⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ مقدمه
واقعیت این است که آن جامعهی اشتراکی و مبتنی بر همکاری که تا قبل از انقلاب کشاورزی وجود داشت به شدت با دنیایی که «توماس هابز» تصویر کرده و مشخصه ی آن "جنگ همه علیه همه ” است در تضاد قرار دارد. این در حالیست که دیدگاه اشتباه «هابز » - که زندگی انسان ماقبل تاریخ را در چند کلمهی "گوشه گیرانه و به دور از اجتماع، فقیرانه، ناخوشایند، پر از خشونت، با طول عمری کوتاه " خلاصه می کند - هنوز هم وسیعاً مورد قبول است.
در بخشهای پیش رو ابتدا نشان خواهیم داد که زندگی انسان ماقبل تاریخ، اساساً اجتماعی بوده و به هیچ وجه در انزوا سپری نمیشده است. سپس به طور مختصر، بخشهای دیگری از دیدگاه هابز را به چالش خواهیم گرفت.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
🆔: @iran_evolution
◀️ مقدمه
واقعیت این است که آن جامعهی اشتراکی و مبتنی بر همکاری که تا قبل از انقلاب کشاورزی وجود داشت به شدت با دنیایی که «توماس هابز» تصویر کرده و مشخصه ی آن "جنگ همه علیه همه ” است در تضاد قرار دارد. این در حالیست که دیدگاه اشتباه «هابز » - که زندگی انسان ماقبل تاریخ را در چند کلمهی "گوشه گیرانه و به دور از اجتماع، فقیرانه، ناخوشایند، پر از خشونت، با طول عمری کوتاه " خلاصه می کند - هنوز هم وسیعاً مورد قبول است.
در بخشهای پیش رو ابتدا نشان خواهیم داد که زندگی انسان ماقبل تاریخ، اساساً اجتماعی بوده و به هیچ وجه در انزوا سپری نمیشده است. سپس به طور مختصر، بخشهای دیگری از دیدگاه هابز را به چالش خواهیم گرفت.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان که چارلز داروین مشغول مطالعهی مقالهای از «توماس مالتوس» در مورد “اصل جمعیت" بود، جرقههای ابتدایی ایده «انتخاب طبیعی» به ذهنش خطور کرد.
🔸در ویکی پدیا، توماس مالتوس در بین افرادی که بیشترین تاثیر گذاری را بر تاریخ داشته اند رتبهی هشتادمین را به خود اختصاص داده است. اگر معیار ارزش گذاری بر یک ایده، میزان ماندگاری اش در طول زمان باشد، میتوان گفت که او شایستهی رتبهاش است. بعد از گذشت بیش از دو قرن، به سختی میتوان دانشجویی را در رشته اقتصاد یافت که با مباحث سادهای که توسط اولین پروفسور اقتصاد دنیا مطرح شده است، بیگانه باشد. مالتوس استدلال میکرد که بر تعداد افراد یک جامعه با سرعت «تصاعد هندسی» (2، 4، 16،8، 32، ...) افزوده میشود، اما کشاورزان، تنها قادر به عرضهی غذا با سرعت «تصاعد حسابی» (2، 4، 6، 8، 10، ...) هستند، چرا که روند خالی شدن مزارع کشاورزی جدید و همین طور ظرفیت تولید، هر دو به صورت «خطی» (2، 3، 4، 5، 6 ...) افزایش مییابند. این استدلال سر راست، مقدمهای است که مالتوس از آن این نتیجهی تند و خشن را بیرون میکشد: افزایش بی رویهی جمعیت، درماندگی، و قحطی گسترده، سرنوشت محتوم بشر است؛ و در این مورد، کوچکترین کاری نمیتوان انجام داد. کمک به فقرا، مانند غذا دادن به کبوترهای شهر لندن است؛ همهی آنها تولیدمثل میکنند (و به واسطهی افزایش جمعیت)، دوباره به خط فقر باز میگردند، پس این کار چه لزومی دارد؟ مالتوس ادعا می کند که "فقر و بیچارگی رایج در طبقات پایین اجتماعی کاملا اجتناب ناپذیر است. "
🔹تخمینهای مالتوس در مورد آهنگ رشد جمعیت انسان، بر مبنای افزایش جمعیت (اروپاییان در آمریکای شمالی طی 150 سال (1650 - 1800) صورت گرفته بود. او محاسبه کرده بود که در این بازهی زمانی، جمعیت مهاجرنشین تقریبا هر 25 سال دو برابر شده است. و میپنداشت که این میتواند برآورد معقولی از آهنگ رشد کلی جمعیت باشد.
داروین در زندگینامهاش که به قلم خود نوشت، زمانی را به یاد میآورد که این محاسبات ترسناک مالتوسی را در مورد طبیعت بکار برد. آنچه در یک لحظه مرا حیرت زده کرد این بود که با این اوصاف، تغییرات مطلوب حفظ میشوند و نامطلوبها از بین میروند و نتیجهاش شکلگیری گونههای جدید است. آنجا بود که سرانجام به نظریهای رسیدم که به وسیلهی آن کار کردن ... [Barlow (1958), p 120 ].
🔸«مت رایدلی» نویسندهی متون علمی، بر این باور است که مالتوس این درس ناامید کننده را به داروین داد که
ازدیاد جمعیت، لزوما به بیماریهای واگیردار، قحطی یا خشونت منتهی میشود و او را مجاب کرد که راز «انتخاب طبیعی» در «تنازع بقا» نهفته است.
🔹اینگونه بود که اندیشهی درخشان داروین، در پناه افکار تاریک مالتوسی پدیدار شد. «آلفرد راسل والاس»،که خود نیز مستقل از داروین به اصل «انتخاب طبیعی» رسیده بود، هنگام مطالعه همان مقاله در کلبهای در ساحل یک رودخانه مالاریایی در مالزی در حالی که به شدت بیمار بود، همین جرقه در فکرش زده شد.
🔸اگر چه داروین و والاس به بهترین شکل از این محاسبات ترسناک مالتوسي استفاده کردهاند، اما باید بدانید که محاسبات مالتوس مشکل دارند و بخشهای مختلفش با هم جور در نمیآیند.
🗒 ادامه 👇👇
🆔: @iran_evolution
◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان که چارلز داروین مشغول مطالعهی مقالهای از «توماس مالتوس» در مورد “اصل جمعیت" بود، جرقههای ابتدایی ایده «انتخاب طبیعی» به ذهنش خطور کرد.
🔸در ویکی پدیا، توماس مالتوس در بین افرادی که بیشترین تاثیر گذاری را بر تاریخ داشته اند رتبهی هشتادمین را به خود اختصاص داده است. اگر معیار ارزش گذاری بر یک ایده، میزان ماندگاری اش در طول زمان باشد، میتوان گفت که او شایستهی رتبهاش است. بعد از گذشت بیش از دو قرن، به سختی میتوان دانشجویی را در رشته اقتصاد یافت که با مباحث سادهای که توسط اولین پروفسور اقتصاد دنیا مطرح شده است، بیگانه باشد. مالتوس استدلال میکرد که بر تعداد افراد یک جامعه با سرعت «تصاعد هندسی» (2، 4، 16،8، 32، ...) افزوده میشود، اما کشاورزان، تنها قادر به عرضهی غذا با سرعت «تصاعد حسابی» (2، 4، 6، 8، 10، ...) هستند، چرا که روند خالی شدن مزارع کشاورزی جدید و همین طور ظرفیت تولید، هر دو به صورت «خطی» (2، 3، 4، 5، 6 ...) افزایش مییابند. این استدلال سر راست، مقدمهای است که مالتوس از آن این نتیجهی تند و خشن را بیرون میکشد: افزایش بی رویهی جمعیت، درماندگی، و قحطی گسترده، سرنوشت محتوم بشر است؛ و در این مورد، کوچکترین کاری نمیتوان انجام داد. کمک به فقرا، مانند غذا دادن به کبوترهای شهر لندن است؛ همهی آنها تولیدمثل میکنند (و به واسطهی افزایش جمعیت)، دوباره به خط فقر باز میگردند، پس این کار چه لزومی دارد؟ مالتوس ادعا می کند که "فقر و بیچارگی رایج در طبقات پایین اجتماعی کاملا اجتناب ناپذیر است. "
🔹تخمینهای مالتوس در مورد آهنگ رشد جمعیت انسان، بر مبنای افزایش جمعیت (اروپاییان در آمریکای شمالی طی 150 سال (1650 - 1800) صورت گرفته بود. او محاسبه کرده بود که در این بازهی زمانی، جمعیت مهاجرنشین تقریبا هر 25 سال دو برابر شده است. و میپنداشت که این میتواند برآورد معقولی از آهنگ رشد کلی جمعیت باشد.
داروین در زندگینامهاش که به قلم خود نوشت، زمانی را به یاد میآورد که این محاسبات ترسناک مالتوسی را در مورد طبیعت بکار برد. آنچه در یک لحظه مرا حیرت زده کرد این بود که با این اوصاف، تغییرات مطلوب حفظ میشوند و نامطلوبها از بین میروند و نتیجهاش شکلگیری گونههای جدید است. آنجا بود که سرانجام به نظریهای رسیدم که به وسیلهی آن کار کردن ... [Barlow (1958), p 120 ].
🔸«مت رایدلی» نویسندهی متون علمی، بر این باور است که مالتوس این درس ناامید کننده را به داروین داد که
ازدیاد جمعیت، لزوما به بیماریهای واگیردار، قحطی یا خشونت منتهی میشود و او را مجاب کرد که راز «انتخاب طبیعی» در «تنازع بقا» نهفته است.
🔹اینگونه بود که اندیشهی درخشان داروین، در پناه افکار تاریک مالتوسی پدیدار شد. «آلفرد راسل والاس»،که خود نیز مستقل از داروین به اصل «انتخاب طبیعی» رسیده بود، هنگام مطالعه همان مقاله در کلبهای در ساحل یک رودخانه مالاریایی در مالزی در حالی که به شدت بیمار بود، همین جرقه در فکرش زده شد.
🔸اگر چه داروین و والاس به بهترین شکل از این محاسبات ترسناک مالتوسي استفاده کردهاند، اما باید بدانید که محاسبات مالتوس مشکل دارند و بخشهای مختلفش با هم جور در نمیآیند.
🗒 ادامه 👇👇
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان ◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟) 🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان…
🔸 توماس مالتوس، در "مقاله ای در اصل جمعیت" مینویسد:
«قبایل شکارچی، مانند سایر حیوانات شکارچی که هر دو به شیوهی مشابهی معیشت میکنند - با تراکمی پایین در سطح کره زمین پخش میشوند. آنها مانند سایر حیوانات شکارچی، همواره یا باید رقیبان خود را برانند یا از آنها بگریزند، و به نوعی در ستیز همیشگی با رقبا باشند..... (به این شکل) قبایل همسایه، در نزاع دائمی با یکدیگر به سر می برند. صرفاً مسئله افزایش جمعیت در یک قبیله، به معنی تجاوز به قبیلهی مجاور است، چرا که قلمروی وسیعتری برای جای دادن به جمعیت مازادش نیاز دارد... به این ترتیب، زنده ماندن قبیلهی پیروز در این میدان، به مرگ دشمنش وابسته است.»
🔹اگر تخمینهای مالتوس درباره ی رشد جمعیت حتی نزدیک به واقعیت بود، آنگاه او (و در نتیجه داروین) کاملا بر حق بودند که فرض کنند جوامع انسانی از دیرباز درگیر مسئلهی قلمرو " و در نتیجه "در حالت نزاع دائمی" با یکدیگر بوده اند. در کتاب «تبار انسان» ، داروین بار دیگر به محاسبات مالتوس استناد کرد و چنین نوشت، “جمعیتهای متمدن، مانند ایالات متحده، به این مشهورند که در شرایط مناسب میتوانند جمعیتشان را طی 25 سال تا دو برابر افزایش دهند... (با این) آهنگ رشد، جمعیت حال حاضر ایالات متحده (30 میلیون نفر)، طی 657 سال کل سطح کره زمین را طوری پوشش خواهد داد که هر 4 نفر باید در کمتر از یک متر مربع (0 / 8 متر مربع) جای بگیرند."[Darwin (1871/2007), p.79]
🔸اگر نظریه مالتوس درباره اینکه جمعیت انسان ماقبل تاریخ در هر 25 سال دو برابر میشود درست بود، این نتایج هم مورد قبول بود. اما امروز میدانیم که نه نظریهی او درست است و نه آن نتایج. در واقع، تا پیش از ظهور دوران کشاورزی-دامپروری، جمعیت نیاکان ما، نه هر 25 سال، بلکه هر 250000 سال، دو برابر میشده است. به این ترتیب، مالتوس (و همچنین داروین) فقط یک ضریب 10000 را از قلم انداخته بودند!
[برای مثال، نیاکان ما حدود 2 میلیون سال به صورت شکارچی - گردآور زندگی کرده اند، و در این مدت، جمعیت از حدود 10 هزار نفر انسان بدوی به حدود 4 میلیون انسان مدرن افزایش یافته است. اگر همانطور که باور داریم، الگوی رشد در طی این بازهی زمانی تقریبا پایا میبود، باید جمعیت بطور میانگین در هر ربع میلیون سال، دو برابر میشد.
Economics Of The Singularity , Robin Hanson
https://spectrum.ieee.org/robotics/robotics-software/economics-of-the-singularity]
🔹مالتوس، تصور میکرد که رنجی که در اطراف خود میبیند، چیزی همیشگی و گریزناپذیر بوده که در تمام طول تاریخ بر زندگی انسان و حیوانات سایه افکنده بوده است. او متوجه نبود که خیابانهای شلوغ و پر هیاهوی لندن سالهای 1800، هیچ شباهتی به شرایط ماقبل تاریخ ندارند. یک قرن و نیم پیشتر نیز «توماس هابز» همین اشتباه را کرد، و با تعمیم دادن تجربه شخصی خود، دیدگاه نادرستی از زندگی بشر ماقبل تاریخ به تصویر کشید.
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
«قبایل شکارچی، مانند سایر حیوانات شکارچی که هر دو به شیوهی مشابهی معیشت میکنند - با تراکمی پایین در سطح کره زمین پخش میشوند. آنها مانند سایر حیوانات شکارچی، همواره یا باید رقیبان خود را برانند یا از آنها بگریزند، و به نوعی در ستیز همیشگی با رقبا باشند..... (به این شکل) قبایل همسایه، در نزاع دائمی با یکدیگر به سر می برند. صرفاً مسئله افزایش جمعیت در یک قبیله، به معنی تجاوز به قبیلهی مجاور است، چرا که قلمروی وسیعتری برای جای دادن به جمعیت مازادش نیاز دارد... به این ترتیب، زنده ماندن قبیلهی پیروز در این میدان، به مرگ دشمنش وابسته است.»
🔹اگر تخمینهای مالتوس درباره ی رشد جمعیت حتی نزدیک به واقعیت بود، آنگاه او (و در نتیجه داروین) کاملا بر حق بودند که فرض کنند جوامع انسانی از دیرباز درگیر مسئلهی قلمرو " و در نتیجه "در حالت نزاع دائمی" با یکدیگر بوده اند. در کتاب «تبار انسان» ، داروین بار دیگر به محاسبات مالتوس استناد کرد و چنین نوشت، “جمعیتهای متمدن، مانند ایالات متحده، به این مشهورند که در شرایط مناسب میتوانند جمعیتشان را طی 25 سال تا دو برابر افزایش دهند... (با این) آهنگ رشد، جمعیت حال حاضر ایالات متحده (30 میلیون نفر)، طی 657 سال کل سطح کره زمین را طوری پوشش خواهد داد که هر 4 نفر باید در کمتر از یک متر مربع (0 / 8 متر مربع) جای بگیرند."[Darwin (1871/2007), p.79]
🔸اگر نظریه مالتوس درباره اینکه جمعیت انسان ماقبل تاریخ در هر 25 سال دو برابر میشود درست بود، این نتایج هم مورد قبول بود. اما امروز میدانیم که نه نظریهی او درست است و نه آن نتایج. در واقع، تا پیش از ظهور دوران کشاورزی-دامپروری، جمعیت نیاکان ما، نه هر 25 سال، بلکه هر 250000 سال، دو برابر میشده است. به این ترتیب، مالتوس (و همچنین داروین) فقط یک ضریب 10000 را از قلم انداخته بودند!
[برای مثال، نیاکان ما حدود 2 میلیون سال به صورت شکارچی - گردآور زندگی کرده اند، و در این مدت، جمعیت از حدود 10 هزار نفر انسان بدوی به حدود 4 میلیون انسان مدرن افزایش یافته است. اگر همانطور که باور داریم، الگوی رشد در طی این بازهی زمانی تقریبا پایا میبود، باید جمعیت بطور میانگین در هر ربع میلیون سال، دو برابر میشد.
Economics Of The Singularity , Robin Hanson
https://spectrum.ieee.org/robotics/robotics-software/economics-of-the-singularity]
🔹مالتوس، تصور میکرد که رنجی که در اطراف خود میبیند، چیزی همیشگی و گریزناپذیر بوده که در تمام طول تاریخ بر زندگی انسان و حیوانات سایه افکنده بوده است. او متوجه نبود که خیابانهای شلوغ و پر هیاهوی لندن سالهای 1800، هیچ شباهتی به شرایط ماقبل تاریخ ندارند. یک قرن و نیم پیشتر نیز «توماس هابز» همین اشتباه را کرد، و با تعمیم دادن تجربه شخصی خود، دیدگاه نادرستی از زندگی بشر ماقبل تاریخ به تصویر کشید.
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
IEEE Spectrum
Economics Of The Singularity
Stuffed into skyscrapers by the billion, brainy bugbots will be the knowledge workers of the future
◀️ برآورد جمعیت جهان از ۱۰ هزارسال قبل میلاد تاکنون
📈 منبع نمودار: U.S Census Breau.
📊 همچنین برای مقایسه نتایج پژوهشهای مختلف میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید:
https://tiny.cc/jwi0iz
🆔: @iran_evolution
📈 منبع نمودار: U.S Census Breau.
📊 همچنین برای مقایسه نتایج پژوهشهای مختلف میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید:
https://tiny.cc/jwi0iz
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸«توماس هابز» در وحشت و ترس زاده شد. مادرش با شنیدن خبر حملهی قریب الوقوع نیروی دریایی اسپانیا به انگلستان، دچار زایمان زودرس شده بود. سالها بعد هابز نوشت، "مادرم دو قلو زایید: من و ترس."
