اما بهبهانهٔ این خبر مهم، باز میخواهم چند کلمهای دربارهٔ علایق خودم عرض کنم. دنیا بهسرعت در حال تغییر است و از میان ما، طایفهٔ فسیلیون دانشکدهٔ ادبیات، ظاهراً فقط آقای دکتر رسول جعفریاناند که متوجه شدهاند که ابعاد و شتاب این تغییرات چقدر زیاد و مهم است. هرکس با این تغییرات هماهنگ شود موفق خواهد شد و هرکس از این تغییرات جا بماند و خودش را با دنیای جدید هماهنگ نکند محکوم به شکست است. از این جهت خوشحالم که چند نفر از بااستعدادترین دوستانم به سمت رشتههای مربوط به علوم کامپیوتری رفتهاند یا دستکم یک-دو زبان برنامهنویسی را آموختهاند و متوجه اهمیت مسئله هستند. اما فیلولوگها بنا بر روحیهٔ فاضلمآبانهای که دارند سختگیرانه میگویند هرکس میخواهد دربارهٔ فرهنگهای باستانی تحقیق کند باید ابتدا زبانهای مردهٔ مربوط به آنها را به نحو احسن یاد بگیرد و پای هر محققی که آن زبانها را در حدّ عالی نداند و به منابع دستهچندم و واسطهها تکیه داشته باشد لنگ میزند. این سخنیست کاملاً درست و بهجا. خوشبختانه از قدیم در ایران در این مطالعات سنت زبانی نسبتاً قوی بوده. با این پیشرفتهای پرشتاب فناوری هرچه بگذرد مانع زبانی در این تحقیقات کمرنگتر میشود، اما آنچه اغلب از آن غفلت میکنند این است که همانطور که برای تحقیق دربارهٔ فرهنگ و دینهای باستانی باید ابتدا زبانهای مربوط به آنها را در حدّ عالی آموخت باید توجه داشت که خود مطالعات ادیان هم رشتهایست مستقل و کسی که درس مطالعات ادیان را نخوانده باشد به همان اندازه در تحقیق دربارهٔ آنها لنگ میزند که شخص زبانندان، گرچه یادگیری آن زبانها قدمی پایهایتر و ابتداییتر است. بنابراین تصور میکنم راه درست این است که علاقهمندان به فرهنگها و دینهای کهن ابتدا زبانهای مربوط را در حدّ خوبی یاد بگیرند و سپس بروند سراغ رشتهٔ مطالعات ادیان و قدری هم علوم کامپیوتری بیاموزند تا بتوانند از آن در تحقیقاتشان استفاده کنند. اگر هم علاقهای به تحقیق دربارهٔ فرهنگ و ادیان ندارند، اصلاً چرا زبانهای مرده را بیاموزند؟ اینهمه کار نانوآبدارتر هست که آدمی میتواند با وقتش انجام بدهد و از عمرش بهرهٔ بیشتری ببرد.
👍3🔥1🤷1
تحوّل یای معروف به یای مجهول
آقای دکتر احمدرضا قائممقامی و آقای دکتر وحید عیدگاه در مقالهٔ مشترک «بیمار: بحثی در اشتقاق و تلفظ آن» اطلاع دادهاند که بعضی از کلمههای عربی مثل عمیق در افغانستان بهصورت amēq، یعنی با یای مجهول، تلفظ میشود. گمان میکنم آقای دکتر عیدگاه در کتاب تلفظ مثال دیگری هم از این تحوّل آورده بودند، اما معالاسف در آن زمان یادداشت نکردم و از یادم رفته. منبنده اضافه میکنم که در لهجهٔ کاشمری هم دو کلمهٔ یقین (که در کاشمری کاربرد قیدی دارد و بهمعنی یقیناً است) و رفیق بهصورت yeqen و refeq تلفظ میشوند. دربارهٔ چرایی تلفظ این دو کلمه به این شکل میتوان دو احتمال داد؛ یک احتمال این است که واکهٔ دوم این کلمات بهجهت همگون شدن با واکهٔ اول قدری بازتر شده. این فرض خود فرضهای دیگری را هم به دنبال میآورد. دربارهٔ کلمهٔ رفیق، باید فرض کنیم تلفظش در کاشمری، نه رَفیق، بلکه رِفیق، بوده که این با تلفظ معیار امروزی کلمه هم مطابق است. دربارهٔ کلمهٔ یقین هم باید فرض کنیم که در زبان مردم کاشمر بهصورت یِقین تلفظ میشده و بعداً این یِقین بهصورت یِقِن تحوّل پیدا کرده. این هم بعید نیست. اما احتمال دیگر این است که مثل تلفظ کلمهٔ عمیق در افغانستان (و شاید دیگر لغاتی که در مقالهٔ آقایان قائممقامی و عیدگاه نیاز به ذکرشان ندیدهاند) واکهٔ دوم کلمه از یای معروف به مجهول تحوّل پیدا کرده بوده. بنده بدون اینکه در آزمایشگاه آواشناسی سنجیده باشم صرفاً بر اساس اعتماد به گوشم تصوّر میکنم همین امروز هم تلفظ واکهٔ دوم کلمهٔ refeq در زبان مردم کاشمر اندکی کشیدهتر است و این هم ممکن است دلیلی بر این فرض دوم باشد. این مثالها نامعمول و خلاف قاعدهست، چون قاعدتاً یای مجهول باید تنها در کلمات فارسی وجود داشته باشد. بهعلاوه، قاعدتاً یای مجهول باید به یای معروف تحوّل پیدا کند، نه برعکس. بنابراین احتمالاً معقولترین راه توجیه چنین صورتهایی این است که فرض کنیم پای فرایند قیاس در میان بوده. اگر دربارهٔ دو کلمهای که از زبان مردم کاشمر مثال زده شد فرض دوم (یعنی تحوّل یای معروف به مجهول) را بپذیریم، شاید بتوان این حدس را هم به میان آورد که کلمهای که واکهٔ دوم کلمهٔ رفیق بر اساس قیاس با آن از معروف به مجهول تحوّل پیدا کرده بوده بیخ یا سیخ یا میخ (bēx یا sēx یا mēx) بوده.
