدهند که نیروی کار از گروههای قومی گوناگون تشکیل شده بود. بااینحال، این بایگانی در درجهٔ نخست یک بایگانی اداریِ جیره و توزیع است، نه دفتر ثبت مالکیت انسانها؛ بنابراین دریافت جیره، مقدار آن یا حضور یک فرد در این اسناد بهتنهایی نمیتواند وضعیت حقوقی او را مشخص کند. پژوهشهای جدید نیز دقیقاً به همین محدودیت توجه کردهاند و حتی تفسیر مقدار جیره بهعنوان شاخص مستقیم بردگی را محل بحث دانستهاند.
در همین زمینه، پژوهشهای تازهٔ فیلیپو پدرون دربارهٔ بایگانیهای تختجمشید در حال بازبینی این فرض قدیمیاند که میتوان همهٔ kurtaš را یکسره «برده» دانست. دادههای جدید نشان میدهند که برخی از این افراد ممکن است دارای خانوار، قطعهٔ زمین یا اشکال دیگری از دسترسی به منابع بوده باشند؛ از سوی دیگر، این شواهد نیز به هیچوجه وجود بردگان و نیروی کار اجباری را نفی نمیکنند. بنابراین، نتیجهٔ فعلی پژوهش نه حذف مفهوم بردگی، بلکه تفکیک دقیقتر انواع وابستگی و اجبار است. این موضوع همچنان در حال بررسی است و نباید یافتههای مقدماتی پژوهشهای جاری را بهعنوان اجماع نهایی عرضه کرد.
در برابر این احتیاط، دیوید لوئیس استدلال کرده است که بخش قابلتوجهی از نیروی kurtaš در اقتصاد سلطنتی فارس احتمالاً از اسیران جنگی و نسلهای بعدی آنان تشکیل میشده است؛ او برای این برداشت از شواهد هخامنشیِ آناتولی، مصر و فارس استفاده میکند. این دیدگاه نشان میدهد که نمیتوان مسئلهٔ بردگی را در اقتصاد هخامنشی کماهمیت شمرد، هرچند تعیین نسبت دقیق بردگان به دیگر انواع نیروی کار همچنان محل اختلاف پژوهشی است.
اگر استدلال این نتیجهگیری بر حضور گستردهٔ غیربومیان و تازهواردان در مراکز سلطنتی و نقش آنان در دگرگونی فارسی است، باید دربارهٔ وضعیت اجتماعی و حقوقی این افراد نیز با دقت بیشتری سخن گفت؛ زیرا در جهان هخامنشی «غیربومی»، «اسیر جنگی»، «برده»، «کارگر وابسته» و «نیروی کار اجباری» الزاماً مترادف یکدیگر نیستند. شواهد موجود بهروشنی از وجود بردهداری در قلمرو هخامنشی حکایت میکنند، اما در عین حال نشان میدهند که اقتصاد و سازمان اجتماعی هخامنشی را نمیتوان با الگوی بردهداری آتن کلاسیک یا روم بهسادگی یکی دانست. داندامایف بر وجود بردگان در اقتصاد هخامنشی تأکید کرده، اما همزمان نشان داده است که این اقتصاد را نمیتوان یک «اقتصاد بردهدار» به معنای متعارف یونانی ـ رومی دانست.
یکی از مهمترین اصطلاحات در این بحث kurtaš است که با واژهٔ ایرانی باستان gṛda- پیوند دارد. در پژوهشهای ایرانشناختی، kurtaš عنوانی برای گروهی از کارکنان و وابستگانِ نهادهای سلطنتی و املاک بزرگ است؛ اما این گروه از نظر منشأ و وضعیت حقوقی یکدست نبوده است: بخشی میتوانستند اسیران جنگی و بردگان باشند، برخی افراد وابسته یا موظف به خدمت، و در مواردی حتی کارگران آزاد نیز در این شبکه حضور داشتهاند. ازاینرو، ترجمهٔ مکانیکی kurtaš به «برده» میتواند تصویری بیش از اندازه ساده از ساختار نیروی کار هخامنشی ایجاد کند.
این تمایز زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکند که جامعهٔ هخامنشی را با جوامع دیگر مقایسه کنیم. در آتن و روم، بردهداری در طیف وسیعی از فعالیتهای اقتصادی—از خانهداری و کشاورزی تا کارگاهها و معادن—نهادینه شده بود و مالکیت انسانها یکی از مؤلفههای مهم سازمان اجتماعی و اقتصادی بود. در امپراتوری هخامنشی نیز مالکیت و استفاده از بردگان وجود داشت، اما شواهد موجود بیشتر از یک «اقتصاد امپراتوریِ چندلایه» حکایت میکنند که در آن بردگان، اسیران، نیروی کار وابسته، خدمت اجباری، تعهدات کاری و کار آزاد در کنار یکدیگر قرار داشتند. بنابراین تفاوت اصلی را نباید در وجود یا عدم وجود بردهداری جست، بلکه در نسبت بردهداری با دیگر شیوههای تأمین و کنترل نیروی کار جستوجو کرد.
این تفاوت حتی با بردهداریهای متأخر، بهویژه نظام بردهداری اقیانوس اطلس، بنیادیتر میشود. بردهداری آتلانتیک در دورهٔ جدید به یک نظام عظیم تجاری، موروثی و در بسیاری از مناطق آشکارا نژادی تبدیل شد؛ در حالی که نمیتوان چنین ویژگیهایی را بدون شواهد مستقیم به جهان هخامنشی تعمیم داد. به همین دلیل، در تاریخ تطبیقی بردهداری امروز بیش از گذشته بر این نکته تأکید میشود که «بردهداری» یک نهاد تاریخی واحد و یکشکل نیست، بلکه در جوامع مختلف با نسبتهای متفاوتی میان اسارت، مالکیت انسان، کار اجباری، وابستگی و بازار کار پدیدار شده است.
