🐬@faramatni
این سان ،
که با موسیقی آب و
آواز پرندگان و
رقص تبربزی ها در نوازش نسیم ،
به پیشوازم آمده ای ،
جز شکوفایی این جان شیفته ،
از من چه برجای خواهد ماند
که نثارت کنم
ای حس شیرین دوست داشتنی؟
مرا در آغوش بگیر
ای زیبایی بی نظیر!
مرا در آغوش بگیر!
#انوش
🐬@faramatni
این سان ،
که با موسیقی آب و
آواز پرندگان و
رقص تبربزی ها در نوازش نسیم ،
به پیشوازم آمده ای ،
جز شکوفایی این جان شیفته ،
از من چه برجای خواهد ماند
که نثارت کنم
ای حس شیرین دوست داشتنی؟
مرا در آغوش بگیر
ای زیبایی بی نظیر!
مرا در آغوش بگیر!
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
اینکه از ورود به یک رابطه عاشقانه انتظار پایان خوب داشته باشیم ، دقیقا نشاندهنده عمق ناآگاهی ما از مقوله ای به نام عشق و فلسفه ی زیستنه ،
عشق ورزی یعنی بالا و پایین شدن های مدام ،
دلهره ها و آرامش های متوالی ،
عشق ورزی یعنی انتظارهای طولانی شیرین و دیدارهای کوتاه تا ابد مانا ،
عشق ورزی یعنی تجربه هیجان هایی فراتر از هیجانات عادی روزانه،
فشرده شدن های قلب ،
سنگینی های قفسه سینه ،
اشکهای نابه هنگام و بغض های فروخورده ،
شوق ها و اضطراب های سینوسی،
نصف شب های بی خوابی و صبح های انرژی بخش
و به بیانی ساده تر : حس عمیق و متفاوت عادی ترین اتفاق ها
و درنهایت پایانی بی نهایت تلخ ،
فرقی نمی کند این پایان با مرگ یکی از دو نفر اتفاق بیفتد یا خیانت یا مهاجرت یا جداسری یا هرچی ،
عشقی با پایان خوش وجود ندارد ، مگر سرد شدنی آرام در بازه ای طولانی.
و با همه ی اینها چرا فرامتنی همه را به زیستنی عاشقانه دعوت می کنه؟
ساده است ، چون زندگی یعنی همین تجربه های مدام اوج و فرود ، همین دلهره ها و آرامش های پیاپی و اشکها و لبخندها و شوق ها و اضطراب های درهم تنیده،
اگر کسی تعریف دیگری از زندگی برایتان می دهد یا دعوتتان می کند به یک زیستن آرام و عادی روزمره ، کار خوبی می کند ، فقط تنها ایرادش این است که وقت مرگ حس می کنید باخته اید ،
چه چیز را ؟
تمام آن فرصت هایی را که برای حس این تجربه ها داشته اید و استفاده نکرده اید.
#انوش
🐬@faramatni
اینکه از ورود به یک رابطه عاشقانه انتظار پایان خوب داشته باشیم ، دقیقا نشاندهنده عمق ناآگاهی ما از مقوله ای به نام عشق و فلسفه ی زیستنه ،
عشق ورزی یعنی بالا و پایین شدن های مدام ،
دلهره ها و آرامش های متوالی ،
عشق ورزی یعنی انتظارهای طولانی شیرین و دیدارهای کوتاه تا ابد مانا ،
عشق ورزی یعنی تجربه هیجان هایی فراتر از هیجانات عادی روزانه،
فشرده شدن های قلب ،
سنگینی های قفسه سینه ،
اشکهای نابه هنگام و بغض های فروخورده ،
شوق ها و اضطراب های سینوسی،
نصف شب های بی خوابی و صبح های انرژی بخش
و به بیانی ساده تر : حس عمیق و متفاوت عادی ترین اتفاق ها
و درنهایت پایانی بی نهایت تلخ ،
فرقی نمی کند این پایان با مرگ یکی از دو نفر اتفاق بیفتد یا خیانت یا مهاجرت یا جداسری یا هرچی ،
عشقی با پایان خوش وجود ندارد ، مگر سرد شدنی آرام در بازه ای طولانی.
و با همه ی اینها چرا فرامتنی همه را به زیستنی عاشقانه دعوت می کنه؟
ساده است ، چون زندگی یعنی همین تجربه های مدام اوج و فرود ، همین دلهره ها و آرامش های پیاپی و اشکها و لبخندها و شوق ها و اضطراب های درهم تنیده،
اگر کسی تعریف دیگری از زندگی برایتان می دهد یا دعوتتان می کند به یک زیستن آرام و عادی روزمره ، کار خوبی می کند ، فقط تنها ایرادش این است که وقت مرگ حس می کنید باخته اید ،
چه چیز را ؟
تمام آن فرصت هایی را که برای حس این تجربه ها داشته اید و استفاده نکرده اید.
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟
کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم
اسیر جاذبه ی بی امان ات آن پر کاهم
که ناتوانمت از طیف کهربا ، بگریزم
تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی
و گر به کشور سیمرغ کیمیا بگریزم
به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم
اگر هر آینه سوی گذشته ها ، بگریزم
هوا گرفته ی عشق توام ، چگونه از این دام ،
به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟
به خویش هم نتوانم گریخت ، از تو که عیب است
ز آشناتری اکنون به آشنا ، بگریزم
کجا روم که نه در حلقه ی نگین تو باشد ؟
مگر به ساحتی از سایه ی شما بگریزم
به هر کجا که رَوَم ، رنگ آسمان من این است
سیاه مثل دو چشم تو ! پس چرا بگریزم ؟
#حسین_منزوی
🐬@faramatni
تو سرنوشت منی ، از تو من کجا بگریزم ؟
کجا رها شوم از این طلسم ؟ تا بگریزم
اسیر جاذبه ی بی امان ات آن پر کاهم
که ناتوانمت از طیف کهربا ، بگریزم
تو خویش راز اساطیر و قصه های محالی
و گر به کشور سیمرغ کیمیا بگریزم
به جز تو نیست هر آن کس که دوست داشته بودم
اگر هر آینه سوی گذشته ها ، بگریزم
هوا گرفته ی عشق توام ، چگونه از این دام ،
به بال بسته دوباره سوی هوا بگریزم ؟
به خویش هم نتوانم گریخت ، از تو که عیب است
ز آشناتری اکنون به آشنا ، بگریزم
کجا روم که نه در حلقه ی نگین تو باشد ؟
مگر به ساحتی از سایه ی شما بگریزم
به هر کجا که رَوَم ، رنگ آسمان من این است
سیاه مثل دو چشم تو ! پس چرا بگریزم ؟
#حسین_منزوی
🐬@faramatni
🐬@faramatni
بیایید یکبار برای همیشه تکلیفمونو با خودمون مشخص کنیم ، با خودمون مثل دو تا آدم عاقل بریم تو یک جای دنج بنشینیم و مفصل حرف بزنیم ،
ببینیم کجای این دنیا هستیم ، کجای زندگیمان ، کجای این جهان درندشت ،
بنشینیم و تمام گذشته ی مان را مرور کنیم ، ببینیم چیا از زندگیمون می خواستیم و حالا کجای کار هستیم ، چه کارهایی باید می کردیم که در انبوه مشغله های حاشیه ای فراموشش کردیم، ببینیم قرار بود چه بشیم و چی شدیم ، و بعد که فهمیدیم کجای راهمونو اشتباه اومده ایم ، تعارفاتو کنار بزاریم ، شروع کنیم ، بی خیال تمامی دنیا و آدمهاش ، اینی که داره حروم میشه زندگی ماست ، نه دیگران ، نگذاریم این اتفاق بیفته ، شروع کنیم ، از همین امروز ، از خلوتمان که بیرون می آییم با خودمون عهد ببندیم که دیگه هیچ کاری رو با اجبار انجامش ندیم ، اگه قراره پول دربیاریم از کاری که علاقه داریم بهش ، اگه قراره پیر بشیم پای کسی که علاقه داریم بهش ، اگه قراره بمیریم ، پای هدفی که علاقه داریم بهش ،
زندگی بی عشق، زندگی نیست ،
مردن تدریجیه.