آقای دکتر احمدرضا قائممقامی و آقای دکتر وحید عیدگاه در مقالهٔ مشترک «بیمار: بحثی در اشتقاق و تلفظ آن» اطلاع دادهاند که بعضی از کلمههای عربی مثل عمیق در افغانستان بهصورت amēq، یعنی با یای مجهول، تلفظ میشود. گمان میکنم آقای دکتر عیدگاه در کتاب تلفظ مثال دیگری هم از این تحوّل آورده بودند، اما معالاسف در آن زمان یادداشت نکردم و از یادم رفته. منبنده اضافه میکنم که در لهجهٔ کاشمری هم دو کلمهٔ یقین (که در کاشمری کاربرد قیدی دارد و بهمعنی یقیناً است) و رفیق بهصورت yeqen و refeq تلفظ میشوند. دربارهٔ چرایی تلفظ این دو کلمه به این شکل میتوان دو احتمال داد؛ یک احتمال این است که واکهٔ دوم این کلمات بهجهت همگون شدن با واکهٔ اول قدری بازتر شده. این فرض خود فرضهای دیگری را هم به دنبال میآورد. دربارهٔ کلمهٔ رفیق، باید فرض کنیم تلفظش در کاشمری، نه رَفیق، بلکه رِفیق، بوده که این با تلفظ معیار امروزی کلمه هم مطابق است. دربارهٔ کلمهٔ یقین هم باید فرض کنیم که در زبان مردم کاشمر بهصورت یِقین تلفظ میشده و بعداً این یِقین بهصورت یِقِن تحوّل پیدا کرده. این هم بعید نیست. اما احتمال دیگر این است که مثل تلفظ کلمهٔ عمیق در افغانستان (و شاید دیگر لغاتی که در مقالهٔ آقایان قائممقامی و عیدگاه نیاز به ذکرشان ندیدهاند) واکهٔ دوم کلمه از یای معروف به مجهول تحوّل پیدا کرده بوده. بنده بدون اینکه در آزمایشگاه آواشناسی سنجیده باشم صرفاً بر اساس اعتماد به گوشم تصوّر میکنم همین امروز هم تلفظ واکهٔ دوم کلمهٔ refeq در زبان مردم کاشمر اندکی کشیدهتر است و این هم ممکن است دلیلی بر این فرض دوم باشد. این مثالها نامعمول و خلاف قاعدهست، چون قاعدتاً یای مجهول باید تنها در کلمات فارسی وجود داشته باشد. بهعلاوه، قاعدتاً یای مجهول باید به یای معروف تحوّل پیدا کند، نه برعکس. بنابراین احتمالاً معقولترین راه توجیه چنین صورتهایی این است که فرض کنیم پای فرایند قیاس در میان بوده. اگر دربارهٔ دو کلمهای که از زبان مردم کاشمر مثال زده شد فرض دوم (یعنی تحوّل یای معروف به مجهول) را بپذیریم، شاید بتوان این حدس را هم به میان آورد که کلمهای که واکهٔ دوم کلمهٔ رفیق بر اساس قیاس با آن از معروف به مجهول تحوّل پیدا کرده بوده بیخ یا سیخ یا میخ (bēx یا sēx یا mēx) بوده.
❤4
شمن بودن سناویذکه؟
یکی از کردارهای پهلوانی مهم گرشاسپ کشتن موجودی اهریمنیست بهنام سناویذکه که لاف میزد که هنوز نابرنایم؛ چون برنا شوم زمین را چرخ و آسمان را گردونهٔ خود سازم، سپند مینو را از گرودمان و اهریمن را از دوزخ بیرون کشم تا آن دو گردونهٔ مرا بکشند. این عمل پهلوانی بزرگ در بند ۴۴-۴۳ یشت نوزدهم، زامیاد یشت، یاد شده (رک به چاپ خانم هینتسه از زامیاد یشت. همچنین، در ایران، خانم خدیجه ثناگوی حسن کیاده در سال ۱۳۸۳ زیر نظر آقای دکتر مولایی و مرحوم دکتر سرکاراتی تحقیقی دربارهٔ زامیاد یشت انجام دادهاند که رسالهٔ دکتری ایشان در دانشگاه تبریز بوده. آقای اسد علیزادهٔ نوبریان هم چاپی از یشت نوزدهم به دست دادهاند). آقای دکتر سرکاراتی با ارجاع به چاپ آلمانی کتاب دینهای ایران باستان نیبرگ (که چاپ مشهور آن و با ترجمهٔ هانس شدر است، اما اصل کتاب به سوئدی بوده) توجه دادهاند که نیبرگ با قید احتمال سناویذکه را شمنی بنگخورده و در حال برگزاری آیینهای دینی دانسته. کتاب نیبرگ را مرحوم سیفالدین نجمآبادی به فارسی ترجمه کردهاند. بنده در ترجمهٔ فارسی ایشان نوعی سرهگرایی نابهجا میدیدم که آن را نمیپسندیدم، اما از آنجا که استاد مشاورم، آقای دکتر قائممقامی، این ترجمه را که از همان چاپ آلمانی کتاب انجام شده بود خوب میدانستند و بنده هم تسلّط کافی بر آلمانی نداشتم برای پایاننامهام از همین ترجمهٔ فارسی استفاده کردم. مرحوم نجمآبادی خودشان هم در آلمان زندگی میکردند و در ترجمهٔ این کتاب از مشورتهای محقق سرشناس فرنگی، هلموت هومباخ، بهره برده بودند. از مزیّتهای ترجمهٔ فارسی این کتاب این است که نمایههای آن خوب نوشته شدهاند. بااینحال، بنده که در ترجمهٔ فارسی کتاب به دنبال مطلبی میگشتم که مرحوم دکتر سرکاراتی با ارجاع به ترجمهٔ آلمانی کتاب به آن توجه داده بودند فقط توانستم یک مورد یادکرد سناویذکه را در آن پیدا کنم. آنجا، در صفحهٔ ۳۲۵ ترجمهٔ فارسی کتاب، پس از نقل لاف بزرگ سناویذکه آمده «گویی که یک نوآموز شمنی خرد خود را از دست داده بوده است». آیا این جملهٔ کوتاه و گذرا همان مطلبیست که مرحوم دکتر سرکاراتی در چاپ آلمانی به آن توجه دادهاند؟ معالاسف بنده اکنون به چاپ آلمانی کتاب هم دسترس ندارم، وگرنه میشد به این موضوع پی برد. در اینجا یا مرحوم دکتر سرکاراتی چیزی از استنباط خودشان بر مطلب افزودهاند، یا در ترجمهٔ فارسی کتاب چیزی فوت شده، یا ارجاع مرحوم سرکاراتی مربوط به بخش دیگری از کتاب است که بنده با رجوع به نمایههای ترجمهٔ فارسی کتاب نتوانستم آن را بیایم. بههرحال، اگر فرض را بر درست بودن آنچه مرحوم سرکاراتی از چاپ آلمانی کتاب نیبرگ نقل کردهاند بگذاریم، با احترام به آن محقق فقید و بزرگ سوئدی، این را هم باید از خیالپردازیهای غیرقابلاثبات ایشان دانست. اینچنین فرضی شاید جالبِتوجه باشد، اما هیچ راهی برای اثباتش وجود ندارد.
مرحوم دکتر سرکاراتی، همانجا، در مقالهٔ «بازشناسی بقایای افسانهٔ گرشاسب در منظومههای حماسی ایران»، توصیفات زامیاد یشت دربارهٔ سناویذکه را با افسانهٔ دو برادر غولآسای Otos و Ephialtes در اسطورههای یونان مقایسه کردهاند که از هوشمندیهای تأملبرانگیز آن مرحوم است.
