هامِش (علی سلطانی)
1.29K subscribers
272 photos
112 videos
32 files
481 links
هامش یعنی حاشیه. اینجا هامش (حاشیه) می‌زنم. بر ایده‌ها، حادثه‌ها، کتاب‌ها...

هامش تصویری: @Hameshmedia

@alisoltany2علی سلطانی
Download Telegram
شد آنچه نباید می‌شد؟

جز آنهایی که «خوش‌بینیِ معصومانه تا فریبکارانه» به رهاییِ انقلابیِ «نزدیک و آسان»‌ دارند، موافق و مخالف وضع موجود احتمالاً بر این گزارهٔ تلخ اتفاق نظر دارند که شد آنچه نباید می‌شد. که ما متأسفانه وارد گام‌های اولیهٔ مسیر «جنگ داخلی» شدیم که قدرت‌های جهانی طرح تکراری‌اش را ریخته و الکش را آویخته‌اند. نکته‌ای که هزاران مصلح و خیرخواه به حکومت هشدارش را داده بودند، اما گوش‌ها نشنید و در آخرین نمونه فرصت پس از دولت پزشکیان و بیشتر از آن، فرصت پس از جنگ ۱۲ روزه را غنیمت نشمردند.

بلافاصله پس از شنیدن گزارهٔ «شد آنچه نباید می‌شد»، افرادی می‌گویند گفته بودیم؛ مسئولش حکومت است؛ گوش ندادند. سخن در مسئول اول و اصلی درست است و پذیرفتنی؛ هرچند کامل نیست و ابعاد ثانویِ جهانیِ‌ ماجرا را در آن نمی‌بیند. اما با فرض قبول این سخن، آیا کار امثال ما با گفتن افسوس‌وار این نکته تمام است؟ یعنی کار ما زین‌پس فقط تماشای رخ‌دادن سناریویی تکراری و فرونشست تدریجیِ مام وطن خواهد بود؟ به گمانم بله و نه. مسلم است که روی سخنم آن دست‌بسته‌هایی نیست [به‌ویژه از بیرون ایران] که چشم بر آسمان دوخته‌اند که اسکادران‌ خارجی برایشان شکلات بمب بریزد و چترباز بیگانه کولهٔ پُر از آزادی بیاورد.

گفتم بله. به این معنا که نباید دربارهٔ توان تأثیر و تغییر خود دچار غلو شویم. کار امثال ما به یک معنا برای پیش از رخدادها بود. آنچنانی که احمد زیدآبادی اخیراً از ایران و از سر تأسف می‌گوید. درست است. شد آنچه نباید می‌شد و صدای امثال ما در این هیاهوی دوطرفه به گوش هیچ‌کدام از طرفین دعوا نرسید و نمی‌رسد. اگر هم برویم که جدا کنیم، سهم ما فقط مشت و لگدهای جانبی خواهد بود! در عین حال بدانیم که بنابر بر شواهد کمی موجود و برخلاف کلیشه، اکثریت مردم راضی یا ناراضی فعلیِ ایران در این روزها ساکت بودند و صدایی در خیابان نداشتند و هیچ‌کدام از طرفین نمی‌توانند جای آنها سخن بگویند.

گفتم نه. به این معنا که نباید مرعوب هیاهوی رسانه‌ای، به‌ویژه در سمت آنانی شویم که تا دیروز حامی خجالتیِ تهاجم اسرائیل بودند و حالا حامیِ مفتخر نجات آمریکایی شده‌اند. همزمان هم نباید در برابر تداوم سیاست‌های بحران‌زای حکومت سکوت کنیم و بخواهیم که در قبال فاجعهٔ اخیر تصمیماتی عاجل و عینی برای کاهش التیام‌ها و اقناع نسبی افکار عمومی بردارد.

گفتم نه. یعنی اینکه باید با شهامت همچنان به‌جای «ناممکن یا ممکنِ سوریه‌وارِ انقلاب» بر «ناممکنِ اصلاح» پای‌فشاری کنیم. که به قول دوستی: سیاست هنر ممکن‌کردنِ ناممکن‌های مطلوب است، نه ممکن‌کردن ناممکن‌های نامطلوب. شاید بگویید این دیگر محبوبیت ندارد، اولاً می‌گویم از کجا و با کدام شاهد آماری این را با صراحت می‌گویید، در ثانی، قبول. تازه گفتنش از سوی تک‌تک هم‌نظران واجب‌تر می‌شود. چون گفتنش مارپیچ سکوت هم‌نظران ما را می‌شکند. به‌ویژه در فضای جهانی و رسانه‌هایشان که این روزها مردم متکثر و بزرگ ایران را فقط در قوطی تنگ جریانی خاص بازنمایی می‌کنند.

#یادداشت
@Hamesh1
👍15👎43
ترس در داخل، بیش‌فعالی در خارج

این روزها یکی از کارهایم خواندن روایت ایرانیان از این روزهاست. با نگاهی پدیدارشناسانه؛ یعنی با همدلیِ حداکثری و داوری‌ای حداقلی (در پرانتزگذاشتن پیشفرض‌ها). روایت در کنار روایت. رسمی تا غیررسمی. اینها را شبیه آجر کنار هم می‌گذارم، تا تصویری هر چه جامع‌تر و غیرحبابی‌تر از آنچه در امروز ایران می‌گذرد داشته باشم. از موافق تا مخالف. حزب‌اللهی تا برانداز. ناراضی تا نومید. دانشگاهی تا دانشجو. خشمگین تا مبهوت. خسته تا ترسیده. در این یادداشت با پدیدار اخیر بیش از همه کار دارم. با ترس.

یکی از غریب‌ترین پدیدارهایی که از این روایت‌ها ظهور می‌کند، ترس است. بهت است. حالی آشنا در وقت شروع غریب جنگ‌های داخلی که روایت‌های سوریه و لیبی هم حاکی از آن است. حتی مشاهده‌های عادی از آن حکایت می‌کند که مغازه‌ها زودتر از معمول می‌بندند و افراد زودتر به خانه می‌روند. این پدیدار را وقتی کنار حال‌وهوای بخش از دیاسپورای ایرانیان مهاجر خارج از کشور می‌گذاریم، بُعد جالب یا ناجالب قصه تازه پدیدار می‌شود. خصوصاً وقتی که اینترنت همچنان به صورت کلی قطع است و اندک افرادی از داخل توانسته‌اند که از احوالات بیرون ایران و کنش ایرانیان خارج از کشور و آش‌های پخته‌شده اطلاع پیدا کنند.

هر چقدر داخلی‌ها به‌نظر از حجم خشونت و تخریب و خون‌ جاری‌شده در دو سمت مبهوت‌اند و به شکل طبیعی یخ‌زده و متوقف شده‌ و شاید در خود خریده‌اند، بخش پرسروصدایی از ایرانیان مهاجر خارج از کشور فعال شده و از خود و پیرهن بیرون زده‌اند! در بین آنان هر چه یافت شود، ترس و توقف به معنایی که در داخل ظاهر شده، حضور ندارد. از قضا دقیقاً حالی معکوس در بینشان مسلط است: بی‌باکی و جسارت و تکاپو برای کاری‌کردن. هر کاری، با هر هزینه‌ای، با هر عاقبتی. هر کاری که خلاف توقف و ترس باشد! نمونهٔ اعلایش دخیل‌بستن بر امامزادهٔ نیروی خارجی است. نامه به این، ویدیو به آن، تظاهرات جلوی فلان، التماس پیش پای بمان. که مگر از ناو برون آید و کاری بکند!

قضد تخطئه فعالیت بخشی از این دیاسپورا را ندارم. می‌دانم که بخشی از آنان صادقانه و انسانی می‌خواهند مثلاً خیری به مردم داخل برسانند، اما نه این نکته شامل همه می‌شود و نه آنکه افراد را مجاز به گرفتن هر نوع تصمیمی به جای هموطنان داخل کشور می‌کند. شاهد آنکه برخی از این اخبار به داخل درز کرده و در برخی این روایت‌های داخلی، بخشی از ایرانیان، مبهوت از این فعالیت‌های بدون پرسش و وکالتی! شده‌اند. به این معنا که از بهتی به بهت دیگر، از ترسی به ترس دیگر رسیده‌اند. البته که این واکنش شامل همهٔ ایرانیان نمی‌شود و من هم مدعی تعمیمش نیستم.

یکی از این روایت‌ها به طعنه و تندی نوشته بود: خطاب به ایرانیان دیاسپورایی خود… اخلاقاً فقط می‌توانید درخواست بمباران جایی را داشته باشید که خود خاک‌برسرتان! در آنجا حضور دارید. یا یکی دیگر اینکه: مدتی ساکت باشید و بگذارید روایت خود ایرانی‌ها بالا بیاید. ما [با قطعی اینترنت] حتی نتوانستیم [از فاجعه] داد بزنیم… اگر چیزی نگویید کسی نمی‌گوید لالید! یا یکی دیگر در نقض روایت غالب مهاجران و تفکیک چند روز اعتراض و دو شب جنگ داخلی نوشته: از راه دور به ما توضیح ندید که چی جلوی چشم خود ما اتفاق افتاده!

پی‌.نوشت:
یک روز پس از یادداشت به نوشتهٔ «پس از خاموشی» برخوردم. از خانم مریم نصر. بی‌اندازه مرتبط با مقصود من.

#یادداشت
@Hameh1
👍13👎71
Forwarded from نگاه متفاوت (احمد زیدآبادی) (Ahmad Zeidabadi)
به این شرط ساده و پیش پا افتاده!

