چپ‌کوک
954 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
87 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
باز هم
این روزها هر کس یک جور با خشم‌اش تا می‌کند. ادبیات برای من مسکن نیست. ادبیات بر‌شعله‌ خشمم می‌دمد. ادبیات خشمم را سوار عقلانیتی می‌کند که این روزها به آن نیاز دارم.
دوره چهارم گلاویز شدن با ادبیات ده سال پایانی حیات پهلوی دوم است. آیا می‌شد در ادبیات رد اتفاق بزرگ پنجاه و هفت را دید؟ بله می‌شد. آیا اگر نویسندگان ممنوع‌القلم نبودند و اصحاب قدرت صدایشان را می‌شنیدند، می‌شد جلوی انفجار پنجاه و هفت را گرفت؟ نمی‌دانم. آیا اگر مردم، مخاطب جدی‌تری برای ادبیات روشنفکری بودند پنجاه و هفت عصیانی هوشمندتر از آب درمیامد؟ شاید، بله شاید
حالا از گذشته‌مان همین عکس مانده. همین عکس از معدود عکس‌هایی که در آن خوشحالید. یا شاید به نظر خوشحال می‌آیید. مامان هنوز نمی‌داند چند سال دیگر سرطان تنش را، تن پر مهرش را دیوانه‌وار می‌بلعد و او را در زجری آرام تا مرگ می‌برد. بابا هنوز سرش پر از سوداست. سودای ساختن زندگی خوب، وطن خوب، وطن آزاد، وطن آباد. هنوز نمی‌داند در همان چند سال نه تنها ناهیدش را که ایران خانم عزیز عزیزش را هم رفته رفته از دست می‌دهد و هر دو را در قطعه نود و دو به خاک می‌سپارد و یازده سال باقی مانده را زیر بار سنگینی به استقلال رساندن دو یادگار زنش به زور دوام میاورد. نه ناهید و نه علی نمی‌دانند چه طوفانی در راه است. با این حال حتی در همان ندانستن هم نمی‌توانم لبخندشان را در این عکس باور کنم. ناهید مرگ برادر هفده ساله‌اش را پشت سر گذاشته و با بیماری دو برادر دیگر که سرنوشت مشابهی خواهند داشت دست و پنجه نرم می‌کند. علی، من از جنس او هستم؛ مثل او، مثل مثل او و می‌دانم چطور آدمی می‌تواند لبخند پت و پهنی را به لب بکشد بی آنکه بخندد. می‌دانم چطور آدمی می‌تواند بر جهنم پرده‌ای بهشتی بکشد. می‌دانم چطور آدمی خوش‌پوش، پیچیده در عطر همیشگی ادکلنی که با وسواس انتخاب می‌کند و کوهی انرژی که تا بسته آخرش را برای این و آن خرج می‌کند، لحظه لحظه خیال رفتن را با حبه‌ای قند در چای می‌زند و سرخوشانه مزه‌مزه می‌کند. با این حال دوست دارم خیال ببافم و بگویم شما در این عکس خوشحالید. دوست دارم بر پس‌زمینه این عکس برف بنشانم. زمین و زمان را به سپیدی صلحی پایدار رنگ بگذارم و فکر کنم این عکس را در بیستم دی ماهی که بعد از آن سال‌های سال کنار هم و دخترانتان زیستید برداشته‌اید. دوست دارم فکر کنم از این‌جا به کافه‌ای رفته‌اید شمع تولدتان را فوت کرده‌اید، آرزوهای خوب کرده‌اید و برگشته‌اید به خانه‌تان. دوست دارم فکر کنم بعد از آن بیستم دی که من و خواهرم در آن نبودیم بسیار بیستم دی‌هایی بوده که ما هم در جشن تولدتان کنارتان ایستاده‌ بودیم و لبخندی واقعی داشتیم؛ لبخندی بی آن خیال شوم که با هر حبه قند بر آینه استکان کمرباریک می‌خورد و شیرین‌کامی را به وسوسه‌ای بدون مزه، بدون بو، بدون رنگ آزرده می‌سازد. تولدتان مبارک.