یکی از کردارهای پهلوانی مهم گرشاسپ کشتن موجودی اهریمنیست بهنام سناویذکه که لاف میزد که هنوز نابرنایم؛ چون برنا شوم زمین را چرخ و آسمان را گردونهٔ خود سازم، سپند مینو را از گرودمان و اهریمن را از دوزخ بیرون کشم تا آن دو گردونهٔ مرا بکشند. این عمل پهلوانی بزرگ در بند ۴۴-۴۳ یشت نوزدهم، زامیاد یشت، یاد شده (رک به چاپ خانم هینتسه از زامیاد یشت. همچنین، در ایران، خانم خدیجه ثناگوی حسن کیاده در سال ۱۳۸۳ زیر نظر آقای دکتر مولایی و مرحوم دکتر سرکاراتی تحقیقی دربارهٔ زامیاد یشت انجام دادهاند که رسالهٔ دکتری ایشان در دانشگاه تبریز بوده. آقای اسد علیزادهٔ نوبریان هم چاپی از یشت نوزدهم به دست دادهاند). آقای دکتر سرکاراتی با ارجاع به چاپ آلمانی کتاب دینهای ایران باستان نیبرگ (که چاپ مشهور آن و با ترجمهٔ هانس شدر است، اما اصل کتاب به سوئدی بوده) توجه دادهاند که نیبرگ با قید احتمال سناویذکه را شمنی بنگخورده و در حال برگزاری آیینهای دینی دانسته. کتاب نیبرگ را مرحوم سیفالدین نجمآبادی به فارسی ترجمه کردهاند. بنده در ترجمهٔ فارسی ایشان نوعی سرهگرایی نابهجا میدیدم که آن را نمیپسندیدم، اما از آنجا که استاد مشاورم، آقای دکتر قائممقامی، این ترجمه را که از همان چاپ آلمانی کتاب انجام شده بود خوب میدانستند و بنده هم تسلّط کافی بر آلمانی نداشتم برای پایاننامهام از همین ترجمهٔ فارسی استفاده کردم. مرحوم نجمآبادی خودشان هم در آلمان زندگی میکردند و در ترجمهٔ این کتاب از مشورتهای محقق سرشناس فرنگی، هلموت هومباخ، بهره برده بودند. از مزیّتهای ترجمهٔ فارسی این کتاب این است که نمایههای آن خوب نوشته شدهاند. بااینحال، بنده که در ترجمهٔ فارسی کتاب به دنبال مطلبی میگشتم که مرحوم دکتر سرکاراتی با ارجاع به ترجمهٔ آلمانی کتاب به آن توجه داده بودند فقط توانستم یک مورد یادکرد سناویذکه را در آن پیدا کنم. آنجا، در صفحهٔ ۳۲۵ ترجمهٔ فارسی کتاب، پس از نقل لاف بزرگ سناویذکه آمده «گویی که یک نوآموز شمنی خرد خود را از دست داده بوده است». آیا این جملهٔ کوتاه و گذرا همان مطلبیست که مرحوم دکتر سرکاراتی در چاپ آلمانی به آن توجه دادهاند؟ معالاسف بنده اکنون به چاپ آلمانی کتاب هم دسترس ندارم، وگرنه میشد به این موضوع پی برد. در اینجا یا مرحوم دکتر سرکاراتی چیزی از استنباط خودشان بر مطلب افزودهاند، یا در ترجمهٔ فارسی کتاب چیزی فوت شده، یا ارجاع مرحوم سرکاراتی مربوط به بخش دیگری از کتاب است که بنده با رجوع به نمایههای ترجمهٔ فارسی کتاب نتوانستم آن را بیایم. بههرحال، اگر فرض را بر درست بودن آنچه مرحوم سرکاراتی از چاپ آلمانی کتاب نیبرگ نقل کردهاند بگذاریم، با احترام به آن محقق فقید و بزرگ سوئدی، این را هم باید از خیالپردازیهای غیرقابلاثبات ایشان دانست. اینچنین فرضی شاید جالبِتوجه باشد، اما هیچ راهی برای اثباتش وجود ندارد.
مرحوم دکتر سرکاراتی، همانجا، در مقالهٔ «بازشناسی بقایای افسانهٔ گرشاسب در منظومههای حماسی ایران»، توصیفات زامیاد یشت دربارهٔ سناویذکه را با افسانهٔ دو برادر غولآسای Otos و Ephialtes در اسطورههای یونان مقایسه کردهاند که از هوشمندیهای تأملبرانگیز آن مرحوم است.
👍2
دربارۀ کتاب تلفّظ.pdf
128.8 KB
چند نکته دربارهٔ کتاب تلفّظ در شعر کهن فارسی: بهرهگیری از شعر در شناخت تلفّظهای دیرین، بهقلم آقای دکتر وحید عیدگاه طرقبهای.
👍2
شنبههای مقالهخوانی
در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ است. ما انسانهای عادی حتی غمهایمان هم معمولاً آنقدر بزرگ نیست. بااینحال، تصمیم گرفتم یک بار هم که شده غم را به کاری، اگرنه بزرگ دستکم مفید، تبدیل کنم. دستکم در چند هفتهٔ آینده، تا نیمهٔ آذر که سالروز درگذشت پدرم است، سعی میکنم هر شنبه مقالهای را خلاصه کنم و در اینجا بهاشتراک بگذارم. طبعاً اگر خودم هم چیزی به ذهنم برسد و نظری داشته باشم، عرض خواهم کرد. در انتخاب این مقالات چند ملاک خواهم داشت؛ اول اینکه به آنچه در دانشگاه درسش را خواندهام و میخوانم مربوط باشد. دوم اینکه ترجیحاً مقالات طولانیای باشد که مردم معمولاً وقت یا حوصله نمیکنند بخوانند. سوم اینکه شاهدمحور نباشند و فرضیهای در خود داشته باشند. در خلاصه کردن این مقالهها از کمک هوش مصنوعی استفاده نخواهم کرد، به این دلیل ساده که معتقدم هنوز خودم بهتر میتوانم این کار را انجام دهم. مجموعهٔ این تلاشهای ناقابل در ادای احترام به غم را، البته اگر به سرانجامی برسد، پیشاپیش تقدیم میکنم به روزنامهنگار ورزشی طنّاز و باملاحت و نازنین، آقا مجتبای هاشمی، که در ویژهبرنامهٔ نوروز ۱۴۰۲ گفت وقتی میخواهم با کسی دوست شوم اول زخمهایش را میشمارم و حرفش به دلم نشست.
مقالهای که برای شنبهٔ هفتهٔ آینده انتخاب کردم «ببرِ بیان و جامهٔ بَوری آناهیتا» بهقلم سرکار خانم دکتر بهار مختاریان است. دوستان را دعوت میکنم در این چند روز این مقاله را بخوانند تا پیشزمینهای داشته باشند.
در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ است. ما انسانهای عادی حتی غمهایمان هم معمولاً آنقدر بزرگ نیست. بااینحال، تصمیم گرفتم یک بار هم که شده غم را به کاری، اگرنه بزرگ دستکم مفید، تبدیل کنم. دستکم در چند هفتهٔ آینده، تا نیمهٔ آذر که سالروز درگذشت پدرم است، سعی میکنم هر شنبه مقالهای را خلاصه کنم و در اینجا بهاشتراک بگذارم. طبعاً اگر خودم هم چیزی به ذهنم برسد و نظری داشته باشم، عرض خواهم کرد. در انتخاب این مقالات چند ملاک خواهم داشت؛ اول اینکه به آنچه در دانشگاه درسش را خواندهام و میخوانم مربوط باشد. دوم اینکه ترجیحاً مقالات طولانیای باشد که مردم معمولاً وقت یا حوصله نمیکنند بخوانند. سوم اینکه شاهدمحور نباشند و فرضیهای در خود داشته باشند. در خلاصه کردن این مقالهها از کمک هوش مصنوعی استفاده نخواهم کرد، به این دلیل ساده که معتقدم هنوز خودم بهتر میتوانم این کار را انجام دهم. مجموعهٔ این تلاشهای ناقابل در ادای احترام به غم را، البته اگر به سرانجامی برسد، پیشاپیش تقدیم میکنم به روزنامهنگار ورزشی طنّاز و باملاحت و نازنین، آقا مجتبای هاشمی، که در ویژهبرنامهٔ نوروز ۱۴۰۲ گفت وقتی میخواهم با کسی دوست شوم اول زخمهایش را میشمارم و حرفش به دلم نشست.
مقالهای که برای شنبهٔ هفتهٔ آینده انتخاب کردم «ببرِ بیان و جامهٔ بَوری آناهیتا» بهقلم سرکار خانم دکتر بهار مختاریان است. دوستان را دعوت میکنم در این چند روز این مقاله را بخوانند تا پیشزمینهای داشته باشند.
❤10👏3
مالیخولیا
شنبههای مقالهخوانی در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ…
خلاصۀ_مقالۀ_ببرِ_بیان_و_جامۀ_بَوری_آناهیتا.pdf
235.4 KB
❤4
مالیخولیا
شنبههای مقالهخوانی در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ…
98165790-98165790.pdf
341.4 KB
«پادشاهی نوذر یا داستان آرش کمانگیر؛ دوراهی موبدان در انتخاب یک روایت».
