PAYA mousavi
174 subscribers
هرچه از دل برآمد، و‌ روح در قلم دمید
مینویسم 🤍💫
Download Telegram
شعری اگر بود
یا دلنوشته ای،
مینویسم🤍
آمدم با هم و غم هایت بسازم
از لبانت…
برق چشمت
عشق را از گیسوانت
من ببازم،
باید عاقل باشم این دم
رخش را…
آذین کنم،
در دشت آغوشت
بتازم
مست عطر بودنت باشم دمادم
در سرا و محفل من،
گر برقصی…
من هزاران نت بیاموزم به سازم
ناتوانم قدر عشقم را به جانت
با چه حرفی…
از چه کویی یا زبانی
بازگو سازم به رازم
در دلم،
رازم به سازم می نرقصد تا بتازم در نگاهت،
تا بسازم کلبه ی عشق تورا
ترسم
به عشقت آخرش
تنها ببازم.

- پایا موسوی
صدایش که میزدم…
دیگر سخن بعدی از یادم پر میکشید
جانت بی بلا،
کاش پشت یک تلفن عمومی
با یک شماره ناشناس…
باز صدایت را میشنیدم
میشنیدم و صدایت میزدم…
کاش همان پاسخ همیشگی را میدادی
…جانت بی بلا،
میشود یکبار هم که شده
کاش فقط برای یک لحظه…
برای من مانند روز اول لبخند بزنی
لبخند واقعی
همان که از شوق، چشمانت هم میخندید
میشود در خیابانی اتفاقی ببینمت
فقط چند لحظه صبر کنی…
کاش فقط چند لحظه نگاهت کنم
بوی عطرت
وای از بوی خوشی که هنوز…
جرأت کاش های بیشتر را ندارم
میترسم صحبتم به آغوشت رسد
…دیگر نمینویسم
من هنوز منتظر آغوشت میمانم…
آغوشت را قول داده بودی
،قول داده بودیم…

- پایا موسوی
نمیدانم اما
رد پایت را هنگام بارش بعدی چه کنم…
رویای کودکی ام برف بود
اما ای کاش اینبار نبارد…
برفی نبارد و خورشیدی طلوع نکند
رد پایت آنگاه که از آن من شد
به خیالم تو را دارم
ای کاش اینبار نبارد…

- پایا موسوی
تا بدانی عمر را وقف تو کردم
آنقدر بیراهه دنبالت بگردم
تا فراموشت کنم،
برفی نیامد…
آخرش آدم شدم، برفی نیامد
واپسین عمر زمستان میشمارم تا بیاید
کوه را زیبا کند…
باران ببارد، رد پایت خاطراتش ناپدیدار
آه این خواب است و شیرین است، بیدار
به دنبالت به کوهی تیشه بستم
تو باور میکنی برفی نخواهم
رد پایت را نخواهم من نبینم ؟
من چطور آدم شدم
برفی نیامد…

- پایا موسوی
تا راه باشد میسرایم
تا چاه نبینم تشنه‌ی دیدارت میمانم
کاش میماندی…
تا وقتی ماه بر پشت بام خانه قلبم
لم داده بود…
شانه هایم را به آرامشت قرض میدادم
هجوم آشفتگی ها را فراموش…
و ظهور روشنایی دنیای کوچکم را
در شب های تیره
هم نفس با تو میجستم…
آخرش در نقش سنگی، آجری، خشتی
در کوی تو پنهان می شوم
کاش لحظه ای نگاهم کنی…

- پایا موسوی
هر کجا رفتم
بپرسند از چه درماندی،
نگو از رنج هجرت
مهلتم تا کی به سر آید
نمیدانم، نمیدانم ولی ای کاش…
هنگامی که رفتم
هیچ بارانی نبارد، گوشه چشمت
آخرش، اینگونه رفتن فالمان شد
آخرش،
بی هم شکفتن حالمان شد
آخرش وصلی ندیدیم ما
از این عشق
آخرش رنگ سیه، همرنگ ما شد
فرصتی چندان ندارم
باز کن لب
من که رویی بیش ازین دیگر ندارم
باز کن لب…
بی هوا آرام گو عاشق شدیم

- پایا موسوی
آخرش،
من می نخورده مست چشمانت شدم
بر سرم سنگی نخورده،
غرق گیسویت شدم
با همه سفتی و سختی در کلام با دیگران
سوی لبخندت چه دیدم،
این چنین رامت شدم

- پایا موسوی
مینویسی میروی؟
میخوانمش قدری بمان
تا به لبخندت دچارم
سرخوشم، قدری بمان
من صدایت میزنم
پاسخ شنیدم امرتان؟
من خوانمش جانم
اگر روزی رسد کو در کنارم
با دلش
با قلب و چشم خوشگلش
لب های خوشرنگش گشاید
ناگهان
گوید که جانم
میرود جانم…
که آن روز آخرش میگویمت،
اینک بهارم در خزان
با تو هوشیاری چه خواهم
قصه‌ی مستی بخوان
شاید،
در آن حالم بگویم
دیگر از این می ننوشم
تیره مستم
عاشقم
غرق گریبانت شوم…

- پایا موسوی
ماهِ پاییز !
سمت چشمت آشنایی رد نشد ؟
یک دو چای ما،
به سان باده‌ی بهمان نشد ؟
خنده‌ات،
معشوقه‌ی شیرین زبانی‌مان نشد ؟
راه هموار دلم،
بیراهه‌ی آنان نشد ؟
دست هایم،
تیغ امن سرد آغوشت نشد ؟
با تمام زخم هایم،
مرهمت بودم تورا درمان نشد ؟
عقل را بعد تو کشتم،
قلبمان شیدا نشد ؟…
هر چه طعم ماندنت
فعلش مرا دائم نشد،
آن طناب گیسوانت…
جوخه‌ی اعدام شد.

- پایا موسوی
زندگی ام را به پایانت دهم
پایش بیوفتد،
می‌پرم من
از لب بام نگاهت
تا لبانت
چشم در چشمان مستت،
گر گناهم باشد این عشق
از تو بخشش گر بجویم،
لاجرم من بی گناهم…
از بشر هرگز ندیدم
این چنین مستانه چشمی
بند آمد من زبانم
آدمیزاد
آخرش دیوانه گشتی…

- پایا موسوی
از چه کویی رفته ای
خاکش به صد زر می ‌خرم،
گیسوانت را ندیده
بهر جانم می برم،
لحظه‌ی لبخند روح انگیز مرواریدی ات
من هزاران بار ازین مسکین جهان
جان می برم،
آفتاب از تابش چشمان تو
شرمش گرفت،
ماهتاب از رامش چشمانت
آرامش گرفت،
در جهانم جانی ای جانم جهانت جان من
بر چه آسانی دلم در بندرت
‌پهلو گرفت…

- پایا موسوی
دستانم بوی تورا میدهد…
از چشمانم نمی‌افتی
خاطراتم تنها نیست،
یادت هست، دستانت هست، آغوشت…
هست چیزهایی که زنده نگهم دارد
نرسیدن، نه، رسیدن…
شاید رسیدن به تو نبودنت باشد و
بودنت تنها ترین رسیدن تاریخ…
اما هیچکدام را نمیخواهم
نبودنت، نه، بودنت…
میخواهم بدون فکر نگاهم کنی
بدون بال در آغوشت پرواز کنم
بی هراس بر لبانت نقش زنم
و گوشه چشمی اگر تر شد
خودت باشی که پاکش کنی…

- پایا موسوی
می‌شود گاهی به ماه هم خیره نشد ؟
ماهی که شب در آغوشش کشیده
و تدارک ستارگان برایش دیده…
ماهی که
ابرها به زیر گام هایش
پهناور می‌شوند
و تاریکی
به نور چشمانش روشن…
خفاشان‌ به دورش طواف می‌کنند
و پلنگان به دنباله‌ی درخشش بی همتایش
کفن پوش به قعر دره می‌شتابند…
نمی‌شود به ماه خیره نشد
حتی به فاصله‌ی پلک زدنی…
هدر دادن عمر است
لحظه‌ای غفلت و چشم پوشیدن از ماه
امشب کهکشان ابری‌ست
عمر به هدر رفت…
موجود زمینی چشمانش بسته شد
ماه را ندید
زمین غرق شد
تاریکی…

- پایا موسوی
کاش خاک گذرگهت مزار باشدم
چه دست یافتنی آرزوی محالی که،
نگین انگشترت سنگ مقبر باشدم
زهر دمادم اشکین نفسِ ندیدنیت…
عجب دلربایانه شهاب بارانیست
در بزم اولین گذران عمر
در شب آشنایی با گودالم…
سرد میخشکم گرمایم از آنت
ز سنگ میرستم هر آنگه بیادت،
می نرویم ازت ریشه در خاک
مگر با پلک عشقت برم زدن…
مرا بکش، بکشم، بکش مرا
مرا بمیران، بمیرانم، بمیران مرا
جانت در بدن ندارم،
نمیشناسد فکرم تن گون افکارم را…
به گوشم به گوشه شنیدن گامهایت
مرا به پهلو هدیه به گودال کن
گوشم به خاکت به گوش باشد
بگذر بشنومت،
بگذار بشنومت…

