بیگانه
15.1K subscribers
5.4K photos
123 videos
57 files
2.57K links
🌵
این یه کتاب زنده از اتوبایوگرافی منه و هیچ ربطی به کتاب آلبرکامو نداره.
گاهی اگر خوب بودم بذار ایده شم، اگر بد بودم لقمان شو.

لینک‌های مرتبط با من: https://linktr.ee/Nikally
اینستای من: nikally.me
Download Telegram
جهان گاهی چیزهای شگفت‌انگیزی برای ارائه کردن داره. مثلا می‌بینی یک جایی توی مرداب و راکدی آب، برگ پهن شده و باشکوه‌ترین گل جهان روی اون برگ‌های پهن شکفته. چیزهای شگفت‌انگیزی که نمی‌تونی داشته باشی، بغل بگیری یا تا ابد زنده نگهشون داری. چیزهایی که باید در فقط نگاهشون کنی و از بودنشون توی این جهان پرفساد به شگفتی بیای.
برای اولین باری که ایده‌ی عشق نیلوفری شکل گرفت تا الان همواره گوشه‌ای از ذهنم فکر می‌کنم خواستنی‌ترین نوع عشق جهانه. لازمه‌ی نیلوفر بودن، داشتن برگ‌هاییه که حتی توی مرداب و راکدی آب هم بهت بستر مناسب رشد بدن. نگهت دارن و زمینی بشن برای اینکه بتونی بدرخشی، زیباییت رو به نمایش بذاری و باشی. عشق نیلوفری تلاش نمی‌کنه از جایی که هستی و مدلی که زیست می‌کنی بیرونت بیاره. عشق نیلوفری تلاش نمی‌کنه سرکوب و تحقیرت کنه. عشق نیلوفری نمی‌خواد به جای تو بدرخشه. عشق نیلوفری فقط بستری رو برای تو فراهم می‌کنه چون به توانایی تو در درخشش و حضور اعتماد داره.
بنظرم بهترین روابط عاشقانه دنیا روابطین که توشون چیزای weird دارن و آدم‌ها سخت می‌فهمنشون.
نود درصد روابطی که می‌بینم و می‌شنوم مثل روابط توی فیلمای ایرانی می‌نونن. سرد و خشکن. بدون صمیمیت. از همونا که انگار شب جدا می‌خوابن و صبح زنه حامله‌است.
به نظر من همه‌ی آدم‌ها یه موجود عجیب‌الخلقه‌ی درون دارن که جای بیرون اومدنش توی تنهایی مطلق با توی رابطه‌است. چون اگر طرف مقابلت انقدر صمیمیت و امنیت ایجاد نمی‌کنه که بتونش توش پوسته‌ی آدمیت رو کنار بذاری و عجیب باشی پس به چه درد می‌خوره؟
توی ایتالیا چندوقت پیش سه دزد وارد جواهرفروشی یه مردی می‌شن، خودش و زنش و بچه‌اش رو تهدید می‌کنن، زنش رو کتک می‌زنن، دزدی رو انجام می‌دن و هنگام فرار مرد دو نفرشون رو می‌کشه و سومی رو زخمی می‌کنه. این باعث شد یه بحث گسترده‌ای بگیره که دفاع مشروع چیه و چقدر باید باشه چرا که در نهایت به مرد ۱۴ سال زندان دادن صرفا چون دزدها در حال فرار بودن و دیگه "خطر درلحظه" وجود نداشته. برای فهمیدن اینکه چطور گشادی قوانین در نهایت برعکس عمل می‌کنن و نمی‌تونن از قربانی دفاعی کنن باید برگردیم به فلسفه دفاع مشروع در قوانین ایتالیا: توی ایتالیا شما فقط و تنها زمانی می‌تونی از خودت دفاع کنی که فرد مقابل نزاع رو شروع کرده باشه و دفاعت باید دقیقا به همون مقداری باشه که فرد نزاع کننده داره انجام می‌ده. این نوعی از قانون گذاریه که هرکسی بعدا دربارش هرطوری می‌تونه فکر کنه و هر کاری رو قابل مجازات می‌کنه. از این رو خیلی مهمه یه اصلی رو داشته باشیم که بشه دائما بهش برگشت و بررسی کرد و قابلیت بازی باهاش وجود نداشته باشه. وقتی کسی حمله‌ای بهش اتفاق می‌افته، زمان حساب و کتاب کردن نداره و آنچه که تحت مالکیتشه در خطره و باید از اون دفاع کنه. از این رو اگر به مسئله‌ی حق مالکیت برگردیم، ناقض مالکیت اگر بدونه که فردی که داره مالکیتش رو نقض می‌کنه، قادره هر شیوه از خودش دفاع کنه، بازدارندگی بیشتری ایجاد می‌کنه تا اینکه یک‌سری پروسه‌ی فیکس قانونی با قابلیت فرار و تفسیرهای متنوع وجود داشته باشه و فرد در نهایت حتی اگر بخواد، بتونه کسی رو بکشه و در نهایت صرفا بگه: خب دیه‌اش رو می‌دم! یا اینکه فردی که قربانی ماجرا بوده، صرفا بابت دفاع از خودش در صورتی که مال و جان و خانواده‌اش در خطر بودن بخواد تحت پیگرد قرار بگیره و مجازات ببینه.
