درهای جهنم باز است، همه شیاطین همین جا کنار ما هستند. ممکن است امروز یکی از شما اتفاقی از کنار کسی رد شده باشد که یک ماه پیش آن آتشنشان شجاع را به گلوله بست. کسانی که بعد از انجام دستور، راحت به تخت خوابشان میروند و فردا هم بدون عذاب وجدان بیدار میشوند. برای آنها شما اساسا انسان نیستید و مرگتان هم نه غمانگیز بلکه مرگ بردگانی است که به وقت شورش باید سرکوبشان کرد. تاریخ معاصر پر است از نمونه چنین افرادی. بدون تمایل مردان و زنانی که حاضرند دستور سرکوب را بدون هیچ پرسشی انجام بدهند، سیستمهایی مانند حزب کمونیست شوروی و نازیهای آلمانی هرگز نمیتوانستند آن حجم از فاجعه را رقم بزنند. اما در بدترین روزهایم به یک چیز فکر میکنم، اگر امروز از کنار قاتلان رد شدهام، پس ممکن است روزی هم از کنار همین کسانی رد شده باشم که امروز داستان شجاعتشان را میخوانم. در سیاهترین روزهایم اصلا به هموطن بودن با امثال شما افتخار میکنم. مگر میشود در حالی که خونت را ریختهاند، انگشت در همان خون بزنی و بنویسی «ایران» وطن داشتن احساس عجیبی است و داشتن همچین هموطنانی دیگر نهایت خوشبختی است. دوست دارم بچهای داشته باشم که در کنار شما بزرگ شود. میدانی در کنار چنین مردمی زندگی کردن یعنی چه.
حاشیهها را ول کنید. آنقدر با عظمت بودید که برای به چشم آمدن مجبورند خودشان را به هر طریقی به شما بچسبانند. از واکنش شما تغذیه میکنند. از عصبانیت شما تغذیه میکنند. اساسا پاسخهای شما هم برایشان اهمیتی ندارد زیرا که فقط قصدشان دیده شدن است. زیر سایه عظمت شما گم شدهاند. از عمد چیزهایی مینویسند و میگویند که از شما پاسخ احساسی بگیرند و دیده شوند. برایشان هر دیدهشدنی به هر قیمتی خوب است.
من در بین شما بیاهمیتترین، بیارزشترین و کمترین هستم، اما همین که کنار چون شماهایی هستم احساس میکنم دنیا مال من است. اصلا یکی از شما بودن چنان سعادتی است که نمیدونم دقیقا چطور بیانش کنم. ما به طرز غریبی ملت بزرگی هستیم.
من در بین شما بیاهمیتترین، بیارزشترین و کمترین هستم، اما همین که کنار چون شماهایی هستم احساس میکنم دنیا مال من است. اصلا یکی از شما بودن چنان سعادتی است که نمیدونم دقیقا چطور بیانش کنم. ما به طرز غریبی ملت بزرگی هستیم.
شما یا باور دارید که آن دلیلی که برایش میجنگید آنقدر بزرگ هست که به جنگ، تلفات، ناامیدی، افسردگی و سوگواریاش میارزد، یا آنقدر در قدرت خودتان شک میکنید که با مرگ خود خواسته، آن خونهایی را که برای شما ریخته شده است به هدر میدهید. آنهایی که مرا میشناسند، میدانند که برای محمد مرادی احترام خاصی قائل بودم. در آن روزها یان پالاخ را برایمان به یاد میآورد. امروز اما اصلا این حرکات موضوعیتی ندارد. انسان گاها به بدن خود به عنوان یک اکت اعتراضی نگاه میکند اما امروز فقط زنده شماست که میتواند اجازه ندهد آن خونها پایمال شود. این روزها برایتان سخت میگذرد؟ مشخص است که باید سخت بگذرد. شما کاری را کردهاید که برای پیدا کردن نمونههای مشابهش باید ساعتها صفحات تاریخ را ورق زد تا شاید به چیزی که به زور اندک شباهتی به آن داشته باشد برسید. چقدر راحت میشود قدرت خودتان را دست کم بگیرید.
