چپ‌کوک
954 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
87 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
تا قبل از انصراف لیلا ارشد مطمئن بودم لیست مشترک شهر دیگر و شورای عالی سیاست‌گذارای اصلاح طلبان اقبال خواهد یافت. اما با انصراف لیلا ارشد شانس ورود مستقلها به شدت کم شد. طی بیست و چهار ساعت گذشته جز چند ساعتی که سر کلاس بودم و چند ساعتی که خوابیدم به انتخاب لیستم فکر کردم، نوشته¬های زیادی خوندم و با افراد زیادی حرف زدم؛ از مشورت گرفته تا کمی تندروی و تندخویی. در نهایت به نتیجه زیر رسیدم.
الف. مستقل‌ها به غیر از آقای راغفر تقریبا هیچ شانسی برای ورود به شورا ندارند. در از دست رفتن این فرصت طلایی، اصلاح‌طلبان و مستقل‌ها هر دو مقصرند. اصلاح‌طلبان وقت کشی کردند. با سابقه بیست سال کار حزبی و گروهی لیستی نه چندان مطلوب ارائه دادند و علیرغم اینکه طی شش ماه گذشته چند بار افراد و گروههای مستقل به اصلاح طلبان پیشنهاد داده بودند لیستی ائتلافی (و نه ادغامی) بین دو گروه مستقل و اصلاح‌طلب بسته شود، جواب درست و سر راستی به مستقل‌ها ندادند. اشتباه مستقل‌ها هم این بوده که پلان دوم در صورت عدم همکاری اصلاح‌طلبان نداشتند و نتوانستند به موقع حسابشان را از آنها جدا کنند. بنابراین هر گونه رای به مستقل‌ها در نهایت نمادین است و به این معنی‌ست که تلویحا رای دهندگان از ورود مستقل‌ها به کارزار انتخاباتی شورای شهر حمایت می‌کنند.
ب. بیرون آمدن همزمان چندین لیست موازی تا اعلان نظر آقای خاتمی نشان می¬دهد روند انتخاب اعضای لیست درون شورا به میزان زیادی محل اشکال بوده. جدای از آن تکرار اسامی افراد در لیست‌های مختلف علیرغم امضای میثاق‌نامه‌ای که به موجب آن، افرادی که زیر چتر گروه اصلاح‌طلب آمده بودند تعهد به تمکین از نظر نهایی شورا می‌کردند نشان می‌دهد تا چه حد میزان پایبندی به امضای شخصی، میزان فهم کار حزبی و تعهدپذیری در میان اصلاح‌طلبان پایین است. با این حال انتخابات عرصه یک حرکت سیاسی‌ست. اگر هر کسی اعتقاد به رای دادن به گروه اصلاح‌طلبان را دارد بهتر است برای شکسته نشدن رای به تمام لیست رای بدهد.
پ. از میان گروه‌های مستقل تنها گروهی که در پرس و جوهایم آنها را نسبتا منسجم و دارای خط مشی روشن دیدم شهر دیگر بوده. به گمانم اگر کسی بخواهد از مستقل‌ها حمایت کند بهترین گزینه انتخاب لیست هفت به علاوه چهارده است. لیستی با هفت عضو مستقل و چهارده عضو اصلاح‌طلب. به گمانم رای به این لیست رای سلبی‌ست به اصلاح طلبان و رای ایجابیست به مستقل‌ها. حمایت از مستقل‌ها در شرایطی که بدنه مستقل‌ها نحیف است قطعا نمی¬تواند الزاما حمایت از دیدگاه سیاسی آنها باشد، بلکه بیشتر حمایت از چندصدایی شدن جامعه است. ما هنوز تا جامعه¬ای بالغ فاصله داریم. نیاز داریم صداهای دیگر را بشنویم و بگذاریم در کنار ما سهمشان را از حس خوشبختی، تعلق اجتماعی، امنیت و عزت نفس دریافت کنند.