#انوش_ترابی
🐬@faramatni
بیایید یکبار برای همیشه تکلیفمونو با خودمون مشخص کنیم ، با خودمون مثل دو تا آدم عاقل بریم تو یک جای دنج بنشینیم و مفصل حرف بزنیم ،
ببینیم کجای این دنیا هستیم ، کجای زندگیمان ، کجای این جهان درندشت ،
بنشینیم و تمام گذشته ی مان را مرور کنیم ، ببینیم چیا از زندگیمون می خواستیم و حالا کجای کار هستیم ، چه کارهایی باید می کردیم که در انبوه مشغله های حاشیه ای فراموشش کردیم، ببینیم قرار بود چه بشیم و چی شدیم ، و بعد که فهمیدیم کجای راهمونو اشتباه اومده ایم ، تعارفاتو کنار بزاریم ، شروع کنیم ، بی خیال تمامی دنیا و آدمهاش ، اینی که داره حروم میشه زندگی ماست ، نه دیگران ، نگذاریم این اتفاق بیفته ، شروع کنیم ، از همین امروز ، از خلوتمان که بیرون می آییم با خودمون عهد ببندیم که دیگه هیچ کاری رو با اجبار انجامش ندیم ، اگه قراره پول دربیاریم از کاری که علاقه داریم بهش ، اگه قراره پیر بشیم پای کسی که علاقه داریم بهش ، اگه قراره بمیریم ، پای هدفی که علاقه داریم بهش ،
زندگی بی عشق، زندگی نیست ،
مردن تدریجیه.
#انوش_ترابی
🐬@faramatni
🐬@faramatni
بگذار آنچه (از دیگری) میرسد در رسد، بگذار آنچه میگذرد درگذرد؛ مالک هیچ باش، هیچچیز را پس نزن، بپذیر، اما نگه ندار، بیافرین اما از آنِ خود نساز.
👤 #رولان_بارت
🐬@faramatni
بگذار آنچه (از دیگری) میرسد در رسد، بگذار آنچه میگذرد درگذرد؛ مالک هیچ باش، هیچچیز را پس نزن، بپذیر، اما نگه ندار، بیافرین اما از آنِ خود نساز.
👤 #رولان_بارت
🐬@faramatni
🐬@faramatni
دعا حقه ای برای پرهیز از مراقبه است.
و ذهن به اصطلاح مذهبی انواعی متعددی از دعاها ایجاد كرده است.
دعا نیز میتواند مراقبه شود؛
وقتی كه فقط یك دعا نباشد،
كوششی عمیق باشد،
یك درگیرشدن ژرف.
دعا نیز میتواند به مراقبه تبدیل شود، ولی #دعای_معمولی فقط یك گریز است.
مردم برای پرهیز از مراقبه، دعا میكنند. آنان برای پرهیز از هر عملی، به دعا میپردازند.
دعای آنان یعنی اینكه خداوند باید كاری بكند، كس دیگری باید عمل كند.
دعا یعنی اینكه ما منفعل هستیم؛
باید برای ما كاری كرد!
مراقبه به این معنی، دعا كردن نیست؛ مراقبه چیزی است كه تو باید با #خودت انجام دهی.
و وقتی كه دگرگون گشتی، تمام كائنات با تو رفتاری متفاوت خواهد داشت.
زیرا كائنات چیزی نیست جز یك #واكنش نسبت به تو، هرآنگونه كه هستی.
اگر ساكت باشی، تمامی گیتی به هزاران هزار راه به تو واكنش نشان میدهد؛ تو را بازتاب میكند.
سكوت تو ضربدر بینهایت میگردد.
اگر مسرور باشی، تمامی گیتی سرور تو را منعكس میسازد.
اگر در رنج باشی، همین روی خواهد داد.
ریاضیات آن یكسان است، قانون یكی است.، كائنات رنج تو را تصاعدی افزون خواهد ساخت.
دعا كاری ازپیش نمیبرد. تنها مراقبه كمك میكند، زیرا مراقبه چیزی است كه تو باید اصالتا توسط خودت انجام دهی، كاری است كه تو باید انجامش دهی.
#اشو
🐬@faramatni
دعا حقه ای برای پرهیز از مراقبه است.
و ذهن به اصطلاح مذهبی انواعی متعددی از دعاها ایجاد كرده است.
دعا نیز میتواند مراقبه شود؛
وقتی كه فقط یك دعا نباشد،
كوششی عمیق باشد،
یك درگیرشدن ژرف.
دعا نیز میتواند به مراقبه تبدیل شود، ولی #دعای_معمولی فقط یك گریز است.
مردم برای پرهیز از مراقبه، دعا میكنند. آنان برای پرهیز از هر عملی، به دعا میپردازند.
دعای آنان یعنی اینكه خداوند باید كاری بكند، كس دیگری باید عمل كند.
دعا یعنی اینكه ما منفعل هستیم؛
باید برای ما كاری كرد!
مراقبه به این معنی، دعا كردن نیست؛ مراقبه چیزی است كه تو باید با #خودت انجام دهی.
و وقتی كه دگرگون گشتی، تمام كائنات با تو رفتاری متفاوت خواهد داشت.
زیرا كائنات چیزی نیست جز یك #واكنش نسبت به تو، هرآنگونه كه هستی.
