فرگشت ، تحول گونهها
◀️ بونوبوها و تقسیم غذا 🆔: @iran_evolution
⏺ بونوبوها غذای خود را داوطلبانه تقسیم می کنند
بنا به گفته محققان شواهد ثابت کرده است بونوبو، نزدیک ترین خویشاوند ما در دنیای پستانداران، حاضر است خوراک خود را داوطلبانه با دیگر همنوعان خود شریک شود.
قبلا برخی از محققان تصور می کردند که این رفتار دست و دل بازانه، فقط خاص انسان هاست.
اما گروهی تحقیقاتی با انجام آزمایش هایی ثابت کرده است بونوبوها (نوعی میمون انسان نما)، ترجیح می دهند به جای تنها غذا خوردن آن را تقسیم کنند و غذای خود را با بونوبوی دیگری بخورند.
نتیجه این تحقیق در نشریه Current Biology (زیست شناسی کنونی)، منتشر شده است.
دکتر "برایان هر" از دانشگاه دوک در آمریکا و سوزی کوتوئندو از مسئولان نگهداری از بونوبوهای یتیم در مرکز "لولا ایی بونوبو"، در جمهوری دموکراتیک کنگو این آزمایش ها را انجام داده اند.
آنها یک بونوبوای گرسنه این مرکز را در اتاقی قرار داده اند که مقداری غذا در آن گذاشته شده بود.
این اتاق در جوار دو اتاق دیگر قرار داشته است که این جانور می توانست به راحتی داخل آنها را ببیند. یک اتاق خالی اما در اتاق دیگر یک بونوبو بود.
بونوبوی گرسنه می توانست غذایی را که در اتاق گذاشته بود، تنهایی بخورد یا قفل در اتاق دیگر را باز کند و خوراک خود را با بونوبوی دیگر تقسیم کند.
دکتر هر در گزارشی در نشریه Current Biology نوشته است: "ما متوجه شدیم که جانوری که تحت مطالعه بود، ترجیح می داده است داوطلبانه در اتاقی را که جانور دیگر در آن بوده است باز کند تا بتواند غذای خود را تقسیم کند. این در حالی بود که جانور گرسنه می توانست به راحتی غذا را تنهایی بخورد."
منبع: بی بی سی
🆔: @iran_evolution
بنا به گفته محققان شواهد ثابت کرده است بونوبو، نزدیک ترین خویشاوند ما در دنیای پستانداران، حاضر است خوراک خود را داوطلبانه با دیگر همنوعان خود شریک شود.
قبلا برخی از محققان تصور می کردند که این رفتار دست و دل بازانه، فقط خاص انسان هاست.
اما گروهی تحقیقاتی با انجام آزمایش هایی ثابت کرده است بونوبوها (نوعی میمون انسان نما)، ترجیح می دهند به جای تنها غذا خوردن آن را تقسیم کنند و غذای خود را با بونوبوی دیگری بخورند.
نتیجه این تحقیق در نشریه Current Biology (زیست شناسی کنونی)، منتشر شده است.
دکتر "برایان هر" از دانشگاه دوک در آمریکا و سوزی کوتوئندو از مسئولان نگهداری از بونوبوهای یتیم در مرکز "لولا ایی بونوبو"، در جمهوری دموکراتیک کنگو این آزمایش ها را انجام داده اند.
آنها یک بونوبوای گرسنه این مرکز را در اتاقی قرار داده اند که مقداری غذا در آن گذاشته شده بود.
این اتاق در جوار دو اتاق دیگر قرار داشته است که این جانور می توانست به راحتی داخل آنها را ببیند. یک اتاق خالی اما در اتاق دیگر یک بونوبو بود.
بونوبوی گرسنه می توانست غذایی را که در اتاق گذاشته بود، تنهایی بخورد یا قفل در اتاق دیگر را باز کند و خوراک خود را با بونوبوی دیگر تقسیم کند.
دکتر هر در گزارشی در نشریه Current Biology نوشته است: "ما متوجه شدیم که جانوری که تحت مطالعه بود، ترجیح می داده است داوطلبانه در اتاقی را که جانور دیگر در آن بوده است باز کند تا بتواند غذای خود را تقسیم کند. این در حالی بود که جانور گرسنه می توانست به راحتی غذا را تنهایی بخورد."
منبع: بی بی سی
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
◀️ بونوبو نزدیکترین خویشاوند انسان 🆔: @iran_evolution
🔶 بونوبو نزدیکترین خویشاوند انسان
بونوبوها به همراه شمپانزههای معمولی نزدیکترین خویشان انساناند. انشقاق شمپانزهٔ معمولی و بونوبو بسیار دیرتر از انشقاق دودمان انسان از شاخهٔ منتهی به این دو کپی، صورت پذیرفتهاست. در نتیجه، فاصلهٔ فیزیولوژیک بونوبو و شمپانزه با انسان یکسان است. پیشینهٔ مطالعهٔ شمپانزهها نسبت به بونوبوها بسیار طولانیتر است. نظام اجتماعی پدرسالار و جنگجوی شمپانزههای معمولی را میتوان نشانهای از رفتارهای مشابه در دودمان انسان، در گذشتهٔ دور، به شمار آورد. در جامعهٔ شمپانزهها جنگ بینگروهی، کشتار، گوشتخواری، نظام طبقاتی، ابزارسازی و بازیهای سیاسی بر سر قدرت فراوان یافت میشود. این موارد همگی در جوامع متمدن کنونی انسان نیز دیده میشود. مطالعهٔ بونوبوها، تصویر رایج در مورد اجتماعات پیشاتاریخی را عوض کرده است. امروزه، عدهای از علمگران به چند دلیل بونوبو را مدل بهتری برای جامعهٔ اجداد انسان میدانند:
۱) نسبت اندامهای بدن به یکدیگر در بونوبو به نسبتهای انسانی نزدیکتر است.
۲) چون زیستگاه بونوبو که بیشههای پردرخت است، به زیستگاههای جد مشترک انسان و شمپانزه نزدیکتر است، احتمال کمتر بودن فشار فرگشتی و در نتیجه تغییر کمتر این گونه (در قیاس با شمپانزه) میرود.
۳) اشتراک کد ژنتیکی مربوط به رفتار تعلقی (دوستانه) در انسان و بونوبو. این کد ژنتیکی در شمپانزهٔ معمولی نیست.
📕 منبع:
Frans B.B. de Waal, "Forword to Behavioral Study Section". The Bonobos 11-18
🆔: @iran_evolution
بونوبوها به همراه شمپانزههای معمولی نزدیکترین خویشان انساناند. انشقاق شمپانزهٔ معمولی و بونوبو بسیار دیرتر از انشقاق دودمان انسان از شاخهٔ منتهی به این دو کپی، صورت پذیرفتهاست. در نتیجه، فاصلهٔ فیزیولوژیک بونوبو و شمپانزه با انسان یکسان است. پیشینهٔ مطالعهٔ شمپانزهها نسبت به بونوبوها بسیار طولانیتر است. نظام اجتماعی پدرسالار و جنگجوی شمپانزههای معمولی را میتوان نشانهای از رفتارهای مشابه در دودمان انسان، در گذشتهٔ دور، به شمار آورد. در جامعهٔ شمپانزهها جنگ بینگروهی، کشتار، گوشتخواری، نظام طبقاتی، ابزارسازی و بازیهای سیاسی بر سر قدرت فراوان یافت میشود. این موارد همگی در جوامع متمدن کنونی انسان نیز دیده میشود. مطالعهٔ بونوبوها، تصویر رایج در مورد اجتماعات پیشاتاریخی را عوض کرده است. امروزه، عدهای از علمگران به چند دلیل بونوبو را مدل بهتری برای جامعهٔ اجداد انسان میدانند:
۱) نسبت اندامهای بدن به یکدیگر در بونوبو به نسبتهای انسانی نزدیکتر است.
۲) چون زیستگاه بونوبو که بیشههای پردرخت است، به زیستگاههای جد مشترک انسان و شمپانزه نزدیکتر است، احتمال کمتر بودن فشار فرگشتی و در نتیجه تغییر کمتر این گونه (در قیاس با شمپانزه) میرود.
۳) اشتراک کد ژنتیکی مربوط به رفتار تعلقی (دوستانه) در انسان و بونوبو. این کد ژنتیکی در شمپانزهٔ معمولی نیست.
📕 منبع:
Frans B.B. de Waal, "Forword to Behavioral Study Section". The Bonobos 11-18
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
◀️ ساختار قدرت در بونوبوها 🆔: @iran_evolution
در نخستی ها، سلطهی جنس ماده بر نر امری نادر است، از این رو تعجبی ندارد که در ابتدا به ادعاها پیرامون سلطهی ماده بر نر در بونوبوها با شک و تردید نگریسته میشد. استیونز و همکاران دریافتهاند که در بین گروه های بونوبوی تحت اسارت، همگی تحت سلطهی یک مادهی آلفا قرار دارند تا یک نر آلفا. با این وجود همانطور که آنها خاطرنشان کردهاند اینطور نیست که در بونوبوهای تحت اسارت، ضرورت همه ی مادهها بر نرها مسلط باشند بلکه رتبه ی نرها و مادهها در سلسله مراتب سلطه به هم ریخته و پراکنده است هرچند حضور ماده ها در رتبه های نزدیک به رأس بیشتر است. پائولی و پالاگی (Paoli and Palagi) نیز در مورد وضعیت سلطه میان دو جنس در بونوبوها به نتیجهی یکسان و روشنی نرسیدهاند، اما هر دو اعلام کردهاند که به سختی میتوان از روی جنس یک بونوبو، وضعیت او را در مناسبات سلطه پیشبینی کرد که همین مسئله، به خودی خود تضاد بزرگی با شامپانزهها دارد. شاید بهترین راه برای نگریستن به مناسبات سلطهی بین دو جنس، نه بررسی رتبههای فردی، بلکه دقت در برخوردهای چندنفره باشد. همانطور که استیونز و همکاران نشان میدهند مشخصهی بونوبوها، سلطهی جمعي مادهها بر نرهاست. این موضوع در ائتلافهای موجود بین مادهها علیه نرها، و میزان نفوذ این ائتلافها به واسطهی فقدان پیوند و ائتلاف بین نرهای بزرگسال آشکار است.