از سوی دیگر، بایگانی باروی تختجمشید تصویر بسیار پیچیدهتری از نیروی کار امپراتوری ارائه میکند. این اسناد از هزاران kurtaš و افراد وابسته در شبکهٔ اقتصادی پارسه سخن میگویند و نشان میدهند که نیروی کار از گروههای قومی گوناگون تشکیل شده بود. بااینحال، این بایگانی در درجهٔ نخست یک بایگانی اداریِ جیره و توزیع است، نه دفتر ثبت مالکیت انسانها؛ بنابراین دریافت جیره، مقدار آن یا حضور یک فرد در این اسناد بهتنهایی نمیتواند وضعیت حقوقی او را مشخص کند. پژوهشهای جدید نیز دقیقاً به همین محدودیت توجه کردهاند و حتی تفسیر مقدار جیره بهعنوان شاخص مستقیم بردگی را محل بحث دانستهاند.
در همین زمینه، پژوهشهای تازهٔ فیلیپو پدرون دربارهٔ بایگانیهای تختجمشید در حال بازبینی این فرض قدیمیاند که میتوان همهٔ kurtaš را یکسره «برده» دانست. دادههای جدید نشان میدهند که برخی از این افراد ممکن است دارای خانوار، قطعهٔ زمین یا اشکال دیگری از دسترسی به منابع بوده باشند؛ از سوی دیگر، این شواهد نیز به هیچوجه وجود بردگان و نیروی کار اجباری را نفی نمیکنند. بنابراین، نتیجهٔ فعلی پژوهش نه حذف مفهوم بردگی، بلکه تفکیک دقیقتر انواع وابستگی و اجبار است. این موضوع همچنان در حال بررسی است و نباید یافتههای مقدماتی پژوهشهای جاری را بهعنوان اجماع نهایی عرضه کرد.
در برابر این احتیاط، دیوید لوئیس استدلال کرده است که بخش قابلتوجهی از نیروی kurtaš در اقتصاد سلطنتی فارس احتمالاً از اسیران جنگی و نسلهای بعدی آنان تشکیل میشده است؛ او برای این برداشت از شواهد هخامنشیِ آناتولی، مصر و فارس استفاده میکند. این دیدگاه نشان میدهد که نمیتوان مسئلهٔ بردگی را در اقتصاد هخامنشی کماهمیت شمرد، هرچند تعیین نسبت دقیق بردگان به دیگر انواع نیروی کار همچنان محل اختلاف پژوهشی است.
Forwarded from داستانِ چشم
پژوهشهای بسیار جدید دربارهٔ ساختار قدرت ساتراپی نیز مسئله را از زاویهای دیگر روشن کردهاند. راینه کینگ در کتاب The House of the Satrap (۲۰۲۵) نشان میدهد که کنترل، تأمین، جابهجایی و نگهداری نیروی انسانی از عناصر اساسی سازمان قدرت در خانههای ساتراپی بوده است؛ یعنی آنچه برای دولت و نخبگان هخامنشی اهمیت داشت فقط «بردهداری» به معنای محدود آن نبود، بلکه توانایی سازماندهی و کنترل مجموعهای از منابع انسانی و اقتصادی بود. این رویکرد تازه کمک میکند اقتصاد هخامنشی را نه یک نظام سادهٔ بردهداری، بلکه شبکهای پیچیده از وابستگی، اجبار، جابهجایی و مدیریت نیروی انسانی ببینیم.
از این منظر، برای استدلال زبانی این کتاب، وضعیت حقوقی تکتک این افراد از خودِ پدیدهٔ جابهجایی جمعیت اهمیت کمتری دارد. چه فردی برده بوده باشد، چه اسیر جنگی، چه کارگر وابسته یا نیرویی که از طریق تعهد اجباری به خدمت گرفته شده باشد، قرار گرفتن جمعیتهای غیربومیِ بزرگ در مراکز سلطنتی میتوانسته دامنهٔ تماس میان زبان فارسی و زبانهای دیگر را بهشدت افزایش دهد. بنابراین، ادعای این پژوهش نباید این باشد که «بردگان هخامنشی زبان فارسی را تغییر دادند»؛ ادعای دقیقتر آن است که سازوکارهای امپراتوری برای اسارت، انتقال، اسکان و سازماندهی نیروی کار، جمعیتهای چندزبانهٔ بزرگی را در محیطهای فارسیزبان گرد آوردند و همین محیط تماس، مستقل از وضعیت حقوقی تکتک افراد، یکی از شرایط اجتماعی مهم برای سادهشدن و بازسازی زبان فارسی بود.
از این رو، بردهداری در این بحث نه یک «علت منفرد»، بلکه یکی از اجزای مجموعهٔ بزرگتری از پدیدههای امپراتوری—اسارت جنگی، جابهجایی اجباری، خدمت، وابستگی اقتصادی، تعهدات کاری و سازماندهی سلطنتی نیروی انسانی—است. همین صورتبندی، هم با شواهد جدید دربارهٔ جامعه و اقتصاد هخامنشی سازگارتر است و هم از گرفتار شدن استدلال زبانشناختی در این پرسش که «چه درصدی از kurtaš دقیقاً برده بودهاند؟» جلوگیری میکند.
از این منظر، برای استدلال زبانی این کتاب، وضعیت حقوقی تکتک این افراد از خودِ پدیدهٔ جابهجایی جمعیت اهمیت کمتری دارد. چه فردی برده بوده باشد، چه اسیر جنگی، چه کارگر وابسته یا نیرویی که از طریق تعهد اجباری به خدمت گرفته شده باشد، قرار گرفتن جمعیتهای غیربومیِ بزرگ در مراکز سلطنتی میتوانسته دامنهٔ تماس میان زبان فارسی و زبانهای دیگر را بهشدت افزایش دهد. بنابراین، ادعای این پژوهش نباید این باشد که «بردگان هخامنشی زبان فارسی را تغییر دادند»؛ ادعای دقیقتر آن است که سازوکارهای امپراتوری برای اسارت، انتقال، اسکان و سازماندهی نیروی کار، جمعیتهای چندزبانهٔ بزرگی را در محیطهای فارسیزبان گرد آوردند و همین محیط تماس، مستقل از وضعیت حقوقی تکتک افراد، یکی از شرایط اجتماعی مهم برای سادهشدن و بازسازی زبان فارسی بود.