اخیراً در فضای مجازی به متنی از یکی از هواداران رضا پهلوی برخوردم که نیروهای ملی-مذهبی و نهضت آزادی ایران را به پیوستن به "شاهزاده" فراخوانده بود.
می‌دانیم که بعد از وفات زنده‌یاد عزت‌الله سحابی خرده تشکیلات ضرب‌خوردۀ ملی-مذهبی‌ها از هم پاشید و فعالان آن هر کدام به سمت و سوی خاص خود رفتند و بعضاً راهی دیار غربت شدند.
با این حال، از آنجا که در عالم انسانی هیچ درخواستی از جانب هر کسی را نباید بی‌پاسخ گذاشت، من به عنوان فردی با خاستگاه ملی-مذهبی اما فاصله‌گرفته از برخی مواضع آن در دوران فعالیت جمعی، به سهم خود می‌خواهم پاسخی به درخواست مذکور دهم. طبیعی است که این پاسخ شخصی است و فقط از جانب خود آن را مطرح می‌کنم.
در همین ابتدا صریح بگویم که من شخصاً حاضرم به شاهزاده بپیوندم اما به یک شرط بسیار ساده و پیش پا افتاده! آن شرط هم این است که آقای پهلوی در پشت یک تریبون عمومی بر سه نکتۀ زیر تأکید کند:
اول، مرزبندی روشن با "اسلام ستیزی" و اعلامِ احترام به میراث معنوی و اخلاقی اسلام که در فرهنگ تاریخی ایران در قالب اندیشه‌های بزرگانی چون خوارزمی، فارابی، فردوسی، بوعلی، بیرونی، سنایی، سهروردی، مولوی، عطار، خیام، سعدی، حافظ و هزاران شخصیت برجستۀ دیگر تبلور یافته است. واضح است که چنین ادای احترامی هیچگونه مغایرت و منافاتی با سکولاریسم ندارد و بلکه از استلزامات یک سکولاریسم معقول و معتدل است.
دوم، اعلام مخالفت با اسکان یهودیان در کرانۀ باختری رود اردن و بیت‌المقدس شرقی و حمایت صریح از حق مردم فلسطین برای برخورداری از یک کشور مستقل در سرزمین‌هایی که طبق قطعنامه‌های شورای امنیت سازمان ملل اشغالی به حساب می‌آیند. این مورد هم موضوعی بسیار معمولی و پیش پا افتاده است و تقریباً عموم کشورهای جهان از جمله متحدان نزدیک اسرائیل از آن حمایت می‌کنند.
سوم، تقبیح خشونت در همۀ اشکال آن و تأکید بر هر نوع فعالیت و مبارزۀ خشونت‌پرهیز.
این موارد، نزد هر سیاستمداری در هر گوشه از جهان از جمله در آمریکا و اروپا مطرح شود، آنها را از هر جهت، بی‌نهایت سهل و ساده و عادی خواهد یافت.
من اما یقین دارم که "شاهزاده" حاضر به بیان هیچکدام از سه مورد فوق نخواهد شد. حتی از نزدیک شدن به آنها نیز خودداری خواهد کرد. دلیلش هم خیلی خیلی واضح است چون آقای پهلوی یک چهرۀ سیاسی متعارف نیست. او خط‌مشی سیاسی خود را در سطح بین‌المللی با نیرویی پیوند زده که هیچ حقی بر روی این زمین برای مردم آواره و تحت ستم فلسطین قائل نیست و از طرفی بر روی نیروهایی به عنوان پایگاه خود استوار شده که اسلام‌ستیزی و اهانت به بزرگان اسلام مهمترین انگیزۀ کنشگری آنان است! درست به همین دلیل، اگر "شاهزاده" به حق فلسطینی‌ها در سرزمین‌های اشغالی و احترام به اسلام اذعان لفظی کند، "سرمایۀ" خود را از دست خواهد داد.
با این حساب، وقتی سرمایۀ اصلی یک چهرۀ سیاسی در تضاد به اصول بنیادین یک نیروی دیگر باشد، دعوت برای همگرایی بر چه پایه و اساسی صورت گرفته است؟
#احمد_زیدآبادی
@ahmadzeidabad
👌12👍8👎4🥱2
خارج‌نشینی و مداخلهٔ خارجی

«شما دیگر در ایران نیستید که بدانید مردم چی می‌کشند.» جمله‌ای آشنا؛ از طرف مردم ساکن ایران به هم‌وطنانی که خارج ایران‌اند و در این روزها با برخی مواضع و نسخه‌های آنان دربارهٔ ایران و جهان همدل نیستند. فرض می‌کنم قبول (گرچه تشکیک دارم و خواهم گفت چرا) اما با همین منطق ایرانیان خارج از کشور هم می‌توانند پاسخ دهند که: «شما هم بیرون ایران نیستید و در آن زندگی نکرده‌اید، که بدانید سوار بر بی‌کفایتی‌های داخلی، چه خواب‌های شیطانی‌ که برایتان دیده‌اند». این یادداشت کوتاه دربارهٔ همین تفاوت نگاه و داوری است.

گفتم تشکیک. دو گروه پیش‌گفته با هم وضعیت برابری ندارند. اصلاً فرض بگیریم کسی که دیگر در ایران نیست، ادراکش از سختی‌ها مشابه ایرانیان ساکن به‌روز نیست. و دست‌کم شمه‌ای از آن را با سفرهای دوره‌ای هم نمی‌تواند کسب کند (که همهٔ اینها محل مناقشه است). اما او دست‌کم سال‌هایی در ایران زیسته و چیزی در مشتش از درک درون ایران هست. ولو در گذشته و از قدیم. اما هم‌وطن داخلی مطلقاً تجربهٔ حضور و زندگی روزمرهٔ خارج از کشور را ندارد. و این در قیاس به ایرانیِ خارج‌نشین رتبهٔ بالاتری در درک هم‌زمان داخل و خارج ایران می‌دهد.

به سراغ همین تجربهٔ زیسته در خارج می‌روم و خاصه نقشش در قبال داوری دربارهٔ مداخلهٔ خارجی در ایران. بارها و بارها، مکرر در مکرر در اینجا به ایرانیانی برخوردم که تجربهٔ زیستهٔ (دست‌کم میان‌مدتشان) بیرون از ایران، نگاهشان به ایران و جهان را دگرگون و تعدیل کرده است. منظورم از دگرگونی و تعدیل این است که مثل گذشته دربارهٔ ایران و جهان فکر نمی‌کنند. تجربه‌های مستقیم تصورات انتزاعی‌شان را واقعی کرده. هم دربارهٔ ایران و هم دربارهٔ خارج. یعنی مدل مصادره‌به‌مطلوبِ صداوسیما می‌گویم هوادار نظام و مدافع وضع موجود شده‌اند؟ نه لزوماً. حتی منتقد و مخالف‌ مانده‌اند، اما پایشان دیگر روی زمین است. این نکته بسیار مهم است.

برگردم به قصهٔ مداخلهٔ خارجی و داوریِ این گروه. در نمونهٔ آخر، چند روز پیش به همسایه‌ای ایرانی برخوردم از سنندج. پیش‌ترش شنید که با ایران حرف می‌زنم و از این روزهای تلخش می‌گویم. رد سخن را گرفت. پیرمردی معمولی و غیردانشگاهی است. پس از سه دهه زندگی در خارجه، با لهجهٔ شیرین کردی حرف می‌زند. در مقام اقلیتی کرد، از نقدهایش به نظام و تصمیماتش گفت. اما بلافاصله رفت سراغ حملهٔ خارجی. گفت چرا مردم ما فکر می‌کنند ما با عراق و سوریه و لیبی و افغانستان و … فرق داریم؟ اینها دلشان برای ما نسوخته! به خودش اشاره کرد. از باب مثال به سوریهٔ الان نگاه کن. اینها دنبال منفعت‌اند و پس از کسب منفعت، و اتحاد با حکومت مستقر، حتی همین ژست حمایت هم دیگر فراموش خواهد شد. گفتم بله بله، دیگر در مدیای اینجا حرف هزاران کشتهٔ علوی و کرد به دست جولانی نیست. فقط کشتنِ بشار خار داشت!

در چنین برخوردهایی مدام برایم پرسش شده که چه‌چیز یک فرد غیرمحقق و غیرکتاب‌خوان و معمولیِ ساکن غرب را به چنین بینشی می‌رساند؟ زندگی مستقیم در خارج چه دارد که این افراد را در داوری دگرگون می‌کند؟ تبیین این نکته خود یادداشت مفصل می‌طلبد. تنها بر سه نکته تأکید کنم: اول گسترش دامنهٔ معاشرت با جمع‌های غیرایرانی که خود لاجرم قفس‌های دیروز را می‌شکند. زندگی آنان در اینجا ناخواسته از قیمه و قرمه و هایده و شب یلدا فراتر می‌رود؛ به سمت آمیزش نسبی با جامعهٔ میزبان و سایر مهاجران.

دوم مواجههٔ مستقیم با رسانه‌های اینجا و استانداردهای بعضاً دوگانه‌شان. چیزی که فرد انتظارش را فقط در ایران داشت. سوم که مرتبط است با قصهٔ مداخلهٔ خارجی و دلسوزی برای مردم مظلوم ایران، مواجهه نفس‌به‌نفس با آوارگان سوری و عراقی و … است. راویان زنده که به‌هیچ‌وجه شبیه نطق امثال بوش پس از حمله به عراق و نوید فردایی آباد و آزاد نیستند. معاشرت‌هایی که در قاب دور صداوسیما و روایت‌های رسمیِ درون ایران نیستند تا در واکنش دفعی کلاً انکار شوند. این دست مهاجران در ذیل زندگیِ در خارج نرم‌نرم فهمیده‌اند که جهان واقعیت‌هایی بیرون از دوگانهٔ داخلیِ هواداری از و مخالفت با جمهوری اسلامی هم دارد.