📗 منبع: کتاب بونوبوها، مجموعه مقالات
به قلم تاکشی فرویچی، جو تامپسون
ترجمه الهام ذوالقدر
🆔: @iran_evolution
📗 منبع: کتاب بونوبوها، مجموعه مقالات
به قلم تاکشی فرویچی، جو تامپسون
ترجمه الهام ذوالقدر
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
◀️ جنس در ساختار اجتماعی بونوبوها 🆔: @iran_evolution
◀️ جنس در ساختار اجتماعی بونوبوها
در بحث از میزان پتانسیل سازگاري بونوبوها، استیونز و همکارانش به فراواني ائتلافهایی اشاره میکنند که معطوف به پایین سلسله مراتب است. چنین ائتلافهایی به تقویت سلسله مراتب بین بونوبوها کمک میکند و به این شکل، ساختاری محکمتر و انعطاف ناپذیرتر از سلسله مراتب پایین به بالای شامپانزهها ایجاد میشود. این موضوع شاید بتواند ثبات نسبي موجود در سلسله مراتب بونوبوها را توضیح دهد که ظاهر فقط وقتی تغییر میکند که یکی از رئیسه (Matriarch) های خانواده پیرتر میشود یا میمیرد. در اینجا ما میتوانیم دو تفاوت مهم را با جامعهی شامپانزههای تحت اسارت تشخیص دهیم:
۱. اولین تفاوت این است که در این شامپانزهها، همهی نرهای بزرگسال سالم بر همهی مادهها سلطه دارند، در حالیکه این به هیچ وجه در مورد بونوبوها صدق نمیکند.
٢. دومین تفاوت این است که پیوندهای نر-نر متغیر در شامپانزهها، نوعی سلسله مراتب ناپایدار به وجود میآورد و این برای شامپانزهها، ساختار اجتماعي بیثباتتری را در مقایسه با ساختار اجتماعي پیشبینی پذیرتر بونوبوها ایجاد میکند. این نکتهی دوم میتواند صلح نسبي موجود در جامعهی بونوبوها را توضیح دهد. البته این صلح نسبی، همانطور که پائولی و پالاگی شرح میدهند، تا بخشی نیز مرهون استراتژیهایی است که بونوبوها برای پیش گیری و رفع کشمکش بکار میگیرند. آنها نه تنها از طریق روشهای جنسی به حل تعارضات میپردازند، بلکه حتی کارهایی بازیگوشانه نیز برای محو کردن این تنش ها انجام میدهند. این مسئله به طور کلی با خوش نامي بونوبوها به عنوان حیواناتی نئوتونوس مطابقت دارد. یعنی حیواناتی که (مانند انسانها) خصلتهای دوران نوجوانی را تا بزرگسالی هم حفظ میکنند.
📘 منبع: کتاب بونوبوها، مجموعه مقالات
به قلم تاکشی فرویچی، جو تامپسون
ترجمه الهام ذوالقدر
🆔: @iran_evolution
در بحث از میزان پتانسیل سازگاري بونوبوها، استیونز و همکارانش به فراواني ائتلافهایی اشاره میکنند که معطوف به پایین سلسله مراتب است. چنین ائتلافهایی به تقویت سلسله مراتب بین بونوبوها کمک میکند و به این شکل، ساختاری محکمتر و انعطاف ناپذیرتر از سلسله مراتب پایین به بالای شامپانزهها ایجاد میشود. این موضوع شاید بتواند ثبات نسبي موجود در سلسله مراتب بونوبوها را توضیح دهد که ظاهر فقط وقتی تغییر میکند که یکی از رئیسه (Matriarch) های خانواده پیرتر میشود یا میمیرد. در اینجا ما میتوانیم دو تفاوت مهم را با جامعهی شامپانزههای تحت اسارت تشخیص دهیم:
۱. اولین تفاوت این است که در این شامپانزهها، همهی نرهای بزرگسال سالم بر همهی مادهها سلطه دارند، در حالیکه این به هیچ وجه در مورد بونوبوها صدق نمیکند.
٢. دومین تفاوت این است که پیوندهای نر-نر متغیر در شامپانزهها، نوعی سلسله مراتب ناپایدار به وجود میآورد و این برای شامپانزهها، ساختار اجتماعي بیثباتتری را در مقایسه با ساختار اجتماعي پیشبینی پذیرتر بونوبوها ایجاد میکند. این نکتهی دوم میتواند صلح نسبي موجود در جامعهی بونوبوها را توضیح دهد. البته این صلح نسبی، همانطور که پائولی و پالاگی شرح میدهند، تا بخشی نیز مرهون استراتژیهایی است که بونوبوها برای پیش گیری و رفع کشمکش بکار میگیرند. آنها نه تنها از طریق روشهای جنسی به حل تعارضات میپردازند، بلکه حتی کارهایی بازیگوشانه نیز برای محو کردن این تنش ها انجام میدهند. این مسئله به طور کلی با خوش نامي بونوبوها به عنوان حیواناتی نئوتونوس مطابقت دارد. یعنی حیواناتی که (مانند انسانها) خصلتهای دوران نوجوانی را تا بزرگسالی هم حفظ میکنند.
📘 منبع: کتاب بونوبوها، مجموعه مقالات
به قلم تاکشی فرویچی، جو تامپسون
ترجمه الهام ذوالقدر
🆔: @iran_evolution
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
◀️ میمونهایی که فکر میکنند ربات میموننما یکی از خودشان است، بعد از اینکه تصور میکنند مُرده برایش عزاداری میکنند و در سکوت همدیگر را بغل میکنند.
🆔: @iran_evolution
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ مقدمه
واقعیت این است که آن جامعهی اشتراکی و مبتنی بر همکاری که تا قبل از انقلاب کشاورزی وجود داشت به شدت با دنیایی که «توماس هابز» تصویر کرده و مشخصه ی آن "جنگ همه علیه همه ” است در تضاد قرار دارد. این در حالیست که دیدگاه اشتباه «هابز » - که زندگی انسان ماقبل تاریخ را در چند کلمهی "گوشه گیرانه و به دور از اجتماع، فقیرانه، ناخوشایند، پر از خشونت، با طول عمری کوتاه " خلاصه می کند - هنوز هم وسیعاً مورد قبول است.
در بخشهای پیش رو ابتدا نشان خواهیم داد که زندگی انسان ماقبل تاریخ، اساساً اجتماعی بوده و به هیچ وجه در انزوا سپری نمیشده است. سپس به طور مختصر، بخشهای دیگری از دیدگاه هابز را به چالش خواهیم گرفت.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
🆔: @iran_evolution
◀️ مقدمه
واقعیت این است که آن جامعهی اشتراکی و مبتنی بر همکاری که تا قبل از انقلاب کشاورزی وجود داشت به شدت با دنیایی که «توماس هابز» تصویر کرده و مشخصه ی آن "جنگ همه علیه همه ” است در تضاد قرار دارد. این در حالیست که دیدگاه اشتباه «هابز » - که زندگی انسان ماقبل تاریخ را در چند کلمهی "گوشه گیرانه و به دور از اجتماع، فقیرانه، ناخوشایند، پر از خشونت، با طول عمری کوتاه " خلاصه می کند - هنوز هم وسیعاً مورد قبول است.
در بخشهای پیش رو ابتدا نشان خواهیم داد که زندگی انسان ماقبل تاریخ، اساساً اجتماعی بوده و به هیچ وجه در انزوا سپری نمیشده است. سپس به طور مختصر، بخشهای دیگری از دیدگاه هابز را به چالش خواهیم گرفت.
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان که چارلز داروین مشغول مطالعهی مقالهای از «توماس مالتوس» در مورد “اصل جمعیت" بود، جرقههای ابتدایی ایده «انتخاب طبیعی» به ذهنش خطور کرد.
🔸در ویکی پدیا، توماس مالتوس در بین افرادی که بیشترین تاثیر گذاری را بر تاریخ داشته اند رتبهی هشتادمین را به خود اختصاص داده است. اگر معیار ارزش گذاری بر یک ایده، میزان ماندگاری اش در طول زمان باشد، میتوان گفت که او شایستهی رتبهاش است. بعد از گذشت بیش از دو قرن، به سختی میتوان دانشجویی را در رشته اقتصاد یافت که با مباحث سادهای که توسط اولین پروفسور اقتصاد دنیا مطرح شده است، بیگانه باشد. مالتوس استدلال میکرد که بر تعداد افراد یک جامعه با سرعت «تصاعد هندسی» (2، 4، 16،8، 32، ...) افزوده میشود، اما کشاورزان، تنها قادر به عرضهی غذا با سرعت «تصاعد حسابی» (2، 4، 6، 8، 10، ...) هستند، چرا که روند خالی شدن مزارع کشاورزی جدید و همین طور ظرفیت تولید، هر دو به صورت «خطی» (2، 3، 4، 5، 6 ...) افزایش مییابند. این استدلال سر راست، مقدمهای است که مالتوس از آن این نتیجهی تند و خشن را بیرون میکشد: افزایش بی رویهی جمعیت، درماندگی، و قحطی گسترده، سرنوشت محتوم بشر است؛ و در این مورد، کوچکترین کاری نمیتوان انجام داد. کمک به فقرا، مانند غذا دادن به کبوترهای شهر لندن است؛ همهی آنها تولیدمثل میکنند (و به واسطهی افزایش جمعیت)، دوباره به خط فقر باز میگردند، پس این کار چه لزومی دارد؟ مالتوس ادعا می کند که "فقر و بیچارگی رایج در طبقات پایین اجتماعی کاملا اجتناب ناپذیر است. "
🔹تخمینهای مالتوس در مورد آهنگ رشد جمعیت انسان، بر مبنای افزایش جمعیت (اروپاییان در آمریکای شمالی طی 150 سال (1650 - 1800) صورت گرفته بود. او محاسبه کرده بود که در این بازهی زمانی، جمعیت مهاجرنشین تقریبا هر 25 سال دو برابر شده است. و میپنداشت که این میتواند برآورد معقولی از آهنگ رشد کلی جمعیت باشد.
