کامو در طاعون بعد از توصیف رفتار دیوانهوار مردم شهر، جملهای غریب نوشته است: اما درمیان این جمعیت وحشتزده و قتلعام شده، آیا به کسی اصلا مجال پرداختن به «انسان بودنش» را داده بودند؟
آن نازنین زن، نادیا ماندلشتایم عزیز نیز در مورد زندگی در حریم دیکتاتور و انسان بودن، پاسخی در خور به چنین سوالی میدهد: در شوروی کمونیست، ما انسان نبودیم، بلکه فقط از روزی به روز دیگر زنده بودیم و منتظر برای اینکه روزی نوبت مرگ ما هم برسد.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
آن نازنین زن، نادیا ماندلشتایم عزیز نیز در مورد زندگی در حریم دیکتاتور و انسان بودن، پاسخی در خور به چنین سوالی میدهد: در شوروی کمونیست، ما انسان نبودیم، بلکه فقط از روزی به روز دیگر زنده بودیم و منتظر برای اینکه روزی نوبت مرگ ما هم برسد.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
تجمع طرفداران کمونیسم شوروی-نوامبر ۱۹۹۱، مسکو. بر پلاکاردها نوشتهاند: تا جزایر کوریل رو پس نگیریم، آروم نمیگیگیریم (مناقشه با ژاپن داشتند بر سر مالکیتش). مرگ بر ضد ولایت استالین، درود بر هونکر (رهبر آلمان شرقی)، مرگ بر فتنهگران آلمان شرقی... اما آنکه سقوطش حتمی است، میرود.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سازمان جوانان هیتلری Hitler Youth را دختران و پسران تا ۱۸ ساله تشکیل میدادند. کسانی که تحت شستشوی مغزی به این باور رسیده بودند که تنها رهبر جهان هیتلر و تنها آزادی جهان در حزب نازی است. سرودی داشتند با این مضمون: پرچم آزادی ما در جهان افراشته است، گرچه دشمنان در کمین هستند/امروز در آلمان صدای -حقیقت- ما شنیده میشود، فردا این صدا متعلق به همهی جهان است و غیره». دخترانی که باور داشتند، هدفشان تنها زاییدن بچههایی سلامت برای حزب نازی است، پسرانی که باور داشتند تنها افتخارشان، سربازی برای حزب نازی است. آنها «باور داشتند».
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستی هم این نسخه رو از ویدیوی بالا در توییتر برام ارسال کرده، وجدانا از دیدن این یکی من سیر نمیشم، خیلی بامزه شده :))))))
@mohammadaleph
@mohammadaleph
«شما از آزادی هم فقط لخت بودن و رابطهی آزادانه پسر و دختر رو میخواید» نیز یکی از گزارههای شنیعِ زبان ایدئولوژیزدههای اسلامی است. چنان که یک گزاره غلط مانند «حجاب برابر با عفاف است و بیحجابی برابر با بیعفتی» را چنان تکرار کرده که در نهایت رنگ واقعیت به خود گرفته و برای ذهنهایی که قادر به یک استنتاج منطقی نیست -خصوصا طرفداران- به یک اصل غیر قابل تغییر تبدیل میشود. در برابر آنان پاسخ از ابتدا مشخص است: «بله، حق اساسی و اولیهی انتخاب نوع پوشش یکی از مواهب آزادی است». عموم ایدئولوژیزدهها زمانی که با استدلال معکوسی در برابر خود مانند «اگر جای حجاب اجباری با اجبار به بیحجابی عوض شود، چنان که به اجبار مجبور به کنار گذاشتن پوشش دلخواه -که در اینجا چادر است- شوید، پاسختان چیست؟» مواجه میشوند، پاسخی در خور برای چنین استدلالی نداشته یا شروع به بیرون ریختن تبلیغاتی میکنند که عمری در ذهن آنها فرو کردهاند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
یکی از زیباترین عناوینی که تا حالا خوندم ر جردن پیترسون در یکی از زیرفصلهای کتاب ۱۲ قانون استفاده کرده:
"مبادا فراموش کنید، ایدهها عواقب دارند".
BabiMirza
@mohammadaleph
"مبادا فراموش کنید، ایدهها عواقب دارند".
BabiMirza
@mohammadaleph
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز روز سقوط دیوار برلین است. وِرا لِنگسفیلد منتقد حکومت کمونیستی و زندانی سابق اشتازی در مورد آلمان شرقی میگوید: به طور رسمی در آلمان شرقی ما اصلا زندانی سیاسی نداشتیم -جواد ظریف- هرچه بود مجرم بود. زیرا اساسا هرچیزی بدون اجازه حکومت حتی نوشتن یک کتاب، شعر، روزنامه یا آزادی عقیده داشتن، یا برگزاری تجمعات، یا ابراز آزادانه عقاید خود یک جرم بود.هزاران نفر اینجا در این زندان در جریان یک محاکمه بودند، نه به خاطر انجام کاری؛ بلکه به خاطر اینکه به انجام دادن کاری حتی فکر کرده بودند».