🔹کتاب مشهور «لوياتان» که او در آن ادعا میکند زندگی ماقبل تاریخ، غيراجتماعی، فقیرانه، كثيف، خشن و کوتاه بوده است در پاریس به رشته تحریر درآمد - یعنی جاییکه او در آنجا پنهان شده بود تا از دست کسانی که طی جنگ داخلی انگلستان - به واسطه حمایتش از سلطنت - با او دشمن شده بودند در امان بماند. پس از آن، مدتی مبتلا به یک بیماری مهلک شد و شش ماه به حال مرگ افتاد، در این مدت، نوشتن این کتاب (لویاتان) تقریبا متوقف شد. با انتشار کتاب «لوياتان» در فرانسه، زندگی «هابز» با تهدید همراهان تبعیدیاش روبرو شد چرا که آنها از اظهارات ضد کاتولیکی کتاب رنجیده بودند. این شد که از طریق «کانال» دوباره به انگلستان پناه برد، و این بار از کسانی طلب بخشایش کرد که 11 سال پیش از دست آنان فرار کرده بود. گر چه به او اجازه ماندن داده شد، اما انتشار کتابش توسط کلیسا ممنوع اعلام شد. دانشگاه آکسفورد نیز آن را ممنوع کرد و در آتش سوزاند. «مارک لیلا» تاریخ دان فرهنگی، در وصف دنیای هابز چنین مینویسد: “مسیحیان آشفته از تصورات آخرالزمانی، با خشم و غضب خاصی که تنها در ارتباط با مسلمان ها، یهودیان و کافران بکار میبردند، به شکار و کشتن دیگر مسیحیان دست میزدند. نوعی جنون در جریان بود (Lilla 2007).
🔸«هابز» این قبیل دیوانگیهای عصر خود را به منزله یک "هنجار" در نظر گرفت و آن را به دورههای ماقبل تاریخ تعمیم داد - یعنی دورانی که تقریبا هیچ چیز از آن نمیدانست. آنچه هابز "سرشت بشر " مینامید، تجسمی از قرن هفدهم اروپا بود؛ زمانی که زندگی برای بسیاری از انسانها سخت و خشن بود. گرچه این دیدگاه هابز قرنهاست که دوام آورده، اما واقعیت این است که تصور تاریک هابز از زندگی بشر ماقبل تاریخ همان قدر معتبر است که نتیجه گیری درباره ی گرگهای سیبری از روی مشاهدات انجام شده بر روی سگهای ولگرد تیهوانای مکزیک.
🔹اگر منصف باشیم، باید بگوییم که مالتوس، هابز و داروین هر سه به دلیل عدم دسترسی به دادههای کافی دچار محدودیت بودند. داروین با اعتبار علمی فراوانی که داشت، این موضوع را دریافته بود و سخت تلاش کرد تا این کمبود را جبران کند و تمام عمر مفید خود را صرف گردآوری نمونه، یادداشتبرداریهای مفصل، و مکاتبه با هر کسی کرد که بتواند اطلاعات مفیدی در اختیار او بگذارد. اما این کافی نبود؛ و حقایق مهم تا چندین دهه بعد آشکار نشد.
🔸اما اکنون ما آنها را در اختیار داریم. امروزه دانشمندان، با بررسی استخوانها و دندانهای قدیمی، و بکارگیری روش تاریخنگاری کربن در خاکستر آتشهای دورهی پلیستوسن و ردگیری تغییرات DNA میتوکندریایی نیاکان مان، به یافتههای جدیدی دست یافتهاند و این یافتههای جدید، اشتباهات این دیدگاه ماقبل تاریخی را، که هابز و مالتوس بر آن قسم میخوردند و داروین نیز آن را دربست پذیرفته بود، به وضوح نمایان میکند.
ادامه 👇
🆔 : @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸«توماس هابز» در وحشت و ترس زاده شد. مادرش با شنیدن خبر حملهی قریب الوقوع نیروی دریایی اسپانیا به انگلستان، دچار زایمان زودرس شده بود. سالها بعد هابز نوشت، "مادرم دو قلو زایید: من و ترس."
🔹کتاب مشهور «لوياتان» که او در آن ادعا میکند زندگی ماقبل تاریخ، غيراجتماعی، فقیرانه، كثيف، خشن و کوتاه بوده است در پاریس به رشته تحریر درآمد - یعنی جاییکه او در آنجا پنهان شده بود تا از دست کسانی که طی جنگ داخلی انگلستان - به واسطه حمایتش از سلطنت - با او دشمن شده بودند در امان بماند. پس از آن، مدتی مبتلا به یک بیماری مهلک شد و شش ماه به حال مرگ افتاد، در این مدت، نوشتن این کتاب (لویاتان) تقریبا متوقف شد. با انتشار کتاب «لوياتان» در فرانسه، زندگی «هابز» با تهدید همراهان تبعیدیاش روبرو شد چرا که آنها از اظهارات ضد کاتولیکی کتاب رنجیده بودند. این شد که از طریق «کانال» دوباره به انگلستان پناه برد، و این بار از کسانی طلب بخشایش کرد که 11 سال پیش از دست آنان فرار کرده بود. گر چه به او اجازه ماندن داده شد، اما انتشار کتابش توسط کلیسا ممنوع اعلام شد. دانشگاه آکسفورد نیز آن را ممنوع کرد و در آتش سوزاند. «مارک لیلا» تاریخ دان فرهنگی، در وصف دنیای هابز چنین مینویسد: “مسیحیان آشفته از تصورات آخرالزمانی، با خشم و غضب خاصی که تنها در ارتباط با مسلمان ها، یهودیان و کافران بکار میبردند، به شکار و کشتن دیگر مسیحیان دست میزدند. نوعی جنون در جریان بود (Lilla 2007).
🔸«هابز» این قبیل دیوانگیهای عصر خود را به منزله یک "هنجار" در نظر گرفت و آن را به دورههای ماقبل تاریخ تعمیم داد - یعنی دورانی که تقریبا هیچ چیز از آن نمیدانست. آنچه هابز "سرشت بشر " مینامید، تجسمی از قرن هفدهم اروپا بود؛ زمانی که زندگی برای بسیاری از انسانها سخت و خشن بود. گرچه این دیدگاه هابز قرنهاست که دوام آورده، اما واقعیت این است که تصور تاریک هابز از زندگی بشر ماقبل تاریخ همان قدر معتبر است که نتیجه گیری درباره ی گرگهای سیبری از روی مشاهدات انجام شده بر روی سگهای ولگرد تیهوانای مکزیک.
🔹اگر منصف باشیم، باید بگوییم که مالتوس، هابز و داروین هر سه به دلیل عدم دسترسی به دادههای کافی دچار محدودیت بودند. داروین با اعتبار علمی فراوانی که داشت، این موضوع را دریافته بود و سخت تلاش کرد تا این کمبود را جبران کند و تمام عمر مفید خود را صرف گردآوری نمونه، یادداشتبرداریهای مفصل، و مکاتبه با هر کسی کرد که بتواند اطلاعات مفیدی در اختیار او بگذارد. اما این کافی نبود؛ و حقایق مهم تا چندین دهه بعد آشکار نشد.
🔸اما اکنون ما آنها را در اختیار داریم. امروزه دانشمندان، با بررسی استخوانها و دندانهای قدیمی، و بکارگیری روش تاریخنگاری کربن در خاکستر آتشهای دورهی پلیستوسن و ردگیری تغییرات DNA میتوکندریایی نیاکان مان، به یافتههای جدیدی دست یافتهاند و این یافتههای جدید، اشتباهات این دیدگاه ماقبل تاریخی را، که هابز و مالتوس بر آن قسم میخوردند و داروین نیز آن را دربست پذیرفته بود، به وضوح نمایان میکند.
ادامه 👇
🆔 : @iran_evolution
🔹اگر این گفتهی جورج اورول درست بود که کسانی که گذشته را کنترل میکنند، آینده را کنترل میکنند، پس در مورد کسانی که گذشتهی دور را کنترل میکنند چه میتوان گفت؟
🔸امروز میدانیم که پیش از افزایش جمعیت انسان - که به موازات ظهور دوران کشاورزی رخ داد - بیشتر نقاط این جهان پهناور، خالی از سکنه بوده است. اما با این وجود، حتی امروز نیز همچنان دیدگاه تصویر شده توسط هابز، مالتوس و داروین - ازدیاد وحشتناک جمعیت انسان در دوران ماقبل تاریخ عمیقا در نظریه فرگشت جا خوش کرده و مانند یک ورد تکرار میشود. یافتهها و واقعیتها هم که به جهنم...!
🔹برای مثال، فیلسوفی به نام «دیوید لیوینگ اسمیت» در مقالهی اخیرش به نام «چرا جنگ؟» نگاه غلط مالتوسی را با تمام یأس نهفته در آن منعکس میکند:
"به رقابت بر سر منابع محدود، موتور تغییرات فرگشتی است".
"هر جمعیتی که بدون محدودیت تولیدمثل کند، سرانجام با کمبود منابعی که به آن وابسته است مواجه میشود، و هنگامی که جمعیت به حد انفجار رسید، افراد چارهای جز رقابت بیشتر و بیشتر بر سر منابع رو به کاهش ندارند. در این شرایط، آنهایی که میتوانند منابع را در اختیار بگیرند به سلامت رشد و نمو میکنند و آنهایی که نمیتوانند، میمیرند. "
🔸تا اینجای کار اشکالی وجود ندارد. اما پا را نمیتوان فراتر از این نهاد. چرا که «اسمیت» فراموش کرده است که نیاکان ما، پرسه زنانی اصیل بودهاند- کوچگرانی که به ندرت بیش از چند روز از پیادهروی باز میماندند.
همواره در حال رفتن و ترک کردن، بهترین کاری بوده که بلد بودهاند. چرا باید فرض کنیم که آنها با ماندن در یک ناحیهی پرجمعیت خالی شده از منابع، نزاع بی سرانجامی را برای خود رقم میزدند، در حالی که میتوانستند به سادگی در امتداد ساحل به پیش بروند، همانگونه که در طی نسلهای بیشمار چنین کردهاند؟ و بشر ماقبل تاریخ هیچ گاه مانند خرگوش، تولید مثل «مهار نشده» نداشته است؛ و اتفاقا داستانش کاملاً خلاف این بوده است. در حقیقت، رشد جمعیت بشر ماقبل تاریخ، بسیار کمتر از 0.001 در هر سال برآورد شده است.
[FA Hassan - 1980:
The Growth and Regulation of Human Population in Prehistoric Times. In Biosocial
Mechanisms of Population Regulation. M. N. Cohen, R. S. Malpass, and H. G. Klein, eds. pp. 305-320. New Haven: Yale University Press.]
🔹به سختی میتوان انفجار جمعیتی که مالتوس از آن حرف میزد را متصور شد.
🔸جنبه های زیستی تولید مثل بشری، در بستر زندگی به سبک گشت زنی، رشد سریع جمعیت را اگر نه غیرممکن، غيرمحتمل میساخت. زنان در دورهی شیردهی به ندرت باردار میشوند، و در نبود شیر حیوانات اهلی، زنان شکارچی-گردآورنده هر بچه را تا پنج یا شش سال شیر می دادند. علاوه بر این، مقتضیات سبک زندگی شکارگری گردآوری حمل بیش از یک بچهی کوچک را برای مادر، حتی با فرض کمکهای فراوان دیگران، غیرعقلانی مینمود. سرانجام، میزان پایین چربی در بدن زنان شکارچی-گردآورنده نسبت به خواهران پساکشاورزیشان باعث میشد که اولین قاعدگی را دیرتر تجربه کنند. به عبارت دیگر، اغلب زنان گردآورنده تا آخرین سالهای دههی دوم زندگی شان تخمکگذاری نداشتند که همین دورهی تولیدمثلی کوتاهتری را برای آنان رقم می زد.
[کانال فرگشت: برای پی بردن به ارتباط میان شروع سن بلوغ جنسی دختران و میزان چربی و وزن بدن آنها میتوانید به پژوهش زیر مراجعه کنید:
Body weight and the initiation of puberty
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/4053451
DOI: 10.1097/00003081-198528030-00013 ]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔 : @iran_evolution
🔸امروز میدانیم که پیش از افزایش جمعیت انسان - که به موازات ظهور دوران کشاورزی رخ داد - بیشتر نقاط این جهان پهناور، خالی از سکنه بوده است. اما با این وجود، حتی امروز نیز همچنان دیدگاه تصویر شده توسط هابز، مالتوس و داروین - ازدیاد وحشتناک جمعیت انسان در دوران ماقبل تاریخ عمیقا در نظریه فرگشت جا خوش کرده و مانند یک ورد تکرار میشود. یافتهها و واقعیتها هم که به جهنم...!
🔹برای مثال، فیلسوفی به نام «دیوید لیوینگ اسمیت» در مقالهی اخیرش به نام «چرا جنگ؟» نگاه غلط مالتوسی را با تمام یأس نهفته در آن منعکس میکند:
"به رقابت بر سر منابع محدود، موتور تغییرات فرگشتی است".
"هر جمعیتی که بدون محدودیت تولیدمثل کند، سرانجام با کمبود منابعی که به آن وابسته است مواجه میشود، و هنگامی که جمعیت به حد انفجار رسید، افراد چارهای جز رقابت بیشتر و بیشتر بر سر منابع رو به کاهش ندارند. در این شرایط، آنهایی که میتوانند منابع را در اختیار بگیرند به سلامت رشد و نمو میکنند و آنهایی که نمیتوانند، میمیرند. "
🔸تا اینجای کار اشکالی وجود ندارد. اما پا را نمیتوان فراتر از این نهاد. چرا که «اسمیت» فراموش کرده است که نیاکان ما، پرسه زنانی اصیل بودهاند- کوچگرانی که به ندرت بیش از چند روز از پیادهروی باز میماندند.
همواره در حال رفتن و ترک کردن، بهترین کاری بوده که بلد بودهاند. چرا باید فرض کنیم که آنها با ماندن در یک ناحیهی پرجمعیت خالی شده از منابع، نزاع بی سرانجامی را برای خود رقم میزدند، در حالی که میتوانستند به سادگی در امتداد ساحل به پیش بروند، همانگونه که در طی نسلهای بیشمار چنین کردهاند؟ و بشر ماقبل تاریخ هیچ گاه مانند خرگوش، تولید مثل «مهار نشده» نداشته است؛ و اتفاقا داستانش کاملاً خلاف این بوده است. در حقیقت، رشد جمعیت بشر ماقبل تاریخ، بسیار کمتر از 0.001 در هر سال برآورد شده است.
[FA Hassan - 1980:
The Growth and Regulation of Human Population in Prehistoric Times. In Biosocial
Mechanisms of Population Regulation. M. N. Cohen, R. S. Malpass, and H. G. Klein, eds. pp. 305-320. New Haven: Yale University Press.]
🔹به سختی میتوان انفجار جمعیتی که مالتوس از آن حرف میزد را متصور شد.
🔸جنبه های زیستی تولید مثل بشری، در بستر زندگی به سبک گشت زنی، رشد سریع جمعیت را اگر نه غیرممکن، غيرمحتمل میساخت. زنان در دورهی شیردهی به ندرت باردار میشوند، و در نبود شیر حیوانات اهلی، زنان شکارچی-گردآورنده هر بچه را تا پنج یا شش سال شیر می دادند. علاوه بر این، مقتضیات سبک زندگی شکارگری گردآوری حمل بیش از یک بچهی کوچک را برای مادر، حتی با فرض کمکهای فراوان دیگران، غیرعقلانی مینمود. سرانجام، میزان پایین چربی در بدن زنان شکارچی-گردآورنده نسبت به خواهران پساکشاورزیشان باعث میشد که اولین قاعدگی را دیرتر تجربه کنند. به عبارت دیگر، اغلب زنان گردآورنده تا آخرین سالهای دههی دوم زندگی شان تخمکگذاری نداشتند که همین دورهی تولیدمثلی کوتاهتری را برای آنان رقم می زد.
[کانال فرگشت: برای پی بردن به ارتباط میان شروع سن بلوغ جنسی دختران و میزان چربی و وزن بدن آنها میتوانید به پژوهش زیر مراجعه کنید:
Body weight and the initiation of puberty
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/4053451
DOI: 10.1097/00003081-198528030-00013 ]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔 : @iran_evolution
PubMed
Body weight and the initiation of puberty - PubMed
The onset and progression through the various stages of puberty are influenced by a number of factors (Fig. 2). In both animals and humans, the age of puberty appears to be related more to body weight than to chronologic age. Undernutrition and low body fat…
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
واقعیت آن است که هابز، مالتوس، و داروین، خودشان در گیر اثرات ناگوار اشباع جمعیت (بیماریهای واگیردار شایع، جنگ دائمی، نزاع ماکیاولی بر سر قدرت) بودند. اما دنیای ماقبل تاریخ، کمجمعیت و در بسیاری نقاط بدون جمعیت بود. به جز مناطق دور افتادهی محصور در بیابانها یا جزایری مانند «پاپوا» در «گینهی نو». جهان ماقبل تاریخ تا حدود زیادی بیحد و مرز بود. بیشتر محققان بر این باورند که نیاکان ما تنها در حدود 50 هزار سال پیش، از آفریقا عزم سفر کردهاند و تقریبا 5 یا 10 هزار سال بعد وارد اروپا شدهاند. به همین شکل، احتمالا تا حدود 12 هزار سال پیش بر روی خاک آمریکای شمالی رد پایی از انسان نبوده است. طی چند هزار سال پیش از دورهی کشاورزی، احتمالا کل تعداد هوموساپینسهای روی کرهی زمین، هیچگاه از یک میلیون نفر بیشتر نشده است و قطعاً به جمعیت کنونی شیکاگو هم نمی رسیده است. علاوه بر این، یافتههای حاصل از تحلیلهای DNA، خبر از چندین «تنگنای جمعیتی» ناشی از بلایای محیطی میدهد، که جمعیت گونهی ما را حتی تا همين 70000 سال پیش، تا مرز چند هزار نفر نیز رسانده داده است.
[نگاه کنید به: (2009) Amos and Hoffman].
«جان هاكس»، انسان شناس، قبول ندارد که تنگناهای جمعیتی لزوماً دلیلی برای کم بودن جمعیت انسان ماقبل تاریخ بودهاند، به نظر او، بسیاری از گروههای کوچک انسان، به شدت با یکدیگر رقابت میکرده اند و در نتیجهی آن تعداد زیادی از این گروهها نمیتوانستند برای مدت طولانی باقی بمانند. به عبارت دیگر، کوچک بودن جمعیت، شاهد مناسبی بر نبود رقابت با جنگ بین این گروهها نیست. چرا که ممکن است ناشی از رقابت شدید منتهی به انقراضهای محلی بوده باشد.
با این وجود، از نظر ما، با توجه به ساخت جانی و ماندگاری جمعیتهای شکارچی-گرد آور در کوچکترین مناطق قابل سکنی جهان، فراوانی نسبی فضاهای خالی در بخشهای دیگر این سیاره، و شواهد ژنتیکی مربوط به زنده ماندن فقط حدود 100 جفت تولید مثلی بعد از فوران «توبا» در 70000 سال پیش (1998,Ambrose) ، سناریوی «هاکس» در مورد "فراوانی انقراضهای محلی" در نتیجهی رقابت، قانعکننده به نظر نمیرسد. زیرا در تناقض با رویدادهای ناگوار سیارهای قرار دارد.
