کلپتوکراسی چیست؟
«کلپتوکراسی» نوعی از حکومت است که بر پایه غارت اموال عمومی و تاراج منابع ملی بنا شده.
این نوع حکومتها بیشتر در کشورهای توسعه نیافتهٔ دارای رژیمهای دیکتاتوری، سرزمینهایی که مردمش به حقوق خود واقف نیستند و اقتصاد آنها دولتیست دیده میشوند. همسنگ فارسی مناسب برای Kleptocratie ، دزد سالاری یا یغما سالاری است. ج.ا در زمان خمینی یک "ایدئوکراسی" یا یک حکومت ایدئولوژیک بود. بعد ازمرگ خمینی، ج.ا به "کلپتوکراسی" یعنی به حکومتی "دزد و قاتل سالار" تبدیل شد که قدرتش صرفا در بی اهمیتی به منافع ملی کشورو سرنوشت ملتش است. آخوند از ایران بیزار است وج.ا ذاتا ضد ملی و ضد ایرانیست.
برای همین اتحاد کلیه اقوام ایرانی حول میهن مشترک تنها راه مبارزه با آخوندهاییست که نه تنها هیچگاه کمترین وابستگی به کشورنداشته، بلکه همواره با حرکتهای ملی مبارزه کرده و به نابودی میهن دوستان پرداخته اند.
Mahnaz Sirali مهناز شیرالی
@mohammadaleph
«کلپتوکراسی» نوعی از حکومت است که بر پایه غارت اموال عمومی و تاراج منابع ملی بنا شده.
این نوع حکومتها بیشتر در کشورهای توسعه نیافتهٔ دارای رژیمهای دیکتاتوری، سرزمینهایی که مردمش به حقوق خود واقف نیستند و اقتصاد آنها دولتیست دیده میشوند. همسنگ فارسی مناسب برای Kleptocratie ، دزد سالاری یا یغما سالاری است. ج.ا در زمان خمینی یک "ایدئوکراسی" یا یک حکومت ایدئولوژیک بود. بعد ازمرگ خمینی، ج.ا به "کلپتوکراسی" یعنی به حکومتی "دزد و قاتل سالار" تبدیل شد که قدرتش صرفا در بی اهمیتی به منافع ملی کشورو سرنوشت ملتش است. آخوند از ایران بیزار است وج.ا ذاتا ضد ملی و ضد ایرانیست.
برای همین اتحاد کلیه اقوام ایرانی حول میهن مشترک تنها راه مبارزه با آخوندهاییست که نه تنها هیچگاه کمترین وابستگی به کشورنداشته، بلکه همواره با حرکتهای ملی مبارزه کرده و به نابودی میهن دوستان پرداخته اند.
Mahnaz Sirali مهناز شیرالی
@mohammadaleph
لنین، انگلس و مارکس را برای تاثیرگذاری بیشتر با رنگ پوست سیاه نقاشی کردهاند. اتیوپی سال ۱۹۷۰.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
در آلمان شرقی، مردم جُکی بسیار عمیق داشتند که میگوید: اریش هونکر رهبر آلمان شرقی وارد یک صف بلند در کنار دیوار برلین میشود. از نفر جلویی میپرسد: این مردم برای چه اینجا صف کشیدهاند؟ آن فرد میگوید: اینها میخواهند از آلمان شرقی بروند. ناگهان جمعیت شروع به پراکنده شدن میکنند و هونکر میپرسد: خب الان چه شد که همه از صف خارج شدند؟ فرد پاسخ میدهد: ساده است؛ الان که تو هم تو صف خروج از کشوری و میخوای از این کشور بری، دیگه نیازی به رفتن ما نیست.