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
پیرزن روستایی به جوانی که مشاعرش را از دست داده بود اشاره کرد، او از سربازان شوروی بود و بعد از جنگ افغانستان، افسری او را به خانه بازگردانده بود: «اون دیوونه شد تا بتونه زنده بمونه...». به قول کافکا، انسان میتواند تا ابد در خود گم شود... شوروی و سازمان سانسورش تمام تلاشش را میکرد تا به ما بقبولاند که فقط تعداد کمی از نیروهای شوروی را به افغانستان فرستادهایم تا به برادران و خواهران خلق افغانستان کمک کنند که جادهها را بسازند، کودها را در روستاها جابهجا کنند و پزشکانمان به وضع حمل زنان افغانی کمک کنند. بسیاری، اینجا در شوروی به این حرفهای حزب باور دارند و روزنامهها هم مدام از وظیفهی انترناسیونالیستی -ارتش خلق برای آزادسازی مظلومان جهان- و ژئوپلتیک و این چیزها حرف میزنند. من در یک ایستگاه افسری را با یک پسر لاغر با سری تراشیده دیدم که با یک چنگال در حال کندن خاک یک گلدان خشک بود! +اون داره چکار میکنه؟
_تو افغانستان خدمت کرده و داره برمیگرده خونه. از کابل تا خود اینجا با هرچیزی که دستش میرسه یه سوراخ میکنه.
پسرک سرش را بلند کرد:
-باید سنگر بکنیم، باید مخفی بشیم... میدونی گور دسته جمعی... یه سنگر بزرگ برای همه. مادر یکی دیگر از سربازان شوروی که جسدش را برایش از افغانستان فرستاده بودند جرات کرد و به جای نوشتن اون جملات رسمی روی قبر پسرش این کلمات رو نوشت: «به خاطر چی؟». شوروی جنگ افغانستان را جنگی آزادی بخش و وظیفهی فرامیهنی حزب کمونیست برای کمک به خلق افغان مینامید و تلویزیون مدام سربازانی را نشان میداد که در افغانستان در حال کاشتن درخت سیب هستند، اما آنها مشتی جوان بودند که دستور داشتند در خانههای کاهگلی نارنجک پرتاب کنند و به نام سوسیالیسم گلوله شلیک کنند.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
_تو افغانستان خدمت کرده و داره برمیگرده خونه. از کابل تا خود اینجا با هرچیزی که دستش میرسه یه سوراخ میکنه.
پسرک سرش را بلند کرد:
-باید سنگر بکنیم، باید مخفی بشیم... میدونی گور دسته جمعی... یه سنگر بزرگ برای همه. مادر یکی دیگر از سربازان شوروی که جسدش را برایش از افغانستان فرستاده بودند جرات کرد و به جای نوشتن اون جملات رسمی روی قبر پسرش این کلمات رو نوشت: «به خاطر چی؟». شوروی جنگ افغانستان را جنگی آزادی بخش و وظیفهی فرامیهنی حزب کمونیست برای کمک به خلق افغان مینامید و تلویزیون مدام سربازانی را نشان میداد که در افغانستان در حال کاشتن درخت سیب هستند، اما آنها مشتی جوان بودند که دستور داشتند در خانههای کاهگلی نارنجک پرتاب کنند و به نام سوسیالیسم گلوله شلیک کنند.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
وقتی گلولهای به یک انسان میخورد، صدایش شنیده میشود. یک چیزی مثل صدای ترقِ خیس. رفیقت با صورت روی زمین میافتد و وقتی برمیگردانیاش، میبینی هنوز سیگاری که به او دادی بین لبهایش قرار دارد... من در سال ۱۹۸۱ به خدمت فراخوانده شدم. آن زمان دوسال از جنگ شوروی در افغانستان میگذشت ولی مردم در مورد جنگ چیز زیادی نمیگفتند. در خانواده ما همه فکر میکردند اگر حکومت شوروی داره نیروی نظامی به افغانستان میفرسته، پس حتما دلیلی داره. حتی زنها هم گریه نمیکردند. روزنامهها هم مینوشتند که سربازان قهرمان ما اونجا جاده میسازند، پل و گذرگاه دوستی ایجاد و پزشکهایمان به زنها و بچههای افغانی کمک میکنند. همهی این چیزها خیلی دور از ما بود و کسی را نمیترساند. جنگ بود، بدون اینکه جنگ باشه. جنگ عجیبی که نه مردهای داشت و نه خاکسپاریای. مردم هنوز تابوتهای سربازان رو ندیده بودند. بعدها فهمیدم که تابوتها به شهر رسیدهاند، ولی جنازهها رو شبانه و بدون مراسم خاک میکنند. روی سنگ قبرها هم مینوشتند «کشته شده» و نه «کشته شده در جنگ». هیچکس نمیپرسید این همه جوون ۱۸ تا ۲۰ ساله چرا مردهاند؟ وُدکای زیادی خوردن، آنفولانزا گرفتن یا چیر دیگه، به جز خانوادهها کسی برای جنازه سربازان شوروی بازگشته از افغانستان اشک نمیریخت تا اینکه این بلا سرخودشون هم میاومد. یه مدت که در جنگ باشی، دیگر از شما چیزی به جز اسمتون باقی نمیمونه. ما دیگر نه خیالپردازی میکردیم و نه فکر میکردیم. میتوانستم به راحتی یک پسر بچه افغانی را بکشم، چون -از نظر ما- همه با ما سر جنگ داشتند. کشتن به سادگی چکاندن یک ماشه است. به ما -جوانهای ۱۸ تا ۲۰ ساله- یاد داده بودند برای زنده ماندن باید اولین کسی باشیم که ماشه را میچکاند. فرمانده میگفت: «شما فقط باید یاد بگیرید به سرعت جابهجا بشید و با دقت شلیک کنید. فکر کردن اما وظیفهی منه، شما نیاز ندارید». یاد گرفتیم از خون هیچکس نگذریم، حتی اگه یه پسربچه باشه... با یک ستون از سربازان و ماشینها از روستایی در حال گذر هستیم، موتور کامیون اول تسمه میاندازد و راننده کنار میزند و کاپوت را بالا میزند. یک پسربچه که ۱۰ ساله هم نیست چاقویی رو در شکم راننده فرو میکند و ما هم پسربچه رو به رگبار میبندیم... اگر آن لحظه به ما دستور میدادند کل روستا رو به تلافی این کار، خاکستر میکردیم. وقت برای فکر کردن نبود -از نظر ما همه دشمن بودند- نباید فراموش کرد که ما همه جوونهای ۲۰ ساله بودیم. من به مرگ بقیه عادت کرده بودم، ولی از مردن میترسیدم. در عرض چند ثانیه ممکن بود بمیری و به هیچ تبدیل بشی. ما یونیفرمی خالی -از سرباز شورویایی که مرده بود- را در تابوت میگذاشتیم و آن را با خاک کشور بیگانه (افغانستان) پر میکردیم تا کمی وزن داشته باشد و به خونه میفرستادیم. این روزها (زمان مصاحبه با نویسنده در سال ۱۹۸۹) از امثال ما دعوت میکنند که در مدرسهها برای کودکان حرف بزنیم (برنامهی تبلیغاتی حکومت شوروی برای مقدس خواندن جنگ افغانستان). به هر حال که نمیتوانم برای آنها از جنگ -و جنازه- حرف بزنم. به آنها بگویم که من هنوز هم از تاریکی میترسم و وقتی چیزی روی زمین میافتد، از جا میپرم؟ بگویم که ما هرگز زندانیهایمان را زنده نمیگذاشتیم؟ یا از روستایی بگویم که بعد از یک عملیات توپخانهای به مزرعهای شخم زده تبدیل شد؟ نه این چیزها رو نمیشه در مدرسهها گفت، حکومت به قهرمان نیاز داره نه واقعیت.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
قصه جنگ شوروی در افغانستان داستانی ماجراجویانه یا رمانی پلیسی نیست. این کشور با جسمهای ضعیف و دستهای بزرگ به زیر کشیده شد... دستهی ما ماشینهایی را اسکورت میکرد که برای سوراخ کردن بدنهشان یک پیچگوشتی هم کافی بود. ما یک هدف تمام عیار بودیم. پسری را جلوی چشم من کشتند، خیلی کم او را میشناختم. خمپارهای شلیک شد و این پسر به خاک افتاد... مدت زیادی در حال جان کندن بود... تمام مدت اسمهایی را صدا میزد که ما نمیشناختیمشان...
@mohammadaleph
🔗
@mohammadaleph
🔗
Telegraph
Svetlana Alexievich: Boys In Zinc
قصه جنگ شوروی در افغانستان داستانی ماجراجویانه یا رمانی پلیسی نیست. این کشور با جسمهای ضعیف و دستهای بزرگ به زیر کشیده شد... دستهی ما ماشینهایی را اسکورت میکرد که برای سوراخ کردن بدنهشان یک پیچگوشتی هم کافی بود. ما یک هدف تمام عیار بودیم. پسری را…
در نزدیکی باغران (هلمند-افغانستان) با بقیه سربازها (شوروی) وارد روستایی شدیم و طلب غذا کردیم. آنها طبق رسومشان غذا را از مردی که در خانهشان آمده است دریغ نکردند. زنها ما را سر میز نشاندند و غذا آوردند. وقتی آنجا را ترک کردیم، بزرگان روستا آن زنها و بچههایشان را سنگسار کردند. وقتی در یک کشور خارجی میجنگید، بدون اینکه بدانید چرا، حفظ کردن ایدهآلها سخت است. آنجا ما همه شبیه هم بودیم اما نظرهای یکسانی نداشتیم. چیزی که ما را یکسان میکرد این بود که میتوانستیم بکشیم و این کاری بود که انجام میدادیم. یک بار در مدرسه درباره قهرمانهایی که دوست داریم بحث میکردیم که دوستم آلیوشکا -که بعدا با هشت ترکش در آغوش من مُرد- پرسید: اگه اون قهرمان تو ارتش سفید (بعد از انقلاب اکتبر در دهه ۲۰ با ارتش سرخ لنین میجنگید) بود باز هم دوستش داشتی؟ همهی زندگی ما همین بود، سرخ و سفیدهایی بودند که یا با ما هستند یا علیه ما... همیشه کسی بود که برای ما تصمیم بگیرد، در مدرسه کلاس تصمیم میگرفت، در دانشگاه، گروه دانشجویان و در کارخانه، انجمن کارگران. همهجا برای ما تصمیم میگرفتند. همه میکشتند، من هم میکشتم. در شیندند (هرات-افغانستان) دو تا از سربازهایمان را دیدم که دیوانهوار داشتند برای افغانیها سوسیالیسم را توضیح میدادند... اینروزها (بعد از جنگ و زمان مصاحبه با نویسنده، اواخر دهه ۸۰) دیگر خودم نیستم. من با آن مرد قبل از جنگ، فقط در اسم مشترک هستیم؛ حتی لباسهای قبل از جنگم هم، لباسهای مردی است که من او را نمیشناسم و بویی از من در آنها نیست. ما عوض شدیم...