نباید فراموش کرد که گونهی ما بسیار جوان است. تعداد اندکی از نیاکان ما با آن فشارهای انتخابی سختگیرانهی ناشی از کمبود منابع روبرو بودهاند که هابز، مالتوس و داروین از آن حرف میزنند. بطور کلی، سفر تاریخی نیاکان ما در جهانی مملو از گونهی انسان که همواره بر سر بخشهای کوچکی از آن با هم در جنگ بودهاند، به وقوع پیوسته است. بلکه، راهی که اکثریت نیاکان ما میپیمودند به زیست بومهایی میرسیده است که چیزی شبیه به انسان از قبل در آنجا ساکن نبوده است. نیاکان ماء مانند مار پیتون «برمه» که اخیرا در منطقه «اورگلیدز» رها شده است، و یا آن نوع «وزغی» که بدون کنترل در استرالیا گسترده شده، یا «گرگهای تیمبر»؛ که اخیرا دوباره به «یلوستون» بازگشتهاند، معمولا به یک «کُنام» باز وارد میشدند.
هنگامی که هابز نوشت "انسان برای انسان، مانند یک گرگ ولگرد است ” نمیدانست که چه تشریک مساعی و ارتباطاتی میان گرگها می تواند برقرار باشد اگر که غذای کافی برای همه وجود داشته باشد. اعضای یک گونه، زمانی که در زیست بومی جدید و غنی پراکنده میشوند، محکوم به نزاعهای مرگبار با یکدیگر نیستند. مادامی که کُنام غنی است، این گونه کشمکشهای درونگونهای بر سر غذا، غيرلازم و به ضرر موفقیت تولیدمثلی اعضاء است.
سخن ما این است که حتی در جهانی که تا حد زیادی خالی بوده است نیز زندگی اجتماعی گشتزنان به هیچ وجه غيراجتماعی و فردی نبوده است.
به همین شکل، اگر چه هابز مدعی بود که زندگی ماقبل تاریخ، فقیرانه بوده و مالتوس باور داشت که فقر، گریزناپذیر و ابدی است؛ اما باید متذکر شد که اغلب گشتزنان، خود بر این باور نیستند که فقیرند و اتفاقاً همهی شواهد حاکی از آن است که برای نیاکان بسیار هوشمند ما - که آتش را نیز تحت کنترل خود در آورده بودند و زنجیرهای همکاریشان با یکدیگر بسیار قوی بوده است - زندگی چندان دشوار نمیگذشته است. البته شکی نیست که بلایای گاه به گاه محیطی مانند خشکسالی، تغییرات آب و هوایی و فورانهای آتشفشانی زیان بار بودهاند. اما اغلب نیاکان ما، در جهانی وسیع و خالی از سکنه و مملو از مواد غذایی میزیستند.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
واقعیت آن است که هابز، مالتوس، و داروین، خودشان در گیر اثرات ناگوار اشباع جمعیت (بیماریهای واگیردار شایع، جنگ دائمی، نزاع ماکیاولی بر سر قدرت) بودند. اما دنیای ماقبل تاریخ، کمجمعیت و در بسیاری نقاط بدون جمعیت بود. به جز مناطق دور افتادهی محصور در بیابانها یا جزایری مانند «پاپوا» در «گینهی نو». جهان ماقبل تاریخ تا حدود زیادی بیحد و مرز بود. بیشتر محققان بر این باورند که نیاکان ما تنها در حدود 50 هزار سال پیش، از آفریقا عزم سفر کردهاند و تقریبا 5 یا 10 هزار سال بعد وارد اروپا شدهاند. به همین شکل، احتمالا تا حدود 12 هزار سال پیش بر روی خاک آمریکای شمالی رد پایی از انسان نبوده است. طی چند هزار سال پیش از دورهی کشاورزی، احتمالا کل تعداد هوموساپینسهای روی کرهی زمین، هیچگاه از یک میلیون نفر بیشتر نشده است و قطعاً به جمعیت کنونی شیکاگو هم نمی رسیده است. علاوه بر این، یافتههای حاصل از تحلیلهای DNA، خبر از چندین «تنگنای جمعیتی» ناشی از بلایای محیطی میدهد، که جمعیت گونهی ما را حتی تا همين 70000 سال پیش، تا مرز چند هزار نفر نیز رسانده داده است.
[نگاه کنید به: (2009) Amos and Hoffman].
«جان هاكس»، انسان شناس، قبول ندارد که تنگناهای جمعیتی لزوماً دلیلی برای کم بودن جمعیت انسان ماقبل تاریخ بودهاند، به نظر او، بسیاری از گروههای کوچک انسان، به شدت با یکدیگر رقابت میکرده اند و در نتیجهی آن تعداد زیادی از این گروهها نمیتوانستند برای مدت طولانی باقی بمانند. به عبارت دیگر، کوچک بودن جمعیت، شاهد مناسبی بر نبود رقابت با جنگ بین این گروهها نیست. چرا که ممکن است ناشی از رقابت شدید منتهی به انقراضهای محلی بوده باشد.
با این وجود، از نظر ما، با توجه به ساخت جانی و ماندگاری جمعیتهای شکارچی-گرد آور در کوچکترین مناطق قابل سکنی جهان، فراوانی نسبی فضاهای خالی در بخشهای دیگر این سیاره، و شواهد ژنتیکی مربوط به زنده ماندن فقط حدود 100 جفت تولید مثلی بعد از فوران «توبا» در 70000 سال پیش (1998,Ambrose) ، سناریوی «هاکس» در مورد "فراوانی انقراضهای محلی" در نتیجهی رقابت، قانعکننده به نظر نمیرسد. زیرا در تناقض با رویدادهای ناگوار سیارهای قرار دارد.
نباید فراموش کرد که گونهی ما بسیار جوان است. تعداد اندکی از نیاکان ما با آن فشارهای انتخابی سختگیرانهی ناشی از کمبود منابع روبرو بودهاند که هابز، مالتوس و داروین از آن حرف میزنند. بطور کلی، سفر تاریخی نیاکان ما در جهانی مملو از گونهی انسان که همواره بر سر بخشهای کوچکی از آن با هم در جنگ بودهاند، به وقوع پیوسته است. بلکه، راهی که اکثریت نیاکان ما میپیمودند به زیست بومهایی میرسیده است که چیزی شبیه به انسان از قبل در آنجا ساکن نبوده است. نیاکان ماء مانند مار پیتون «برمه» که اخیرا در منطقه «اورگلیدز» رها شده است، و یا آن نوع «وزغی» که بدون کنترل در استرالیا گسترده شده، یا «گرگهای تیمبر»؛ که اخیرا دوباره به «یلوستون» بازگشتهاند، معمولا به یک «کُنام» باز وارد میشدند.
هنگامی که هابز نوشت "انسان برای انسان، مانند یک گرگ ولگرد است ” نمیدانست که چه تشریک مساعی و ارتباطاتی میان گرگها می تواند برقرار باشد اگر که غذای کافی برای همه وجود داشته باشد. اعضای یک گونه، زمانی که در زیست بومی جدید و غنی پراکنده میشوند، محکوم به نزاعهای مرگبار با یکدیگر نیستند. مادامی که کُنام غنی است، این گونه کشمکشهای درونگونهای بر سر غذا، غيرلازم و به ضرر موفقیت تولیدمثلی اعضاء است.
سخن ما این است که حتی در جهانی که تا حد زیادی خالی بوده است نیز زندگی اجتماعی گشتزنان به هیچ وجه غيراجتماعی و فردی نبوده است.
به همین شکل، اگر چه هابز مدعی بود که زندگی ماقبل تاریخ، فقیرانه بوده و مالتوس باور داشت که فقر، گریزناپذیر و ابدی است؛ اما باید متذکر شد که اغلب گشتزنان، خود بر این باور نیستند که فقیرند و اتفاقاً همهی شواهد حاکی از آن است که برای نیاکان بسیار هوشمند ما - که آتش را نیز تحت کنترل خود در آورده بودند و زنجیرهای همکاریشان با یکدیگر بسیار قوی بوده است - زندگی چندان دشوار نمیگذشته است. البته شکی نیست که بلایای گاه به گاه محیطی مانند خشکسالی، تغییرات آب و هوایی و فورانهای آتشفشانی زیان بار بودهاند. اما اغلب نیاکان ما، در جهانی وسیع و خالی از سکنه و مملو از مواد غذایی میزیستند.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
علاوه بر این، انسان برای صدها هزار نسل همهچیزخواری کرده است، و این گزینههای غذایی بسیاری را برایش فراهم آورده است. گیاهان از خاک تغذیه میکنند، آهو گیاهان را می،خورد؛ یوزپلنگ، آهو را شکار میکند. اما انسان همه چیز را از جمله یوزپلنگ، آهو، گیاهان و حتی خاک را میتواند بخورد و میخورد.
[خاکخوری، در جوامع سراسر دنیا، عملی شناخته شده است، به ویژه بین زنان آبستن و شیرده. علاوه بر این، بسیاری از غذاها که در غیر این صورت سمی هستند - شامل آلکالوییدهای سمی و اسيد تانیک - وقتی با خاکهای رُس - که ساختارش دارای پیوندهایی با آلکالویید است - پخته میشوند اثر سمی خود را از دست میدهند. خاک رس منبع غنی آهن، مس، منگنز و کلسیم است که همهی این عناصر برای دوران آبستنی بسیار ضروری هستند.]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
[خاکخوری، در جوامع سراسر دنیا، عملی شناخته شده است، به ویژه بین زنان آبستن و شیرده. علاوه بر این، بسیاری از غذاها که در غیر این صورت سمی هستند - شامل آلکالوییدهای سمی و اسيد تانیک - وقتی با خاکهای رُس - که ساختارش دارای پیوندهایی با آلکالویید است - پخته میشوند اثر سمی خود را از دست میدهند. خاک رس منبع غنی آهن، مس، منگنز و کلسیم است که همهی این عناصر برای دوران آبستنی بسیار ضروری هستند.]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
◀️ ناامیدی میلیونرها
فقر .. اختراع تمدن است.
مارشال سالینز
🔸یکی از مقالات اخیر نیویورک تایمز با تیتر در «سیلیکون ولی» میلیونرهایی زندگی میکنند که خود را ثروتمند نمیدانند، این گونه آغاز میشود: "اینجا در «سیلیکون ولی - آقای هل استگر، تقریبا با هر تعریفی - به جز تعریف خودش و احتمالا همسایهها و اطرافیانش، فردی موفق است."
در این مقاله آمده است، "اگرچه درآمد خالص آقای «استگر» و همسرش، حدود 3.5 میلیون دلار است، اما آنها هنوز هم 12 ساعت در روز کار میکنند، به علاوهى 10 ساعت در آخر هفتهها. استگر توضیح میدهد، "چند میلیون دلار، دیگر آنقدر که پیش از این ارزش داشت، نمیارزد."
🔹گری کرمن (درآمد خالص: حدود 10 میلیون دلار)، که بنیانگذار یک سرویس دوستیابی آنلاین به نام Match.com است میگوید: "در اینجا هر کس به فردی بالاتر از خود چشم دوخته است." او 60 تا 80 ساعت در هفته کار میکند، زیرا به نظر او، اینجا با 10 میلیون دلار، عملاً هیچی نیستید."
🔸یک مدیر اجرایی دیگر که به همین نتیجه رسیده است، میگوید: "اینجا، 1 درصد بالایی، یک دهم 1 درصد بالایی را، و یک دهم 1 درصد بالایی، یک - یک صدم 1 درصد بالایی را دنبال میکنند."
🔹این طرز فکر به «سیلیکون ولی» محدود نمی شود. گزارشی از بی بی سی، در سپتامبر 2003 از این قرار است، "فقرای جدید، ثروتمندان هستند". دکتر «کلایر همیلتون»، استاد دانشگاه کمبریج، در مورد «ثروتمندان رنجور» تحقیق و مطالعه کرد و دریافت که از هر ده نفری که سالانه بیش از 50000 دلار (در سال 2010 معادل 80 هزار دلار) درآمد دارند، چهار نفر احساس فقیر بودن میکنند. «همیلتون» این طور نتیجه میگیرد: "نگرانیهای واقعی فقیر دیروز، نگرانیهای خیالی ثروتمند امروز شده است. مطالعهی دیگری در ایالات متحده نشان داد که 45% از کسانی که ثروت خالص شان (به جز خانه) بیش از یک میلیون دلار است، نگران این هستند که پیش از مرگشان بیپول شوند. بیش از یک سوم افرادی با دارایی بیش از 5 میلیون دلار نیز همین نگرانی را داشتند.
[https://money.com/millionaires-arent-sleeping-well-either/]
🔸تب تجمل، آنطور که بعضی میپندارند، مصیبتی بیپایان برای بشر نیست. این حالت ناشی از نابرابری ثروت است که از دوران کشاورزی و دامپروری گریبانگیر بشر شده است. این در حالی است که حتی هنوز هم در جوامع مدرن، گاهی نشانههایی از برابریخواهی کهن نیاکانمان را مییابیم.
🔹اوایل دههی 1960، پزشکی به نام «استوارت ولف» چیزهایی درباره شهری در شمال شرقی «پنسیلوانیا» شنید که ساکنانش، مهاجران ایتالیایی و نوادگان آنها بودند؛ او شنیده بود که در این شهر، بیماری قلبی عملاً ناشناخته بود. وی تصمیم گرفت با دقت بیشتری وضعیت شهر «روزتو» را بررسی کند. او دریافت که در این شهر تقريبا هیچ فردی نیست که پیش از 55 سالگی، نشانههایی از بیماری قلبی داشته باشد. افراد بالای 65 سال نیز تنها حدود نیمی از مشکلات قلبی آمریکاییهای میان سال را داشتند. به همین شکل، میزان کلی مرگ و میر در «روزتو»، حدودا یک سوم کمتر از میانگینهای ملی بود.
🔸بعد از انجام تحقیقات دقيق و با کنار گذاشتن عواملی از قبیل ورزش، رژیم غذایی و متغیرهای منطقهای مانند سطح آلودگی، «ولف» و همکارش«جان براون» که انسانشناس بود، به این نتیجه رسیدند که عامل اصلیای که اهالی «روزتو» را سالمتر از دیگران نگه میدارد، ماهیت همان جامعهای ست که در آن زندگی میکنند. آنها دریافتند که در بیشتر خانوادهها، سه نسل در کنار یکدیگر زندگی میکردند، مسنترها از احترام زیادی برخوردار بودند و اینکه جامعه، هرگونه نمایش ثروت را عار میدانست. رفتاری که علتش "ترس از چشم زده شدن به دلیل خودنمایی بود که از یک باور کهن روستاییان ایتالیایی مربوط به مالوچیو" نشأت میگرفت.
🔹«ولف» مینویسد: "بچهها اینطور آموزش داده شده بودند که نمایش ثروت یا فخرفروشی به همسایه، بدشانسی میآورد."
🔸وقتی در میانهی دههی 1960، پیوندهای اجتماعی برابری خواهانهی شهر روزتو به تدریج از بین رفت، «ولف» و «براون» پیشبینی کردند که نرخ مرگ و میر در شهر، طی یک نسل رو به افزایش خواهد گذاشت. آنها در ادامهی مطالعاتی که طی 25 سال بعد انجام دادند، گزارش دادند که، تاثیرگذارترین تغییر اجتماعی رخ داده در این شهر، این است که تابوی دیرین مبتنی بر قباحت خودنمایی، از بین رفته است، و دیگر اینکه، خصوصیت به اشتراکگذاری، که روزی مشخصهی شهر «روزتو» بود، جای خود را به رقابت داده است. تحقيق آنها نشان میداد که آهنگ افزایش ابتلا به بیماری قلبی و سکته، طی یک نسل دو برابر شده بود.
[نگاه کنید به:
Wolf et al. (1989) and Bruhn and Wolf (1979). Malcolm Gladwell (2008) also discusses Rosseto]
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
◀️ ناامیدی میلیونرها
فقر .. اختراع تمدن است.
مارشال سالینز
🔸یکی از مقالات اخیر نیویورک تایمز با تیتر در «سیلیکون ولی» میلیونرهایی زندگی میکنند که خود را ثروتمند نمیدانند، این گونه آغاز میشود: "اینجا در «سیلیکون ولی - آقای هل استگر، تقریبا با هر تعریفی - به جز تعریف خودش و احتمالا همسایهها و اطرافیانش، فردی موفق است."
در این مقاله آمده است، "اگرچه درآمد خالص آقای «استگر» و همسرش، حدود 3.5 میلیون دلار است، اما آنها هنوز هم 12 ساعت در روز کار میکنند، به علاوهى 10 ساعت در آخر هفتهها. استگر توضیح میدهد، "چند میلیون دلار، دیگر آنقدر که پیش از این ارزش داشت، نمیارزد."
🔹گری کرمن (درآمد خالص: حدود 10 میلیون دلار)، که بنیانگذار یک سرویس دوستیابی آنلاین به نام Match.com است میگوید: "در اینجا هر کس به فردی بالاتر از خود چشم دوخته است." او 60 تا 80 ساعت در هفته کار میکند، زیرا به نظر او، اینجا با 10 میلیون دلار، عملاً هیچی نیستید."
🔸یک مدیر اجرایی دیگر که به همین نتیجه رسیده است، میگوید: "اینجا، 1 درصد بالایی، یک دهم 1 درصد بالایی را، و یک دهم 1 درصد بالایی، یک - یک صدم 1 درصد بالایی را دنبال میکنند."
🔹این طرز فکر به «سیلیکون ولی» محدود نمی شود. گزارشی از بی بی سی، در سپتامبر 2003 از این قرار است، "فقرای جدید، ثروتمندان هستند". دکتر «کلایر همیلتون»، استاد دانشگاه کمبریج، در مورد «ثروتمندان رنجور» تحقیق و مطالعه کرد و دریافت که از هر ده نفری که سالانه بیش از 50000 دلار (در سال 2010 معادل 80 هزار دلار) درآمد دارند، چهار نفر احساس فقیر بودن میکنند. «همیلتون» این طور نتیجه میگیرد: "نگرانیهای واقعی فقیر دیروز، نگرانیهای خیالی ثروتمند امروز شده است. مطالعهی دیگری در ایالات متحده نشان داد که 45% از کسانی که ثروت خالص شان (به جز خانه) بیش از یک میلیون دلار است، نگران این هستند که پیش از مرگشان بیپول شوند. بیش از یک سوم افرادی با دارایی بیش از 5 میلیون دلار نیز همین نگرانی را داشتند.
[https://money.com/millionaires-arent-sleeping-well-either/]
🔸تب تجمل، آنطور که بعضی میپندارند، مصیبتی بیپایان برای بشر نیست. این حالت ناشی از نابرابری ثروت است که از دوران کشاورزی و دامپروری گریبانگیر بشر شده است. این در حالی است که حتی هنوز هم در جوامع مدرن، گاهی نشانههایی از برابریخواهی کهن نیاکانمان را مییابیم.