گراسکوپ در مقدمه کتاب آناکارنینای مشکل‌گشا می‌نویسد «بسیاری از ما آسایش را در خواندن کتابهایی درباره زندگی دیگران پیدا می‌کنیم، چه در داستان و چه در ناداستان. نوشته‌های موجز تقویم خرد مفیدند، الهام‌بخش‌اند و حتی گاهی وقتها زندگی آدم را عوض می‌کنند، اما آثار بزرگ ادبی‌اند که واقعا ما آدم‌ها را عوض می‌کنند، با نشان دادن زندگی درونی دیگران و با اشکار کردن طبیعت بشری مشترکمان. این آثار به ما اجازه میدهند نسخه‌‌های مختلفی از خودمان را تصور کنیم بدون اینکه نیاز داشته باشیم خانمهای پیر را بکشیم ( جنایت و مکافات)، روی نیمکت پارک با شیطان دوستانه گپ بزنیم (مرشد و مارگاریتا) یا خودمان را پرت کنیم زیر قطار (آناکارنینا).»
من با گراسکوپ موافقم. . ایوان ایلیچ هم به ما اجازه می‌دهد نسخه خودمان را در حالی که با مرگ گریزناپذیر مواجه شده‌ایم و حسرت زندگی نزیسته را داریم ببینیم و بعد فکر کنیم پیش از این رویارویی ترسناک چه می‌توانیم بکنیم.
روز پنجم: غمبستگان خاک

به بچه‌های کلاس می‌گویم روزی که بتوانید احساس‌تان را بنویسید، درست بنویسید، با واژه‌هایی که شفاف، کافی و دقیق باشند آن روز می‌توانید ادعا کنید گام اول را برای نوشتن از دغدغه‌هایتان قوی و محکم برداشته‌اید. به بچه‌های کلاس می‌گویم گاهی احساساتی هست که زبان برایش واژه ندارد. شاید چون احساسی‌ست زاده دنیای امروز، یا شاید چون احساسی‌ست سرکوب شده، انکار شده، نادیده گرفته شده. به بچه‌های کلاس‌هایم می‌گویم نترسید واژه بسازید. واژه‌هایی که تعریف شما را از احساسی که تجربه کرده‌اید حمل کند. مرضیه از احساسی نوشت به نام فراغ با یار. فراغ با یار احساس کسی‌ست که یار دارد اما با او و در کنار او تنهاست بی آنکه جدال و اختلافی جدی میانشان باشد. مریم از احساسی نوشت به نام غمبستگی. غمبستگی احساسی‌ست جمعی؛ احساس نوعی تعلق به جمع که ناشی از غمی مشترک است. غمی عمیق، بی‌زبان و خفته در قلب‌ها. وقتی مریم از احساس غمبستگی نوشت بهار هنوز سبز شنگول سربه‌هوا بود و به بیست و سوم خرداد نرسیده بود. وقتی مریم غمبستگی را ساخت هنوز جنگ نشده بود. علی در کلاس دیگری از چیزی نوشت به نام غمخاک. غمخاک درد خاک داشتن است. غمخاک همان احساسی‌ست که مهاجری‌ را به موطن مادری باز می‌گرداند بی‌آنکه دلایل عقلی محکمه‌پسندی برای بازگشتش به زمین سوخته داشته باشد. وقتی علی از غمخاک نوشت هنوز اسراییل به ایران حمله نکرده بود. هنوز جنگ نشده بود و من وقتی سرم را تکان دادم که علی احساست برایم آشناست نمی‌دانستم که غمخاک به زودی مفهومی می‌شود با معنایی پیچیده، عمیق و به غایت، به غایت تراژیک.