بعضی آدم‌ها به حدی سمی‌ام که انگار حتی هوای اطرافشون رو هم سمی می‌کنن. تمام خوب بودن تورو می‌خوان بمکن و از تو هم یه آدم سمی بسازن. دووم آوردن توی این کشمکش کار سختیه که بعضی از آدم‌ها برای مثل اون‌ها نشدن می‌کنن.
Forwarded from بیگانه
لشکر لشکر آدم وایساده تا نابودی ایران رو ببینه و بابتش جشن بگیره، به ما بگه دیدید گفتیم و بعد از طریق ایرانِ ویران، فاند بگیره و زندگیشو بسازه. زهی خیال باطل ولی.
ناشناس بیگانه
ناشناس
یه صحبتی بکنیم.
سخت‌ترین قسمتش صبر کردن بود.
راستش رو بخواید خیلی از ایده‌ها، ایده‌های رمانتیک و زیبایی هستن، مثل مثلا دست در دست هم و همه یک‌صدا از تکثر و رواداری گفتن. در کنارش اما یه سری از عقاید با اینکه نایس نیستن اما تضمین کننده‌ی کرامت انسانین مثل شناختن اینکه کدوم سمت ایستادی و مشخص کردن اینکه چطور ناقض آزادیت، دشمنته. با این‌حال یک عده ترجیح می‌دن رمانتیک و گوگولی زندگی کنن و یک عده به حفظ کرامت انسانی اهمیت می‌دن. این دوتا بدلیل اینکه یکی کار کثیف نیاز داره و دیگری نمی‌خواد دستاش رو آلوده کنه، نمی‌تونن کنار هم بایستن.
در کل خیلی به این بستگی داره که توی این زندگی چه ارزش‌هایی داری.
خیلی دوست‌دارم بیام یه رندوم شتی بگم و برم ولی فضایی که توشیم دائما چنین فکرهایی رو در من جرقه می‌زنه و من ترجیح می‌دم بنویسم.
من چندوقت پیش همچین چیزی رو خوندم و از وقتی خوندم بدجوری توی زندگیم می‌بینمش. هیچوقت توی زندگیم نتونستم عشق جنون‌واری رو تجربه کنم اما همواره دیدم چطور مجنون شدن دیگری من رو پرشکوفه کرده و به اندازه‌ی مدتش، من غرق در شکوفایی گل‌های عشق بودم و می‌تونستم اون‌هارو به سر عاشقم بزنم.
و بعد می‌گن "اگه اسلحه آزاد باشه، عده‌ای وارد مدرسه می‌شن یا توی محیط عمومی به جنون می‌رسن و دیگران رو می‌کشن" غافل از اینکه این دیوانگان بدلیل ناقض آزادی بودن نه به قوانین اهمیت می‌دن و براشون مسیر سختیه چرا که نتورک و هزینه‌اش رو دارن و بدست میارن و همین حالا هم انجامش می‌دن. اونی که سرش بی‌کلاه می‌مونه ماییم و بس.