🔹اوایل دههی 1960، پزشکی به نام «استوارت ولف» چیزهایی درباره شهری در شمال شرقی «پنسیلوانیا» شنید که ساکنانش، مهاجران ایتالیایی و نوادگان آنها بودند؛ او شنیده بود که در این شهر، بیماری قلبی عملاً ناشناخته بود. وی تصمیم گرفت با دقت بیشتری وضعیت شهر «روزتو» را بررسی کند. او دریافت که در این شهر تقريبا هیچ فردی نیست که پیش از 55 سالگی، نشانههایی از بیماری قلبی داشته باشد. افراد بالای 65 سال نیز تنها حدود نیمی از مشکلات قلبی آمریکاییهای میان سال را داشتند. به همین شکل، میزان کلی مرگ و میر در «روزتو»، حدودا یک سوم کمتر از میانگینهای ملی بود.
🔸بعد از انجام تحقیقات دقيق و با کنار گذاشتن عواملی از قبیل ورزش، رژیم غذایی و متغیرهای منطقهای مانند سطح آلودگی، «ولف» و همکارش«جان براون» که انسانشناس بود، به این نتیجه رسیدند که عامل اصلیای که اهالی «روزتو» را سالمتر از دیگران نگه میدارد، ماهیت همان جامعهای ست که در آن زندگی میکنند. آنها دریافتند که در بیشتر خانوادهها، سه نسل در کنار یکدیگر زندگی میکردند، مسنترها از احترام زیادی برخوردار بودند و اینکه جامعه، هرگونه نمایش ثروت را عار میدانست. رفتاری که علتش "ترس از چشم زده شدن به دلیل خودنمایی بود که از یک باور کهن روستاییان ایتالیایی مربوط به مالوچیو" نشأت میگرفت.
🔹«ولف» مینویسد: "بچهها اینطور آموزش داده شده بودند که نمایش ثروت یا فخرفروشی به همسایه، بدشانسی میآورد."
🔸وقتی در میانهی دههی 1960، پیوندهای اجتماعی برابری خواهانهی شهر روزتو به تدریج از بین رفت، «ولف» و «براون» پیشبینی کردند که نرخ مرگ و میر در شهر، طی یک نسل رو به افزایش خواهد گذاشت. آنها در ادامهی مطالعاتی که طی 25 سال بعد انجام دادند، گزارش دادند که، تاثیرگذارترین تغییر اجتماعی رخ داده در این شهر، این است که تابوی دیرین مبتنی بر قباحت خودنمایی، از بین رفته است، و دیگر اینکه، خصوصیت به اشتراکگذاری، که روزی مشخصهی شهر «روزتو» بود، جای خود را به رقابت داده است. تحقيق آنها نشان میداد که آهنگ افزایش ابتلا به بیماری قلبی و سکته، طی یک نسل دو برابر شده بود.
[نگاه کنید به:
Wolf et al. (1989) and Bruhn and Wolf (1979). Malcolm Gladwell (2008) also discusses Rosseto]
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸در بین گشتزنان که دارائیها به طور اشتراکی استفاده میشود، فقر معنایی ندارد. یک انسانشناس به نام «مارشال شالين»، در کتاب کلاسیکاش به نام «اقتصاد عصر حجر» توضیح میدهد که، "ابتداییترین مردمان، داراییهای کمی داشتند، اما فقير نبودند. معنای فقر، داشتن مقدار معین و محدودی از کالاها یا صرف ارتباطی بین وسایل و اهداف نیست، بلکه بالاتر از همه نسبت بین انسان ها است. فقر یک جایگاه اجتماعی است؛ و در این راستا می توان گفت که فقر اختراع تمدن است."
[Shallins (1972), p. 37]
🔹سقراط نیز 2400 سال پیش به همین نکته اشاره کرده است، ثروتمند ترین انسان کسی است که با کمترین ها خرسند است؛ چراکه موهبت طبیعت همین خرسندی» است."
🔸اما موهبت تمدن، از نوع مادیات است. «دیوید پلاتز» روزنامهنگار، پس از خواندن جزء به جزء کتاب «عهد عتيق» از لحن کاسبکارانهی آن یکه خورده بود. او نوشت: "موضوع اصلی کتاب مقدس، به ویژه از ابتدای تکوین، املاک و دارایی است. خدا ... دائماً در کار معاملات زمین (و معامله ی مجدد آنها با شرایط جدید) است... البته تنها دلمشغولی کتاب مقدس، زمین نیست، بلکه اموال قابل حمل، مانند طلا، نقره و دام را نیز شامل میشود. ’’
[ نگاه کنید به:
newyorker.com/online/blogs/books/2009/04/the-exchange-david-plotz.html]
🔹مالتوس و داروین هر دو از برابرگرایی موجود در میان اقوام گشتزنان متحیر بودند. مالتوس چنین نوشته است: "در میان اغلب قبیلههای آمریکایی ... برابری در حد بالایی رواج دارد، طوری که همهی اعضای جامعه تقريباً سهم برابری در تحمل دشواریهای زندگی بدوی و فشار قحطیهای گاه به گاه دارند. "
[Malthus (1798), Book I, Chapter IV, parageraph 38]
🔸داروین نیز به سهم خود، تضاد بنیادین بین تمدن مبتنی بر سرمایه را که با آن آشنا بود، و آنچه که در میان بومیان به عنوان «سخاوتمندیهای در تضاد با نفع شخصی» میدید، تشخیص میداد و در همین خصوص نوشت: ” عادتهای کوچگران، چه در دشتهای گسترده، چه در جنگلهای انبوه استوایی، یا در امتداد سواحل دریاها، به هر صورت به ضرر این اقدام است ... چرا که برابری کامل همهی ساکنان، تا مدت مدیدی از پیشرفت تمدنشان جلوگیری خواهد کرد. "
[Darwin(1781/2007), p.208]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸در بین گشتزنان که دارائیها به طور اشتراکی استفاده میشود، فقر معنایی ندارد. یک انسانشناس به نام «مارشال شالين»، در کتاب کلاسیکاش به نام «اقتصاد عصر حجر» توضیح میدهد که، "ابتداییترین مردمان، داراییهای کمی داشتند، اما فقير نبودند. معنای فقر، داشتن مقدار معین و محدودی از کالاها یا صرف ارتباطی بین وسایل و اهداف نیست، بلکه بالاتر از همه نسبت بین انسان ها است. فقر یک جایگاه اجتماعی است؛ و در این راستا می توان گفت که فقر اختراع تمدن است."
[Shallins (1972), p. 37]
🔹سقراط نیز 2400 سال پیش به همین نکته اشاره کرده است، ثروتمند ترین انسان کسی است که با کمترین ها خرسند است؛ چراکه موهبت طبیعت همین خرسندی» است."
🔸اما موهبت تمدن، از نوع مادیات است. «دیوید پلاتز» روزنامهنگار، پس از خواندن جزء به جزء کتاب «عهد عتيق» از لحن کاسبکارانهی آن یکه خورده بود. او نوشت: "موضوع اصلی کتاب مقدس، به ویژه از ابتدای تکوین، املاک و دارایی است. خدا ... دائماً در کار معاملات زمین (و معامله ی مجدد آنها با شرایط جدید) است... البته تنها دلمشغولی کتاب مقدس، زمین نیست، بلکه اموال قابل حمل، مانند طلا، نقره و دام را نیز شامل میشود. ’’
[ نگاه کنید به:
newyorker.com/online/blogs/books/2009/04/the-exchange-david-plotz.html]
🔹مالتوس و داروین هر دو از برابرگرایی موجود در میان اقوام گشتزنان متحیر بودند. مالتوس چنین نوشته است: "در میان اغلب قبیلههای آمریکایی ... برابری در حد بالایی رواج دارد، طوری که همهی اعضای جامعه تقريباً سهم برابری در تحمل دشواریهای زندگی بدوی و فشار قحطیهای گاه به گاه دارند. "
[Malthus (1798), Book I, Chapter IV, parageraph 38]
🔸داروین نیز به سهم خود، تضاد بنیادین بین تمدن مبتنی بر سرمایه را که با آن آشنا بود، و آنچه که در میان بومیان به عنوان «سخاوتمندیهای در تضاد با نفع شخصی» میدید، تشخیص میداد و در همین خصوص نوشت: ” عادتهای کوچگران، چه در دشتهای گسترده، چه در جنگلهای انبوه استوایی، یا در امتداد سواحل دریاها، به هر صورت به ضرر این اقدام است ... چرا که برابری کامل همهی ساکنان، تا مدت مدیدی از پیشرفت تمدنشان جلوگیری خواهد کرد. "
[Darwin(1781/2007), p.208]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
The New Yorker
The Exchange: David Plotz
David Plotz is the author of “Good Book,” an account of his endeavor to read every word of the Old Testament (he used the Jewish Publication …
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ قسمت پایانی بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔴 یافتن خرسندی در میان اقوامی با "نازلترین درجهی انسانیت"
🔹در تلاش برای ارائهی نمونهای از بدبختترین، رقتانگیزترین و فقیرترین اشکال زندگی "وحشیها"، مالتوس از ساکنین بدبخت «تییرا دلفواگو» (Tierra del Fuego) نام میبرد که از دید مسافران اروپایی در "نازلترین درجهی انسانیت " به سر میبردند. درست 30 سال بعد، چارلز داروین به «تییرا دلفواگو» رفت و همان مردم را از نزدیک نظاره کرد. او در مورد
🔸فواگوییها با مالتوس موافق بود و در یادداشتهای روزانهاش نوشت: "بر این باورم که اگر دنیا را بگردیم، مردمانی تا به این اندازه سطح پایین نمییابیم."
🔹«رابرت فيتزروی» کاپیتان کشتی «بیگل» - همان کشتی که داروین با آن سفر می کرد- در سفر قبلیاش به طور اتفاقی، سه جوان فواگویی را سوار کرده و به انگلستان برگردانیده بود تا آنها را با شکوه زندگی بریتانیایی آشنا کند و همینطور امکان تعلیم آموزههای مسیحی را برای آنها فراهم کند. پس از اینکه این سه نفر شخصا مزیتهای زندگی متمدن را تجربه کردند، «فیتزروی» آنها را به میان مردم خودشان برگرداند تا به عنوان مبلغ دین مسیحیت خدمت کنند. هدف از این طرح این بود که آنها بتوانند نابخردانه بودن سبک زندگی وحشیشان را برای سایر فواگوییها روشن کنند و از این طریق، به آنها کمک کنند تا به دنیای متمدن بپیوندند.
🔸اما درست یک سال پس از اینکه «جمی»، «یورک» و «فوجیا» نزد مردمشان در دامنهی کوه «ووليا» بازگردانده شدند - جایی در نزدیکی مکانی که امروز به «کوه داروين» مشهور است - خدمه کشتی بیگل با این حقیقت مواجه شدند که خانهها و باغهایی که دریانوردان بریتانیایی برای سه فواگویی ساخته بودند، متروک و پوشیده از گیاه است. سرانجام، معلوم شد که «جمی» و دیگر مبلغان فواگویی، به سبک زندگی پیشین خود بازگشتهاند. داروین بسیار اندوهگین شد و در یادداشتهای روزانهی خود نوشت که او هیچگاه شاهد چنین تغییر اندوه باری نبوده است و اینکه تحمل دیدن آن برایش دردناک است. آنها «جمی» را به کشتی آوردند و او را برای صرف شام با کاپیتان، آماده کردند و وقتی دیدند که حداقل روش استفادهی درست از قاشق و چنگال را هنوز به یاد دارد، خیالشان آسوده شد.
🔹کاپیتان «فیتزروی» پیشنهاد داد که او را به انگلستان برگرداند، اما «جمی» نپذیرفت، و گفت که: "کمترین تمایلی برای بازگشت به انگلستان ندارد چرا که او با وجود "انواع میوهها"، "انواع ماهیها" و "انواع پرندگان" ، "خوشحال و راضی" است.
🔹 هنگامی که سعی میکنیم عینک عادات و الزامات فرهنگی زمان و مکان خود را از چشم برداریم، آنگاه ممکن است فقر و ثروت را در جاهایی بیابیم که اصلا انتظارش را نداشتهایم.
[برای تحلیل دقیقتر این نکته که نظریهی اقتصادی مدرن، چگونه در بین جوامع غیرمتمدن نقش بازی میکند (یا نمی کند)، نگاه کنید به:
Henrich et al. (2005) and Richard Lee’s chapter titled “Reflections on Primitive Communism,” in Ingold et al. (1988).]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ قسمت پایانی بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔴 یافتن خرسندی در میان اقوامی با "نازلترین درجهی انسانیت"
🔹در تلاش برای ارائهی نمونهای از بدبختترین، رقتانگیزترین و فقیرترین اشکال زندگی "وحشیها"، مالتوس از ساکنین بدبخت «تییرا دلفواگو» (Tierra del Fuego) نام میبرد که از دید مسافران اروپایی در "نازلترین درجهی انسانیت " به سر میبردند. درست 30 سال بعد، چارلز داروین به «تییرا دلفواگو» رفت و همان مردم را از نزدیک نظاره کرد. او در مورد
🔸فواگوییها با مالتوس موافق بود و در یادداشتهای روزانهاش نوشت: "بر این باورم که اگر دنیا را بگردیم، مردمانی تا به این اندازه سطح پایین نمییابیم."
🔹«رابرت فيتزروی» کاپیتان کشتی «بیگل» - همان کشتی که داروین با آن سفر می کرد- در سفر قبلیاش به طور اتفاقی، سه جوان فواگویی را سوار کرده و به انگلستان برگردانیده بود تا آنها را با شکوه زندگی بریتانیایی آشنا کند و همینطور امکان تعلیم آموزههای مسیحی را برای آنها فراهم کند. پس از اینکه این سه نفر شخصا مزیتهای زندگی متمدن را تجربه کردند، «فیتزروی» آنها را به میان مردم خودشان برگرداند تا به عنوان مبلغ دین مسیحیت خدمت کنند. هدف از این طرح این بود که آنها بتوانند نابخردانه بودن سبک زندگی وحشیشان را برای سایر فواگوییها روشن کنند و از این طریق، به آنها کمک کنند تا به دنیای متمدن بپیوندند.
🔸اما درست یک سال پس از اینکه «جمی»، «یورک» و «فوجیا» نزد مردمشان در دامنهی کوه «ووليا» بازگردانده شدند - جایی در نزدیکی مکانی که امروز به «کوه داروين» مشهور است - خدمه کشتی بیگل با این حقیقت مواجه شدند که خانهها و باغهایی که دریانوردان بریتانیایی برای سه فواگویی ساخته بودند، متروک و پوشیده از گیاه است. سرانجام، معلوم شد که «جمی» و دیگر مبلغان فواگویی، به سبک زندگی پیشین خود بازگشتهاند. داروین بسیار اندوهگین شد و در یادداشتهای روزانهی خود نوشت که او هیچگاه شاهد چنین تغییر اندوه باری نبوده است و اینکه تحمل دیدن آن برایش دردناک است. آنها «جمی» را به کشتی آوردند و او را برای صرف شام با کاپیتان، آماده کردند و وقتی دیدند که حداقل روش استفادهی درست از قاشق و چنگال را هنوز به یاد دارد، خیالشان آسوده شد.
🔹کاپیتان «فیتزروی» پیشنهاد داد که او را به انگلستان برگرداند، اما «جمی» نپذیرفت، و گفت که: "کمترین تمایلی برای بازگشت به انگلستان ندارد چرا که او با وجود "انواع میوهها"، "انواع ماهیها" و "انواع پرندگان" ، "خوشحال و راضی" است.
🔹 هنگامی که سعی میکنیم عینک عادات و الزامات فرهنگی زمان و مکان خود را از چشم برداریم، آنگاه ممکن است فقر و ثروت را در جاهایی بیابیم که اصلا انتظارش را نداشتهایم.
[برای تحلیل دقیقتر این نکته که نظریهی اقتصادی مدرن، چگونه در بین جوامع غیرمتمدن نقش بازی میکند (یا نمی کند)، نگاه کنید به:
Henrich et al. (2005) and Richard Lee’s chapter titled “Reflections on Primitive Communism,” in Ingold et al. (1988).]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ مقدمه بخش دوم
🔴 مم خودخواه (عنوان زنندهای است؟)
اصطلاح «مم» را ریچارد داوکینز، نویسنده ی کتاب «ژن خودخواه»، (در مقابل «ژن») ابداع کرده و منظورش از این کلمه، یک واحد اطلاعاتی بود که می تواند در جامعه از طریق آموزش و یا تقلید تکثیر شود (و/یا به نسل بعد منتقل شود) - درست همانطور که ژن مطلوب، از طریق تولید مثل به نسل بعد منتقل می شود. همانطور که در جامعه ماقبل تاریخ، ممهای برابری خواهی»، «به اشتراک گذاری منابع» و «سهیم شدن در خطرات» مطلوب بوده اند، در اغلب جوامع پساکشاورزی نیز مم «خودخواهی» تكثير شده است. در علم اقتصاد کمتر صاحب نظری به اندازه ی «آدام اسمیت» بر این تاکید کرده است که همدردی و شفقت نیز مانند تعقیب نفع شخصی، بطور طبیعی در نوع بشر وجود دارد.
این یک فرض غلط است که گمان کنیم ذهنیت اقتصادی امروز که بر پیش فرض کمبود منابع استوار شده است، به نوعی راهکار ازلی-ابدی انسان برای مسائل عرضه، تقاضا و توزیع ثروت بوده است. متاسفانه این ذهنیت غلط، در طی چند قرن اخیر، بیش از هر عامل دیگری، جریان فکری در حوزههای انسانشناسی، فلسفه و اقتصاد را به بیراهه کشانده است. همانگونه که یک اقتصاددان به نام «جان گودی» توضیح میدهد، «رفتار اقتصادی عقلانی (حسابگرانه)» صرفا متعلق به «سرمایهداری بازار» است و یک مجموعه باور القاء شده است، و نه یک قاعدهی عینی و جهانشمول طبیعت. افسانهی «انسان مقتصد (حسابگر)»، صرفا بیانگر اصول سازمان دهندهی سرمایهداری معاصر است، و نه چیزی بیشتر یا کمتر.
[Gowdy (1998), p. xxiv]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ مقدمه بخش دوم
🔴 مم خودخواه (عنوان زنندهای است؟)
اصطلاح «مم» را ریچارد داوکینز، نویسنده ی کتاب «ژن خودخواه»، (در مقابل «ژن») ابداع کرده و منظورش از این کلمه، یک واحد اطلاعاتی بود که می تواند در جامعه از طریق آموزش و یا تقلید تکثیر شود (و/یا به نسل بعد منتقل شود) - درست همانطور که ژن مطلوب، از طریق تولید مثل به نسل بعد منتقل می شود. همانطور که در جامعه ماقبل تاریخ، ممهای برابری خواهی»، «به اشتراک گذاری منابع» و «سهیم شدن در خطرات» مطلوب بوده اند، در اغلب جوامع پساکشاورزی نیز مم «خودخواهی» تكثير شده است. در علم اقتصاد کمتر صاحب نظری به اندازه ی «آدام اسمیت» بر این تاکید کرده است که همدردی و شفقت نیز مانند تعقیب نفع شخصی، بطور طبیعی در نوع بشر وجود دارد.