از این رو، بردهداری در این بحث نه یک «علت منفرد»، بلکه یکی از اجزای مجموعهٔ بزرگتری از پدیدههای امپراتوری—اسارت جنگی، جابهجایی اجباری، خدمت، وابستگی اقتصادی، تعهدات کاری و سازماندهی سلطنتی نیروی انسانی—است. همین صورتبندی، هم با شواهد جدید دربارهٔ جامعه و اقتصاد هخامنشی سازگارتر است و هم از گرفتار شدن استدلال زبانشناختی در این پرسش که «چه درصدی از kurtaš دقیقاً برده بودهاند؟» جلوگیری میکند.
Forwarded from داستانِ چشم
تکمله ـ آزادی و بازخرید بردگان
نکتهٔ دیگری که در بررسی بردهداری هخامنشی نباید از نظر دور داشت، امکان آزادسازی بردگان و، در برخی زمینهها، بازخرید آزادی است. شواهد دورهٔ هخامنشی نشان میدهند که آزادی برده در برخی موارد ممکن بود با ادامهٔ خدمت به ارباب یا انجام تعهداتی برای او همراه باشد؛ بنابراین، مرز میان بردگی و آزادی همیشه مطلق و غیرقابلعبور نبود. داندامایف بر اساس اسناد بابلی و آرامی، نمونههایی از آزادسازی بردگان را بررسی کرده است.
بااینحال، باید میان شواهد هخامنشی و ساسانی تفاوت گذاشت. در دورهٔ ساسانی، منابع حقوقی شواهد روشنتری از خرید آزادی توسط خود برده و صدور سند آزادی (āzād-hišt) در اختیار میگذارند؛ در برخی موارد برده میتوانست بهای آزادی خود را فراهم کند و از وضعیت بردگی خارج شود.
این پدیده البته ویژگی منحصربهفرد جامعهٔ ایرانی نبود؛ امکان آزادی یا بازخرید در دیگر جوامع بردهدار جهان باستان نیز شناخته شده بود. اهمیت آن برای بحث حاضر در جای دیگری است: بردگی در جهان هخامنشی را نباید وضعیتی یکدست و الزاماً مادامالعمر تصور کرد. همانگونه که وضعیت حقوقی kurtašها طیفی از وابستگیهای مختلف را دربر میگرفت، خودِ وضعیت برده نیز میتوانست در شرایطی تغییر کند. ازاینرو، هنگام سخن گفتن از جمعیتهای غیربومیِ حاضر در مراکز سلطنتی، باید امکان تغییر موقعیت اجتماعی آنان در طول زندگی را نیز در نظر داشت.
نکتهٔ دیگری که در بررسی بردهداری هخامنشی نباید از نظر دور داشت، امکان آزادسازی بردگان و، در برخی زمینهها، بازخرید آزادی است. شواهد دورهٔ هخامنشی نشان میدهند که آزادی برده در برخی موارد ممکن بود با ادامهٔ خدمت به ارباب یا انجام تعهداتی برای او همراه باشد؛ بنابراین، مرز میان بردگی و آزادی همیشه مطلق و غیرقابلعبور نبود. داندامایف بر اساس اسناد بابلی و آرامی، نمونههایی از آزادسازی بردگان را بررسی کرده است.
بااینحال، باید میان شواهد هخامنشی و ساسانی تفاوت گذاشت. در دورهٔ ساسانی، منابع حقوقی شواهد روشنتری از خرید آزادی توسط خود برده و صدور سند آزادی (āzād-hišt) در اختیار میگذارند؛ در برخی موارد برده میتوانست بهای آزادی خود را فراهم کند و از وضعیت بردگی خارج شود.
این پدیده البته ویژگی منحصربهفرد جامعهٔ ایرانی نبود؛ امکان آزادی یا بازخرید در دیگر جوامع بردهدار جهان باستان نیز شناخته شده بود. اهمیت آن برای بحث حاضر در جای دیگری است: بردگی در جهان هخامنشی را نباید وضعیتی یکدست و الزاماً مادامالعمر تصور کرد. همانگونه که وضعیت حقوقی kurtašها طیفی از وابستگیهای مختلف را دربر میگرفت، خودِ وضعیت برده نیز میتوانست در شرایطی تغییر کند. ازاینرو، هنگام سخن گفتن از جمعیتهای غیربومیِ حاضر در مراکز سلطنتی، باید امکان تغییر موقعیت اجتماعی آنان در طول زندگی را نیز در نظر داشت.
Forwarded from Mathematical Musings
اگه قرار بود یه مکانیزمی طراحی کنم که هدف مشخص و صریح اون نابود کردن کنجکاوی یه بچه باشه، ممکن نبود بتونم به خوبی سیستم فعلی آموزش ریاضی این کار رو انجام بدم.
مدرسه هیچوقت کارش آموزش فکرکردن و خلاقیت نبوده، فقط بلدند عملکرد بچهها رو حساب کنند که بعد بتونند دستهبندیشون کنند.
Paul Lockhart
Forwarded from Mathematical Musings
جدیدا توی یه جمعی با استادها بودیم حرف سر این بود که چطور تمرین بدیم به دانشجوها که تقلب نکنند؟ در هیچ دورهای از تاریخ تقلب اینقدر آسون نبوده. خودم توی کافه دانشگاه دیدم دانشجوها رو که دارند تکالیف رو از ChatGPT کپی میکنند.
اگه تمرکزمون روی تقلب دانشجو باشه، در این صورت کل دانشجوها رو
potential cheaters
میبینیم. کار ما هم میشه کشف تقلب. من واسه این کارها معلم نشدم.
