باب استفعال
117 subscribers
446 photos
85 videos
3 files
7 links
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
Download Telegram
پایمال مردمم از نارسایی‌های بخت
سبزه ی بی‌طالعم در زیر پا افتاده‌ام

رهی معیری
آن که تسبیح، ز دستش نَفُتادی هرگز
دیدمش دوش، سرِ شیشه به لب وا می‌کرد

صائب تبریزی
چنان بهانه‌طلب گشته در جفا که اگر
به خاطرش رسم، آن هم گناه من باشد

مومن‌ ترشیزی
اگر انوری خواهد از روزگار
که یک لحظه بی زاءِ زحمت زِیَد

مگس را پدید آورَد روزگار
که تا بر سرِ راءِ رحمت رِیَد
از بس‌که دلِ سوخته‌ام تشنهٔ صلح است
هر جُور که فردا کُنی، اکنون رَوَد از دل

عرفی شیرازی
پیشِ من نُه‌آسمان پشمی ندارد در کلاه
می‌دهد زاهد فریبِ عظْمتِ عمّامه‌ام...

بیدل
هيچ‌كس يا رب اسيرِ جذبۀ اُلفَت مباد
مرغِ دست‌آموز، در پرواز هم آزاد نيست

هنرورخان عاقل
خوشا به صفر
کِسادِ خود است و رونقِ غیر
به بی‌نیازیِ او نیست در جهان عددی

محمود حبیبی‌ کسبی
قطره‌ی آبی که دارد در نظر، گوهر شدن
از کنار ابر تا دریا تنزّل بایدش

صائب تبریزی
امید بوس و کنار از تو شد بریده از آنک
به دیدنی ز تو قانع شدیم و آن هم نیست

کمال‌الدین اسماعیل
به بختِ تیشه‌ی فرهاد زاده‌ام که مرا
همیشه کار به دل‌های همچو سنگ افتد

صامت اصفهانی
بس که به درد مایلم، ناخن دلخراش من
بخیه‌ی زخم‌ کهنه را رشته‌ی ساز می‌کند

اشرف مازندرانی