پ.نوشت: شاید گفته شود چرا این دست ایرانیان خارج‌نشین بُروز رسانه‌ای ندارند؟ چرا ما فقط با دارودستهٔ زامبی‌ها طرفیم که قند دلشان حملهٔ آمریکا به ایران است؟ نکته را در همان اغراض رسانه و خواب‌های دیده‌شده ببینید. در بی‌صداییِ بخش بزرگی از ایرانیان مهاجر. در مارپیچ سکوت. در رعایت احتیاط و ترجیح آرامش در دوری از آزار هموطنان زامبی و پرسروصدا.

#یادداشت
@Hamesh1
👍22👎6🥱1
Forwarded from حسین قتیب
‏در روزگاری که از رامین جهانبگلو تا مهدی نصیری، از شیرین عبادی تا محسن مخلباف از گزینه مداخله‌ی خارجی و حمله حمایت می‌کنند، وظیفه نخبگان و اندیشمندان ایران است که صدا را بلند کنند، از سایبربولی‌ها و دشنام‌ها نهراسند و مخالفت کنند.
‏فردا دیر است. اشک ندامت خواهید و خواهیم ریخت و پشت دست‌ها به حسرت خواهیم و خواهید گزید.
👍34👎15👌2🥱1
Forwarded from Exegesis
در سال‌های گذشته من با تمرکز بر آنچه استعمارگران در منطقه خاورمیانه انجام دادند یکی از کسانی بودم که تلاش کردم با روشن کردن تصویر این که «سوریه چیست» و «سوریه‌ای شدن چه معنایی دارد» یک هشدار مداوم در مورد این که سرکوب و به رسمیت نشناختن احساس خشم و سرخوردگی در مقیاس وسیع در شرایطی که یک «گفتمان هلوکاست» و «سیاست حافظه» مدام در حال تحریک احساسات و دامن زدن به کین‌خواهی است چه تبعاتی می‌تواند در پی داشته باشد را زنده نگه دارم.
در سیاهه‌ی کارهای من هم مشخص است٬ از ترجمه دو کتاب از جفری الکساندر در مورد «ترومای جمعی»‌ و « تروما و هویت» شروع کردم و رسیدم به اینکه این ساخت تروما چگونه به مشروعیت دادن به خشونت بی‌مهار و بی‌پایان ختم می‌شود. در کتاب‌هایم در مورد منطقه و جنبش‌ها از بهار عربی گرفته تا انقلاب‌های رنگی هم همین را نشان دادم. این که چگونه داغ‌داری به سوخت توجیه جنگی تبدیل می‌شود که داغ را در مقیاسی به مردم تحمیل می‌کند که دیگر احساس آن ممکن نیست٬ این که چگونه تمرکز بر داغ‌داری عملا در راستای فروکاستن انسان {خاورمیانه‌ای} به زیست حیوانی٬ به زندگی برای بقا به کار گرفته می‌شود. در سوریه مصداق دارد٬‌ در اوکراین مصداق دارد٬‌ در مصر٬ در عراق٬ در افغانستان … خداوند پناه ما باشد.
در تمام این سال‌های کار بی‌مزد و منت٬‌ سوای هزینه‌ای که داده‌ام یک چیز همیشه ثابت بوده است٬‌ پیامبران کور و کری از دو طرف که از در و دیوار خراب می‌شدند تا بگویند «‌ما سوریه نمی‌شویم»٬‌‌ «‌ما افغانستان نمی‌شویم»٬‌ « ما عراق نیستیم»٬ استثناگرایانی که خیال می‌کنند یک happly ever after در دنیا وجود دارد که کدش را تنها اینها کشف کرده‌اند و در آن روز بحران آن * # را شماره‌گیری می‌کنند و مملکت گل و بلبل می‌شود٬‌ که ای کاش این فهم پیشا مدرن جادویی از جهان هستی محلی از اعراب داشت و هر چه با تاریخ٬‌ با روایت٬ با کتاب٬‌ با فیلم و مستند و فریاد بگوییم نیست نمی‌شنوند و تخته گاز پیش می‌روند.

با این حال٬‌ نباید تصور کرد کار تمام شده است. سیاست‌های هویت و حافظه سم است٬‌ اما چنین نیست که پادزهری نداشته باشد. تروما قطع ارتباط با جهان و فرو رفتن در پوسته‌ای محدود را به همراه می‌آورد اما چنین نیست که نتوان از آن پوسته بیرون آمد. راه هست. اگر صدای ما شنیده شود راه هست.
در اولین سالگرد #مهسا_امینی در ریاست جمهوری آقای پزشکیان پیشنهاد دادم رییس جمهور در گورستانی که ژینا در آن به خاک سپرده شده حاضر شود و ادای احترام کند. پیشنهاد دادم که در مورد ۱۴۰۱ کمیته حقیقت‌یاب ایجاد شود و «تمام» آنچه رخ داده را به مردم بگوید٬‌ صادق باشد‌٬ قصور و تقصیرها را بازشناسی کند٬ دلجویی کند٬ تریبون بدهد حتی اگر آسیب‌دیدگان و رنج‌کشیدگان می‌خواهند فریاد بزنند که خداوند هم گفته بلند شدن صدا را دوست ندارد مگر از کسی که ظلمی به او رفته است. این می‌شد مکانیزم حل و فصل٬‌ این می‌شد خلع سلاح کردن سیاست‌های هویت و حافظه که ما را به سمت تقسیم شدن بیشتر پیش می‌برد. این می‌شد احترام و جبران. حالا هم دیر نشده. راه در ۱۴۰۴ همان است که باید در ۱۴۰۱ طی می‌شد٬ همان که باید در ۹۸ و ۹۶ طی می‌شد٬‌ در ۸۸ طی می‌شد٬ در ۷۲ طی می‌شد٬‌ در ۶۸ طی می‌شد٬‌ در حوادث جنگ طی می‌شد. راه همان است.

این عاطفه را باید به رسمیت شناخت٬‌ در بر گرفت و مسیر ابراز آن را فراهم کرد. اگر راست می‌گویید٬ اگر یک سوریه دیگر٬‌ یک عراق دیگر٬‌ یک لیبی دیگر٬‌ یک مصر دیگر نمی‌خواهید راه همین است و بله٬ معلوم است که از به رسمیت شناختن دو خروجی حاصل خواهد شد٬‌ یکی مسیر حامد اسماعیلیون است٬ یکی هم مسیر خانواده اسدی لاری است. اگر واقعا ایمان دارید که ایران عراق و سوریه و لیبی نیست٬‌ به جای انکار مسیر به رسمیت شناختن را در پیش بگیرید. توضیح دهید٬ به رسمیت بشناسید٬‌ عذرخواهی کنید و عدالت ترمیمی را اجرا کنید. بگذارید در این آزمایشگاه تاریخ یک بار هم راه کمتر پیموده طی شود.

@anexegesis
👍15🥱32👎1
روزی روزگاری در ...
به مناسبت مستند «روزی روزگاری در عراق»

رویکردها به تاریخ مختلف است. گاهی از خلال اخبار روزانه است و گاهی از مسیر خاطرات سیاسیون. در این بین بیش از همه روایت‌های اول‌شخص افراد، چیزی که در گذشته‌های دور در گزارش‌های تاریخ غایب افتاده، مهم است و قیمتی. یعنی افراد بنشینند و آنچه را از سر گذرانده‌اند، با فیلتر نگاه شخصی «روایت» کنند. روایت شرح واقعیت نیست، روایت در این منظر شرح تجربه‌های شخصی است، از آنچه رخ داده. به این معنا یک واقعیت و یک دورهٔ تاریخی می‌تواند هزاران‌هزار روایت داشته باشد؛ به تعداد افرادی که در آن تاریخ زندگی کرده‌اند.

مستند خوش‌ساخت و گیرای «روزی روزگاری در عراق» ساختهٔ شبکهٔ PBS آمریکا از این جمله است. عمدهٔ راویان جوان‌اند و برخی‌شان به جهت ناامنی دیگر در عراق نیستند. مردهایی جوان، دختری جوان، زنانی میان‌سال، پیرمردانی خاص. نقطهٔ شروع، آغاز اشغال عراق به‌دست آمریکا و سقوط صدام است و پایانش سقوط داعش. از فوران خشم تا شادیِ آمدن آمریکایی‌ها، از گل‌دادن و ماچ‌وبوسهٔ آنها، از رقص و پایین‌کشیدن شادباشانهٔ مجسمهٔ دیکتاتور، تا رؤیای آمریکاشدن عراق در کسری از ماه و سال، تا واقعیت سردِ هرج‌ومرج و از بین‌رفتن خدمات عمومی و تجزیه و جنگ داخلی و در نهایت ظهور و سقوط داعش.

به قول جک گلدستون جامعه‌شناس انقلاب‌ها، در فردای انقلاب همه خوشحال‌اند، یک ماه‌ بعدش نه. عراق نه با انقلاب ارگانیک، که با «رژیم چینج» تاریخ و نظام سیاسی‌اش دگرگون شد. با این حال آن جملهٔ گلدستون دقیقاً در روایت‌های مستند مصداق دارد. کمترینش دو سه هفته بعد از اشغال است که بغداد می‌شود بزرگترین زباله‌دان جهان. چون دیگر خدمات عمومی تعطیل شده. برق در سیم‌ها نیست و آب هم. امنیت هم، که تانک‌های حاضر در خیابان چند روز بیشتر ضامنش نیستند. راویان از ناباوری‌شان از سقوط و مجازات صدام سخن می‌گوید. اویی که در نظرشان نامیرا و اثیری بود. همزمان با طعنه از خوش‌بینی‌ها و خوشحالی‌های کودکانه‌شان در آغاز حمله می‌گویند. از تصور آسانیِ پیشرفت و نزدیکیِ آبادی. تا ده سال بعد که خلاف وعدهٔ امنیت و آزادی و رفاهِ جرج بوش، عراق در کورهٔ جنگ داخلی و ظهور داعش و نابودی شهرهای زیبایی چون موصل می‌سوزد.