این هم برشی از شعر شاملو برای حسن ختام پست‌های شورای شهری و بازگشت به دنیای ادبیات
هرچند من ندیده‌ام این کور بی‌خیال
این گنگ شب که گیج و عبوس است
خود را به روشن سحر نزدیک‌تر کند
لیکن شنیده‌ام که شب تیره – هر چه هست-
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند
آخرین شب تبلیغات : حافظه بدچیزیه. یه چیزهایی رو چنان محکم نگه می‌داره که فکر می‌کنی تا قیامت پاک نمی‌‌شه. کلاس ادبیات ایران یه ربع به یه ربع با بحث انتخابات قطع می‌شد و همه هیجان زده حرف می‌زدن. استرس، نگرانی و احتمال‌های ناخوشایند پس ذهن همه بود. کلاس که تموم شد زدیم بیرون. فکر می‌کردم حوالی سیدخندان باید قیامت باشه اما زندگی در امتداد سهروردی ساز همیشگیش رو می‌زد. ساندویچ‌فروشی‌ها شلوغ بود و مغازه‌های کابینت‌فروشی خلوت. گاهی تک و توک ماشینی رد می‌شد که عکس‌های تبلیغاتی روش بود؛ نه بوقی، نه صدای بلند ضبطی، نه حتی ستادی. ترس برم داشته بود. سناریو پشت سناریو تو ذهنم شکل می‌گرفت اما نزدیک هفت‌تیر که رسیدیم آروم شدم. خیابون شلوغ بود و مهم‌تر از اون عکس‌های تبلیغاتی جدیدی سر حالم آورد. واقعا اگه از آسمون افتاده بودم و خبر نداشتم تو ممکلت چی به چیه محال بود فکر نکنم جدیدی تک کاندیدای ریاست جمهوریه. جدیدی همه جا بود. جدیدی روی دیوارها، جدید بالای پل عابر پیاده، جدیدی روی نمای ساختمون‌ها، جدیدی دور تیرچراغ برق، جدیدی رقصان و شناور در آسمان هفت تیر. جدیدی رو کابوسها ماله می‌کشید، هم عکس‌هاش و هم آدم‌هایی که کماندو‌وار از پشت یه وانت نیسان آبی‌رنگ پریده بودن پایین و مثل مور و ملخ بین ماشینها عکس‌های جدیدی رو پخش می‌کردن. ماشین‌های طرفدار رییسی به نظرم بیشتر میومد یا شاید هم من بیشتر می‌دیدمشون. بنفش‌ها بیشتر سبز میزدن تا بنفش. کسی به کسی کار نداشت. همه یه جوری جدی تو ماشینشون نشسته بودن انگار دارن می‌رن یه جلسه کاری مهم و هیچ هم براشون مهم نیست کی به کی می‌خواد رای بده. از میدون تا سر تقاطع حافظ دیگه ترافیک سنگین شد. ماشین هایی که از سمت میدون میومدن بوق بوق می‌کردن و معلوم بود آدرنالینشون حسابی زده بالا. من تابم بریده بود برسم میدون و ببینم چه خبره. موتورسوارهای ریسی کارناوال راه انداخته بودن و "روحانی بای بای"کنان از لاین مقابل رد می‌شدن. اما امیدم رو پلیس ناامید کرد. سر حافظ رو بسته بود و ناچار باید می‌نداختی سمت انقلاب. ترافیک روی پل حافظ دیگه تکون نمی‌خورد و انتظار طولانی مجبورمون کرد سرک بکشیم تو ماشین دیگران. نمی‌دونم چرا به طرز احمقانه‌ای به همه لبخند می‌زدم و وسط همون لبخند کشدار فحشم رو هم می‌دادم. ذهنم کلید کرده بود روی تحلیل‌های تخمی و یه مشت چرت و پرت تحویلم می‌داد. مثلا نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم یه کسی که پژو دویست و شیش داره نباید پرچمی باشه یا تو کتم نمی‌رفت سرنشین پژو پارس دست چپی که خیلی قیافه‌های برادرواری داشتن بنفش باشن. واقعا نمی‌فهمیدم کدوم خرده‌شخصیت دیوونه‌م بروز کرده و مسئولیت خطیر قضاوت رو به عهده گرفته. از پل حافظ تا ورودی خیابون انقلاب سه ربع طول کشید. ماشین‌ها بوق می‌زدن. یه ماشین عروس گیر کرده بود وسط جمعیت. صدای آژیر ماشین های آتش‌نشانی از خیابون انقلاب میومد. پلیس پشت بلندگوش داد می‌کشید اما بلندگوش انقدر خراب بود که انگار یکی پشت سر هم سیفون می‌کشید. از دور صدای همهمه شعارها میومد. روی صندلی ماشین بند نمی‌شدم. قلبم تند می زد. ذهنم اطلاعات