یه نظری هست که میگه تدریس خوب بیشتر به شخصیت استاد یا معلم بستگی داره تا تکنیک تدریس. من میخوام به جای اینکه دانشجوها رو یه مشت خلافکار ببینیم، بگم اونا آدمهایی هستند که اومدند یاد بگیرند. شاید اونا "فرشتههایی" هستند که مهمون ما هستند!
پ ن: یکی کامنت گذاشته AIها بزرگترین وسیله تقلب توی کل تاریخ هستند ولی بزرگترین وسیله یادگیری هم هستند.
https://substack.com/@davidlohara/note/c-322275025
اگه تمرکزمون روی تقلب دانشجو باشه، در این صورت کل دانشجوها رو
potential cheaters
میبینیم. کار ما هم میشه کشف تقلب. من واسه این کارها معلم نشدم.
یه نظری هست که میگه تدریس خوب بیشتر به شخصیت استاد یا معلم بستگی داره تا تکنیک تدریس. من میخوام به جای اینکه دانشجوها رو یه مشت خلافکار ببینیم، بگم اونا آدمهایی هستند که اومدند یاد بگیرند. شاید اونا "فرشتههایی" هستند که مهمون ما هستند!
پ ن: یکی کامنت گذاشته AIها بزرگترین وسیله تقلب توی کل تاریخ هستند ولی بزرگترین وسیله یادگیری هم هستند.
https://substack.com/@davidlohara/note/c-322275025
Forwarded from گاراژ ــ مهدی تدینی
روشنفکر و نفرت از کاپیتالیسم
در این مطلب میخوام یکی دیگه از زوایای پنهانِ دیدگاه روشنفکران رو توضیح بدم.
ضدیت با لیبرالیسم کلاسیک و کاپیتالیسم فقط ویژگی روشنفکران چپ نیست، روشنفکران غیرچپ هم عموماً ضدکاپیتالیستند؛ ضدلیبرال هم. حتی روشنفکرانی داشتیم که چرخشی ۱۸۰ درجهای کردهند و از مارکسیسم به راست ــ یا به فاشیسم ــ چرخیدند، اما همچنان ضدکاپیتالیست موندند.
مسئلۀ محوریِ کاپیتالیسم مالکیته. اما دقیقاً روشنفکران نسبت به مالکیت بازاری دیدگاه سلبی دارند؛ به دارایی مادی مشکوکند. از نظرشون دارایی مادی چیز خطرناکیه؛ بنجله؛ سطحیکنندهست؛ قدرت دولت رو محدود میکنه؛ خیر عمومی رو تهدید میکنه. روشنفکران میتونن برای شما توضیح بدن که چطوری مالکیت و بازار یک ملت رو از ارزشهای والا تهی میکنه؛ حالا این ارزش والا میخواد از نوع چپ ــ یعنی برابری و عدالت ــ باشه، و چه از نوع راست ــ یعنی هویت و سنت.
نتیجهگیری روشنه: بازار باید محدود بشه؛ فرزانگان و دانایان باید از طریق دولت بر بازار حاکم باشند؛ خیر عمومی رو باید از حلقوم بازار و سرمایهداران بیرون کشید؛ باید افسار دارایی و مالکیت رو کشید؛ باید حساب و کتابِ مردم زیر چشم دولت باشه تا جلوی آزمندی و لذتطلبی افسارگسیختۀ انسان عاصی و معصیتکار رو بگیره.
یعنی اگر شما به پشتِ این بحث روشنفکران برید، در نهایت چیزی جز حمله به مالکیت و دارایی مادی نیست. اصلاً کاپیتالیسم و لیبرالیسم بده، چون میخواد دست مردم رو در داشتن دارایی و مالکیت باز بگذاره و به مردم ــ مردمی که از نظر روشنفکر عوام کالانعامند ــ اجازه بده متاع دنیوی بیندوزند و بیندوزند.
اما حالا بیایید کمی بدجنسی ــ شاید هم خوشجنسی ــ پیشه کنیم و عدل دست بذاریم روی نقطهضعف روشنفکران تا ببینیم درد این بیمار چیه... طبیب ناگزیز در اینجا به دخالت دست و لمس اندامها نیاز داره.
اگر یک نویسنده ــ از خیل روشنفکرانی که شرح حالشون رفت ــ داستان، رمان یا نمایشنامهای بنویسه و یک فرد دیگه تمام خلاقیتهای این داستان رو برداره و استفاده کنه، واکنش آقا یا خانم نویسنده چه خواهد بود؟ اگر یک شاعر غزلی زیبا سروده باشه و یک نفر ورداره غزلی شبیه همون غزل با تغییر چند کلمه با نام خودش منتشر کنه، واکنش آقا و خانم شاعر چه خواهد بود؟ بریم جلوتر...
اگر یک جامعهشناس اثری منتشر کنه و فرد دیگری کتابی مشابه و با همون نتیجهگیریها از روی کتابش بنویسه، واکنش جامعهشناس ما چه خواهد بود؟ اگر تاریخنگاری، به زحمت فراوان و با سندپژوهی زمانبر، اثری تاریخی بنویسه و فرد دیگری یافتههاش رو بدون ذکر منبع نقل کنه، واکنش تاریخنگار گرامی ما چه خواهد بود؟
میتونم دهها مثال دیگه از این دست بزنم براتون... تقریباً همهمون خشم اهلنظر و اهلقلم، ادبا و نویسندگان، نظریهپردازان و پژوهشگران رو وقتی کسی از کار فکریشون سرقت میکنه، دیدیم. به یکباره، آقا و خانم نویسندۀ نجیب مثل دیوی زخمی تنوره میکشه و از رذالت سارق ادبی گوش جهان رو کر میکنه. البته حق هم داره. منم اهلقلمم و میدونم دزدی معنوی بسیار کار ناپسندیه... اما اینجا مثل میمِ دیکاپریو باید سوت بزنم و بگم: آ آ!
