در زندگیم مادرهای زیادی دیدم. شاید قد موهای سرم. گاهی دوستداشتم بهشون بگم میدونی؟ اینقدر تلاش نکن و اینقدر به فداکار بودن بها نده. تهش روزی بچهات خواهد گفت که "کسی ازت نخواسته بود" تا اینهمه فداکاری کنی و تلاش کنی و راست هم میگن اما نه با طینت بد. حساب کنی میبینی اینهمه فداکاری و تلاش هم کار تورو زیاد کرده و هم کار اونهارو. از یه جایی به بعد جای آسونتر کردن شرایط فقط مشکل تراشیدی. به خودت کمتر رسیدی. برای خودت کمتر بودی. پروژهای جز بچههات نداشتی و در نهایت چی به جا گذشتی؟ آدمی خسته و شکسته و غرغرو که هیچوقت دیگران رو قدرشناس نمیبینه و باری بودی روی دوش بچههات و اطرافیانت چون بیش از حد انجام دادی ولی اونها پروژههای دیگری توی زندگیشون داشتن. این به معنای اینکه نباید خوبی کنی و باشی و گاهی ایثار کنی نیستها. میدونی؟ به این معناست که یه سری چیزهارو این خودتی که از خودت بیش از حد انتظار داری. خیلیهاش انتظارات دیگران نیست. انجام دادنشون هم لزوما لطف نیست. اصلا شاید انقدر حرف نزدی با اعضای خانوادت که حتی دیگه نمیدونی واقعا چه انتظاراتی دارن. خلاصه که در فداکاریهای درخواست نشده، فضیلتی نخوابیده. و این فقط یکی از هزاران چیزیه که باید بهشون گفت. یکی از هزار.
Forwarded from منابع بیگانه
من دنبال یه کتابی میگردم که اغلب داخلش floor plans جاهای مشهور رو داشته باشه و بیشتر تصویری باشه. اگر چنین چیزی میشناسید یا کسی رو میشناسید که بتونه پیشنهادی بده لطفا از طریق دایرکت چنل برام بفرستید. باتشکر.
بیگانه
در فداکاریهای درخواست نشده، فضیلتی نخوابیده.
فقط اونقدری انجامشون بده که نه کمرت بشکنه و بابتشون از دیگران شاکی شی، چون کسی ازت درخواستی نکرده. فداکاری و ایثار مال صاف شدن حسابت با خودته و خدات. نه بقیه. هرکی باید قد خودش بار برداره اگر بیشتر برداره، سنگینیش، بار بقیه میشه.
کومه
من وقتی همهچیز آرومه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یکیو دیدم میگفت به این فکر کن خانوادهای که توش بزرگ شدی کارش این بوده که ازت مراقبت کنه و محیط امن بسازه برات.
اگر امروز خستهای و چیزهای کم تنش رو انتخاب میکنی شاید یادگار تمام زمانین که شرایطی رو زندگی کردی که دائما توش از کاه، برات کوه میساختن و باید از تک تک کوهها رد میشدی تا به امروز برسی. همهی ما مسیرهای شبیه به همدیگهای رو نرفتیم.
جلوی بگاییای شخصی زندگیت وقتی وایمیستی باید انتخاب کنی راهی رو بری که درنهایت وقتی توی آینه رو نگاه میکنی یه جنگجو ببینی یا که یه بازنده.
خیلی از ماها به جایی رسیدیم و برای رسیدن بهش با چیزهایی جنگیدیم و چیزهایی رو بقا پیدا کردیم که یه عدهی دیگه به بدون تلاش داشتنش. این نابرابری مشکل نیست، فقط وقتی مشکله که قرار باشه فراموشمون بشن و جوری رفتار کنیم که انگار هیچکس نمیتونه توی جنگ برای بدست اوردن چیزی باشه که ما بدون تلاش داشتیم.
خیلی وقتها شده مخصوصا بزرگترها میگن چیشد این راه رو انتخاب کردی؟ چیشد توی این سن این شدی؟ هرچی جواب میدم تهش به یه بنبستی میرسم که راهی به پایین نداره و اون اینه که انتخاب کردم. شرایط مساعدش نبود. مشوق نداشتم. احساس امنیت و کار درستی کردن و شاهکار بودن هم نمیکردم. فقط انتخاب کردم همچین چیزی از خودم بسازم جای آلترناتیوهای ممکن.
آیا اگر هیچوقت کوههایی که برام ساخته بودن رو نمیساختن و من رو در تنگنای انتخاب کردن برای چه کسی شدن قرار نمیداد باز هم ممکن بود این بشم؟ این سوالیه که براش جواب قاطعی ندارم.
تهش به این فکر میکردم که اونها میرن، تو میمونی و اگر انتخاب کرده باشی شکل خواستشون بشی، درنهایت تو میمونی و کسی که دیگه شکل تو نیست و آدمهایی که دیگه نیستن.