خوب و بد چند سال گذشته رو میکس می‌کرد و تحویلم می‌داد. جدی شده بودم و فکر می‌کردم وارد خیابون انقلاب که بشم پرت می‌شم به یه دوران دیگه، به یه زمان دیگه. واقعا هم همینطور بود وارد خیابون انقلاب که شدیم انگار پرت شدیم به یه دنیای دیگه. اردوکشی خیابونی از همون تقاطع حافظ و انقلاب خودش رو به نمایش گذاشت. طرفدارهای ریسی سر تقاطع ضلع شمال خیابون عکس به دست ایستاده بودن و شعار می دادن، همه مرد، یک دست. طرفدارهای روحانی اون طرف خیابون شعار می‌داد. همه جوون و البته کمی قرتی. موتور‌های دو طرف بین ماشین‌ها ویراژ می‌دادن. یه تعدادی سربند سبز و بنفش بسته با علامت پیروزی بین ماشین‌ها راه می‌رفتن و نگاهشون تو افق گم می‌شد. صحنه‌ها رو اگه میوت می‌کردی حسابی آشنا بود اما صدا رو که برمی‌گردوندی هیچیش شبیه گذشته نبود. آدم‌ها به طرز غریبی حاضر جواب و خوشمزه شده بودن. موتوری بنفش پشت موتوری پرچمی داد می‌کشید برو جلو تتلو، پرچمی رجزگویان می‌گفت خیابون بسته دولت بی‌اراده، بسته. کل‌کل‌ها بین شعارهای دو طرف گم می‌شد . شمال به جنوب می‌گفت دولت بی‌اراده چهارساله‌شم زیاده و جنوب به شمال می‌گفت ریسی کم‌آورده، تتلو رو آورده. یکی این وسط سرش رو کرده بود تو ماشین ما و خیلی جدی می‌گفت تتلو یه آهنگ جدید واسه ریسی خونده فردا صبح حتما دانلود کنید. اون یکی کنارمون داد می‌زد لیست بدم آقا، لیست. و رد این سر و صدا رو موتورسوارهای جدیدی می‌شکست که ویراژ می‌دادن و یه جوری داد می‌کشیدن جدیدی که انگار جدیدی آتیش گرفته. مغزم واقعا هنگ کرده بود. هر چی جلوتر می‌رفتیم ماجرا بامزه‌تر می‌شد. یکی پوستر خانم دماغ‌عمل‌کرده نیمچه پلنگی رو بالای سرش برده بود و می‌گفت رای من فقط چی‌چیز خانوم (ادامه دارد).
(ادامه آخرین شب تبلیغات) اون یکی عکس ریسی رو بالا برده بود و داد میزد فقط هاشمی‌طبا. یکی هم صندلی عقب ماشینش یه عکس روحانی دست این بچه‌ش داده بود و یه عکس ریسی دست اون یکی. اولی می‌گفت آخر هفته روحانی رفته و اون یکی در جوابش همین رو برای ریسی می‌گفت. یه موتوری بنفش هم گیر داده بود به یه موتوری پرچمی که انگشترت چقدر خوشگله. وسط این معرکه چند نفری هم خیلی جدی داشتن تحریمی‌ها رو به شرکت در انتخابات دعوت می‌کردن. یکی رگ گردنش زده بود بیرون که "هی می‌گه ما آزادی دادیم. پس چرا پیج تتلو رو بستین" یکی هم به ماشین بغلیش می‌گفت "آقا شما می‌دونی یارانه بدن بنزین چند برابر می‌شه." دو تا پسر وسط جمعیت عکس‌های روحانی و ریسی رو پخش می‌کردن و هر چند دقیقه یه بار همدیگه رو بغل می‌کردن. گاهی چند تا پرچمی با هم داد می‌کشیدن هفته دیگه وزارت پوشش. گاهی هم یه گوشه دیگه چند تا بنفش فریاد می‌کشیدن وزیر ارشاد ما تتلوی شاد ما. یکی وایساده بود کنار پیاده‌رو و هر پرچمی که رد می‌شد عکس روحانی رو می‌گرفت بالای سرش و می‌گفت سایه‌ش بالای سرتون. یکی هم داد می‌کشید ابی رو عشقه. پلیس با ملت شوخی می کرد. چندتاشون غذا گرفته بودن و وسط دود و موتور و داد و فریاد چلوکباب-پیاز می‌زدن. دنیای عجیبی بود. هیچی توش جدی نبود. انقدر هیچی توش جدی نبود که دلم می‌خواست پیاده بشم و از تک‌تک آدما بپرسم داداش چی زدی اومدی. میدون رو از سر وصال پیچیدیم بالا و برگشتیم سمت خونه. لبخند کشدار از روی لبام پریده بود و دوباره همون استرس لعنتی برگشته بود. این بار البته ترس از کابوسهای گذشته نبود. ترس از شهر بود. ترس از شهری که چهل ساله دارم توش زندگی می‌کنم و بازم نمی‌فهممش.