هیچ تاریخی، هیچ تجربه‌ای، هیچ سرزمینی، عیناً شبیه تاریخ و تجربه و اوضاع سرزمین دیگر نیست. عراق خصوصیاتی دارد، که آن را عراق کرده. آن دورهٔ تاریخی مختصاتی دارد، که گذشته و برنخواهد گشت. صدام نوعی از حکمرانی را دارد، که فقط شبیه خود اوست. با این حال و با تأیید همهٔ ویژگی‌های بی‌مانند، ابعادی از تجربه‌ها فرازمانی و فراتاریخی‌‌اند. شاید چیزی شبیه به آنچه هگل روح مطلق می‌خواند و آن را در تاریخ و زندگی‌نامه‌ها می‌جوید. چیزی که در جای‌جای تجربه‌های مهم و نقاط عطف تاریخ، برای نوع انسان وجود دارد. خاصه انسانی که مختصات منطقه‌ای و فرهنگی و بین‌الملل مشابهی با عراق در این سال‌ها دارد.

ابعادی از روزی روزگاری در عراق، می‌تواند روزی روزگاری در همهٔ سرزمین‌هایی باشد که به‌ستوه‌آمدگانش، از سر خشم انباشته، به روی تغییرات سریع و بیرونی لبخند می‌زنند. و می‌گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست. می‌گویند هر چه جز این، هر چه شود باداباد. و آن را ضرورت تاریخ می‌خوانند. همچنین سیاست‌ورزی‌هایی که مردمان را به این ستوه می‌رساند. مستند «روزی روزگاری در عراق» اگر به حاکمان نشان دهد که سیاست‌ورزی‌شان چه وزنی در امروز و فردای انسان‌ها دارد؛ و اگر به ما نشان دهد که بالاتر از سیاهی هزاران رنگ است، و «هر چیزی جز این» منطقِ خشم گذراست و نه عقل ماندگار، کار خود را کرده است.

پ.نوشت:
مستند انگلیسی است و زیرنویس ندارد. تماشای بدون زیرنویسش به حداقلی از انگلیسی‌دانی یا عربی‌دانی نیاز دارد. مگر آنکه زیرنویس یوتیوب به فارسی را فعال کنید. نسخهٔ با زیرنویسش را در اینجا یافتم.

#یادداشت
@Hamesh1
👍4
هامِش (علی سلطانی)
اخلاق مشاهده در منازعه! بارها در اینجا از «اخلاق مشاهده» و «شجاعت مشاهده» نوشته‌ام. این بزرگترین درسی بوده که از روش علمی و پژوهش‌های شاخص علوم انسانی آموخته‌ام. پیش‌تر از فرانسیس بیکن یاد کردم و تذکر «بت‌های قبیله» در بیان او در تشریح استقرای مطلوبش. اینکه…
نیروهای اجتماعی از ۱۸ دی تا ۲۲ بهمن

سیاست وقتی عرصهٔ تحلیل و مشاهده باشد و نه کنش‌گری، و وقتی اصول مشاهدهٔ علمی و بدون پیشفرضِ مخل بر آن حاکم باشد، و وقتی خشم گرم در قبضه و عقل سرد راهبر فهم باشد، در مشاهدهٔ وضعیت اجتماعی امروز ایران به این نتیجه می‌‌رسد که در این جامعه دست‌کم دو نیروی اجتماعیِ فعال و یک نیروی بزرگ تماشاگر زندگی می‌کنند. هیچ‌کدام از این سه نیرو هم نمی‌تواند دیگری را منکر شود، مگر در گلخانهٔ همفکران و پژواک هم‌نظران.

نیرویی که ۱۸ و ۱۹ دی کف خیابان بود، همه‌اش با «انکار» نیروهای تروریستی و رفتارهای داعشی و مزدور بیگانه نمی‌تواند حذف و محو شوند. نیرویی که امروز (۲۲ بهمن) کف خیابان بود، همه‌اش با «انکار» ساندیس‌خوران و حضور اجباری پادگان‌ها و مزدوران حکومت نمی‌تواند حذف و ساده‌سازی شود. و نیرویی که در هر دو روز تماشاگر خیابان بر صفحهٔ گوشی‌ها و تلویزیون‌ها بود، با «انکار» قشر خاکستری و بی‌غم و بی‌شرف و … نمی‌تواند به صورت گتره‌ای و ساده فهمیده شوند.

اول‌گام ِفهم علمیِ کلیت ایران، فراتر از خوشایند و بدآیند ناظر، این است که آن انکارها را خط بزنیم و بفهمیم که واقعیت ایران فراتر از حلقه‌های همکفران محدود اطراف و الگوریتم‌های اینستاگرام و کانال‌های خوشایند ماست. اول‌گام حل واقعی مسئله‌های سردرگم ایران، روی میز گذاشتن همهٔ این نیروهای واقعی و به‌رسمیت‌شناختن آنها، بدون حذف جبری هیچ‌کدام است. می‌دانم که به آرزو شبیه است، اما این آرزو را دست‌کم در ذهن‌هایمان محقق کنیم و آنها را از نقص‌ شناختیِ تعمیم همفکران به کل جامعه رهایی دهیم. یعنی در وقت ادای واژهٔ «مردم»، آن را نه بی‌قید و شلخته، نه با سوگیری، که بسیاربسیار با وسواس و احتیاط به کار ببریم.

یادداشت مرتبط: اخلاق مشاهده در منازعه

#یادداشت
@Hamesh1
👍21👎31
Forwarded from دین، فرهنگ، جامعه | محسن‌حسام مظاهری (محسن‌حسام مظاهری)
🔸پس از چهل و چند روز🔸



🔻یک
بیش از چهل روز است که در این صفحه مطلبی منتشر نکرده‌ام. نه آن‌که ننوشته باشم، یا موضعی در قبال این وقایع تلخ نداشته باشم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و بایگانی کردم.
افزون بر ملال و تأثر، برای این سکوت چند دلیل داشتم: یکی آن‌که دیدم هرچه بگویم تکرار مکرراتی است که خودم یا دیگران پیشتر و بارها گفته و نوشته‌ایم و بازگویی‌شان فایده‌ای ندارد. دوم آن‌که فضای ملتهب و غم‌زده و سوگوار حاکم در این مدت، یا شعار و تهییج می‌طلبید یا مرثیه‌سرایی و سوگواری. که این دو هیچ‌کدام کار من نبود. و سوم و مهم‌تر آن‌که - به گمانم - پس از این وقایع، همه‌‌‌ی ما که داعیه‌ی شناخت و تحلیل جامعه را داریم، به بازنگری و بازتعریف و حتی بازاندیشی در برخی پیش‌فرض‌ها و انگاشت‌ها و پندارهایمان درباره‌ی جامعه و دستگاه‌های تحلیلی‌مان نیاز داریم. و این مهم، نیازمند مشاهده و تجربه و خواندن و درنگ و تأمل بیش از پیش است و کمتر سخن‌گفتن.
*
اما حالا که دوباره زمزمه‌های شوم جنگ به گوش می‌رسد، دیدم دیگر سکوت روا نیست.


🔻دو
در این چهل و چند روز، بسیاری حرف‌ها را دیگران گفتند و نوشتند.
شد؛ آنچه نباید می‌شد. و رسید؛ روزهایی که نباید می‌رسید. روزهایی که سال‌ها بود بسیاری از ایران‌دوستان متعهد و دلسوز، هشدارِ آمدنش را می‌دادند. و دریغ؛ که آن‌ها که باید می‌شنیدند، نشنیدند.

آنچه پیش آمد، هم «قابل پیش‌بینی» بود (چنان‌که بسیاری از کارشناسان و پژوهشگران اجتماعی و سیاسی و اقتصادی به هزاران زبان گفتند و شنیده نشد)؛ و هم «قابل پیشگیری» (چنان‌که هم‌ایشان نسخه‌های فراوان پیشنهاد کردند و اعتنایی نشد).

نباید خیابان‌های شهر به خون جوانان و مردمان این مرز و بوم، چه معترض چه مدافع، خونین می‌شد؛ که شد. نباید از سر استیصال و خشم و سرخوردگی، چشمِ امید شماری از مردم به قدرت‌های بیگانه دوخته می‌شد؛ که شد.


🔻سه
آنچه دیدیم ـ‌ و کاش نمی‌دیدیم ـ برشی کوتاه بود از کابوس جنگ داخلی. آن‌هم فقط به اندازه‌ی دو روز و نه فراگیر. (قابل تصور است که اگر این دو روز بشود دو هفته و دو ماه و دو سال و بیشتر چه خواهد شد.) جنگ خونینی که هیچ برنده‌ای در بین ایرانیان نداشت. همه در آن شکست خوردیم. هرکس به طریقی و در چیزی.