خلاصۀ_مقالۀ_پادشاهی_نوذر_یا_داستان_آرش_کمانگیر.pdf
74.3 KB
خلاصۀ مقالۀ «پادشاهی نوذر یا داستان آرش کمانگیر؛ دوراهی موبدان در انتخاب یک روایت»، از آقای سید علی محمودی لاهیجانی.
در خلاصهسازی این مقاله، نسبت به مقالهٔ قبلی، خیلی بیشتر نظر و داوری خود را وارد کردم.
در خلاصهسازی این مقاله، نسبت به مقالهٔ قبلی، خیلی بیشتر نظر و داوری خود را وارد کردم.
مالیخولیا
شنبههای مقالهخوانی در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ…
خلاصۀ مقالۀ منشأ نام اسفندیار.pdf
304.4 KB
❤1
The_Origin_of_the_Name_Isfandiyar-106651284.pdf
340.4 KB
مقالهٔ عالمانهٔ «منشأ نام اسفندیار»، از سرکار خانم دکتر لیلی ورهرام.
در ستایش جستوجوگری
امشب دوباره سرگرم خواندن داستان رمزگشایی خط میخی فارسی باستان بودم. این ماجرای کشف رمز خط فارسی باستان همیشه به فکر فرومیبَرَدم. خیال میکنم تمام آنچه باعث پیشرفت و ترقی و سروری اروپاییها شد در این ماجرا نمودار است. تصور کنید که سالها و دههها و قرنهای متمادی فرزندان این سرزمین این کتیبهها را میدیدهاند و هیچ توجهشان را جلب نکرده که اینها چیست و اینجا چه نوشته. در بهترین حالت، دربارهشان قصهسرایی کردهاند. تا اینکه بعد از حدود دوهزار سال پای اروپاییها به محل این کتیبهها باز شده. این سیّاحان و جهانگردان اروپایی بودهاند که وقت گذاشتهاند و برای کشف رمز این خط فسفر سوزاندهاند. گئورگ گروتفند که گامهای بسیار بلندی برای کشف رمز این خط برداشت یک معلم آلمانی بیستوهفتساله بود. بعد از قرنهای متمادی بیتوجهی فرزندان این سرزمین، این جهانگردان اروپایی بودند که بالای کوه میرفتند و از روی این کتیبهها نقاشی میکردند و کنجکاوی میکردند و فکر میکردند که معنای این نقوش ممکن است چه باشد. گروتفند جوان با کمال تیزهوشی مثل کارآگاه با کنجکاوی و فرضیهسازی و کنار هم گذاشتن سرنخها توانست تعدادی از نویسههای این خط را بخواند و راه را برای پسینیانش هموار کرد. از یک نظر، این سیّاحان و جهانگردان اروپایی که اینهمه سعی و کنجکاوی میکردند معنای این نقوش را بفهمند دیوانه بودند. آدم نرمال زندگیاش را میکند. چهکار دارد که نقوش عجیبوغریب روی کوه ممکن است چه معنایی داشته باشند؟ آدمی باید مجنون باشد که از کار و زندگیاش بزند و وقتش را صرف چنین چیزی کند. اما همین روحیهٔ کنجکاوی و، بهتعبیر عامتر، جستوجوگریست که باعث سروری اروپاییها بر بقیهٔ جهان شد. اگر کورتز توانست تمدنهای کهن آمریکای جنوبی را به زانو دربیاورد، به این جهت بود که قبل از او دیگرانی در اروپا با امثال همین کنجکاویهای در ظاهر بیهوده دست به کشفها و اختراعاتی زده بودند که باعث شده بود اروپاییها بتوانند سلاحهای بهتری بسازند. در مرحلهٔ بعد، باز همین روحیهٔ جستوجوگری بود که اروپاییها را واداشت دست به سفرهای دریایی دورودرازی بزنند که عصر اکتشافات را در پی داشت. ممکن است بگویند انگیزهٔ این سفرها منفعتجویی بوده، اما مسئله این نیست. آزتکها و اینکاها قرنها در سرزمین خودشان ساکن بودند و ظاهراً هیچوقت بهطور جدی به ذهنشان خطور نکرده بود که سوار کشتی شوند و ببینند بیرون از خشکی خودشان چه خبر است و دنیا دست کیست. در نهایت، تفاوت غالب و مغلوب را همین رقم زد.
نوجوان که بودم با اشتیاق و ولع زندگینامهٔ دانشمندان و ریاضیدانان بزرگ را میخواندم. مخصوصاً شیفتهٔ آیزاک نیوتن بودم و چند زندگینامه از او خوانده بودم. در یکی از این زندگینامهها داستانی دربارهٔ او آمده بود که یک بار چندین ساعت بدون اینکه متوجه گذشت زمان شود پشت میزش ایستاده بود و غرق حل کردن مسئلهای شده بود. البته که این روایتها در بسیاری از موارد آمیخته به افسانهست، اما موضوع این نیست. حتی در آن روایتهایی که جنبهٔ افسانهای دارد هم باز چیزی هست که نمودار همین روحیهٔ اروپاییهاست. در همان افسانهٔ معروف خوردن سیب به کلّهٔ نیوتن، والله که اگر صد تا سیب هم به سر فرزندان این سرزمین میخورد، این کنجکاوی در هیچکداممان ایجاد نمیشد که این سیب چرا به زمین رفت و به هوا نرفت. غرض خودتخریبی یا ستایش اروپاییها نیست. این روحیهٔ جستوجوگری مشخصاً چیزی فرهنگیست که میتوان به آن پروبال داد. اتفاقاً مقصود تشویق به جستوجوگری و کنجکاویست.
آقای چکناواریان چند سال پیش مصاحبهای کرده بودند و چیزی نزدیک به این مضمون فرموده بودند که از آدم نرمال چیزی درنمیآید. باید دیوانه بود. حق با ایشان است. به یک تعبیر، نیوتن هم دیوانه بود که بهجای اینکه به زندگی معمولش بپردازد ساعتها خودش را غرق حلّ مسائلی میکرد که در ظاهر هیچ فایده و اهمیت عاجلی نداشتند. اما آنچه اروپا را به اینجا رساند همین کنجکاوی و جستوجوگری بود و آنچه ما را به اینجا رساند هم همین بیتفاوتی بود.