چهار سال پیش که تازه مطالعاتم رو برای نوشتن رمان تازه شروع کرده بودم تصادفی به شعری از قهار عاصی برخوردم. قطعه چنان دلم رو برد که تصمیم گرفتم یه شخصیت افغان وارد داستانم کنم فقط برای اینکه جایی شعرهای عاصی رو زمزمه کنه. این روزها که افغانستان داغداره بیش از پیش عتیق، شخصیت افغان داستانم این شعر رو در دل من تکرار میکنه. به دوستان افغانم تسلیت میگم و براشون اراده‌ای قوی در مبارزه با پلیدی‌ها آرزو می‌کنم
این ملت منست که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده است
این مشت‌های اوست که می‌کوبد از یقین
دروازه‌های بسته تردید قرن را
ایمان بیاورید!
تنهاترین پیامبر
اینک
ملتم
با آیه‌های خشم خدا قد کشیده است
این ملت منست که تکرار می‌شود
با نام انسان
با واژه عشق
این اوست، اوست، اوست
که شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار می‌کند
هشدار می‌دهد
#افغانستان‌ـتسلیت
تابستون امسال سه دوره برگزار خواهم کرد: نوشتن درمانی، کارگاه خوانش سیاسی ادبیات معاصر ایران و داستان نویسی نوجوان. این پست و دو پست بعدی در مورد کلاس‌های تابستانی خواهد بود.
من خودم رو در مجموعه آدم‌های عملگرا طبقه بندی میکنم. اگر چه فیزیک خوندم و به فلسفه علاقمندم اما برام چیزی اهمیت پیدا میکنه که کارکردی داشته باشه. داستان نویسی و داستان خوانی هم به عنوان حرفه شخصیم خارج از این کارکردگرایی نیست. برای من داستان نویسی دو کارکرد متفاوت داره. کار کرد اول، کارکردی روشنفکرانه ست. معتقدم نویسنده ها کارشون پیدا کردن و تصویر کردن و گاهی تحلیل کردن دردها و دغدغه‌های بشریه. در این مورد در پست بعدی می نویسم که مرتبط با کارگاه خوانش سیاسی ادبیات ایرانه. اما کارکرد دوم داستان نویسی برای من اینه که نوشتن بهترین راه شناخت خود و دنیای اطراف خوده. برای همین هم رویکردم در آموزش داستان نویسی این بوده که به مخاطبم یاد بدم چطور با ابزار نوشتن در عین حال که از فرایند خلق یک دنیای تازه لذت میبره، از لابه‌لای نوشته‌هاش و در فرآیند نوشتن بفهمه کیه، در این دنیا چه می‌کنه، چی می‌خواد، چطور آدم‌ها، عشق، مرگ، دوستی، آزادی و امثالهم رو می‌فهمه. در هر دو دوره داستان نویسی نوجوان و بزرگسال همین رویکرد رو دنبال می کنم. با این تفاوت که در انتخاب مفاهیم مورد نظرم برای نوجوون‌ها به سنشون و دغدغه‌های خاص سنی شون فکر می‌کنم. مثلا برای یک نوجوون مسئولیت پذیری، استقلال و عزت نفس کلیدواژه‌های مهمتریه تا مرگ و عشق. دوستی و لذت کلیدواژه‌های پر چالش‌تری هستن و باید با احتیاط بیشتری بهشون پرداخت. یا پرداختن به موضوع ترس‌ها نیاز به اعتمادسازی اولیه داره که برای بزرگسالها کمتر مسئله‌ست. اینها ظرافت‌های آموزش به نوجوون‌هاست و من ادعام اینه که بعد از چهارده سال کار کردن با نوجوون‌ها این ظرافت‌ها رو تا حد قابل قبولی می‌شناسم.