🔻چهار
اما و صد اما، من هنوز و همچنان مؤثرترین و مفیدترین و پایدارترین نسخه‌ای که می‌شناسم، سرمایه‌گذاری و برنامه‌ریزی و تلاش برای آموزش و توانمندسازی و ساماندهی و تقویت جامعه است؛ همین جامعه‌ی متکثرِ شقه‌شقه‌شده‌ی زخمیِ ملتهبِ مستأصلِ نومیدِ عصبی؛ با همه‌ی اجزای گونه‌گونش. جامعه‌ای که البته بعد از دی‌ماه خونینی که گذشت، حالاحالاها قد راست نخواهد کرد. جامعه‌ای پاره‌پاره شده و بین برخی پاره‌ها چنان شکاف عمیقی افتاده که پرناشدنی می‌نماید.
اما همه‌ی پاره‌هایش باید بفهمند ـ و سرانجام روزی خواهند فهمید ـ که «دیگری»شان نه حذف‌شدنی است، نه ادغام‌شدنی. جامعه‌ای که سطح بالای خشونت‌ورزی فیزیکی‌اش (در خیابان) و کلامی‌اش (در شبکه‌های اجتماعی) نشان می‌دهد حالاحالاها نیازمند آموزش و تمرین است. و این یک پروسه‌ی بسیار زمانمند و تدریجی است که صبوری می‌خواهد و استقامت می‌طلبد. 

🔻پنج
من هیچ‌ نسخه‌ی فوریتی و دفعتی برای برون‌رفت از بحران امروز کشور سراغ ندارم. نه تجاوز بیگانه، نه ایده‌ی ارتجاعی بازگشت به حکومت سلطنتی، هیچ‌کدام راه‌حل قابل پذیرشی نیستند. تمایل بخشی از جامعه، ازجمله شماری از فعالان سیاسی و کنشگران اجتماعی به این دو گزینه، موضوع قابل تحلیلی است و در شرایط انسداد و بن‌بست سیاسی البته قابل درک و انتظار. اما من با این گزینه‌ها مرزبندی صریح و قاطعی دارم و به‌رغم همه‌ی نقدها و ناخوشایندی‌ها، نمی‌توانم خطری که این روزها، نه فقط ایران به‌مثابه‌ی ملت، بلکه تمدن ایرانی را بیش از هر زمان تهدید می‌کند، نادیده بینگارم و صدای پای فاشیسم ایرانی - که هنوز به قدرت نرسیده کمر به نابودی بخشی از میراث تمدنی ایران بسته است - را نشنیده بگیرم. با دلی که داغدار هزاران هموطن قربانی است، نمی‌توانم غیرمسئولانه، مسیر قربانی‌شدن هزاران هزار هموطن دیگر و تبدیل کشور به ویرانه‌ای جنگ‌زده و اشغال‌شده را هموار کنم.

"من خشابِ سلاحی که طرف کشورم و مردمانش گرفته شده را پُر نمی‌کنم و هیزم‌بیارِ آتشِ خانمان‌سوزی که ایران و هویت و فرهنگ و تاریخ و آینده‌اش را هدف گرفته، نخواهم شد".
این را چند سال پیش، به یک پژوهشگر غربی که در پوشش تحقیقات میدانی، پروژه‌ای سیاسی را دنبال می‌کرد و می‌خواست با من مصاحبه کند، گفتم. و همچنان بر همین موضع هستم و خواهم بود.

@mohsenhesammazaheri
👌20👍103👎2
روزهٔ بازی‌ها (۱)

خدایا، ما را روزه‌دارِ بازی‌ها بپسند. روزه‌دارِ بازرگانی‌های بی‌سود. روزه‌دار بازیچه‌های شایع. روزه‌‌دار اسراف نیرو و تمرکز و وقت بر هیاهو‌های همیشگی و هوس‌های برنیامدنی و خبرهای زرد و دغدغه‌های سطحی و آدم‌های پوک و دوست‌های فیک. روزه‌دار آنچه سرِ ما را گرم می‌کند و دل ما را سرد.

زبان و قلم و قدم ما را به آنچه ماندگار است و هرم و حرارتش ابدی است، مشغول کن. چشم ما را بینا کن در تشخیص رفتنی از ماندنی، پوشالی از اصیل، پوسته از مغز. همت ما را خرج ماندگارها کن و اراده‌مان را خرج پرهیز از ناماندنی‌ها. مپسند که عمر و توان ما چنان بگذرد، که وقتی به عقب نگاه می‌کنیم، نه عقل حظی برده باشد و نه دل، غنیمتی.

خدایا در این بین، ما را از زاهدان تندخو و سالکان سخت‌گیر و مراقبان نچسب هم قرار نده. به ما یاد بده، بین بازی و بازیچه‌بودن، بین تجارت و پول‌پرستی، بین به‌روزبودن و روزباختگی، نقطهٔ تعادلی را بجوییم. چنان که بازی هم طراوتی باشد برای از سر گرفتن بازرگانی‌های راستین و پرسود.* تجارت هم پلی باشد برای گریز از فقرهای شیطانی.

* إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَنفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِيَةً يَرْجُونَ تِجَارَةً لَّن تَبُورَ ‎(فاطر، ۲۹)

#دعا
@Hamesh1
34👌4👏1
روزهٔ ترس‌ها (۲)

خدایا، ما را روزه‌دارِ ترس‌ها کن. روزه‌دار ترس‌هایی که زبونی می‌آورند. لرز‌هایی که دید ما را تار می‌کنند. دلهره‌هایی که صدای ما را از قوت می‌اندازند. هراس‌هایی که مغز استخوان ما را می‌خورند و پیکر ما را پوک می‌کنند. آنچنان که پیش از ضربه‌ای کوچک، خودمان فرو ریخته و تمام شده‌ایم.

خدایا، اگر واقعیتِ ناخوشایند بتواند یکبار ما را بکشد، ترس‌ از آن هزار بار ما را می‌کشد. ما را با دوراندیشی و ژرف‌اندیشیِ عقل و گرمابخشی و آرام‌بخشیِ ایمان، چنان دژ مستحکمی کن که طوفان ترس‌ها هم نتواند بر ما غلبه کند.

خدایا، یکی از ابزارهای ضعف و سقوط و ذلت ما ترس است. واژه‌ها و رنگ‌ها و هیبت‌ها و فریب‌ها و تبلیغ‌ها، همه برای آن است که در جان ما موج آشوب بیندازند و پیش از رسیدن، جانمان را پیشاپیش به چنگ آورند. ما را با ترس، چنین چنگ‌آوردنی نکن. دست قدرتِ بالای دست‌هایت را همواره در پیش چشمان فکر و ذکر ما حاضر کن. تا با دیدنش دلمان آرام گیرد. تا بدانیم همهٔ قدرت‌ها پیش قدرت تو عاریه‌اند و نمایشی.*

خدایا، ترس از تنهایی، ترس از خلوت، ما را گاهی چنان در خود می‌مکد که به فشارِ دیگران تن می‌دهیم. که همانی که می‌گوییم که «آنها»ی ندیده می‌گوید. که همرنگ جماعت می‌شویم و زندگی اصیل را می‌بازیم و فقط تکرار آنی می‌شویم که «همه» می‌گویند. مبادا که ترکمان کنند. خاصه آنکه معمولاً حرف «همه» در روزگار ما، برآیند همهٔ واقعی نیست. که پشت درهای بسته و در دستان ربات‌ها و لشکرهای مجازین، به دست افرادی محدود و معیوب، پروده می‌شود. ما را در حضور پیوستهٔ خودت چنان سرشار و شجاع کن که حربهٔ ترس تنهایی ما را طوطی‌ای زبون نکند. که هراس انفراد و انزوا، خرد مستقل ما را ندزدد و زبان بی‌باک ما را نبرد.

خدایا، ترس از فقر بیش‌تر از فقر ما را می‌کشد. ترس از آینده، بیشتر از حال و آیندهٔ بد ما را خرد می‌کند. شیطان‌صفتان این را به‌خوبی می‌دانند و برای همین در جان ما گدازهٔ ترس فقر و وحشت آینده را جاری می‌کنند. رود زلال بینش‌های توحیدی و اعتمادهای ایمانیِ ناب را چنان در ما جاری کن، که سوزان‌ترین گدازه‌های ترس فقر و القای وحشت، در یک‌لحظه در آن سرد سود.

*إِنْ يَنْصُرْكُمُ اللَّهُ فَلَا غَالِبَ لَكُمْ ۖ وَإِنْ يَخْذُلْكُمْ فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُكُمْ مِنْ بَعْدِهِ ۗ وَعَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ. آل عمران، ۱۶۰

#دعا
@Hamesh1
20👌3
روزهٔ خشم‌ها (۳)

خدایا، ما را روزه‌دارِ خشم‌ها کن. خشم‌های کوری که عقل ما را زیر پا له می‌کنند و افق دید ما را پیش پا محدود. خشم‌هایی که ادب ما را می‌بلعند، تدبیر ما را می‌سوزانند و مدارا و میانه‌رویِ ما را به یغما می‌برند. خشم‌هایی که انصاف را می‌کشند و دقت را فدای عصبیت می‌کنند.

خدایا، خشم سلاح دفاع ماست. خشم ابزار بقای ماست. تو بهتر از همه می‌دانی که به‌خودیِ خود هیجانی مذموم نیست. تو آن را به ما بخشیده‌ای. در جای خود و در اندازهٔ خود، خشمگینی رواست. و نشانهٔ بیداری و هشیاری. نکته بر سر خشمی است که از پنجهٔ ما خارج است. خشمی که ما بردهٔ اوییم و نه او بردهٔ ما. اکنون از بردگیِ این خشم بر تو شکایت می‌کنیم. جایی که خشم دیگر مُمد ما نیست، که مخل است. جایی که دیگر مرکب انسانیتی بجا نیست، که راهبر حیوانیتی افسارگسیخته است. آن خشمی که چراغ عقل ما را می‌کُشد، آن را زیردست خود می‌کند* و در عوضش جز تاریکیِ عصبیت بر جای نمی‌گذارد.