پنج روز از جنگ می‌گذرد. پنج روزی که پانصد روز گذشته. پنج روزی که در آن بسیاری از ما چرخی در خانه‌مان زدیم، برای آخرین بار گلدانی را آب دادیم، گرد تابلوی عکسی را گرفتیم و دلمان لرزید که نکند این وداع آخر باشد. پنج روزی که بسیاری‌مان در کاوشی دردناک در هزارتوی قلبمان به یاد آوردیم آدم‌های زیادی را در گوشه گوشه این خاک دوست داریم. آدم‌هایی که با برخاستن هر ستون دود از گوشه شهر، با انگشتانی بی‌حس شده بر کیبورد موبایل‌هامان برایشان نوشته‌ایم چطوری؟ پنج روز است ما غمخاک گرفته‌ایم. نه، بهتر است بگویم پنج روز است غمخاک نهفته در گوشه دلمان ناگهان مثل بائوباب‌های شازده کوچولو بزرگ شده‌اند، بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شده‌اند و سایه‌‌شان افتاده بر گل‌های سرخ‌ کوچکمان. سایه‌‌شان افتاده روی دشت گل رز ایران.
هر کسی مسئول گل‌ش است. هر کسی مسئول آن یک کاسه‌ی دست خاکی‌ست که گلش بر آن ریشه دوانده، قد کشیده، بالیده و به گل نشسته. ما در این پنج روز فهمیدیم آن یک کاسه‌ی دست خاک چه معنایی به بودنمان داده. ما که زیر این آسمان دریده بی‌رحم زنده ماندیم در این پنج روز فهمیدیم غم آن یک کاسه‌ی دست خاک چه غم بزرگی‌ست. ما در این پنج روز بارها و بارها از کابوس ویرانی پریدیم و با چشمانی وحشتزده و تنی خیس از ترس گفته‌ایم گل من، گل من، بمان!
گل من بمان، من کاسه دستانم را گلدانت می‌کنم. من ریشه‌ات را در خاک این سرزمین غم‌زده نگه می‌دارم. من تو را به سرشکم آبیاری‌ می‌کنم. گل من بمان. تو تنها نیستی. ما غمبسته این خاکیم. ما هستیم، تو بمان.
✳️  آتوسا افشین‌نوید در دانشگاه شریف رشتهٔ فیزیک قبول شد، اما در همان مراسم معارفه متوجه شد که این چیزی نبوده که دنبالش می‌گشته. به صورت شخصی مطالعاتش را در حوزهٔ فلسفه ادامه داد اما بعدش فهمید چیزی که دنبالش می‌گردد ادبیات و نویسندگی است. به مرور بعد از ۱۰ سال تجربه‌های مختلف هویتش را از کسی که فیزیک خوانده به نویسنده تغییر داد. علاوه بر نوشتن کتاب‌هایی مثل کتاب‌های گچ و چای سرد شده و بازگشت ماهی‌های پرنده دوره‌های مختلفی برای نویسندگی برگزار کرده، دوره‌هایی مثل نوشتن درمانی و دغدغه‌نویسی.

با آتوسا از ادبیات و نویسندگی حرف زدیم و همین‌طور دوره‌های نوشتن درمانی و دغدغه‌نویسی


@ketabgardp
ketabgard 102
Mohsen
🎙قسمت صَد و دوم کتابگرد
از نویسندگی و ادبیات تا دغدغه‌نویسی و نوشتن درمانی با آتوسا افشین‌نوید

@ketabgardp
به لطف نسرین شاهی با محسن آشنا شدم و پادکست بالا محصول گفتگوی ماست در روزهایی که هنوز جنگ نشده بود و در دنیای من، ما آرام آرام چیزهای با ارزشی می‌ساختیم. امیدوارم صلح برقرار بشه و ما به همان ساختن‌های کوچک ادامه بدیم.