حرف آخرم هم اینه: معتفدم خیلی از کلاسهای ما برای کودکان و نوجوون‌ها مهارت محوره. یاد گرفتن مهارتها خوبه ولی دو چیز با خودش نمیاره. اول احساس خوشحالی. به نظرم احساس رضایت در زندگی محصول اینه که بدونیم کی هستیم، چی می‌خوایم و چقدر می‌خوایم. چنین دونستنی نیاز به یه خودشناسی نسبتا عمیق داره. دوم موفقیت در رقابت. با اینکه داشتن مهارت در گام‌های اولیه رقابت فرزندتون رو می‌تونه جلو بندازه اما در نهایت قله‌های موفقیت از آن کسی ست که فکر کردن بلد باشه و بتونه مهارتی که هزاران نفر دیگه هم دارن رو به چیزی ناب و تازه پیوند بزنه. کلاس‌های من کلاس‌های فکر کردنه. توش کارهای عجیب و غریب نمی‌کنم. فرزندتون هر روز یه مهارت تازه رو نمی‌کنه اما در دراز مدت قدرت فکر کردن خودش رو در تمامی ابعاد زندگیش نشون میده. @chapkook
خودمانی در باب نوشتن درمانی: ظرف چهار سال گذشته چهارده دوره نوشتن درمانی برگزار کرده‌ام. جلسات سه ساعته کلاسهای نوشتن درمانی برای من یکی از بهترین و در عین حال پرچالشترین دقایق چهار سال اخیر زندگی‌ام بوده. ایده دوره های نوشتن درمانی از تجربه شخصی خودم در نوشتن و از سالهای کار با دخترهای نوجوان بیرون آمد. ایده این بود که نوشتن میتواند به نویسنده‌اش کمک کند از بند خودسانسوری‌هایش رها شود و با واقعیت‌های زندگی خودش، هویت خودش و رفتار و انتخابهای خودش مواجه شود. اعتقاد دارم (و در این باره قطعا مفصل خواهم نوشت) که یکی از جدیترین مشکلات ما به عنوان یک ملت اینست که بالغ نیستیم. آدمی که بالغ نیست شناختش از خودش و دنیای اطرافش کم است. آدمی که بالغ نیست به خودش دروغ می‌گوید و برای کارهایش توجیه پیدا میکند. آدمی که بالغ نیست برای خودش دشمن می‌سازد تا مسئولیت شکست‌هایش را به گردنش بیندازد. آدمی که بالغ نیست از چالشهای زندگی‌اش فرار میکند، آنها را فراموش میکند، دست به انکار میزند یا مواجهه را به تاخیر می اندازد. به نظرم آدمهای نابالغ توان لذت بردن از زندگی را ندارند. آنها گرفتار ترس‌ها و بی‌تصمیمی‌هایشان هستند. آنها توان پاسخگویی مناسب به کسانی که بهشان آسیب می‌رسانند را ندارند و از این رو خشم مثل خوره درونشان را می‌خورد. آنها آگاهانه دورنمایی برای زندگیشان نساخته‌اند و از این رو نمی‌توانند از جنگیدن در راه یک خواسته لذت ببرند. کلاسها که راه افتاد نمی‌دانستم مخاطبم را کجا باید جستجو کنم اما به چهارمین دوره نرسیده، ایده مخاطبان خودش را پیدا کرد. آنهایی سراغ کلاس می‌آمدند که در گام اول جراتش را داشتند با این مسئله مواجه شوند که چیزی در زندگیشان درست کار نمیکند. جسارت مواجه شدن با خودشان را داشتند و حاضر بودند رو در روی ضعف‌هایشان بایستند. راستش فکر میکنم هیچ چیز به اندازه این کلاس نمیتوانست مرا به نسل بعد امیدوار و دلبسته‌شان کند. چهار سال است آدم‌هایی را میبینم که در وانفسای زندگی در فضایی رقابتی، بیمار و آشو‌ب‌زده و پرمشکل به پیروی از دستورالعملهای معمول زندگی فکر نمی‌کنند و حاضرند زمان بگذارند، مسیر حرکتشان را یک بار دیگر مرور کنند و بنای زندگی را روی پایه‌های محکمتری بگذارند. این تابستان پانزدهمین دوره نوشتن درمانی را برگزار می‌کنم. کلاس نوشتن درمانی یک سفر شخصی‌ست به دنیای مسکوت مانده‌های ذهن و زندگی‌تان. نوعی سفر آلیس در سرزمین عجایبی‌ست. تلاشی‌ست برای آنکه بفهمید هویت شما را چه چیزهایی ساخته. برای آنکه بفهمید از چه چیزهایی میترسید. از چه چیزهایی خشمگینید. برای آنکه بفهمید زیر سایه چه کسانی ایستاده‌اید. برای آنکه کشف کنید آیا واقعا خواسته مشخصی برای آینده دارید یا نه و آیا واقعا در راستای خواسته‌تان حرکت میکنید یا نه و اگر جواب هر کدام از سوالاتتان منفی‌ست، چرا. من هر دوره یک جلسه معرفی برگزار می‌کنم. مسیری که می‌روم و کارهایی که میکنم برای خودش پایگاهی در فلسفه نوشتن و در روانشناسی شناختی دارد. در جلسه معرفی هم از آن زمینه علمی میگویم و هم از اینکه دوره چطور و با چه ساز و کاری برگزار میشود و احتمالا میتواند برای شما چه دستاوردی داشته باشد. اگر به هر دلیلی جوابتان به این سوالها که من که هستم و چه کار دارم میکنم چندان واضح نیست و برایتان مهم است شانس یکبار زیستنتان را با اجرای رویاها و خواسته‌های دیگران نسوزانید دوره نوشتندرمانی به درد شما خواهد خورد. @Chapkook
ظاهرا اين نامه خطاب به نويسنده جوان آمريكايي ست ولي در واقع خطابه اي ست رو به همه نويسندگان امروز جهان
نامه به نویسنده‌ی جوان:
خطر کن و خطرناک باش!

نوشتن، درگیری از نوع بی‌خشونت است و نافرمانی مدنی. تو ناچاری بیرون از جامعه و فراسوی اجبارها و تحمیل‌ها و خصومت‌ورزی‌ها و بی‌رحمی‌ها و تهدیدها بایستی. هر جا که قدرت می‌خواهد تو را بپیراید و ساده کند، پیچیده باش. هر جا که خواست از تو کینه‌کشی کند پرهیز نکن، آماده باش...

@KhabGard

متن کامل نامه با ترجمه‌ی مهدی جامی:
https://telegra.ph/Young-writer-07-07
کارگاه فهم تاریخی ادبیات معاصر ایران

خلاصه آن‌که در مملکت ما هنوز ارباب قلم عموماً در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و همان پیرامون انشاهای غامض و عوام‌نفهم می‌گردند. (جمالزاده)

زمان: ۴ مردادماه تا ۵ مهرماه
چهارشنبه‌ها: ۶ تا ۸ عصر، سیدخندان
ظرفیت: ۱۲ نفر
مدرس: آتوسا افشین نوید
مهلت ثبت‌نام: تا ۳۰ تیرماه


✔️ دوره‌ی اول: از شکل‌گیری اندیشه‌های تجددخواهان تا پایان سلطنت رضاخان


جلسه‌ی اول
صفویه و تلاش ایرانیان برای ساختن هویت ایرانی در مقابل دیگری: پیش‌زمینه‌های شکل‌گیری تجدد‌خواهی ایرانیان

جلسه دوم و سوم
قاجاریه و اندیشه قانون‌گرایی: نگاهی به شکل‌گیری اندیشه روشنفکران پیش از مشروطه در ادبیات پیش از انقلاب
خوانش و تحلیل سه داستان از جلیل محمد قلی‌زاده

جلسه چهارم و پنجم
انقلاب مشروطه و تغییر در محتوای اندیشه: فضای فکری دوران مشروطه، بیم‌ها و امید‌ها، فرصت‌ها و تهدیدها
خوانش و تحلیل سه داستان از محمدعلی جمالزاده

جلسه ششم وهفتم
بعد از انقلاب: جنگ جهانی اول، انقلاب روسیه، کودتای رضاخان و تاثیر آنها بر ادبیات ایران
خوانش و تحلیل سه داستان از صادق هدایت

جلسه هشتم و نهم
پهلوی اول: فضای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی دهه اول حکومت رضا خان و تاثیر آن بر ادبیات ایران
خوانش و تحلیل دو اثر از نوشته‌های متاخر صادق هدایت

جلسه دهم
پهلوی اول: فضای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی دهه دوم حکومت رضا خان و تاثیر آن بر ادبیات ایران
خوانش و تحلیل سه اثر از آقا بزرگ علوی


برای اطلاعات بیشتر
ایمیل بزنید: [email protected]
یا تلفن کنید: ۰۹۱۲۶۱۲۵۹۲۴
@chapkook
از اینکه میبینم دوستان خارج از ایران دوره‌ها رو پشتیبانی میکنن خیلی خوشحالم. به نظرم میاد تازه وقتی از ایران دور میشیم میفهمیم غنی بودن هویت اولیه چقدر در قوی شدن هویت مهاجر نقش بازی می‌کنه.
