تصور از آزادی نباید کیچ گونه باشد. تصور من از روی آزادی روزی نیست که من و هم عقیدههایم در گوشهای نشسته باشیم و از جهان لذت ببریم بلکه بیشتر شبیه روزیست که من در جهانی زندگی می کنم که افکار متنوع و گوناگون بسیاری وجود دارند، اغلبشان نقض مالکیت من نمیکنند پس اختلاف باقی میمانند اما برخی دیگر که نقض میکنند لزوم دفاع را به وجود میاورند و پاسداری از آزادی به صورت فعال در روزمره باقی میماند. آزاد زیستن به معنای در صلح، پیشرفت و جهانی بیتنش و یا موافق با ما زیستن نیست. به معنای زیستن در جهانیست که هر یک از ما بتوانیم از حق مالکیت فردی خود به بالاترین حدش دفاع کنیم و بابت این دفاع زیرسوال و پرسش نرویم. اما باید در نظر داشت که این دفاع هم شامل ما میشود و هم شامل مخالفین ما (تا جایی که نقض مالکیت نکرده باشند). برای روزی که بتوان آزاد زیست، نباید ویژگیای جز آزاد تصور کرد.
مهرداد در اینستاگرام نوشته: شما بخوای بفهمی با همین صفحه ی سفید هم میفهمی. این روزها انقدر همه چیز واضحه که دیگه وسط وجود ندارد. یا با حقی یا علیهش. و من در ادامهاش نوشتم: در زمان اکستریم های تاریخی نباید از دوقطبی شدن متعجب شد. دوقطبی حتى واژه ی اشتباهی برای توصیف چنین شرایطیه. فقط یک سمت واقع بینانه و آزادی خواهانه داره و یک سمت اشتباه. نسبی نگری فقط توجيه ظلمه.
وقتی میگیم حق مالکیت فردی، به قسمت اولش زیاد توجه میشه ولی به قسمت دومش کمتر: "فردی". وقتی از فردی بودنش صحبت میکنیم یعنی داریم تمام ویژگیهای هویتی (جنسیت، رنگ پوست، نژاد، مذهب، محل تولد و...) رو در لحظه خنثی میکنیم. وقتی میگیم فردی یعنی داریم دربارهی انسان صحبت میکنیم. دربارهی هر انسان. انسان، عضو تشکیل دهندهی هر گروهه (چه اقلیت و چه اکثریت). این یعنی ما به جای تضمین برای اقلیتها، جنسیتها، اینوریها، اونوریها، از حق کوچکترین عضو سازندشون دفاع میکنیم. اگر هرانسان چنین حقی داشته باشه، به این معناست که اعضای سازندهی هر گروهی ازش بهرمند میشن. مسئله رو از پایه، بدون تبعیض منفی و مثبت حل میکنه و نیاز به ماده و تبصره یا دخالت در جزئیات نداره بلکه امکانی رو به فرد میده که خودش پاسدار هرآنچیزی باشه که تحت مالکیتشه (جان، مال و روان). احتمالا این تنها حالتیست که با آن میتوان "کرامت انسانی" رو حفظ کرد چون مستقیما مربوط به مسئلهی انسان بودنه و انسان بودن رو به هویتهای شخصیتی تقلیل نمیده، دستهبندی نمیکنه و تبعیض مثبت و منفی قرار نمیده.
به نظرم یکی از چیزایی که زنها دربارهی مردها ازش خیلی شاکین اینه که art of noticing ندارن. حالا این به معنای اینکه ذاتیه و فقط مختص آقایونه به نظر من نیست. یه چیزیه که به عادت مربوطه و نوعی مهارته که آدم میتونه یادش بگیره. هنر توجه کردن یا متوجه شدن اونجاییه که شما به اطرافت توجه میکنی و از داخل این توجه نکاتی رو استخراج میکنی و براساسش اعمالی رو انجام میدی بدون اینکه دیگری ازت خواسته باشه. مثل مثلا پر کردن جایخی، جای شکر، گردگیری کردن جایی که کثیفه، سر جای خودش قرار دادن چیزی که استفاده کردی، تشخیص دادن حال و احوال دیگران، به یاد داشتن روزهای مهم زندگی افراد، خریدن کادو نسبت به ذائقه فرد و... همهی اینها نیازمند داشتن یه توجه فعاله که براساسش یه اعمالی صورت بگیرن. خلاصه اینکه همین، با کمی دقت و تلاش قابلیت بدست آوردن داره. خیلی هم سخت نیست.
پن. بین خانومها میبینم داره یه ضربالمثلی بوجود میاد به این شکل: a great man is just an average woman. من این رو بخاطر این میدونم که زنها برای خیلی از مسائل تلاش فعال میکنن که به روابط انسانی و چرخوندن جزئیات زندگی ربط داره و مردها درقبالش تلاشی از خودشون بروز نمیدن و انتظاراتی که ما از مردها داریم رو برای همین هیچوقت از زنها نداریم چون اغلبشون بابت جوری که بزرگ میشن و انتظارات جامعه الردی اون عادتهارو بدست اوردن و مهارتهارو دارن. این چیز خوبی نیست. میشه به بهتر شدنش کمک کرد.