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
وقتی به جنگ افغانستان رفتم، یک مشت خاک شوروی را هم در جیبهایم انداخته بودم. ما رفته بودیم سوسیالیسم را بسازیم، ولی سیمهای خاردار ما را محاصره کرده بودند؛ «بچهها لازم نیست شما برای سوسیالیسم تبلیغ کنید، اینجا ارتش خودش چند متخصص دارد». سعی داشتم سوسیالیسم را برای یک افغانی که دکاندار بود توضیح دهم:
-ببین شما اونطور که باید زندگی نمیکنید. ما بهت یاد میدیم. ما اومدیم سوسیالیسم رو بسازیم.
او لبخند میزند:
+من قبل انقلاب (افغانستان) تجارت میکردم، همین کار رو هم ادامه میدم. برگرد خونهات، اینجا کوهستانهای ماست، خودمون بلدیم زندگی کنیم. وقتی در کابل گشت میزدیم، زنها چوب و سنگ به طرفمون پرتاب میکردند. بچهها به روسی و بدون لهجه (سال ۱۹۸۶ است و ۷ سال از شروع جنگ گذشته است) بهمون فحش میدادند: آهای روس، برگرد برو خونهات. ما اینجا چکار میکنیم؟ با یک دست قطع شده به شوروی برگشتم. مامانبزرگم گریه میکرد و میگفت: پسرکم یک دست ندارد... بابابزرگم به او تشر میزند و -در دفاع از حکومت- میگوید: آخه تو چی از سیاستهای حزب کمونیست میدونی؟
آشناها به دیدنم میآمدند و میگفتند: از اونجا چی با خودت آوردی؟ پالتو، لباس؟ یه ضبط صوت ژاپنی هم نیاوردی؟ پس حتما افغانستان نبودی. و من یک شبانهروز کامل در افغانستان در حالی که گلوله خمپاره دستم را قطع کرده بود و خونریزی داشتم، به این فکر میکردم که خودم را خلاص کنم تا در محاصره دشمن اسیر نشوم... ما در افغانستان چکار میکردیم واقعا؟ پیشترها لبهایی داشتم که وقتی اسم وطن را زمزمه میکردند، میلرزیدند. امروز دیگر به هیچچیز باور ندارم. جنگ آدمها را بهتر نمیکند، بلکه آنها را بدتر میکند. هرگز به آن آدمی که درخواست اعزام به جنگ افغانستان -و ادای وظیفهی انترناسیونالیستی خویش در قبال سوسیالیسم را داد- تبدیل نمیشوم... فقط میتوانستم با آدمهایی که آنها هم جنگ را دیده بودند حرف بزنم و دور هم جمع بشیم. به ما میگفتند: دارید با جمع شدنتون دور هم اخلال ایجاد میکنید... از چه چیزی نگران هستند؟ اگر سازماندهی میشدیم، میتوانستیم برای حقوقمان بجنگیم. به ما گفتند: «بچهها خیلی از چیزهایی که اونجا دیدید تعریف نکنید» این یک مسئلهی محرمانه دولتیه... ۱۰۰ هزار نیروی ارتش شوروی در حال جنگ در خاک افغانستان یک مسئلهی محرمانه دولتیه... حتی گرمای هوای کابل هم یک مسئلهی محرمانه دولتیه اینجا.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
-ببین شما اونطور که باید زندگی نمیکنید. ما بهت یاد میدیم. ما اومدیم سوسیالیسم رو بسازیم.
او لبخند میزند:
+من قبل انقلاب (افغانستان) تجارت میکردم، همین کار رو هم ادامه میدم. برگرد خونهات، اینجا کوهستانهای ماست، خودمون بلدیم زندگی کنیم. وقتی در کابل گشت میزدیم، زنها چوب و سنگ به طرفمون پرتاب میکردند. بچهها به روسی و بدون لهجه (سال ۱۹۸۶ است و ۷ سال از شروع جنگ گذشته است) بهمون فحش میدادند: آهای روس، برگرد برو خونهات. ما اینجا چکار میکنیم؟ با یک دست قطع شده به شوروی برگشتم. مامانبزرگم گریه میکرد و میگفت: پسرکم یک دست ندارد... بابابزرگم به او تشر میزند و -در دفاع از حکومت- میگوید: آخه تو چی از سیاستهای حزب کمونیست میدونی؟
آشناها به دیدنم میآمدند و میگفتند: از اونجا چی با خودت آوردی؟ پالتو، لباس؟ یه ضبط صوت ژاپنی هم نیاوردی؟ پس حتما افغانستان نبودی. و من یک شبانهروز کامل در افغانستان در حالی که گلوله خمپاره دستم را قطع کرده بود و خونریزی داشتم، به این فکر میکردم که خودم را خلاص کنم تا در محاصره دشمن اسیر نشوم... ما در افغانستان چکار میکردیم واقعا؟ پیشترها لبهایی داشتم که وقتی اسم وطن را زمزمه میکردند، میلرزیدند. امروز دیگر به هیچچیز باور ندارم. جنگ آدمها را بهتر نمیکند، بلکه آنها را بدتر میکند. هرگز به آن آدمی که درخواست اعزام به جنگ افغانستان -و ادای وظیفهی انترناسیونالیستی خویش در قبال سوسیالیسم را داد- تبدیل نمیشوم... فقط میتوانستم با آدمهایی که آنها هم جنگ را دیده بودند حرف بزنم و دور هم جمع بشیم. به ما میگفتند: دارید با جمع شدنتون دور هم اخلال ایجاد میکنید... از چه چیزی نگران هستند؟ اگر سازماندهی میشدیم، میتوانستیم برای حقوقمان بجنگیم. به ما گفتند: «بچهها خیلی از چیزهایی که اونجا دیدید تعریف نکنید» این یک مسئلهی محرمانه دولتیه... ۱۰۰ هزار نیروی ارتش شوروی در حال جنگ در خاک افغانستان یک مسئلهی محرمانه دولتیه... حتی گرمای هوای کابل هم یک مسئلهی محرمانه دولتیه اینجا.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