آنهایی که از سلول بازجوییهای دوران حکومت کمونیستها بر شوروی بیرون آمدند، مشترکا میگفتند چیزی که بازجو و زندانبان میخواهد این است که فرد باور کند در جهان بیرون «فراموش» شده است. کسی از او یاد نمیکند. تنها گیر افتاده است و آن بیرون همه چیز عادی است. این که به او تلقین کنند آن چه کرده است ارزشش را نداشته است. در چنین مرحلهای تلاش میکنند تا سیستم باور فرد فرو بریزد. تمام اعترافات و مجازات برای این است که از او برای دیگران عبرت بسازند. دیکتاتور بیش از آنکه به اعتراف و اطلاعات نیاز داشته باشد به «باور شکسته شدهی زندانی» نیاز دارد. فردی که جهان باورش شکسته شده باشد دیگر خطرناک نیست. او فکر میکند که از حافظه جمعی افراد دیگر حذف شده است و در جهان بازداشتگاه تنها مانده است.
روزانه با تعداد زیادی پست و نظر در شبکههای اجتماعی روبرو میشوید که با شنیدنشان، اولین واکنشتان عموما این است که: «مگر میشود اینقدر واضح و بیمنطق چرت گفت؟» بله میشود. دستگاه تبلیغاتی و امنیتی حزب کمونیست در شوروی، خصوصا KGB تاکتیکی را پیاده میکرد که همیشه موفق بود. آنها فهمیده بودند که لازم نیست مردم را قانع کنند، بلکه کافیست آنها را خسته کنند. زمانی که ذهن افراد در هر روز با دهها روایت، ضد روایت، تهمت، شایعه و نامسئله روبرو شود، نه تنها آنقدر خسته میشود که دیگر توان تمرکز بر مسئله اصلی را از دست میدهد بلکه در حالتی حتی بدتر دیگر به این نتیجه میرسد که «اصلا حقیقتی وجود ندارد.» انرژی مخالفان حقیقی در دعواهای بیثمر مصرف میشود. اساسا این گونه جریانها که آشکارا در حال تخلیه انرژی شما با «اظهار نظرهایی هستند که میدانند بدون شک از شما واکنش احساسی میگیرند» فقط یک هدف دارند: مسموم کردن فضا در حدی که افراد خسته شوند. فردی که مرتبا به نامسئلهها میپردازد، ابتدا آن نامسئلهها را ناخواسته پررنگ میکند و از طرفی فرصتی برای پرداختن به مسئلههای اصلی را از خود و دیگران میگیرد. در برابر چنین پروپاگانداهایی، باید به شدت رادیکال بود. امروز از دیروز بیشتر رادیکال شوید. به اصلیترین استدلالهایشان ضربه بزنید. اگر در میدان آنها و با قوانین آنها وارد بازی شوید، در حالت تدافعی هیچ پیروزیای وجود ندارد. با بلندترین صدایی که دارید، بهترین استدلالهای خودتان را، در منطقیترین، بهترین، مودبانهترین و در تهاجمیترین حالت ممکن فریاد بزنید. در مقام بالادست بودن اخلاقی را از دست ندهید. یادتان باشد که کسی که به اصطبل میرود و با خوک کشتی میگیرد، ابتدا خودش را در حد خوک پایین آورده است. شما قدرت عظیمی دارید. اگر در میانشان معدود افرادی هم باشند که به دنبال حقیقت باشند، خودشان راه حقیقت را پیدا میکنند و میبینند که در میان شما تنها نخواهند ماند.
شاه خراسان خوب است اما برای من مجیدرضا رهنورد «سیاوش خراسان» بود. اعدام شد، اما نمرد. یعنی آنهایی که فکر کردند توانستهاند او را بکشند و بدنام کنند بدجور اشتباه کرده بودند.
شما شاهنامه رو به عنوان یک اثر حماسی میخوانید. یک کتاب صرف تاریخی نیست با ثبت وقایع و سند و مدرک. کتابی که با استعارهها و الهام از واقعیت سعی میکند مفاهیمی بزرگ را بیان کند. فردوسیای امروز اگر بود، نیاز به استعاره نداشت، هرکدام از این صحنههایی که میبینید بدون نیاز به هیچ چیزی خودش یک داستان حماسی است. آتشنشانی که زیر آتش و گلوله مجروحی را روی کولش انداخته و میدود! لعنتی شما بخواهید همین را در سناریو یک فیلم جا بدید، اولش خوب فکر میکنید که نکند مخاطب با فیلم هندی اشتباه بگیرد. اما این همان چیزی است که جلوی چشمتان اتفاق افتاده است و فقط یکی از هزاران داستانی است که میشود گفت. این رقص روی جنازه جاویدنامها! اصلا توضیحش برای کسانی که ایرانی نیستند سخت است. مردم ایران، شما عجیب ملت بزرگی هستید.