آره، همینجاست! تناقض رو دیدید؟ همونقدر که روشنفکران نسبت به «مالکیت مادی» بیتفاوت، بدبین و منزجرند، «مالکیت معنوی» رو مقدس و خدشهناپذیر میدونند. شاعران هفت هشت قرن پیش وقتی میدیدند یک سارق ادبی سر کوی و برزنی شعرشون رو داره به نام خودش میخونه، مثل کسی که کارد به استخونش رسیده دزد رو ملامت میکردند (کار خوبی هم میکردند). امروز هم یکی از نفرتانگیزترین تجربههای روشنفکرانی که تولیدات فکری دارند، اینه که کسی زحمت فکریشون رو سرقت کنه ــ حتی اگر چند سطر از افکار یا نتیجۀ تحقیقات خودشون رو در جایی بدون ذکر منبع ببینند، سخت خشمگین میشن.
اینجاست که باید از روشنفکر پرسید: چرا مخالف مصونیتِ مالکیت مادی هستی، اما با گرز و شمشیر از مالکیت معنوی دفاع میکنی؟ اگر حقوق مالکیت معنوی از بین بره، جایگاه اجتماعی و اندک درآمد اهلقلم، هنرمندان و نظریهپردازان (یعنی قشر روشنفکر) به باد فنا خواهد رفت. آیا تخریبِ مالکیت مادی همین بلا رو سر اقتصاد نمیاره؟ اگر قرار باشه اختیار درآمد فرد دست دولت باشه، چرا اختیار آثار معنوی دست دولت نباشه؟ اگر قراره یک قدرت جبار و قاهر بالا سر افراد باشه و در مال و اموالشون دخل و تصرف کنه، چرا همین قدرت جبار بالاسر مالکیت معنوی نباشه؟
از اینجا میتونیم باز به یکی از رازهای عالم روشنفکری پی ببریم. روشنفکر الزاماً آدم بدخواهی نیست، بلکه زیست روشنفکری روانشناسی خاصی رو به او تحمیل میکنه و این باعث میشه در برخی زمینهها ضعفهای شناختیِ اساسی داشته باشه. کسی که باید از ثمرۀ کار فکریش روزگار بگذرونه، اما جامعه هیچموقع دستمزد کافی به این ثمرۀ فکری نمیده، دربارۀ محصولات خودش بسیار حساس میشه و فکر میکنه کارهای ارزشمندش پاداش داده نمیشه، در حالی که پیشپاافتادهترین مشاغل درآمدهای بسیار بهتری دارند. در واقع، وقتی یک روشنفکر میبینه ثمرۀ کار فکریش حتی اندازۀ مشاغل پایینرتبه هم درآمد نداره، نسبت به کل این اقتصاد بدبین میشه. حس میکنه یه جای کار میلنگه. حتماً خطایی اساسی در این سیستم وجود داره که به همه بیشتر از او پاداش میده.
اما واقعیت اینهکه دنیا اینجوریه و کاریش نمیشه کرد. انسان حاضره برای امور مادی ــ اعم از کالاهای خوراکی تا رفاهی ــ بیشتر و راحتتر پول بده تا برای کالاهای غیرمادی (که تولیدش تخصص روشنفکرانه). هیچجور نمیشه این هرم نیازمندیها رو معکوس کرد. روشنفکر در اینجا باید به این واقعیت تن بده که اگر درآمدش از قشر بازاری کمتره، به نظام حکمرانی و سیستم بازاری ربط نداره، گناه کاپیتالیسم نیست، بازار مقصر نیست، بلکه انسان اینجوریه. حتی اگر با بولدوزور این نظم رو خراب کنید و از نو به میل روشنفکر بسازید، باز آدمیزاد بابت یه چیزهایی اهمیت بیشتری قائله که اون چیزها جزو تولیدات روشنفکر نیست.
دیگه اینجا روشنفکر باید تلاش کنه شناختش از دنیا بر اساس زیست صنفیش نباشه. کلاً خوبه که انسان مراقب باشه دنیا رو فقط بر اساس محسوسات و اقتضائات خودش نشناسه، بلکه تا حد امکان اول خودش رو از ساحت تفکر اخراج کنه، و بعد به تأمل بنشینه. حالا میدونم این کار سختیه... اینم در مورد بحث ما یک راهحل سختافزاری خوب براش وجود داره: روشنفکر رو مثل دوران خدمت سربازی باید فرستاد بازار و مجبورش کرد دو سال خدمت بازاری انجام بده. مشکل حل میشه. خلقالله هم تا حدی از آفاتِ محتمل و قابلدرک روشنفکری ایمن میشن.
همچنین بنگرید به این پستها:
▪️در باب هویتیابی روشنفکرانه
▪️روشنفکران و عقل عامه
▪️ادبای ملعون/محبوب
▪️انحراف روشنفکری
#بازار_آزاد #روشنفکران
@Garajetadayoni | گاراژ
در این مطلب میخوام یکی دیگه از زوایای پنهانِ دیدگاه روشنفکران رو توضیح بدم.
ضدیت با لیبرالیسم کلاسیک و کاپیتالیسم فقط ویژگی روشنفکران چپ نیست، روشنفکران غیرچپ هم عموماً ضدکاپیتالیستند؛ ضدلیبرال هم. حتی روشنفکرانی داشتیم که چرخشی ۱۸۰ درجهای کردهند و از مارکسیسم به راست ــ یا به فاشیسم ــ چرخیدند، اما همچنان ضدکاپیتالیست موندند.
مسئلۀ محوریِ کاپیتالیسم مالکیته. اما دقیقاً روشنفکران نسبت به مالکیت بازاری دیدگاه سلبی دارند؛ به دارایی مادی مشکوکند. از نظرشون دارایی مادی چیز خطرناکیه؛ بنجله؛ سطحیکنندهست؛ قدرت دولت رو محدود میکنه؛ خیر عمومی رو تهدید میکنه. روشنفکران میتونن برای شما توضیح بدن که چطوری مالکیت و بازار یک ملت رو از ارزشهای والا تهی میکنه؛ حالا این ارزش والا میخواد از نوع چپ ــ یعنی برابری و عدالت ــ باشه، و چه از نوع راست ــ یعنی هویت و سنت.