سربازهایی بودند که برای سالها وقتی در کوهستانهای افغانستان نگهبانی میدادند، کسی را نمیدیدند. هلیکوپتری سه بار در هفته به آنها سر میزد. وقتی به آنجا رسیدم، فرمانده جلو آمد و گفت: دختر خانم، میشه کلاهت رو برداری، من یک ساله که هیچ زنی ندیدم... همهی سربازها هم از سنگرهایشان بیرون آمدند تا بعد از مدتها یک زن را از نزدیک ببینند... چطور به اینجا رسیدم؟ ساده است. هرچیزی که روزنامهها -ی حزب کمونیست در شوروی- مینوشتند را باور میکردم. باور داشتم که اونجا جنگه و من اینجا دارم واسه خودم لباس و مدل موی جدید درست میکنم. مادرم گفت: من شما رو به دنیا نیاوردم که دستها و پاهاتون رو جدا جدا خاک کنم. اگه بری جنگ تا دم مرگ نمیبخشمت... در کابل چیزی که میدیدی سگ، سرباز مسلسل به دست و سیم خاردار بود. و البته زنها، صدها زن -شورویایی- که به ارتش برای جنگ افغانستان پیوسته بودند. افسران، زیباترین و جوونترین زنها رو انتخاب میکردند.
سرگردی مرا صدا و گفت:
-بیا، تو به گردان من میری؛ ولی بار دویستتایی توی کامیونه، اذیتت نمیکنه؟
بار دویستتایی، تعداد مردهها و تابوتها بود. تابوتها را مثل جعبههای فشنگ روی هم چیده بودند، آدم وحشت میکرد. دمای هوا بالای ۶۰ درجه بود و دوش حمام هم نبود. اونقدر مگس وجود داشت که وقت دستشویی امکان داشت رو بالهاشون سوار بشی و بری... دو هفته بعد از ورودم، سرگرد گفت: باید بیای و با من زندگی کنی... دوماه تمام اون رو پس زدم... به کمتر از ژنرال راضی نمیشی انگاری؟ وقتی چایی و کره خواستی، خودت میای و راضی میشی.... اولین کسی را که کشتم، به گردان برگشتم و یک وُدکا را کامل سرکشیدم، ولی مست نمیشدم... اگه تیرم خطا میرفت چی؟ مادرم هم یه بار دویستتایی دریافت میکرد... میخواستم بجنگم، اما مثل قهرمانیهای جنگ کبیر میهنی (در شوروی به جنگ دوم جهانی میگفتند). چرا میکشتیم؟ یک همرزممان کشته میشد، در حالی که شب گذشته با او در یک قابلمه غذا خورده بودیم. در آن لحظات قادر بودیم، هرجایی رو به رگبار ببندیم. ما عادت نداشتیم دلیل کاری را بدانیم... رادیو ارمنستان (در رشته توییت جکهای شوروی از آن نوشتهام) یک جک میگفت: +سیاست چیست؟
-تا حالا شاش پشه دیدی؟ سیاست از اون هم ظریفتره.
بنابراین سیاست و تصمیمگیری کار دولت بود و ما فقط وقتی خون میدیدیم باید به حیوانات وحشی تبدیل میشدیم... «-اگه با گروهبانت بحثت شد فقط کافیه تو یه عملیات از پشت بهش شلیک کنی» این گفتگویی عادی در افغانستان بود، چون آنجا افسرها تصور میکردند که مثل شوروی میتونن سربازها رو اذیت کنن... هرگز ندیدم که دخترها مدال به سینه بزنند حتی وقتی به آنها مدالی داده میشد. یکی از دخترها میخواست مدالش را به رخ بکشد، مدالی برای «خدمات بزرگ در جنگ» پسرها بهش گفتند: منظورت «خدمات بزرگ جنسی...» دیگه؟ زیرا همه میدانستند که میشود در عوض یک شب خوابیدن با فرمانده گردان، به مدال افتخاری برسند. چرا این همه زن اینجاست؟ (منظورش زنان سرباز در ارتش شوروی است). ساده است، این همه سرباز بدون زن دیوانه میشوند. چرا به افغانستان میآمدند؟ برای پول شاید... میتوانند لباس و ضبط صوت و این چیزها رو بخرند و در شوروی بفروشند و پول خوبی درآورند. صادقانه بگویم در شوروی به اندازه افغانستان نمیتوان پول درآورد. زنان ما خودشان را به دکاندارهای افغان در همان مغازه و زیر سایبان میفروختند، باید میدیدی اونجور جاها چقدر کوچیک بود. تا به مغازه میرفتی یک پسربچه کوچک -که از کارت خبر داشت- میآمد و راه را به تو نشان میداد. یک جک بین سربازها بود که میگفت: در افغانستان، اژدهای کوهستانها، بابا یاگا (یک پیرزن جادوگر در افسانههای اسلاو) و کوچچیی نامیرا را میبیند. آنها آمدهاند تا از انقلاب سوسیالیستی دفاع کنند. دو سال بعد دوباره یکدیگر را میبینند. اژدها فقط یکی از سرهایش باقی مانده، کوچچیی نامیرا تقریبا به حال مرگ افتاده است، ولی بابایاگا از سر تا پا لباس جین پوشیده است.
