#آقاجان!
سی و هشت سال پیش بود اولین بار که مهمان حرمت شدم. سال شصت. هنوز بازار رضا را داشتند می ساختند. ده سالم بود.
و من در اولین زیارت در حرمت گم شدم. چند بار رفتم تا فلکه آب و برگشتم حرم و ایستادم جلوی ضریح و مایوسانه غرق نگاهت شدم. دلم شکست. دوباره راه افتادم به طرف فلکه آب. در صحنی که به بازار می رسید. مایوس و با بغصی در گلو. شروع کردم در خیالم آینده ام را ساختن. شد مثل فیلمهای هندی. خوشم نیامد. ویرانش کردم و دوباره ساختم. رفتم تا زن گرفتن و کشید به طلاق. دوباره ویران کردم و دوباره خواستم بسازم. دیدم مردی میانسال امیدوارانه چهره ها را می کاود. چهره اش داد می زد دلش آشوب است. به یکباره خندید. دندان طلا از پشت ریش مشکفام و چهره خسته اش درخشید. خندیدم. پدر بود. آینده ها را ریختم در جوشش یکباره اشک و دویدم دستش را گرفتم:
- ایتمیشدیم آااجان !
خندیدم. خندید. نشست. صورتم را بوسید. دست بر گونه ام کشید. و خندید.
- ایندی ننه وین قلبی یاتار. گئداخ!
و رفتیم.
قرتی بازی بلد نبودیم که دوان دوان در حرکتی آهسته داد بزنم باباااااا و صدای اکودارم در فضا بپیچد و پرت شوم در آعوشش. زندگی برای ما ساده بود. و مشهد هم آن روزها ساده بود. با تاکسی های سر تا پا زرد و تقلای زائران برای رسیدن دست به ضریح و رفیق شدنها در قفل شدن نگاه زائران به هم. سفر با اتوبوس های ایران پیما و توقف های بین راهی اش.
یادش بخیر. خدا رحمتت کند پدر.
🔸
#مهدی_نعلبندی / دارالولایه تبریز / هفتم آبان ۹۸
@mehdinalbandie
#زیارت
#شهادت_امام_رضا
#برگشتگان_سفر_اربعین
#مسافران_مشهد_مقدس
#ثامن_الحجج_غریب_نیست
#حرم_بقیع_ان_شاءالله
#یا_رسول_الله
#امام_رئوف
#دلتنگی
#دلنوشته_امام_رضایی
https://www.instagram.com/p/B4MTGZwAB1z/?igshid=1tpc4z1xr5hm4
سی و هشت سال پیش بود اولین بار که مهمان حرمت شدم. سال شصت. هنوز بازار رضا را داشتند می ساختند. ده سالم بود.
و من در اولین زیارت در حرمت گم شدم. چند بار رفتم تا فلکه آب و برگشتم حرم و ایستادم جلوی ضریح و مایوسانه غرق نگاهت شدم. دلم شکست. دوباره راه افتادم به طرف فلکه آب. در صحنی که به بازار می رسید. مایوس و با بغصی در گلو. شروع کردم در خیالم آینده ام را ساختن. شد مثل فیلمهای هندی. خوشم نیامد. ویرانش کردم و دوباره ساختم. رفتم تا زن گرفتن و کشید به طلاق. دوباره ویران کردم و دوباره خواستم بسازم. دیدم مردی میانسال امیدوارانه چهره ها را می کاود. چهره اش داد می زد دلش آشوب است. به یکباره خندید. دندان طلا از پشت ریش مشکفام و چهره خسته اش درخشید. خندیدم. پدر بود. آینده ها را ریختم در جوشش یکباره اشک و دویدم دستش را گرفتم:
- ایتمیشدیم آااجان !
خندیدم. خندید. نشست. صورتم را بوسید. دست بر گونه ام کشید. و خندید.
- ایندی ننه وین قلبی یاتار. گئداخ!
و رفتیم.
قرتی بازی بلد نبودیم که دوان دوان در حرکتی آهسته داد بزنم باباااااا و صدای اکودارم در فضا بپیچد و پرت شوم در آعوشش. زندگی برای ما ساده بود. و مشهد هم آن روزها ساده بود. با تاکسی های سر تا پا زرد و تقلای زائران برای رسیدن دست به ضریح و رفیق شدنها در قفل شدن نگاه زائران به هم. سفر با اتوبوس های ایران پیما و توقف های بین راهی اش.
یادش بخیر. خدا رحمتت کند پدر.
🔸
#مهدی_نعلبندی / دارالولایه تبریز / هفتم آبان ۹۸
@mehdinalbandie
#زیارت
#شهادت_امام_رضا
#برگشتگان_سفر_اربعین
#مسافران_مشهد_مقدس
#ثامن_الحجج_غریب_نیست
#حرم_بقیع_ان_شاءالله
#یا_رسول_الله
#امام_رئوف
#دلتنگی
#دلنوشته_امام_رضایی
https://www.instagram.com/p/B4MTGZwAB1z/?igshid=1tpc4z1xr5hm4
Instagram
mehdi nalbandi
#آقاحان! سی و هشت سال پیش بود اولین بار که مهمان حرمت شدم. سال شصت. هنوز بازار رضا را داشتند می شاختند. ده سالم بود. و من در اولین زیارت در حرمت گم شدم. چند بار رفتم تا فلکه آب و برگشتم حرم و ایستادم جلوی ضریح و مایوسانه غرق نگاهت شدم. دلم شکست. دوباره راه…