اگر ساكت باشی، تمامی گیتی به هزاران هزار راه به تو واكنش نشان میدهد؛ تو را بازتاب میكند.
سكوت تو ضربدر بینهایت میگردد.
اگر مسرور باشی، تمامی گیتی سرور تو را منعكس میسازد.
اگر در رنج باشی، همین روی خواهد داد.
ریاضیات آن یكسان است، قانون یكی است.، كائنات رنج تو را تصاعدی افزون خواهد ساخت.
دعا كاری ازپیش نمیبرد. تنها مراقبه كمك میكند، زیرا مراقبه چیزی است كه تو باید اصالتا توسط خودت انجام دهی، كاری است كه تو باید انجامش دهی.
#اشو
🐬@faramatni
Forwarded from فرامتنی
🐬@faramatni
شب است و راه دل من بسوی کوی تو گم
ستاره ها همه پیدا و ماه روی تو گم
در این بهار که شهر از شکوفه رنگین است
گل وجود تو پنهان و عطر و بوی تو گم
ز باد بوی تو را خواستم ندانستم
که باد هم شده چو من به جستجوی تو گم
خمار جرعه ای از باده نگاه توام
دریغ و درد که شد ساغر و سبوی تو گم
نمی روی زدلم گر چه رفتی از نظرم
نمی شود ز دلم یک دم ارزوی تو گم
کجایی ای همه دیده ها به یاد تو خون
کجایی ای همه جاده ها بسوی تو گم
#حداد
🐬@faramatni
شب است و راه دل من بسوی کوی تو گم
ستاره ها همه پیدا و ماه روی تو گم
در این بهار که شهر از شکوفه رنگین است
گل وجود تو پنهان و عطر و بوی تو گم
ز باد بوی تو را خواستم ندانستم
که باد هم شده چو من به جستجوی تو گم
خمار جرعه ای از باده نگاه توام
دریغ و درد که شد ساغر و سبوی تو گم
نمی روی زدلم گر چه رفتی از نظرم
نمی شود ز دلم یک دم ارزوی تو گم
کجایی ای همه دیده ها به یاد تو خون
کجایی ای همه جاده ها بسوی تو گم
#حداد
🐬@faramatni
🐬@faramatni
از من پرسیدهاید که مایه تسلی و خرسندی من در زندگی چیست، و چرا به کار و زندگی ادامه میدهم. من به زندگی خودم ادامه میدهم. به همان دلیلی که یک مرغ به نشستن بر روی تخمها ادامه میدهد.
من به زندگی بعد از مرگ معتقد نیستم، و هیچ تمایلی به آن ندارم. اعتقاد به زندگی بعد از مرگ، از روحیه کودکانهی آدمهای حقیر ناشی میشود.
اینکه زندگی چه معنایی ممکن است داشته باشد را نمیدانم؛ ولی تمایل دارم گمان کنم زندگی هیچ معنایی ندارد. فقط میدانم که زندگی لااقل برای من، در حالی که طول کشید سرگرمکننده بود. حتی دردسرهای زندگی هم میتواند سرگرمکننده باشد.
#ویل_دورانت / درباره معنی زندگی
پی نوشت ۱ :
ویل دورانت از متفکرین مورد علاقه من است. یکی از زیباترین کتابهایش که یک کتاب کوچک حدودا ۸۰ صفحه ای است ، کتابی است به نام "معنای زندگی" که مطالعه آن را به تمامی علاقمندان آثار دورانت توصیه می کنم. کتابی است که معنای زندگی را از زبان افراد مختلف نوشته است و شگفت اینکه علیرغم بیان معنای زندگی از زبان نویسندگان و متفکرین شهیر ، یکی از زیباترین تعریف ها از معنای زندگی ، تعریفی است که یک زندانی نگاشته است.
پی نوشت ۲ :
از منظری فرامتنی معنای زندگی حقیقتی بیرونی ندارد. معنای زندگی هر شخصی ، تعریفی است که خود فرد از چرایی زیستنش دارد. در حقیقت این خود ماییم که به زندگی خویش معنا می دهیم ، درست مثل خدا، خدای هرکسی همان صفات ، مشخصات و نقشی را در زندگی هر فرد دارد که خود بدان بخشیده است.
#انوش
🐬@faramatni
از من پرسیدهاید که مایه تسلی و خرسندی من در زندگی چیست، و چرا به کار و زندگی ادامه میدهم. من به زندگی خودم ادامه میدهم. به همان دلیلی که یک مرغ به نشستن بر روی تخمها ادامه میدهد.
من به زندگی بعد از مرگ معتقد نیستم، و هیچ تمایلی به آن ندارم. اعتقاد به زندگی بعد از مرگ، از روحیه کودکانهی آدمهای حقیر ناشی میشود.
اینکه زندگی چه معنایی ممکن است داشته باشد را نمیدانم؛ ولی تمایل دارم گمان کنم زندگی هیچ معنایی ندارد. فقط میدانم که زندگی لااقل برای من، در حالی که طول کشید سرگرمکننده بود. حتی دردسرهای زندگی هم میتواند سرگرمکننده باشد.
#ویل_دورانت / درباره معنی زندگی
پی نوشت ۱ :
ویل دورانت از متفکرین مورد علاقه من است. یکی از زیباترین کتابهایش که یک کتاب کوچک حدودا ۸۰ صفحه ای است ، کتابی است به نام "معنای زندگی" که مطالعه آن را به تمامی علاقمندان آثار دورانت توصیه می کنم. کتابی است که معنای زندگی را از زبان افراد مختلف نوشته است و شگفت اینکه علیرغم بیان معنای زندگی از زبان نویسندگان و متفکرین شهیر ، یکی از زیباترین تعریف ها از معنای زندگی ، تعریفی است که یک زندانی نگاشته است.
پی نوشت ۲ :
از منظری فرامتنی معنای زندگی حقیقتی بیرونی ندارد. معنای زندگی هر شخصی ، تعریفی است که خود فرد از چرایی زیستنش دارد. در حقیقت این خود ماییم که به زندگی خویش معنا می دهیم ، درست مثل خدا، خدای هرکسی همان صفات ، مشخصات و نقشی را در زندگی هر فرد دارد که خود بدان بخشیده است.
