بیگانه
15.1K subscribers
5.4K photos
123 videos
57 files
2.57K links
🌵
این یه کتاب زنده از اتوبایوگرافی منه و هیچ ربطی به کتاب آلبرکامو نداره.
گاهی اگر خوب بودم بذار ایده شم، اگر بد بودم لقمان شو.

لینک‌های مرتبط با من: https://linktr.ee/Nikally
اینستای من: nikally.me
Download Telegram
کم کم بزرگ می‌شی و می‌فهمی ما برای شکستن چرخه‌های اشتباه نسل اندر نسلمون اومدیم اما همزمان اگر تعریفی از کرامت انسانی نداشته باشیم فقط مثل یه بولدوزر وحشی به جون تمام آنچه که بشریت به زحمت در طول تاریخ جمع کرده تا بتونه تمدن رو رفته رفته بهبود ببخشه. گویا همواره این کاریه که بشریت همچون سیزیف کرده. چرخه‌هایی رو در زندگی خودش و اجتماع اطرافش اصلاح کرده و تعریفی بهبود یافته از کرامت‌انسانی ارائه کرده.
من توی زندگیم این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم و تقریبا یه سرکی توی اغلب رشته‌های ممکن کشیدم از زمانی که رشته‌ام بیوتک بود تا الان که انسان‌شناسیه هرجا شده یه سری زدم و معتقدم هر اطلاعاتی رو باید بلعید چرا که چه خوب و چه بد، به انسان چشم دیدن می‌ده چه برای موافقت و مخالفت. من از کودکی به شدت روی ریاضی خوندنم تاکید شد و استدلال ریاضیاتی بهم کمک کرد بتونم زبان رو راحت‌تر بفهمم. اما این متن رو نوشتم که نه درباره‌ی ریاضی بلکه درباره‌ی اهمیت یادگیری تفکر الگوریتمی داخل برنامه‌نویسی صحبت کنم. گاهی وقت‌ها خیلی پیش میاد من و شما تفکراتی داریم که نمی‌تونیم بیان کنیم یا ازشون نتیجه‌گیری کنیم. وقتی زمان اخلاقیات و تصمیمات مهم و اساسی و بنیادین‌انسانی هم می‌شه عملکرد مناسبی نداریم. چیزی که به من در این راستا کمک کرد یاد گرفتن پایه (و نه حتی پیشرفته‌ی) تفکر سیستماتیک و تفکر الگوریتمی بود. یه نمونه‌اش رو برای شما مثال گذشتم. اگر شما بتونی اصولی رو برای خودت تعیین کنی که تبدیل به condition اگر‌های شما بشه اونوقت هر اینپوتی رو براساسش می‌تونی تحلیل کنی و اگر همسو بود یا همسو نبود بتونی واکنش بدی. البته مشخصا برای دچار تعصب نشدن باید اون condition رو به جای نسبی کردن، هسته‌ای کرد. یعنی به عبارتی شما اونقدر کاندیشن مدنظرت رو پایه‌ای کنی که مثل اولین آجر دیوارت بشه. بگی اگر صافه صاف می‌ره بالا اگر کجه، کج می‌ره بالا. تصمیمات بنیادین، اون تصمیماتین‌ که مقدم به رفتارهای ما و باقی تفکراتمونن. برای مثال اراده‌ی آزاد و پذیرفتن حق مالکیت فردی چنین ویژگی‌ای داره و در کتاب #آزادی‌دین‌ایران تلاش می‌شه دقیقا این جا بیفته. وقتی می‌گیم اصول نظر آکسیوماتیک یعنی هسته‌ایه و شما قادری جایگزین داخل condition بکنی و هرچیزی رو براساسش بهت جواب می‌ده. خودش هم قابلیت اثبات نداره چون مقدمه یعنی یا می‌پذیری و یا نمی‌پذیری و همه‌چیز براساس اینکه پذیرفتی یا خیر شکل می‌گیره دقیقا مثل آجر اول دیوار. از این رو نمی‌شه به سادگی گفت رویکردهای اعتقادی افراد همچون جهت‌گیری سیاسیشون چیزی جدای زندگیشونه چون خواه و ناخواه، آجر اوله. فقط مزیت داشتن چنین تفکری در اینه که فرد رو به سیستم فکریش آگاه می‌کنه و بهش ابزارهای مناسب‌تری می‌ده که کارش رو در بررسی و فهم مسئله راحت می‌کنه. خلاصه که از این شاخه به اون شاخه پریدن لزوما کار اشتباهی نیست چه بسا گاهی موجب تقویت دید انسانی نسبت به مسائل می‌شه.
کسی که متوجه نمیشه تفکرات راست و چپ صرفا روش‌های مختلف برای اداره‌ی اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... نیستند، بلکه دو شیوه‌ی متفاوتِ زیستن‌ان، اصلا هیچی از ماجرا درک نکرده.
نمیشه از هرکدوم یه تکیه برداشت و گفت سیاستم چپه، اقتصادم راست؛ پشت هرکدوم یک فلسفه‌ی زیستن، جهان‌بینی و روش زندگیه.
- منبع متن
ادامه... من مدتی از یادگیری دانشم رو صرف یادگیری کارکرد مغز انسان، تصمیم‌گیری و مسیرهای تصمیم‌گیری کردم. نکته‌ی حائز اهمیت وقتی درباره‌ی تفکر الگوریتمی ماشین و تفکر انسانی صحبت می‌کنیم اینه که ما خالق تفکر سیستمی و الگوریتم ماشینی هستیم و این به این معناست که بخشی از تفکر انسانی رو در آنچه که خلق کردیم دمیدیم و به جا گذشتیم. شکل نوعی انعکاس می‌مونه که نوعی از شیوه‌ی فکری انسانی رو می‌تونیم از طریقش بفهمیم اما نباید کل تفکر انسانی رو به این نوع تفکر تقلیل بدیم و تصور کنیم صرفا به این شکل کار می‌کنیم. ما می‌دونیم که چنین تایپ تفکری برای مثال به عنوان if و else داریم اما این رو هم می‌دونیم آدمی قادره - حتی با سال‌ها گیر کردن در چنین حلقه‌ی فکری‌ای، - خودش رو با توجه به خلاقیتش و آزادی اراده‌اش نجات بده و آزاد بکنه و condition متفاوتی رو جایگزین قبلی بکنه. آیا همه قادرن انجام بدن؟ آیا همه به یک اندازه؟ چه فاکتورهایی تاثیر گذاره؟ خب واقعیتش، ما نمی‌دونیم. شاید هرگز هم نتونیم بفهمیم چون اگر یک سیستم بخواد خودش رو به صورت کامل یاد بگیره باید از نوع ماشین کامل باشه و این در علم فیزیک و هستی‌شناسی مسئله‌ای غیرممکنه پس ما نمی‌تونیم همه‌ی اجزای انسان رو دریابیم. اما خب می‌تونیم از این روش‌ها و انعکاس‌ها استفاده کنیم و این رو صریحا پیش خودمون تصریح کنیم که ما فقط بخشی از تفکر آدمی رو داریم می‌بینیم و ازشون می‌تونیم بدون اینکه تقلیل بدیم (با جا گذاشتن همیشه برای آزادی عمل و شک) استفاده‌ی مفید کنیم.
سبکی تحمل‌ناپذیر هستی.
آدم‌هارو اینطوری نبین. آدم‌ها هرروز برنده‌ی جنگی‌ان که تو اصلا حتی ازش خبر هم نداری.
و اینگونه بود که همه ما مجرم شدیم.
1
شور و اشتیاق من از شروع پاییز وصف ناپذیره. بعد از مدت‌ها انگار داره برق به چشم‌هام می‌ده.
Only طوفان رعد و برق can fix me.
40
به نظر می‌رسه در تفکر ایرانیان زرتشتی این نگاه به گذشته وجود دارد که گذشته را در پیش روی خویش و آینده را در پشت سر تصور می‌کنند و استدلال می‌کنند که آدمی همواره بر آنچه در گذشته کرده واقف است اما نمی‌تواند آینده را ببیند. هرچند که می‌توان حدس‌هایی از آینده در سر داشت و نیم‌نگاهی از کنار به آینده انداخت اما آنچه که همواره پیش روی ماست اکنونیست که دائما درحال تبدیل شدن به گذشته‌است. این تفکر با ضرب‌المثل‌های متنوعی از زبان غنی فارسی معنایی شبیه داره مثل تشبیه آینده و اتفاقات در آینده به سیبی که به بالا پرت شده و صد چرخ می‌زند تا فرود بیاید. من همواره تصور می‌کنم بهترین چیزی که می‌شود برای کسی اتفاق بیفتد این باشد که سال آینده در چنین روزی، جایی باشد که امروز حتی در تصورش هم نمی‌گنجد. چرا که زندگی اگر قابل مهندسی‌ شدن می‌بود و همگی می‌دانستیم سال بعد کجاییم و ده سال دیگر چه کار می‌کنیم مانند بازی‌ای بود که تمام مراحلش آنلاک شده و از پیش کرک شده باشد.م هرچند اوایل زیباست اما بعد رفته رفته مزه‌ی خود ا از دست می‌دهد. زیبایی زندگی و مشقتش توامان در ندانستن و صبر حضور دارند.
به نظرم مفهوم خانواده یکی از بزرگ‌ترین کیچ‌های توتالیتریه که در جهان و به خصوص در سیاست وجود داره.
1
امروز توی اول پاییزی بود که حس بهار می‌داد.
سه تا صندلین و یه دنیا قصه.
سوال بزرگی داریم که جوابش رو نمی‌دونیم و اون درباره‌ی خدا نیست.
تصور از آزادی نباید کیچ گونه باشد. تصور من از روی آزادی روزی نیست که من و هم عقیده‌هایم در گوشه‌ای نشسته باشیم و از جهان لذت ببریم بلکه بیشتر شبیه روزیست که من در جهانی زندگی می کنم که افکار متنوع و گوناگون بسیاری وجود دارند، اغلبشان نقض مالکیت من نمی‌کنند پس اختلاف باقی می‌مانند اما برخی دیگر که نقض می‌کنند لزوم دفاع را به وجود میاورند و پاسداری از آزادی به صورت فعال در روزمره باقی می‌ماند. آزاد زیستن به معنای در صلح، پیشرفت و جهانی بی‌تنش و یا موافق با ما زیستن نیست. به معنای زیستن در جهانیست که هر یک از ما بتوانیم از حق مالکیت فردی خود به بالاترین حدش دفاع کنیم و بابت این دفاع زیرسوال و پرسش نرویم. اما باید در نظر داشت که این دفاع هم شامل ما می‌شود و هم شامل مخالفین ما (تا جایی که نقض مالکیت نکرده باشند). برای روزی که بتوان آزاد زیست، نباید ویژگی‌ای جز آزاد تصور کرد.
مهرداد در اینستاگرام نوشته: شما بخوای بفهمی با همین صفحه ی سفید هم میفهمی. این روزها انقدر همه چیز واضحه که دیگه وسط وجود ندارد. یا با حقی یا علیهش. و من در ادامه‌اش نوشتم: در زمان اکستریم های تاریخی نباید از دوقطبی شدن متعجب شد. دوقطبی حتى واژه ی اشتباهی برای توصیف چنین شرایطیه. فقط یک سمت واقع بینانه و آزادی خواهانه داره و یک سمت اشتباه. نسبی نگری فقط توجيه ظلمه.
وقتی می‌گیم حق مالکیت فردی، به قسمت اولش زیاد توجه می‌شه ولی به قسمت دومش کمتر: "فردی". وقتی از فردی بودنش صحبت می‌کنیم یعنی داریم تمام ویژگی‌های هویتی (جنسیت، رنگ پوست، نژاد، مذهب، محل تولد و...) رو در لحظه خنثی می‌کنیم. وقتی می‌گیم فردی یعنی داریم درباره‌ی انسان صحبت می‌کنیم. درباره‌ی هر انسان. انسان، عضو تشکیل دهنده‌ی هر گروهه (چه اقلیت و چه اکثریت). این یعنی ما به جای تضمین برای اقلیت‌ها، جنسیت‌ها، اینوری‌ها، اونوری‌ها، از حق کوچک‌ترین عضو سازندشون دفاع می‌کنیم. اگر هرانسان چنین حقی داشته باشه، به این معناست که اعضای سازنده‌ی هر گروهی ازش بهرمند می‌شن. مسئله رو از پایه، بدون تبعیض منفی و مثبت حل می‌کنه و نیاز به ماده و تبصره یا دخالت در جزئیات نداره بلکه امکانی رو به فرد می‌ده که خودش پاسدار هرآنچیزی باشه که تحت مالکیتشه (جان، مال و روان). احتمالا این تنها حالتیست که با آن می‌توان "کرامت انسانی" رو حفظ کرد چون مستقیما مربوط به مسئله‌ی انسان بودنه و انسان بودن رو به هویت‌های شخصیتی تقلیل نمی‌ده، دسته‌بندی نمی‌کنه و تبعیض مثبت و منفی قرار نمی‌ده.
به نظرم یکی از چیزایی که زن‌ها درباره‌ی مردها ازش خیلی شاکین اینه که art of noticing ندارن. حالا این به معنای اینکه ذاتیه و فقط مختص آقایونه به نظر من نیست. یه چیزیه که به عادت مربوطه و نوعی مهارته که آدم می‌تونه یادش بگیره. هنر توجه کردن یا متوجه شدن اون‌جاییه که شما به اطرافت توجه می‌کنی و از داخل این توجه نکاتی رو استخراج می‌کنی و براساسش اعمالی رو انجام می‌دی بدون اینکه دیگری ازت خواسته باشه. مثل مثلا پر کردن جایخی، جای شکر، گردگیری کردن جایی که کثیفه، سر جای خودش قرار دادن چیزی که استفاده کردی، تشخیص دادن حال و احوال دیگران، به یاد داشتن روزهای مهم زندگی افراد، خریدن کادو نسبت به ذائقه فرد و... همه‌ی این‌ها نیازمند داشتن یه توجه فعاله که براساسش یه اعمالی صورت بگیرن. خلاصه اینکه همین، با کمی دقت و تلاش قابلیت بدست آوردن داره. خیلی هم سخت نیست.
پ‌ن. بین‌ خانوم‌ها می‌بینم داره یه ضرب‌المثلی بوجود میاد به این شکل: a great man is just an average woman. من این رو بخاطر این می‌دونم که زن‌ها برای خیلی از مسائل تلاش فعال می‌کنن که به روابط انسانی و چرخوندن جزئیات زندگی ربط داره و مردها درقبالش تلاشی از خودشون بروز نمی‌دن و انتظاراتی که ما از مردها داریم رو برای همین هیچوقت از زن‌ها نداریم چون اغلبشون بابت جوری که بزرگ می‌شن و انتظارات جامعه الردی اون عادت‌هارو بدست اوردن و مهارت‌هارو دارن. این چیز خوبی نیست. می‌شه به بهتر شدنش کمک کرد.
در زندگیم مادرهای زیادی دیدم. شاید قد موهای سرم. گاهی دوست‌داشتم بهشون بگم می‌دونی؟ این‌قدر تلاش نکن و این‌قدر به فداکار بودن بها نده. تهش روزی بچه‌ات خواهد گفت که "کسی ازت نخواسته بود" تا اینهمه فداکاری کنی و تلاش کنی و راست هم می‌گن اما نه با طینت بد. حساب کنی می‌بینی اینهمه فداکاری و تلاش هم کار تورو زیاد کرده و هم کار اون‌هارو. از یه جایی به بعد جای آسون‌تر کردن شرایط فقط مشکل تراشیدی. به خودت کمتر رسیدی. برای خودت کمتر بودی. پروژه‌ای جز بچه‌هات نداشتی و در نهایت چی به جا گذشتی؟ آدمی خسته و شکسته و غرغرو که هیچوقت دیگران رو قدرشناس نمی‌بینه و باری بودی روی دوش بچه‌هات و اطرافیانت چون بیش از حد انجام دادی ولی اون‌ها پروژه‌های دیگری توی زندگیشون داشتن. این به معنای اینکه نباید خوبی کنی و باشی و گاهی ایثار کنی نیست‌ها. می‌دونی؟ به این معناست که یه سری چیزهارو این خودتی که از خودت بیش از حد انتظار داری. خیلی‌هاش انتظارات دیگران نیست. انجام دادنشون هم لزوما لطف نیست. اصلا شاید انقدر حرف نزدی با اعضای خانوادت که حتی دیگه نمی‌دونی واقعا چه انتظاراتی دارن. خلاصه که در فداکاری‌های درخواست نشده، فضیلتی نخوابیده. و این فقط یکی از هزاران چیزیه که باید بهشون گفت. یکی از هزار.