امشب دوباره سرگرم خواندن داستان رمزگشایی خط میخی فارسی باستان بودم. این ماجرای کشف رمز خط فارسی باستان همیشه به فکر فرومیبَرَدم. خیال میکنم تمام آنچه باعث پیشرفت و ترقی و سروری اروپاییها شد در این ماجرا نمودار است. تصور کنید که سالها و دههها و قرنهای متمادی فرزندان این سرزمین این کتیبهها را میدیدهاند و هیچ توجهشان را جلب نکرده که اینها چیست و اینجا چه نوشته. در بهترین حالت، دربارهشان قصهسرایی کردهاند. تا اینکه بعد از حدود دوهزار سال پای اروپاییها به محل این کتیبهها باز شده. این سیّاحان و جهانگردان اروپایی بودهاند که وقت گذاشتهاند و برای کشف رمز این خط فسفر سوزاندهاند. گئورگ گروتفند که گامهای بسیار بلندی برای کشف رمز این خط برداشت یک معلم آلمانی بیستوهفتساله بود. بعد از قرنهای متمادی بیتوجهی فرزندان این سرزمین، این جهانگردان اروپایی بودند که بالای کوه میرفتند و از روی این کتیبهها نقاشی میکردند و کنجکاوی میکردند و فکر میکردند که معنای این نقوش ممکن است چه باشد. گروتفند جوان با کمال تیزهوشی مثل کارآگاه با کنجکاوی و فرضیهسازی و کنار هم گذاشتن سرنخها توانست تعدادی از نویسههای این خط را بخواند و راه را برای پسینیانش هموار کرد. از یک نظر، این سیّاحان و جهانگردان اروپایی که اینهمه سعی و کنجکاوی میکردند معنای این نقوش را بفهمند دیوانه بودند. آدم نرمال زندگیاش را میکند. چهکار دارد که نقوش عجیبوغریب روی کوه ممکن است چه معنایی داشته باشند؟ آدمی باید مجنون باشد که از کار و زندگیاش بزند و وقتش را صرف چنین چیزی کند. اما همین روحیهٔ کنجکاوی و، بهتعبیر عامتر، جستوجوگریست که باعث سروری اروپاییها بر بقیهٔ جهان شد. اگر کورتز توانست تمدنهای کهن آمریکای جنوبی را به زانو دربیاورد، به این جهت بود که قبل از او دیگرانی در اروپا با امثال همین کنجکاویهای در ظاهر بیهوده دست به کشفها و اختراعاتی زده بودند که باعث شده بود اروپاییها بتوانند سلاحهای بهتری بسازند. در مرحلهٔ بعد، باز همین روحیهٔ جستوجوگری بود که اروپاییها را واداشت دست به سفرهای دریایی دورودرازی بزنند که عصر اکتشافات را در پی داشت. ممکن است بگویند انگیزهٔ این سفرها منفعتجویی بوده، اما مسئله این نیست. آزتکها و اینکاها قرنها در سرزمین خودشان ساکن بودند و ظاهراً هیچوقت بهطور جدی به ذهنشان خطور نکرده بود که سوار کشتی شوند و ببینند بیرون از خشکی خودشان چه خبر است و دنیا دست کیست. در نهایت، تفاوت غالب و مغلوب را همین رقم زد.
نوجوان که بودم با اشتیاق و ولع زندگینامهٔ دانشمندان و ریاضیدانان بزرگ را میخواندم. مخصوصاً شیفتهٔ آیزاک نیوتن بودم و چند زندگینامه از او خوانده بودم. در یکی از این زندگینامهها داستانی دربارهٔ او آمده بود که یک بار چندین ساعت بدون اینکه متوجه گذشت زمان شود پشت میزش ایستاده بود و غرق حل کردن مسئلهای شده بود. البته که این روایتها در بسیاری از موارد آمیخته به افسانهست، اما موضوع این نیست. حتی در آن روایتهایی که جنبهٔ افسانهای دارد هم باز چیزی هست که نمودار همین روحیهٔ اروپاییهاست. در همان افسانهٔ معروف خوردن سیب به کلّهٔ نیوتن، والله که اگر صد تا سیب هم به سر فرزندان این سرزمین میخورد، این کنجکاوی در هیچکداممان ایجاد نمیشد که این سیب چرا به زمین رفت و به هوا نرفت. غرض خودتخریبی یا ستایش اروپاییها نیست. این روحیهٔ جستوجوگری مشخصاً چیزی فرهنگیست که میتوان به آن پروبال داد. اتفاقاً مقصود تشویق به جستوجوگری و کنجکاویست.
آقای چکناواریان چند سال پیش مصاحبهای کرده بودند و چیزی نزدیک به این مضمون فرموده بودند که از آدم نرمال چیزی درنمیآید. باید دیوانه بود. حق با ایشان است. به یک تعبیر، نیوتن هم دیوانه بود که بهجای اینکه به زندگی معمولش بپردازد ساعتها خودش را غرق حلّ مسائلی میکرد که در ظاهر هیچ فایده و اهمیت عاجلی نداشتند. اما آنچه اروپا را به اینجا رساند همین کنجکاوی و جستوجوگری بود و آنچه ما را به اینجا رساند هم همین بیتفاوتی بود.
❤12
thieme1952.pdf
17.5 MB
Studien zur indogermanischen Wortkunde und Religiongeschichte, Paul Thieme.
Forwarded from ماخولیا
|ماجرای من و جاحظ با یونگ و آندره برتون|
▪️دوستان حتماً از مفهوم «تصادف هدفمند» نزد سوررئالیستها اطلاع دارند. آندره برتون معتقد است ما در جنگلی از نشانهها زندگی میکنیم. دنیا پر از حوادث غریبی است که با ما از اسراری مرموز سخن میگویند و ضمیر پنهان ما را با ضمیر پنهان دیگران و همینطور ضرباهنگ جهان پیوند میدهند. یکی از مصادیق «تصادف هدفمند» ماجرایی است که برتون در «نادیا» تعریف میکند. دو دوست گرامی من، عباس پژمان و کاوه میرعباسی، جداگانه این کتاب را به فارسی ترجمه کردهاند و داستان را همه شنیدهاید. برتون در این کتاب میگوید با نادیا در خیابان قدم میزدیم. به چهارراهی رسیدیم. نادیا نگاهی به خانههای اطراف انداخت و گفت آن پنجره را میبینی؟ سیاه است. مثل همۀ پنجرهها. تا چند دقیقۀ دیگر روشن میشود. و چند دقیقۀ دیگر روشن شد. در همان سالها که آندره برتون با مفهوم «تصادف هدفمند» آشنا شد، یونگ پدیدهای بهنام «همزمانی» را تعریف کرد که شباهت بسیاری به مفهوم «تصادف هدفمند» نزد سوررئالیستها داشت. «همزمانی» از نظر یونگ نوعی تصادف معنیدار است، نوعی ارتباط غیرعلی بین پدیدههای جهان درون و بیرون آدمی که یونگ آن را با ارجاع به مفهوم کهنالگوها توضیح میدهد. یونگ میگوید من بیماری داشتم که قوۀ عقلانی نیرومندی داشت و هرچه سعی میکردم، راهی برای ورود به اعماق ضمیر او پیدا نمیکردم. یک روز این بیمار من نشسته بود و از خوابی حرف میزد که شب قبل دیده بود و یک نفر در خواب به او یک سوسک طلایی داده بود. هنوز حرفش تمام نشده بود که دیدم از پشت پنجره صدایی میآید. رفتم نگاه کردم دیدم چیزی مثل نوعی حشرۀ بالدار خودش را به پنجره میکوبد. پنجره را باز کردم و حشره وارد اتاق شد. سوسک طلایی بود. سوسک را به بیمارم دادم و گفتم: «اینهم از سوسک طلایی شما.»
نظیر این قصهها باز هم وجود دارد و هرکس در زندگی از این تجربهها دارد یا لااقل شبیه آنها را از دیگران شنیده است. «اسرارالتوحید» پر از این قبیل حکایات است و من آنوقتها که «اسرارالتوحید» را میخواندم، با خودم فکر میکردم یونگ اگر این کتاب را خوانده بود چقدر برایش الهامبخش بود، از جمله حکایتی که محمد بن منور در باب دوم نقل کرده و میگوید: از خواجه بلفتوح غضایری و شیخ ابوبکر جانارو شنیدم که گفتند هر روز در نماز دیگر در خانقاه شیخ در نیشابور در کوی عدنی کویان دوکانی بودی. آن را آب زدندی و برُفتندی و فرش افکندندی و شیخ آنجا بنشستی و پیران پیش شیخ بنشستندی و جوانان صف زدندی و بایستادندی. یک روز شیخ برین قرار نشسته بود. سر از پیش برآورد و گفت: «خواهید تا جاسوس درگاه خدای را ببینید؟ اینک میآید. درین مرد نگرید!» جمع بازنگرستند. کسی را ندیدند. درحال استاد امام از سر کوی درآمد. چون فراز آمد و سلام گفت و درگذشت، شیخ از پس قفای او درمینگرست. گفت: «استاد استاد است.»