پن. بین خانومها میبینم داره یه ضربالمثلی بوجود میاد به این شکل: a great man is just an average woman. من این رو بخاطر این میدونم که زنها برای خیلی از مسائل تلاش فعال میکنن که به روابط انسانی و چرخوندن جزئیات زندگی ربط داره و مردها درقبالش تلاشی از خودشون بروز نمیدن و انتظاراتی که ما از مردها داریم رو برای همین هیچوقت از زنها نداریم چون اغلبشون بابت جوری که بزرگ میشن و انتظارات جامعه الردی اون عادتهارو بدست اوردن و مهارتهارو دارن. این چیز خوبی نیست. میشه به بهتر شدنش کمک کرد.
در زندگیم مادرهای زیادی دیدم. شاید قد موهای سرم. گاهی دوستداشتم بهشون بگم میدونی؟ اینقدر تلاش نکن و اینقدر به فداکار بودن بها نده. تهش روزی بچهات خواهد گفت که "کسی ازت نخواسته بود" تا اینهمه فداکاری کنی و تلاش کنی و راست هم میگن اما نه با طینت بد. حساب کنی میبینی اینهمه فداکاری و تلاش هم کار تورو زیاد کرده و هم کار اونهارو. از یه جایی به بعد جای آسونتر کردن شرایط فقط مشکل تراشیدی. به خودت کمتر رسیدی. برای خودت کمتر بودی. پروژهای جز بچههات نداشتی و در نهایت چی به جا گذشتی؟ آدمی خسته و شکسته و غرغرو که هیچوقت دیگران رو قدرشناس نمیبینه و باری بودی روی دوش بچههات و اطرافیانت چون بیش از حد انجام دادی ولی اونها پروژههای دیگری توی زندگیشون داشتن. این به معنای اینکه نباید خوبی کنی و باشی و گاهی ایثار کنی نیستها. میدونی؟ به این معناست که یه سری چیزهارو این خودتی که از خودت بیش از حد انتظار داری. خیلیهاش انتظارات دیگران نیست. انجام دادنشون هم لزوما لطف نیست. اصلا شاید انقدر حرف نزدی با اعضای خانوادت که حتی دیگه نمیدونی واقعا چه انتظاراتی دارن. خلاصه که در فداکاریهای درخواست نشده، فضیلتی نخوابیده. و این فقط یکی از هزاران چیزیه که باید بهشون گفت. یکی از هزار.
Forwarded from منابع بیگانه
من دنبال یه کتابی میگردم که اغلب داخلش floor plans جاهای مشهور رو داشته باشه و بیشتر تصویری باشه. اگر چنین چیزی میشناسید یا کسی رو میشناسید که بتونه پیشنهادی بده لطفا از طریق دایرکت چنل برام بفرستید. باتشکر.
بیگانه
در فداکاریهای درخواست نشده، فضیلتی نخوابیده.
فقط اونقدری انجامشون بده که نه کمرت بشکنه و بابتشون از دیگران شاکی شی، چون کسی ازت درخواستی نکرده. فداکاری و ایثار مال صاف شدن حسابت با خودته و خدات. نه بقیه. هرکی باید قد خودش بار برداره اگر بیشتر برداره، سنگینیش، بار بقیه میشه.
کومه
من وقتی همهچیز آرومه
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یکیو دیدم میگفت به این فکر کن خانوادهای که توش بزرگ شدی کارش این بوده که ازت مراقبت کنه و محیط امن بسازه برات.
اگر امروز خستهای و چیزهای کم تنش رو انتخاب میکنی شاید یادگار تمام زمانین که شرایطی رو زندگی کردی که دائما توش از کاه، برات کوه میساختن و باید از تک تک کوهها رد میشدی تا به امروز برسی. همهی ما مسیرهای شبیه به همدیگهای رو نرفتیم.
جلوی بگاییای شخصی زندگیت وقتی وایمیستی باید انتخاب کنی راهی رو بری که درنهایت وقتی توی آینه رو نگاه میکنی یه جنگجو ببینی یا که یه بازنده.
خیلی از ماها به جایی رسیدیم و برای رسیدن بهش با چیزهایی جنگیدیم و چیزهایی رو بقا پیدا کردیم که یه عدهی دیگه به بدون تلاش داشتنش. این نابرابری مشکل نیست، فقط وقتی مشکله که قرار باشه فراموشمون بشن و جوری رفتار کنیم که انگار هیچکس نمیتونه توی جنگ برای بدست اوردن چیزی باشه که ما بدون تلاش داشتیم.
خیلی وقتها شده مخصوصا بزرگترها میگن چیشد این راه رو انتخاب کردی؟ چیشد توی این سن این شدی؟ هرچی جواب میدم تهش به یه بنبستی میرسم که راهی به پایین نداره و اون اینه که انتخاب کردم. شرایط مساعدش نبود. مشوق نداشتم. احساس امنیت و کار درستی کردن و شاهکار بودن هم نمیکردم. فقط انتخاب کردم همچین چیزی از خودم بسازم جای آلترناتیوهای ممکن.
آیا اگر هیچوقت کوههایی که برام ساخته بودن رو نمیساختن و من رو در تنگنای انتخاب کردن برای چه کسی شدن قرار نمیداد باز هم ممکن بود این بشم؟ این سوالیه که براش جواب قاطعی ندارم.
تهش به این فکر میکردم که اونها میرن، تو میمونی و اگر انتخاب کرده باشی شکل خواستشون بشی، درنهایت تو میمونی و کسی که دیگه شکل تو نیست و آدمهایی که دیگه نیستن.