نتیجهگیری روشنه: بازار باید محدود بشه؛ فرزانگان و دانایان باید از طریق دولت بر بازار حاکم باشند؛ خیر عمومی رو باید از حلقوم بازار و سرمایهداران بیرون کشید؛ باید افسار دارایی و مالکیت رو کشید؛ باید حساب و کتابِ مردم زیر چشم دولت باشه تا جلوی آزمندی و لذتطلبی افسارگسیختۀ انسان عاصی و معصیتکار رو بگیره.
یعنی اگر شما به پشتِ این بحث روشنفکران برید، در نهایت چیزی جز حمله به مالکیت و دارایی مادی نیست. اصلاً کاپیتالیسم و لیبرالیسم بده، چون میخواد دست مردم رو در داشتن دارایی و مالکیت باز بگذاره و به مردم ــ مردمی که از نظر روشنفکر عوام کالانعامند ــ اجازه بده متاع دنیوی بیندوزند و بیندوزند.
اما حالا بیایید کمی بدجنسی ــ شاید هم خوشجنسی ــ پیشه کنیم و عدل دست بذاریم روی نقطهضعف روشنفکران تا ببینیم درد این بیمار چیه... طبیب ناگزیز در اینجا به دخالت دست و لمس اندامها نیاز داره.
اگر یک نویسنده ــ از خیل روشنفکرانی که شرح حالشون رفت ــ داستان، رمان یا نمایشنامهای بنویسه و یک فرد دیگه تمام خلاقیتهای این داستان رو برداره و استفاده کنه، واکنش آقا یا خانم نویسنده چه خواهد بود؟ اگر یک شاعر غزلی زیبا سروده باشه و یک نفر ورداره غزلی شبیه همون غزل با تغییر چند کلمه با نام خودش منتشر کنه، واکنش آقا و خانم شاعر چه خواهد بود؟ بریم جلوتر...
اگر یک جامعهشناس اثری منتشر کنه و فرد دیگری کتابی مشابه و با همون نتیجهگیریها از روی کتابش بنویسه، واکنش جامعهشناس ما چه خواهد بود؟ اگر تاریخنگاری، به زحمت فراوان و با سندپژوهی زمانبر، اثری تاریخی بنویسه و فرد دیگری یافتههاش رو بدون ذکر منبع نقل کنه، واکنش تاریخنگار گرامی ما چه خواهد بود؟
میتونم دهها مثال دیگه از این دست بزنم براتون... تقریباً همهمون خشم اهلنظر و اهلقلم، ادبا و نویسندگان، نظریهپردازان و پژوهشگران رو وقتی کسی از کار فکریشون سرقت میکنه، دیدیم. به یکباره، آقا و خانم نویسندۀ نجیب مثل دیوی زخمی تنوره میکشه و از رذالت سارق ادبی گوش جهان رو کر میکنه. البته حق هم داره. منم اهلقلمم و میدونم دزدی معنوی بسیار کار ناپسندیه... اما اینجا مثل میمِ دیکاپریو باید سوت بزنم و بگم: آ آ!
آره، همینجاست! تناقض رو دیدید؟ همونقدر که روشنفکران نسبت به «مالکیت مادی» بیتفاوت، بدبین و منزجرند، «مالکیت معنوی» رو مقدس و خدشهناپذیر میدونند. شاعران هفت هشت قرن پیش وقتی میدیدند یک سارق ادبی سر کوی و برزنی شعرشون رو داره به نام خودش میخونه، مثل کسی که کارد به استخونش رسیده دزد رو ملامت میکردند (کار خوبی هم میکردند). امروز هم یکی از نفرتانگیزترین تجربههای روشنفکرانی که تولیدات فکری دارند، اینه که کسی زحمت فکریشون رو سرقت کنه ــ حتی اگر چند سطر از افکار یا نتیجۀ تحقیقات خودشون رو در جایی بدون ذکر منبع ببینند، سخت خشمگین میشن.
اینجاست که باید از روشنفکر پرسید: چرا مخالف مصونیتِ مالکیت مادی هستی، اما با گرز و شمشیر از مالکیت معنوی دفاع میکنی؟ اگر حقوق مالکیت معنوی از بین بره، جایگاه اجتماعی و اندک درآمد اهلقلم، هنرمندان و نظریهپردازان (یعنی قشر روشنفکر) به باد فنا خواهد رفت. آیا تخریبِ مالکیت مادی همین بلا رو سر اقتصاد نمیاره؟ اگر قرار باشه اختیار درآمد فرد دست دولت باشه، چرا اختیار آثار معنوی دست دولت نباشه؟ اگر قراره یک قدرت جبار و قاهر بالا سر افراد باشه و در مال و اموالشون دخل و تصرف کنه، چرا همین قدرت جبار بالاسر مالکیت معنوی نباشه؟
از اینجا میتونیم باز به یکی از رازهای عالم روشنفکری پی ببریم. روشنفکر الزاماً آدم بدخواهی نیست، بلکه زیست روشنفکری روانشناسی خاصی رو به او تحمیل میکنه و این باعث میشه در برخی زمینهها ضعفهای شناختیِ اساسی داشته باشه. کسی که باید از ثمرۀ کار فکریش روزگار بگذرونه، اما جامعه هیچموقع دستمزد کافی به این ثمرۀ فکری نمیده، دربارۀ محصولات خودش بسیار حساس میشه و فکر میکنه کارهای ارزشمندش پاداش داده نمیشه، در حالی که پیشپاافتادهترین مشاغل درآمدهای بسیار بهتری دارند. در واقع، وقتی یک روشنفکر میبینه ثمرۀ کار فکریش حتی اندازۀ مشاغل پایینرتبه هم درآمد نداره، نسبت به کل این اقتصاد بدبین میشه. حس میکنه یه جای کار میلنگه. حتماً خطایی اساسی در این سیستم وجود داره که به همه بیشتر از او پاداش میده.