یک خانمی به نام دوروتی مارتین Dorothy Martin آمد و خودش را پیامبر جدیدی معرفی کرد که از طرف موجوداتی فرازمینی مامور شده است تا بگوید که جهان قرار است در ۲۱ دسامبر سال ۱۹۵۴ با یک سِیل بزرگ از بین برود و فقط پیروان او هستند که قرار است سوار سفینه نجات بشوند و سالم بمانند. خب، روز موعود رسید و هیچ اتفاقی نیفتاد اما در عین شگفتی، بسیاری از پیروان این فرقه باورشان را از دست ندادند و خانم پیامبر اعلام کرد: «اصلا به خاطر ایمان شدید قلبی پیروان فرقه، موجودات فرازمینی به همه بشر رحم کردند و از خونشان گذشتند.» این مسئله پایهگذار یک بحث روانشناختی فرقهای شد که توضیح میدهد: پیروان یک فرقه، چگونه حتی به رغم شواهد بیرونی مخالف و ابطال تجربی باورشان همچنان باورمند باقی میمانند. کمونیستهای شوروی نمونه دقیقی از این مسئله به شمار میروند. گروه گروه از باورمندان کمونیست از همه جهان به سمت «بهشت کمونیستی شوروی» سرازیر میشدند اما حتی با دیدن آن شکستهای بزرگ و جنایتهای عظیم باز هم ایمانشان را از دست نمیدادند و تقصیر را بر گردن امپریالیستهای جهانخوار میانداختند که در راه بهشت موعود آنها سنگاندازی میکنند. بسیاری حتی خودشان توسط حزب کمونیست (که همه را در یک پارانویای عجیب دشمن میدید) در اردوگاههای کار اجباری زندانی میشدند، اما حتی آنجا هم بسیاری از این افراد با گفتن «آرمان کمونیسم نمیتواند اشتباه باشد و حزب با زندانی کردن ما در حال محک زدن ایمان قلبی ما است.» همچنان به ایدهشان چسبیده بودند. مسئله فراتر از یک ایده سیاسی صرف بود، کمونیسم برای آنها یک مذهب بود که نمیتوانست اشتباه باشد. وقتی شواهد بیرونی برخلاف ایده و باور آنها بود، آن شواهد حتما باید دروغهای دشمنان در نظر گرفته میشد. جامعه باورمندان در چنین حالتی برای حفظ اعضا، شروع به هزینهسازی برای مخالفت میکند. استدلالهای دایرهای و خودتاییدگر در برابر شواهد مخالف بیرونی قرار میگیرد: ما درست میگوییم، چون خودمان میگوییم که درست میگوییم. فرد باورمند در صورت خروج از جامعه باورمندان، در بدترین حالت هزینه جانی میپردازد. این مسئله صرفا به کمونیستهای شوروی منحصر نمیشود. مجاهدین خلق، اصلاحطلبان و گروه باورمندان به انقلاب ۵۷ نمونههای قابل لمسی برای ماست. بهاره هدایت به محض خروج از دایره باورمندان اصلاحات، توسط همانهایی که تا دیروز برایش کف میزدند تخریب شد. در دایره باورمندان به انقلاب ۵۷، مخالفت صرف با پهلوی یک ایمان قلبی است و افراد باورمند هر شاهد بیرونی و ابطال تجربی ایدهشان را نادیده گرفته و مداوما فقط در حال جنگ با پهلوی هستند. اصلا نمیشود در دانشگاه جاوید شاه گفت، مشخص است که صداگذاری دشمنان است. بسیاری حتی حاضرند، شرایط فعلی ادامه پیدا کند تا آنها همچنان بتوانند مخالف وضع موجود باقی بمانند زیرا که اگر شرایط در صورت تغییر بنیادین توسط پهلوی به سمت بهتر شدن پیش برود، آنها مقام مخالفت را از دست میدهند و باورشان اشتباه از آب درمیآید.