من از این قصهها فراوان شنیده بودم و البته آنها را جدی نمیگرفتم و، از شما چه پنهان، هنوز هم آنها را جدی نمیگیرم. نه اینکه ادعا کنم جهان از این نوادر امور خالی است. نه. ولی در «هدفمند» یا «معنیدار» بودن آنها تردید دارم. با وجود این، یک بار این نوادر امور جان مرا نجات داد:
من از کودکی شیفتۀ جاحظ بودم. جاحظ از کودکی تا دم مرگ عاشق کتاب بود. روزها از این کتابفروشی به آن کتابفروشی سر میزد و شبها دکان کتابفروشان را کرایه میکرد و در دکان قفلشده تا صبح کتاب میخواند و یادداشت برمیداشت. تعداد کتابهایی که ابن ندیم به او نسبت داده بالغ بر صدها فقره است و الآن لااقل هفتاد کتاب چاپشده به او منسوب است. در شرح احوال او آوردهاند که در نوجوانی روزی خسته و گرسنه به خانه آمد و از مادر خوراکی خواست. مادر جزوههای او را در طبقی نهاد و نزد او آورد. جاحظ پرسید: اینها چیست؟ مادر گفت: همان است که تو بهجای نان به خانه میآوری. جاحظ غمگین و شرمزده برخاست و به مسجد رفت و آنجا مویس بن عمران که خبر را شنید او را به خانه برد و غذا داد و پنجاه دینار بخشید و جاحظ از آن پول آرد خرید و به خانه برد. مادر پرسید: از کجا آوردی؟ جاحظ گفت: از پول همان جزوهها. اینها را بهنظرم اولین بار در نوجوانی در کتاب «تمدن اسلامی» آدام متز خواندم. بعد دیگر شیفتۀ او شدم و هرجا نامونشانی از او میدیدم با ولع میخواندم. خود اسم «جاحظ» هم بهنظرم اسم غریبی بود و از شباهت شگفتانگیز آن با «حافظ» شگفتزده میشدم. این شباهت هنوز هم در فکر من خلجانی ایجاد میکند و حتی همینحالا کتابی را که آقای علیرضا ذکاوتی قراگزلو در شرح احوال و آثار او نوشته بغل کتاب «حافظ» بهاءالدین خرمشاهی گذاشتهام.
باری، چند سال پیش مدتی بود به آپارتمان جدیدی اسبابکشی کرده بودیم. هرچه کتاب در انباری و جاهای دیگر داشتیم جمع کرده بودیم و به این آپارتمان جدید منتقل کرده بودیم.
=ادامه در پایین=
@makhoolia
▪️دوستان حتماً از مفهوم «تصادف هدفمند» نزد سوررئالیستها اطلاع دارند. آندره برتون معتقد است ما در جنگلی از نشانهها زندگی میکنیم. دنیا پر از حوادث غریبی است که با ما از اسراری مرموز سخن میگویند و ضمیر پنهان ما را با ضمیر پنهان دیگران و همینطور ضرباهنگ جهان پیوند میدهند. یکی از مصادیق «تصادف هدفمند» ماجرایی است که برتون در «نادیا» تعریف میکند. دو دوست گرامی من، عباس پژمان و کاوه میرعباسی، جداگانه این کتاب را به فارسی ترجمه کردهاند و داستان را همه شنیدهاید. برتون در این کتاب میگوید با نادیا در خیابان قدم میزدیم. به چهارراهی رسیدیم. نادیا نگاهی به خانههای اطراف انداخت و گفت آن پنجره را میبینی؟ سیاه است. مثل همۀ پنجرهها. تا چند دقیقۀ دیگر روشن میشود. و چند دقیقۀ دیگر روشن شد. در همان سالها که آندره برتون با مفهوم «تصادف هدفمند» آشنا شد، یونگ پدیدهای بهنام «همزمانی» را تعریف کرد که شباهت بسیاری به مفهوم «تصادف هدفمند» نزد سوررئالیستها داشت. «همزمانی» از نظر یونگ نوعی تصادف معنیدار است، نوعی ارتباط غیرعلی بین پدیدههای جهان درون و بیرون آدمی که یونگ آن را با ارجاع به مفهوم کهنالگوها توضیح میدهد. یونگ میگوید من بیماری داشتم که قوۀ عقلانی نیرومندی داشت و هرچه سعی میکردم، راهی برای ورود به اعماق ضمیر او پیدا نمیکردم. یک روز این بیمار من نشسته بود و از خوابی حرف میزد که شب قبل دیده بود و یک نفر در خواب به او یک سوسک طلایی داده بود. هنوز حرفش تمام نشده بود که دیدم از پشت پنجره صدایی میآید. رفتم نگاه کردم دیدم چیزی مثل نوعی حشرۀ بالدار خودش را به پنجره میکوبد. پنجره را باز کردم و حشره وارد اتاق شد. سوسک طلایی بود. سوسک را به بیمارم دادم و گفتم: «اینهم از سوسک طلایی شما.»
نظیر این قصهها باز هم وجود دارد و هرکس در زندگی از این تجربهها دارد یا لااقل شبیه آنها را از دیگران شنیده است. «اسرارالتوحید» پر از این قبیل حکایات است و من آنوقتها که «اسرارالتوحید» را میخواندم، با خودم فکر میکردم یونگ اگر این کتاب را خوانده بود چقدر برایش الهامبخش بود، از جمله حکایتی که محمد بن منور در باب دوم نقل کرده و میگوید: از خواجه بلفتوح غضایری و شیخ ابوبکر جانارو شنیدم که گفتند هر روز در نماز دیگر در خانقاه شیخ در نیشابور در کوی عدنی کویان دوکانی بودی. آن را آب زدندی و برُفتندی و فرش افکندندی و شیخ آنجا بنشستی و پیران پیش شیخ بنشستندی و جوانان صف زدندی و بایستادندی. یک روز شیخ برین قرار نشسته بود. سر از پیش برآورد و گفت: «خواهید تا جاسوس درگاه خدای را ببینید؟ اینک میآید. درین مرد نگرید!» جمع بازنگرستند. کسی را ندیدند. درحال استاد امام از سر کوی درآمد. چون فراز آمد و سلام گفت و درگذشت، شیخ از پس قفای او درمینگرست. گفت: «استاد استاد است.»
من از این قصهها فراوان شنیده بودم و البته آنها را جدی نمیگرفتم و، از شما چه پنهان، هنوز هم آنها را جدی نمیگیرم. نه اینکه ادعا کنم جهان از این نوادر امور خالی است. نه. ولی در «هدفمند» یا «معنیدار» بودن آنها تردید دارم. با وجود این، یک بار این نوادر امور جان مرا نجات داد:
من از کودکی شیفتۀ جاحظ بودم. جاحظ از کودکی تا دم مرگ عاشق کتاب بود. روزها از این کتابفروشی به آن کتابفروشی سر میزد و شبها دکان کتابفروشان را کرایه میکرد و در دکان قفلشده تا صبح کتاب میخواند و یادداشت برمیداشت. تعداد کتابهایی که ابن ندیم به او نسبت داده بالغ بر صدها فقره است و الآن لااقل هفتاد کتاب چاپشده به او منسوب است. در شرح احوال او آوردهاند که در نوجوانی روزی خسته و گرسنه به خانه آمد و از مادر خوراکی خواست. مادر جزوههای او را در طبقی نهاد و نزد او آورد. جاحظ پرسید: اینها چیست؟ مادر گفت: همان است که تو بهجای نان به خانه میآوری. جاحظ غمگین و شرمزده برخاست و به مسجد رفت و آنجا مویس بن عمران که خبر را شنید او را به خانه برد و غذا داد و پنجاه دینار بخشید و جاحظ از آن پول آرد خرید و به خانه برد. مادر پرسید: از کجا آوردی؟ جاحظ گفت: از پول همان جزوهها. اینها را بهنظرم اولین بار در نوجوانی در کتاب «تمدن اسلامی» آدام متز خواندم. بعد دیگر شیفتۀ او شدم و هرجا نامونشانی از او میدیدم با ولع میخواندم. خود اسم «جاحظ» هم بهنظرم اسم غریبی بود و از شباهت شگفتانگیز آن با «حافظ» شگفتزده میشدم. این شباهت هنوز هم در فکر من خلجانی ایجاد میکند و حتی همینحالا کتابی را که آقای علیرضا ذکاوتی قراگزلو در شرح احوال و آثار او نوشته بغل کتاب «حافظ» بهاءالدین خرمشاهی گذاشتهام.
باری، چند سال پیش مدتی بود به آپارتمان جدیدی اسبابکشی کرده بودیم. هرچه کتاب در انباری و جاهای دیگر داشتیم جمع کرده بودیم و به این آپارتمان جدید منتقل کرده بودیم.
=ادامه در پایین=
@makhoolia
❤1
Forwarded from ماخولیا
=ادامه از بالا=
برای جا دادن کتابها مشکل داشتیم. تعداد قفسهها کافی نبود. آخر قرار شد اتاق دیگری را هم به کتابخانه تبدیل کنیم. تازه گرفتار یک ماجرای کلاهبرداری شده بودم و همهچیزم را از دست داده بودم. پول خرید قفسه نداشتم. در انباری مقداری از این قفسههای توری داشتیم که الآن دیگر از مد افتاده، ولی آنموقع در فروشگاههای لباس از آنها استفاده میشد. این قفسهها را از توی انباری درآوردیم، سرهم کردیم و کتابها را جا دادیم، هشت قفسۀ بزرگ که یک دیوار اتاق را سرتاسر میگرفت. هرکس وارد خانۀ ما میشد و این قفسهها را میدید، میگفت اینها برای کتاب مناسب نیست و خطرناک است. ولی من اهمیتی نمیدادم. حتی بعضی شبها که تا دیروقت بیدار بودم، در همین اتاق میخوابیدم. یک شب خسته از کار توی اتاق دراز کشیده بودم و کتابها را ورق میزدم و دنبال چیزی میگشتم. دنبال تعبیر «تخرسن» بهمعنای «خراسانیگری» یا تقلید سبک زندگی اهل خراسان در بین عربها در یکیدو قرن اول هجری بودم. فراموش کرده بودم کجا خواندهام. بعد یادم آمد شاید این را در کتاب «جاحظ» علیرضا ذکاوتی قراگزلو دیدهام. کتاب را برداشتم و دوباره غرق مطالعۀ زندگی جاحظ شدم تا رسیدم به علت مرگ او که بهروایتی قفسههای کتاب روی او فروریخت و در زیر تل انبوهی از کتاب جان باخت. این البته روایتی است که ابن عماد در «شذراتالذهب» نقل کرده و چون روایت جدیدی است، معلوم نیست حقیقت داشته باشد. ولی وجود دارد.
پلکهایم سنگین شده بود و خوابم گرفته بود. حوصله نداشتم بلند شوم بروم در اتاق دیگری بخوابم. فکر کردم همینجا میخوابم. ولی تصویر جسد بیجان جاحظ زیر انبوه کتابها از فکرم بیرون نمیرفت. جاحظ بر اثر فرو ریختن کتابها مرده بود. نکند این قفسههای توری که به مویی بند است فروبریزد و من اینجا زیر کتابها بمیرم؟ ولی خوابم میآمد. همانطور خوابوبیدار به خودم میگفتم: «نه، بگیر بخواب، اتفاقی نمیافتد. تو حالا چون زندگی جاحظ را خواندهای، بیجهت دلواپس شدهای. چرا باید فروبریزد؟» ولی باز جاحظ نهیب میزد که: «بلند شو. بلند شو برو آن اتاق دیگر بخواب.» آخر حکم جاحظ بر خوابآلودگی غلبه کرد. پا شدم، رفتم در اتاق دیگری روی تخت دراز کشیدم. پلکهایم روی هم رفت و داشت خوابم میبرد که با هرّست مهیبی از جا پریدم. یک لحظه جاحظ را فراموش کردم. خیال کردم زلزله است و دارد همۀ برجهای تهران فرومیریزد. پریدم توی هال که پسرم آنجا خواب بود و از پنجره نگاه کردم ببینم چه اتفاقی افتاده. از جلو کتابخانه که رد شدم، دیدم قفسهها فروریخته و کتابها کف اتاق پخشوپلاست. جاحظ جانم را نجات داده بود.
این یادداشت در شماره هفتم مجله شهرکتاب منتشر شده است.
===========
@makhoolia
برای جا دادن کتابها مشکل داشتیم. تعداد قفسهها کافی نبود. آخر قرار شد اتاق دیگری را هم به کتابخانه تبدیل کنیم. تازه گرفتار یک ماجرای کلاهبرداری شده بودم و همهچیزم را از دست داده بودم. پول خرید قفسه نداشتم. در انباری مقداری از این قفسههای توری داشتیم که الآن دیگر از مد افتاده، ولی آنموقع در فروشگاههای لباس از آنها استفاده میشد. این قفسهها را از توی انباری درآوردیم، سرهم کردیم و کتابها را جا دادیم، هشت قفسۀ بزرگ که یک دیوار اتاق را سرتاسر میگرفت. هرکس وارد خانۀ ما میشد و این قفسهها را میدید، میگفت اینها برای کتاب مناسب نیست و خطرناک است. ولی من اهمیتی نمیدادم. حتی بعضی شبها که تا دیروقت بیدار بودم، در همین اتاق میخوابیدم. یک شب خسته از کار توی اتاق دراز کشیده بودم و کتابها را ورق میزدم و دنبال چیزی میگشتم. دنبال تعبیر «تخرسن» بهمعنای «خراسانیگری» یا تقلید سبک زندگی اهل خراسان در بین عربها در یکیدو قرن اول هجری بودم. فراموش کرده بودم کجا خواندهام. بعد یادم آمد شاید این را در کتاب «جاحظ» علیرضا ذکاوتی قراگزلو دیدهام. کتاب را برداشتم و دوباره غرق مطالعۀ زندگی جاحظ شدم تا رسیدم به علت مرگ او که بهروایتی قفسههای کتاب روی او فروریخت و در زیر تل انبوهی از کتاب جان باخت. این البته روایتی است که ابن عماد در «شذراتالذهب» نقل کرده و چون روایت جدیدی است، معلوم نیست حقیقت داشته باشد. ولی وجود دارد.
پلکهایم سنگین شده بود و خوابم گرفته بود. حوصله نداشتم بلند شوم بروم در اتاق دیگری بخوابم. فکر کردم همینجا میخوابم. ولی تصویر جسد بیجان جاحظ زیر انبوه کتابها از فکرم بیرون نمیرفت. جاحظ بر اثر فرو ریختن کتابها مرده بود. نکند این قفسههای توری که به مویی بند است فروبریزد و من اینجا زیر کتابها بمیرم؟ ولی خوابم میآمد. همانطور خوابوبیدار به خودم میگفتم: «نه، بگیر بخواب، اتفاقی نمیافتد. تو حالا چون زندگی جاحظ را خواندهای، بیجهت دلواپس شدهای. چرا باید فروبریزد؟» ولی باز جاحظ نهیب میزد که: «بلند شو. بلند شو برو آن اتاق دیگر بخواب.» آخر حکم جاحظ بر خوابآلودگی غلبه کرد. پا شدم، رفتم در اتاق دیگری روی تخت دراز کشیدم. پلکهایم روی هم رفت و داشت خوابم میبرد که با هرّست مهیبی از جا پریدم. یک لحظه جاحظ را فراموش کردم. خیال کردم زلزله است و دارد همۀ برجهای تهران فرومیریزد. پریدم توی هال که پسرم آنجا خواب بود و از پنجره نگاه کردم ببینم چه اتفاقی افتاده. از جلو کتابخانه که رد شدم، دیدم قفسهها فروریخته و کتابها کف اتاق پخشوپلاست. جاحظ جانم را نجات داده بود.