این یک فرض غلط است که گمان کنیم ذهنیت اقتصادی امروز که بر پیش فرض کمبود منابع استوار شده است، به نوعی راهکار ازلی-ابدی انسان برای مسائل عرضه، تقاضا و توزیع ثروت بوده است. متاسفانه این ذهنیت غلط، در طی چند قرن اخیر، بیش از هر عامل دیگری، جریان فکری در حوزههای انسانشناسی، فلسفه و اقتصاد را به بیراهه کشانده است. همانگونه که یک اقتصاددان به نام «جان گودی» توضیح میدهد، «رفتار اقتصادی عقلانی (حسابگرانه)» صرفا متعلق به «سرمایهداری بازار» است و یک مجموعه باور القاء شده است، و نه یک قاعدهی عینی و جهانشمول طبیعت. افسانهی «انسان مقتصد (حسابگر)»، صرفا بیانگر اصول سازمان دهندهی سرمایهداری معاصر است، و نه چیزی بیشتر یا کمتر.
[Gowdy (1998), p. xxiv]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ بخش دوم
🔴 هومو اکونومیکوس (انسان مقتصد)
🔸بسیاری از اقتصاددانان از یاد بردهاند (یا هرگز درک نکردهاند که اصل سازماندهندهی مرکزیشان یعنی هومواكونومیکوس (یا انسان حسابگر)، افسانهای است که در فرضیات غلط پیرامون سرشت انسان ریشه دارد، و یک حقیقت پایهای نیست که بتوان با تکیه بر آن یک فلسفهی اقتصادی ماندگار را بنا ریخت. هنگامی که «جان استوارت ميل» اعلام کرد که از دید او یک تعریف صرف قراردادی از انسان، میتواند آن موجودی باشد که به ناچار به دنبال کارهایی است که بتواند با صرف کمترین میزان تلاش و مرارت جسمانی، به بیشترین مایحتاج، تسهیلات و تجملات دست یابد. "[Mill - 1874] هیچگاه پیشبینی نمیکرد که روزی این «تعریف قراردادی»اش، تا قرنها حد و حدود تفکرات اقتصادی را تعیین خواهد کرد.
🔹جملات روسو را بیاد بیاورید که میگفت "اگر میتوانستم خودم محل تولدم را انتخاب کنم، سرزمینی را انتخاب میکردم که در آن هر کس، دیگری را بشناسد، جایی که به شیوههای ناشناختهی فساد و نه رفتارهای ریاکارانه بتوانند از نظارت و قضاوت عمومی پنهان بمانند."
🔸کسانی که ادعا میکنند حرص ورزی، صرفا بخشی از سرشت انسان است، بیشتر اوقات شرایط و بافتار (Context) را در نظر نمیگیرند. بله، حرصورزی بخشی از سرشت انسان است، همانطور که شرمساری بخشی از سرشت انسان است و همین طور سخاوتمندی (و نه فقط سخاوتمندی در قبال خویشاوندان ژنتیکی). (اما اینکه کدامیک از این صفات در انسان نمود پیدا کند به «بافتار» بستگی دارد) هنگامی که اقتصاددانان، الگوهایشان را بر پایهی توهماتشان از "انسان حسابگر "- که تنها محرکش نفع شخصی است - میسازند، اهمیت بافتار اجتماعی - یعنی کلیت پر اهمیت شبکهای از معنا که ما انسانها به دور یکدیگر میتنیم- را فراموش میکنند. همان بافتار گریزناپذیری که در واقع همه چیز "انسان بودن" در آن به وقوع پیوسته است.
🔸برای مثال، یکی از آزمایشهای فکری که در «نظریهی بازیها» و اقتصاد بیش از همه به آن ارجاع داده میشود، «معمای زندانی» است. این معما، یک مدل ساده و هوشمندانه از روابط متقابل را به نمایش میگذارد، و بعضی از دانشمندان آن را "ایکولای روانشناسی اجتماعی" مینامند. معما به این ترتیب است: فرض کنید دو مظنون دستگیر شدهاند، اما پلیس، شواهد و مدارک کافی برای محکومیت آنها ندارد. پس از اینکه دو زندانی از هم جدا میشوند، به هر دو پیشنهاد یکسانی داده میشود:
- اگر شما عليه شریک جرم تان شهادت دهید و او ساکت بماند، شما آزاد خواهید شد و او با به 10 سال زندان محکوم خواهد شد.
- اگر او علیه شما شهادت دهد و شما چنین نکنید، او آزاد می شود و شما به مدت 10 سال زندانی خواهید شد.
- اگر هیچ یک از شما علیه دیگری شهادت ندهد، هر دو 6 ماه زندانی خواهید شد.
- اگر هر دو علیه یکدیگر شهادت دهید، هر دو 5 سال زندانی خواهید شد.
🔹هر یک از زندانیها باید میان شهادت یا سکوت یکی را انتخاب کند. به هر زندانی گفته شده که دیگری از تصمیم او خبردار نخواهد شد. به نظرتان، زندانیها چطور پاسخ خواهند داد؟
در شکل کلاسیک بازی، شرکای جرم تقریبا همیشه یکدیگر را لو میدهند، زیرا هر کدام، نفع خود را در لو دادن سریع دیگری میبیند: حرف بزن، و ازاد شو.
🔸اما این نتیجهی نظری را، برای یک زندانی واقعی در هر جای دنیا تعریف کنید و از او بپرسید که برای "کسی که همدستش را لو میدهد" چه پیش خواهد آمد.
🔹این نظریه سرانجام، زمانی به واقعیت نزدیک شد که دانشمندان به بازیکنان اجازه دادند که در این بازی تجربه کسب کنند تا ببینند آیا با گذشت زمان رفتارشان تغییر میکند یا نه. آن طور که «رابرت اکسلرود» در کتاب «فرگشت یافتن همکاری» توضیح میدهد، بازیکنان به سرعت آموختند که اگر ساکت بمانند و امیدوار باشند که شریکشان نیز چنین میکند، شانس بهتری خواهند داشت. اگر شریکشان اعتراف میکرد، بدنامی را برای خود میخرید و به این ترتیب پیر و الگوی "این به آن در" تنبیه میشد. با گذشت زمان، بازیکنانی که روش نوع دوستانهتری داشتند برنده شدند، در حالی که آنهایی که فقط بنا به منافع شخصی کوتاه مدتشان عمل کرده بودند با مشکلات جدی روبرو شدند - شاید از پشت خنجر خوردند.
◀️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
◀️ بخش دوم
🔴 هومو اکونومیکوس (انسان مقتصد)
🔸بسیاری از اقتصاددانان از یاد بردهاند (یا هرگز درک نکردهاند که اصل سازماندهندهی مرکزیشان یعنی هومواكونومیکوس (یا انسان حسابگر)، افسانهای است که در فرضیات غلط پیرامون سرشت انسان ریشه دارد، و یک حقیقت پایهای نیست که بتوان با تکیه بر آن یک فلسفهی اقتصادی ماندگار را بنا ریخت. هنگامی که «جان استوارت ميل» اعلام کرد که از دید او یک تعریف صرف قراردادی از انسان، میتواند آن موجودی باشد که به ناچار به دنبال کارهایی است که بتواند با صرف کمترین میزان تلاش و مرارت جسمانی، به بیشترین مایحتاج، تسهیلات و تجملات دست یابد. "[Mill - 1874] هیچگاه پیشبینی نمیکرد که روزی این «تعریف قراردادی»اش، تا قرنها حد و حدود تفکرات اقتصادی را تعیین خواهد کرد.
🔹جملات روسو را بیاد بیاورید که میگفت "اگر میتوانستم خودم محل تولدم را انتخاب کنم، سرزمینی را انتخاب میکردم که در آن هر کس، دیگری را بشناسد، جایی که به شیوههای ناشناختهی فساد و نه رفتارهای ریاکارانه بتوانند از نظارت و قضاوت عمومی پنهان بمانند."
🔸کسانی که ادعا میکنند حرص ورزی، صرفا بخشی از سرشت انسان است، بیشتر اوقات شرایط و بافتار (Context) را در نظر نمیگیرند. بله، حرصورزی بخشی از سرشت انسان است، همانطور که شرمساری بخشی از سرشت انسان است و همین طور سخاوتمندی (و نه فقط سخاوتمندی در قبال خویشاوندان ژنتیکی). (اما اینکه کدامیک از این صفات در انسان نمود پیدا کند به «بافتار» بستگی دارد) هنگامی که اقتصاددانان، الگوهایشان را بر پایهی توهماتشان از "انسان حسابگر "- که تنها محرکش نفع شخصی است - میسازند، اهمیت بافتار اجتماعی - یعنی کلیت پر اهمیت شبکهای از معنا که ما انسانها به دور یکدیگر میتنیم- را فراموش میکنند. همان بافتار گریزناپذیری که در واقع همه چیز "انسان بودن" در آن به وقوع پیوسته است.
🔸برای مثال، یکی از آزمایشهای فکری که در «نظریهی بازیها» و اقتصاد بیش از همه به آن ارجاع داده میشود، «معمای زندانی» است. این معما، یک مدل ساده و هوشمندانه از روابط متقابل را به نمایش میگذارد، و بعضی از دانشمندان آن را "ایکولای روانشناسی اجتماعی" مینامند. معما به این ترتیب است: فرض کنید دو مظنون دستگیر شدهاند، اما پلیس، شواهد و مدارک کافی برای محکومیت آنها ندارد. پس از اینکه دو زندانی از هم جدا میشوند، به هر دو پیشنهاد یکسانی داده میشود:
- اگر شما عليه شریک جرم تان شهادت دهید و او ساکت بماند، شما آزاد خواهید شد و او با به 10 سال زندان محکوم خواهد شد.
- اگر او علیه شما شهادت دهد و شما چنین نکنید، او آزاد می شود و شما به مدت 10 سال زندانی خواهید شد.
- اگر هیچ یک از شما علیه دیگری شهادت ندهد، هر دو 6 ماه زندانی خواهید شد.
- اگر هر دو علیه یکدیگر شهادت دهید، هر دو 5 سال زندانی خواهید شد.
🔹هر یک از زندانیها باید میان شهادت یا سکوت یکی را انتخاب کند. به هر زندانی گفته شده که دیگری از تصمیم او خبردار نخواهد شد. به نظرتان، زندانیها چطور پاسخ خواهند داد؟
در شکل کلاسیک بازی، شرکای جرم تقریبا همیشه یکدیگر را لو میدهند، زیرا هر کدام، نفع خود را در لو دادن سریع دیگری میبیند: حرف بزن، و ازاد شو.
🔸اما این نتیجهی نظری را، برای یک زندانی واقعی در هر جای دنیا تعریف کنید و از او بپرسید که برای "کسی که همدستش را لو میدهد" چه پیش خواهد آمد.
🔹این نظریه سرانجام، زمانی به واقعیت نزدیک شد که دانشمندان به بازیکنان اجازه دادند که در این بازی تجربه کسب کنند تا ببینند آیا با گذشت زمان رفتارشان تغییر میکند یا نه. آن طور که «رابرت اکسلرود» در کتاب «فرگشت یافتن همکاری» توضیح میدهد، بازیکنان به سرعت آموختند که اگر ساکت بمانند و امیدوار باشند که شریکشان نیز چنین میکند، شانس بهتری خواهند داشت. اگر شریکشان اعتراف میکرد، بدنامی را برای خود میخرید و به این ترتیب پیر و الگوی "این به آن در" تنبیه میشد. با گذشت زمان، بازیکنانی که روش نوع دوستانهتری داشتند برنده شدند، در حالی که آنهایی که فقط بنا به منافع شخصی کوتاه مدتشان عمل کرده بودند با مشکلات جدی روبرو شدند - شاید از پشت خنجر خوردند.
◀️ ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان ◀️ بخش دوم 🔴 هومو اکونومیکوس (انسان مقتصد) 🔸بسیاری از اقتصاددانان از یاد بردهاند (یا هرگز درک نکردهاند که اصل سازماندهندهی مرکزیشان یعنی هومواكونومیکوس (یا انسان حسابگر)، افسانهای است که در فرضیات غلط پیرامون سرشت…
🔸تفسیر کلاسیک از این آزمایش، بار دیگر هنگامی زیرسوال رفت که «گریگوری اس. برنز» و همکارانش، تصمیم گرفتند با استفاده از دستگاه MRI، فعالیتهای مغزی بازیکنان زن را حین بازی تحت نظر بگیرند. آنها منتظر بودند مواردی را ببینند که شرکتکنندگان به اینکه سرشان کلاه برود واکنش شدیدی نشان دهند- یعنی حالتی که یکی سعی در همکاری دارد و طرف دیگر او را لو میدهد. اما چیز دیگری توجه این محققان را به خود جلب کرد. «برنز» به «ناتالی انجیير» از روزنامهی «نیویورک تایمز» گفت: "واقعاً از نتایج شگفت زده شدیم." مغز، قویترین واکنش را هنگام مواجهه با عمل «همکاری» نشان میداد، آشکارترین سیگنالها مربوط به رفتارهای همکارانه بود و در ناحیهای از مغز به چشم میخورد که از قبل میدانستیم در پاسخ به دسرهای خوشمزه، تصویر صورتهای زیبا، پول، کوکائین و همهی چیزهای خوشایند مجاز و غیرمُجاز فعال میشوند.
🔹«برنز» و گروه تحقیقاتیاش با تحلیل اسکنهای مغزی دریافتند، هنگامی که زنان در حال همکاری بودند، دو بخش از مغز یعنی «جسم مخطط قدامی» و «کورتکس لب پیشانی» که هر دو پاسخگوی دوپامین هستند، فعال میشدند - هر دو ناحیه در کنترل محرک آنی، رفتار اضطراری و پردازش پاداش نقش دارند. هر چند که «برنز» از آنچه گروه تحقیقاتیاش یافته بود شگفت زده بود، اما مجموع از این تحقیق خرسند بود. او گفت: "این نتیجه اطمینانبخش است. به عبارتی این نشان میدهد که ما برای همکاری با یکدیگر ساخته شدهایم.”
[https://www.nytimes.com/2002/07/23/science/why-we-re-so-nice-we-re-wired-to-cooperate.html]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
🔹«برنز» و گروه تحقیقاتیاش با تحلیل اسکنهای مغزی دریافتند، هنگامی که زنان در حال همکاری بودند، دو بخش از مغز یعنی «جسم مخطط قدامی» و «کورتکس لب پیشانی» که هر دو پاسخگوی دوپامین هستند، فعال میشدند - هر دو ناحیه در کنترل محرک آنی، رفتار اضطراری و پردازش پاداش نقش دارند. هر چند که «برنز» از آنچه گروه تحقیقاتیاش یافته بود شگفت زده بود، اما مجموع از این تحقیق خرسند بود. او گفت: "این نتیجه اطمینانبخش است. به عبارتی این نشان میدهد که ما برای همکاری با یکدیگر ساخته شدهایم.”
[https://www.nytimes.com/2002/07/23/science/why-we-re-so-nice-we-re-wired-to-cooperate.html]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
NY Times
Why We're So Nice: We're Wired to Cooperate (Published 2002)
Researchers at Emory University, using magnetic resonance imaging on brains of group of young women, discover that when they choose cooperative rather than greedy strategies in pursuit of financial gain, mental circuitry normally associated with reward-seeking…
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ بخش دوم
🔴 تراژدی منابع اشتراکی
🔹مقالهی «گرت هاردین» با عنوان «تراژدی منابع اشتراکی» که اولین بار در مجلهی معتبر «ساينس» در سال 1968 چاپ شد، یکی از مقالاتی است که بیشترین دفعات چاپ مجدد را در یک مجله علمی داشته است. نویسندگان مقالهی اخیر «مناظرات بانک جهانی»، این مقاله را الگوی غالبی نامیدهاند که از طریق آن دانشمندان علوم اجتماعی، موضوعات مربوط به منابع طبیعی را بررسی میکنند. به قول یک انسانشناس به نام «جی. ان. اپل»، این مقاله از سوی محققین و متخصصان به عنوان متن مقدس پذیرفته شده است.
[برگرفته از یک تحلیل برجسته از مقاله ی هاردین نوشتهی «یان آنگوس» که در سایت زیر یافت میشود:
https://links.org.au/node/595]
🔸تا میانههای دههی 1800، هنوز بیشتر بخشهای روستایی انگلستان، به طور اشتراکی استفاده میشد - در واقع، املاک همگی متعلق به شاه بود اما در دسترس همگان قرار داشت- چیزی شبیه به مناطق آزاد در غرب ایالات متحده پیش از کشیده شدن حصارهای سیم خاردار. «هاردین» در این مقاله، با مدل قرار دادن منابع اشتراکی در کشور انگلیس، ادعا کرده که میتوان عواقب و سرانجام مالكیت اشتراکی بر منابع را نشان داد. «هاردین» استدلال میکند که، هنگامی که استفاده از یک مرتع برای همگان آزاد است... هر چوپانی سعی میکند تا حد امکان، گله بزرگتری را به چرا بیاورد. از دید خود او، خودخواهی چوپان، منطق اقتصادی قابل قبولی دارد، و در عین حال به تخریب چراگاه میانجامد. «هاردین» مینویسد، چوپان عاقل نتیجه خواهد گرفت که تنها کار عاقلانه، افزودن بر تعداد دامهای گلهاش است." این تنها گزینهی منطقی است زیرا همه در هزینهی تخریب مرتع در اثر چرای بیش از حد شریک هستند، در حالیکه سود حاصل از افزودن بر دامهای گله فقط به جیب همان شخص میرود. از آنجاییکه هر چوپان به تنهایی به همین نتیجه خواهد رسید، زمین مشترک برای چرای گلهها، به ناچار بیش از حد مورد استفاده قرار خواهد گرفت. «هاردین» نتیجه میگیرد ” اشتراکی کردن منابع، باعث نابودی آن منابع خواهد شد."
🔹همانند افکار مالتوس در مورد نسبت رشد جمعیت با ظرفیت کشاورزی و دامپروری، بحث هاردین نیز یک موضوع موفق به شمار میرفت، زیرا:
1. یک معادله ی ساده ی A+B=C را بیان میکند که آنقدر واضح است که در مورد درستی آن هیچ تردیدی نیست.
2. برای توجیه تصمیمات بیرحمانهی قدرت های حاکم مفید است.
برای مثال، اغلب رهبران سیاسی و مالی بریتانیا برای توجیه بیعملیشان در خصوص فقر گسترده در بریتانیا، به مقاله مالتوس استناد میکردند، از جمله در توضیح قحطی گستردهی دهه 1840 که در آن چند میلیون ایرلندی در اثر گرسنگی مردند و تعداد بیشتری به ایالات متحده گریختند). اظهارات «هاردین» در مورد نابخردانه بودن مالکیت اشتراکی، به طور مکرر برای سرپوشگذاری بر بحثهای خصوصیسازی خدمات دولتی و تصرف زمینهای محلی بکار گرفته شده است. البته یک نقطه مشترک دیگر نیز در بحثهای «هاردین» و «مالتوس» وجود دارد و آن اینکه هر دو در مواجهه با واقعیت فرو میریزند.
