راستش رو بخواید خیلی از ایدهها، ایدههای رمانتیک و زیبایی هستن، مثل مثلا دست در دست هم و همه یکصدا از تکثر و رواداری گفتن. در کنارش اما یه سری از عقاید با اینکه نایس نیستن اما تضمین کنندهی کرامت انسانین مثل شناختن اینکه کدوم سمت ایستادی و مشخص کردن اینکه چطور ناقض آزادیت، دشمنته. با اینحال یک عده ترجیح میدن رمانتیک و گوگولی زندگی کنن و یک عده به حفظ کرامت انسانی اهمیت میدن. این دوتا بدلیل اینکه یکی کار کثیف نیاز داره و دیگری نمیخواد دستاش رو آلوده کنه، نمیتونن کنار هم بایستن.
خیلی دوستدارم بیام یه رندوم شتی بگم و برم ولی فضایی که توشیم دائما چنین فکرهایی رو در من جرقه میزنه و من ترجیح میدم بنویسم.
و بعد میگن "اگه اسلحه آزاد باشه، عدهای وارد مدرسه میشن یا توی محیط عمومی به جنون میرسن و دیگران رو میکشن" غافل از اینکه این دیوانگان بدلیل ناقض آزادی بودن نه به قوانین اهمیت میدن و براشون مسیر سختیه چرا که نتورک و هزینهاش رو دارن و بدست میارن و همین حالا هم انجامش میدن. اونی که سرش بیکلاه میمونه ماییم و بس.
اون کودک سرخوش درونت رو وقتی از دست دادی، دادی. فقط تا ندادی وقت مراقبت ازش رو داری.
من خیلی پیرم. برای خیلی چیزا خیلی پیرم. برای شهربازی پیرم. برای کلاب پیرم. برای کنسرت پیرم. برای جمعهای پر سر و صدا پیرم. برای آخر شبی بیرون بودن پیرم. برای ورزشهای سر صبح پیرم. برای جمعهای همسن خودم پیرم. برای دغدغهی ویکتوریا سکرت و پلوشیرت پیرم. برای بکوبیم بریم فلان جای توریستی رو ببینیم پیرم. برای ذوق کردن برای چیزهای غیرمنطقی پیرم. برای اکلیل ریدن برای کاپلهای سمی پیرم. برای الگوسازی از دیگری پیرم. برای پوشیدن اون پاشنههای بلند نوکتیز پیرم. برای کارهای پر تنش پیرم. من خیلی زود متوجه شدم که خیلی زود پیر شدم. توی بیست و چهارسالگی زندگی آدمهای شصت ساله رو دارم و برای چیزهای پر سر و صدای جهان، خیلی پیر شدم. خیلی.
خیلی وقتها فکر میکنی ممکنه چیزهای مختلفی رو داشته باشی و بهترین زندگیت رو بسازی ولی بعد میبینی شده که همهاش رو داشته باشی ولی زندگی مزهی گس بده. مهم نیست چقدر شکر و قند زندگیت زیاده. نزدیک هرچیزی میشی میبینی به طرز فاجعهباری مزهی گس میده. مثل اینکه سرماخورده باشی و شب شام مورد علاقهات رو داشته باشین ولی مزه گس بده. که تو اینهمه شکر و قند زندگی رو میبینی ولی مزهی گس میده.
به گذشتهی زندگیم که نگاه میکنم میبینم همواره در تنشهای مستمری زندگی کردم که انتخاب نکرده بودم. هرروزم رو مثل یک رزمنده شروع کردم. هرروزم رو اضطراب داشتم. هرروزم رو باید حساب و کتابهای دقیقی میکردم. هرروز تا برسم به امروز و امروز؟ خیلی از اون تنشهایی که محض هیجان همسنهای من در یک کشور معمولی انتخاب میکنن رو من حتی نمیتونم دیگه بهشون فکر کنم. من تمام ظرفیت روانیای که برای این چیزها داشتم رو خرج جنگهای روزمرهای کردم و میکنم که انتخاب نکردم. مثل سربازی میمونم که وقتی میاد خونه، دیگه حوصلهی کوچیکترین هیجانی رو نداره. این بدن، فقط آرامش رو راه نجات میکنه.