داروین در زندگینامهاش که به قلم خود نوشت، زمانی را به یاد میآورد که این محاسبات ترسناک مالتوسی را در مورد طبیعت بکار برد. آنچه در یک لحظه مرا حیرت زده کرد این بود که با این اوصاف، تغییرات مطلوب حفظ میشوند و نامطلوبها از بین میروند و نتیجهاش شکلگیری گونههای جدید است. آنجا بود که سرانجام به نظریهای رسیدم که به وسیلهی آن کار کردن ... [Barlow (1958), p 120 ].
🔸«مت رایدلی» نویسندهی متون علمی، بر این باور است که مالتوس این درس ناامید کننده را به داروین داد که
ازدیاد جمعیت، لزوما به بیماریهای واگیردار، قحطی یا خشونت منتهی میشود و او را مجاب کرد که راز «انتخاب طبیعی» در «تنازع بقا» نهفته است.
🔹اینگونه بود که اندیشهی درخشان داروین، در پناه افکار تاریک مالتوسی پدیدار شد. «آلفرد راسل والاس»،که خود نیز مستقل از داروین به اصل «انتخاب طبیعی» رسیده بود، هنگام مطالعه همان مقاله در کلبهای در ساحل یک رودخانه مالاریایی در مالزی در حالی که به شدت بیمار بود، همین جرقه در فکرش زده شد.
🔸اگر چه داروین و والاس به بهترین شکل از این محاسبات ترسناک مالتوسي استفاده کردهاند، اما باید بدانید که محاسبات مالتوس مشکل دارند و بخشهای مختلفش با هم جور در نمیآیند.
🗒 ادامه 👇👇
🆔: @iran_evolution
◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان که چارلز داروین مشغول مطالعهی مقالهای از «توماس مالتوس» در مورد “اصل جمعیت" بود، جرقههای ابتدایی ایده «انتخاب طبیعی» به ذهنش خطور کرد.
🔸در ویکی پدیا، توماس مالتوس در بین افرادی که بیشترین تاثیر گذاری را بر تاریخ داشته اند رتبهی هشتادمین را به خود اختصاص داده است. اگر معیار ارزش گذاری بر یک ایده، میزان ماندگاری اش در طول زمان باشد، میتوان گفت که او شایستهی رتبهاش است. بعد از گذشت بیش از دو قرن، به سختی میتوان دانشجویی را در رشته اقتصاد یافت که با مباحث سادهای که توسط اولین پروفسور اقتصاد دنیا مطرح شده است، بیگانه باشد. مالتوس استدلال میکرد که بر تعداد افراد یک جامعه با سرعت «تصاعد هندسی» (2، 4، 16،8، 32، ...) افزوده میشود، اما کشاورزان، تنها قادر به عرضهی غذا با سرعت «تصاعد حسابی» (2، 4، 6، 8، 10، ...) هستند، چرا که روند خالی شدن مزارع کشاورزی جدید و همین طور ظرفیت تولید، هر دو به صورت «خطی» (2، 3، 4، 5، 6 ...) افزایش مییابند. این استدلال سر راست، مقدمهای است که مالتوس از آن این نتیجهی تند و خشن را بیرون میکشد: افزایش بی رویهی جمعیت، درماندگی، و قحطی گسترده، سرنوشت محتوم بشر است؛ و در این مورد، کوچکترین کاری نمیتوان انجام داد. کمک به فقرا، مانند غذا دادن به کبوترهای شهر لندن است؛ همهی آنها تولیدمثل میکنند (و به واسطهی افزایش جمعیت)، دوباره به خط فقر باز میگردند، پس این کار چه لزومی دارد؟ مالتوس ادعا می کند که "فقر و بیچارگی رایج در طبقات پایین اجتماعی کاملا اجتناب ناپذیر است. "
🔹تخمینهای مالتوس در مورد آهنگ رشد جمعیت انسان، بر مبنای افزایش جمعیت (اروپاییان در آمریکای شمالی طی 150 سال (1650 - 1800) صورت گرفته بود. او محاسبه کرده بود که در این بازهی زمانی، جمعیت مهاجرنشین تقریبا هر 25 سال دو برابر شده است. و میپنداشت که این میتواند برآورد معقولی از آهنگ رشد کلی جمعیت باشد.
داروین در زندگینامهاش که به قلم خود نوشت، زمانی را به یاد میآورد که این محاسبات ترسناک مالتوسی را در مورد طبیعت بکار برد. آنچه در یک لحظه مرا حیرت زده کرد این بود که با این اوصاف، تغییرات مطلوب حفظ میشوند و نامطلوبها از بین میروند و نتیجهاش شکلگیری گونههای جدید است. آنجا بود که سرانجام به نظریهای رسیدم که به وسیلهی آن کار کردن ... [Barlow (1958), p 120 ].
🔸«مت رایدلی» نویسندهی متون علمی، بر این باور است که مالتوس این درس ناامید کننده را به داروین داد که
ازدیاد جمعیت، لزوما به بیماریهای واگیردار، قحطی یا خشونت منتهی میشود و او را مجاب کرد که راز «انتخاب طبیعی» در «تنازع بقا» نهفته است.
🔹اینگونه بود که اندیشهی درخشان داروین، در پناه افکار تاریک مالتوسی پدیدار شد. «آلفرد راسل والاس»،که خود نیز مستقل از داروین به اصل «انتخاب طبیعی» رسیده بود، هنگام مطالعه همان مقاله در کلبهای در ساحل یک رودخانه مالاریایی در مالزی در حالی که به شدت بیمار بود، همین جرقه در فکرش زده شد.
🔸اگر چه داروین و والاس به بهترین شکل از این محاسبات ترسناک مالتوسي استفاده کردهاند، اما باید بدانید که محاسبات مالتوس مشکل دارند و بخشهای مختلفش با هم جور در نمیآیند.
🗒 ادامه 👇👇
🆔: @iran_evolution
فرگشت ، تحول گونهها
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان ◀️ بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟) 🔹در پایان یک بعد از ظهر پاییزی در سال 1838، آنچه که احتمالا درخشان ترین ایده ای ست که انگلستان تاکنون به خود دیده است، در ذهن چارلز داروین جرقه زد و او را در حیرت فرو برد. دقیقا در همان زمان…
🔸 توماس مالتوس، در "مقاله ای در اصل جمعیت" مینویسد:
«قبایل شکارچی، مانند سایر حیوانات شکارچی که هر دو به شیوهی مشابهی معیشت میکنند - با تراکمی پایین در سطح کره زمین پخش میشوند. آنها مانند سایر حیوانات شکارچی، همواره یا باید رقیبان خود را برانند یا از آنها بگریزند، و به نوعی در ستیز همیشگی با رقبا باشند..... (به این شکل) قبایل همسایه، در نزاع دائمی با یکدیگر به سر می برند. صرفاً مسئله افزایش جمعیت در یک قبیله، به معنی تجاوز به قبیلهی مجاور است، چرا که قلمروی وسیعتری برای جای دادن به جمعیت مازادش نیاز دارد... به این ترتیب، زنده ماندن قبیلهی پیروز در این میدان، به مرگ دشمنش وابسته است.»
🔹اگر تخمینهای مالتوس درباره ی رشد جمعیت حتی نزدیک به واقعیت بود، آنگاه او (و در نتیجه داروین) کاملا بر حق بودند که فرض کنند جوامع انسانی از دیرباز درگیر مسئلهی قلمرو " و در نتیجه "در حالت نزاع دائمی" با یکدیگر بوده اند. در کتاب «تبار انسان» ، داروین بار دیگر به محاسبات مالتوس استناد کرد و چنین نوشت، “جمعیتهای متمدن، مانند ایالات متحده، به این مشهورند که در شرایط مناسب میتوانند جمعیتشان را طی 25 سال تا دو برابر افزایش دهند... (با این) آهنگ رشد، جمعیت حال حاضر ایالات متحده (30 میلیون نفر)، طی 657 سال کل سطح کره زمین را طوری پوشش خواهد داد که هر 4 نفر باید در کمتر از یک متر مربع (0 / 8 متر مربع) جای بگیرند."[Darwin (1871/2007), p.79]
🔸اگر نظریه مالتوس درباره اینکه جمعیت انسان ماقبل تاریخ در هر 25 سال دو برابر میشود درست بود، این نتایج هم مورد قبول بود. اما امروز میدانیم که نه نظریهی او درست است و نه آن نتایج. در واقع، تا پیش از ظهور دوران کشاورزی-دامپروری، جمعیت نیاکان ما، نه هر 25 سال، بلکه هر 250000 سال، دو برابر میشده است. به این ترتیب، مالتوس (و همچنین داروین) فقط یک ضریب 10000 را از قلم انداخته بودند!