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
مادام که عشق، شادی ، خوشحالی و خوشبختی شما وابسته به چیزی یا کسی در محیط شماست ، همواره باید منتظر تبدیل عشق هایتان به نفرت، شادی هایتان به اندوه، حال خوبتان به ملالی و خوشبختی تان به یاس و ناامیدی باشید ، دلیلش واضح است ، هستی با تمامی اجزایش چون جویباری آرام همواره در تغییر است و گذار و عبور ، آدمها تغییر می کنند ، آدمها پیر می شوند ، آدمها رفتارهایشان و نگاههایشان عوض می شود همانگونه که خاصیت و شکل خیلی از چیزهای دیگر ،
اگر می خواهید شادی هایتان به شادمانی تبدیل شود و عشق هایتان هرگز رنگ تکرار و تنفر نگیرد ، باید دنبال چشمه های جوشان این شادی و عشق در درونتان باشید ، در خود خودتان ، آن وقت خود تبدیل می شوید به منبع عشق و شادی برای دیگران ، چشمه ای می شوید که دلهای تشنه از زلالی اش سیراب می شود و درختی پربار و برگ که جانهای خسته در سایه سارش می آرامد.
آرامش میخواهید ، عشق جاودانه آرزو دارید ، شادی بی مرگ می طلبید ، برگردید به درونتان ، با خودتان خلوت کنید ، اعماق وجودتان را خوب جستجو کنید و بیابید آن چشمه های جوشان انرژی درونتان را ، آن " آن " تان را که حال شما و جهان را خوب می کند.
#انوش
🐬@faramatni
مادام که عشق، شادی ، خوشحالی و خوشبختی شما وابسته به چیزی یا کسی در محیط شماست ، همواره باید منتظر تبدیل عشق هایتان به نفرت، شادی هایتان به اندوه، حال خوبتان به ملالی و خوشبختی تان به یاس و ناامیدی باشید ، دلیلش واضح است ، هستی با تمامی اجزایش چون جویباری آرام همواره در تغییر است و گذار و عبور ، آدمها تغییر می کنند ، آدمها پیر می شوند ، آدمها رفتارهایشان و نگاههایشان عوض می شود همانگونه که خاصیت و شکل خیلی از چیزهای دیگر ،
اگر می خواهید شادی هایتان به شادمانی تبدیل شود و عشق هایتان هرگز رنگ تکرار و تنفر نگیرد ، باید دنبال چشمه های جوشان این شادی و عشق در درونتان باشید ، در خود خودتان ، آن وقت خود تبدیل می شوید به منبع عشق و شادی برای دیگران ، چشمه ای می شوید که دلهای تشنه از زلالی اش سیراب می شود و درختی پربار و برگ که جانهای خسته در سایه سارش می آرامد.
آرامش میخواهید ، عشق جاودانه آرزو دارید ، شادی بی مرگ می طلبید ، برگردید به درونتان ، با خودتان خلوت کنید ، اعماق وجودتان را خوب جستجو کنید و بیابید آن چشمه های جوشان انرژی درونتان را ، آن " آن " تان را که حال شما و جهان را خوب می کند.
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
تفکیک روابط از یکدیگر :
این یکی از کلیدواژه های فرامتنی است. چرا که قاطی کردن رابطه ها سرمنشا بسیاری از رنج ها و آسیب هاست.
مثال ساده اش تمام آنهایی که به بهانه عاشقی ، زنی یا مردی را در تملک خود می خواهند. خود را نفریبیم ، کسی که فکر می کند عاشق زنی یا مردی است و او را جز برای خود نمی خواهد و لذت و شادی او در رابطه با دیگران را برنمیتابد ، عاشق او نیست ، دنبال چیزی در اوست برای خود و نمی خواهد آن چیز را با دیگران قسمت کند.
و وقتی که نمی تواند او را به تمامی تسخیر کند یا رنج می کشد یا انتقام می گیرد و نام آن را غیرت می گذارد. همان که مولانا به زیبایی در فیه مافیه بدان اشاره دارد و صفتهای بدی که از آن می زاید.
درک اشتباه از رابطه ها به همین سادگی می تواند به فاجعه منجر شود.
رابطه هایتان را تفکیک کنید تا نه خود رنج ببرید و نه دیگری را رنج بدهید.
عشق مالکیت برنمی تابد.
به قول مارگوت بیکل :
عشق ما نیازمند رهایی است ، نه تصاحب.
#انوش_ترابی
🐬@faramatni
تفکیک روابط از یکدیگر :
این یکی از کلیدواژه های فرامتنی است. چرا که قاطی کردن رابطه ها سرمنشا بسیاری از رنج ها و آسیب هاست.
مثال ساده اش تمام آنهایی که به بهانه عاشقی ، زنی یا مردی را در تملک خود می خواهند. خود را نفریبیم ، کسی که فکر می کند عاشق زنی یا مردی است و او را جز برای خود نمی خواهد و لذت و شادی او در رابطه با دیگران را برنمیتابد ، عاشق او نیست ، دنبال چیزی در اوست برای خود و نمی خواهد آن چیز را با دیگران قسمت کند.
و وقتی که نمی تواند او را به تمامی تسخیر کند یا رنج می کشد یا انتقام می گیرد و نام آن را غیرت می گذارد. همان که مولانا به زیبایی در فیه مافیه بدان اشاره دارد و صفتهای بدی که از آن می زاید.
درک اشتباه از رابطه ها به همین سادگی می تواند به فاجعه منجر شود.
رابطه هایتان را تفکیک کنید تا نه خود رنج ببرید و نه دیگری را رنج بدهید.
عشق مالکیت برنمی تابد.
به قول مارگوت بیکل :
عشق ما نیازمند رهایی است ، نه تصاحب.
#انوش_ترابی
🐬@faramatni
🐬@faramatni
آشنایی زدایی از واژه ها:
این واژه : اعتماد
🐬
بسیاری از کسانی که به من مراجعه می کنند یا در کارگاههای مهارتهای زندگی فرامتنی حضور می یابند ، یکی از رایج ترین سوالاتشان از من در مورد " اعتماد" است. آنها معمولا از تجربه های تلخ اعتمادشان به دیگران سخن می گویند و خیانت هایی که به این اعتماد شده است.
بسیاری از این افراد ـ چه مرد و چه زن ـ چنان تجربه هایشان تلخ و گزنده است که دیگر تا آخر عمر نمی توانند رابطه ای عمیق و عاشقانه را دوباره تجربه کنند ، چرا که همواره در ترس تکرار تجربیات گذشته اند.
حقیقت هم این است که اگر مراد ما از واژه ی "اعتماد" "اعتماد کردن به دیگران" باشد ، همواره این ترس درون ما باقی خواهد ماند. و اصولا چه تضمینی وجود دارد که فردی که ما وقت ، عشق وزندگی مان را به پایش می ریزیم ، همواره به این عشق ما متعهد باقی بماند؟ چه کسی می تواند چنین تضمینی به ما بدهد؟
یا در روابط اجتماعی و کاری ، در شرایطی که همه دنبال منافع خویشند ، اصولا اعتماد چه جایگاهی دارد؟
جواب من در کلاس ها همواره ساده و کوتاه بوده است:
آنچه باعث ترس از ورود در رابطه های جدید بعد از شکست های پیشین می شود ، خود اعتماد نیست ، تفسیر اشتباه ما از واژه " اعتماد" است.
از منظری فرامتنی ، اعتماد کردن به دیگران بی معنی است ، چرا که آن " دیگران" خارج از کنترل ما هستند ، آنها رفتارهایشان تابع نیازهای خودشان است و هیچ کسی نمی تواند تضمین بکند که ما همیشه تنها کسی خواهیم بود که نیازهای او را برآورده می کنیم. و اصولا این تصور دردنیایی که ذاتش بر تغییر است و نیازهای متغیر آدمیان بخشی تفکیک ناپذیر از این ذات، تصوری خوش خیالانه و بی بنیان است.
اعتماد به چیزهایی که خارج از کنترل ماست و هرلحظه ممکن است اتفاق غیرمترقبه ای برایش بیفتد ، اشتباهی هستی شناسانه است.
ما آدمها تنها به چیزهایی می توانیم اعتماد کنیم که به آنها کنترل داشته باشیم و متاسفانه یا خوشبختانه تنها کسی که در عالم هستی می توانیم کنترلش را در اختیار داشته باشیم ، فقط خود خود ماست ، و این یعنی واژه اعتماد یک تفسیر بیشتر نمی تواند داشته باشد: " اعتماد به خویشتن ".
حقیقت این است که ما فقط به خودمان می توانیم اعتماد کنیم و اعتماد به خود یعنی مسئولیت انتخابهای خود را پذیرفتن ، چه این انتخابها در گذر زمان مشخص شود که اشتباه بوده اند یا درست. آنها که به خود اعتماد دارند هرگز ترسی از اینکه کسی فریبشان بدهد یا به آنها خیانت بکند ندارند ، به این دلیل ساده که در لحظه لحظه این رابطه ها ما دنبال رفع نیازهای خویش بوده ایم ـ چنان که طرف مقابلمان نیز ـ و هر زمان هم که حس کنیم نیازهای ما توسط آن فرد برآورده نمی شود تعهد ما به خودمان ایجاب می کند که به خودمان خیانت نکنیم و وقتی دیگر حس خوبی از فرد مقابلمان نمی گیریم ، با احترام جدا شویم ، حال فرد مقابل ما می خواهد خیانت بکند یا نکند ، در پی فریب باشد یا نباشد ، در آینده متعهد بماند یا نماند ، مهم حسی است که ما در طول این رابطه داشته ایم و نیازهایی از ما که در طول این رابطه برآورده شده است.
کوتاه سخن آن که :
اگر می خواهیم زندگی ما خالی از ترس ها و استرس ها و اضطراب های عذاب آور باشد ، راهی نیست جز آنکه نگرشمان را به برخی از مفاهیم عوض کنیم ، اعتماد ، تعهد و خیانت واژه هایی هستند که ما معمولا در ارتباط با دیگران به کار می گیریم درحالی که درستش این است که آنها را باید فقط و فقط درخصوص خودمان به کار ببریم:
اعتماد: به خود
تعهد: به خود
خیانت: به خود.
#انوش
🐬@faramatni
آشنایی زدایی از واژه ها:
این واژه : اعتماد
🐬
بسیاری از کسانی که به من مراجعه می کنند یا در کارگاههای مهارتهای زندگی فرامتنی حضور می یابند ، یکی از رایج ترین سوالاتشان از من در مورد " اعتماد" است. آنها معمولا از تجربه های تلخ اعتمادشان به دیگران سخن می گویند و خیانت هایی که به این اعتماد شده است.
بسیاری از این افراد ـ چه مرد و چه زن ـ چنان تجربه هایشان تلخ و گزنده است که دیگر تا آخر عمر نمی توانند رابطه ای عمیق و عاشقانه را دوباره تجربه کنند ، چرا که همواره در ترس تکرار تجربیات گذشته اند.
حقیقت هم این است که اگر مراد ما از واژه ی "اعتماد" "اعتماد کردن به دیگران" باشد ، همواره این ترس درون ما باقی خواهد ماند. و اصولا چه تضمینی وجود دارد که فردی که ما وقت ، عشق وزندگی مان را به پایش می ریزیم ، همواره به این عشق ما متعهد باقی بماند؟ چه کسی می تواند چنین تضمینی به ما بدهد؟
یا در روابط اجتماعی و کاری ، در شرایطی که همه دنبال منافع خویشند ، اصولا اعتماد چه جایگاهی دارد؟
جواب من در کلاس ها همواره ساده و کوتاه بوده است:
آنچه باعث ترس از ورود در رابطه های جدید بعد از شکست های پیشین می شود ، خود اعتماد نیست ، تفسیر اشتباه ما از واژه " اعتماد" است.
از منظری فرامتنی ، اعتماد کردن به دیگران بی معنی است ، چرا که آن " دیگران" خارج از کنترل ما هستند ، آنها رفتارهایشان تابع نیازهای خودشان است و هیچ کسی نمی تواند تضمین بکند که ما همیشه تنها کسی خواهیم بود که نیازهای او را برآورده می کنیم. و اصولا این تصور دردنیایی که ذاتش بر تغییر است و نیازهای متغیر آدمیان بخشی تفکیک ناپذیر از این ذات، تصوری خوش خیالانه و بی بنیان است.
اعتماد به چیزهایی که خارج از کنترل ماست و هرلحظه ممکن است اتفاق غیرمترقبه ای برایش بیفتد ، اشتباهی هستی شناسانه است.
ما آدمها تنها به چیزهایی می توانیم اعتماد کنیم که به آنها کنترل داشته باشیم و متاسفانه یا خوشبختانه تنها کسی که در عالم هستی می توانیم کنترلش را در اختیار داشته باشیم ، فقط خود خود ماست ، و این یعنی واژه اعتماد یک تفسیر بیشتر نمی تواند داشته باشد: " اعتماد به خویشتن ".
حقیقت این است که ما فقط به خودمان می توانیم اعتماد کنیم و اعتماد به خود یعنی مسئولیت انتخابهای خود را پذیرفتن ، چه این انتخابها در گذر زمان مشخص شود که اشتباه بوده اند یا درست. آنها که به خود اعتماد دارند هرگز ترسی از اینکه کسی فریبشان بدهد یا به آنها خیانت بکند ندارند ، به این دلیل ساده که در لحظه لحظه این رابطه ها ما دنبال رفع نیازهای خویش بوده ایم ـ چنان که طرف مقابلمان نیز ـ و هر زمان هم که حس کنیم نیازهای ما توسط آن فرد برآورده نمی شود تعهد ما به خودمان ایجاب می کند که به خودمان خیانت نکنیم و وقتی دیگر حس خوبی از فرد مقابلمان نمی گیریم ، با احترام جدا شویم ، حال فرد مقابل ما می خواهد خیانت بکند یا نکند ، در پی فریب باشد یا نباشد ، در آینده متعهد بماند یا نماند ، مهم حسی است که ما در طول این رابطه داشته ایم و نیازهایی از ما که در طول این رابطه برآورده شده است.
کوتاه سخن آن که :
اگر می خواهیم زندگی ما خالی از ترس ها و استرس ها و اضطراب های عذاب آور باشد ، راهی نیست جز آنکه نگرشمان را به برخی از مفاهیم عوض کنیم ، اعتماد ، تعهد و خیانت واژه هایی هستند که ما معمولا در ارتباط با دیگران به کار می گیریم درحالی که درستش این است که آنها را باید فقط و فقط درخصوص خودمان به کار ببریم:
اعتماد: به خود
تعهد: به خود
خیانت: به خود.
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
داشتن دوست یا عاشقی که به شما به صورت موجود زندهای در حال رشد نگاه کند، درست مثل درختی که از دل خاک سربرآورده، یا گلدان سرسبز در خانه،
یا باغچهی گل سرخی در حیاط خلوت،
موهبتی است... عاشق یا دوستانی که به شما به چشم یک ذات زندهی واقعی نگاه کنند، به چشم کسی که انسان است و در عین حال از مواد بسیار ظریف و ترد و جادویی ساخته شده، دوستانی که از مخلوق موجود در درون شما حمایت کنند ...
اینها همان کسانی هستند که شما به دنبالشان هستید. آنها دوستان مادامالعمر روح شما خواهند بود .
🐬@faramatni
داشتن دوست یا عاشقی که به شما به صورت موجود زندهای در حال رشد نگاه کند، درست مثل درختی که از دل خاک سربرآورده، یا گلدان سرسبز در خانه،
یا باغچهی گل سرخی در حیاط خلوت،
موهبتی است... عاشق یا دوستانی که به شما به چشم یک ذات زندهی واقعی نگاه کنند، به چشم کسی که انسان است و در عین حال از مواد بسیار ظریف و ترد و جادویی ساخته شده، دوستانی که از مخلوق موجود در درون شما حمایت کنند ...
اینها همان کسانی هستند که شما به دنبالشان هستید. آنها دوستان مادامالعمر روح شما خواهند بود .
🐬@faramatni
🐬@faramatni
راه زندگی کردن در وفور و فراوانی این است که قاطعانه باور داشته باشید این خود شما هستید که خالق زندگی خود هستید.
این افکار، رفتار و احساسات شما است که ظرف زندگیتان را پر می کند.
اگر به قدرت خود ایمان نداشته باشید، به دیگران این اجازه را می دهید که کلید شادی شما را در دست بگیرند.
اگر می خواهید که زندگی با روح و احساس را تجربه کنید،
بسیار مهم است که بدانید هیچ کسی در مورد نیازهای شما،
به اندازه ذهن شما،
آگاه و هشیار نیست.
🐬@faramatni
راه زندگی کردن در وفور و فراوانی این است که قاطعانه باور داشته باشید این خود شما هستید که خالق زندگی خود هستید.
این افکار، رفتار و احساسات شما است که ظرف زندگیتان را پر می کند.
اگر به قدرت خود ایمان نداشته باشید، به دیگران این اجازه را می دهید که کلید شادی شما را در دست بگیرند.
اگر می خواهید که زندگی با روح و احساس را تجربه کنید،
بسیار مهم است که بدانید هیچ کسی در مورد نیازهای شما،
به اندازه ذهن شما،
آگاه و هشیار نیست.
🐬@faramatni
🐬@faramatni
عشق ماندگار هرگز بر جاذبهی جسمانی میان شما و معشوق که همواره در حال تغییر است متکی نیست.
عشق واقعی از روح شما نشات میگیرد
این نوع از عشقِ ناب هنگامی که خود را در دل و جان دیگری مییابید شکل میگیرد و پیوند اعجاز گونه این دو را به جشن و سرور مینشیند.
باربارا دی آنجلیس
🐬@faramatni
عشق ماندگار هرگز بر جاذبهی جسمانی میان شما و معشوق که همواره در حال تغییر است متکی نیست.
عشق واقعی از روح شما نشات میگیرد
این نوع از عشقِ ناب هنگامی که خود را در دل و جان دیگری مییابید شکل میگیرد و پیوند اعجاز گونه این دو را به جشن و سرور مینشیند.
باربارا دی آنجلیس
🐬@faramatni
🐬@faramatni
من به جهانی فرامتن می اندیشم ،
به جهانی بی مرز ،
به جهانی که در آن
مرزهای قراردادی ،
دین پدری ،
رنگ پوست
و جنسیت ها و نژادها و زبان ها
انسان ها را
به ما و شما تقسیم نمی کنند.
من به جهانی می اندیشم
که در آن انسان ها
مال هیچکسی نیستند
جز خودشان،
نه هیچ زنی مال هیچ مردی
و نه هیچ انسانی مال هیچ خدایی.
من به جهانی می اندیشم که در آن
تنها گناه جهان
سلب حق حیات از دیگری است
و آزادی ،
جز به آزار کسان
محدود نمی شود.
از این جایی که من به این مدور خاکی می نگرم
نه مرزی میان کشورها
دیده می شود
نه بهشتی ـ که برای رستگاری جنگجویانی مومن ـ
و مرگ در راه وطن
یا شهادت در راه عقیده
پوچ ترین حالت مرگ آدمی است.
من به جهانی فرامتن می اندیشم ،
جهانی سرشار از شکوفایی و آرامش
که در آن
عشق
و تنها عشق،
یگانه آغوش امن جهان است
برای یک رستگاری ابدی .
#انوش
🐬@faramatni
من به جهانی فرامتن می اندیشم ،
به جهانی بی مرز ،
به جهانی که در آن
مرزهای قراردادی ،
دین پدری ،
رنگ پوست
و جنسیت ها و نژادها و زبان ها
انسان ها را
به ما و شما تقسیم نمی کنند.
من به جهانی می اندیشم
که در آن انسان ها
مال هیچکسی نیستند
جز خودشان،
نه هیچ زنی مال هیچ مردی
و نه هیچ انسانی مال هیچ خدایی.
من به جهانی می اندیشم که در آن
تنها گناه جهان
سلب حق حیات از دیگری است
و آزادی ،
جز به آزار کسان
محدود نمی شود.
از این جایی که من به این مدور خاکی می نگرم
نه مرزی میان کشورها
دیده می شود
نه بهشتی ـ که برای رستگاری جنگجویانی مومن ـ
و مرگ در راه وطن
یا شهادت در راه عقیده
پوچ ترین حالت مرگ آدمی است.
من به جهانی فرامتن می اندیشم ،
جهانی سرشار از شکوفایی و آرامش
که در آن
عشق
و تنها عشق،
یگانه آغوش امن جهان است
برای یک رستگاری ابدی .
#انوش
🐬@faramatni
🐬@faramatni
زیباتر از این مگر می شود خواسته ای عاشقانه را مطرح کرد؟
آه اى زلال شيرين! اى صافى خـروشان
من تشنه ام، لبتــ را، لختى به من بنوشان
من سردم است و خورشيد با توستــ ، با
تـو آرى
از مهـر بر تـن من، پيراهنى بپوشان
#استادحسین_منزوی
🐬@faramatni
زیباتر از این مگر می شود خواسته ای عاشقانه را مطرح کرد؟
آه اى زلال شيرين! اى صافى خـروشان
من تشنه ام، لبتــ را، لختى به من بنوشان
من سردم است و خورشيد با توستــ ، با
تـو آرى
از مهـر بر تـن من، پيراهنى بپوشان
#استادحسین_منزوی
🐬@faramatni
🐬🐬🐬@faramatni
نوبت ما سهل و آسان میرسد...
میدانم باور نمیکنید ولی همه ما میمیریم...
همه ما. عالیجنابها، صاحبان ژنهای خوب، زباله جمعکنها، حضرات، تجاوزکنندگان، رهبران عالی مقدار، اربابان تحریم، کاسبان تحریم ... همه! بدون استثنا. کمی دیرتر. کمی زودتر. یک دفعه. ناگهانی.
تمام می شویم. یک روز همین خانهای که سقف دارد خانه عنکبوتها و لانه خفاشها میشود؛ همین ماشینی که دوستش داریم، زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ میزند، همین بچههایی که نفسمان به نفسشان بند است، میروند پی زندگیشان. حتی نمیآیند آبی بریزند روی سنگمان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره خاکی راه رفتهاند. مغرورانه گفتهاند: مگه من اجازه بدم! مگه از روی جنازه من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمیتواند استخوانهای جنازهشان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیستهاند که زیبا بودهاند، دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفتهاند. زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده. سیبها از سرخی گونههایشان رنگ باختهاند و حالا کسی حتی نامشان را به خاطر نمیآورد.
قبل از ما کسانی بودهاند که در جمجمه دشمنانشان شراب ریختهاند و خوردهاند. سردارانی که گرزهای گران داشتهاند، پنجه در پنجه شیر انداختهاند، از گلوله نترسیدهاند و حالا کسی نمیداند در کجای تاریخ گم شدهاند!
همه این کینهها، همه این تلخیها، همه این زخمزبان زدنها، همه این کوفت کردن دقیقهها به جان هم، همه این زهر ریختنها، تهمت زدنها، توهین کردنها به هم... تمام میشود. از یاد میرود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر میتوانیم به هم حس خوب بدهیم کنار هم بمانیم، اگر نه، راهمان را کج کنیم. دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ما میمیریم. همه ما. بدون استثنا. کمی دیرتر. کمی زودتر. یک دفعه. ناگهانی...
زندگی کنید و بگذارید دیگران هم زندگی کنند!
#احسان محمدی
🐬🐬🐬@faramatni
نوبت ما سهل و آسان میرسد...
میدانم باور نمیکنید ولی همه ما میمیریم...
همه ما. عالیجنابها، صاحبان ژنهای خوب، زباله جمعکنها، حضرات، تجاوزکنندگان، رهبران عالی مقدار، اربابان تحریم، کاسبان تحریم ... همه! بدون استثنا. کمی دیرتر. کمی زودتر. یک دفعه. ناگهانی.
تمام می شویم. یک روز همین خانهای که سقف دارد خانه عنکبوتها و لانه خفاشها میشود؛ همین ماشینی که دوستش داریم، زیر باران در یک گورستان ماشین زنگ میزند، همین بچههایی که نفسمان به نفسشان بند است، میروند پی زندگیشان. حتی نمیآیند آبی بریزند روی سنگمان.
قبل از ما میلیاردها انسان روی این کره خاکی راه رفتهاند. مغرورانه گفتهاند: مگه من اجازه بدم! مگه از روی جنازه من رد بشید...
و حالا کسی حتی نمیتواند استخوانهای جنازهشان را پیدا کند که از روی آن رد بشود یا نشود!
قبل از ما کسانی زیستهاند که زیبا بودهاند، دلفریب، مثل آهو خرامان راه رفتهاند. زمین زیر پای تکان خوردن جواهراتشان لرزیده. سیبها از سرخی گونههایشان رنگ باختهاند و حالا کسی حتی نامشان را به خاطر نمیآورد.
قبل از ما کسانی بودهاند که در جمجمه دشمنانشان شراب ریختهاند و خوردهاند. سردارانی که گرزهای گران داشتهاند، پنجه در پنجه شیر انداختهاند، از گلوله نترسیدهاند و حالا کسی نمیداند در کجای تاریخ گم شدهاند!
همه این کینهها، همه این تلخیها، همه این زخمزبان زدنها، همه این کوفت کردن دقیقهها به جان هم، همه این زهر ریختنها، تهمت زدنها، توهین کردنها به هم... تمام میشود. از یاد میرود و هیچ سودی ندارد جز اینکه زندگی را به جان خودمان و همدیگر زهر کنیم.
اگر میتوانیم به هم حس خوب بدهیم کنار هم بمانیم، اگر نه، راهمان را کج کنیم. دورتر بایستیم و یادمان نرود که همه ما میمیریم. همه ما. بدون استثنا. کمی دیرتر. کمی زودتر. یک دفعه. ناگهانی...
زندگی کنید و بگذارید دیگران هم زندگی کنند!
#احسان محمدی
🐬🐬🐬@faramatni
🐬@faramatni
یادداشتی بر یک تئاتر :
روایت یک سبک زندگی فرامتنی
🐬
تئاتر "از گوشه تبریز تا پرده های ترابوزان" بازی نقش ها نیست ، بازی اتفاق های دور و بر ماست ، درست تر بگویم اصلا بازی نیست ، عین واقعیت است. رضا رجایی دقیقا چند تا آدم واقعی را برداشته برده روی صحنه و گفته داستان زندگی تان را روایت کنید. به همین سادگی.
تئاتر رجایی برشی از داستانی است که هر روزه دارد درکوچه ها وخیابان ها و کافه ها اتفاق می افتد:
داستان آدمها و رابطه هایشان ،
داستان آدمها و نیازهایشان ،
داستان آدمها و عشق هایشان
داستان افرادی که ترجیح می دهند بخاطر ترس از شکست یا عادی شدن یا هر دلیل روانشناسی دیگر با عشقشان ازدواج نکنند اما رابطه های عاشقانه شان را همچنان ادامه دهند،
داستان آدمهایی که رابطه هایشان را صرفا به درون خانواده محدود نمی کنند و برای این رفتارهایشان دلایل محکم و قانع کننده ای دارند.
تئاتر از تبریز تا ترابوزان یک روایت است و رجایی با وجود اشارات فلسفی و روانشناختی پراکنده ، در تمامی لحظه های روایت از قضاوت یا محکومیت آدمها پرهیز می کند ، کار او فقط روایت است و این مای تماشاگریم که باید این رفتارها راتحلیل کنیم.
تئاتر از تبریز تا ترابوزان کاری کاملا فرامتنی است ، واقعیت این است که دنیای آدمها تغییر کرده ، آدمها دیگر تابع چارچوبهای سنتی در روابط زناشویی ، عشقی و عاطفی نیستند و روابطشان را براساس نیازهایشان تنظیم می کنند نه دستورات دینی و مذهبی یا عرفی و سنتی.
مشکل مخالفین متعصب اجرای این تئاتر هم که بالاخره موفق به توقیف آن شدند ، همین است. آنها ناراحتند که چرا رجایی زندگی واقعی آدمها را روایت کرده و چرا در این روایت حکم محکومیت آدمها را صادر نکرده است.
یادمان باشد ایران تنها کشور دنیاست که زندگی روزمره ی شهروندانش را سانسور می کند و اجازه نمی دهد در صدا و سیما و سینما و تئاتر چهره ، پوشش ، گفتار و رفتار مردم عادی و عامی کوچه و خیابان به تصویر کشیده شود.
و عشق : عشقی که بنیان هستی است اما در روایت های رسمی همیشه انکار شده است.
به قول شاملو:
انکار عشق را چنین که به سرسختی
پاسفت کرده ای!
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد.
نگاه کن!
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگش
میلاد پرهیاهای هزار شهزاده بود.
نگاه کن!
#انوش
🐬@faramatni
یادداشتی بر یک تئاتر :
روایت یک سبک زندگی فرامتنی
🐬
تئاتر "از گوشه تبریز تا پرده های ترابوزان" بازی نقش ها نیست ، بازی اتفاق های دور و بر ماست ، درست تر بگویم اصلا بازی نیست ، عین واقعیت است. رضا رجایی دقیقا چند تا آدم واقعی را برداشته برده روی صحنه و گفته داستان زندگی تان را روایت کنید. به همین سادگی.
تئاتر رجایی برشی از داستانی است که هر روزه دارد درکوچه ها وخیابان ها و کافه ها اتفاق می افتد:
داستان آدمها و رابطه هایشان ،
داستان آدمها و نیازهایشان ،
داستان آدمها و عشق هایشان
داستان افرادی که ترجیح می دهند بخاطر ترس از شکست یا عادی شدن یا هر دلیل روانشناسی دیگر با عشقشان ازدواج نکنند اما رابطه های عاشقانه شان را همچنان ادامه دهند،
داستان آدمهایی که رابطه هایشان را صرفا به درون خانواده محدود نمی کنند و برای این رفتارهایشان دلایل محکم و قانع کننده ای دارند.
تئاتر از تبریز تا ترابوزان یک روایت است و رجایی با وجود اشارات فلسفی و روانشناختی پراکنده ، در تمامی لحظه های روایت از قضاوت یا محکومیت آدمها پرهیز می کند ، کار او فقط روایت است و این مای تماشاگریم که باید این رفتارها راتحلیل کنیم.
تئاتر از تبریز تا ترابوزان کاری کاملا فرامتنی است ، واقعیت این است که دنیای آدمها تغییر کرده ، آدمها دیگر تابع چارچوبهای سنتی در روابط زناشویی ، عشقی و عاطفی نیستند و روابطشان را براساس نیازهایشان تنظیم می کنند نه دستورات دینی و مذهبی یا عرفی و سنتی.
مشکل مخالفین متعصب اجرای این تئاتر هم که بالاخره موفق به توقیف آن شدند ، همین است. آنها ناراحتند که چرا رجایی زندگی واقعی آدمها را روایت کرده و چرا در این روایت حکم محکومیت آدمها را صادر نکرده است.
یادمان باشد ایران تنها کشور دنیاست که زندگی روزمره ی شهروندانش را سانسور می کند و اجازه نمی دهد در صدا و سیما و سینما و تئاتر چهره ، پوشش ، گفتار و رفتار مردم عادی و عامی کوچه و خیابان به تصویر کشیده شود.
و عشق : عشقی که بنیان هستی است اما در روایت های رسمی همیشه انکار شده است.
به قول شاملو:
انکار عشق را چنین که به سرسختی
پاسفت کرده ای!
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی
که عاشق اعتراف را چنان به فریاد آمد که وجودش همه بانگی شد.
نگاه کن!
چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگش
میلاد پرهیاهای هزار شهزاده بود.
نگاه کن!
#انوش
🐬@faramatni
Forwarded from فرامتنی
🐬@faramatni
به شدت اعتقاد دارم که مهمترین کارکرد شعر ، نه آه و ناله از فراق یار و کنج عزلت گزیدن و به حال زار خود در نرسیدن به یک عشق ـ هرچه می خواهد باشد ـ گریستن است ، که انرژی بخشی ، شادی آفرینی و به رقص درآوردن ذهن و روان آدمی است که نمونه های اعلای آن را می توان در غزلیات شورانگیز مولانا ، حافظ و منزوی به وفور یافت.
امروزتان را به یکی از مست کننده ترین غزلیات مولانا می آرایم که ارزش کلمات را در پرواز ذهن و تفکر آدمی با تمام وجودتان حس کنید.
این شما و این هم غزلی که بسیار ورد زبان من است ، بخصوص صبح ها هنگام پیاده رویهای سرخوشانه و اندیشمندانه :
🐬
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
🐬@faramatni
به شدت اعتقاد دارم که مهمترین کارکرد شعر ، نه آه و ناله از فراق یار و کنج عزلت گزیدن و به حال زار خود در نرسیدن به یک عشق ـ هرچه می خواهد باشد ـ گریستن است ، که انرژی بخشی ، شادی آفرینی و به رقص درآوردن ذهن و روان آدمی است که نمونه های اعلای آن را می توان در غزلیات شورانگیز مولانا ، حافظ و منزوی به وفور یافت.
امروزتان را به یکی از مست کننده ترین غزلیات مولانا می آرایم که ارزش کلمات را در پرواز ذهن و تفکر آدمی با تمام وجودتان حس کنید.
این شما و این هم غزلی که بسیار ورد زبان من است ، بخصوص صبح ها هنگام پیاده رویهای سرخوشانه و اندیشمندانه :
🐬
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بیپا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخها آبست تو ای باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشهام افلاک نی ای وصل تو کیوان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن پیش از آنها ای آن من ای آن من
🐬@faramatni