خدایا، جوش خشم توان علاج دردهای فردایش را ندارد. وقتی نوبت زودِ رسیدنِ میوه‌های گندیدهٔ خشم برسد، فرصتی برای برگشت نیست. پناه می‌ بریم بر تو از جوشش کف خشم‌هایی که به زودی فرومی‌نشینند و مجالی برای جبران باقی نمی‌گذارند و ما را با آفت و پشیمانی رها می‌کنند. هر چند در لحظهٔ جوششان، موجه‌ترین مطلوب و محق‌ترین رفتارها به نظر می‌رسیدند. در این بین، عاقبت خشمگینانِ کور و خشم‌های بی‌اعتنا به تذکر را درس و پند ما قرار ده.

خدایا، از خشم‌های کوری که ما را از دایرهٔ انصاف خارج می‌کند و به بی‌عدالتی می‌کشاند، از خشم‌های کوری که از دیگری انسان‌زدایی می‌کند و هر گونه رفتاری را با او موجه می‌سازد، از خشم‌های کوری که چشم ما را بر دوستی و نان‌ونمک می‌بندد، از خشم‌های کوری که دایرهٔ تقاص و تلافی را حتی به خاندان و کشور مغضوبان تعمیم می‌دهد، از خشمی که برچسب‌زدن و تحقیر و تحفیف مخالف را موجه می‌کند، به تو پناه می‌بریم. پردهٔ ضخیم و سم مهلک چنین خشمی، ما را از انسانیت می‌اندازد؛ ما را هیولایی می‌کند که چشم‌دوخته بر تاریکی، تاریک می‌شود. ما را ناانسان و هیولای بی‌خبر مپسند.

خدایا، در روزگاری که خشم سکهٔ بازار است، در طوفانی که خشم قطب‌نمای نجات است، در عصری که مُد خشم است و نبخشیدن و گره‌برگرهِ تنش‌ها افزودن و هر که عصبانی‌تر پسندیده‌تر، ما را نخست بر خشم کور مرکب (خشم‌ بی‌خبر از سیاهی خشمِ خود) بینا کن. در ثانی، در زدن مهار بر آن و نشاندن عقل و فضل و درنگ بر جایش، توانا و پارسا کن. ولو آنکه از سکهٔ روزگار بیفتیم و عقب‌افتاده و گنگ خوانده شویم. این ناسزاها را با شیرینیِ هضم خشم کور و سرزدن لذت خرد و رضایت از دقت علمی، آسان کن.

* تحمل کند هر که را عقل هست
نه عقلی که خشمش کند زیردست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمین
نه انصاف ماند نه تقوی نه دین

ندیدم چنین دیو زیر فلک
که از وی گریزند چندین ملک
(سعدی علیه‌الرحمه)

#دعا
@Hamesh1
21
روزهٔ قبیله‌پرستی (۴)

خدایا، ما را روزه‌دارِ قبیله‌پرستی کن. قبیله و خویشاوند و دوستی که بُت ما می‌شوند و ما پیش پای آنان، هر آنچه حق است، هر آنچه حقیقت است، سر می‌بُریم. حق همانی می‌شود که قبیلهٔ ما می‌پوشد و حقیقت همانی که حلقهٔ اطراف ما از آن سخن می‌گوید. در برابر هر ادعایی و پرسشی، صورت حرف را ورانداز می‌کنیم، نه از باب دقت علمی و معرفتی، که از این باب که چقدر شبیه قبیلهٔ ماست.

پروردگارا، به ما چنان شهامتی عطا کن که بشوریم بر آن راه غلطی که پدران و مادران و فرزندان ما رفته‌اند. و می‌روند. شرم حضور آنان و شفقت بی‌مورد، باعث نشود که از حق و عدالتِ خلاف آنان دم نزنیم. ولو آنکه به ضرر آنان و ما باشد.* به ما صدای رسا و مؤدب «نه» به راه و مرام نادرست آنان را عطا کن.**

خدایا، به ما که تنها آفریده‌ شده‌ایم و تنها برخواهیم خاست،*** اصالت فرد و شهامت انفراد را بیاموز. قبیله را قبلهٔ ما نکن. گروه را قطب‌نمای ما نساز. حلقه را مدار خورشید حقیقت ما قرار مده. به دست و زبان و قلم و قدم ما تذکر بده که انسانیم و نه چهارپا، که گله‌وار رم کنیم و رمه باشیم.

خدایا، چشم خطایاب ما را در وقت دیدن قبیله و دستهٔ خود کور نکن. ما را تربیت کن که با همان چشمی و با همان معیار سختی بیگانه را بپاییم، که نزدیکان را. ما را بار بیاور که حُسن و زیبایی و حقیقت‌شناسی را فقط در خانواده و تبار و نژاد خود نجوییم. حقیقت و حُسن را چنان فراگیر به ما بشناس، چنان متکثر، که آن را در هر جایی و از جمله بیرون حلقهٔ دوستان و نزدیکان، بجوییم و گواه باشیم. ما را زندانی و زبونِ تأیید خطاهای نزدیکان و بارکش بی‌مزدومنت گناهان آنان قرار نده. از آن بالاتر، ما را تسلیم فشار دوستان و ترسوی دیکتاتوری جو نگردان. ما را مقلد کودک‌صفتِ نسخه‌های قبیله مپسند.

*وَإِذَا قُلْتُمْ فَٱعْدِلُواْ وَلَوْ كَانَ ذَا قُرْبَىٰۖ(انعام:۱۵۲) و چون سخن مى‌گوييد با دادگرى بگوييد هرچند (دربارۀ)خويشاوند باشد.

** وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا مَا أَنزَلَ اللَّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ مَا أَلْفَيْنَا عَلَيْهِ آبَاءَنَا ۗ أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لَا يَعْقِلُونَ شَيْئًا وَلَا يَهْتَدُونَ ‎(بقره:۱۷۰)
و چون به آنان گفته شود: «از آنچه خدا نازل کرده است پیروی کنید»؛ می‌گویند: «نه، بلکه از چیزی که پدران خود را بر آن یافته‌ایم، پیروی می‌کنیم.» آیا هر چند پدرانشان چیزی را درک نمی‌کرده و به راه صواب نمی‌رفته‌اند [باز هم در خور پیروی هستند]؟


*** وَلَقَدۡ جِئۡتُمُونَا فُرَٰدَىٰ كَمَا خَلَقۡنَٰكُمۡ أَوَّلَ مَرَّةࣲ (انعام:۹۴) و همان گونه که شما را نخستین بار آفریدیم [اکنون نیز] تنها به سوی ما آمده‌اید.

#دعا
@Hamesh1
12👏5👌1
روزهٔ حرف‌های بی‌عمل (۵)

خدایا، ما را روزه‌دار حرف‌های بی‌عمل کن. حرف‌های حرافی که جز بر زبان نیامدند و دست از آنها بی‌بهره بود. حرف‌هایی که زیبا بودند، اما خود ما را زیبا نکردند. حرف‌هایی که بی‌حساب ادا شدند، اما با حسابِ ما کاری نداشتند. حرف‌هایی که یک‌لحظه در خلوت، خود ما را تکان ندادند. یک شب در مراقبه موضوع پرسش خود ما از خودمان نشدند، که خودت پس چه؟* یکبار گریبان ما را نگرفتند که چرا فاصلهٔ دست و زبان این‌قدر است؟**

خدایا، به تو از گرانیِ کلام و سبکی عمل خود ‌‌پناه می‌بریم. لحظه‌هایی که دیگران نسبتی بین ما و حرفمان ندیدند و ما را به درستی حراف شمردند. لحظه‌هایی که دوصد گفتهٔ بی‌کردار ما، از وزن تأثیر کلمات هم کاست و جان پند و توصیه را در جامعه گرفت؛ جان‌گرفتنی که جنایت کمی نبود. *** ما کلمه‌ها را کشتیم، کلمه‌هایی که برای تنبیه و تذکر، امید و اعتماد واجب‌ بودند و انسان برای صلاح و حیات به آنها نیازمند بود. همان‌ هنگام که در دست نشانی از آن کلمه‌ها یافت نشد.

پروردگارا، ما در بهره از نعمت زبان اسراف کردیم و در شکر نعمت دست، کافر بودیم. نعمت زبان از فرط نزدیکی و آسانی، ما را فریفت. ما در پردهٔ غفلت از بهره‌های بی‌حساب زبانی شرم نکردیم. که اگر شرم و پرهیزگاری در ما بود، زبان را هم در کام می‌گرفتیم و آن را در وصف خوبی‌ها نمی‌فرسودیم و لق‌لقه نمی‌کردیم. واژه‌ها و مفاهیم هم از خیانت ما آزرده‌اند. آنها هم در ما جز در زبان، نشان جستند و نشانی نیافتند. ما را به سبب گناه این خیانت بزرگ ببخش. زین‌پس هر یک از واژه‌های نیکو را پیش از استفاده، در پیش چشم ما بیاور و از خودمان بپرس: نشان منت کو؟ این کمترین شرط پارسایی است. خدایا، این دعا را مشمول همین گناه مپسند و واژه‌هایش را مایهٔ تلنگر کردار ما کن.

*يَـٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفۡعَلُونَ (صف:۲) ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چرا می‌گویید چیزی را که بدان عمل نمی‌کنید؟

** ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قَدَر فاصلهٔ دست و زبان است
(سایه)

*** كَبُرَ مَقۡتًا عِندَ ٱللَّهِ أَن تَقُولُواْ مَا لَا تَفۡعَلُونَ (صف:۳) خداوند سخت به خشم مى‌آيد كه چيزى بگوييد و به جاى نياوريد

#دعا
@Hamesh1
10👌6👍1
روزهٔ عادت‌‌ها (۶)

خدایا، ما را روزه‌دار عادت‌ها کن. عادت‌هایی که همچون مرداب ما را در روزمرگی می‌کِشد و می‌کُشد. عادت‌هایی که چشمان نشانه‌بین ما را کم‌سو می‌کند و گوش‌های ما را سنگین. عادت‌هایی که نه حاصل ملکه‌شدن فضیلت‌ها، که محصول سلطهٔ رذیلت‌هایند. عادت‌هایی که از فرط تکرار، قبحشان ریخته و آسیبشان کمرنگ شده. عادت‌هایی که افق‌ها را می‌بندند و بال‌ها را می‌شکنند.

خدایا، عادی‌ترین و روزمره‌ترین رویدادها، سرشار از تلنگر و آیه است. در طبیعی‌ترین پدیده‌ها، الوهی‌ترین نشانه‌ها آرمیده. در زمینی‌ترین حادثه‌ها، آسمانی‌ترین پیام‌ها مندرج است. در تکراری‌ترین تجربه‌ها، یگانه‌ترین بینش‌ها حاضرست. در زنده‌ترین جانداران، مرگ‌اندیش‌ترین نفس‌ها می‌تپد. در گذراترین لحظه‌ها، سرمدی‌ترین ایده‌ها پیداست. تنها عادت و ناچیزانگاری، تنها به‌بازی‌گرفتن، ما را کور و کر این آیه‌ها و نشانه‌ها می‌کند.* این عادتِ خسارت‌آور را در ما بمیران.

پروردگارا، ما اهل اسراف و اکراه بوده‌ایم. بر هر یک از ما، وحی‌هایی از عبرت و فرصت آمده، کتاب‌هایی از بشارت و هشدار رسیده، تکان و تذکر تابیده، اما ما نبی‌ِ بیداری نبودیم. چرت و خمودگی و کرختی و کوتاهی بر ما غلبه داشت. آن شد که چشمهٔ پرکرشمهٔ الهام‌ها و آگاهی‌ها خشکید و زودترش، قلب‌های ما سنگین و سنگ شد. قلب‌های سنگ و پاهای شکسته و چشمان تار را بر ما مپسند. ما را در حرای خودمان منزل بده و در وقت سحر بیدار نگه دار و از غصه نجاتمان بده و باده از جام تجلی بده. بعد از آنکه عادت‌های ناروا را در ما کُشته‌ای و جانمان را برای کِشت دوباره مهیا کرده‌ای.

خدایا، توفیق بده که «خلاف‌آمدهای عادت»** را در وجودمان بپروریم. اگر سحرها را از کف می‌دهیم، صبح‌خیز شویم. اگر قدرها را قدر نمی‌دانیم، قدردان شویم. اگر مرگ را دور می‌دانیم، مرگ‌آگاه شویم. اگر در وقت هم‌صحبتی با تو کسلیم و ملول، نیایشگری هماره شاداب شویم. اگر اعتیادهای ناروا داریم، تارک شویم. اگر خشنیم، مهربان شویم. اگر بخیلیم، بخشنده شویم. اگر عیب‌جوییم، هنرجو شویم. اگر مقلدیم و ترسان از فشار جمع، مستقل و محقق شویم. اگر شتابزده‌ایم، آهسته شویم. اگر پُرگوییم، ساکت و اگر پُرخوریم، اهل امساک شویم.

* ما يَأْتِيهِم مِّن ذِكْرٍ مِّن رَّبِّهِم مُّحْدَثٍ إِلَّا اسْتَمَعُوهُ وَهُمْ يَلْعَبُونَ (انبیاء:۲)
هیچ ذکر تازه‌ای از پروردگارشان نیامد، مگر اینکه بازی‌کنان آن را شنیدند.

** در خلاف‌آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم (حافظ)

#دعا
@Hamesh1
11👍1
روزهٔ سخت‌گیری‌‌ها (۷)

خدایا، ما را روزه‌دار سخت‌گیری‌ها‌ قرار ده. سخت‌هایی که بر آسانی‌ پسندیده می‌شوند و به خواست تو منسوب. حرام‌های دشواری که بر حلال‌های آسان ترجیح داده می‌شوند.* دشوار‌هایی که گویی هرچه کمرشکن‌تر، نامعقول‌تر، واپس‌گراتر، ناعادلانه‌تر، متصلب‌تر و صورت‌گراتر باشند، بیشتر مرضی تواند. در پسِ چنین پندارهایی، حضرتت شبه‌انسانی صورت‌گراست که از این سخت‌گیری‌های نابجا و حکم‌های کژ، خاطرش آسوده‌تر می‌شود. و انگار هر چه آدمیان دشواریِ نابجای بیشتری در احکام و فرمان‌ها ببیند، به تو نزدیک‌تر می‌شوند.

خدایا، ما. را روزه‌دار سخت‌گیری‌هایی قرار ده که ما در چالهٔ وسواس‌های نازل اسیر می‌کند و لاجرم به حیله‌های حقیر می‌کشاند. صورت‌پرستی‌های دشواری که سنگ بنای کژ قضاوت دیگران هم می‌شود. دروازهٔ تنگی که کمتر کسی از درش می‌گذرد و به آستانت می‌رسد. نتیجه آنکه ما جز خودِ وسواسی و صورت‌پرست و خودشیفته و آرزواندیش، کمتر بنده‌ و قومی را اهل هدایت و سعادت می‌شماریم.

خدایا، خداشناسی ما را تصحیح کن. خداشناسی ما را پیشرفته کن. خداشناسی ما را از تصویرهای کودکانه به معرفت‌های مرتفع برسان. آنچه ما را به سخت‌گیری و سخت‌پسندی می‌کشاند، آنچه ما را صورت‌گرا و واپس‌گرا می‌کند، آنچه مرضی و مراد آسان‌گیر تو را** به شکل‌های سختی در گذشته‌های دور محدود می‌کند، در خداشناسیِ معیوب و مبتدی ما آشیان دارد. ما به زبان تو را علیم و حکیم می‌شماریم، دادگر و دادشناس، اما در وقت تشخیص رضایت و اراده‌ات، خبری از حکمت و علم و داد نیست. تو در بیشترینی از حکم‌های منسوب، آشکارا حکیم نیستی. عالم و دادگر نمی‌نمایی. و این را خرد و حس ناقص ما هم می‌فهمد.

خدایا، آسان‌های درست و مرضی‌های سهل را به ما بشناس. ما نه می‌خواهیم از دایرهٔ بندگی‌ات بیرون رویم و نه شایسته می‌دانیم که تصویرت در اوهامی‌ از سخت‌گیری‌های نابجا مخدوش شود. نقطهٔ تعادلی را در این واویلا و حیرت نشانمان بده. طعم شیرین رضایت آسان‌‌گیر و تقرب آسان‌پسند خودت را به ما بچشان. ما را از آسان‌ترین پله‌ها به آسوده‌ترین لحظه‌های دیدار برسان.

* يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَكَ…‎(التحریم:۱) ای پیامبر، چرا… آنچه را خدا برای تو حلال گردانیده حرام می‌کنی؟

** شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدًى لِّلنَّاسِ وَبَيِّنَاتٍ مِّنَ الْهُدَىٰ وَالْفُرْقَانِ ۚ فَمَن شَهِدَ مِنكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ ۖ وَمَن كَانَ مَرِيضًا أَوْ عَلَىٰ سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِّنْ أَيَّامٍ أُخَرَ ۗ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلَا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ… (بقره:۱۸۵)

ماه رمضان [همان ماه‌] است که در آن، قرآن فرو فرستاده شده است، [کتابی ] که مردم را راهبر، و [متضمّن‌] دلایل آشکار هدایت، و [میزان‌] تشخیص حق از باطل است. پس هر کس از شما این ماه را درک کند باید آن را روزه بدارد، و کسی که بیمار یا در سفر است [باید به شماره آن،] تعدادی از روزهای دیگر [را روزه بدارد]. خدا برای شما آسانی می‌خواهد و برای شما دشواری نمی‌خواهد…


#دعا
@Hamesh1
5👍3👌3
روزهٔ خلوت (۸)

خدایا، ما را روزه‌دار خلوت کن. خلوت‌هایی که هیچ چشمی آن را نمی‌پاید، جز چشمان تو. خلوت‌هایی که دست‌های ما باز است و بندی به پایمان نیست و آزادترین آزادیم. آزادی‌ای که پیرایه‌ها و ملاحظه‌ها و شرم حضورها را کنار می‌زند و ما را از این جهت عریان‌تر از همیشه به خود می‌نماید. چنان‌که ما آنی هستیم که در خلوتیم، و نه آنی که در جلوت.

خدایا، شرک حضورها را در ما بزدای. پروای حضور دیگران ما را از خود به در می‌کند و به نفاق و نمایش می‌کشاند. ما در نزد دیگران بازی می‌کنیم. به آنی دست می‌زنیم که در خلوت نزد ما غایب است و آنی را کنار می‌گذاریم، که در خلوت نزد ما حاضر. پروردگارا، از جلوت‌های ریایی و نفاقی و خلوت‌های گناهی و عصیانی به تو پناه می‌بریم. ما چرا چنین اهل خطاییم؟ هر دو سر باخت و اولی از دومی بدتر!* ما نه در میدان رزم، که دلیر خطاکاری‌های کنج خلوتیم. تو اما بر ما کریم باش و عیب بپوش.**

خدایا، پرده‌های خلوت ما را چنان حریرصفت و شفاف کن، که خلوت و جلوت ما یکی شود. مهابت و شهودت را چنان در چشم ما آشکار کن، که در خلوت بیش از جلوت، مهابتت ما را خاشع کند و زیبایی‌ات ما را عاشق. و از این راه غنیمت رستگاریِ ابدی در چنگ ما رفتنی‌ها افتد..*** خدایا، ما را چنان اهل صداقت کن، که طاعت‌هایی ریاییِ جلوت، طاعت‌های پنهان خلوت ما شوند. که خطاهای دلیرانهٔ خلوت به بزرگی‌های امیرانه تبدیل شوند. ما را قهرمانان و امیران خلوت کن. به ما مدد بده که تاجران پُرسود خلوت و نه خاسران سرافکندهٔ آن باشیم. خلوت ما را نه عاطل و باطل، که درخور علم و تفکر و تهجد بگردان.