یک بررسی/بازگویی در باب «طنز سیاسی در آلمان شرقی» را به همین جک در توییتر اضافه کردهام که مجال نوشتن آن مجموعه در این کانال را نداشتم. اگر مایل بودید همانجا بخوانید.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
یک بررسی/بازگویی در باب «طنز سیاسی در آلمان شرقی» را به همین جک در توییتر اضافه کردهام که مجال نوشتن آن مجموعه در این کانال را نداشتم. اگر مایل بودید همانجا بخوانید.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
سالها قبل در دهه ۷۰میلادی؛ نظر سوئد به بازار خالی از سکنهی کره شمالی جلب شد و آخجون گویان، ۷۰ میلیون دلار جنس از جمله ۱۰۰۰ خودرو مدل ولوو ۱۴۴ را به کره شمالی بدون پیشپرداخت فروخت و برای تحکیم روابط یک سفارت هم در پیونگیانگ باز کرد. کره شمالی با گذشت ۵۰ سال هنوز یک پول سیاه کف دست این بدبختها نگذاشته است. با گذشت زمان و عدم پرداخت بدهی از سمت طرف کرهای، این بدهی امروزه به نیم میلیارد دلار افزایش پیدا کرده است. سوئد هر ۶ ماه یک بار، یک قبض برای کره شمالی میفرستد و کرهایها هم با «عه هنوز یادتونه شما» پاسخ میدهند. نکته غریب این است که با گذشت ۵۰ سال از تحویل خودروها به کره شمالی، هرچندوقت یک بار برخی از توریستها از دیدن خودروهای ولوو در خیابانهای کره شمالی صحبت میکنند. خودروهایی که هنوز به سبب کیفیت ساختشان قابل استفادهاند.
این تصویر را یک توریست در سپتامبر ۲۰۱۰ در کره شمالی گرفته است. این یکی از آن خودروهای volvo 144 است که اینجا حداقل ۳۰ تا ۴۰ سال عمر کرده است.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
این تصویر را یک توریست در سپتامبر ۲۰۱۰ در کره شمالی گرفته است. این یکی از آن خودروهای volvo 144 است که اینجا حداقل ۳۰ تا ۴۰ سال عمر کرده است.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
جایی که این مردم شاد با لباسهای رنگی مشغول تفریح خود هستند، سرزمین هیچکس یا «مسیر مرگ» مابین دیوار برلین بود که کمتر از یک سال قبل از این تصویر با حکم تیر، تکتیرانداز، سگهای نگهبان، سیم خاردار و مینهای ضد نفر از آن مراقبت میشد. جهان همینقدر غریب است. برلین اکتبر ۱۹۹۰.
@mohammadaleph
@mohammadaleph
برای مردمی که عکس آدم در ماه میدیدند چندان خنده دار نیست؛ اما در این پوستر متعلق به ۱۹۶۶ هنرمندان پروپاگاندای شوروی، برای خلق زمانی را به تصویر میکشیدند که نیروهای اتحاد جماهیر شوروی با قدرت از مرزهای کهکشانها گذشتهاند و کمونیسم را برای سرتاسر جهان هستی به ارمغان بردهاند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
جهان ۱۹۸۴ای شوروی، شستشوی مغزی کودکان برای تبدیل آنها به پاول موروزفهای آینده و سربازان خوب برادر بزرگ. در این پوستر از آلمان شرقی، حزب کمونیست به کودکان میگوید: «مانند استالین باشید، مانند استالین یاد بگیرید». یا امید استالین به شما بچه دبستانیهاست.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
خداحافظ لنین. لیتوانی سال ۱۹۹۱.
یکی از مهمترین کارهای کشورهای اروپایی بعد از سقوط کمونیسم در اروپا زدودن مجسمهها و نشانههای بیشمار کمونیسم و حتی در برخی مناطق برپایی جشن خاکسپاری کمونیسم در سرتاسر شهرهای تحت سلطهی آن بود. در مواردی نابودی برخی مجسمهها ماهها طول کشید.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
یکی از مهمترین کارهای کشورهای اروپایی بعد از سقوط کمونیسم در اروپا زدودن مجسمهها و نشانههای بیشمار کمونیسم و حتی در برخی مناطق برپایی جشن خاکسپاری کمونیسم در سرتاسر شهرهای تحت سلطهی آن بود. در مواردی نابودی برخی مجسمهها ماهها طول کشید.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
ولتر در مورد ژان ژاک روسو میگفت: «شباهت میمون به آدم بیش از شباهت روسو به فیلسوفان است». اما به کلیسا به خاطر سوزاندن کتابهای روسو میتاخت. او در نامهای به روسو نوشته بود: «من یک کلمه از حرفهای تو را قبول ندارم ولی تا ابد برای اینکه تو آزادی بیان داشته باشی مبارزه میکنم».
روزی دیگر یکی از شاگردان به دیدار ولتر میآید و میگوید: استاد همین الان پیش هالر (فیلسوف) بودم. ولتر میگوید: آه بله، او مردی بزرگ، فیلسوفی خفن و شاعری برجسته است. شاگرد میگوید: عجیب است، نظر هالر در مورد تو این نیست. ولتر میگوید: البته شاید ما هردو اشتباه میکنیم.
