Mohammad Aleph
6.37K subscribers
811 photos
253 videos
4 files
717 links
Non bene pro toto libertas venditur auro.
-Juvenal

On X (Twitter):
https://x.com/mohammadaleph?t=Ja80M6C7JbRAaFnGrpq9HQ&s=09
Download Telegram
‏درست پیش از جنگ جهانی دوم، وقتی شوروی و آلمان نازی پیمان عدم تجاوز امضا کردند، احزاب کمونیست سراسر جهان از مسکو فرمان دریافت کردند تا موضع‌شان را از دشمنی با آلمان نازی کاملا به سوی حمله به دموکراسی‌ها تغیر دهند. این حرکت الهامی شد برای نوشته‌شدن ۱۹۸۴ توسط جورج اورول. ‏در فرانسه حزب قدرتمند کمونیست یک شبه از اصرار بر جنگ علیه آلمان به طرفداری از صلح روی آورد. وقتی دولت فرمان بسیج صادر کرد، کمونیست‌ها در ایستگاه‌های راه‌آهن فریاد "نروید!" و "صلح! صلح!" برآوردند.
*از کتاب در دست ترجمه‌ی خانم قیصری.

Sudabeh qaisari

@mohammadaleph
‏یکی از بلندمرتبه‌ترین پناه‌جویان کره شمالی می‌گفت: «اساسا رهبران کره شمالی برای صحبت کردن پای میز مذاکره با دنیا نمی‌آیند، آن‌ها برای فریب دادن می‌آیند». این‌گونه می‌توانند در بیرون توهم اصلاح و در داخل نمایش قدرت انجام دهند. در سال ۲۰۰۰ که حتی حکومتی به تمامیت‌خواهی کره شمالی ‏به خاطر قحطی گسترده -ناشی از سیاست‌های ضد آمریکایی و نمایش ایدئولوژی احمقانه‌ی ما می‌توانیم- دیگر قادر به کنترل کامل شهروندان خود نیز نبود و هر آن امکان داشت دیگر هیچ کنترلی روی اوضاع نداشته باشد، این کره جنوبی بود که با سیاست آفتاب خود و در توهم آشتی دوباره‌ی دو کره و صلح فراگیر ‏به داد حکومت کره شمالی رسید و کمک‌های لازم را برای هر چه بیشتر سرکوب کردن مردم در قالب اهدای میلیون‌ها دلار پول نقد و کالا به آن‌ها رساند. آن‌هم در حالی که کره شمالی از هیچ عملی ضد کره جنوبی از ربودن و ترور شهروندان تا منفجر کردن هواپیمای کره‌ای ۸۵۸ با ۱۱۵ مسافر دریغ نکرده بود.