این یادداشت در شماره هفتم مجله شهرکتاب منتشر شده است.
===========
@makhoolia
❤11
ماخولیا
=ادامه از بالا= برای جا دادن کتابها مشکل داشتیم. تعداد قفسهها کافی نبود. آخر قرار شد اتاق دیگری را هم به کتابخانه تبدیل کنیم. تازه گرفتار یک ماجرای کلاهبرداری شده بودم و همهچیزم را از دست داده بودم. پول خرید قفسه نداشتم. در انباری مقداری از این قفسههای…
فردا هشتمین سالروز فوت پدرم است. باورنکردنیست که زمان چقدر زود میگذرد. بهیاد او، دوباره یادداشت «ماجرای من و جاحظ با یونگ و آندره برتون»ش را بخوانیم.
فردا، در ادامهٔ سلسلهٔ خلاصهٔ مقالات، استثنائاً خلاصهٔ کتاب خواهیم داشت. خلاصهٔ کتاب مبانی صرف از خانم ویدا شقاقی در این صفحه قرار داده خواهد شد، به این امید که به کار دانشجویان و دوستاران زبانشناسی و زبانهای باستانی بیاید.
فردا، در ادامهٔ سلسلهٔ خلاصهٔ مقالات، استثنائاً خلاصهٔ کتاب خواهیم داشت. خلاصهٔ کتاب مبانی صرف از خانم ویدا شقاقی در این صفحه قرار داده خواهد شد، به این امید که به کار دانشجویان و دوستاران زبانشناسی و زبانهای باستانی بیاید.
❤15💔6🙏1
مالیخولیا
شنبههای مقالهخوانی در چند سال اخیر جملهای از بزرگزن این کشور، خانم توران میرهادی، معروف شده که فرموده بودند من غم بزرگ را تبدیل به کار بزرگ میکنم. این از آن حرفهاست که با همهٔ زیبایی و الهامبخش بودنش از هرکسی ساخته نیست. کار بزرگ کار انسانهای بزرگ…
خلاصۀ کتاب مبانی صرف.pdf
104.1 KB
🔥4
مالیخولیا
خلاصۀ کتاب مبانی صرف.pdf
در خلاصهسازی این کتاب سعی کردم حتیالامکان معادلهای انگلیسی اصطلاحات را هم ذکر کنم تا دوستانی که علاقه دارند منابع زبانشناسی را به انگلیسی بخوانند سردرگم نشوند.
خوشحالم که توانستم به قرارمان عمل کنم و تا نیمهٔ آذر که امروز باشد هفتهای یک خلاصه اینجا بهاشتراک بگذارم، اما از آنجایی که ایام امتحانات دانشگاه نزدیک میشود عجالتاً در همینجا این سلسله را متوقف میکنیم تا بعد.
خوشحالم که توانستم به قرارمان عمل کنم و تا نیمهٔ آذر که امروز باشد هفتهای یک خلاصه اینجا بهاشتراک بگذارم، اما از آنجایی که ایام امتحانات دانشگاه نزدیک میشود عجالتاً در همینجا این سلسله را متوقف میکنیم تا بعد.
🔥7🙏1
ماکارانی
اینکه تبدیل ماکارونی به ماکارانی مصداق تصحیح افراطی (hypercorrection) است چنان مشهور شده که به رسانهای مثل اینستاگرام هم راه یافته، به این معنی که بر اساس قیاس با قاعدهٔ تبدیل آ به او پیش از صامت غنّه که قرنهاست زایایی خود را از دست داده تصور کردهاند که اینجا هم ماکارانی تبدیل به ماکارونی شده و آن را به اصل فرضی ماکارانی تصحیح افراطی کردهاند. اما نمیدانم چرا هیچکس فرض را بر این نمیگذارد که تبدیل ماکارونی به ماکارانی نتیجهٔ یک همگونسازی (assimilation) ساده در زبان فارسیست، به این شکل که مصوت سوم کلمه با دو مصوت قبلی همگون شده. فرض تبدیل ماکارونی به ماکارانی بر اثر تصحیح افراطی یک مشکل آوایی هم دارد. قاعدهٔ مذکور ناظر به تبدیل مصوت آ به او است، نه تبدیل آ به اُ (مگر در برخی از لهجهها)، در حالی که تلفظ هجای سوم و چهارم این کلمه رُنی بر وزن کُنیست، نه رونی بر وزن خونی. مگر اینکه تصور کنند این تصحیح افراطیِ فرضی از نوشتار به گفتار راه پیدا کرده. زایا نبودن این قاعده و خارجی بودن کلمه هم احتمال تصحیح افراطی را کمتر میکند. بنابراین تصور میکنم فرض تبدیل ماکارونی به ماکارانی بر اثر همگونسازی کماِشکالتر است.
طرداً للباب به این هم اشارهای کنیم که گویا قاعدهٔ تبدیل آ به او پیش از صامت غنّه در لهجهٔ اهل همدان وجود ندارد. این ممکن است از آنجا باشد که این قاعده مخصوص زبانهای جنوب غربیست و ممکن است لهجهٔ فارسی اهل همدان در این مورد از گویشهای شمال غربی متأثر شده باشد.
اینکه تبدیل ماکارونی به ماکارانی مصداق تصحیح افراطی (hypercorrection) است چنان مشهور شده که به رسانهای مثل اینستاگرام هم راه یافته، به این معنی که بر اساس قیاس با قاعدهٔ تبدیل آ به او پیش از صامت غنّه که قرنهاست زایایی خود را از دست داده تصور کردهاند که اینجا هم ماکارانی تبدیل به ماکارونی شده و آن را به اصل فرضی ماکارانی تصحیح افراطی کردهاند. اما نمیدانم چرا هیچکس فرض را بر این نمیگذارد که تبدیل ماکارونی به ماکارانی نتیجهٔ یک همگونسازی (assimilation) ساده در زبان فارسیست، به این شکل که مصوت سوم کلمه با دو مصوت قبلی همگون شده. فرض تبدیل ماکارونی به ماکارانی بر اثر تصحیح افراطی یک مشکل آوایی هم دارد. قاعدهٔ مذکور ناظر به تبدیل مصوت آ به او است، نه تبدیل آ به اُ (مگر در برخی از لهجهها)، در حالی که تلفظ هجای سوم و چهارم این کلمه رُنی بر وزن کُنیست، نه رونی بر وزن خونی. مگر اینکه تصور کنند این تصحیح افراطیِ فرضی از نوشتار به گفتار راه پیدا کرده. زایا نبودن این قاعده و خارجی بودن کلمه هم احتمال تصحیح افراطی را کمتر میکند. بنابراین تصور میکنم فرض تبدیل ماکارونی به ماکارانی بر اثر همگونسازی کماِشکالتر است.
طرداً للباب به این هم اشارهای کنیم که گویا قاعدهٔ تبدیل آ به او پیش از صامت غنّه در لهجهٔ اهل همدان وجود ندارد. این ممکن است از آنجا باشد که این قاعده مخصوص زبانهای جنوب غربیست و ممکن است لهجهٔ فارسی اهل همدان در این مورد از گویشهای شمال غربی متأثر شده باشد.
👍7❤3👎2