+تو دیوونه شدی بابایاگا؟
-تو روسیه بابایاگا هستم، اینجا بهم میگن واسیلیسا خوشگله....
آدمهایی که از اینجا خارج میشوند، همان آدمهایی نیستند که وارد این جنگ شدند. اینجا سربازان میبینند که همه چیز فروخته میشود... یک زن خودش را برای دو قوطی کنسرو به مردی میفروشد. وقتی اون سرباز به خونه برمیگرده، حتی زن خودش را هم به این چشم میبیند... این سربازها عادت کردهاند که همه چیز را به زور اسلحه پیش ببرند و آدم بکشند...
وقتی که اینها به شوروی برگردند، بهتر است کسی پای این پسرها را در اتوبوس لگد نکند، یا مانع جلو زدن آنها در یک صف نشود.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی
Mohammadaleph
@mohammadaleph
سرگردی مرا صدا و گفت:
-بیا، تو به گردان من میری؛ ولی بار دویستتایی توی کامیونه، اذیتت نمیکنه؟
بار دویستتایی، تعداد مردهها و تابوتها بود. تابوتها را مثل جعبههای فشنگ روی هم چیده بودند، آدم وحشت میکرد. دمای هوا بالای ۶۰ درجه بود و دوش حمام هم نبود. اونقدر مگس وجود داشت که وقت دستشویی امکان داشت رو بالهاشون سوار بشی و بری... دو هفته بعد از ورودم، سرگرد گفت: باید بیای و با من زندگی کنی... دوماه تمام اون رو پس زدم... به کمتر از ژنرال راضی نمیشی انگاری؟ وقتی چایی و کره خواستی، خودت میای و راضی میشی.... اولین کسی را که کشتم، به گردان برگشتم و یک وُدکا را کامل سرکشیدم، ولی مست نمیشدم... اگه تیرم خطا میرفت چی؟ مادرم هم یه بار دویستتایی دریافت میکرد... میخواستم بجنگم، اما مثل قهرمانیهای جنگ کبیر میهنی (در شوروی به جنگ دوم جهانی میگفتند). چرا میکشتیم؟ یک همرزممان کشته میشد، در حالی که شب گذشته با او در یک قابلمه غذا خورده بودیم. در آن لحظات قادر بودیم، هرجایی رو به رگبار ببندیم. ما عادت نداشتیم دلیل کاری را بدانیم... رادیو ارمنستان (در رشته توییت جکهای شوروی از آن نوشتهام) یک جک میگفت: +سیاست چیست؟
-تا حالا شاش پشه دیدی؟ سیاست از اون هم ظریفتره.
بنابراین سیاست و تصمیمگیری کار دولت بود و ما فقط وقتی خون میدیدیم باید به حیوانات وحشی تبدیل میشدیم... «-اگه با گروهبانت بحثت شد فقط کافیه تو یه عملیات از پشت بهش شلیک کنی» این گفتگویی عادی در افغانستان بود، چون آنجا افسرها تصور میکردند که مثل شوروی میتونن سربازها رو اذیت کنن... هرگز ندیدم که دخترها مدال به سینه بزنند حتی وقتی به آنها مدالی داده میشد. یکی از دخترها میخواست مدالش را به رخ بکشد، مدالی برای «خدمات بزرگ در جنگ» پسرها بهش گفتند: منظورت «خدمات بزرگ جنسی...» دیگه؟ زیرا همه میدانستند که میشود در عوض یک شب خوابیدن با فرمانده گردان، به مدال افتخاری برسند. چرا این همه زن اینجاست؟ (منظورش زنان سرباز در ارتش شوروی است). ساده است، این همه سرباز بدون زن دیوانه میشوند. چرا به افغانستان میآمدند؟ برای پول شاید... میتوانند لباس و ضبط صوت و این چیزها رو بخرند و در شوروی بفروشند و پول خوبی درآورند. صادقانه بگویم در شوروی به اندازه افغانستان نمیتوان پول درآورد. زنان ما خودشان را به دکاندارهای افغان در همان مغازه و زیر سایبان میفروختند، باید میدیدی اونجور جاها چقدر کوچیک بود. تا به مغازه میرفتی یک پسربچه کوچک -که از کارت خبر داشت- میآمد و راه را به تو نشان میداد. یک جک بین سربازها بود که میگفت: در افغانستان، اژدهای کوهستانها، بابا یاگا (یک پیرزن جادوگر در افسانههای اسلاو) و کوچچیی نامیرا را میبیند. آنها آمدهاند تا از انقلاب سوسیالیستی دفاع کنند. دو سال بعد دوباره یکدیگر را میبینند. اژدها فقط یکی از سرهایش باقی مانده، کوچچیی نامیرا تقریبا به حال مرگ افتاده است، ولی بابایاگا از سر تا پا لباس جین پوشیده است.