[برای مثال، نیاکان ما حدود 2 میلیون سال به صورت شکارچی - گردآور زندگی کرده اند، و در این مدت، جمعیت از حدود 10 هزار نفر انسان بدوی به حدود 4 میلیون انسان مدرن افزایش یافته است. اگر همانطور که باور داریم، الگوی رشد در طی این بازهی زمانی تقریبا پایا میبود، باید جمعیت بطور میانگین در هر ربع میلیون سال، دو برابر میشد.
Economics Of The Singularity , Robin Hanson
https://spectrum.ieee.org/robotics/robotics-software/economics-of-the-singularity]
🔹مالتوس، تصور میکرد که رنجی که در اطراف خود میبیند، چیزی همیشگی و گریزناپذیر بوده که در تمام طول تاریخ بر زندگی انسان و حیوانات سایه افکنده بوده است. او متوجه نبود که خیابانهای شلوغ و پر هیاهوی لندن سالهای 1800، هیچ شباهتی به شرایط ماقبل تاریخ ندارند. یک قرن و نیم پیشتر نیز «توماس هابز» همین اشتباه را کرد، و با تعمیم دادن تجربه شخصی خود، دیدگاه نادرستی از زندگی بشر ماقبل تاریخ به تصویر کشید.
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
«قبایل شکارچی، مانند سایر حیوانات شکارچی که هر دو به شیوهی مشابهی معیشت میکنند - با تراکمی پایین در سطح کره زمین پخش میشوند. آنها مانند سایر حیوانات شکارچی، همواره یا باید رقیبان خود را برانند یا از آنها بگریزند، و به نوعی در ستیز همیشگی با رقبا باشند..... (به این شکل) قبایل همسایه، در نزاع دائمی با یکدیگر به سر می برند. صرفاً مسئله افزایش جمعیت در یک قبیله، به معنی تجاوز به قبیلهی مجاور است، چرا که قلمروی وسیعتری برای جای دادن به جمعیت مازادش نیاز دارد... به این ترتیب، زنده ماندن قبیلهی پیروز در این میدان، به مرگ دشمنش وابسته است.»
🔹اگر تخمینهای مالتوس درباره ی رشد جمعیت حتی نزدیک به واقعیت بود، آنگاه او (و در نتیجه داروین) کاملا بر حق بودند که فرض کنند جوامع انسانی از دیرباز درگیر مسئلهی قلمرو " و در نتیجه "در حالت نزاع دائمی" با یکدیگر بوده اند. در کتاب «تبار انسان» ، داروین بار دیگر به محاسبات مالتوس استناد کرد و چنین نوشت، “جمعیتهای متمدن، مانند ایالات متحده، به این مشهورند که در شرایط مناسب میتوانند جمعیتشان را طی 25 سال تا دو برابر افزایش دهند... (با این) آهنگ رشد، جمعیت حال حاضر ایالات متحده (30 میلیون نفر)، طی 657 سال کل سطح کره زمین را طوری پوشش خواهد داد که هر 4 نفر باید در کمتر از یک متر مربع (0 / 8 متر مربع) جای بگیرند."[Darwin (1871/2007), p.79]
🔸اگر نظریه مالتوس درباره اینکه جمعیت انسان ماقبل تاریخ در هر 25 سال دو برابر میشود درست بود، این نتایج هم مورد قبول بود. اما امروز میدانیم که نه نظریهی او درست است و نه آن نتایج. در واقع، تا پیش از ظهور دوران کشاورزی-دامپروری، جمعیت نیاکان ما، نه هر 25 سال، بلکه هر 250000 سال، دو برابر میشده است. به این ترتیب، مالتوس (و همچنین داروین) فقط یک ضریب 10000 را از قلم انداخته بودند!
[برای مثال، نیاکان ما حدود 2 میلیون سال به صورت شکارچی - گردآور زندگی کرده اند، و در این مدت، جمعیت از حدود 10 هزار نفر انسان بدوی به حدود 4 میلیون انسان مدرن افزایش یافته است. اگر همانطور که باور داریم، الگوی رشد در طی این بازهی زمانی تقریبا پایا میبود، باید جمعیت بطور میانگین در هر ربع میلیون سال، دو برابر میشد.
Economics Of The Singularity , Robin Hanson
https://spectrum.ieee.org/robotics/robotics-software/economics-of-the-singularity]
🔹مالتوس، تصور میکرد که رنجی که در اطراف خود میبیند، چیزی همیشگی و گریزناپذیر بوده که در تمام طول تاریخ بر زندگی انسان و حیوانات سایه افکنده بوده است. او متوجه نبود که خیابانهای شلوغ و پر هیاهوی لندن سالهای 1800، هیچ شباهتی به شرایط ماقبل تاریخ ندارند. یک قرن و نیم پیشتر نیز «توماس هابز» همین اشتباه را کرد، و با تعمیم دادن تجربه شخصی خود، دیدگاه نادرستی از زندگی بشر ماقبل تاریخ به تصویر کشید.
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
IEEE Spectrum
Economics Of The Singularity
Stuffed into skyscrapers by the billion, brainy bugbots will be the knowledge workers of the future
◀️ برآورد جمعیت جهان از ۱۰ هزارسال قبل میلاد تاکنون
📈 منبع نمودار: U.S Census Breau.
📊 همچنین برای مقایسه نتایج پژوهشهای مختلف میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید:
https://tiny.cc/jwi0iz
🆔: @iran_evolution
📈 منبع نمودار: U.S Census Breau.
📊 همچنین برای مقایسه نتایج پژوهشهای مختلف میتوانید به لینک زیر مراجعه کنید:
https://tiny.cc/jwi0iz
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸«توماس هابز» در وحشت و ترس زاده شد. مادرش با شنیدن خبر حملهی قریب الوقوع نیروی دریایی اسپانیا به انگلستان، دچار زایمان زودرس شده بود. سالها بعد هابز نوشت، "مادرم دو قلو زایید: من و ترس."
🔹کتاب مشهور «لوياتان» که او در آن ادعا میکند زندگی ماقبل تاریخ، غيراجتماعی، فقیرانه، كثيف، خشن و کوتاه بوده است در پاریس به رشته تحریر درآمد - یعنی جاییکه او در آنجا پنهان شده بود تا از دست کسانی که طی جنگ داخلی انگلستان - به واسطه حمایتش از سلطنت - با او دشمن شده بودند در امان بماند. پس از آن، مدتی مبتلا به یک بیماری مهلک شد و شش ماه به حال مرگ افتاد، در این مدت، نوشتن این کتاب (لویاتان) تقریبا متوقف شد. با انتشار کتاب «لوياتان» در فرانسه، زندگی «هابز» با تهدید همراهان تبعیدیاش روبرو شد چرا که آنها از اظهارات ضد کاتولیکی کتاب رنجیده بودند. این شد که از طریق «کانال» دوباره به انگلستان پناه برد، و این بار از کسانی طلب بخشایش کرد که 11 سال پیش از دست آنان فرار کرده بود. گر چه به او اجازه ماندن داده شد، اما انتشار کتابش توسط کلیسا ممنوع اعلام شد. دانشگاه آکسفورد نیز آن را ممنوع کرد و در آتش سوزاند. «مارک لیلا» تاریخ دان فرهنگی، در وصف دنیای هابز چنین مینویسد: “مسیحیان آشفته از تصورات آخرالزمانی، با خشم و غضب خاصی که تنها در ارتباط با مسلمان ها، یهودیان و کافران بکار میبردند، به شکار و کشتن دیگر مسیحیان دست میزدند. نوعی جنون در جریان بود (Lilla 2007).
🔸«هابز» این قبیل دیوانگیهای عصر خود را به منزله یک "هنجار" در نظر گرفت و آن را به دورههای ماقبل تاریخ تعمیم داد - یعنی دورانی که تقریبا هیچ چیز از آن نمیدانست. آنچه هابز "سرشت بشر " مینامید، تجسمی از قرن هفدهم اروپا بود؛ زمانی که زندگی برای بسیاری از انسانها سخت و خشن بود. گرچه این دیدگاه هابز قرنهاست که دوام آورده، اما واقعیت این است که تصور تاریک هابز از زندگی بشر ماقبل تاریخ همان قدر معتبر است که نتیجه گیری درباره ی گرگهای سیبری از روی مشاهدات انجام شده بر روی سگهای ولگرد تیهوانای مکزیک.
🔹اگر منصف باشیم، باید بگوییم که مالتوس، هابز و داروین هر سه به دلیل عدم دسترسی به دادههای کافی دچار محدودیت بودند. داروین با اعتبار علمی فراوانی که داشت، این موضوع را دریافته بود و سخت تلاش کرد تا این کمبود را جبران کند و تمام عمر مفید خود را صرف گردآوری نمونه، یادداشتبرداریهای مفصل، و مکاتبه با هر کسی کرد که بتواند اطلاعات مفیدی در اختیار او بگذارد. اما این کافی نبود؛ و حقایق مهم تا چندین دهه بعد آشکار نشد.
🔸اما اکنون ما آنها را در اختیار داریم. امروزه دانشمندان، با بررسی استخوانها و دندانهای قدیمی، و بکارگیری روش تاریخنگاری کربن در خاکستر آتشهای دورهی پلیستوسن و ردگیری تغییرات DNA میتوکندریایی نیاکان مان، به یافتههای جدیدی دست یافتهاند و این یافتههای جدید، اشتباهات این دیدگاه ماقبل تاریخی را، که هابز و مالتوس بر آن قسم میخوردند و داروین نیز آن را دربست پذیرفته بود، به وضوح نمایان میکند.