Mohammadaleph
‏زمانی که پدرم سفیر کره شمالی در کوبا بود، یک روز من را به ساحل برد و یک نقطه در افق اقیانوس به من نشان داد و گفت: «آن‌جا آمریکاست، بدترین کشور روی زمین». من حتی از بطری‌های ساحل هم می‌ترسیدم، چون می‌گفتند آن‌ها هم ساخت آمریکا هستند. وقتی به تمام کودکانی که این ۴۰ سال در کره شمالی ‏به دنیا آمده‌اند و آن‌هایی که بعد از این به دنیا می‌آیند (کتاب مربوط به سال ۱۹۹۳ است) فکر می‌کنم، خشم تمام وجودم را می‌گیرد. آن‌ها دقیقا همان تعالیم را از حزب کمونیست می‌آموزند که من آموختم و دقیقا همان چرت و پرت‌ها را هم باید باور کنند. اولین کلماتی که در مدارس کره شمالی آموختیم ‏«کیم ایل سونگ، رهبر کبیر ما» و مقادیر زیادی دشنام دادن و احساسات ضد آمریکایی بود‌. در کره شمالی آمریکا را «دشمنی ابدی که همزیستی ما با او زیر یک آسمان غیر قابل قبول است» می‌نامند. در اکثر اوقاتمان در مدرسه مشغول یادگیری زندگی‌نامه رهبر کبیرمان ‏و یا سرودهایی در مورد انقلاب -و جنگ بزرگی که به استقلال کره شمالی و بیرون راندن ژاپنی‌ها منجر شده بود- می‌گذشت. در همان دوران مدرسه بود که دو تن از مشاوران نزدیک کیم ایل سونگ به نام‌های هو بونگهاک و کیم چانگبونگ پاکسازی شدند و حزب دستور سریع‌الاجرایی را به مدارس برای حذف اسم ‏آن‌ها از کتاب‌های درسی ابلاغ کرد و ما با شور و شوق و در حالتی که به کتاب‌های جورج اورول شبیه بود، اسامی آن‌ها را با خط‌خطی کردن یا بریدن از کتاب‌ها پاک کردیم. (چنین اتفاقی را در مورد شوروی کمونیست نیز به خاطر دارم که دانش‌آموزان روی عکس آن‌هایی که از چشم حزب می‌افتادند میله‌ی ‏زندان می‌کشیدند). آن‌ها دیگر جزوی از خلق قهرمان کره شمالی نبودند. از آن‌جا که فعالیت‌های گروهی، قسمت مهمی از درس ما بود، ما مدت زیادی را در رسته‌ی پیشاهنگان جوان می‌گذراندیم. مثلا زمانی که کیم ایل سونگ دستور داد که زنان نباید در تابستان شلوار بپوشند، ما در خیابان‌ها می‌گشتیم و ‏با دقت لباس آن‌ها را ورانداز می‌کردیم. اگر زنی شلوار پوشیده بود یا کسی یادش رفته بود سنجاق سینه‌‌ای با عکس رهبر کبیرمان را بر سینه بزند، ما اسمش را می‌پرسیدیم و او فردا باید به بالادستی‌اش در محل کار جواب پس می‌داد. به ما گفته بودند که خلق پرافتخار کره شمالی باید برای شکست دادن ‏آمریکا و امپریالیست‌های جهان‌خوار از خارج اسلحه بخرد و ما دانش‌آموزان هر روز ساعت‌ها برای جمع‌آوری آهن‌پاره، بطری یا هر محصول بازیافتی که می‌شد ارز خارجی در ازایش گرفت، وقت صرف می‌کردیم. همه یک سهمیه‌ی روزانه داشتیم و اگر کودکی سهمیه‌اش را انجام نمی‌داد، بقیه در ملاعام از او ‏انتقاد می‌کردند. ما کودکان با هم رقابت می‌کردیم تا کسی باشیم که بیشترین کمک را به حزب کمونیست حاکم برای مقابله با آمریکا انجام داده است. یکی دیگر از کارهای ما این بود که باید گُه‌ها را از توالت‌ها جمع می‌کردیم، تپه‌های عظیم گُه که به عنوان کود به کشاورزان ‏داده می‌شد و هرکدام از ما بسته به کیفیت و کمیت گُهی که جمع کرده بودیم امتیاز می‌گرفتیم. بعدا و موقع توزیع کوپن‌هایی که حزب کمونیست میان مردم توزیع می‌کرد، این امتیاز‌ها برای ما به حساب می‌آمد. ولی سخت‌ترین کار شاید جمع کردن گُل بود. ما باید این گُل‌ها را در مقابل مجسمه‌های ‏متعدد رهبر کبیرمان کیم ایل سونگ که در هر گوشه‌ای از شهر برپا بود قرار می‌دادیم.

کیم هیون می the tears of my soul در فارسی: روح گریان من/ فرشاد رضایی. خاطرات جاسوس زن کره شمالی و عامل بمب‌گذاری در هواپیمای مسافربری ۸۵۸ کره جنوبی در سال ۱۹۸۷ که ۱۱۵ کشته داشت.

Mohammadaleph
‏در سال‌های دهه‌ی ۶۰ جمهوری اسلامی تلاش زیادی برای مبارزه با نوارهای ویدیو و دستگاه‌های پخش خانگی آن می‌کرد، و این در حالی بود که حدودا ۲۰ سال از پاگذاشتن نیل آرمسترانگ آمریکایی به عنوان اولین قدم یک انسان بر کره‌ی ماه می‌گذشت. جمهوری اسلامی شوخی تلخی بود که تاریخ با یک ملت کرد. ‏با ویدئو، تلفن همراه، اینترنت و صدالبته کتاب؛ جمهوری اسلامی در تمام طول حیاتش مشغول مبارزه با آگاهی، دانش، مواهب زندگی در عصر مدرن و هرآن‌چه نوید رسوایی عقاید متحجرانه دیکتاتوری را می‌داد بوده است. خوشبختانه دانش و تکنولوژی همیشه راهی برای پیروزی بر حماقت و دیکتاتوری پیدا می‌کند. ‏جمهوری اسلامی را هیچ انسان اندیشمند و آزاده‌ای در ردیف یک حکومت، نظام یا دولت قرار نمی‌دهد، جمهوری اسلامی تنها در با یک گروه قابل مقایسه است: «راهزنان و باجگیران». هرآنچه که رنگ پیشرفت و تکنولوژی داشته باشد فقط در قالب نقشی که در توان باجگیری بیشتر برای این راهزنان داشته باشد ‏معنا می‌یابد: موشک‌های کشتار جمعی پیشرفته‌تر، بمب‌های اتمی پیشرفته‌تر و در کل سلاح‌ پیشرفته‌تر. ‏عبارت «خودتحقیری» را این روزها از زبان طرفداران جمهوری اسلامی و لشکر گوگولی سایبری زیاد می‌شنوید، اما به‌رغم هزینه‌های سرسام‌آوری که خرج پروپاگاندای حکومتی می‌شود، خودتحقیری فقط یک معنا دارد: «خودتحقیری حالتی است که فرد در آن هنوز از جمهوری اسلامی حمایت می‌کند».

Mohammadaleph
یکی از آن صحنه‌های غریب در روش‌های مبارزه با سانسور گسترده‌ی تمامیت‌خواهان را پناهجویان کره شمالی و شهروندان کره جنوبی در مرزهای کره شمالی انجام می‌دادند (تصویر ۱). آن‌ها فلش‌های حاوی فیلم‌های روز دنیا و اطلاعاتی از جهان بیرون را به بادکنک می‌بستند و به سمت کره شمالی روانه می‌کردند. اگر سوال‌تان این است که در صورت رسیدن این فلش‌ها به دست مردم کره شمالی، در نهایت قرار بود به چه چیزی وصل شوند، پاسخ اولیه در بازارهای سیاهی است که خصوصا بعد از قحطی گسترده‌ی دهه ۹۰ در مرزهای شمال و شمال شرقی با چین به وجود آمد. در درون مرزهای کره شمالی و در میان شهروندانی که در چنین دیکتاتوری کمونیستی تمامیت‌خواهی زندگی می‌کنند، یک اشتهای سیری‌ناپذیری برای اطلاعات از جهان بیرون وجود دارد. فلش‌درایوها به واسطه‌ی کوچکی به راحتی قابل پنهان شدن، حمل کردن و اشتراک‌گذاری دور از چشم ماموران حکومتی هستند. تصویر دوم هم یک طرح با نام donate flash drives for freedom است که سایتی با همین نام دارند که شما در آن فلش خود را برای کمک به رساندن اطلاعات به مردم کره شمالی اهدا می‌کنید.

Mohammadaleph
«روح گریان من: خاطرات معروفترین جاسوس کره شمالی»

در اولین ماموریت برون‌مرزی‌ام برای جاسوسی، با دیدن کشورهای اروپایی که همیشه در کره‌شمالی آن‌ها را کشورهای منحط کاپیتالیستی و با وضعی رقت‌بار ‏توصیف می‌کنند و دیدن پیشرفت‌ها و سر و وضع شهرهایشان واقعا جا خوردم. اوضاع حتی در چین کمونیست هم بهتر از کره شمالی بود و حداقل می‌شد غذا به دست آورد، انگار کره شمالی فقیرترین کشور دنیا بود و من ناگهان از خودمان خجالت کشیدم:

🔗
Twitter: Mohammadaleph
با من گوش کن | اپیزود ویژه | برای نوید افکاری
با من گوش کن
‏به آخرین حرف‌های نوید می‌اندیشم: «ما دوسال سکوت کردیم تا شاید عدالت در مورد ما اجرا بشه و امروز فقط از شما می‌خوام صدای من و خانواده‌ام باشید». ما پیش از این حتی نام ‎#حسین_خیری را هم نشنیده بودیم. آن‌هایی که خانواده‌ها را تشویق به سکوت می‌کنند در تک تک این جنایات شریک‌اند. ‏برای بهنام محجوبی نوشته بودم صحبت از اصلاح اینان یعنی دادن فرصت بیشتر برای آن‌چه که فلسفه‌ی وجودی آنان است: «جنایت». آنانی که به زیر تیغ شر گرفتار می‌آیند جز صدای انسان‌های آزادی‌خواه و ظلم‌ستیز -همان‌هایی که در دادگاه بی‌رحم وجدان آسوده‌اند- چیزی ندارند.

Mohammadaleph
‏زمانی که برادر کوچکم بوم سو در حال مرگ بود، مادرم در تلاشی مذبوحانه در محرابی که در اتاق خواب درست کرده بود، دست به دعا شده بود. در کره شمالی دینداری مطلقا ممنوع است ولی مادرم برای نجات فرزندش به این کار خطرناک دست زده بود. من هم بعد از کشتن ۱۱۵ نفر از مردم کره جنوبی دعا کردم. ‏زمانی که بعد از گاز زدن کپسول سیانور به قصد خودکشی در اتاقی در یکی از بیمارستان‌های بحرین به هوش آمدم، به درگاه خدا دعا کردم تا مرا زودتر بکشد که نکند با درز دادن اطلاعاتی از ماموریتم در حق حزب کمونیست کره شمالی مرتکب خیانت شوم. ‏دعا کردن به درگاه خدایی که حتی نمی‌شناختمش برایم دردناک بود، ناگهان فهمیدم که دیگر مانند سابق به درگاه رهبر کبیرمان کیم ایل سونگ که در ذهن ما نزدیکترین چیز به مفهوم اولوهیت است، دعا نکرده‌ام. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، حسی جز نفرت عمیق نسبت به دولت کمونیست کره شمالی ندارم. ‏ما به عنوان یک فرد هیچ ارزشی برای آن‌ها نداشتیم. تمام احساسات انسانی ما، قربانی مفاهیمی غیر واقعی مانند «سوسیالیسم»،«حزب» و «نفع جمعی» شده بود. دلیل این‌که همدیگر را «رفیق» صدا می‌کردیم، مگر جز این بود که مارکسیست-لنینیست‌های اولیه همدیگر را با این لفظ برای نفی هرگونه صمیمیتی ‏بین خودشان به کار می‌بردند. هزینه‌ای که من برای یک عضو از حزب کمونیست دادم، این چنین هزینه‌ای گزاف بود. روزی که ما را برای انجام ماموریت بمب‌گذاری در پرواز کره جنوبی انتخاب کردند، مامور مافوق ما بدون درنگ به ما ‏گفت: «رفقا، کل این ماموریت ایده‌ی رهبر عزیزمون کیم جونگ ایل برای اتحاد دوباره‌ی دو کره است و سرنوشت تمام ملت ما به این ماموریت بستگی دارد. ما با این کار باعث ایجاد هرج و مرج در کره جنوبی می‌شویم و در نهایت اجازه نمی‌دهیم که بازی‌های المپیک در سئول برگذار بشه (که شد). ‏وقتی هواپیمای کره جنوبی تو آسمون منفجر بشه، بقیه کشورها از ترس حمله‌های تروریستی جون ورزشکارهاشون رو به خطر نمی‌ندازن و تو المپیک‌ سئول شرکت نمی‌کنند و این تازه اولشه. هدف اصلی نسل ما اتحاد دوباره دو کره (زیر پرچم سوسیالیسم) است و اگه شما رفقا این ماموریت رو با موفقیت انجام بدین، ‏دست کمی از قهرمان‌های ملی ندارین». از این‌که حزب کمونیست کره شمالی برای این ماموریت به من اعتماد کرده بود، در بهت فرو رفتم و باید اذعان کنم که برای لحظه‌ای اصلا به مسائل اخلاقی چنین جنایتی و کشتن صدها انسان فکر هم‌ نکردم. این وظیفه‌ای برای رسیدن به هدف والای اتحاد دو کره بود. ‏با آن آموزش‌هایی که حزب کمونیست به ما داده بود، چه انتظار دیگری از ما می‌رفت؟ اما حالا که به گذشته نگاه می‌کنم مدام از خودم می‌پرسم که حتی زمانی که کارهایمان را این چنین ناخواسته انجام می‌دهیم، آیا باز مسئولیت‌مان در قبال آن کارها کمتر می‌شود؟

‏کیم هیون هی kim hyun hee: the tears of my soul در فارسی: روح گریان من/ فرشاد رضایی. خاطرات جاسوس کره شمالی و عامل بمب‌گذاری در هواپیمای مسافربری ۸۵۸ کره جنوبی.

قسمت پیشین

Mohammadaleph
‏جورج اورول جامعه‌ی ۱۹۸۴ را جامعه‌ای در آینده تصویر کرده است، لیکن او که خود سال‌ها سوسیالیست بود، از واقعیات جهان سوسیالیستی-کمونیستی زمانه‌اش در خلق ۱۹۸۴ بهره بسیار برد. کافی بود فردی از چشم لنین و بعدها استالین بی‌افتد تا در عکس‌ها نیز سانسور شود.
1⃣2⃣سخنرانی لنین ۵ می ۱۹۲۰: ‏لئون تروتسکی و لئو کامانف (سمت راست لنین روی پله‌ها) دو تن از بزرگان و عاملان انقلاب بعد از این‌که از چشم حزب افتاده‌اند، از این عکس سانسور شده‌اند.
3⃣4⃣جشن سالگرد پیروزی انقلاب میدان سرخ مسکو ۱۹۱۹. تروتسکی و کامانف از این تصویر (در کنار لنین ایستاده‌اند) سانسور شده‌اند.