🔸همان طور که «ایان آنگوس» نویسنده کانادایی مینویسد، «هاردین» به سادگی از آنچه در عالم واقع، در بحث منابع اشتراکی روی میدهد - یعنی نظارت درونی موجود در اجتماعات درگیر این منابع اشتراکی - چشمپوشی کرده است. هاردین این حقیقت را از یاد برده بود که در جوامع روستایی کوچک که تراکم جمعیت به حدی پایین است که همه یکدیگر را میشناسند (یک نمونه واقعی آن در زمین های اشتراکی تاریخی انگلستان و و یا در جوامع گشتزن اجدادی) هر فردی که بخواهد منافع مشترک را به خطر بیاندازد به سرعت شناسایی و تنبیه میشود. مطالعات «الینور اوستروم» اقتصاددان و برنده جایره نوبل، در مورد نحوه سازماندهی منابع مشترک در جوامع کوچک او را به این نتیجه رساند که در همهی این نوع جوامع، شکلهایی از نظارت برای برخورد با هر نوع تقلب و یا استفاده ناعادلانه از منابع وجود دارد. برای مثال نگاه کنید به Ostrom (2009).
🔹برخلاف آنچه که توسط اقتصاددانان و سایر افراد مخالف با مدیریت محلی منابع جلوه داده شده است، اشتراکی بودن منابع، در جایی که منابع به وسیلهی گروههای کوچک متشکل از افراد وابسته به هم کنترل میشوند، تهدیدی برای منابع به شمار نمیرود. منابع اشتراکی (تحت کنترل گروههای کوچک) را فراموش کنید. امروز باید با تراژدی عمومی بودن دریاها، آسمانها، رودخانهها و جنگلها مواجه شویم. شیلات در سراسر دنیا رو به نابودی است، زیرا هیچکس اعتبار، قدرت و انگیزهای برای متوقف ساختن ناوگان بینالمللی استخراج از آبهایی که متعلق به همه (و در نتیجه ی این عمل، به هیچکس) است ندارد.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
◀️ بخش دوم
🔴 تراژدی منابع اشتراکی
🔹مقالهی «گرت هاردین» با عنوان «تراژدی منابع اشتراکی» که اولین بار در مجلهی معتبر «ساينس» در سال 1968 چاپ شد، یکی از مقالاتی است که بیشترین دفعات چاپ مجدد را در یک مجله علمی داشته است. نویسندگان مقالهی اخیر «مناظرات بانک جهانی»، این مقاله را الگوی غالبی نامیدهاند که از طریق آن دانشمندان علوم اجتماعی، موضوعات مربوط به منابع طبیعی را بررسی میکنند. به قول یک انسانشناس به نام «جی. ان. اپل»، این مقاله از سوی محققین و متخصصان به عنوان متن مقدس پذیرفته شده است.
[برگرفته از یک تحلیل برجسته از مقاله ی هاردین نوشتهی «یان آنگوس» که در سایت زیر یافت میشود:
https://links.org.au/node/595]
🔸تا میانههای دههی 1800، هنوز بیشتر بخشهای روستایی انگلستان، به طور اشتراکی استفاده میشد - در واقع، املاک همگی متعلق به شاه بود اما در دسترس همگان قرار داشت- چیزی شبیه به مناطق آزاد در غرب ایالات متحده پیش از کشیده شدن حصارهای سیم خاردار. «هاردین» در این مقاله، با مدل قرار دادن منابع اشتراکی در کشور انگلیس، ادعا کرده که میتوان عواقب و سرانجام مالكیت اشتراکی بر منابع را نشان داد. «هاردین» استدلال میکند که، هنگامی که استفاده از یک مرتع برای همگان آزاد است... هر چوپانی سعی میکند تا حد امکان، گله بزرگتری را به چرا بیاورد. از دید خود او، خودخواهی چوپان، منطق اقتصادی قابل قبولی دارد، و در عین حال به تخریب چراگاه میانجامد. «هاردین» مینویسد، چوپان عاقل نتیجه خواهد گرفت که تنها کار عاقلانه، افزودن بر تعداد دامهای گلهاش است." این تنها گزینهی منطقی است زیرا همه در هزینهی تخریب مرتع در اثر چرای بیش از حد شریک هستند، در حالیکه سود حاصل از افزودن بر دامهای گله فقط به جیب همان شخص میرود. از آنجاییکه هر چوپان به تنهایی به همین نتیجه خواهد رسید، زمین مشترک برای چرای گلهها، به ناچار بیش از حد مورد استفاده قرار خواهد گرفت. «هاردین» نتیجه میگیرد ” اشتراکی کردن منابع، باعث نابودی آن منابع خواهد شد."
🔹همانند افکار مالتوس در مورد نسبت رشد جمعیت با ظرفیت کشاورزی و دامپروری، بحث هاردین نیز یک موضوع موفق به شمار میرفت، زیرا:
1. یک معادله ی ساده ی A+B=C را بیان میکند که آنقدر واضح است که در مورد درستی آن هیچ تردیدی نیست.
2. برای توجیه تصمیمات بیرحمانهی قدرت های حاکم مفید است.
برای مثال، اغلب رهبران سیاسی و مالی بریتانیا برای توجیه بیعملیشان در خصوص فقر گسترده در بریتانیا، به مقاله مالتوس استناد میکردند، از جمله در توضیح قحطی گستردهی دهه 1840 که در آن چند میلیون ایرلندی در اثر گرسنگی مردند و تعداد بیشتری به ایالات متحده گریختند). اظهارات «هاردین» در مورد نابخردانه بودن مالکیت اشتراکی، به طور مکرر برای سرپوشگذاری بر بحثهای خصوصیسازی خدمات دولتی و تصرف زمینهای محلی بکار گرفته شده است. البته یک نقطه مشترک دیگر نیز در بحثهای «هاردین» و «مالتوس» وجود دارد و آن اینکه هر دو در مواجهه با واقعیت فرو میریزند.
🔸همان طور که «ایان آنگوس» نویسنده کانادایی مینویسد، «هاردین» به سادگی از آنچه در عالم واقع، در بحث منابع اشتراکی روی میدهد - یعنی نظارت درونی موجود در اجتماعات درگیر این منابع اشتراکی - چشمپوشی کرده است. هاردین این حقیقت را از یاد برده بود که در جوامع روستایی کوچک که تراکم جمعیت به حدی پایین است که همه یکدیگر را میشناسند (یک نمونه واقعی آن در زمین های اشتراکی تاریخی انگلستان و و یا در جوامع گشتزن اجدادی) هر فردی که بخواهد منافع مشترک را به خطر بیاندازد به سرعت شناسایی و تنبیه میشود. مطالعات «الینور اوستروم» اقتصاددان و برنده جایره نوبل، در مورد نحوه سازماندهی منابع مشترک در جوامع کوچک او را به این نتیجه رساند که در همهی این نوع جوامع، شکلهایی از نظارت برای برخورد با هر نوع تقلب و یا استفاده ناعادلانه از منابع وجود دارد. برای مثال نگاه کنید به Ostrom (2009).
🔹برخلاف آنچه که توسط اقتصاددانان و سایر افراد مخالف با مدیریت محلی منابع جلوه داده شده است، اشتراکی بودن منابع، در جایی که منابع به وسیلهی گروههای کوچک متشکل از افراد وابسته به هم کنترل میشوند، تهدیدی برای منابع به شمار نمیرود. منابع اشتراکی (تحت کنترل گروههای کوچک) را فراموش کنید. امروز باید با تراژدی عمومی بودن دریاها، آسمانها، رودخانهها و جنگلها مواجه شویم. شیلات در سراسر دنیا رو به نابودی است، زیرا هیچکس اعتبار، قدرت و انگیزهای برای متوقف ساختن ناوگان بینالمللی استخراج از آبهایی که متعلق به همه (و در نتیجه ی این عمل، به هیچکس) است ندارد.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان ◀️ بخش دوم 🔴 تراژدی منابع اشتراکی 🔹مقالهی «گرت هاردین» با عنوان «تراژدی منابع اشتراکی» که اولین بار در مجلهی معتبر «ساينس» در سال 1968 چاپ شد، یکی از مقالاتی است که بیشترین دفعات چاپ مجدد را در یک مجله علمی داشته است.…
🔸به همین شکل، مواد سمی دودکشهای صنایع چینی، که چراغشان با سوزاندن غیرقانونی ذغال استخراجی از روسیه روشن است، در ریههای مردم کُره میرود، در حالیکه نفت ونزوئلا که در اتومبیلهای آمریکایی میسوزد، یخهای گرینلند را ذوب میکند.
🔹چیزی که این تراژدی زنجیرهوار را ممکن میسازد فقدان شرمساری هم در سطح منطقهای و هم در سطح فردی است. در حالیکه این موضوع برای انسانهای مقابل تاریخ به کلی طور دیگری بوده است). بکارگیری «اقتصاد مالتوسی»، «معمای زندانی»، و «تراژدی منابع اشتراکی»، و صادر کردن احکام قاطعانه اما غلط در مورد جوامع پیشاکشاورزی، ناشی از چشم بستن بر قواعد و ویژگیهای زندگی در جوامع کوچک مقیاس است - جوامعی که بنا به گفتهی روسو در آنجا هیچکس نمیتواند از نظارت و قضاوت عمومی فرار کند. این تراژدی (تراژدی منابع اشتراکی)، تنها زمانی رقم میخورد که اندازهی گروه، از توان افراد گروه برای نظارت بر یکدیگر فراتر رود. یعنی اندازهی گروه از «عدد دُنبار» ، بیشتر میشود. بلی؛ در جوامع نخستیها، اندازهی گروه، بطور قطع اهمیت دارد.
(مفهوم Dunbar ' s number : اشاره دارد به یک محدودیت شناختی در رابطه با تعداد افرادی که یک فرد میتواند با آنها روابط اجتماعی پایدار و با ثباتی را ایجاد و حفظ کنند - مترجم)
🔸و اما عدد ڈنبار، پس از آگاهی از اهمیت رفتار جوریدن در نخستیهای اجتماعی، «روبين ذنبار»، انسانشناس بریتانیایی، تلاش کرد تعداد اعضای هر گروه را بر مبنای میزان رشد بخش نئوکورتیکال مغز آن گونه تخمین بزند. او با استفاده از این همبستگی، پیشبینی کرد از زمانیکه تعداد اعضای یک گروه انسانی به حدود 150 نفر میرسد، پیگیری و نظارت بر اینکه چه کسی چه کاری میکند برای اعضای گروه دشوار میشود. بنا به گفتهی دُنبار،” این یافته به آن معناست که ما از نظر تعداد افرادی که می توانیم با آنها روابط متقابل و پایدار ایجاد کنیم به دلیل ظرفیت پردازش نئوکورتیکال مغزمان دچار محدودیت هستیم.”
نگاه کنید به:
Dunbar (1992 and 1993)
🔹انسانشناسان دیگر نیز با یک مشاهدهی دیگر بر این موضوع صحه گذاشته اند؛ آنها دریافتند هنگامی که تعداد اعضای گروهها به طور قابل توجهی از این عدد بیشتر میشود، میل به تقسیم شدن به دو گروه کوچکتر به میان میآید.
🔸چند سال پیش از انتشار مقاله ی دُنبار در 1992، «ماروین هریس» یادآور شده بود که “در یک گروه 50 نفره، یا یک روستای 150نفره، هر کسی دیگری را به خوبی میشناسد، طوری که پیوند حاصل از این تعامل متقابل، می تواند افراد را سالها کنار یکدیگر نگه دارد. در این چارچوب، مردم چیزهای مختلف را به یکدیگر میبخشند و در قبال آن انتظار دارند که از یکدیگر چیزهای مختلف نیز بستانند.
Harris (1989), pp. 344-345
🔹در سالهای اخیر، نویسندگان جدید، از جمله «مالكوم گلدول» در کتاب پرفروش خود به نام «نقطهی انحراف»، ایدهی محدودیت ناشی از تعداد (150 نفر) برای کارکرد طبیعی گروه های انسانی را بر سر زبانها انداختهاند.
🔸برای انسان که در گروههای صمیمی و کوچک فرگشت یافته است، چنانکه هرکس نام دیگری را میداند، مواجهه با آزادی نامحدود ناشی از گمنام و غریبه بودن نسبت به یکدیگر چندان آسان به نظر نمیرسد. وقتی جمعیت یک جامعه از حد معینی فراتر رود که در آن افراد، حتی آشنایی مختصری نیز با یکدیگر نداشته باشند، رفتارهای ما و انتخابهای پیشروی ما تغییر میکند و حس ما نسبت به کارهای امکان پذیر و قابل قبول، از هر زمان دیگری انتزاعیتر میشود.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
🔹چیزی که این تراژدی زنجیرهوار را ممکن میسازد فقدان شرمساری هم در سطح منطقهای و هم در سطح فردی است. در حالیکه این موضوع برای انسانهای مقابل تاریخ به کلی طور دیگری بوده است). بکارگیری «اقتصاد مالتوسی»، «معمای زندانی»، و «تراژدی منابع اشتراکی»، و صادر کردن احکام قاطعانه اما غلط در مورد جوامع پیشاکشاورزی، ناشی از چشم بستن بر قواعد و ویژگیهای زندگی در جوامع کوچک مقیاس است - جوامعی که بنا به گفتهی روسو در آنجا هیچکس نمیتواند از نظارت و قضاوت عمومی فرار کند. این تراژدی (تراژدی منابع اشتراکی)، تنها زمانی رقم میخورد که اندازهی گروه، از توان افراد گروه برای نظارت بر یکدیگر فراتر رود. یعنی اندازهی گروه از «عدد دُنبار» ، بیشتر میشود. بلی؛ در جوامع نخستیها، اندازهی گروه، بطور قطع اهمیت دارد.
(مفهوم Dunbar ' s number : اشاره دارد به یک محدودیت شناختی در رابطه با تعداد افرادی که یک فرد میتواند با آنها روابط اجتماعی پایدار و با ثباتی را ایجاد و حفظ کنند - مترجم)
🔸و اما عدد ڈنبار، پس از آگاهی از اهمیت رفتار جوریدن در نخستیهای اجتماعی، «روبين ذنبار»، انسانشناس بریتانیایی، تلاش کرد تعداد اعضای هر گروه را بر مبنای میزان رشد بخش نئوکورتیکال مغز آن گونه تخمین بزند. او با استفاده از این همبستگی، پیشبینی کرد از زمانیکه تعداد اعضای یک گروه انسانی به حدود 150 نفر میرسد، پیگیری و نظارت بر اینکه چه کسی چه کاری میکند برای اعضای گروه دشوار میشود. بنا به گفتهی دُنبار،” این یافته به آن معناست که ما از نظر تعداد افرادی که می توانیم با آنها روابط متقابل و پایدار ایجاد کنیم به دلیل ظرفیت پردازش نئوکورتیکال مغزمان دچار محدودیت هستیم.”
نگاه کنید به:
Dunbar (1992 and 1993)
🔹انسانشناسان دیگر نیز با یک مشاهدهی دیگر بر این موضوع صحه گذاشته اند؛ آنها دریافتند هنگامی که تعداد اعضای گروهها به طور قابل توجهی از این عدد بیشتر میشود، میل به تقسیم شدن به دو گروه کوچکتر به میان میآید.
🔸چند سال پیش از انتشار مقاله ی دُنبار در 1992، «ماروین هریس» یادآور شده بود که “در یک گروه 50 نفره، یا یک روستای 150نفره، هر کسی دیگری را به خوبی میشناسد، طوری که پیوند حاصل از این تعامل متقابل، می تواند افراد را سالها کنار یکدیگر نگه دارد. در این چارچوب، مردم چیزهای مختلف را به یکدیگر میبخشند و در قبال آن انتظار دارند که از یکدیگر چیزهای مختلف نیز بستانند.
Harris (1989), pp. 344-345
🔹در سالهای اخیر، نویسندگان جدید، از جمله «مالكوم گلدول» در کتاب پرفروش خود به نام «نقطهی انحراف»، ایدهی محدودیت ناشی از تعداد (150 نفر) برای کارکرد طبیعی گروه های انسانی را بر سر زبانها انداختهاند.
🔸برای انسان که در گروههای صمیمی و کوچک فرگشت یافته است، چنانکه هرکس نام دیگری را میداند، مواجهه با آزادی نامحدود ناشی از گمنام و غریبه بودن نسبت به یکدیگر چندان آسان به نظر نمیرسد. وقتی جمعیت یک جامعه از حد معینی فراتر رود که در آن افراد، حتی آشنایی مختصری نیز با یکدیگر نداشته باشند، رفتارهای ما و انتخابهای پیشروی ما تغییر میکند و حس ما نسبت به کارهای امکان پذیر و قابل قبول، از هر زمان دیگری انتزاعیتر میشود.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 رؤیای پیشرفت بیپایان
آیا به راستی ما در بهترین زمان و مکان ممکن زاده شدهایم؟ یا دوران ما صرفاً یک لحظهای تصادفی از بینهایت است؛ صرفاً یک لحظه در بین بیشمار لحظات دیگر، همراه با شادیها و ناامیدیهای مختص به خودش؟
شاید از دید شما اندیشیدن به چنین پرسشی کار بیهودهای باشد. اما باید بدانید که ما از نظر روانشناختی، همواره تمایل داریم تجربهی خود را به عنوان استاندارد در نظر بگیریم، جامعهی خودمان را آدم به حساب آوریم، حتی شاید بطور ناخودآگاه باور کنیم که ما برگزیدهایم، خدا با ماست و تیم ما لایق برنده شدن است. به همین منظور، برای اینکه زمان حال را در جذابترین حالتش ببینیم، دوران گذشته را خونبار و پر از درد و وحشت تصویر میکنیم. و نگاه هابزی قرنهاست که این گرایش روانی را حمایت میکند.
این یک فرض اشتباه است که بپنداریم فرایند فرگشت، پروسهای به سوی بهبود و پیشرفت است و ارگانیسمهای در حال فرگشت، در حال پیشرفت به سوی یک هدف غایی و مطلوب هستند. چنین نیست. واقعیت این است که یک جامعه یا ارگانیسم، در جریان فرگشت ، صرفاً با گذر نسلها خود را با شرایط متغیر سازگار میکند. اگرچه این تغییرات ممکن است در لحظه مفید باشند، اما واقعاً پیشرفت به حساب نمیآیند چرا که شرایط بیرونی هیچگاه از تغییر باز نمیایستند.