ادامه 👇
🆔 : @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
🔸«توماس هابز» در وحشت و ترس زاده شد. مادرش با شنیدن خبر حملهی قریب الوقوع نیروی دریایی اسپانیا به انگلستان، دچار زایمان زودرس شده بود. سالها بعد هابز نوشت، "مادرم دو قلو زایید: من و ترس."
🔹کتاب مشهور «لوياتان» که او در آن ادعا میکند زندگی ماقبل تاریخ، غيراجتماعی، فقیرانه، كثيف، خشن و کوتاه بوده است در پاریس به رشته تحریر درآمد - یعنی جاییکه او در آنجا پنهان شده بود تا از دست کسانی که طی جنگ داخلی انگلستان - به واسطه حمایتش از سلطنت - با او دشمن شده بودند در امان بماند. پس از آن، مدتی مبتلا به یک بیماری مهلک شد و شش ماه به حال مرگ افتاد، در این مدت، نوشتن این کتاب (لویاتان) تقریبا متوقف شد. با انتشار کتاب «لوياتان» در فرانسه، زندگی «هابز» با تهدید همراهان تبعیدیاش روبرو شد چرا که آنها از اظهارات ضد کاتولیکی کتاب رنجیده بودند. این شد که از طریق «کانال» دوباره به انگلستان پناه برد، و این بار از کسانی طلب بخشایش کرد که 11 سال پیش از دست آنان فرار کرده بود. گر چه به او اجازه ماندن داده شد، اما انتشار کتابش توسط کلیسا ممنوع اعلام شد. دانشگاه آکسفورد نیز آن را ممنوع کرد و در آتش سوزاند. «مارک لیلا» تاریخ دان فرهنگی، در وصف دنیای هابز چنین مینویسد: “مسیحیان آشفته از تصورات آخرالزمانی، با خشم و غضب خاصی که تنها در ارتباط با مسلمان ها، یهودیان و کافران بکار میبردند، به شکار و کشتن دیگر مسیحیان دست میزدند. نوعی جنون در جریان بود (Lilla 2007).
🔸«هابز» این قبیل دیوانگیهای عصر خود را به منزله یک "هنجار" در نظر گرفت و آن را به دورههای ماقبل تاریخ تعمیم داد - یعنی دورانی که تقریبا هیچ چیز از آن نمیدانست. آنچه هابز "سرشت بشر " مینامید، تجسمی از قرن هفدهم اروپا بود؛ زمانی که زندگی برای بسیاری از انسانها سخت و خشن بود. گرچه این دیدگاه هابز قرنهاست که دوام آورده، اما واقعیت این است که تصور تاریک هابز از زندگی بشر ماقبل تاریخ همان قدر معتبر است که نتیجه گیری درباره ی گرگهای سیبری از روی مشاهدات انجام شده بر روی سگهای ولگرد تیهوانای مکزیک.
🔹اگر منصف باشیم، باید بگوییم که مالتوس، هابز و داروین هر سه به دلیل عدم دسترسی به دادههای کافی دچار محدودیت بودند. داروین با اعتبار علمی فراوانی که داشت، این موضوع را دریافته بود و سخت تلاش کرد تا این کمبود را جبران کند و تمام عمر مفید خود را صرف گردآوری نمونه، یادداشتبرداریهای مفصل، و مکاتبه با هر کسی کرد که بتواند اطلاعات مفیدی در اختیار او بگذارد. اما این کافی نبود؛ و حقایق مهم تا چندین دهه بعد آشکار نشد.
🔸اما اکنون ما آنها را در اختیار داریم. امروزه دانشمندان، با بررسی استخوانها و دندانهای قدیمی، و بکارگیری روش تاریخنگاری کربن در خاکستر آتشهای دورهی پلیستوسن و ردگیری تغییرات DNA میتوکندریایی نیاکان مان، به یافتههای جدیدی دست یافتهاند و این یافتههای جدید، اشتباهات این دیدگاه ماقبل تاریخی را، که هابز و مالتوس بر آن قسم میخوردند و داروین نیز آن را دربست پذیرفته بود، به وضوح نمایان میکند.
ادامه 👇
🆔 : @iran_evolution
🔹اگر این گفتهی جورج اورول درست بود که کسانی که گذشته را کنترل میکنند، آینده را کنترل میکنند، پس در مورد کسانی که گذشتهی دور را کنترل میکنند چه میتوان گفت؟
🔸امروز میدانیم که پیش از افزایش جمعیت انسان - که به موازات ظهور دوران کشاورزی رخ داد - بیشتر نقاط این جهان پهناور، خالی از سکنه بوده است. اما با این وجود، حتی امروز نیز همچنان دیدگاه تصویر شده توسط هابز، مالتوس و داروین - ازدیاد وحشتناک جمعیت انسان در دوران ماقبل تاریخ عمیقا در نظریه فرگشت جا خوش کرده و مانند یک ورد تکرار میشود. یافتهها و واقعیتها هم که به جهنم...!
🔹برای مثال، فیلسوفی به نام «دیوید لیوینگ اسمیت» در مقالهی اخیرش به نام «چرا جنگ؟» نگاه غلط مالتوسی را با تمام یأس نهفته در آن منعکس میکند:
"به رقابت بر سر منابع محدود، موتور تغییرات فرگشتی است".
"هر جمعیتی که بدون محدودیت تولیدمثل کند، سرانجام با کمبود منابعی که به آن وابسته است مواجه میشود، و هنگامی که جمعیت به حد انفجار رسید، افراد چارهای جز رقابت بیشتر و بیشتر بر سر منابع رو به کاهش ندارند. در این شرایط، آنهایی که میتوانند منابع را در اختیار بگیرند به سلامت رشد و نمو میکنند و آنهایی که نمیتوانند، میمیرند. "
🔸تا اینجای کار اشکالی وجود ندارد. اما پا را نمیتوان فراتر از این نهاد. چرا که «اسمیت» فراموش کرده است که نیاکان ما، پرسه زنانی اصیل بودهاند- کوچگرانی که به ندرت بیش از چند روز از پیادهروی باز میماندند.
همواره در حال رفتن و ترک کردن، بهترین کاری بوده که بلد بودهاند. چرا باید فرض کنیم که آنها با ماندن در یک ناحیهی پرجمعیت خالی شده از منابع، نزاع بی سرانجامی را برای خود رقم میزدند، در حالی که میتوانستند به سادگی در امتداد ساحل به پیش بروند، همانگونه که در طی نسلهای بیشمار چنین کردهاند؟ و بشر ماقبل تاریخ هیچ گاه مانند خرگوش، تولید مثل «مهار نشده» نداشته است؛ و اتفاقا داستانش کاملاً خلاف این بوده است. در حقیقت، رشد جمعیت بشر ماقبل تاریخ، بسیار کمتر از 0.001 در هر سال برآورد شده است.
[FA Hassan - 1980:
The Growth and Regulation of Human Population in Prehistoric Times. In Biosocial
Mechanisms of Population Regulation. M. N. Cohen, R. S. Malpass, and H. G. Klein, eds. pp. 305-320. New Haven: Yale University Press.]
🔹به سختی میتوان انفجار جمعیتی که مالتوس از آن حرف میزد را متصور شد.
🔸جنبه های زیستی تولید مثل بشری، در بستر زندگی به سبک گشت زنی، رشد سریع جمعیت را اگر نه غیرممکن، غيرمحتمل میساخت. زنان در دورهی شیردهی به ندرت باردار میشوند، و در نبود شیر حیوانات اهلی، زنان شکارچی-گردآورنده هر بچه را تا پنج یا شش سال شیر می دادند. علاوه بر این، مقتضیات سبک زندگی شکارگری گردآوری حمل بیش از یک بچهی کوچک را برای مادر، حتی با فرض کمکهای فراوان دیگران، غیرعقلانی مینمود. سرانجام، میزان پایین چربی در بدن زنان شکارچی-گردآورنده نسبت به خواهران پساکشاورزیشان باعث میشد که اولین قاعدگی را دیرتر تجربه کنند. به عبارت دیگر، اغلب زنان گردآورنده تا آخرین سالهای دههی دوم زندگی شان تخمکگذاری نداشتند که همین دورهی تولیدمثلی کوتاهتری را برای آنان رقم می زد.
[کانال فرگشت: برای پی بردن به ارتباط میان شروع سن بلوغ جنسی دختران و میزان چربی و وزن بدن آنها میتوانید به پژوهش زیر مراجعه کنید:
Body weight and the initiation of puberty
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/4053451
DOI: 10.1097/00003081-198528030-00013 ]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔 : @iran_evolution
🔸امروز میدانیم که پیش از افزایش جمعیت انسان - که به موازات ظهور دوران کشاورزی رخ داد - بیشتر نقاط این جهان پهناور، خالی از سکنه بوده است. اما با این وجود، حتی امروز نیز همچنان دیدگاه تصویر شده توسط هابز، مالتوس و داروین - ازدیاد وحشتناک جمعیت انسان در دوران ماقبل تاریخ عمیقا در نظریه فرگشت جا خوش کرده و مانند یک ورد تکرار میشود. یافتهها و واقعیتها هم که به جهنم...!
🔹برای مثال، فیلسوفی به نام «دیوید لیوینگ اسمیت» در مقالهی اخیرش به نام «چرا جنگ؟» نگاه غلط مالتوسی را با تمام یأس نهفته در آن منعکس میکند:
"به رقابت بر سر منابع محدود، موتور تغییرات فرگشتی است".