مدتیه منتظرم خبر خوبی برسه و جرقههای من رو به من برگردونه اما دریغ از یکی. روزها رو سپری میکنم و برای خودم حد و اندازه میذارم که اگر فلان خبر برسه بالاخره جرقههای من برمیگردن و من دوباره برای همهچیز خیلی خیلی ذوق میکنم. منتظر میشینم و خبری نمیاد. گاهی خبرهای خوب دیگهای میان. خبرهایی که جرقههام رو بر نمیگردونن. دیگه پیکهای پرهیجان و شور و اشتیاق و خوشحالی بلند نمیزنم. مثل دریایی شدم که موج نداره. آروم میرم. آروم میام. آیا این شکلی از کماله؟ دائما احساس میکنم کارهایی رو باید میکردم و نکردم و حالا دیگه از انجامشون ناتوانم. آیا جرقهها هرگز بر خواهند گشت؟
دائما احساس میکنم کارهایی رو باید میکردم و نکردم. دائما احساس میکنم در جای اشتباهی قرار دارم. به نظر میرسه کمتر میتونم هوشیاریم رو در لحظه با خودم داشته باشم. لحظات مختلفی رو در زندگیم سپری میکنم که باید مرور کنم کجا هستم و چه کاری قراره بکنم. خاطراتم از دستم فرار میکنن. بیش از پیش فراموش میکنم. دائما احساس میکنم جای اشتباهی ایستادم. دائما تلاش میکنم از نگاه دیگران بفهمم چه چیزی رو باید انجام میدادم که ندادم. دائما احساس میکنم برای اطرافیانم کم گذشتم. احساس میکنم میتونستم بهتر باشم. خواهری بهتر، دختری بهتر، معلمی بهتر، دوستی بهتر، پارتنری بهتر و فردی شکوفا تر. با خودم مرور میکنم و میبینم هرچه در توان داشتم کردم اما این احساس مزمن از جایی کم کاری کردن دست از سرم بر نمیداره گویی مثل سفیدی پیشونی، همگی بدونن که کم کاری کردی و همه متوجهش بشن میتونستی خیلی بیشتر از این باشی و نیستی. دائما احساس میکنم آدمها با نگاهشون چنین چیزی رو به سمتم نشونه میرن و حجم سنگین انتظارات روی زندگیم فشار مستقیم میاره و من از خودم میپرسم اما آیا واقعیت داره؟
در فرهنگ لغات ایتالیایی به ندرت کلمهای در رقابت با کلمات فارسی برای توصیف احوالات پیدا میشه اما اگر بخوام احساس کنونی رو به شکل کلمه در بیارم، طبق افکار این چندوقت، اون کلمه باید Spaesamento باشه. اگر در این واژهی ترکیبی، paese معنای کشور/روستا رو بده spaesamento به صورت معنای دقیق کلمه به حالتی اشاره داره که فرد از کشور/روستای خود نوعی راندگی رو داره و به صورت حسی میشه گفت سر جای خودش نیست اما به همینجا ختم نمیشه. عمدتا بار معنایی احساسی نوعی سردرگمی و تنهایی رو هم با خودش به همراه داره و لزوما به سر جای خود نبودن به عنوان یک امر فیزیکی اشاره نمیکنه. بلکه ممکنه فرد در زندگیش، فرد در یک دورهمی یا فرد در انتظارش نسبت به جایگاهی که باید در زندگی کسب میکرده چنین حسی رو پیدا کنه. معمولا جملهای متداول برای صرف il sentirsi spaesato هستش که از فعل کمکی "احساس کردن" وام میگیره. همین.