+تو دیوونه شدی بابایاگا؟
-تو روسیه بابایاگا هستم، اینجا بهم میگن واسیلیسا خوشگله....
آدمهایی که از اینجا خارج میشوند، همان آدمهایی نیستند که وارد این جنگ شدند. اینجا سربازان میبینند که همه چیز فروخته میشود... یک زن خودش را برای دو قوطی کنسرو به مردی میفروشد. وقتی اون سرباز به خونه برمیگرده، حتی زن خودش را هم به این چشم میبیند... این سربازها عادت کردهاند که همه چیز را به زور اسلحه پیش ببرند و آدم بکشند...
وقتی که اینها به شوروی برگردند، بهتر است کسی پای این پسرها را در اتوبوس لگد نکند، یا مانع جلو زدن آنها در یک صف نشود.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی
Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آن خانمی که آن پشت اشک میریزد مارتینا ناوراتیلووا اعجوبه تنیس جمهوری چک است که به خاطر حکومت کمونیستها در دهه ۷۰ از کشور فرار کرد. سه روز پیش، باربارا کریچیکووا تنیسور جمهوری چک پس از قهرمانی در فینال تور جهانی گفت: «خوشحالم که دوران سیاه سلطه کمونیسم بر کشورم پایان یافته است». سخرانیاش چنان پرشور بود که اشک حاضران در سالن را هم در آورد. تعهد یک ورزشکار به مردم و کشورش همیشه برایم رشکبرانگیز بوده است. باربارا گوشیاش را درآود، سخنرانیاش را آماده کرد و رو به جهان گفت: همه میدانند در آن دوران چه اتفاقی افتاد. اینجا مارتینا ناوراتیلووا حضور دارد، کسی که به خاطر آن حکومت کمونیستی مجبور به ترک وطن شد. خوشحالم که آن رژیم دیگر وجود ندارد و ما میتوانیم در «آزادی» زندگی کنیم. خوشحالم که ما شهروندان شجاعی داشتیم، دانشجوها و مردم شجاعی (در جمهوری چک و اسلواکی) که به سلطهی کمونیسم پایان دادند و ما امروز میتوانیم در آزادی زندگی کنیم. من از این بابت قدردان و خوشحالم.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
ارزشیها موجودات غریبی هستند. با افتخار نوشته است: «دبی در برد موشکهای ماست». میدانی غرور و افتخار یعنی چه؟ یعنی در ۳ سال گذشته، سالانه چیزی بیش از ۱۷ میلیون نفر از سراسر دنیا به دبی رفته تا فقط این تیکه بتن و آهن رنگ شده Dubai Frame را ببینند، آن هم در حالی که دبی در برد موشکهای شماست.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
سال ۱۹۸۲ در حالی که دانشجوی سال سوم بودم به دفتر جذب نیروی ارتش شوروی (برای جنگ افغانستان) فراخوانده شدم.
-ما به پرستار نیاز داریم، نظرتون چیه؟
+ولی من دارم درس میخونم.
-شما عضو شاخه جوانان حزب کمونیست هستید، این را وطن از شما میخواهد.
باور کردنی نبود، ولی به همین راحتی به جنگ فرستاده شدیم. در فیض آباد در بخش جراحی به خدمت گمارده شدم. حتی پنس هم نداشتیم و جلوی خونریزی رگها را با دست میگرفتیم. به محض اینکه به نخهای بخیه دست میزدی، پودر میشدند، تاریخ تولیدشان برای ۱۹۴۵ بود... اولین بیماری که جراحی کردم یک پیرزن افغانی بود. شب به سراغش رفتم تا حالش را بپرسم، به محض بازکردن چشمانش توی صورت من تف انداخت. روستا و همهی خانوادهاش را سربازان ما قبلا کشته بودند. آن زمان هنوز نمیفهمیدم که حق دارد از ما متنفر باشد... سربازهایی بودند که به خودشان شلیک میکردند تا به مرخصی بروند، وقتی آنها را میدیدم با رقت نگاهشان میکردم و میگفتم: دوستانت جان خودشان را میدهند و تو میخوای به مامان جونت سر بزنی؟ چرا یه تیر تو سر خودت شلیک نکردی به جاش. آنزمان همه آنها را آدمهایی ترسو و حقیر میدانستم. حالا اما دلیل کارشان را میفهمم. شاید اینگونه میخواستند به نوبه خود به کشتن آدم دیگری اعتراض کنند. در سال ۱۹۸۴ به شوروی برگشتم. پسری از فامیل با تردید به من گفت:
-فکر میکنی حق داشتیم به افغانستان حمله کنیم؟
+اگه ما نمیرفتیم، آمریکاییها میرفتند، ما وظیفهمان در قبال سوسیالیسم را انجام دادیم.
کاش میتوانستم چیزی که میگفتم را اثبات کنم. به ما یاد داده بودند سوال نپرسیم.