"هر جمعیتی که بدون محدودیت تولیدمثل کند، سرانجام با کمبود منابعی که به آن وابسته است مواجه میشود، و هنگامی که جمعیت به حد انفجار رسید، افراد چارهای جز رقابت بیشتر و بیشتر بر سر منابع رو به کاهش ندارند. در این شرایط، آنهایی که میتوانند منابع را در اختیار بگیرند به سلامت رشد و نمو میکنند و آنهایی که نمیتوانند، میمیرند. "
🔸تا اینجای کار اشکالی وجود ندارد. اما پا را نمیتوان فراتر از این نهاد. چرا که «اسمیت» فراموش کرده است که نیاکان ما، پرسه زنانی اصیل بودهاند- کوچگرانی که به ندرت بیش از چند روز از پیادهروی باز میماندند.
همواره در حال رفتن و ترک کردن، بهترین کاری بوده که بلد بودهاند. چرا باید فرض کنیم که آنها با ماندن در یک ناحیهی پرجمعیت خالی شده از منابع، نزاع بی سرانجامی را برای خود رقم میزدند، در حالی که میتوانستند به سادگی در امتداد ساحل به پیش بروند، همانگونه که در طی نسلهای بیشمار چنین کردهاند؟ و بشر ماقبل تاریخ هیچ گاه مانند خرگوش، تولید مثل «مهار نشده» نداشته است؛ و اتفاقا داستانش کاملاً خلاف این بوده است. در حقیقت، رشد جمعیت بشر ماقبل تاریخ، بسیار کمتر از 0.001 در هر سال برآورد شده است.
[FA Hassan - 1980:
The Growth and Regulation of Human Population in Prehistoric Times. In Biosocial
Mechanisms of Population Regulation. M. N. Cohen, R. S. Malpass, and H. G. Klein, eds. pp. 305-320. New Haven: Yale University Press.]
🔹به سختی میتوان انفجار جمعیتی که مالتوس از آن حرف میزد را متصور شد.
🔸جنبه های زیستی تولید مثل بشری، در بستر زندگی به سبک گشت زنی، رشد سریع جمعیت را اگر نه غیرممکن، غيرمحتمل میساخت. زنان در دورهی شیردهی به ندرت باردار میشوند، و در نبود شیر حیوانات اهلی، زنان شکارچی-گردآورنده هر بچه را تا پنج یا شش سال شیر می دادند. علاوه بر این، مقتضیات سبک زندگی شکارگری گردآوری حمل بیش از یک بچهی کوچک را برای مادر، حتی با فرض کمکهای فراوان دیگران، غیرعقلانی مینمود. سرانجام، میزان پایین چربی در بدن زنان شکارچی-گردآورنده نسبت به خواهران پساکشاورزیشان باعث میشد که اولین قاعدگی را دیرتر تجربه کنند. به عبارت دیگر، اغلب زنان گردآورنده تا آخرین سالهای دههی دوم زندگی شان تخمکگذاری نداشتند که همین دورهی تولیدمثلی کوتاهتری را برای آنان رقم می زد.
[کانال فرگشت: برای پی بردن به ارتباط میان شروع سن بلوغ جنسی دختران و میزان چربی و وزن بدن آنها میتوانید به پژوهش زیر مراجعه کنید:
Body weight and the initiation of puberty
https://www.ncbi.nlm.nih.gov/pubmed/4053451
DOI: 10.1097/00003081-198528030-00013 ]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔 : @iran_evolution
PubMed
Body weight and the initiation of puberty - PubMed
The onset and progression through the various stages of puberty are influenced by a number of factors (Fig. 2). In both animals and humans, the age of puberty appears to be related more to body weight than to chronologic age. Undernutrition and low body fat…
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
واقعیت آن است که هابز، مالتوس، و داروین، خودشان در گیر اثرات ناگوار اشباع جمعیت (بیماریهای واگیردار شایع، جنگ دائمی، نزاع ماکیاولی بر سر قدرت) بودند. اما دنیای ماقبل تاریخ، کمجمعیت و در بسیاری نقاط بدون جمعیت بود. به جز مناطق دور افتادهی محصور در بیابانها یا جزایری مانند «پاپوا» در «گینهی نو». جهان ماقبل تاریخ تا حدود زیادی بیحد و مرز بود. بیشتر محققان بر این باورند که نیاکان ما تنها در حدود 50 هزار سال پیش، از آفریقا عزم سفر کردهاند و تقریبا 5 یا 10 هزار سال بعد وارد اروپا شدهاند. به همین شکل، احتمالا تا حدود 12 هزار سال پیش بر روی خاک آمریکای شمالی رد پایی از انسان نبوده است. طی چند هزار سال پیش از دورهی کشاورزی، احتمالا کل تعداد هوموساپینسهای روی کرهی زمین، هیچگاه از یک میلیون نفر بیشتر نشده است و قطعاً به جمعیت کنونی شیکاگو هم نمی رسیده است. علاوه بر این، یافتههای حاصل از تحلیلهای DNA، خبر از چندین «تنگنای جمعیتی» ناشی از بلایای محیطی میدهد، که جمعیت گونهی ما را حتی تا همين 70000 سال پیش، تا مرز چند هزار نفر نیز رسانده داده است.
[نگاه کنید به: (2009) Amos and Hoffman].
«جان هاكس»، انسان شناس، قبول ندارد که تنگناهای جمعیتی لزوماً دلیلی برای کم بودن جمعیت انسان ماقبل تاریخ بودهاند، به نظر او، بسیاری از گروههای کوچک انسان، به شدت با یکدیگر رقابت میکرده اند و در نتیجهی آن تعداد زیادی از این گروهها نمیتوانستند برای مدت طولانی باقی بمانند. به عبارت دیگر، کوچک بودن جمعیت، شاهد مناسبی بر نبود رقابت با جنگ بین این گروهها نیست. چرا که ممکن است ناشی از رقابت شدید منتهی به انقراضهای محلی بوده باشد.
با این وجود، از نظر ما، با توجه به ساخت جانی و ماندگاری جمعیتهای شکارچی-گرد آور در کوچکترین مناطق قابل سکنی جهان، فراوانی نسبی فضاهای خالی در بخشهای دیگر این سیاره، و شواهد ژنتیکی مربوط به زنده ماندن فقط حدود 100 جفت تولید مثلی بعد از فوران «توبا» در 70000 سال پیش (1998,Ambrose) ، سناریوی «هاکس» در مورد "فراوانی انقراضهای محلی" در نتیجهی رقابت، قانعکننده به نظر نمیرسد. زیرا در تناقض با رویدادهای ناگوار سیارهای قرار دارد.
نباید فراموش کرد که گونهی ما بسیار جوان است. تعداد اندکی از نیاکان ما با آن فشارهای انتخابی سختگیرانهی ناشی از کمبود منابع روبرو بودهاند که هابز، مالتوس و داروین از آن حرف میزنند. بطور کلی، سفر تاریخی نیاکان ما در جهانی مملو از گونهی انسان که همواره بر سر بخشهای کوچکی از آن با هم در جنگ بودهاند، به وقوع پیوسته است. بلکه، راهی که اکثریت نیاکان ما میپیمودند به زیست بومهایی میرسیده است که چیزی شبیه به انسان از قبل در آنجا ساکن نبوده است. نیاکان ماء مانند مار پیتون «برمه» که اخیرا در منطقه «اورگلیدز» رها شده است، و یا آن نوع «وزغی» که بدون کنترل در استرالیا گسترده شده، یا «گرگهای تیمبر»؛ که اخیرا دوباره به «یلوستون» بازگشتهاند، معمولا به یک «کُنام» باز وارد میشدند.
هنگامی که هابز نوشت "انسان برای انسان، مانند یک گرگ ولگرد است ” نمیدانست که چه تشریک مساعی و ارتباطاتی میان گرگها می تواند برقرار باشد اگر که غذای کافی برای همه وجود داشته باشد. اعضای یک گونه، زمانی که در زیست بومی جدید و غنی پراکنده میشوند، محکوم به نزاعهای مرگبار با یکدیگر نیستند. مادامی که کُنام غنی است، این گونه کشمکشهای درونگونهای بر سر غذا، غيرلازم و به ضرر موفقیت تولیدمثلی اعضاء است.
سخن ما این است که حتی در جهانی که تا حد زیادی خالی بوده است نیز زندگی اجتماعی گشتزنان به هیچ وجه غيراجتماعی و فردی نبوده است.
به همین شکل، اگر چه هابز مدعی بود که زندگی ماقبل تاریخ، فقیرانه بوده و مالتوس باور داشت که فقر، گریزناپذیر و ابدی است؛ اما باید متذکر شد که اغلب گشتزنان، خود بر این باور نیستند که فقیرند و اتفاقاً همهی شواهد حاکی از آن است که برای نیاکان بسیار هوشمند ما - که آتش را نیز تحت کنترل خود در آورده بودند و زنجیرهای همکاریشان با یکدیگر بسیار قوی بوده است - زندگی چندان دشوار نمیگذشته است. البته شکی نیست که بلایای گاه به گاه محیطی مانند خشکسالی، تغییرات آب و هوایی و فورانهای آتشفشانی زیان بار بودهاند. اما اغلب نیاکان ما، در جهانی وسیع و خالی از سکنه و مملو از مواد غذایی میزیستند.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
واقعیت آن است که هابز، مالتوس، و داروین، خودشان در گیر اثرات ناگوار اشباع جمعیت (بیماریهای واگیردار شایع، جنگ دائمی، نزاع ماکیاولی بر سر قدرت) بودند. اما دنیای ماقبل تاریخ، کمجمعیت و در بسیاری نقاط بدون جمعیت بود. به جز مناطق دور افتادهی محصور در بیابانها یا جزایری مانند «پاپوا» در «گینهی نو». جهان ماقبل تاریخ تا حدود زیادی بیحد و مرز بود. بیشتر محققان بر این باورند که نیاکان ما تنها در حدود 50 هزار سال پیش، از آفریقا عزم سفر کردهاند و تقریبا 5 یا 10 هزار سال بعد وارد اروپا شدهاند. به همین شکل، احتمالا تا حدود 12 هزار سال پیش بر روی خاک آمریکای شمالی رد پایی از انسان نبوده است. طی چند هزار سال پیش از دورهی کشاورزی، احتمالا کل تعداد هوموساپینسهای روی کرهی زمین، هیچگاه از یک میلیون نفر بیشتر نشده است و قطعاً به جمعیت کنونی شیکاگو هم نمی رسیده است. علاوه بر این، یافتههای حاصل از تحلیلهای DNA، خبر از چندین «تنگنای جمعیتی» ناشی از بلایای محیطی میدهد، که جمعیت گونهی ما را حتی تا همين 70000 سال پیش، تا مرز چند هزار نفر نیز رسانده داده است.