- پایا موسوی
امروز میهمانت باشم ؟
سفره ی دلم را
با شیرینی گوشه چشمت رنگین کنی
سیراب نت به نت آواز خندیدنت باشم
گرمای آرامشت را
هدیه به شمع نگاهم کنی
چه میهمانی با شکوهی
تو باشی
دل باشد و دلدیده‌ی دلدارِ دل آشوب،
مَن.
ابر ها را به صف میکشم
به زیر قدم گاهت
به خورشید فرمان سایه میدهم
تا مبادا گونه ات به جز دیدن من
سرخ شود
آفتابا
روزی گر اندوهش را دیدی
یا زبانم لال اگر دیدی در کنجی
شبنم گوشه چشمش
گلبرگ گونه اش را در آغوش کشید
آنقدر بسوزانم که راهش گیرم
تا نیافتمش دست از من بر ندار
دردش را درمانم
جانم است

- پایا موسوی
خواب ممنوعه‌ی دیدار منِ ناسیراب
با زیباترین فاصله‌ی چانه تا زیر بینی ات
تعبیر شد…
قانون برایت حبس ابد حکم کرد،
آغوشت زندانی ام شد
در سلول به سلول شریان های حیاتی ام
و ماه رخ ات دربند شد
در سیاهچاله‌ی مردم چشمم…
کاش بخشوده نشوی
صد سال گرفتار شوی…
سوگند خوردم گر آزادی نبینی
هزار و یک تازیانه‌ی جرم هم آغوشی‌مان را
تنها بر بدنم مهر کنم…
جرمت به جان خریدم
فکرم تن پوش تو و برهنه تن بر زانو
در انفرادی ام چشم انتظار جلاد بودم
تو آمدی،
هزار و یک بوسه‌ی شلاق…

- پایا موسوی
می‌توانم همصدا با هر سکوتت،
فراموش کنم
قد عمری پلک زدنم را…
میان لبخندمان راه‌آهن بکشم،
مبدأ مقصودم تبعید مقصدم باشد
به جزیره‌ی میان کنج لبانت…
از ایستگاه نگاهت
تا ابد هم کوپه باشیم،
هم‌نفس با صدای نزاع ریل و قطار
بی محابا تن پوش هم شویم،
ماهتاب که مسیرش بر پنجره کوپه‌مان خورد
برای آفتاب از زیبایی وصال مینویسد
و فردایمان،
گردش جهان هستی را
قربانی عشق میکنیم…
میسوزد ماه و میخشکد خورشید
کور می‌شود ناشنوا و نمیشنود نابینا…
زمین به هر زحمتی شده
غبار جا پایمان را به خاطرش میسپارد،
زیرا که چنین زیبایی
هرگز ندیده بود،
در آغوشم بگیر و دنیا را رها کن…

- پایا موسوی
بیدارم کن
به خوابت رفته ام…
گرد زمین میچرخم و پیدا نمیکنم
حرفی که باید به چشمانت بفهمانم…
کاش بدانم
یک دقیقه بیشتر از من نمانده،
آنگاه کلماتم در آغوش میگیرنت…
آن لحظه را به عمرم میخرم
ریشه دواندی در بند بندِ من،
همچو سروی سیصد ساله…
در قلب معشوقه اش زمین،
کفر اگر نباشد
خالق زیبا ترین نگاه،
تورا مینامم…
همان بارانی که به موقع میباری،
آفتاب صبحی هستی
که تاب انتظارت شمار نفس هایم را
به گوشم میرساند…
نظم جهان را به هم میریزم
خورشید خاموش باشد،
تو همان ستاره ای
که بر ماه روشنی بخشید…
بیدارت نمیکنم،
بگذار در خوابت بمانم
چشمانت را بستی و بی هوا آرام گرفتی…
غرق میشوم
در بیصدا ترین امواج زیبای مویت
دوستت دارم.

- پایا موسوی
خیال میبافم
با دستانت…
برای خودم نوازش موهایم را
و برای تو بافتنی زمستانی ام را
سبز مثل نفس کشیدنم…
از طبیعت
و سرخ،
مثل شرابی که ننوشیدم
چند صباحی‌ست انتظار میکشم
آرزوی نفس کشیدنم
در آغوشت…
و رویای نزدیک ترین فاصله چشمانمان
تا مستی در آغوش لبانت
جرعت شنیدنش را دارم
و کلمات هستند که جرعتی ندارند،
برای نوشیدن جرعه‌ای عشق
زبانم لال…
نکند گمان کنی دیوانه‌ات نباشم
چشمانم نبیند…
اگر جز تو دگر بار
نام کسی را به خود آلوده کنم
درخشش امشبم را تو ستاره بودی
و از من باریدی…
چه به موقع بارانی که انتظارش کشیدم
همان‌قدر میخواهمت
که بوی حضورت را شعر کنم…

- پایا موسوی