روزی دیگر ، هنگامی که نایب السلطنهی فرانسه (در عهد لویی پانزدهم) برای صرفهجویی در هزینهها دستور به فروش نیمی از اسبهای اصطبل سلطنتی داد، ولتر گفت: بهتر آن بود که نیمی از خرانی که صندلیهای دربار را پر کردهاند از خدمت معاف میکردید.
دوستی در دایرکت بحث توییت نخست را پیش کشید و آن را به ارزشیهای حکومتی و خود حکومت ربط داد و نظر پرسید. در این باب خلاصه باید بگم: نه من ولتر هستم و نه اینان ژان ژاک روسو. مدتی باید به زنجیر کنی اینها را تا زمانی که تمدن، تفکر و احترام متقابل را یاد بگیرند و بعد روش ولتر را پیش بگیری، چنان که ولتر خود به کلیساییان چونان میتاخت. چرا که به قول میلر آزادی حرکت دادن دستشان در هوا زمانی که صورت من آغاز شد، پایان نیافت. چرا که به قول شخصیت چرچیل در لحظات تاریک: با ببری که سر ما را در دهان گرفته است، نه میتوان مذاکره کرد، نه میتوان بحث کرد. بسیار شنیده میشنود که میگویند «شما که از آخوندها بدترید» یا «پس فرق شما با اونها چیه». من تُف میکنم به آن اخلاق و اصول اخلاقی که قربانی را به سبب «خشونت و تنفر» از ظالمی که چنین سیاه روزیهایی را بر سر چنین جمعیتی و در چنین وسعتی آورده است، سرزنش میکنند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
روزی دیگر یکی از شاگردان به دیدار ولتر میآید و میگوید: استاد همین الان پیش هالر (فیلسوف) بودم. ولتر میگوید: آه بله، او مردی بزرگ، فیلسوفی خفن و شاعری برجسته است. شاگرد میگوید: عجیب است، نظر هالر در مورد تو این نیست. ولتر میگوید: البته شاید ما هردو اشتباه میکنیم.
روزی دیگر ، هنگامی که نایب السلطنهی فرانسه (در عهد لویی پانزدهم) برای صرفهجویی در هزینهها دستور به فروش نیمی از اسبهای اصطبل سلطنتی داد، ولتر گفت: بهتر آن بود که نیمی از خرانی که صندلیهای دربار را پر کردهاند از خدمت معاف میکردید.
دوستی در دایرکت بحث توییت نخست را پیش کشید و آن را به ارزشیهای حکومتی و خود حکومت ربط داد و نظر پرسید. در این باب خلاصه باید بگم: نه من ولتر هستم و نه اینان ژان ژاک روسو. مدتی باید به زنجیر کنی اینها را تا زمانی که تمدن، تفکر و احترام متقابل را یاد بگیرند و بعد روش ولتر را پیش بگیری، چنان که ولتر خود به کلیساییان چونان میتاخت. چرا که به قول میلر آزادی حرکت دادن دستشان در هوا زمانی که صورت من آغاز شد، پایان نیافت. چرا که به قول شخصیت چرچیل در لحظات تاریک: با ببری که سر ما را در دهان گرفته است، نه میتوان مذاکره کرد، نه میتوان بحث کرد. بسیار شنیده میشنود که میگویند «شما که از آخوندها بدترید» یا «پس فرق شما با اونها چیه». من تُف میکنم به آن اخلاق و اصول اخلاقی که قربانی را به سبب «خشونت و تنفر» از ظالمی که چنین سیاه روزیهایی را بر سر چنین جمعیتی و در چنین وسعتی آورده است، سرزنش میکنند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
«ما باید حقوق فاشیستهای خواهان نسلکشی و مخالفان آن را برای داشتن یک آلمان بهتر به یک اندازه به رسمیت بشناسیم». این دیدگاه در زمانه آلمان نازی همانقدر احمقانه بود که امروز گفتن: ما باید حقوق موافقان «حجاب اجباری» را هماندازه با مخالفان آن به رسمیت بشناسیم. حجاب اجباری به ذات یعنی ربودن حق اساسیِ انتخاب نوع پوشش، که گوینده با گفتن آن از خود یک احمق میسازد. در تاریکترین لحظاتی که تمامیتخواهان جزماندیش با پایمالی حقوق و عزت انسانی شهروندان به وجود آوردهاند، گرفتن ژست گاندی و صحبت از احترام به ایدئولوژی شرورانه حاکم، جز همکاری با آنان، چیزی نیست.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