مصاحبه بعدی نویسنده با یک مادر: اینجا مادران سربازها فقط یک جا برای رفتن دارند: قبرستان. فقط نام پسران روی زبانشان است. جوری حرف میزنند که انگار هنوز زندهاند... تنها پسرم را به افغانستان بردند و کشتند و به جایش گفتند میتوانیم یک واحد آپارتمان هرجا که دلت خواست بدهیم. -خب مرکز شهر یه ساختمان نمای آجری هست، اینم آدرسش.
+دیوونه شدی زن؟ این که ساختمون دفتر مرکزی حزب کمونیسته.
-یعنی خون بچهام اینقدر ارزش نداشت...
مصاحبه بعدی نویسنده با یک ستوان سوم: روزهای اول بازگشتم، همسایههام مدام خودشان را به خانه من دعوت میکردند. میخواستند از افغانستان بدانند.
-والیا (نامی زنانه) برامون از فرشهای اونجا تعریف کن، از ظرفهاشون. راسته که میگن اگه میخواستی میتونستی کلی رخت، لباس و ویدئو میتونستی با خودت بیاری؟ چیزی آوردی بهمون بفروشی؟
ما بیش از ضبط صوت، با خودمان تابوت از افغانستان آوردیم. به ما گفته بودند که وطن پاداش جنگیدن شما را خواهد داد. به شورای منطقهای حزب کمونیست رفتم.
-شما زخمی شدین؟
+نه. ولی درونم، درون آدم که دیده نمیشه...
-کسی مجبورت نکرد بری، واسه وطن بود.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی
Mohammadaleph
@mohammadaleph
-ما به پرستار نیاز داریم، نظرتون چیه؟
+ولی من دارم درس میخونم.
-شما عضو شاخه جوانان حزب کمونیست هستید، این را وطن از شما میخواهد.
باور کردنی نبود، ولی به همین راحتی به جنگ فرستاده شدیم. در فیض آباد در بخش جراحی به خدمت گمارده شدم. حتی پنس هم نداشتیم و جلوی خونریزی رگها را با دست میگرفتیم. به محض اینکه به نخهای بخیه دست میزدی، پودر میشدند، تاریخ تولیدشان برای ۱۹۴۵ بود... اولین بیماری که جراحی کردم یک پیرزن افغانی بود. شب به سراغش رفتم تا حالش را بپرسم، به محض بازکردن چشمانش توی صورت من تف انداخت. روستا و همهی خانوادهاش را سربازان ما قبلا کشته بودند. آن زمان هنوز نمیفهمیدم که حق دارد از ما متنفر باشد... سربازهایی بودند که به خودشان شلیک میکردند تا به مرخصی بروند، وقتی آنها را میدیدم با رقت نگاهشان میکردم و میگفتم: دوستانت جان خودشان را میدهند و تو میخوای به مامان جونت سر بزنی؟ چرا یه تیر تو سر خودت شلیک نکردی به جاش. آنزمان همه آنها را آدمهایی ترسو و حقیر میدانستم. حالا اما دلیل کارشان را میفهمم. شاید اینگونه میخواستند به نوبه خود به کشتن آدم دیگری اعتراض کنند. در سال ۱۹۸۴ به شوروی برگشتم. پسری از فامیل با تردید به من گفت:
-فکر میکنی حق داشتیم به افغانستان حمله کنیم؟
+اگه ما نمیرفتیم، آمریکاییها میرفتند، ما وظیفهمان در قبال سوسیالیسم را انجام دادیم.
کاش میتوانستم چیزی که میگفتم را اثبات کنم. به ما یاد داده بودند سوال نپرسیم.
مصاحبه بعدی نویسنده با یک مادر: اینجا مادران سربازها فقط یک جا برای رفتن دارند: قبرستان. فقط نام پسران روی زبانشان است. جوری حرف میزنند که انگار هنوز زندهاند... تنها پسرم را به افغانستان بردند و کشتند و به جایش گفتند میتوانیم یک واحد آپارتمان هرجا که دلت خواست بدهیم. -خب مرکز شهر یه ساختمان نمای آجری هست، اینم آدرسش.
+دیوونه شدی زن؟ این که ساختمون دفتر مرکزی حزب کمونیسته.
-یعنی خون بچهام اینقدر ارزش نداشت...
مصاحبه بعدی نویسنده با یک ستوان سوم: روزهای اول بازگشتم، همسایههام مدام خودشان را به خانه من دعوت میکردند. میخواستند از افغانستان بدانند.
-والیا (نامی زنانه) برامون از فرشهای اونجا تعریف کن، از ظرفهاشون. راسته که میگن اگه میخواستی میتونستی کلی رخت، لباس و ویدئو میتونستی با خودت بیاری؟ چیزی آوردی بهمون بفروشی؟
ما بیش از ضبط صوت، با خودمان تابوت از افغانستان آوردیم. به ما گفته بودند که وطن پاداش جنگیدن شما را خواهد داد. به شورای منطقهای حزب کمونیست رفتم.
-شما زخمی شدین؟
+نه. ولی درونم، درون آدم که دیده نمیشه...
-کسی مجبورت نکرد بری، واسه وطن بود.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی
Mohammadaleph
@mohammadaleph
در میان ویدیوهای اعتراضات اصفهان مردی میگفت «حواستون باشه سنگتون تو ماشین مردم نخوره» و آنطرف نیروهای سرکوب با اسلحه جنگی به قصد کشت به «آدمها» شلیک میکردند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph