Mohammad Aleph
6.36K subscribers
811 photos
253 videos
4 files
717 links
Non bene pro toto libertas venditur auro.
-Juvenal

On X (Twitter):
https://x.com/mohammadaleph?t=Ja80M6C7JbRAaFnGrpq9HQ&s=09
Download Telegram
‏در اوایل دهه ۸۰ میلادی، حزب کمونیست کره شمالی اعلام کرد که وجود شهروندان معلول چهره‌ی شهر پیونگ یانگ را خراب می‌کند و همه‌ی آن‌ها را به روستاها تبعید کرد. حتی تنها دخترِ کیم سنگ‌او، هم از این قانون در امان نماند. در کره شمالی سه شعر وجود دارد که هر کره‌ای باید آن‌ها را بلد باشد: ‏«برای یگانه وطنم»، «مادر» و «وطنم». کیم سنگ‌او شاعر این شعر آخر بود. در شعر اول شاعر خود را وقف وطنش یعنی کره شمالی می‌کند. در شعر دوم شاعر عشق مادرانه‌ی حزب کمونیست به مردم کره را به تصویر می‌کشد، و در شعر آخر شاعر وطن را همان رهبر کبیر کره شمالی میداند. تمام نیروهای کادر حزب ‏کمونیست کره شمالی پیش از مرگ باید حتما نامه‌ای به جا بگذارند و در آن وفاداری‌شان به حزب و رهبرش را اعلام کنند. کیم سنگ‌او هم بعد از نوشتن چنین نامه‌ای سال ۱۹۹۲ مرد. این همان سال‌های ابتدایی شروع قحطی بزرگ در کره شمالی بود. بعدها که من شاعر برگزیده رهبر عزیز کره شمالی کیم جونگ‌ایل ‏شدم تصمیم گرفتم به زادگاهم بروم. به ویرانه‌ی عجیبی تبدیل شده بود. جنازه‌های مردم گرسنه در خیابان رها شده بود. روی دیوارها تهدیدهای حزب کمونیست را نوشته بودند: اگر فرهنگ غربی را پخش کنید می‌میرید، اگر غذا بدزدید می‌میرید، اگر شایعه درست کنید می‌میرید... ‏این چیزها را در پیونگ یانگِ پایتخت نمی‌شد دید. از نظر رهبران کره شمالی، پیونگ یانگ ویترین حزب کمونیست است و باید وجهه‌ی خوب کمونیست را پیش چشم مهمانان خارجی حفظ کرد... در زادگاهم دیدم که چند نفر با چوب دور مردمی که از گرسنگی روی زمین افتاده‌اند می‌چرخند و هر چندوقت یک‌بار ‏به بدن آن‌ها ضربه‌ای می‌زنند. از رفیقم پرسیدم این‌ها دیگه کی‌اند؟ گفت: اونا از بخش جنازه‌اند... گویا نماینده شهر هام‌هئونگ پیشنهاد این ابتکار را برای جمع کردن جنازه‌ها داده بود و حتی بابت این کار یک مدال حکومتی هم گرفته بود.... به خانه‌ی والدین رفیقم رفتیم، و آن‌ها دور من ‏حلقه زدند. بالخره من یکی از برگزیدگان رهبری به حساب می‌آمدم. پیرمردی پرسید: ما شنیده‌ایم با رهبر کبیر شام خورده‌اید، ایشون دوست دارن چطور حلیمی (سطح پایین‌ترین غذا) بخورن؟ به آرامی با خودم گفتم: رهبر کبیر، حلیم، آه شما شعر «کوفته‌برنجی‌های ژنرال» را شنیده‌اید، درست مثل همون ‏شعر، رهبر هم یک کوفته برنجی را با ما تقسیم کرد... این‌ها مردمی بودند که هرچه حزب کمونیست به آن‌ها می‌گفت باور می‌کردند... لعنتی‌ها رهبر کبیر داره بهترین غذاها رو با موسیقی غربی، بهترین مشروب غربی و نورپردازی هنگام غذا می‌خوره... ‏در جواب آن‌ها دروغ می‌گفتم و حالم از آدمی که به اون تبدیل شده بودم به هم می‌خورد. آن شب هنگام خوردن شام با والدین رفیقم، باز هم باید بغضم رو فرو می‌بردم. مادرش با افتخار توضیح می‌داد که چطور تونسته به مهمانش یک نصفه کاسه برنج بدهد. کلم نمکی و ترشی هم برام مهیا کرده بود. ‏از هر وعده‌ی غذایی خودشون ده دانه برنج ذخیره کرده بود برای مهمانش. از او پرسیدم ذخیره کردن این نصف کاسه برنج چقدر زمان برد. جواب داد: سه ماه. باورم نمی‌شد، نتونستم اون رو بخورم.

*رهبر عزیز/چنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Episode 1: An overview of Iranian-American journalist Negar Mortazavi’s analyses on Iran.

قسمت اول: مروری بر مواضع خانم نگار مرتضوی، «خبرنگار» ایرانی-آمریکایی

@JokerNejad
Twitter Instagram YouTube
‏صدا و سیمای کره شمالی هیچ‌گاه نقدی علیه سیاست‌های حزب کمونیست حاکم و رهبر آن پخش نمی‌کند (ولی تا دلت بخواهد فحش به آمریکا است). وقتی در اداره ۱۰۱ حزب مشغول دیدن تلویزیون و روزنامه‌های کره جنوبی بودم شوکه شدم. به وضوح با دولت و سیاست‌مداران‌شان مخالفت می‌کردند... هربار که نشریات ‏چوسان جنوبی (نام کره جنوبی در کره شمالی) را باز می‌کردم، به حقایق تکان‌دهنده‌ای برمی‌خوردم. در کره شمالی من باور کرده بودم که کره جنوبی مستعمره آمریکا و در حال نابودی با نظام کاپیتالیستی است. بسیار شگفت‌زده شدم وقتی فهمیدم اقتصاد کره جنوبی بسیار پیشرفته است. حزب همیشه از غرور ‏ملی کره شمالی در جوامع بین‌المللی حرف می‌زد و اکنون می‌دیدم که از محدوده رهبر کبیرمان فراتر نمی‌رفت. درحالی که در کره جنوبی صدها شرکت وجود داشت که شهرت بین‌المللی داشتند و برخلاف آموزش حزب کمونیست در کره شمالی به ما که می‌گفت، کره جنوبی برده آمریکا است، اکنون می‌دیدم که ‏اقتصاد آن‌ها با آمریکا حتی برابری می‌کند. مسئله‌ای که بیشتر از همه مرا متعجب کرد فاصله‌ی کره شمالی و جنوبی بود: همه ما یک ملت بودیم، همه کره‌ای بودیم... چرا ما ملتی فقیر بودیم. اگر رهبر کبیرمان اینقدر بزرگ بود، چرا مردم از گرسنگی می‌مردند... هرچه بیشتر می‌خواندم، بیشتر نگاهم ‏به سمت داخل کشیده می‌شد. همه‌چیز حزب دروغ بود: «کره جنوبی جنگ دو کره را آغاز نکرده بود. کیش شخصیتی رهبران کبیرمان دروغی بیش نبود. رهبر کبیرمان قدرت مستبدانه‌اش را نه از راه کردار نیک و خدمت به خلق که از راه تصفیه سیاسی و اعدام رفیق و رقیب‌هایش (استخر فرح) به دست آورده بود. ‏نیاز داشتم بار سنگین این دانسته‌هایم را با کسی در میان بگذارم تا دیوانه نشوم. هوانگ یانگ‌مین همان دوست مورد اعتمادی بود که می‌خواستم. به واسطه پیشینه پدر و نوازندگی‌اش چیزهای زیادی از زندگی شخص رهبر می‌دانست. در کره شمالی ذکر هرگونه اطلاعاتی در مورد کیمِ حاکم (سه رهبری که نامشان ‏با کیم شروع می‌شود) که در تبلیغات رسمی حزب نباشد، گناه نابخشودنی و مستحق اعدام است. رهبر کبیرمان پدر خلق کره شمالی بود و یک شخصیت آسمانی که اگر اتفاقی می‌فهمیدید که او هم یک آدم به نام کیم جونگ‌ایل است، زندگی‌تان به پایان می‌رسید. وقتی هوانگ مست می‌شد چیزهای خطرناکی می‌گفت: ‏«البته که رهبر کبیرمان خود خورشیده، خورشیدی که اگه زیادی بهش نزدیک بشی می‌سوزی و اگه زیاد ازش دور بشی یخ می‌زنی... این مردم کره شمالی نیستن که رهبر عاشقشونه، رهبرمون عاشق دخترای کره شمالیه. خیلی دیدم، با همین دو چشم خودم دیدم».

*رهبر عزیز/چنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین
‏در کره شمالی به دخترهای خوشگل، دختران بخش ۵ می‌گفتیم. سازمان برنامه‌ریزی و راهنمایی حزب کارگران به دلیل این‌که مستقیما توسط خود رهبر کبیر حزب کمونیست اداره می‌شود، قدرتمندترین سازمان در کره شمالی است و بخش ۵ آن بخشی است که مسئولیت تفریحات شخص رهبر را برعهده دارد. ‏هوانگ یانگ‌مین همراه فرار من، بعد از فرار از کره شمالی، رو به چانگ هیونگ مردی که به فرار ما در خاک چین کمک می‌کرد ادامه داد: بخش ۵ در همه‌ی بخش‌ها، شهرها و مناطق کره شمالی کارمند دارد و بخشی از وظیفه‌ی آنان این است که به تمام مدارس راهنمایی دخترانه می‌روند ‏و زیباترین دخترها را پیدا می‌کنند. آن‌ها فقط ۱۳ ساله‌ها را انتخاب می‌کنند. سپس بعد از انتخاب کردن در ۱۳ سالگی، هرسال آنان را از لحاظ فیزیکی بررسی می‌کنند تا از سلامت و بکارت آن‌ها مطمئن شوند. در ۱۶ سالگی، وقتی آن‌ها راهنمایی را تمام می‌کنند، شاخه‌های منطقه‌ای بخش ۵ ‏از بین آن‌ها یک عده را انتخاب می‌کنند. اونایی که به دور نهایی می‌رسند، یک‌سال آموزش می‌بینند و بعد به ویلاهای تفریحی و اقامت‌گاه‌های رهبر کبیر در سرتاسر کشور فرستاده می‌شوند. ماموریتشان معمولا در ۱۷ سالگی شروع و در ۲۴ سالگی تمام می‌شود. در نهایت بیشتر آن‌ها با ‏نگهبانان شخصی رهبر کبیر (این‌جا دوره‌ی رهبری کیم جونگ‌ایل است) و نیروهای کادر ازدواج می‌کنند. بعضی‌ها حتی خودشان عضو حزب می‌شوند. تمام این کارها بر عهده‌ی بخش ۵ سازمان برنامه‌ریزی و راهنمایی حزب کارگران است...

در پاییز ۱۹۹۹ ماموریتی از شخص رهبر عزیز کیم جونگ‌ایل به من داده شد: ‏نوشتن تاریخ سالانه خاندان کیم. این سومین سال از مرگ رهبر کبیر کیم ایل‌سونگ بود که حزب کمونیست روز تولد او را مبدا تقویم کره شمالی قرار داده بود. درواقع با تولد کیم ایل‌سونگ در سال صفر، تاریخ آغاز جدیدی به خود دیده بود. کیم جونگ‌ایل در حکمی حکومتی گفته بود: حتی تاریخ فاجعه‌بار ‏۵۰۰ ساله خاندان لی (از قرن ۱۴ تا ۱۹) هم تاریخ سالانه دارد ولی برای ما زشته که تاریخ پُربار حزب کمونیست این سالنامه را ندارد و هشت نفر از جمله من (جنگ جین‌سونگ) را برای نوشتن آن انتخاب کرد. مسئله این بود که ما نویسنده بودیم، نه مورخ. حکومت بُت‌سازی می‌خواهد و نه تاریخ... ‏همه‌چیز حزب دروغ است و یکی از دلایلی که کره شمالی نمی‌تواند به دنبال اصلاحات باشد و درهایش را به روی جهان بگشاید این است که این کار این خطر را به دنبال دارد که مردم می‌فهمند تمام اصولی که حکومت بر مبنای آن قدرتش را بنا کرده، من درآوردی‌اند.

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین

Mohammadaleph
‏«استراتژی حمل بذر» و عملیات‌های آدم‌ربایی ماموران کره شمالی از بین شهروندان کشورهای دیگر، خصوصا ژاپن، چیزی بود که من باید برای رابط کره جنوبی‌ام توضیح می‌دادم. اولین بار در کره شمالی در مدرسه بود که در این باره چیزی شنیدم. یکی از دختران همکلاسی‌ام به من گفت: من ژاپنی‌ام. ‏آن‌ها در یک مجتمع دیوارکشیده شده‌ی اعیانی زندگی می‌کردند و ساکنان آن‌جا زنانی بودن که از طرف کره شمالی مامور شده بودند، که از مردان خارجی حامله شوند، تا هم با پیوندهای خانوادگی، خارجی‌ها را با کره شمالی همدل کنند و هم جاسوس‌های با رنگ پوست مختلف به وجود بیاورند. ‏در سال‌های دهه ۷۰ عموما شهروندان خردسال ژاپنی و کره جنوبی را می‌دزدیدند تا بعد از شستشوی مغزی از آن‌ها جاسوس تربیت کنند. مثلا درسال ۱۹۷۷ آن‌ها یوکوتا مگومی دختر ژاپنی را ربودند، هرچند دزدیدن او را به طرز عجیبی گردن گرفتند، اما اعلام کردند او در زندان مرده است. ‏بعدها کیم یانگ‌نام شانزده ساله اهل کره جنوبی را با چند نوجوان دیگر ربودند و غیره. اما این طرح شکست خورده بود. فکر می‌کنم در این سن، فرد خاطرات شفافی دارد و احتمال این‌که بتوان او را واقعا به حکومت کمونیست کره شمالی معتقد کرد کم بود. در نتیجه در دهه ۸۰ کره شمالی ‏تصمیم به «استراتژی حمل بذر» گرفت. در این استراتژی زنان خوش چهره‌ی کره شمالی را انتخاب کرده و سپس پس از آموزش آن‌ها را به کشورهای دیگر فرستاده تا با مردان خارجی رابطه برقرار کنند، و اکنون می‌توانستند از بچه‌هایی با چهره‌ها و رنگ پوست‌های متفاوت با مردم کره شمالی ‏یک سری جاسوس بسازد. تمام نیازهای زندگی این کودکان و زنان را همان قدرتمندترین سازمان کره شمالی «سازمان برنامه‌ریزی و راهنمایی حزب» برآورده می‌کرد و آن‌ها را در سلامت کامل نگه می‌داشت.

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین
‏بعد از فرار از کره شمالی، چند روزی را باید در خانه رابط فرارمان در خاک چین می‌گذراندیم. روزی چند زن اهل کره شمالی به خانه او آمدند که بعدا فهمیدیم همه قربانی تجاوز و قاچاق انسان هستند. آقای شین گفت: می‌دونید این‌جا تو چین به زنای کره شمالی چی می‌گن؟ می‌گن خوک. ‏خوک تو روستاها باارزشه، برا همین به این‌ها می‌گن خوک. این‌جا تو چین تعداد زن‌ها از مردها کمتره، تو بعضی روستاها اصلا زن نیست (اکنون سال ۲۰۰۴ است، و با توجه به قانون تک فرزندی، خانواده‌ها خواهان فرزند پسر بودند). مردای این‌جا برای ازدواج پول زیادی ندارن و می‌گن تا کردن با زن چینی ‏سخته. این‌جا در خاک چین مردهایی هستند که تخصصشون دزدین زن‌های کره شمالی بلافاصله بعد از ورود به چینه. زنای کره شمالی این‌جا براساس خوشگلی و سنشون رتبه‌بندی می‌شوند. درجه یک‌ها حدود ۲۰۰ هزار تا، درجه دو ۱۵۰ و درجه سه هم ۱۰۰ هزارتا... اوضاع درجه یک‌ها بهتره، احتمالا یه خونه ‏بهتری گیرشون میاد. اما بقیه زن‌های زیر قیمت رو به مزرعه‌های دورافتاده می‌فرستن یا به عقد مردای علیل درمیان که نمی‌تونن زنی پیدا کنن. روستاهای این‌جا جاهای افتضاحیه. بعضیا شبا این زنایی که الان برده جنسی‌شون شدن رو شبا با غل و زنجیر می‌بندن تا فرار نکن. فکر کن، کشاورزی که یه زن ‏کره شمالی رو به عنوان برده خریده، سرمایه‌گذاری کرده و فکر می‌کنن این زن‌ها از کره شمالی فرار کردن، از این‌جا هم می‌تونن. همراه فرار من پرسید: چند نفر این‌جوری فروخته شدن؟ و جواب شنید: کسی نمی‌دونه، ولی حدودا صدهزار نفر از اهالی کره شمالی در برزخ چین زندگی می‌کنند. ‏رهبر کبیرمان، همان موجود آسمانی و معنوی این‌چیزها را می‌دانست و برایش مهم نبود و این خون مرا به جوش می‌آورد. باورم نمی‌شد هیچ‌کس در پیونگ یانگ در این مورد صحبتی نمی‌کرد... هرکدام از زنان آن اتاق تجربه‌های ترسناکی داشت. در میان آن‌ها دختر ۱۶ ساله‌ای هم بود که یک دختر داشت! ‏با چشمهای گریان توضیح داد: وقتی اون حرومزاده چینی من رو خرید، فقط ۱۴ سالم بود. هیچی نمی‌فهمیدم. شروع کرد به لخت کردن من. اون هیولای میانسال. زدم زیر گریه، چون می‌ترسیدم و تقلا کردم. بعد مادر و خواهرش اومدن، اون عجوزه‌ها دست و پای منو گرفتن تا اون کارشو بکنه. درست جلوی چشم اون‌ها. ‏زن دیگری گفت: یه دختر اهل کره شمالی رو می‌شناختم که این‌جا تو چین به یه خانواده روستایی فروختن. زندانی‌اش کرده بودن و همه‌ی مردای خانواده ازش استفاده می‌کردن. یه روز اون به اصطلاح پدرشوهرش میومد سروقتش، روز دیگه برادر شوهره و همین‌طور همه. وقتی حامله شد حتی نمی‌دونست پدر بچه‌اش ‏کیه. آخر سر کار به این‌جا کشید که از مردای روستا پول می‌گرفتن و اون رو مجبور می‌کردن باهاشون سکس کنه. خوشبختانه یه بار یه مرد باشرف بهش کمک کرد فرار کنه... این‌جا بچه‌های زیادی همین‌طوری هستن که چون مادراشون اهل کره شمالی‌اند، هیچ حقی ندارن. تولدشون تو چین رسمیت نداره، ‏اونا نمی‌تونن برن مدرسه و تو خیابون زندگی می‌کنند... یکی دیگر از زنان گفت: قبل از این‌که منو بفروشن، یه دلال قاچاق انسان من رو مثل برده‌ها با ۱۶ تا زن دیگه حبس کرده بود. اون قبلش بهمون گفته بود می‌تونیم با کار کردن با کامپیوتر پول درآریم، اما بعدا معلوم شد، ‏منظورش از کار با کامپیوتر، سکس چته. مجبور بودیم جلو دوربین لخت بشیم. شیش ماه تمام شب و روز اون‌جا سکس چت کردیم. هربار مقاومت می‌کردم، می‌گفت به مامورای چینی می‌گم بگیرنتون و برگردوننتون به کره شمالی. بعد ۶ ماه فقط ۱۰۰ دلار بهمون داد، چون حساب بانکی نداشتیم، گفت پولا رو بدید خودم ‏تا براتون بزارم تو بانک. دیگه رنگ اون ۱۰۰ دلار رو هم ندیدم. بعد از یه مدت که ازمون کار کشید، فهمیدیم که می‌خواد مارو به عنوان برده بفروشه، این بود که فهمیدم باید فرار کنم. الان هم که با این زن‌هام، شاید کسی رو پیدا کنیم که کمکمون کنه بریم کره جنوبی‌.... همراه فرار من گفت: ‏شاید برگشتن به خونه تو کره شمالی بهتر از تحمل چنین حقارتی تو چین باشه، که یکی از اون زن‌هو گفت: شما واقعا اهل کره شمالی هستین؟ و ادامه داد شاید بشه گرسنگی رو تحمل کرد، ولی بازگشتن به اون کشور بی‌رحم تحمل ناپذیره.
همه‌ی زن‌ها حرف اون رو تایید کردن...

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
جمهوری اسلامی چیزهای بسیاری را از ما ربود و یکی از حزن‌انگیزترین‌هایش برای من، ندیدن شما بانو سیما روی صحنه و در تلویزیون بود. زندگی ما و زیبایی‌هایش را مشتی بی‌هنر ربودند.

صفحات بانو سیما بینا در: شبکه‌های اجتماعی

Mohammadaleph
‏بعد از فرار از کره شمالی در چین یک دختر مهربان اهل کره جنوبی که وضع رقت‌بار مرا دید، به من دو بلیت متل-سونا داد تا از آن استفاده کنم؛ او گفت: می‌خواستم با نامزدم برم اون‌جا، ولی تو استفاده کن... چی؟ پرسیدم: این «نامزد» که گفتید اسم دوستتونه؟
او توضیحی داد که در کره شمالی جرم بود:
‏«نامزد عبارتی بود برای نام بردن از کسی که می‌خواستی با او ازدواج کنی» و این برای ما که در کره شمالی کمونیستی رشد یافته بودیم، حقیقتا چیز عجیبی بود. در کره شمالی برای نامیدن کسی که از سنی یا رتبه از شما بالاتر بود دونگ‌جی (رفیق) و کسی که پایین‌تر بود دونگ‌مو (دوست رفیق) می‌گفتیم. ‏این سلسله مراتب احترام به سن و درجه در تک تک لحظه‌های زندگی روزمره ما مشهود بود، به طوری که احترام، وفاداری و مطیع رهبر کره شمالی بودن کاملا طبیعی بود و نه چیزی سیاسی یا قانونی حتی. در مورد عشق هم اوضاع همین بود. مردان، زنان را دونگ‌مو و زنان مردان را دونگ‌جی صدا می‌کردند و بس. ‏اشاره به معشوق یا هر عنوان دیگری، مخالفت با نظام محسوب می‌شد. «عشق» بدون شرط، به صورت انحصاری فقط برای دوست داشتن رهبران کره شمالی کیم ایل‌سونگ و کیم جونگ‌ایل بود. حتی مردم عکس آن‌ها را روی لباس می‌زدند، و دوست داشتن کسی بیشتر از آنان خیانت بود. برای خارجی‌ها عجیب است، ‏اما ما در کره شمالی امکان نداشت کسی را بیشتر از رهبران کره شمالی دوست داشته باشیم. تمام زندگی ما تحت حکومت خودکامه‌ی مستبد کره شمالی گذشت که در شخصی‌ترین عواطفمان هم دخالت می‌کرد و آن‌ها را می‌ربایید. کلمه «نامزد» مرا شگفت‌زده کرد.

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین

@mohammadaleph
Forwarded from حافظه تاریخی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مقایسه گزارش‌های فرناز فصیحی، خبرنگار نیویورک تایمز، از ایران در دوره جمهوری اسلامی
و گزارش‌های والتر دورانتی، خبرنگار نیویورک تایمز، از شوروی در دوره استالین
Twitter
@hafezeye_tarikhi
‏عموی همان دختر اهل کره جنوبی، از من به عنوان یک فراری اهل کره شمالی پرسید: دلم می‌خواد بدونم، چطور حتی ایالات متحده هم نمی‌تونه کیم جونگ‌ایل رو مهار کنه؟
در نظر من جواب ساده است: آمریکا برای یک موضوع دیپلماتیک مذاکره می‌کنه تا سر یه مسئله به یه موضع مشترک برسه، اما وقتی کره شمالی ‏پای مذاکره میاد، اوضاع فرق می‌کنه. کره شمالی از صحبت کردن برای فریب جهان استفاده می‌کنه نه برای مذاکره، هدفش هم «حفظ اعتماد نابجای» طرف مقابله. چرا این کار رو نکنه وقتی عدم شفافیت کره شمالی بزرگترین منبع قدرتشه. همین به کره شمالی اجازه انجام هر جنایتی رو داده، در حالی که بقیه فکر ‏می‌کنن اون چیزی که کره شمالی ادعا می‌کنه، حقیقت داره. کیم جونگ‌ایل (رهبر کره شمالی در دهه ۹۰ و دهه ابتدایی قرن ۲۱) اصولی داره واسه خودش: مهمترینش اینه که اگر هر دروغی رو به صورت منطقی ارائه بدیم، آمریکا اون رو باور می‌کنه. رابطه با کره جنوبی هم جالبه: سال ۱۹۹۸ که کیم دائه جونگ ‏در کره جنوبی به قدرت رسید، دیپلماسی کشورش رو بر گرمی روابط با کره شمالی یا سیاست طلوع قرار داد. سیاست طلوع از این قرار بود که: باد تند (سیاست تندروها) کت مَرد را از تنش درنیاورد، ولی گرمای آفتاب (سیاست آشتی) این کار رو کرد. قرار بود با این سیاست آشتی ‏کره شمالی را نرم کنند، اما این سیاست فقط باعث تقویت قدرت کیم جونگ‌ایل شد، و به حزب کمونیست حاکم اجازه داد که قدرت خودش رو با عصر جدید منطبق کنه. سال ۱۹۹۹ پنجمین سالی بود که جیره‌های دولتی بین مردم تقسیم نمی‌شد، و نیاز حکومت به حفظ امنیت داخلی به شدت حس می‌شد. مردم زیادی در اثر ‏قحطی و گرسنگی مرده بودند و میزان وفاداری مردم به حکومت کره شمالی به حد بحرانی رسیده بود. اداره‌ها از اجرای دستورات حکومت کره شمالی عاجز شدند. شرایط خطرناکی بود: رهبر کبیر کیم جونگ‌ایل در حال سقوط است. درست در همین موقع بود که سیاست طلوع کره جنوبی، ندانسته به نجات حکومت ‏کره شمالی آمد و اوضاع رو بهتر کرد. در ابتدا حتی کره شمالی از این سیاست انتقاد می‌کرد و می‌گفت این برنامه دشمنان برای فروپاشی حکومت کره شمالی است، اما کیم جونگ‌ایل خیلی راحت برنامه‌ای ریخت تا کره شمالی نیازهای اقتصادی‌اش برای ماندن در قدرت را از کره جنوبی تامین کند ‏و این درحالی بود که کمترین امتیازات ممکن را بدهد. با ورود کمک‌های غذایی از کره جنوبی، حزب توزیع جیره‌ها را به مقدار مشخصی افزایش داد. و همین باعث افزایش سطح فرمانبرداری مردم از حکومت کره شمالی شد و حزب کمونیست توانست آن میزان از فرمانبرداری مردم از حکومت رو که نیاز داشت ‏دریافت کند. این بالاترین اولویت حکومت کره شمالی بود و مطمئن شد که افراد فقط از طریق کانال‌های حکومت به تمام این‌ها دسترسی داشته باشند و البته برنامه داشت که لازم نباشد حکومت کره شمالی در مقابل این کمک‌ها، خواسته‌های جهان را قبول کند. به‌علاوه اقدامات تنش‌زای نظامی می‌توانست ‏از وقوع سناریوهایی مخالف با خواست حکومت کره شمالی جلوگیری کند. از طریق اقدامات تنش‌زای نظامی بود که کره شمالی پای میز مذاکره قدرت چانه‌زنی داشت، و توقف آن‌ها یک کارت برای بازی آن‌ها بود. به‌علاوه وقتی بحث امتیاز دادن و گرفتن مطرح می‌شد، جایگاه کره شمالی مستحکم‌تر می‌شد. به‌علاوه ‏وقتی کره شمالی امتیازات خود را گرفت، تهدید درگیری نظامی پنهانی حتی می‌توانست دوام این سیاست را تضمین کند. کره جنوبی پول پیشنهاد می‌داد و کره شمالی در ازای توقف فعالیت‌های نظامی مرزی آن را می‌گرفت و قدرت خود در داخل را دوباره مستحکم می‌کرد. در واقع کره جنوبی با صبر و سیاست ‏صلح‌طلبانه‌اش، کره شمالی را تشویق کرد تا سیاست توقف اقدامات تحریک‌آمیز نظامی، عملیات نظامی در مرزهای دریایی و توسعه سلاح‌های هسته‌ای را در مقابل دریافت پول و امتیاز از طرف مقابل، همچون یکی از اصول سیاست خارجه‌اش انتخاب کند.

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین

@mohammadaleph
‏پس از فرارم از کره شمالی، ۳۵ روز از دست ماموران چینی و کره شمالی در حال فرار بودم. این کمی بیش از ۱ ماه از عمرم بود و با این حال درد آن مثل درد زایمان بود. برایم دردناک بود، چون به کسانی که در سرزمینی آزاد متولد می‌شوند آزادی رایگان داده می‌شود، درحالی که دیگرانی مانند من ‏باید برای آزادی جانشان را به خطر بیندازند. در کشوری آزاد و برای مردمان آزاد، گاهی ممکن است کلمه‌ی «آزادی» خیلی پیش‌پا افتاده، پوچ و معمولی باشد؛ اما دوست من یانگ مین که با او از کره شمالی فرار کردم، برای این آزادی خودش را از صخره‌ای به پایین پرت کرد و مُرد. ‏حتی امروز هم حزب کمونیست کره شمالی مردم را شست‌وشوی مغزی می‌دهد و به آنان می‌گوید که معنای هویت آنان به عنوان انسان بر زندگی در «سرزمین کیم ایل‌سونگ» و «مردم کیم جونگ‌ایل» بودن استوار است. استاد من در کره شمالی شعری نوشت و با تمجید از کیم جونگ‌ایل، او را معنای وطن وصف کرد، ‏اما برای من وطنم کشوری نبود که در آن به دنیا آمده بودم، یا رهبر کشوری که باید از او اطاعت می‌کردم، وطن من جایی بود که می‌خواستم بدنم در آن به خاک سپرده شود، فقط «آزادی» وطن من است. فراری‌های کره شمالی سند زنده‌ی تفاوت آزادی و استبدادند. امروز اگر رژیم وحشت کره شمالی در انبارهایش ‏اسلحه و بمب اتم دارد، ما هم واقعیت را داریم، سلاح ما این است. در جهان خارج، بیشتر راه‌کارهایی که برای رفتار با رژیم کره شمالی در نظر گرفته می‌شود، بر «اصلاحات احتمالی» تمرکز دارند. در نتیجه معمولا به دنبال تحریم رژیم یا دیپلماسی و سرمایه‌گذاری با آن‌ها هستند. ‏در نظر جهان خارج، یک رژیم خطرناک بر کره شمالی حکومت می‌کند، ولی در درون کشور، رژیم حتی دیگر قیمت تخم مرغ را هم تعیین نمی‌کند. و باید بدانیم حکومت هیچ‌گاه به میل خودش مصالحه و ترک قدرت نخواهد کرد. برای آینده ما باید فقط به مردم کره شمالی ایمان داشته باشیم.

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین

@mohammadaleph
‏در داخل و خارج از کره شمالی همه فکر می‌کردن چین دوست و متحد کره شمالی است، اما درواقع دیدگاه چین به ما چیز دیگری بود و هیچ‌کس به اندازه همقطاران کمونیست چینی، رهبر ما رو خار نکردن. وقتی که ارباب (چین) به سگش (اینجا کره شمالی) لگد می‌زنه، اتفاقی نمی‌افته، ولی وقتی سگ پای ارباب رو ‏گاز بگیره اوضاع فرق می‌کنه. تو فرهنگ کره یه مثلی هست که میگه: «اگه یه دروغی ۱۰۰ بار گفته بشه، حتی خود کسی که دروغ رو ساخته باورش می‌کنه.» حکومت رهبر عزیز حزب کیم جونگ‌ایل هم همین‌طوره. اونقدر به مردمش گفته بود که من قدرت خدایی دارم که خودش هم باورش شده بود. ولی چینی‌ها واسه ‏این‌که به خودش اجازه داده بود به سفارت چین تو پیونگ‌یانگ بره و سر یه «قرارداد» قدرت‌نمایی کنه، خارش کردن. قضیه از این قرار بود که چین واسه بزرگ کردن اقتصاد خودش، به کره جنوبی متمایل‌تر بود و کره شمالی چی برای عرضه کردن داشت؟ پناهنده و فراری‌. سال‌ها قبل‌تر در دهه ۵۰ هم ‏چین طی یک قرارداد با کره شمالی متعهد شده بود که در صورت بروز جنگ، نیروهای چینی به نفع کره شمالی وارد جنگ بشن. اما حالا تو چین یه عده می‌خواستن نه تنها این بند از قرارداد حذف بشه، بلکه کره شمالی باید به چین به خاطر حمایتش در جنگ دو کره از کره شمالی، غرامت هم پرداخت کنه. ‏رهبر بزرگ کره شمالی که خودش هم باورش شده بود قدرت زیادی داره، به سفارت چین تو پیونگ‌یانگ رفت و به مقامات چینی تاخت و اعلام کرد اگه چین بخواد اذیتش کنه، اونا به تایوان سلاح می‌فروشن، ولی اون فقط فکر کرده بود که چین هم‌پیمان اونه، مقامات چینی اول سفارتشون تو کره رو بستن، بعد ‏در واقعه شنیانگ حدود ۶۰ نفر از نیروهای کره شمالی رو در چین به طرز خفت‌باری دستگیر کردن و البته دو بار هم خود رهبر کبیر کره شمالی رو کشوندن تا چین و البته چند روز بیرون شهر نگهش داشتن و اجازه شرفیابی بهش ندادن. غرور رهبر رو خوب شکوندن، و حتی کمک کالایی به ما رو هم قطع کردن. همه ‏می‌دونیم اگه یه خورده به کره شمالی فشار بیاد مچاله میشه. «درس تاریخی: همه‌ی این‌ها در حالی بود که کره شمالی فکر می‌کرد در مقام برابری در روابط سیاسی دوطرفه با چین قرار داره، در حالی که از دید چینی‌ها، کره شمالی فقط «سگ» ارباب چینی بود‌.»

*رهبر عزیز/جنگ جین‌سونگ/یوسف حصیرچین

@mohammadaleph
‏این جمله‌‌ی یکی از فراریان کره شمالی برای من از تاثیرگذارترین حرف‌ها بود از زبان کسی که زندگی در زمانه‌ی تمامیت‌خواهان مستبد را درک کرده است: «اما وطن در نظر من، کشورم و آن‌جایی که در آن متولد شده بودم نبود، وطن من آن‌جایی بود که می‌خواستم در آن دفن شوم، وطن من آزادی بود».

Mohammadaaleph
‏یکی از اولین اختراعات نیکولا تسلا، یک آسیاب با پیشرانه‌ی قدرت سوسک درختی بود. سال ۱۸۶۵ وقتی تسلا فقط ۹ ساله بود. به این صورت که در تقلای سوسک‌ها، تیغه‌ها می‌چرخیدند و نیروی لازم برای چرخش قرقره فراهم می‌شد. در مقیاس بالا هیچ‌وقت اجرایی نشد، چون دوستش می‌زنه همه سوسک‌ها رو می‌کشه.
‏نقل به مضمون از حرف‌های آن فراری کره شمالی که لیوان شرابش را کیم جونگ‌ایل رهبر کره شمالی پُر می‌کرد: «که اگر این مردم می‌دانستند که قدرت این مستبدان در ضعف آن‌هاست، که قدرت رهبر کبیر ما در بُت بودن او است، که قدرت او در ترس مردم از بُت رهبرِ تا ابد کبیرِ کیم جونگ‌ایل است».

Mohammadaleph
‏نیکولای اِردمان نمایش‌نامه‌نویس و شاعر بود و معمولا سعی می‌کرد با حکومت درنیفتد. روزی به خاطر طنزی مغضوب حزب کمونیست شوروی شد. پیش از تبعید حکایتی نوشت:
«روزی روزگاری
پلیس مخفی پیرمرد را گیر آورد
و از کون آویزانش کرد...
نتیجه‌ی اخلاقی روشن است:
به هیچ حکایت دیگری نیاز نیست.»

Mohammadaleph
‏بانوی دوعالم خانم هایده سر ضبط ترانه‌ی سوغاتی، فکرش جای دیگه‌ای بوده انگاری. بیت «دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه» در واقع «واسه کبوترای عشق، دست کی دونه بپاشه» بود، که خانم هایده به همون شکل نخست خوند و بعدا که متوجه شد دیگه ترانه پخش شده بود.

Mohammadaleph
‏نینا گاگن تورن زیبا دکترای تاریخ، قوم‌شناس و یک «اسب» بود. در اردوگاه‌های کار اجباریِ شوروی کمونیست، زنان متعددی بودند که به آن‌ها اسب می‌گفتند. این زن‌ها را در تابستان به گاری و در زمستان‌ها به سورتمه افسار می‌کردند، و برای حمل بشکه‌های آب یا هیزم برای آشپزخانه استفاده می‌کردند.

تصویر نینا گاگن تورن در سال ۱۹۱۶

‏*بایگانی ادبی پلیس مخفی/ویتالی شنتالینسکی

Mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صرفا اگر صدا و نگاه‌های خیره‌ی غریب استالین را نشنیده و ندیده‌اید:
۱۱ دسامبر ۱۹۳۷ - مسکو اتحاد شوروی

*سال‌های دوره‌ی پاکسازی کبیر است و احتمالا نیمی از افرادی که پشت سر و روبه‌رویش کف و سوت می‌کشند، ماه‌های بعدی را در گولاگ‌ها یا به دست پلیس مخفی خواهند مُرد. اما ‏متن کامل این سخرانی و توصیف فضای آن بسیار جالب توجه است: حضار برای چند دقیقه استالین را با گریه تشویق و فریاد می‌زنند "هورا برای رفیق استالین، رهبر مستضعفین در سراسر جهان"، "هورا برای استالین بزرگ دموکراتیک‌ترین رهبر در جهان" و...

Mohammadaleph
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
‏مردم رومانی در دوره‌ی تقریبا ۲۵ ساله‌ی حکومت «چائوشسکو» دیکتاتور کمونیست بر کشورشان، چنان تحقیر و ذلیل شده بودند، چنان مجبور شده بودند در تک تک لحظات زندگی روزمره‌شان پا بر وجدان و شرف خود بگذارند و به هر حقارتی تن دهند که فقط اعدام دیکتاتور به آن شیوه‌ی ترسناک آن‌ها را تسلی می‌داد.

‏*مقدمه‌‌ای از کتاب فوق‌العاده‌ی «چائوشسکو: ظهور و سقوط دیکتاتور سرخ» نوشته‌ی ادوارد بئر و با ترجمه‌ی بیژن اشتری

*تصویر: بازسازی آخرین لحظات زندگی دیکتاتور که تا «چهار روز پیش از این لحظه» می‌اندیشید که تا ابد در قدرت باقی خواهد ماند.
پروژه بازسازی از IIPM برلین-زوریخ

Mohammadaleph