کامو در طاعون بعد از توصیف رفتار دیوانهوار مردم شهر، جملهای غریب نوشته است: اما درمیان این جمعیت وحشتزده و قتلعام شده، آیا به کسی اصلا مجال پرداختن به «انسان بودنش» را داده بودند؟
آن نازنین زن، نادیا ماندلشتایم عزیز نیز در مورد زندگی در حریم دیکتاتور و انسان بودن، پاسخی در خور به چنین سوالی میدهد: در شوروی کمونیست، ما انسان نبودیم، بلکه فقط از روزی به روز دیگر زنده بودیم و منتظر برای اینکه روزی نوبت مرگ ما هم برسد.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
آن نازنین زن، نادیا ماندلشتایم عزیز نیز در مورد زندگی در حریم دیکتاتور و انسان بودن، پاسخی در خور به چنین سوالی میدهد: در شوروی کمونیست، ما انسان نبودیم، بلکه فقط از روزی به روز دیگر زنده بودیم و منتظر برای اینکه روزی نوبت مرگ ما هم برسد.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
تجمع طرفداران کمونیسم شوروی-نوامبر ۱۹۹۱، مسکو. بر پلاکاردها نوشتهاند: تا جزایر کوریل رو پس نگیریم، آروم نمیگیگیریم (مناقشه با ژاپن داشتند بر سر مالکیتش). مرگ بر ضد ولایت استالین، درود بر هونکر (رهبر آلمان شرقی)، مرگ بر فتنهگران آلمان شرقی... اما آنکه سقوطش حتمی است، میرود.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سازمان جوانان هیتلری Hitler Youth را دختران و پسران تا ۱۸ ساله تشکیل میدادند. کسانی که تحت شستشوی مغزی به این باور رسیده بودند که تنها رهبر جهان هیتلر و تنها آزادی جهان در حزب نازی است. سرودی داشتند با این مضمون: پرچم آزادی ما در جهان افراشته است، گرچه دشمنان در کمین هستند/امروز در آلمان صدای -حقیقت- ما شنیده میشود، فردا این صدا متعلق به همهی جهان است و غیره». دخترانی که باور داشتند، هدفشان تنها زاییدن بچههایی سلامت برای حزب نازی است، پسرانی که باور داشتند تنها افتخارشان، سربازی برای حزب نازی است. آنها «باور داشتند».
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستی هم این نسخه رو از ویدیوی بالا در توییتر برام ارسال کرده، وجدانا از دیدن این یکی من سیر نمیشم، خیلی بامزه شده :))))))
@mohammadaleph
@mohammadaleph
«شما از آزادی هم فقط لخت بودن و رابطهی آزادانه پسر و دختر رو میخواید» نیز یکی از گزارههای شنیعِ زبان ایدئولوژیزدههای اسلامی است. چنان که یک گزاره غلط مانند «حجاب برابر با عفاف است و بیحجابی برابر با بیعفتی» را چنان تکرار کرده که در نهایت رنگ واقعیت به خود گرفته و برای ذهنهایی که قادر به یک استنتاج منطقی نیست -خصوصا طرفداران- به یک اصل غیر قابل تغییر تبدیل میشود. در برابر آنان پاسخ از ابتدا مشخص است: «بله، حق اساسی و اولیهی انتخاب نوع پوشش یکی از مواهب آزادی است». عموم ایدئولوژیزدهها زمانی که با استدلال معکوسی در برابر خود مانند «اگر جای حجاب اجباری با اجبار به بیحجابی عوض شود، چنان که به اجبار مجبور به کنار گذاشتن پوشش دلخواه -که در اینجا چادر است- شوید، پاسختان چیست؟» مواجه میشوند، پاسخی در خور برای چنین استدلالی نداشته یا شروع به بیرون ریختن تبلیغاتی میکنند که عمری در ذهن آنها فرو کردهاند.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
یکی از زیباترین عناوینی که تا حالا خوندم ر جردن پیترسون در یکی از زیرفصلهای کتاب ۱۲ قانون استفاده کرده:
"مبادا فراموش کنید، ایدهها عواقب دارند".
BabiMirza
@mohammadaleph
"مبادا فراموش کنید، ایدهها عواقب دارند".