Mohammad Aleph
آن خبری که شما دنبالش هستید آنقدر صدایش بلند هست که بدون دائما چک کردن هر خبری به گوشتان برسد. دائما خود را در معرض اخبار متناقض از هر اکانت و منبعی قرار دادن، واکنشهای احساسی لحظهای شدیدی را در فرد ایجاد میکند و قدرت تصمیمگیری درست را از او میگیرد. فرد…
بعد از مدتها انتظار میشود گفت نشانههای بسیاری حاکی از قریبالوقوع بودن درگیری است، صرفا شدت و گستردگی حملات اولیه، امکان همراهی اسرائیل، دامنه اهداف و پاسخ ج.ا در روزهای نخست جای بحث دارد. به نظر میرسد در میان گروهی از تصمیمگیران ج.ا، باوری وجود دارد که میتوانند تقریبا هر حملهای را با هر شدتی تاب بیاورند و اساسا هدف آمریکاییها (و متحدانش) تغییر رژیم نخواهد بود یا این گونه حملات توانایی تغییر معناداری روی زمین را ندارد.
البته «مدتها انتظار» به ۴۰ روز و ۵۰ روز گفته نمیشود. نیاز به آمادگی مناسب برای به حداقل رساندن میزان خطا و تلفات قابل اجتناب برای هر نیرویی که قصد عملیات بزرگ خارج از مرزهای خود در قارهای دیگر را دارد زمان زیادی نیست اما همین زمان، میتواند فشار روانی گستردهای را بر نیروهای دشمنت وارد کند خصوصا اگر مدت زیادی از جنگ ۱۲ روزه با آن حجم از تلفات نگذشته باشد.
تنها چیزی که اهمیت دارد «ایران» است. وطن پرستان دو روزه، وطن ندارند، صاحب کار دارند.
در زندگی شرایطی پیش میآید که اگر عقب بایستید، کوتاه بیایید و بترسید فرصتی از دست میرود که ممکن است دیگر هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه، هیچگاه پیش نیاید. هزاران نفر جان خودشان را فدا کردند تا شما این فرصت را داشته باشید.
زنده باد آزادی، زنده باد ایران.
زنده باد آزادی، زنده باد ایران.
آن روزهایی که در دی ماه صدای ما قطع شده بود، شما ایرانیان خارج از ایران بودید که صدای ما بودید و نمیدانید چقدر دیدن و شنیدن از شمایی که به جای ما فریاد میزدید و تبلیغاتشان را خنثی میکردید، خوشحالمان میکرد. یادتان نرود به شدیدترین شکل ممکن با تبلیغاتشان برخورد کنید.
دوست دارم برم و به تک تک جاویدنامهایی که دستور قتل عامشون رو داد بگم: قاتلتون مرد.
چرا ج.ا تایید نمیکند؟ خب، خامنهای در حقیقت نه فقط رهبر که اساسا وزن نظام به شمار میرود، تصمیمگیر نهایی و نماد حکومت. مشخصا طرفداران پاسخی در حد انتحار میخواهند، نهایت چیزی که بتوان انجام داد. نمیشود گفت: «خب او را هم کشتند، حالا برویم مذاکره و آتش بس.» در ذهن بسیاری از طرفداران این مسئله قابل هضم نخواهم بود.
لو رازگون نویسنده روس نوشته بود: «روز مرگ استالین، جیره غذایمان را دادیم تا نگهبان اردوگاه کار اجباریمان برایمان ودکا گیر بیاورد تا مرگ استالین را جشن بگیریم. ما میخواستیم فقط باور کنیم که کسی مانند او هم بالخره میمیرد.» در این لحظه بیشتر از آنکه در تهران کسی ناراحت باشد، کسانی در تورنتو، لندن، پاریس، برلین و کالیفرنیا لباس سیاه بر تن کردهاند. کسانی که سالها از خون مردم خوردند و صدای برونمرزی و لابی حکومت بودند و امروز بیشتر از همیشه از قطع شدن جیرههایشان احساس ناراحتی میکنند.