کم‌کم بردگی پدید آمد، حتی بردگی خودخواسته. ضعفا با اشتیاق خود را تسلیم اقویا می‌کردند به این امید که اقویا به آنها برای ظلم به ضعیف‌ترها کمک کنند. این روایت از اساس فساد جامعه انسانی را داستایوفسکی بیش از صد و پنجاه سال پیش برای ما روی میز می‌گذارد و چقدر امروز این روایت برای ما انسان سال ٢٠٢۵ آشناست. ما به دوباره اندیشیدن نیاز داریم. به بازگشت به اندیشیدن جمعی. ادبیات جایی برای اندیشیدن جمعی‌ست.
چسبیده‌ام کنج بالایی اتاقم و از آن بالا به میز تحریرم نگاه می‌کنم. به یادداشت‌ها، نسخه بیست و چند کتابی که قرار است حرفی تازه از دلشان در بیاید، به ارکیده که بعد از دو سال دوباره غنچه بسته، به لیوان قهوه که پر و خالی می‌شود و به کالبدی که در این اتاق زندانی‌‌ست. پرسه می‌زند، می‌نویسد، پشت پنجره می‌رود، با ارکیده حرف می‌زند، دست نوازشی بر سر گربه می‌کشد و دوباره پشت میز می‌نشیند و به خودش می‌گوید بنویس. این کتاب را تمام کن. باید بتوانی. هنوز تمام نشده. تو زنده‌‌ای.
بیچاره فکر می‌کند زنده است. گاهی به دوستی تلفن می‌زند و سعی می‌کند همدردی و دلگرمی را زندگی کند. صبح‌‌ها به خواهرش تلفن می‌کند. راه دور‌‌. و من می‌بینم چه جانی می‌کند که ادای آدم زنده را درآورد. من می‌بینم برای آن چند دقیقه تلفن راه دور چه زوری می‌زند خودش را جمع کند و اضطراب و اندوهش را قورت بدهد. دیروز حتی به ناشرش تلفن کرد و پیگیر کتاب شد. حرف‌هایی هم زد که از سر ترس بود. پرسید کی کتاب آماده می‌شود. برای انتشارش در این اوضاع چه کنیم. دلم برایش سوخت. برای این دست‌‌و‌پا زدن مذبوحانه‌ا‌ش. برای اینکه جایش را در فردا رزرو کند و فکر کند، خیال کند فردایی هست که می‌آید و در آن صلحی برقرار است که می‌شود کتاب خواند یا به کاهش بی‌عدالتی فکر کرد یا نگران یوزهای ایران بود.
از این کنج که به آن چسبیده‌ام برایش هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. صدایم را هم نمی‌شنود. باید آنقدر دست و پا بزند تا بپذیرد تمام شده، خودش، راهش و ضرورت نوشتن آن کتاب لعنتی که با لجاجتی ابلهانه سعی دارد تا عید، بله تا عید تمامش کند. باید بپذیرد آن نقطه پایان که نمی‌خواست بر مسیر بیست ساله تلاشش بگذارد خودش آمده ایستاده رو به رویش. باید بپذیرد زندگی‌اش تلاشی بود برای آنکه زمین را خون برندارد که برداشت.
برایش آرامش آرزو می‌کنم. آرزو می‌کنم جرات کند به خودش تسلیت بگوید، به دیگران تسلیت بگوید. برای خودش و دیگران صبر آرزو کند. صبری نه تنها برای تحمل آنچه رفته است، بلکه برای تحمل آنچه خواهد امد، برای تحمل شنیدن جان‌هایی که عطای زندگی را به لقایش خواهند بخشید، تحمل دیدن کرامتی که هر روز برای لقمه‌ای نان لگدمال خواهد شد، تحمل حناق، تحمل ویرانی یک سرزمین، تکه‌تکه شدنش، برای تحمل خاطره امیدواری. بله این یکی از بقیه سخت‌تر است. سخت و هولناک‌‌تر.
نقطه