Mohammadaleph
@mohammadaleph
خاکسپاری نمادین کمونیسم در بلاروس، بعد از اعلامیه میخائیل گورباچف آخرین رهبر حزب کمونیست شوروی در آگوست سال ۱۹۹۱ مبنی بر انحلال حزب کمونیست شوروی. آنانی که زندگی تحت اندیشه‌های مارکس را با گوشت تن درک کرده‌اند، روی چشمان او چشم‌بند دزدان دریایی گذاشته‌اند. جُکی در زمان شوروی بود که این‌گونه نقل می‌شد: از یکی از اهالی شوروی می‌پرسند "آیا می‌توانی تفاوت کمونیست و ضد کمونیسم را برای ما توضیح دهی؟"
"بله. کمونیست کسی است که آثار مارکس را خوانده است و ضد کمونیسم کسی است که آثار مارکس را کاملا درک کرده است".

Mohammadaleph
@mohammadaleph
‏۵ مارس ۱۹۵۳ - نیویورک
مغازه‌ی یک زن اوکراینی که کشورش با گوشت تن کمونیسم را چشیده است با خوشحالی به خاطر مرگ استالین، سوپ برش (غذای محلی اوکراینی) مجانی توزیع می‌کند. آخرین باری که دیدم مردمی از ته دل به مناسبت مرگ کسی این‌چنین شیرینی پخش می‌کنند، همین پارسال در بغداد و ادلب بود.

Mohammadaleph
@mohammadaleph
‏ما به لاداها (ماشینی ساخت شوروی) بنزین نمی‌دهیم، تا زمانی که شوروی -از افغانستان- عقب‌نشینی نکند. تورنتو، کانادا ۱۹۸۰

Mohammadaleph
@mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏اعدام یک دستگاه تلویزیون توسط اعضای جنبش اصیل منطقه در افغانستان که اصلاح شده‌اند و همان طالبان ۲۰ سال پیش نیستند.

Mohammadaleph
@mohammadaleph
‏بله اصغر فرهادی روشنفکر است. برای شمایی که هنرتان کافه رفتن و سیگار کشیدن و دو جمله‌ی بی سر و ته از سارتر و فوکو گفتن است، او روشنفکر است. اما آن جوانی که در خوزستان تن عزیزش را تیرباران می‌کنند، این‌ها را نمی‌خواهد، او اعتراض و فریاد می‌خواهد. روشنفکری‌تان از کافه بیرون نمی‌رود. ‏همان شجریانی که پخش کردن صدایش روی فرش قرمز کَن را نماد روشنفکری و اعتراض می‌دانید، خود در کف خیابان‌های تهران فریاد «مرگ بر دیکتاتور» سر داد. همو که شما با مرغ سحرش ادعای روشنفکری و هنرمندی می‌کنید، می‌گفت: ۱۴۰۰ سال است که هنر از این مملکت رفته است. روشنفکری‌تان بوی تعفن می‌دهد.

Mohammadaleph
@mohammadaleph
‏این یک مغلطه‌ی شنیع است که ماموران سرکوب را جزوی از مردم بدانید. آن‌ها «انتخاب» کرده‌اند که جزوی از مردم نباشند. اینان همان‌قدر جزوی از این مردم هستند که ماموران اردوگاه‌های کار اجباری استالینی در سیبری هم‌مرتبه با زندانیان و همان‌قدر که نازی‌ها با قربانیان‌شان در آشویتس و داخوا. ‏در نهایت تیغ تیز سرکوب تمامیت‌خواهی سینه‌ی خودی‌ها، ماموران و حتی بلندمرتبه‌ترین همراهان خود را هم برای ادامه‌ی حیات می‌برد، همان‌هایی که مردم را سرکوب کردند. مرگ شما، یعنی به اندازه‌ی خشاب سلاحتان قربانیان کمتری از مردم. یژوف، یاگودا و بریا هم قربانی بودند، اما نه جزوی از مردم.

Mohammadaleph
@mohammadaleph
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‏خانم سیما بینای جان است که می‌گوید: کرونا حریف من نمی‌شود ولی داغ هموطنانم در خوزستان مرا هر روز می‌کشد. تنت به ناز طبیبان نیاز مباد بانو که شما جان منی.

Mohammadaleph
@mohammadaleph