دوره‌های آنلاین فهم تاریخی ادبیات ایران و نوشتن درمانی رو به زودی شروع خواهم کرد. امیدوارم این بهانه‌ای بشه برای ساخته شدن پل‌های ارتباطی بیشتر و روابط عمیق‌تر
خودمانی درباره کارگاه فهم تاریخی ادبیات ایران: نوشتن را همیشه دوست داشتم اما در دوران کودکی و نوجوانی من قدرت در دانش بود و بچههایی که جاهطلبیهایی غیر از پولدار شدن داشتند اغلب رویای دانشمند شدن را در سر میپروراندند. سال آخر فیزیک تقریبا میدانستم کششم به سمت ادبیات و نوشتن چیزی نیست که به راحتی بتوانم از آن چشم بپوشم، با این حال ترس از زندگی آس و پاسی هنرمندی از یک سو و ادبیات ایران از سوی دیگر مرا از نوشتن و درگیر شدن با نوشتن باز میداشت. واقعیت آن بود که سالهای بیست و چند سالگی وقتی کارهای چوبک و هدایت و ساعدی را در کنار کارهای کانزانتزاکیس، گراهام گرین، داستایوفکسی و کوندرا میخواندم به نظرم چنان بیروح، تلخ و فلج کننده میرسید که حاضر نبودم چیزی مثل آنها خلق کنم. ادبیات ایران در آن سالها هیچوقت مرا به خواندن خودش، به لذت بردن از زندگی، و به دوست داشتن زندگی دعوت نمیکرد. اعتراف میکنم از خواندن ادبیات ایران در کنار رمانهای بزرگ دیگر گاهی حتی احساس حقارت میکردم. از خودمان بدم میآمد. از اینکه زندگیمان یا در کثافت و بدبختی غوطهور است یا گرفتار ناامیدی و مرگ است. امروز اما نگاه متفاوتی به ادبیات ایران دارم. معتقدم ادبیاتمان علیرغم ظاهر غمانگیزش میتواند لذتآفرین باشد. بر خلاف گذشته معتقدم این ادبیات میتواند به خوبی خواننده را به چالش بکشد و او را به فکر کردن دعوت کند و با دعوت به فکر کردنش لذت بیافریند. و مهمتر از همه معتقدم این ادبیات میتواند ما را به بیشتر دوست داشتن خودمان و گذشتهای که پشت سر گذاشتهایم دعوت کند. بخشی از این تغییر دیدگاه و احساس من نسبت به ادبیات ایران معلول نویسنده شدن خودم است اما بخش دیگر نتیجه اینست که یاد گرفتهام چطور ادبیات ایران را بخوانم. خواندن داستان مثل ساز زدن، مثل نقاشی کردن نیاز به آموزش دارد. گاهی ما فکر میکنیم دانستن زبان برای خواندن ادبیات مرتبط با آن زبان کافیست. من معتقدم اگر چه دانستن زبان برای فهم قصه کافیست اما برای فهم آنچه زیر لایه قصه نویسنده میخواهد بگوید کافی نیست. خواندن رمان و داستان مثل خواندن روزنامه نیست. خواندن داستان با خواندن گزارشی اجتماعی یا خبری جنایی متفاوت است. این چیزیست که نظام آموزشی ما باید تعلیم بدهد و این کار را نمیکند و در نتیجه علیرغم در بوق و کرنا کردن اینکه آی باید کتاب بخوانیم، چون به ما یاد نداده عمیق بخوانیم و به این ترتیب از خواندن لذت ببریم نمیتواند ما را هم ترغیب به خواندن کند. اینها را نوشتم که بگویم پشت کارگاه فهم تاریخی ادبیات ایران چه ایدهای خوابیده. ادعا دارم میتوانم خواندن ادبیات ایران را یاد بدهم و لذت درگیر شدن با اندیشه نویسنده، لذت کشف تاریخ فرهنگی و سیاسیمان از خلال داستان را منتقل کنم وکاری کنم که داستانخواندن بخشی از لذت ثابت و پایدار زندگیتان شود.
ثبت نام کارگاه فهم تاریخی ایران رو یک هفته تمدید کردم. کلاس از هفته آینده یازدهم مرداد تشکیل می شه. سه نفر هم جا داریم هنوز
سلام زندگی

رمان جدید تقدیم به تو. « بازگشت ماهی‌‌های پرنده» رو با جون و دل نوشتم. نوشتنش چهار سال طول کشید. شش ماه تمام وقت مطالعاتش و بعد نوشتن و دوباره نوشتن و دوباره نوشتن. داستان رو سیزده بار بازنویسی کردم. پنج بار کل پلات رو عوض کردم و واو به واو پونصد و شصت صفحه‌اش رو اونقدر سنباده زدم تا همونی بشه که می‌خوام. انقدر با این کتاب زندگی کردم که همه چیزهای وابسته به خلقش رو دوست دارم. مدادهایی که کلماتم رو نوشتند، پاک‌کن‌هایی که کلماتم رو پاک کردند، زیر سیگاریی که استرس‌هام رو تحمل کرده،گلدونم که با این رمان رشد کرده و شده این اندازه و مهم‌تر از همه آدم‌های انگشت‌شماری که پای تمام ناامیدی‌ها و اضطراب‌های خلق این داستان کنار من موندند.