آیا به خشکی خواهیم رسید؟ در این دریا معلق و نا آشنا همچون مست، تلو تلو خوران به سمت ناکجا آباد شناوریم و من از خودم تنها میپرسم آیا هرگز دیگر به خشکی خواهیم رسید؟ و وقتی حافظ سر میرسه میگه صبر و توکل باید و من به تمام این مدت اخیر روی بر میگردونم و از خودم میپرسم بیشتر از این؟ و تلاش میکنم صدایم رو خداوند عالم نشنوه و گله و شکایتم رو به روش نمیارم اما این سوال چندوقتیه که من رو رها نمیکنه تا من بارها و بارها از خودم بپرسم: آیا هرگز دوباره به خشکی خواهیم رسید؟ آیا خشکیای باقی ماندهاست؟ و اگر مانده چقدر دیگر باید منتظر ماند، صبر کرد و توکل به خرج داد؟ دیگران شاکی میشوند که چرا تنها توکل میکنی ای منفعل بدنام که نام خداوند تنها پوششی بُوَد برای آنچه که میتوانی بکنی و نمیکنی که اگر آنها به جای ما بودند میدانستند که ما هرچه توانستیم کردیم و این روزها هرچه میتوانیم میکنیم و بخش بزرگی از آنچه که میتوانیم بکنیم رو تنها باقی ماندن، نمردن و امروز را فردا کردن تشکیل دادهاست و من اخیرا با نومیدیای که تمام تلاشم را میکنم تا پنهانش کنم میپرسم: آیا با خشکی خواهیم رسید؟
کم کم بزرگ میشی و میفهمی ما برای شکستن چرخههای اشتباه نسل اندر نسلمون اومدیم اما همزمان اگر تعریفی از کرامت انسانی نداشته باشیم فقط مثل یه بولدوزر وحشی به جون تمام آنچه که بشریت به زحمت در طول تاریخ جمع کرده تا بتونه تمدن رو رفته رفته بهبود ببخشه. گویا همواره این کاریه که بشریت همچون سیزیف کرده. چرخههایی رو در زندگی خودش و اجتماع اطرافش اصلاح کرده و تعریفی بهبود یافته از کرامتانسانی ارائه کرده.
من توی زندگیم این شاخه به اون شاخه زیاد پریدم و تقریبا یه سرکی توی اغلب رشتههای ممکن کشیدم از زمانی که رشتهام بیوتک بود تا الان که انسانشناسیه هرجا شده یه سری زدم و معتقدم هر اطلاعاتی رو باید بلعید چرا که چه خوب و چه بد، به انسان چشم دیدن میده چه برای موافقت و مخالفت. من از کودکی به شدت روی ریاضی خوندنم تاکید شد و استدلال ریاضیاتی بهم کمک کرد بتونم زبان رو راحتتر بفهمم. اما این متن رو نوشتم که نه دربارهی ریاضی بلکه دربارهی اهمیت یادگیری تفکر الگوریتمی داخل برنامهنویسی صحبت کنم. گاهی وقتها خیلی پیش میاد من و شما تفکراتی داریم که نمیتونیم بیان کنیم یا ازشون نتیجهگیری کنیم. وقتی زمان اخلاقیات و تصمیمات مهم و اساسی و بنیادینانسانی هم میشه عملکرد مناسبی نداریم. چیزی که به من در این راستا کمک کرد یاد گرفتن پایه (و نه حتی پیشرفتهی) تفکر سیستماتیک و تفکر الگوریتمی بود. یه نمونهاش رو برای شما مثال گذشتم. اگر شما بتونی اصولی رو برای خودت تعیین کنی که تبدیل به condition اگرهای شما بشه اونوقت هر اینپوتی رو براساسش میتونی تحلیل کنی و اگر همسو بود یا همسو نبود بتونی واکنش بدی. البته مشخصا برای دچار تعصب نشدن باید اون condition رو به جای نسبی کردن، هستهای کرد. یعنی به عبارتی شما اونقدر کاندیشن مدنظرت رو پایهای کنی که مثل اولین آجر دیوارت بشه. بگی اگر صافه صاف میره بالا اگر