خدایا، عالی‌ترین تجربه‌های بشری در خلوت روی‌ داده‌اند. ناب‌ترین شهودهای انسانی محصول خلوت‌اند. بشکوه‌ترین دیدارهای پیامبرانه در خلوت‌ترین لحظه‌ها روی داده‌اند. دلکش‌ترین آفرینش‌های انسانی میوهٔ رسیدهٔ درخت خلوت و تنهایی‌اند. ممکن نیست که انسانی به قله‌ رسیده باشد، مگر آنکه تنهایی‌های گران و خلوت‌های غنی را از سر گذرانده. عاطلان اهل جلوت‌اند و عاشقان اهل خلوت.

پروردگارا، خلوت عالیِ ما بسته به توست. تو اگر خلوت‌هایی ما را پُر کنی، تو اگر دقیقه‌ها را با حضور گرانت خم کنی، نسیم عطرانگیز تو اگر به جای هواهای پوچ فضای خلوت ما را درنوردد، چه می‌ماند جز سود و صعود ما؟ چه می‌ماند جز فضل و هنر ما؟ چه می‌ماند جز خشیت و پارسایی ما؟ چه می‌ماند جز دیدار و تعالی ما؟ خلوت ما را مشرف کن. خلوت ما را مطهر کن. خلوت ما را فراموش نکن، ای گرامی‌ترین و سرمدی‌ترین حاضرِ سرشارِ لحظه‌های خلوت.

* مِی خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند (حافظ)

** دیدهٔ بدبین بپوشان ای کریمِ عیب‌پوش
زین دلیری‌ها که من در کُنجِ خلوت می‌کنم (حافظ)

*** إِنَّ ٱلَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُم بِٱلْغَيْبِ لَهُم مَّغْفِرَةࣱ وَأَجْرࣱ كَبِيرࣱ (ملک:۱۲). بى‌گمان آنان كه در نهان از پروردگارشان بيم دارند، آمرزش و پاداشى بزرگ خواهند داشت.

#دعا
@Hamesh1
6👌3🥱1
Forwarded from سِدخارجی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ویدئوی «حسبی الله»
🎵 محسن چاوشی

ایتا | روبیکا | سروش | بله
@Sedkhareji✔️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
3
Forwarded from دین، فرهنگ، جامعه | محسن‌حسام مظاهری (محسن‌حسام مظاهری)
🔸خونِ آیت‌الله 🔸



۱
آیت‌الله خامنه‌ای را بی‌تردید، پس از آیت‌الله خمینی و از ‌جهاتی حتی بیش از وی، می‌توان مهم‌ترین معمار گفتمان اسلام سیاسی در ایران معاصر دانست. از سال‌ها پیش از انقلاب، وی در زمره‌ی روحانیون و وعاظ محبوب جوانان مبارز و از سخنرانان حسینیه‌ی ارشاد و دوستان نزدیک علی شریعتی و مرتضی مطهری بوده و بن‌مایه‌ی سخنرانی‌هایش تفسیر سیاسی اجتماعی از قرآن و مفاهیم اسلامی بود. او که در جوانی از مترجمان آثارِ تئوریسین اسلام سیاسی سنی (سید قطب) بود، خود در میانسالی به تئوریسین اسلام سیاسی شیعی مبدل شد و توانست در دوره‌ی نزدیک به چهار دهه رهبری خود، خوانشی شیعی از اسلام سیاسی را سامان نظری داده و نهادمند کند.

۲
تفسیر سیاسی از مفهوم «شهادت» و تبدیل آن به یک استراتژی مبارزاتی که شریعتی و مجاهدین خلق بنیانگذار آن بودند، پس از انقلاب و به‌ویژه در سال‌های جنگ با عراق توسط آیت‌الله خمینی بازسازی و تثبیت شده و به موتور محرکه‌ی جنگ تبدیل شد. اما این آیت‌الله خامنه‌ای بود که با توسعه‌ی این گفتمان و تبدیل آن به ساختار، بزرگترین گام را در نهادینه‌کردن آن برداشت. مداحی معاصر (سیاسی/مدرن) و نسل جدید مناسک شیعی شهری، ثمره‌ی رویکردی بودند که در روندی تدریجی اما پیوسته و آگاهانه توسط آیت‌الله خامنه‌ای دنبال شد. در بنیانگذاری و تثبیت الگوی مداحی مدرن، و پیوستارهایش ازجمله موج نو شعر آیینی و نسل جدید موسیقی مذهبی نیز هیچکس به اندازه‌ی آیت‌الله خامنه‌ای عاملیت و نقش‌آفرینی نداشته است.

۳
استراتژی شهادت و دکترین عاشورا، دال مرکزی اندیشه و رفتار و مدل حکمرانی آیت‌الله خامنه‌ای بود؛ بدون فهم دقیق این دو، هیچ‌یک از رفتارها و تصمیمات و مواضع وی را نمی‌توان تبیین کرد. برخلاف بسیاری از تئوریسین‌ها که صرفاٌ در همین جایگاه باقی می‌مانند، او این اقبال را داشت که علاوه بر گفتمان‌سازی و تئوری‌پردازی، نسلی از هواخواهان و پیروان را پرورش دهد و متشکل سازد، و عملیاتی‌شدن و تبدیل تئوری‌های خود به ساختار را هم در زمان حیاتش به چشم ببیند.
تقدیر چنین بود که قطعه‌ی آخر پازل زندگی وی نیز درست منطبق با استراتژی شهادت و اسطوره‌ی عاشورا رقم خورد: پایان زندگی به صورت شهادت و در حمله‌ی دشمن، آن‌هم در ماه رمضان و با زبان روزه، آن‌هم همراه خانواده‌ی خود. انصافاً هیچ سناریوی دیگری نمی‌توانست چنین انطباق کاملی با الگوی شهادت و خوانش اسلام سیاسی داشته باشد. این میزانسنِ منحصربه‌فرد با تک‌تک عناصر و اجزایش (حتی شادی مخالفان) به اندازه‌ی چندین سال مضمون ناب در اختیار شاعران و مداحان و روضه‌خوانان قرار داد تا بتوانند از آن برای تولید آثار و بسیج توده‌ی هوادار اسلام سیاسی بهره‌برداری کنند.

۴
به عبارت ‌دیگر، آمریکا و اسراییل، به‌عنوان اصلی‌ترین دشمنان جریان اسلام سیاسی، با این اقدام خود، باارزش‌ترین و بهترین هدیه‌ی ممکن را به جریان مذکور اهدا کردند. درست وقتی که به‌دلیل بروز بحران‌ها و چالش‌های مختلف، گفتمان اسلام سیاسی رو به افول نهاده بود، حال و با شهادتِ آیت‌الله خامنه‌ای، خون تازه‌ای به شریان این جریان وارد شده است. حالا خزانه‌ی تاریخیِ اسلام‌گرایی، و فراتر از آن: تشیع، صاحب یک اسطوره‌‌ی جدید شده که حیات و مماتش، همزمان دو سرمشق تاریخی بنیادی شیعه، یعنی علی(ع) و حسین(ع)، را برای بدنه‌ی اسلام‌گرایان تداعی می‌کند. در حافظه‌ی تاریخی شیعه حالا شمایل یک رهبرِ مبارزِ شهید نقش بسته که هم توانست چند دهه حکمرانی کند و هم در برابر قدرت‌های جهانی ایستادگی کند تا شهید شود. از سوی دیگر، باورِ اسلامی به «حضور» و «استمرارِ حیاتِ» شهید، این شمایل را مانا و نامیرا خواهد کرده و به منبعی جوشان و الهام‌بخش برای هواداران مبدل خواهد ساخت. اگر قدرت‌های تجاوزگر و مستکبر غربی، به‌رغم پژوهش‌های فراوانِ آکادمیای غربی درباره‌ی عاشورا، فهم دقیقی از مفهوم «شهادت» به‌ویژه در خوانش شیعی داشتند و نیرویی که «آیت‌الله شهید خامنه‌ای» تولید کرده و خواهد کرد را تخمین می‌زدند، شاید چنان جنایتی را رقم نمی‌زدند.
درهرحال می‌توان گفت جنگ تحمیلی آمریکا و اسراییل علیه ایران، به هر فرجامی منجر شود، خونِ آیت‌الله فصل تازه‌ای از اسلام‌گرایی را آغاز کرده است.



پ.ن.
این یادداشت را ۱۱ اسفند ۱۴۰۴ نوشتم. اما به دلیل عدم دسترسی به نت امکان انتشار آن را نیافته بودم. وقایعی که در فاصله‌ی این چند روز رخ داده، نخستین شواهدی مدعای یادداشت است.

محسن‌حسام مظاهری

@mohsenhesammazaheri
👍3🤔2
یکی از ۱۲۴۴ امضاکنندهٔ این دادخواست در محکومیت جنایت جنگیِ مدرسه شجرهٔ طیبه به دست ارتش آمریکایم.

@Hamesh1
10