قاعدتا من باید به جای اعلان عمومی پایان نگارش یک کتاب صبر کنم تا یک سال بعد کتاب به پیشخوان کتابفروشیها برسه و جای خودش رو در میون کتابهای دیگه پیدا کنه. اما سرنوشت کتابها در این مملکت اونقدر نامطمئن و اغلب تراژیکه که دلم خواسته بچسبم به شادی نقد همین چند روز فارغ شدن از یک زایش سخت. مستی پایان تلاش تمام وقت چهار سال گذشته که از سرم بپره تازه شروع کابوسه. دلهره پیدا کردن ناشری که بشه بهش اطمینان کرد. دلهره اینکه سانسور چه بر سر کتاب خواهد آورد. دلهره اینکه اصلا اجازه رسیدن به چاپخونه رو پیدا می کنه یا نه. دلهره اینکه ناشر برای کتاب یه طرح جلد موجه می زنه یا نه. دلهره اینکه کتاب رو درست تبلیغ و توزیع می کنه یا نه. دلهره اینکه آدم‌ها کتاب رو می خونن یا نه. و اگه می‌خونن بهش فکر می‌کنن یا نه. سرهنگ تمام دو سال منتظر شد تا به بازار کتاب برسه. گچ و چای سرد شده پنج سال. این یکی؟ اصلا نمی‌دونم.
قاعدتا بخش دلهره‌ها در محدوده وظایف من نویسنده نیست. قاعدتا من باید دو سه ماهی استراحت کنم و آماده بشم برای رمان بعد. اما اینجا قاعده ها کار نمی‌کنه. به رمان عزیز عزیزم میگم تو با زحمت زیاد خلق شدی. تو از دویدن‌های روزانه من برای پشت سر گذاشتن روزمرگی جون سالم به در بردی. تو من رو وادار کردی شیوه زندگی‌م رو برای نوشتن تو عوض کنم. امیدوارم بتونی از هوچی‌بازی و فساد و سانسور و تنبلی و بی‌حالی این سیستم هم جون سالم به در ببری.
آمین.
پاییزی که در راه است اقامت ما در محله جدیدمان دو ساله می‌شود. با اینکه تازه واردم محله‌مان را به دلایل زیادی دوست دارم. سکوت کوچه بن‌بستش ، پارس شبانه سگ نگهبان همسایه روبه‌رو، صدای جیرجیرک ها و بالاخره چشم‌انداز کوههای شمال که اتفاقی هنوز ساختمانی جلویش را نبسته اما به زودی از دید من محو خواهد شد. هفته گذشته اعلامیه درخواست تجمعی جلوی زمین بایر کوچه بالایی توجهم را جلب کرد. اعلامیه می‌گفت زمین بزرگ کوچه بالایی در گذشته نزدیک پارکی بوده که طی چند ماه گذشته شهرداری به جای طلبش بابت ساخت دو برج پانزده طبقه سیصد واحدی به پیمانکار طلبکارش واگذار کرده. اهالی محل و به خصوص همسایه های کوچه بوستان چند وقتی‌ست پیگیر بازگرداندن فضای سبز منطقه‌اند. طی چند روز گذشته متوجه شدم نه تنها زمین به منظور تسهیل در واگذاری، کاربری‌اش از فضای سبز به مسکونی تغییر پیدا کرده، نه تنها درختان کهنسال پارک چهار هزار متری منطقه به گفته شاهدان محلی توسط مامورین شهرداری خشک شده یا به جای دیگری منتقل شده که زمین هم با قیمتی بسیار پایین‌تر از ارزش واقعی‌اش به مالک فعلی واگذار شده‌است. اهالی محل در جریان شکایات خود همت کردند و فیلم کوتاه مستند زیر را تهیه کرده‌اند شاید در کنار شکایت حقوقی‌شان بتوانند صدای خودشان را از طرقی سریع‌تر و بی‌واسطه‌تر به گوش مسئولین برسانند. متاسفانه اگر چه شکایات پیگیر اهالی محل به این منجر شده بود تا دیوان عدالت اداری حکم بر توقف کار ساخت و ساز دهد اما ظرف چند روز گذشته لغو دستور صادر شده و تخریب باقیمانده پارک دوباره از سر گرفته شده.
Forwarded from Mohammad Shakouri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارک خواری شهرداری منطقه 4 در محله پاسداران بوستان پنجم