این خطا بر این فرض غلط استوار است که "اینجا و اکنون" به وضوح از "آنجا و آن دوران" بهتر است. پس از گذشت سه قرن و نیم، هنوز دانشمندان از قول هابز به ما میگویند که چقدر خوش اقبال بودیم که بعد از روی کار آمدن جمهوریت به دنیا آمدیم و از رنج همه گیر دوران بربریت در امان ماندهایم. تصور اینکه ما خوش اقبالهای تاریخ ما هستیم، بسیار مایهی تسلی است، اما بیایید جرئت کنیم و پرسش ممنوعه را بپرسیم: «واقعاً چقدر خوشاقبال هستیم؟»
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 رؤیای پیشرفت بیپایان
آیا به راستی ما در بهترین زمان و مکان ممکن زاده شدهایم؟ یا دوران ما صرفاً یک لحظهای تصادفی از بینهایت است؛ صرفاً یک لحظه در بین بیشمار لحظات دیگر، همراه با شادیها و ناامیدیهای مختص به خودش؟
شاید از دید شما اندیشیدن به چنین پرسشی کار بیهودهای باشد. اما باید بدانید که ما از نظر روانشناختی، همواره تمایل داریم تجربهی خود را به عنوان استاندارد در نظر بگیریم، جامعهی خودمان را آدم به حساب آوریم، حتی شاید بطور ناخودآگاه باور کنیم که ما برگزیدهایم، خدا با ماست و تیم ما لایق برنده شدن است. به همین منظور، برای اینکه زمان حال را در جذابترین حالتش ببینیم، دوران گذشته را خونبار و پر از درد و وحشت تصویر میکنیم. و نگاه هابزی قرنهاست که این گرایش روانی را حمایت میکند.
این یک فرض اشتباه است که بپنداریم فرایند فرگشت، پروسهای به سوی بهبود و پیشرفت است و ارگانیسمهای در حال فرگشت، در حال پیشرفت به سوی یک هدف غایی و مطلوب هستند. چنین نیست. واقعیت این است که یک جامعه یا ارگانیسم، در جریان فرگشت ، صرفاً با گذر نسلها خود را با شرایط متغیر سازگار میکند. اگرچه این تغییرات ممکن است در لحظه مفید باشند، اما واقعاً پیشرفت به حساب نمیآیند چرا که شرایط بیرونی هیچگاه از تغییر باز نمیایستند.
این خطا بر این فرض غلط استوار است که "اینجا و اکنون" به وضوح از "آنجا و آن دوران" بهتر است. پس از گذشت سه قرن و نیم، هنوز دانشمندان از قول هابز به ما میگویند که چقدر خوش اقبال بودیم که بعد از روی کار آمدن جمهوریت به دنیا آمدیم و از رنج همه گیر دوران بربریت در امان ماندهایم. تصور اینکه ما خوش اقبالهای تاریخ ما هستیم، بسیار مایهی تسلی است، اما بیایید جرئت کنیم و پرسش ممنوعه را بپرسیم: «واقعاً چقدر خوشاقبال هستیم؟»
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 دوران ماقبل تاریخ: اسیر در چنگال فقر یا غنوده در دامان وفور نعمت
انسان ماقبل تاریخ بر حسب عادت، غذا را ذخیره نمیکرد، اما این موضوع به این معنی نبود که او در گرسنگی مزمن به سر میبُرد. مطالعات انجام شده بر روی استخوانها و دندانهای انسانهای ماقبل تاریخ نشان میدهد که زندگی انسان کهن با نخوردنها و پُرخوریهای دورهای همراه بوده است، اما دورههای طولانی قطحی و گرسنگی نادر بودهاند. شاید بپرسید از
کجا میدانیم که نیاکان ما در مرز قحطی و گرسنگی به سر نمیبردهاند؟
هنگامی که کودکان و نوجوانان به مدت یک هفته تغذیهی کافی نداشته باشند، رشد استخوانهای بلند در دستها و پاهاشان کُند میشود. هنگامی که تغذیه بهبود مییابد و استخوانها دوباره شروع به رشد میکنند، چگالی استخوانهای جدیداً رشد کرده، با چگالی استخوانها در دوران کمغذایی متفاوت است. اشعهی ایکس این خطوط آشکار را در استخوانهای کهن نشان میدهد؛ که به نام «خطوط هریس» شناخته میشوند.
Bodley (2002), p. 54.
به همین شکل، تجربهی دورههای طولانیتر سوءتغذیه، بر روی دندانها اثراتی به جای میگذارد که «هایپوپلازیاس» نامیده میشود. این اثرات به شکل نوارهای بیرنگ و حفرههای کوچک در سطح مینای دندان ظاهر میشود که پس از گذشت قرنهای متمادی در بقایای فسیلها قابل مشاهدهاند. و نکته اینجاست که باستانشناسان، در اسکلتهای مربوط به جوامع شکارچی-گردآورنده در مقایسه با اسکلتهای جوامع یکجانشین که برای تامین غذایشان وابسته به کشاورزی بودند، «خطوط هریس» و «هایپوپلازیای» دندانی کمتری را یافتهاند. این موضوع منطقی به نظر میرسد، زیرا شکارگر-گردآورها به دلیل تحرک بسیار زیادی که داشتند، کمتر احتمال داشت که قحطیهای طولانی مدت را تجربه کنند زیرا اغلب میتوانستند به سادگی به مناطقی که شرایط بهتری داشت نقل مکان کنند.
نزدیک به 800 اسکلت از حوالی «تپهی دیکسون» پایینتر از «درهی ایلینویز» مورد بررسی قرار گرفتهاند. آنها تصویر روشنی از تغییرات میزان سلامتی را در برههی تغییر سبک زندگی از گشتزنی به کشاورزی (کاشت غلات) در 1200 سال پس از میلاد نمایان میکنند. یافتههای «جورج آرملگوس» و همکارانش از بقایای استخوانهای کشاورزان، گویای افزایش 50 درصدی در میزان ابتلا به سوءتغذیهی مزمن، و 3 برابر شدن بیماریهای عفونی (که در ضایعات استخوانی خود را نشان می دهد) در مقایسه با همین بیماریها در بین گشتزنان پیش از آنها است. علاوه بر این، آنها شواهدی مبنی بر افزایش مرگ و میر اطفال، تأخیر در رشد استخوانی در بزرگسالان و افزایش 4 برابری در ابتلا به «پوکی استخوان متقارن» (porotic hyperostosis) یافتند که نشانهی کم خونی ناشی از کمبود آهن در بیش از نیمی از جمعیت بود.
Harris (1989), pp. 147
محققان مختلفی این رویکرد عجیب و آسانگیرانهی گشتزنان به مقولهی غذا را -که هیچچیز در یخچال نداشتهاند- مورد بررسی قرار دادهاند. «پل لی جیون» مُبلغ مسیحی فرانسوی، که شش ماه را میان «مونتاگنایی»ها در «کبک» امروزی سپری کرد، از گشاده دستی این بومیان به خشم آمده و مینویسد: "اگر میزبان من دو، سه یا چهار سگ آبی شکار می کرد، خواه شب بود یا روز، برای همه همسایگان وحشیاش ضیافتی برپا میکرد. و آنها هم اگر چیزی میگرفتند، باز جشنی برپا میشد، طوری که از یک ضیافت بیرون میآمدی و درجا به یک ضیافت دیگر میرفتی و گاهی حتی سومی یا چهارمی هم در کار بود.”
هنگامی که «لی جیون» سعی کرده بود در مورد فواید ذخیرهی مقداری از غذاها برایشان توضیح دهد، آنها به او خندیده بودند و گفته بودند: “فردا نیز با آنچه شکار خواهیم کرد ضیافت دیگری برپا میکنیم.”
Le Jeune (1897), pp. 281–283
«نوریت برد دیوید» انسانشناس اسرائیلی توضیح میدهد : “دقیقاً همانطور که رفتار غربیها با فرض آنها مبنی بر کم بودن غذا قابل توضیح است، رفتار شکارگر-گردآورها نیز با فرض آنها بر فراوانی قابل درک است. همچنین، همانطور که رفتار غربیها را با فرض کمبود غذا، میتوان تحلیل و حتی پیشبینی کرد، رفتار شکارچی-گردآورها را با فرض اینکه به قدر کافی غذا وجود دارد میتوان تحلیل و بررسی کرد.
Gowdy (1998), p. 130
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 دوران ماقبل تاریخ: اسیر در چنگال فقر یا غنوده در دامان وفور نعمت
انسان ماقبل تاریخ بر حسب عادت، غذا را ذخیره نمیکرد، اما این موضوع به این معنی نبود که او در گرسنگی مزمن به سر میبُرد. مطالعات انجام شده بر روی استخوانها و دندانهای انسانهای ماقبل تاریخ نشان میدهد که زندگی انسان کهن با نخوردنها و پُرخوریهای دورهای همراه بوده است، اما دورههای طولانی قطحی و گرسنگی نادر بودهاند. شاید بپرسید از
کجا میدانیم که نیاکان ما در مرز قحطی و گرسنگی به سر نمیبردهاند؟
هنگامی که کودکان و نوجوانان به مدت یک هفته تغذیهی کافی نداشته باشند، رشد استخوانهای بلند در دستها و پاهاشان کُند میشود. هنگامی که تغذیه بهبود مییابد و استخوانها دوباره شروع به رشد میکنند، چگالی استخوانهای جدیداً رشد کرده، با چگالی استخوانها در دوران کمغذایی متفاوت است. اشعهی ایکس این خطوط آشکار را در استخوانهای کهن نشان میدهد؛ که به نام «خطوط هریس» شناخته میشوند.
Bodley (2002), p. 54.
به همین شکل، تجربهی دورههای طولانیتر سوءتغذیه، بر روی دندانها اثراتی به جای میگذارد که «هایپوپلازیاس» نامیده میشود. این اثرات به شکل نوارهای بیرنگ و حفرههای کوچک در سطح مینای دندان ظاهر میشود که پس از گذشت قرنهای متمادی در بقایای فسیلها قابل مشاهدهاند. و نکته اینجاست که باستانشناسان، در اسکلتهای مربوط به جوامع شکارچی-گردآورنده در مقایسه با اسکلتهای جوامع یکجانشین که برای تامین غذایشان وابسته به کشاورزی بودند، «خطوط هریس» و «هایپوپلازیای» دندانی کمتری را یافتهاند. این موضوع منطقی به نظر میرسد، زیرا شکارگر-گردآورها به دلیل تحرک بسیار زیادی که داشتند، کمتر احتمال داشت که قحطیهای طولانی مدت را تجربه کنند زیرا اغلب میتوانستند به سادگی به مناطقی که شرایط بهتری داشت نقل مکان کنند.
نزدیک به 800 اسکلت از حوالی «تپهی دیکسون» پایینتر از «درهی ایلینویز» مورد بررسی قرار گرفتهاند. آنها تصویر روشنی از تغییرات میزان سلامتی را در برههی تغییر سبک زندگی از گشتزنی به کشاورزی (کاشت غلات) در 1200 سال پس از میلاد نمایان میکنند. یافتههای «جورج آرملگوس» و همکارانش از بقایای استخوانهای کشاورزان، گویای افزایش 50 درصدی در میزان ابتلا به سوءتغذیهی مزمن، و 3 برابر شدن بیماریهای عفونی (که در ضایعات استخوانی خود را نشان می دهد) در مقایسه با همین بیماریها در بین گشتزنان پیش از آنها است. علاوه بر این، آنها شواهدی مبنی بر افزایش مرگ و میر اطفال، تأخیر در رشد استخوانی در بزرگسالان و افزایش 4 برابری در ابتلا به «پوکی استخوان متقارن» (porotic hyperostosis) یافتند که نشانهی کم خونی ناشی از کمبود آهن در بیش از نیمی از جمعیت بود.
Harris (1989), pp. 147
محققان مختلفی این رویکرد عجیب و آسانگیرانهی گشتزنان به مقولهی غذا را -که هیچچیز در یخچال نداشتهاند- مورد بررسی قرار دادهاند. «پل لی جیون» مُبلغ مسیحی فرانسوی، که شش ماه را میان «مونتاگنایی»ها در «کبک» امروزی سپری کرد، از گشاده دستی این بومیان به خشم آمده و مینویسد: "اگر میزبان من دو، سه یا چهار سگ آبی شکار می کرد، خواه شب بود یا روز، برای همه همسایگان وحشیاش ضیافتی برپا میکرد. و آنها هم اگر چیزی میگرفتند، باز جشنی برپا میشد، طوری که از یک ضیافت بیرون میآمدی و درجا به یک ضیافت دیگر میرفتی و گاهی حتی سومی یا چهارمی هم در کار بود.”
هنگامی که «لی جیون» سعی کرده بود در مورد فواید ذخیرهی مقداری از غذاها برایشان توضیح دهد، آنها به او خندیده بودند و گفته بودند: “فردا نیز با آنچه شکار خواهیم کرد ضیافت دیگری برپا میکنیم.”
Le Jeune (1897), pp. 281–283
«نوریت برد دیوید» انسانشناس اسرائیلی توضیح میدهد : “دقیقاً همانطور که رفتار غربیها با فرض آنها مبنی بر کم بودن غذا قابل توضیح است، رفتار شکارگر-گردآورها نیز با فرض آنها بر فراوانی قابل درک است. همچنین، همانطور که رفتار غربیها را با فرض کمبود غذا، میتوان تحلیل و حتی پیشبینی کرد، رفتار شکارچی-گردآورها را با فرض اینکه به قدر کافی غذا وجود دارد میتوان تحلیل و بررسی کرد.
Gowdy (1998), p. 130
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 ادامه "دوران ماقبل تاریخ: اسیر در چنگال فقر یا غنوده در دامان وفور نعمت"
🔸در حالی که کشاورزان برای کشت برنج، سیب زمینی، گندم یا غله تقلا میکنند، رژیم غذایی یک گشت زن، مجموعهی متنوعی از گیاهان و جانداران مغذی است. اما بیایید ببینیم گشتزنی چقدر کار میبرد؟ آیا به راستی، راه موثری برای بدست آوردن غذاست؟
🔹«دیوید مدسن» باستانشناس، میزان کارآمدی انرژی گشتزنی را برای جمعآوری جیرجیرکهای مورمون که جزئی از رژیم غذایی مردم بومی کنونی «یوتا» بودند بررسی کرد. گروه او با آهنگی حدود 8 کیلو در ساعت، جیرجیرکها را گردآوری کردند. با همین سرعت، مدسن محاسبه کرد که آنچه یک گشتزن در یک ساعت جمع میکند از نظر کالری برابر با 87 هاتداگ، 49 برش پیتزا یا 43 مکدونالد بزرگ، بدون چربیهای مضر برای قلب و افزودنیها است.
Quoted in Menzel and D’Aluisio, p. 278
🔸پیش از اینکه جذابیت غذایی جیرجیرکهای مورمون را مسخره کنید، کمی در مورد واقعیت ترسناک نهفته در یک هاتداگ معمولی فکر کنید.
🔹مطالعهی دیگری نشان میدهد که یک «کونگ سان» -در صحرای کالاهاری- (در یک ماه مساعد) روزانه بطور میانگین 2140 کالری و 93 گرم پروتئین دریافت میکند. «ماروین هریس» تفسیر سادهای از این موضوع دارد: “مردم «عصر حجر» نسبت به بسیاری از مردمانی که بلافاصله بعد از آنها میزیستند، بسیار سالمتر و تندرستتر بودند.”
[ Harris (1977), p. x. Also see Eaton, Shostak, and Konner (1988) ]
و احتمالاً از کسانی که مدتی طولانی پس از آنها میزیستند نیز سالمتر و تندرستتر بودند. قصرها و موزههای اروپایی پُر است از زرههای بسیار کوچک (مربوط به قرون وسطی) که جز برای کوچکاندامترین انسانهای امروزی، بر تن هیچکس اندازه نیست. در همان حال که نیاکان قرون وسطاییمان با استاندارد امروزی، کوچک اندام بودند، انسانشناسی به نام «تیموتی تیلور» عنوان میکند که نیاکان ما که در 1.4 میلیون سال پیش آتش را در اختیار خود گرفته بودند بلندقدتر از افراد متوسط امروزی بودند.
🔸اسکلتهای بدست آمده از حفاریها در یونان و ترکیه نشان میدهند که مردان و زنان متعلق به دوران پیشاکشاورزی-دامپروری ساکن در این نواحی، به طور میانگین به ترتیب حدود 173 و 163 سانتیمتر قد داشتهاند. اما با وارد شدن به دوران پرورش «دام و دانه» (کشاورزی و دامپروری) ، میانگین قد اُفت کرد.
🔹در سراسر دنیا، تغییر سبک زندگی به کشاورزی-دامپروری، با خود افت چشمگیر در کیفیت تغذیه و سلامت عمومی اغلب انسانها را به همراه داشته است. «جارد دایموند» که این تغییر سبک زندگی به کشاورزی-دامپروری را “بدترین اشتباه تاریخ بشر” مینامد، مینویسد: "شکارچی -گردآورها موفقترین و طولانیترین سبک زندگی را در طول تاریخ بشر داشتهاند.” و در مقابل نتیجه میگیرد، “برعکس، ما هنوز در حال جدال با مشکلاتی هستیم که عصر کشاورزی-دامپروری بر سرمان آورده و معلوم هم نیست بتوانیم آنها را حل کنیم.”
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 ادامه "دوران ماقبل تاریخ: اسیر در چنگال فقر یا غنوده در دامان وفور نعمت"
🔸در حالی که کشاورزان برای کشت برنج، سیب زمینی، گندم یا غله تقلا میکنند، رژیم غذایی یک گشت زن، مجموعهی متنوعی از گیاهان و جانداران مغذی است. اما بیایید ببینیم گشتزنی چقدر کار میبرد؟ آیا به راستی، راه موثری برای بدست آوردن غذاست؟
🔹«دیوید مدسن» باستانشناس، میزان کارآمدی انرژی گشتزنی را برای جمعآوری جیرجیرکهای مورمون که جزئی از رژیم غذایی مردم بومی کنونی «یوتا» بودند بررسی کرد. گروه او با آهنگی حدود 8 کیلو در ساعت، جیرجیرکها را گردآوری کردند. با همین سرعت، مدسن محاسبه کرد که آنچه یک گشتزن در یک ساعت جمع میکند از نظر کالری برابر با 87 هاتداگ، 49 برش پیتزا یا 43 مکدونالد بزرگ، بدون چربیهای مضر برای قلب و افزودنیها است.
Quoted in Menzel and D’Aluisio, p. 278
🔸پیش از اینکه جذابیت غذایی جیرجیرکهای مورمون را مسخره کنید، کمی در مورد واقعیت ترسناک نهفته در یک هاتداگ معمولی فکر کنید.
🔹مطالعهی دیگری نشان میدهد که یک «کونگ سان» -در صحرای کالاهاری- (در یک ماه مساعد) روزانه بطور میانگین 2140 کالری و 93 گرم پروتئین دریافت میکند. «ماروین هریس» تفسیر سادهای از این موضوع دارد: “مردم «عصر حجر» نسبت به بسیاری از مردمانی که بلافاصله بعد از آنها میزیستند، بسیار سالمتر و تندرستتر بودند.”
[ Harris (1977), p. x. Also see Eaton, Shostak, and Konner (1988) ]
و احتمالاً از کسانی که مدتی طولانی پس از آنها میزیستند نیز سالمتر و تندرستتر بودند. قصرها و موزههای اروپایی پُر است از زرههای بسیار کوچک (مربوط به قرون وسطی) که جز برای کوچکاندامترین انسانهای امروزی، بر تن هیچکس اندازه نیست. در همان حال که نیاکان قرون وسطاییمان با استاندارد امروزی، کوچک اندام بودند، انسانشناسی به نام «تیموتی تیلور» عنوان میکند که نیاکان ما که در 1.4 میلیون سال پیش آتش را در اختیار خود گرفته بودند بلندقدتر از افراد متوسط امروزی بودند.