اما واقعیت اینهکه دنیا اینجوریه و کاریش نمیشه کرد. انسان حاضره برای امور مادی ــ اعم از کالاهای خوراکی تا رفاهی ــ بیشتر و راحتتر پول بده تا برای کالاهای غیرمادی (که تولیدش تخصص روشنفکرانه). هیچجور نمیشه این هرم نیازمندیها رو معکوس کرد. روشنفکر در اینجا باید به این واقعیت تن بده که اگر درآمدش از قشر بازاری کمتره، به نظام حکمرانی و سیستم بازاری ربط نداره، گناه کاپیتالیسم نیست، بازار مقصر نیست، بلکه انسان اینجوریه. حتی اگر با بولدوزور این نظم رو خراب کنید و از نو به میل روشنفکر بسازید، باز آدمیزاد بابت یه چیزهایی اهمیت بیشتری قائله که اون چیزها جزو تولیدات روشنفکر نیست.
دیگه اینجا روشنفکر باید تلاش کنه شناختش از دنیا بر اساس زیست صنفیش نباشه. کلاً خوبه که انسان مراقب باشه دنیا رو فقط بر اساس محسوسات و اقتضائات خودش نشناسه، بلکه تا حد امکان اول خودش رو از ساحت تفکر اخراج کنه، و بعد به تأمل بنشینه. حالا میدونم این کار سختیه... اینم در مورد بحث ما یک راهحل سختافزاری خوب براش وجود داره: روشنفکر رو مثل دوران خدمت سربازی باید فرستاد بازار و مجبورش کرد دو سال خدمت بازاری انجام بده. مشکل حل میشه. خلقالله هم تا حدی از آفاتِ محتمل و قابلدرک روشنفکری ایمن میشن.
همچنین بنگرید به این پستها:
▪️در باب هویتیابی روشنفکرانه
▪️روشنفکران و عقل عامه
▪️ادبای ملعون/محبوب
▪️انحراف روشنفکری
#بازار_آزاد #روشنفکران
@Garajetadayoni | گاراژ
Forwarded from داستانِ چشم
زنانِ هخامنشی
یک نکته باید کاملاً روشن باشد: زنان خاندان سلطنتی هخامنشی در نوعی پردهنشینی سرکوبگرانه زندگی نمیکردند که آنان را از نگاه دیگران پنهان کند. همچنین آنان در جهانی از شهوت و لذتهای جسمانی نیز زندگی نمیکردند. با این حال، آنان بدون تردید ساختاری کاملاً سلسلهمراتبی را تشکیل میدادند که در نزدیکی شاه قرار داشت و بنابراین سبک زندگی در حال حرکت دربار را دنبال میکرد.
تقریباً هیچ تردیدی نیست که شرافت و عفت آنان بهدقت محافظت میشد، اما این بدان معنا نبود که زنان سلطنتی از تعامل با جامعهٔ گستردهتر دربار جدا بودند یا هیچ استقلالی نداشتند. زنان سوار اسب میشدند، در شکارهای سلطنتی شرکت میکردند، در ضیافتها حضور مییافتند و به ورزشهایی مانند تیراندازی با کمان و پرتاب نیزه میپرداختند.
نباید تصور کنیم زنان سلطنتی ایران در پشت دیوارها زندانی بودند. با این حال ــ و شاید این دشوارترین نکته برای درک مخاطب امروزیِ شیفتهٔ شهرت باشد ــ برای زنان خاندان سلطنتی، اعتبار و دسترسی به قدرت از طریق جدا بودن از نگاه عمومی به دست میآمد. در ایران باستان، دیدهشدن مایهٔ افتخار نبود. نامرئیبودن اعتبار میآورد.
بااینحال، نامرئیبودن زنان نخبهٔ ایران به معنای فقدان آزادی یا نداشتن قدرت نبود. مادران، همسران و دیگر زنان حاضر در اطراف شاه بزرگ، نفوذ واقعی داشتند. نزدیکی شخصی به شاه به این زنان ممتاز فرصت دسترسی به قدرت واقعی میداد.
حرم سلطنتی یکی از اجزای حیاتی فرهنگ ایران بود. این نهاد اهمیت سیاسی عمیقی داشت. حفظ قدرت دودمانی مستقیماً از طریق حرم انجام میشد؛ زیرا زنان فرزندان آینده را به دنیا میآوردند و با هوشیاری ــ و گاهی با خشونت ــ از جایگاه خود در ساختار دائماً در حال تغییر سلسلهمراتب دربار دفاع میکردند.
بخشی از
Persians: The Age of the Great Kings: Lloyd Llewellyn-Jones
یک نکته باید کاملاً روشن باشد: زنان خاندان سلطنتی هخامنشی در نوعی پردهنشینی سرکوبگرانه زندگی نمیکردند که آنان را از نگاه دیگران پنهان کند. همچنین آنان در جهانی از شهوت و لذتهای جسمانی نیز زندگی نمیکردند. با این حال، آنان بدون تردید ساختاری کاملاً سلسلهمراتبی را تشکیل میدادند که در نزدیکی شاه قرار داشت و بنابراین سبک زندگی در حال حرکت دربار را دنبال میکرد.
تقریباً هیچ تردیدی نیست که شرافت و عفت آنان بهدقت محافظت میشد، اما این بدان معنا نبود که زنان سلطنتی از تعامل با جامعهٔ گستردهتر دربار جدا بودند یا هیچ استقلالی نداشتند. زنان سوار اسب میشدند، در شکارهای سلطنتی شرکت میکردند، در ضیافتها حضور مییافتند و به ورزشهایی مانند تیراندازی با کمان و پرتاب نیزه میپرداختند.