BabiMirza
@mohammadaleph
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز روز سقوط دیوار برلین است. وِرا لِنگسفیلد منتقد حکومت کمونیستی و زندانی سابق اشتازی در مورد آلمان شرقی میگوید: به طور رسمی در آلمان شرقی ما اصلا زندانی سیاسی نداشتیم -جواد ظریف- هرچه بود مجرم بود. زیرا اساسا هرچیزی بدون اجازه حکومت حتی نوشتن یک کتاب، شعر، روزنامه یا آزادی عقیده داشتن، یا برگزاری تجمعات، یا ابراز آزادانه عقاید خود یک جرم بود.هزاران نفر اینجا در این زندان در جریان یک محاکمه بودند، نه به خاطر انجام کاری؛ بلکه به خاطر اینکه به انجام دادن کاری حتی فکر کرده بودند».
Mohammadaleph
@mohammadaleph
Mohammadaleph
@mohammadaleph
پیرزن روستایی به جوانی که مشاعرش را از دست داده بود اشاره کرد، او از سربازان شوروی بود و بعد از جنگ افغانستان، افسری او را به خانه بازگردانده بود: «اون دیوونه شد تا بتونه زنده بمونه...». به قول کافکا، انسان میتواند تا ابد در خود گم شود... شوروی و سازمان سانسورش تمام تلاشش را میکرد تا به ما بقبولاند که فقط تعداد کمی از نیروهای شوروی را به افغانستان فرستادهایم تا به برادران و خواهران خلق افغانستان کمک کنند که جادهها را بسازند، کودها را در روستاها جابهجا کنند و پزشکانمان به وضع حمل زنان افغانی کمک کنند. بسیاری، اینجا در شوروی به این حرفهای حزب باور دارند و روزنامهها هم مدام از وظیفهی انترناسیونالیستی -ارتش خلق برای آزادسازی مظلومان جهان- و ژئوپلتیک و این چیزها حرف میزنند. من در یک ایستگاه افسری را با یک پسر لاغر با سری تراشیده دیدم که با یک چنگال در حال کندن خاک یک گلدان خشک بود! +اون داره چکار میکنه؟
_تو افغانستان خدمت کرده و داره برمیگرده خونه. از کابل تا خود اینجا با هرچیزی که دستش میرسه یه سوراخ میکنه.
پسرک سرش را بلند کرد:
-باید سنگر بکنیم، باید مخفی بشیم... میدونی گور دسته جمعی... یه سنگر بزرگ برای همه. مادر یکی دیگر از سربازان شوروی که جسدش را برایش از افغانستان فرستاده بودند جرات کرد و به جای نوشتن اون جملات رسمی روی قبر پسرش این کلمات رو نوشت: «به خاطر چی؟». شوروی جنگ افغانستان را جنگی آزادی بخش و وظیفهی فرامیهنی حزب کمونیست برای کمک به خلق افغان مینامید و تلویزیون مدام سربازانی را نشان میداد که در افغانستان در حال کاشتن درخت سیب هستند، اما آنها مشتی جوان بودند که دستور داشتند در خانههای کاهگلی نارنجک پرتاب کنند و به نام سوسیالیسم گلوله شلیک کنند.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
_تو افغانستان خدمت کرده و داره برمیگرده خونه. از کابل تا خود اینجا با هرچیزی که دستش میرسه یه سوراخ میکنه.