اون کودک سرخوش درونت رو وقتی از دست دادی، دادی. فقط تا ندادی وقت مراقبت ازش رو داری.
من خیلی پیرم. برای خیلی چیزا خیلی پیرم. برای شهربازی پیرم. برای کلاب پیرم. برای کنسرت پیرم. برای جمع‌های پر سر و صدا پیرم. برای آخر شبی بیرون بودن پیرم. برای ورزش‌های سر صبح پیرم. برای جمع‌های همسن خودم پیرم. برای دغدغه‌ی ویکتوریا سکرت و پلوشیرت پیرم. برای بکوبیم بریم فلان جای توریستی رو ببینیم پیرم. برای ذوق کردن برای چیزهای غیرمنطقی پیرم. برای اکلیل ریدن برای کاپل‌های سمی پیرم. برای الگوسازی از دیگری پیرم. برای پوشیدن اون پاشنه‌های بلند نوک‌تیز پیرم. برای کارهای پر تنش پیرم. من خیلی زود متوجه شدم که خیلی زود پیر شدم. توی بیست و چهارسالگی زندگی آدم‌های شصت ساله رو دارم و برای چیزهای پر سر و صدای جهان، خیلی پیر شدم. خیلی.
خیلی وقت‌ها فکر می‌کنی ممکنه چیزهای مختلفی رو داشته باشی و بهترین زندگیت رو بسازی ولی بعد می‌بینی شده که همه‌اش رو داشته باشی ولی زندگی مزه‌ی گس بده. مهم نیست چقدر شکر و قند زندگیت زیاده. نزدیک هرچیزی می‌شی می‌بینی به طرز فاجعه‌باری مزه‌ی گس می‌ده. مثل اینکه سرماخورده باشی و شب شام مورد علاقه‌ات رو داشته باشین ولی مزه گس بده. که تو اینهمه شکر و قند زندگی رو می‌بینی ولی مزه‌ی گس می‌ده.
به گذشته‌ی زندگیم که نگاه می‌کنم می‌بینم همواره در تنش‌های مستمری زندگی کردم که انتخاب نکرده بودم. هرروزم رو مثل یک رزمنده شروع کردم. هرروزم رو اضطراب داشتم. هرروزم رو باید حساب و کتاب‌های دقیقی می‌کردم. هرروز تا برسم به امروز و امروز؟ خیلی از اون تنش‌هایی که محض هیجان همسن‌های من در یک کشور معمولی انتخاب می‌کنن رو من حتی نمی‌تونم دیگه بهشون فکر کنم. من تمام ظرفیت روانی‌ای که برای این چیزها داشتم رو خرج جنگ‌های روزمره‌ای کردم و می‌کنم که انتخاب نکردم. مثل سربازی می‌مونم که وقتی میاد خونه، دیگه حوصله‌ی کوچیک‌ترین هیجانی رو نداره. این بدن، فقط آرامش رو راه نجات می‌کنه.
مدتیه منتظرم خبر خوبی برسه و جرقه‌های من رو به من برگردونه اما دریغ از یکی. روزها رو سپری می‌کنم و برای خودم حد و اندازه می‌ذارم که اگر فلان خبر برسه بالاخره جرقه‌های من برمی‌گردن و من دوباره برای همه‌چیز خیلی خیلی ذوق می‌کنم. منتظر می‌شینم و خبری نمیاد. گاهی خبرهای خوب دیگه‌ای میان. خبرهایی که جرقه‌هام رو بر نمی‌گردونن. دیگه پیک‌های پرهیجان و شور و اشتیاق و خوشحالی بلند نمی‌زنم. مثل دریایی شدم که موج نداره. آروم می‌رم. آروم میام‌. آیا این شکلی از کماله؟ دائما احساس می‌کنم کارهایی رو باید می‌کردم و نکردم و حالا دیگه از انجامشون ناتوانم. آیا جرقه‌ها هرگز بر خواهند گشت؟
آیا ما درگیر نوعی افسردگی و اضطراب دائمی خفیف اما مزمن شدیم؟