نباید تصور کنیم زنان سلطنتی ایران در پشت دیوارها زندانی بودند. با این حال ــ و شاید این دشوارترین نکته برای درک مخاطب امروزیِ شیفتهٔ شهرت باشد ــ برای زنان خاندان سلطنتی، اعتبار و دسترسی به قدرت از طریق جدا بودن از نگاه عمومی به دست میآمد. در ایران باستان، دیدهشدن مایهٔ افتخار نبود. نامرئیبودن اعتبار میآورد.
بااینحال، نامرئیبودن زنان نخبهٔ ایران به معنای فقدان آزادی یا نداشتن قدرت نبود. مادران، همسران و دیگر زنان حاضر در اطراف شاه بزرگ، نفوذ واقعی داشتند. نزدیکی شخصی به شاه به این زنان ممتاز فرصت دسترسی به قدرت واقعی میداد.
حرم سلطنتی یکی از اجزای حیاتی فرهنگ ایران بود. این نهاد اهمیت سیاسی عمیقی داشت. حفظ قدرت دودمانی مستقیماً از طریق حرم انجام میشد؛ زیرا زنان فرزندان آینده را به دنیا میآوردند و با هوشیاری ــ و گاهی با خشونت ــ از جایگاه خود در ساختار دائماً در حال تغییر سلسلهمراتب دربار دفاع میکردند.
بخشی از
Persians: The Age of the Great Kings: Lloyd Llewellyn-Jones
کتاب بیگانه
سرمایه دار واقعی کسی است که از پس انداز ،ریسک کارآفرینی نوآوری تشخیص نیاز مردم و سازمان دهی تولید سود می برد. رانت خوار کسی است که از بانک مرکزی اعتبار ،رانتی مجوز انحصار، ارز ،ترجیحی ،تعرفه ممنوعیت واردات، زمین دولتی، قرارداد دولتی یا رابطه سیاسی سود میبرد. این دو را نباید یکی کرد.
سوسیالیستها معمولاً هر دو را سرمایه دار مینامند و نتیجه میگیرند که بازار آزاد ظالم است اما نظریه آزادی می گوید آنچه در سرمایه داری رفاقتی رخ میدهد بازار آزاد نیست؛ صورت پیچیده تری از نقض مالکیت است.
سوسیالیستها معمولاً هر دو را سرمایه دار مینامند و نتیجه میگیرند که بازار آزاد ظالم است اما نظریه آزادی می گوید آنچه در سرمایه داری رفاقتی رخ میدهد بازار آزاد نیست؛ صورت پیچیده تری از نقض مالکیت است.
انحصار و مونوپولی نه مختص بازار آزاد بلکه مختص دخالت دولت به نحو مستقیم یا غیرمستقیم در روند آزاد بازار است.
مطالعهی مطلب
مطالعهی مطلب
Mises Institute
What Democratic Socialists Don’t Want You to Know About Monopoly
For all the claims made by socialists that capitalism produces monopolies, socialists argue for one big monopoly to control everything: the state.
Forwarded from تاریخ گرام_حجت رهبریان
پول کاغذی در ایران در عصر مغول.pdf
414.9 KB
📚 پول کاغذی در ایران
جستاری از تاریخ اقتصادی ایران در عصر مغول
✍🏻 نویسنده: حجت رهبریان
🔴 اطلاعات تاریخی برگرفته از مقاله کارل یان هست که پس از جستار نوشته خودم ترجمه کامل آن مقاله هم در ادامه قرار گرفته است.
جستاری از تاریخ اقتصادی ایران در عصر مغول
✍🏻 نویسنده: حجت رهبریان
🔴 اطلاعات تاریخی برگرفته از مقاله کارل یان هست که پس از جستار نوشته خودم ترجمه کامل آن مقاله هم در ادامه قرار گرفته است.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این روزها توی ترندها، خون پریود، زبانشناسی، باستانشناسی و زیستشناسی همگی دور هم جمع شدن.
دربارهی voynich manuscript کنجکاو شدم.
https://youtu.be/8NS4CbBJQ84?is=jPHkswknViMMVOGF
https://youtu.be/8NS4CbBJQ84?is=jPHkswknViMMVOGF
YouTube
The world’s most mysterious book - Stephen Bax
View full lesson: https://ed.ted.com/lessons/the-world-s-most-mysterious-book-stephen-bax
Deep inside Yale's Beinecke Rare Book and Manuscript Library lies a 240 page tome. Recently carbon dated to around 1420, its pages feature looping handwriting and hand…
Deep inside Yale's Beinecke Rare Book and Manuscript Library lies a 240 page tome. Recently carbon dated to around 1420, its pages feature looping handwriting and hand…
و بعد بیشتر کنجاو شدم:
https://youtu.be/UZEHBkBlalc?is=rP_t2uvzz5G6EkpM
https://youtu.be/UZEHBkBlalc?is=rP_t2uvzz5G6EkpM
YouTube
The Voynich Manuscript: A History
In this video we explore the unsolved enigma that is the Voynich Manuscript, and its often equally bizarre history.
Join this channel to get access to perks:
https://www.youtube.com/channel/UCSwFnHpDt-lZgR_7Sqisi6A/join
Help support us elsewhere at:
ht…
Join this channel to get access to perks:
https://www.youtube.com/channel/UCSwFnHpDt-lZgR_7Sqisi6A/join
Help support us elsewhere at:
ht…
Forwarded from بیگانه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی میگیم بین خوب زیستن و آزاد زیستن باید انتخاب کرد بخاطر اینه.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
۴۰۰۰ سال پیش چطوری پیغوم پسغوم جا به جا میکردن؟
To find out more about this tablet and the scanning process, you can read the article 'Deciphering 4000-year-old cuneiform letters hidden in clay envelopes using a mobile X-ray computed tomography scanner' for free online!
🎬 Reel by @mesopotamiangeorge
To find out more about this tablet and the scanning process, you can read the article 'Deciphering 4000-year-old cuneiform letters hidden in clay envelopes using a mobile X-ray computed tomography scanner' for free online!
🎬 Reel by @mesopotamiangeorge