پسرک سرش را بلند کرد:
-باید سنگر بکنیم، باید مخفی بشیم... میدونی گور دسته جمعی... یه سنگر بزرگ برای همه. مادر یکی دیگر از سربازان شوروی که جسدش را برایش از افغانستان فرستاده بودند جرات کرد و به جای نوشتن اون جملات رسمی روی قبر پسرش این کلمات رو نوشت: «به خاطر چی؟». شوروی جنگ افغانستان را جنگی آزادی بخش و وظیفهی فرامیهنی حزب کمونیست برای کمک به خلق افغان مینامید و تلویزیون مدام سربازانی را نشان میداد که در افغانستان در حال کاشتن درخت سیب هستند، اما آنها مشتی جوان بودند که دستور داشتند در خانههای کاهگلی نارنجک پرتاب کنند و به نام سوسیالیسم گلوله شلیک کنند.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
وقتی گلولهای به یک انسان میخورد، صدایش شنیده میشود. یک چیزی مثل صدای ترقِ خیس. رفیقت با صورت روی زمین میافتد و وقتی برمیگردانیاش، میبینی هنوز سیگاری که به او دادی بین لبهایش قرار دارد... من در سال ۱۹۸۱ به خدمت فراخوانده شدم. آن زمان دوسال از جنگ شوروی در افغانستان میگذشت ولی مردم در مورد جنگ چیز زیادی نمیگفتند. در خانواده ما همه فکر میکردند اگر حکومت شوروی داره نیروی نظامی به افغانستان میفرسته، پس حتما دلیلی داره. حتی زنها هم گریه نمیکردند. روزنامهها هم مینوشتند که سربازان قهرمان ما اونجا جاده میسازند، پل و گذرگاه دوستی ایجاد و پزشکهایمان به زنها و بچههای افغانی کمک میکنند. همهی این چیزها خیلی دور از ما بود و کسی را نمیترساند. جنگ بود، بدون اینکه جنگ باشه. جنگ عجیبی که نه مردهای داشت و نه خاکسپاریای. مردم هنوز تابوتهای سربازان رو ندیده بودند. بعدها فهمیدم که تابوتها به شهر رسیدهاند، ولی جنازهها رو شبانه و بدون مراسم خاک میکنند. روی سنگ قبرها هم مینوشتند «کشته شده» و نه «کشته شده در جنگ». هیچکس نمیپرسید این همه جوون ۱۸ تا ۲۰ ساله چرا مردهاند؟ وُدکای زیادی خوردن، آنفولانزا گرفتن یا چیر دیگه، به جز خانوادهها کسی برای جنازه سربازان شوروی بازگشته از افغانستان اشک نمیریخت تا اینکه این بلا سرخودشون هم میاومد. یه مدت که در جنگ باشی، دیگر از شما چیزی به جز اسمتون باقی نمیمونه. ما دیگر نه خیالپردازی میکردیم و نه فکر میکردیم. میتوانستم به راحتی یک پسر بچه افغانی را بکشم، چون -از نظر ما- همه با ما سر جنگ داشتند. کشتن به سادگی چکاندن یک ماشه است. به ما -جوانهای ۱۸ تا ۲۰ ساله- یاد داده بودند برای زنده ماندن باید اولین کسی باشیم که ماشه را میچکاند. فرمانده میگفت: «شما فقط باید یاد بگیرید به سرعت جابهجا بشید و با دقت شلیک کنید. فکر کردن اما وظیفهی منه، شما نیاز ندارید». یاد گرفتیم از خون هیچکس نگذریم، حتی اگه یه پسربچه باشه... با یک ستون از سربازان و ماشینها از روستایی در حال گذر هستیم، موتور کامیون اول تسمه میاندازد و راننده کنار میزند و کاپوت را بالا میزند. یک پسربچه که ۱۰ ساله هم نیست چاقویی رو در شکم راننده فرو میکند و ما هم پسربچه رو به رگبار میبندیم... اگر آن لحظه به ما دستور میدادند کل روستا رو به تلافی این کار، خاکستر میکردیم. وقت برای فکر کردن نبود -از نظر ما همه دشمن بودند- نباید فراموش کرد که ما همه جوونهای ۲۰ ساله بودیم. من به مرگ بقیه عادت کرده بودم، ولی از مردن میترسیدم. در عرض چند ثانیه ممکن بود بمیری و به هیچ تبدیل بشی. ما یونیفرمی خالی -از سرباز شورویایی که مرده بود- را در تابوت میگذاشتیم و آن را با خاک کشور بیگانه (افغانستان) پر میکردیم تا کمی وزن داشته باشد و به خونه میفرستادیم. این روزها (زمان مصاحبه با نویسنده در سال ۱۹۸۹) از امثال ما دعوت میکنند که در مدرسهها برای کودکان حرف بزنیم (برنامهی تبلیغاتی حکومت شوروی برای مقدس خواندن جنگ افغانستان). به هر حال که نمیتوانم برای آنها از جنگ -و جنازه- حرف بزنم. به آنها بگویم که من هنوز هم از تاریکی میترسم و وقتی چیزی روی زمین میافتد، از جا میپرم؟ بگویم که ما هرگز زندانیهایمان را زنده نمیگذاشتیم؟ یا از روستایی بگویم که بعد از یک عملیات توپخانهای به مزرعهای شخم زده تبدیل شد؟ نه این چیزها رو نمیشه در مدرسهها گفت، حکومت به قهرمان نیاز داره نه واقعیت.
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph
-Svetlana Alexievich: Boys In Zinc در فارسی: پسران روی/سوتلانا الکسیویچ/ابوالفضل الله دادی.
Mohammadaleph
@mohammadaleph