کجه، کج میره بالا. تصمیمات بنیادین، اون تصمیماتین که مقدم به رفتارهای ما و باقی تفکراتمونن. برای مثال ارادهی آزاد و پذیرفتن حق مالکیت فردی چنین ویژگیای داره و در کتاب #آزادیدینایران تلاش میشه دقیقا این جا بیفته. وقتی میگیم اصول نظر آکسیوماتیک یعنی هستهایه و شما قادری جایگزین داخل condition بکنی و هرچیزی رو براساسش بهت جواب میده. خودش هم قابلیت اثبات نداره چون مقدمه یعنی یا میپذیری و یا نمیپذیری و همهچیز براساس اینکه پذیرفتی یا خیر شکل میگیره دقیقا مثل آجر اول دیوار. از این رو نمیشه به سادگی گفت رویکردهای اعتقادی افراد همچون جهتگیری سیاسیشون چیزی جدای زندگیشونه چون خواه و ناخواه، آجر اوله. فقط مزیت داشتن چنین تفکری در اینه که فرد رو به سیستم فکریش آگاه میکنه و بهش ابزارهای مناسبتری میده که کارش رو در بررسی و فهم مسئله راحت میکنه. خلاصه که از این شاخه به اون شاخه پریدن لزوما کار اشتباهی نیست چه بسا گاهی موجب تقویت دید انسانی نسبت به مسائل میشه.
کسی که متوجه نمیشه تفکرات راست و چپ صرفا روشهای مختلف برای ادارهی اقتصاد، سیاست، فرهنگ و... نیستند، بلکه دو شیوهی متفاوتِ زیستنان، اصلا هیچی از ماجرا درک نکرده.
نمیشه از هرکدوم یه تکیه برداشت و گفت سیاستم چپه، اقتصادم راست؛ پشت هرکدوم یک فلسفهی زیستن، جهانبینی و روش زندگیه.
- منبع متن
نمیشه از هرکدوم یه تکیه برداشت و گفت سیاستم چپه، اقتصادم راست؛ پشت هرکدوم یک فلسفهی زیستن، جهانبینی و روش زندگیه.
- منبع متن
ادامه... من مدتی از یادگیری دانشم رو صرف یادگیری کارکرد مغز انسان، تصمیمگیری و مسیرهای تصمیمگیری کردم. نکتهی حائز اهمیت وقتی دربارهی تفکر الگوریتمی ماشین و تفکر انسانی صحبت میکنیم اینه که ما خالق تفکر سیستمی و الگوریتم ماشینی هستیم و این به این معناست که بخشی از تفکر انسانی رو در آنچه که خلق کردیم دمیدیم و به جا گذشتیم. شکل نوعی انعکاس میمونه که نوعی از شیوهی فکری انسانی رو میتونیم از طریقش بفهمیم اما نباید کل تفکر انسانی رو به این نوع تفکر تقلیل بدیم و تصور کنیم صرفا به این شکل کار میکنیم. ما میدونیم که چنین تایپ تفکری برای مثال به عنوان if و else داریم اما این رو هم میدونیم آدمی قادره - حتی با سالها گیر کردن در چنین حلقهی فکریای، - خودش رو با توجه به خلاقیتش و آزادی ارادهاش نجات بده و آزاد بکنه و condition متفاوتی رو جایگزین قبلی بکنه. آیا همه قادرن انجام بدن؟ آیا همه به یک اندازه؟ چه فاکتورهایی تاثیر گذاره؟ خب واقعیتش، ما نمیدونیم. شاید هرگز هم نتونیم بفهمیم چون اگر یک سیستم بخواد خودش رو به صورت کامل یاد بگیره باید از نوع ماشین کامل باشه و این در علم فیزیک و هستیشناسی مسئلهای غیرممکنه پس ما نمیتونیم همهی اجزای انسان رو دریابیم. اما خب میتونیم از این روشها و انعکاسها استفاده کنیم و این رو صریحا پیش خودمون تصریح کنیم که ما فقط بخشی از تفکر آدمی رو داریم میبینیم و ازشون میتونیم بدون اینکه تقلیل بدیم (با جا گذاشتن همیشه برای آزادی عمل و شک) استفادهی مفید کنیم.