[نگاه کنید به: (2009) Amos and Hoffman].
«جان هاكس»، انسان شناس، قبول ندارد که تنگناهای جمعیتی لزوماً دلیلی برای کم بودن جمعیت انسان ماقبل تاریخ بودهاند، به نظر او، بسیاری از گروههای کوچک انسان، به شدت با یکدیگر رقابت میکرده اند و در نتیجهی آن تعداد زیادی از این گروهها نمیتوانستند برای مدت طولانی باقی بمانند. به عبارت دیگر، کوچک بودن جمعیت، شاهد مناسبی بر نبود رقابت با جنگ بین این گروهها نیست. چرا که ممکن است ناشی از رقابت شدید منتهی به انقراضهای محلی بوده باشد.
با این وجود، از نظر ما، با توجه به ساخت جانی و ماندگاری جمعیتهای شکارچی-گرد آور در کوچکترین مناطق قابل سکنی جهان، فراوانی نسبی فضاهای خالی در بخشهای دیگر این سیاره، و شواهد ژنتیکی مربوط به زنده ماندن فقط حدود 100 جفت تولید مثلی بعد از فوران «توبا» در 70000 سال پیش (1998,Ambrose) ، سناریوی «هاکس» در مورد "فراوانی انقراضهای محلی" در نتیجهی رقابت، قانعکننده به نظر نمیرسد. زیرا در تناقض با رویدادهای ناگوار سیارهای قرار دارد.
نباید فراموش کرد که گونهی ما بسیار جوان است. تعداد اندکی از نیاکان ما با آن فشارهای انتخابی سختگیرانهی ناشی از کمبود منابع روبرو بودهاند که هابز، مالتوس و داروین از آن حرف میزنند. بطور کلی، سفر تاریخی نیاکان ما در جهانی مملو از گونهی انسان که همواره بر سر بخشهای کوچکی از آن با هم در جنگ بودهاند، به وقوع پیوسته است. بلکه، راهی که اکثریت نیاکان ما میپیمودند به زیست بومهایی میرسیده است که چیزی شبیه به انسان از قبل در آنجا ساکن نبوده است. نیاکان ماء مانند مار پیتون «برمه» که اخیرا در منطقه «اورگلیدز» رها شده است، و یا آن نوع «وزغی» که بدون کنترل در استرالیا گسترده شده، یا «گرگهای تیمبر»؛ که اخیرا دوباره به «یلوستون» بازگشتهاند، معمولا به یک «کُنام» باز وارد میشدند.
هنگامی که هابز نوشت "انسان برای انسان، مانند یک گرگ ولگرد است ” نمیدانست که چه تشریک مساعی و ارتباطاتی میان گرگها می تواند برقرار باشد اگر که غذای کافی برای همه وجود داشته باشد. اعضای یک گونه، زمانی که در زیست بومی جدید و غنی پراکنده میشوند، محکوم به نزاعهای مرگبار با یکدیگر نیستند. مادامی که کُنام غنی است، این گونه کشمکشهای درونگونهای بر سر غذا، غيرلازم و به ضرر موفقیت تولیدمثلی اعضاء است.
سخن ما این است که حتی در جهانی که تا حد زیادی خالی بوده است نیز زندگی اجتماعی گشتزنان به هیچ وجه غيراجتماعی و فردی نبوده است.
به همین شکل، اگر چه هابز مدعی بود که زندگی ماقبل تاریخ، فقیرانه بوده و مالتوس باور داشت که فقر، گریزناپذیر و ابدی است؛ اما باید متذکر شد که اغلب گشتزنان، خود بر این باور نیستند که فقیرند و اتفاقاً همهی شواهد حاکی از آن است که برای نیاکان بسیار هوشمند ما - که آتش را نیز تحت کنترل خود در آورده بودند و زنجیرهای همکاریشان با یکدیگر بسیار قوی بوده است - زندگی چندان دشوار نمیگذشته است. البته شکی نیست که بلایای گاه به گاه محیطی مانند خشکسالی، تغییرات آب و هوایی و فورانهای آتشفشانی زیان بار بودهاند. اما اغلب نیاکان ما، در جهانی وسیع و خالی از سکنه و مملو از مواد غذایی میزیستند.
ادامه 👇
🆔: @iran_evolution
علاوه بر این، انسان برای صدها هزار نسل همهچیزخواری کرده است، و این گزینههای غذایی بسیاری را برایش فراهم آورده است. گیاهان از خاک تغذیه میکنند، آهو گیاهان را می،خورد؛ یوزپلنگ، آهو را شکار میکند. اما انسان همه چیز را از جمله یوزپلنگ، آهو، گیاهان و حتی خاک را میتواند بخورد و میخورد.
[خاکخوری، در جوامع سراسر دنیا، عملی شناخته شده است، به ویژه بین زنان آبستن و شیرده. علاوه بر این، بسیاری از غذاها که در غیر این صورت سمی هستند - شامل آلکالوییدهای سمی و اسيد تانیک - وقتی با خاکهای رُس - که ساختارش دارای پیوندهایی با آلکالویید است - پخته میشوند اثر سمی خود را از دست میدهند. خاک رس منبع غنی آهن، مس، منگنز و کلسیم است که همهی این عناصر برای دوران آبستنی بسیار ضروری هستند.]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
[خاکخوری، در جوامع سراسر دنیا، عملی شناخته شده است، به ویژه بین زنان آبستن و شیرده. علاوه بر این، بسیاری از غذاها که در غیر این صورت سمی هستند - شامل آلکالوییدهای سمی و اسيد تانیک - وقتی با خاکهای رُس - که ساختارش دارای پیوندهایی با آلکالویید است - پخته میشوند اثر سمی خود را از دست میدهند. خاک رس منبع غنی آهن، مس، منگنز و کلسیم است که همهی این عناصر برای دوران آبستنی بسیار ضروری هستند.]
📗 برگرفته از کتاب سرشت جنسی انسان
✍️ : کریستوفر رایان ، ساسیلدا جفا
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
⛓چهار باور اشتباه درباره سرشت انسان
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
◀️ ناامیدی میلیونرها
فقر .. اختراع تمدن است.
مارشال سالینز
🔸یکی از مقالات اخیر نیویورک تایمز با تیتر در «سیلیکون ولی» میلیونرهایی زندگی میکنند که خود را ثروتمند نمیدانند، این گونه آغاز میشود: "اینجا در «سیلیکون ولی - آقای هل استگر، تقریبا با هر تعریفی - به جز تعریف خودش و احتمالا همسایهها و اطرافیانش، فردی موفق است."
در این مقاله آمده است، "اگرچه درآمد خالص آقای «استگر» و همسرش، حدود 3.5 میلیون دلار است، اما آنها هنوز هم 12 ساعت در روز کار میکنند، به علاوهى 10 ساعت در آخر هفتهها. استگر توضیح میدهد، "چند میلیون دلار، دیگر آنقدر که پیش از این ارزش داشت، نمیارزد."
🔹گری کرمن (درآمد خالص: حدود 10 میلیون دلار)، که بنیانگذار یک سرویس دوستیابی آنلاین به نام Match.com است میگوید: "در اینجا هر کس به فردی بالاتر از خود چشم دوخته است." او 60 تا 80 ساعت در هفته کار میکند، زیرا به نظر او، اینجا با 10 میلیون دلار، عملاً هیچی نیستید."
🔸یک مدیر اجرایی دیگر که به همین نتیجه رسیده است، میگوید: "اینجا، 1 درصد بالایی، یک دهم 1 درصد بالایی را، و یک دهم 1 درصد بالایی، یک - یک صدم 1 درصد بالایی را دنبال میکنند."
🔹این طرز فکر به «سیلیکون ولی» محدود نمی شود. گزارشی از بی بی سی، در سپتامبر 2003 از این قرار است، "فقرای جدید، ثروتمندان هستند". دکتر «کلایر همیلتون»، استاد دانشگاه کمبریج، در مورد «ثروتمندان رنجور» تحقیق و مطالعه کرد و دریافت که از هر ده نفری که سالانه بیش از 50000 دلار (در سال 2010 معادل 80 هزار دلار) درآمد دارند، چهار نفر احساس فقیر بودن میکنند. «همیلتون» این طور نتیجه میگیرد: "نگرانیهای واقعی فقیر دیروز، نگرانیهای خیالی ثروتمند امروز شده است. مطالعهی دیگری در ایالات متحده نشان داد که 45% از کسانی که ثروت خالص شان (به جز خانه) بیش از یک میلیون دلار است، نگران این هستند که پیش از مرگشان بیپول شوند. بیش از یک سوم افرادی با دارایی بیش از 5 میلیون دلار نیز همین نگرانی را داشتند.