🔸اسکلتهای بدست آمده از حفاریها در یونان و ترکیه نشان میدهند که مردان و زنان متعلق به دوران پیشاکشاورزی-دامپروری ساکن در این نواحی، به طور میانگین به ترتیب حدود 173 و 163 سانتیمتر قد داشتهاند. اما با وارد شدن به دوران پرورش «دام و دانه» (کشاورزی و دامپروری) ، میانگین قد اُفت کرد.
🔹در سراسر دنیا، تغییر سبک زندگی به کشاورزی-دامپروری، با خود افت چشمگیر در کیفیت تغذیه و سلامت عمومی اغلب انسانها را به همراه داشته است. «جارد دایموند» که این تغییر سبک زندگی به کشاورزی-دامپروری را “بدترین اشتباه تاریخ بشر” مینامد، مینویسد: "شکارچی -گردآورها موفقترین و طولانیترین سبک زندگی را در طول تاریخ بشر داشتهاند.” و در مقابل نتیجه میگیرد، “برعکس، ما هنوز در حال جدال با مشکلاتی هستیم که عصر کشاورزی-دامپروری بر سرمان آورده و معلوم هم نیست بتوانیم آنها را حل کنیم.”
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 جنبههای سیاسی زندگی در دوران پارینه سنگی
🔸انسانها در زندگی ماقبل تاریخ، وقت قابل توجهی را به چُرت زدن میگذراندند. «شالینز» در مقالهی بحث برانگیزش، “جامعهی مرفه ابتدایی” می نویسد،”جستجوی غذا به روش گشت زنی، به قدری راهکار موفقی بود
که مردم نیمی از وقتشان را نمیدانستند به چه کاری بگذرانند.”
Gowdy (1998), p. 13
🔹حتی بومیان استرالیا که ظاهراً در سرزمینی تُنک و بیرحم زندگی میکردند، برای یافتن غذای کافی با مشکلی روبرو نبودند (علاوه بر استراحت کامل شبانه،تقریباً سه ساعت هم در وسط روز می خوابیدند). تحقیقات «ریچارد لی» در مورد بوشمنهای «کونگ سان» ساکن در صحرای کالاهاری در «بوتسوانا» نشان میدهد که آنها فقط 15 ساعت در هفته برای بدست آوردن غذا وقت صرف میکردند. “یک زن در یک روز، غذای سه روز خانوادهاش را گردآوری میکند، و بقیهی وقتش را به استراحت در خانه، قلاب دوزی، دیدار همسایگان یا پذیرایی از مهمانان میگذراند. کارهای روزانهی آشپزخانه از جمله پخت و پز، شکستن دانهها، گردآوری چوب برای آتش و آب آوردن، یک تا سه ساعت از وقت زن را میگیرد. این ریتم پیوستهی کار و استراحت مداوم در سرتاسر سال ادامه دارد.”
Gowdy (1998), p. 23
🔸یک یا دو روز کار سبک، همراه با یک یا دو روز استراحت. به نظرتان چطور است؟
از آنجایی که در یک جامعهی شکارچی گردآور، غذا به وفور در محیط اطراف یافت میشد، هیچکس نمیتوانست دیگری را از دستیابی به نیازهای ضروری زندگی منع و محدود کند. «هریس» در این زمینه چنین توضیح میدهد: “برابریخواهی این اقوام به طور قوی در ... وجود منابع آزاد و قابل دسترس برای همه، سادگی ابزار تولید، نداشتن داراییهای غیرقابل انتقال و ساختار قابل تغییر گروه ریشه دارد.
Harris (1980), p. 81
🔹وقتی (سرپناه و غذا به قدری فراوان است) که نمیتوانی دسترسی افراد به غذا و سرپناه را محدود کنی، و نمیتوانی مانع رفتنشان شوی، چگونه میتوانی آنها را کنترل کنی؟
🔸برابریخواهی سیاسی همهجانبهی گشتزنان در همین واقعیت ساده ریشه دارد. قدرتمند زورگو وجود ندارد و رهبران، کسانی هستند که احترام همراهان خود را جلب کردهاند و بقیه دنبالهروی آنها هستند. این چنین «رهبرانی» از کسی درخواست فرمانبرداری نمیکنند و نمیتوانند بکنند. این دیدگاه جدیدی نیست. «آدام اسمیت» در کتاب «مباحثی در باب فلسفهی حقوق»، که پس از مرگ وی در سال 1896 انتشار یافت، نوشت: “در اقوام شکارچی، هیچ نوع دولتی وجود ندارد ...(آنها) بین خود توافق کردهاند که امنیت متقابل یکدیگر را فراهم کنند اما کسی اقتداری بر دیگری ندارد.”
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش دوم
🔴 جنبههای سیاسی زندگی در دوران پارینه سنگی
🔸انسانها در زندگی ماقبل تاریخ، وقت قابل توجهی را به چُرت زدن میگذراندند. «شالینز» در مقالهی بحث برانگیزش، “جامعهی مرفه ابتدایی” می نویسد،”جستجوی غذا به روش گشت زنی، به قدری راهکار موفقی بود
که مردم نیمی از وقتشان را نمیدانستند به چه کاری بگذرانند.”
Gowdy (1998), p. 13
🔹حتی بومیان استرالیا که ظاهراً در سرزمینی تُنک و بیرحم زندگی میکردند، برای یافتن غذای کافی با مشکلی روبرو نبودند (علاوه بر استراحت کامل شبانه،تقریباً سه ساعت هم در وسط روز می خوابیدند). تحقیقات «ریچارد لی» در مورد بوشمنهای «کونگ سان» ساکن در صحرای کالاهاری در «بوتسوانا» نشان میدهد که آنها فقط 15 ساعت در هفته برای بدست آوردن غذا وقت صرف میکردند. “یک زن در یک روز، غذای سه روز خانوادهاش را گردآوری میکند، و بقیهی وقتش را به استراحت در خانه، قلاب دوزی، دیدار همسایگان یا پذیرایی از مهمانان میگذراند. کارهای روزانهی آشپزخانه از جمله پخت و پز، شکستن دانهها، گردآوری چوب برای آتش و آب آوردن، یک تا سه ساعت از وقت زن را میگیرد. این ریتم پیوستهی کار و استراحت مداوم در سرتاسر سال ادامه دارد.”
Gowdy (1998), p. 23
🔸یک یا دو روز کار سبک، همراه با یک یا دو روز استراحت. به نظرتان چطور است؟
از آنجایی که در یک جامعهی شکارچی گردآور، غذا به وفور در محیط اطراف یافت میشد، هیچکس نمیتوانست دیگری را از دستیابی به نیازهای ضروری زندگی منع و محدود کند. «هریس» در این زمینه چنین توضیح میدهد: “برابریخواهی این اقوام به طور قوی در ... وجود منابع آزاد و قابل دسترس برای همه، سادگی ابزار تولید، نداشتن داراییهای غیرقابل انتقال و ساختار قابل تغییر گروه ریشه دارد.
Harris (1980), p. 81
🔹وقتی (سرپناه و غذا به قدری فراوان است) که نمیتوانی دسترسی افراد به غذا و سرپناه را محدود کنی، و نمیتوانی مانع رفتنشان شوی، چگونه میتوانی آنها را کنترل کنی؟
🔸برابریخواهی سیاسی همهجانبهی گشتزنان در همین واقعیت ساده ریشه دارد. قدرتمند زورگو وجود ندارد و رهبران، کسانی هستند که احترام همراهان خود را جلب کردهاند و بقیه دنبالهروی آنها هستند. این چنین «رهبرانی» از کسی درخواست فرمانبرداری نمیکنند و نمیتوانند بکنند. این دیدگاه جدیدی نیست. «آدام اسمیت» در کتاب «مباحثی در باب فلسفهی حقوق»، که پس از مرگ وی در سال 1896 انتشار یافت، نوشت: “در اقوام شکارچی، هیچ نوع دولتی وجود ندارد ...(آنها) بین خود توافق کردهاند که امنیت متقابل یکدیگر را فراهم کنند اما کسی اقتداری بر دیگری ندارد.”
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش دوم
🔸تعجبی ندارد که برای روانشناسان فرگشتی محافظهکار، توضیح دلیل پافشاری گشتزنان بر اشتراکی بودن منابع، یکی از دشوارترین کارها باشد. با وجود انتشار کتابهایی همچون “ژن خودخواه” اثر ریچارد داوکینز، و دیدگاه محبوب و توجیهکنندهی وضع کنونی یعنی -جنگ همه علیه همه- ، همچنان توضیح اینکه چرا گشتزنان نسبت به یکدیگر تا به این اندازه سخاوتمند و گشادهدست هستند بسیاری از نویسندگان را به خود مشغول کرده است. دانشمندی به نام «مت رایدلی» در کتاب “ریشههای نیکی” تناقض ذاتی موجود در این بحث را بطور خلاصه بیان میکند: ”با اینکه اذهان ما توسط ژنهای خودخواه ساخته شدهاند، اما برای اجتماعی بودن، قابل اعتماد بودن و همکاری ساخته شدهاند.” Ridley (1996), p. 249
🔹واقعیت آن است که امروز، با وجود دادههای فراوانی که نشان میدهد ساختار جامعهی انسانی طی هزاران سال بر مبنای «قاعدهی اشتراک» بنا شده است، اصرار بر اینکه محرک اصلی انسان در فرایند فرگشت، همواره «خودخواهی» بوده و هست، همچون راه رفتن بر طناب بندبازی است.
🔸البته اگر طرفداران نظریهی سرشت «همیشه خودخواه» انسانی، نقش و اهمیت «بافتار» را در بحثشان لحاظ کنند، همهی این اختلافها از بین میرود. به عبارت دیگر، در یک بافتار «بُرد-باختی» (مانند زندگی در جوامع سرمایهداری مدرن که عملاً در حال زندگی در بین غریبهها هستیم) این منطقی به نظر میرسد که هر کس تا حدودی به دنبال منافع خود باشد؛ اما در «بافتاری» دیگر، رفتار انسان میتواند این بار نیز به حکم غریزه، به جای خودخواهی، حول سخاوتمندی (بخشندگی) و عدالت شکل گیرد.
[برای مطالعه ی بیشتر در باب ریشههای زیستی همدردی و عدالتخواهی غریزی نگاه کنید به: de waal (2009)]
🔹حتی اگر بسیاری از طرفداران داوکینز ترجیح دهند از ظرافتهای موجود در مباحث مطرح شده توسط او چشمپوشی کنند، او خود با علاقه به طرح آنها میپردازد و مینویسد: “سرشت حیوانات، بسیار نوعدوست، متمایل به همکاری و حتی دارای انگیزههای ذهنی خیرخواهانه است ... نوعدوستی در سطح فردی، میتواند ابزاری باشد برای ژنها که آنچه به نفعشان است را به حداکثر برسانند.”
Dawkins (1998), p. 212
🔸داوکینز با وجود ابداع مفهوم پرطرفدار «ژن خودخواه» مشارکت و همکاری گروهی را به عنوان راهی برای پیشبرد اهداف فردی (و در نتیجه پیشبرد منافع ژنتیکی هر فرد) میبیند.
با این حال پس چرا بسیاری از طرفداران او مایل به پذیرش این نظریه نیستند که مشارکت میان انسانها و همین طور در میان سایر حیوانات میتواند همان قدر طبیعی و کارآمد باشد که خودخواهی فردمحورانه؟
🔸نه تنها در بونوبوهای شهوتی، بلکه در سایر نخستیهای غیر از انسان، شواهد بسیار درخشانی از “قدرت نرم صلح” وجود دارد. «فرانس دی وال» و «دنیس یوهانویتز» آزمایشی ترتیب دادند تا ببیند وقتی دو گونهی متفاوت از میمون «مکاک» به مدت 5 ماه ماه با هم در یک جا باشند، چه روی میدهد.
🔹میمونهای «رزوس» (مکاکا مولاتا) تهاجمی و خشن هستند، در حالی که میمونهای دُم کوتاه (کاکا آرکتوئید) به راحتطلبی ویژهای که در زندگی دارند، مشهور هستند. برای مثال، میمونهای «دمکوتاه» پس از درگیری، به نشانهی صلح کفلهای یکدیگر را میگیرند، در حالیکه آشتی در بین میمونهای «رزوس» به ندرت مشاهده میشود. اما زمانی که این دو گونه در یکجا کنار هم قرار داده شدند، دانشمندان مشاهده کردند که رفتار صلحآمیزتر میمونهای «دمکوتاه» بر پرخاشگری میمونهای «رزوس» غلبه کرد و به تدریج، میمونهای «رزوس» آرام شدند. بنا به گفتهی «فرانس دی وال» “اعضای نوجوان هر دو گونه با یکدیگر بازی میکردند، با هم بزرگ میشدند و در گروههای بزرگ و به صورت مختلط میخوابیدند. از همه مهمتر اینکه، میمونهای «رزوس» به همان اندازهی هم گروهیهای صلحجوترشان، مهارتهای صلحجویی را فرا گرفتند.”حتی هنگامی که آزمایش به نتیجه رسید، و دو گونه بار دیگر فقط در کنار همنوعان خود قرار داده شدند، احتمال اینکه میمونهای «رزوس» مورد بحث، بعد از پایان درگیری با رقیبان خود آشتی کنند و حریف خود را بجورند، سه برابر بیشتر از سایر «رزوس»ها بود.
de Waal and Johanowicz (1993)
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش دوم
🔸تعجبی ندارد که برای روانشناسان فرگشتی محافظهکار، توضیح دلیل پافشاری گشتزنان بر اشتراکی بودن منابع، یکی از دشوارترین کارها باشد. با وجود انتشار کتابهایی همچون “ژن خودخواه” اثر ریچارد داوکینز، و دیدگاه محبوب و توجیهکنندهی وضع کنونی یعنی -جنگ همه علیه همه- ، همچنان توضیح اینکه چرا گشتزنان نسبت به یکدیگر تا به این اندازه سخاوتمند و گشادهدست هستند بسیاری از نویسندگان را به خود مشغول کرده است. دانشمندی به نام «مت رایدلی» در کتاب “ریشههای نیکی” تناقض ذاتی موجود در این بحث را بطور خلاصه بیان میکند: ”با اینکه اذهان ما توسط ژنهای خودخواه ساخته شدهاند، اما برای اجتماعی بودن، قابل اعتماد بودن و همکاری ساخته شدهاند.” Ridley (1996), p. 249
🔹واقعیت آن است که امروز، با وجود دادههای فراوانی که نشان میدهد ساختار جامعهی انسانی طی هزاران سال بر مبنای «قاعدهی اشتراک» بنا شده است، اصرار بر اینکه محرک اصلی انسان در فرایند فرگشت، همواره «خودخواهی» بوده و هست، همچون راه رفتن بر طناب بندبازی است.
🔸البته اگر طرفداران نظریهی سرشت «همیشه خودخواه» انسانی، نقش و اهمیت «بافتار» را در بحثشان لحاظ کنند، همهی این اختلافها از بین میرود. به عبارت دیگر، در یک بافتار «بُرد-باختی» (مانند زندگی در جوامع سرمایهداری مدرن که عملاً در حال زندگی در بین غریبهها هستیم) این منطقی به نظر میرسد که هر کس تا حدودی به دنبال منافع خود باشد؛ اما در «بافتاری» دیگر، رفتار انسان میتواند این بار نیز به حکم غریزه، به جای خودخواهی، حول سخاوتمندی (بخشندگی) و عدالت شکل گیرد.
[برای مطالعه ی بیشتر در باب ریشههای زیستی همدردی و عدالتخواهی غریزی نگاه کنید به: de waal (2009)]
🔹حتی اگر بسیاری از طرفداران داوکینز ترجیح دهند از ظرافتهای موجود در مباحث مطرح شده توسط او چشمپوشی کنند، او خود با علاقه به طرح آنها میپردازد و مینویسد: “سرشت حیوانات، بسیار نوعدوست، متمایل به همکاری و حتی دارای انگیزههای ذهنی خیرخواهانه است ... نوعدوستی در سطح فردی، میتواند ابزاری باشد برای ژنها که آنچه به نفعشان است را به حداکثر برسانند.”
Dawkins (1998), p. 212
🔸داوکینز با وجود ابداع مفهوم پرطرفدار «ژن خودخواه» مشارکت و همکاری گروهی را به عنوان راهی برای پیشبرد اهداف فردی (و در نتیجه پیشبرد منافع ژنتیکی هر فرد) میبیند.
با این حال پس چرا بسیاری از طرفداران او مایل به پذیرش این نظریه نیستند که مشارکت میان انسانها و همین طور در میان سایر حیوانات میتواند همان قدر طبیعی و کارآمد باشد که خودخواهی فردمحورانه؟
🔸نه تنها در بونوبوهای شهوتی، بلکه در سایر نخستیهای غیر از انسان، شواهد بسیار درخشانی از “قدرت نرم صلح” وجود دارد. «فرانس دی وال» و «دنیس یوهانویتز» آزمایشی ترتیب دادند تا ببیند وقتی دو گونهی متفاوت از میمون «مکاک» به مدت 5 ماه ماه با هم در یک جا باشند، چه روی میدهد.
🔹میمونهای «رزوس» (مکاکا مولاتا) تهاجمی و خشن هستند، در حالی که میمونهای دُم کوتاه (کاکا آرکتوئید) به راحتطلبی ویژهای که در زندگی دارند، مشهور هستند. برای مثال، میمونهای «دمکوتاه» پس از درگیری، به نشانهی صلح کفلهای یکدیگر را میگیرند، در حالیکه آشتی در بین میمونهای «رزوس» به ندرت مشاهده میشود. اما زمانی که این دو گونه در یکجا کنار هم قرار داده شدند، دانشمندان مشاهده کردند که رفتار صلحآمیزتر میمونهای «دمکوتاه» بر پرخاشگری میمونهای «رزوس» غلبه کرد و به تدریج، میمونهای «رزوس» آرام شدند. بنا به گفتهی «فرانس دی وال» “اعضای نوجوان هر دو گونه با یکدیگر بازی میکردند، با هم بزرگ میشدند و در گروههای بزرگ و به صورت مختلط میخوابیدند. از همه مهمتر اینکه، میمونهای «رزوس» به همان اندازهی هم گروهیهای صلحجوترشان، مهارتهای صلحجویی را فرا گرفتند.”حتی هنگامی که آزمایش به نتیجه رسید، و دو گونه بار دیگر فقط در کنار همنوعان خود قرار داده شدند، احتمال اینکه میمونهای «رزوس» مورد بحث، بعد از پایان درگیری با رقیبان خود آشتی کنند و حریف خود را بجورند، سه برابر بیشتر از سایر «رزوس»ها بود.
de Waal and Johanowicz (1993)
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution