مدتیه منتظرم خبر خوبی برسه و جرقههای من رو به من برگردونه اما دریغ از یکی. روزها رو سپری میکنم و برای خودم حد و اندازه میذارم که اگر فلان خبر برسه بالاخره جرقههای من برمیگردن و من دوباره برای همهچیز خیلی خیلی ذوق میکنم. منتظر میشینم و خبری نمیاد. گاهی خبرهای خوب دیگهای میان. خبرهایی که جرقههام رو بر نمیگردونن. دیگه پیکهای پرهیجان و شور و اشتیاق و خوشحالی بلند نمیزنم. مثل دریایی شدم که موج نداره. آروم میرم. آروم میام. آیا این شکلی از کماله؟ دائما احساس میکنم کارهایی رو باید میکردم و نکردم و حالا دیگه از انجامشون ناتوانم. آیا جرقهها هرگز بر خواهند گشت؟
دائما احساس میکنم کارهایی رو باید میکردم و نکردم. دائما احساس میکنم در جای اشتباهی قرار دارم. به نظر میرسه کمتر میتونم هوشیاریم رو در لحظه با خودم داشته باشم. لحظات مختلفی رو در زندگیم سپری میکنم که باید مرور کنم کجا هستم و چه کاری قراره بکنم. خاطراتم از دستم فرار میکنن. بیش از پیش فراموش میکنم. دائما احساس میکنم جای اشتباهی ایستادم. دائما تلاش میکنم از نگاه دیگران بفهمم چه چیزی رو باید انجام میدادم که ندادم. دائما احساس میکنم برای اطرافیانم کم گذشتم. احساس میکنم میتونستم بهتر باشم. خواهری بهتر، دختری بهتر، معلمی بهتر، دوستی بهتر، پارتنری بهتر و فردی شکوفا تر. با خودم مرور میکنم و میبینم هرچه در توان داشتم کردم اما این احساس مزمن از جایی کم کاری کردن دست از سرم بر نمیداره گویی مثل سفیدی پیشونی، همگی بدونن که کم کاری کردی و همه متوجهش بشن میتونستی خیلی بیشتر از این باشی و نیستی. دائما احساس میکنم آدمها با نگاهشون چنین چیزی رو به سمتم نشونه میرن و حجم سنگین انتظارات روی زندگیم فشار مستقیم میاره و من از خودم میپرسم اما آیا واقعیت داره؟
در فرهنگ لغات ایتالیایی به ندرت کلمهای در رقابت با کلمات فارسی برای توصیف احوالات پیدا میشه اما اگر بخوام احساس کنونی رو به شکل کلمه در بیارم، طبق افکار این چندوقت، اون کلمه باید Spaesamento باشه. اگر در این واژهی ترکیبی، paese معنای کشور/روستا رو بده spaesamento به صورت معنای دقیق کلمه به حالتی اشاره داره که فرد از کشور/روستای خود نوعی راندگی رو داره و به صورت حسی میشه گفت سر جای خودش نیست اما به همینجا ختم نمیشه. عمدتا بار معنایی احساسی نوعی سردرگمی و تنهایی رو هم با خودش به همراه داره و لزوما به سر جای خود نبودن به عنوان یک امر فیزیکی اشاره نمیکنه. بلکه ممکنه فرد در زندگیش، فرد در یک دورهمی یا فرد در انتظارش نسبت به جایگاهی که باید در زندگی کسب میکرده چنین حسی رو پیدا کنه. معمولا جملهای متداول برای صرف il sentirsi spaesato هستش که از فعل کمکی "احساس کردن" وام میگیره. همین.
آیا به خشکی خواهیم رسید؟ در این دریا معلق و نا آشنا همچون مست، تلو تلو خوران به سمت ناکجا آباد شناوریم و من از خودم تنها میپرسم آیا هرگز دیگر به خشکی خواهیم رسید؟ و وقتی حافظ سر میرسه میگه صبر و توکل باید و من به تمام این مدت اخیر روی بر میگردونم و از خودم میپرسم بیشتر از این؟ و تلاش میکنم صدایم رو خداوند عالم نشنوه و گله و شکایتم رو به روش نمیارم اما این سوال چندوقتیه که من رو رها نمیکنه تا من بارها و بارها از خودم بپرسم: آیا هرگز دوباره به خشکی خواهیم رسید؟ آیا خشکیای باقی ماندهاست؟ و اگر مانده چقدر دیگر باید منتظر ماند، صبر کرد و توکل به خرج داد؟ دیگران شاکی میشوند که چرا تنها توکل میکنی ای منفعل بدنام که نام خداوند تنها پوششی بُوَد برای آنچه که میتوانی بکنی و نمیکنی که اگر آنها به جای ما بودند میدانستند که ما هرچه توانستیم کردیم و این روزها هرچه میتوانیم میکنیم و بخش بزرگی از آنچه که میتوانیم بکنیم رو تنها باقی ماندن، نمردن و امروز را فردا کردن تشکیل دادهاست و من اخیرا با نومیدیای که تمام تلاشم را میکنم تا پنهانش کنم میپرسم: آیا با خشکی خواهیم رسید؟
کم کم بزرگ میشی و میفهمی ما برای شکستن چرخههای اشتباه نسل اندر نسلمون اومدیم اما همزمان اگر تعریفی از کرامت انسانی نداشته باشیم فقط مثل یه بولدوزر وحشی به جون تمام آنچه که بشریت به زحمت در طول تاریخ جمع کرده تا بتونه تمدن رو رفته رفته بهبود ببخشه. گویا همواره این کاریه که بشریت همچون سیزیف کرده. چرخههایی رو در زندگی خودش و اجتماع اطرافش اصلاح کرده و تعریفی بهبود یافته از کرامتانسانی ارائه کرده.
من توی زندگیم این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم و تقریبا یه سرکی توی اغلب رشتههای ممکن کشیدم از زمانی که رشتهام بیوتک بود تا الان که انسانشناسیه هرجا شده یه سری زدم و معتقدم هر اطلاعاتی رو باید بلعید چرا که چه خوب و چه بد، به انسان چشم دیدن میده چه برای موافقت و مخالفت. من از کودکی به شدت روی ریاضی خوندنم تاکید شد و استدلال ریاضیاتی بهم کمک کرد بتونم زبان رو راحتتر بفهمم. اما این متن رو نوشتم که نه دربارهی ریاضی بلکه دربارهی اهمیت یادگیری تفکر الگوریتمی داخل برنامهنویسی صحبت کنم. گاهی وقتها خیلی پیش میاد من و شما تفکراتی داریم که نمیتونیم بیان کنیم یا ازشون نتیجهگیری کنیم. وقتی زمان اخلاقیات و تصمیمات مهم و اساسی و بنیادینانسانی هم میشه عملکرد مناسبی نداریم. چیزی که به من در این راستا کمک کرد یاد گرفتن پایه (و نه حتی پیشرفتهی) تفکر سیستماتیک و تفکر الگوریتمی بود. یه نمونهاش رو برای شما مثال گذشتم. اگر شما بتونی اصولی رو برای خودت تعیین کنی که تبدیل به condition اگرهای شما بشه اونوقت هر اینپوتی رو براساسش میتونی تحلیل کنی و اگر همسو بود یا همسو نبود بتونی واکنش بدی. البته مشخصا برای دچار تعصب نشدن باید اون condition رو به جای نسبی کردن، هستهای کرد. یعنی به عبارتی شما اونقدر کاندیشن مدنظرت رو پایهای کنی که مثل اولین آجر دیوارت بشه. بگی اگر صافه صاف میره بالا اگر کجه، کج میره بالا. تصمیمات بنیادین، اون تصمیماتین که مقدم به رفتارهای ما و باقی تفکراتمونن. برای مثال ارادهی آزاد و پذیرفتن حق مالکیت فردی چنین ویژگیای داره و در کتاب #آزادیدینایران تلاش میشه دقیقا این جا بیفته. وقتی میگیم اصول نظر آکسیوماتیک یعنی هستهایه و شما قادری جایگزین داخل condition بکنی و هرچیزی رو براساسش بهت جواب میده. خودش هم قابلیت اثبات نداره چون مقدمه یعنی یا میپذیری و یا نمیپذیری و همهچیز براساس اینکه پذیرفتی یا خیر شکل میگیره دقیقا مثل آجر اول دیوار. از این رو نمیشه به سادگی گفت رویکردهای اعتقادی افراد همچون جهتگیری سیاسیشون چیزی جدای زندگیشونه چون خواه و ناخواه، آجر اوله. فقط مزیت داشتن چنین تفکری در اینه که فرد رو به سیستم فکریش آگاه میکنه و بهش ابزارهای مناسبتری میده که کارش رو در بررسی و فهم مسئله راحت میکنه. خلاصه که از این شاخه به اون شاخه پریدن لزوما کار اشتباهی نیست چه بسا گاهی موجب تقویت دید انسانی نسبت به مسائل میشه.
کسی که متوجه نمیشه تفکرات راست و چپ صرفا روشهای مختلف برای ادارهی اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... نیستند، بلکه دو شیوهی متفاوتِ زیستنان، اصلا هیچی از ماجرا درک نکرده.
نمیشه از هرکدوم یه تکیه برداشت و گفت سیاستم چپه، اقتصادم راست؛ پشت هرکدوم یک فلسفهی زیستن، جهانبینی و روش زندگیه.
- منبع متن
نمیشه از هرکدوم یه تکیه برداشت و گفت سیاستم چپه، اقتصادم راست؛ پشت هرکدوم یک فلسفهی زیستن، جهانبینی و روش زندگیه.
- منبع متن
ادامه... من مدتی از یادگیری دانشم رو صرف یادگیری کارکرد مغز انسان، تصمیمگیری و مسیرهای تصمیمگیری کردم. نکتهی حائز اهمیت وقتی دربارهی تفکر الگوریتمی ماشین و تفکر انسانی صحبت میکنیم اینه که ما خالق تفکر سیستمی و الگوریتم ماشینی هستیم و این به این معناست که بخشی از تفکر انسانی رو در آنچه که خلق کردیم دمیدیم و به جا گذشتیم. شکل نوعی انعکاس میمونه که نوعی از شیوهی فکری انسانی رو میتونیم از طریقش بفهمیم اما نباید کل تفکر انسانی رو به این نوع تفکر تقلیل بدیم و تصور کنیم صرفا به این شکل کار میکنیم. ما میدونیم که چنین تایپ تفکری برای مثال به عنوان if و else داریم اما این رو هم میدونیم آدمی قادره - حتی با سالها گیر کردن در چنین حلقهی فکریای، - خودش رو با توجه به خلاقیتش و آزادی ارادهاش نجات بده و آزاد بکنه و condition متفاوتی رو جایگزین قبلی بکنه. آیا همه قادرن انجام بدن؟ آیا همه به یک اندازه؟ چه فاکتورهایی تاثیر گذاره؟ خب واقعیتش، ما نمیدونیم. شاید هرگز هم نتونیم بفهمیم چون اگر یک سیستم بخواد خودش رو به صورت کامل یاد بگیره باید از نوع ماشین کامل باشه و این در علم فیزیک و هستیشناسی مسئلهای غیرممکنه پس ما نمیتونیم همهی اجزای انسان رو دریابیم. اما خب میتونیم از این روشها و انعکاسها استفاده کنیم و این رو صریحا پیش خودمون تصریح کنیم که ما فقط بخشی از تفکر آدمی رو داریم میبینیم و ازشون میتونیم بدون اینکه تقلیل بدیم (با جا گذاشتن همیشه برای آزادی عمل و شک) استفادهی مفید کنیم.
آدمهارو اینطوری نبین. آدمها هرروز برندهی جنگیان که تو اصلا حتی ازش خبر هم نداری.
Forwarded from ناشناس بیگانه
امروز مامانبزرگ درونم بیرونه. بیایید باهاش صحبت کنید.
https://t.iss.one/HarfChatBot?start=5068b104a46a
https://t.iss.one/HarfChatBot?start=5068b104a46a
Telegram
Harf Chat
پیشرفتهترین ربات ناشناس تلگرام🔥
کانال پشتیبانی: @HarfChat
کانال پشتیبانی: @HarfChat
شور و اشتیاق من از شروع پاییز وصف ناپذیره. بعد از مدتها انگار داره برق به چشمهام میده.
به نظر میرسه در تفکر ایرانیان زرتشتی این نگاه به گذشته وجود دارد که گذشته را در پیش روی خویش و آینده را در پشت سر تصور میکنند و استدلال میکنند که آدمی همواره بر آنچه در گذشته کرده واقف است اما نمیتواند آینده را ببیند. هرچند که میتوان حدسهایی از آینده در سر داشت و نیمنگاهی از کنار به آینده انداخت اما آنچه که همواره پیش روی ماست اکنونیست که دائما درحال تبدیل شدن به گذشتهاست. این تفکر با ضربالمثلهای متنوعی از زبان غنی فارسی معنایی شبیه داره مثل تشبیه آینده و اتفاقات در آینده به سیبی که به بالا پرت شده و صد چرخ میزند تا فرود بیاید. من همواره تصور میکنم بهترین چیزی که میشود برای کسی اتفاق بیفتد این باشد که سال آینده در چنین روزی، جایی باشد که امروز حتی در تصورش هم نمیگنجد. چرا که زندگی اگر قابل مهندسی شدن میبود و همگی میدانستیم سال بعد کجاییم و ده سال دیگر چه کار میکنیم مانند بازیای بود که تمام مراحلش آنلاک شده و از پیش کرک شده باشد.م هرچند اوایل زیباست اما بعد رفته رفته مزهی خود ا از دست میدهد. زیبایی زندگی و مشقتش توامان در ندانستن و صبر حضور دارند.
به نظرم مفهوم خانواده یکی از بزرگترین کیچهای توتالیتریه که در جهان و به خصوص در سیاست وجود داره.
1