[https://money.com/millionaires-arent-sleeping-well-either/]
🔸تب تجمل، آنطور که بعضی میپندارند، مصیبتی بیپایان برای بشر نیست. این حالت ناشی از نابرابری ثروت است که از دوران کشاورزی و دامپروری گریبانگیر بشر شده است. این در حالی است که حتی هنوز هم در جوامع مدرن، گاهی نشانههایی از برابریخواهی کهن نیاکانمان را مییابیم.
🔹اوایل دههی 1960، پزشکی به نام «استوارت ولف» چیزهایی درباره شهری در شمال شرقی «پنسیلوانیا» شنید که ساکنانش، مهاجران ایتالیایی و نوادگان آنها بودند؛ او شنیده بود که در این شهر، بیماری قلبی عملاً ناشناخته بود. وی تصمیم گرفت با دقت بیشتری وضعیت شهر «روزتو» را بررسی کند. او دریافت که در این شهر تقريبا هیچ فردی نیست که پیش از 55 سالگی، نشانههایی از بیماری قلبی داشته باشد. افراد بالای 65 سال نیز تنها حدود نیمی از مشکلات قلبی آمریکاییهای میان سال را داشتند. به همین شکل، میزان کلی مرگ و میر در «روزتو»، حدودا یک سوم کمتر از میانگینهای ملی بود.
🔸بعد از انجام تحقیقات دقيق و با کنار گذاشتن عواملی از قبیل ورزش، رژیم غذایی و متغیرهای منطقهای مانند سطح آلودگی، «ولف» و همکارش«جان براون» که انسانشناس بود، به این نتیجه رسیدند که عامل اصلیای که اهالی «روزتو» را سالمتر از دیگران نگه میدارد، ماهیت همان جامعهای ست که در آن زندگی میکنند. آنها دریافتند که در بیشتر خانوادهها، سه نسل در کنار یکدیگر زندگی میکردند، مسنترها از احترام زیادی برخوردار بودند و اینکه جامعه، هرگونه نمایش ثروت را عار میدانست. رفتاری که علتش "ترس از چشم زده شدن به دلیل خودنمایی بود که از یک باور کهن روستاییان ایتالیایی مربوط به مالوچیو" نشأت میگرفت.
🔹«ولف» مینویسد: "بچهها اینطور آموزش داده شده بودند که نمایش ثروت یا فخرفروشی به همسایه، بدشانسی میآورد."
🔸وقتی در میانهی دههی 1960، پیوندهای اجتماعی برابری خواهانهی شهر روزتو به تدریج از بین رفت، «ولف» و «براون» پیشبینی کردند که نرخ مرگ و میر در شهر، طی یک نسل رو به افزایش خواهد گذاشت. آنها در ادامهی مطالعاتی که طی 25 سال بعد انجام دادند، گزارش دادند که، تاثیرگذارترین تغییر اجتماعی رخ داده در این شهر، این است که تابوی دیرین مبتنی بر قباحت خودنمایی، از بین رفته است، و دیگر اینکه، خصوصیت به اشتراکگذاری، که روزی مشخصهی شهر «روزتو» بود، جای خود را به رقابت داده است. تحقيق آنها نشان میداد که آهنگ افزایش ابتلا به بیماری قلبی و سکته، طی یک نسل دو برابر شده بود.
[نگاه کنید به:
Wolf et al. (1989) and Bruhn and Wolf (1979). Malcolm Gladwell (2008) also discusses Rosseto]
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution
◀️ ادامه بخش اول : ثروت طبیعت (فقر؟)
◀️ ناامیدی میلیونرها
فقر .. اختراع تمدن است.
مارشال سالینز
🔸یکی از مقالات اخیر نیویورک تایمز با تیتر در «سیلیکون ولی» میلیونرهایی زندگی میکنند که خود را ثروتمند نمیدانند، این گونه آغاز میشود: "اینجا در «سیلیکون ولی - آقای هل استگر، تقریبا با هر تعریفی - به جز تعریف خودش و احتمالا همسایهها و اطرافیانش، فردی موفق است."
در این مقاله آمده است، "اگرچه درآمد خالص آقای «استگر» و همسرش، حدود 3.5 میلیون دلار است، اما آنها هنوز هم 12 ساعت در روز کار میکنند، به علاوهى 10 ساعت در آخر هفتهها. استگر توضیح میدهد، "چند میلیون دلار، دیگر آنقدر که پیش از این ارزش داشت، نمیارزد."
🔹گری کرمن (درآمد خالص: حدود 10 میلیون دلار)، که بنیانگذار یک سرویس دوستیابی آنلاین به نام Match.com است میگوید: "در اینجا هر کس به فردی بالاتر از خود چشم دوخته است." او 60 تا 80 ساعت در هفته کار میکند، زیرا به نظر او، اینجا با 10 میلیون دلار، عملاً هیچی نیستید."
🔸یک مدیر اجرایی دیگر که به همین نتیجه رسیده است، میگوید: "اینجا، 1 درصد بالایی، یک دهم 1 درصد بالایی را، و یک دهم 1 درصد بالایی، یک - یک صدم 1 درصد بالایی را دنبال میکنند."
🔹این طرز فکر به «سیلیکون ولی» محدود نمی شود. گزارشی از بی بی سی، در سپتامبر 2003 از این قرار است، "فقرای جدید، ثروتمندان هستند". دکتر «کلایر همیلتون»، استاد دانشگاه کمبریج، در مورد «ثروتمندان رنجور» تحقیق و مطالعه کرد و دریافت که از هر ده نفری که سالانه بیش از 50000 دلار (در سال 2010 معادل 80 هزار دلار) درآمد دارند، چهار نفر احساس فقیر بودن میکنند. «همیلتون» این طور نتیجه میگیرد: "نگرانیهای واقعی فقیر دیروز، نگرانیهای خیالی ثروتمند امروز شده است. مطالعهی دیگری در ایالات متحده نشان داد که 45% از کسانی که ثروت خالص شان (به جز خانه) بیش از یک میلیون دلار است، نگران این هستند که پیش از مرگشان بیپول شوند. بیش از یک سوم افرادی با دارایی بیش از 5 میلیون دلار نیز همین نگرانی را داشتند.
[https://money.com/millionaires-arent-sleeping-well-either/]
🔸تب تجمل، آنطور که بعضی میپندارند، مصیبتی بیپایان برای بشر نیست. این حالت ناشی از نابرابری ثروت است که از دوران کشاورزی و دامپروری گریبانگیر بشر شده است. این در حالی است که حتی هنوز هم در جوامع مدرن، گاهی نشانههایی از برابریخواهی کهن نیاکانمان را مییابیم.
🔹اوایل دههی 1960، پزشکی به نام «استوارت ولف» چیزهایی درباره شهری در شمال شرقی «پنسیلوانیا» شنید که ساکنانش، مهاجران ایتالیایی و نوادگان آنها بودند؛ او شنیده بود که در این شهر، بیماری قلبی عملاً ناشناخته بود. وی تصمیم گرفت با دقت بیشتری وضعیت شهر «روزتو» را بررسی کند. او دریافت که در این شهر تقريبا هیچ فردی نیست که پیش از 55 سالگی، نشانههایی از بیماری قلبی داشته باشد. افراد بالای 65 سال نیز تنها حدود نیمی از مشکلات قلبی آمریکاییهای میان سال را داشتند. به همین شکل، میزان کلی مرگ و میر در «روزتو»، حدودا یک سوم کمتر از میانگینهای ملی بود.
🔸بعد از انجام تحقیقات دقيق و با کنار گذاشتن عواملی از قبیل ورزش، رژیم غذایی و متغیرهای منطقهای مانند سطح آلودگی، «ولف» و همکارش«جان براون» که انسانشناس بود، به این نتیجه رسیدند که عامل اصلیای که اهالی «روزتو» را سالمتر از دیگران نگه میدارد، ماهیت همان جامعهای ست که در آن زندگی میکنند. آنها دریافتند که در بیشتر خانوادهها، سه نسل در کنار یکدیگر زندگی میکردند، مسنترها از احترام زیادی برخوردار بودند و اینکه جامعه، هرگونه نمایش ثروت را عار میدانست. رفتاری که علتش "ترس از چشم زده شدن به دلیل خودنمایی بود که از یک باور کهن روستاییان ایتالیایی مربوط به مالوچیو" نشأت میگرفت.
🔹«ولف» مینویسد: "بچهها اینطور آموزش داده شده بودند که نمایش ثروت یا فخرفروشی به همسایه، بدشانسی میآورد."
🔸وقتی در میانهی دههی 1960، پیوندهای اجتماعی برابری خواهانهی شهر روزتو به تدریج از بین رفت، «ولف» و «براون» پیشبینی کردند که نرخ مرگ و میر در شهر، طی یک نسل رو به افزایش خواهد گذاشت. آنها در ادامهی مطالعاتی که طی 25 سال بعد انجام دادند، گزارش دادند که، تاثیرگذارترین تغییر اجتماعی رخ داده در این شهر، این است که تابوی دیرین مبتنی بر قباحت خودنمایی، از بین رفته است، و دیگر اینکه، خصوصیت به اشتراکگذاری، که روزی مشخصهی شهر «روزتو» بود، جای خود را به رقابت داده است. تحقيق آنها نشان میداد که آهنگ افزایش ابتلا به بیماری قلبی و سکته، طی یک نسل دو برابر شده بود.
[نگاه کنید به:
Wolf et al. (1989) and Bruhn and Wolf (1979). Malcolm Gladwell (2008) also discusses Rosseto]
#ادامه_دارد
🆔: @iran_evolution