چپ‌کوک
1.02K subscribers
77 photos
6 videos
8 files
91 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
روز پنجم: غمبستگان خاک

به بچه‌های کلاس می‌گویم روزی که بتوانید احساس‌تان را بنویسید، درست بنویسید، با واژه‌هایی که شفاف، کافی و دقیق باشند آن روز می‌توانید ادعا کنید گام اول را برای نوشتن از دغدغه‌هایتان قوی و محکم برداشته‌اید. به بچه‌های کلاس می‌گویم گاهی احساساتی هست که زبان برایش واژه ندارد. شاید چون احساسی‌ست زاده دنیای امروز، یا شاید چون احساسی‌ست سرکوب شده، انکار شده، نادیده گرفته شده. به بچه‌های کلاس‌هایم می‌گویم نترسید واژه بسازید. واژه‌هایی که تعریف شما را از احساسی که تجربه کرده‌اید حمل کند. مرضیه از احساسی نوشت به نام فراغ با یار. فراغ با یار احساس کسی‌ست که یار دارد اما با او و در کنار او تنهاست بی آنکه جدال و اختلافی جدی میانشان باشد. مریم از احساسی نوشت به نام غمبستگی. غمبستگی احساسی‌ست جمعی؛ احساس نوعی تعلق به جمع که ناشی از غمی مشترک است. غمی عمیق، بی‌زبان و خفته در قلب‌ها. وقتی مریم از احساس غمبستگی نوشت بهار هنوز سبز شنگول سربه‌هوا بود و به بیست و سوم خرداد نرسیده بود. وقتی مریم غمبستگی را ساخت هنوز جنگ نشده بود. علی در کلاس دیگری از چیزی نوشت به نام غمخاک. غمخاک درد خاک داشتن است. غمخاک همان احساسی‌ست که مهاجری‌ را به موطن مادری باز می‌گرداند بی‌آنکه دلایل عقلی محکمه‌پسندی برای بازگشتش به زمین سوخته داشته باشد. وقتی علی از غمخاک نوشت هنوز اسراییل به ایران حمله نکرده بود. هنوز جنگ نشده بود و من وقتی سرم را تکان دادم که علی احساست برایم آشناست نمی‌دانستم که غمخاک به زودی مفهومی می‌شود با معنایی پیچیده، عمیق و به غایت، به غایت تراژیک.
پنج روز از جنگ می‌گذرد. پنج روزی که پانصد روز گذشته. پنج روزی که در آن بسیاری از ما چرخی در خانه‌مان زدیم، برای آخرین بار گلدانی را آب دادیم، گرد تابلوی عکسی را گرفتیم و دلمان لرزید که نکند این وداع آخر باشد. پنج روزی که بسیاری‌مان در کاوشی دردناک در هزارتوی قلبمان به یاد آوردیم آدم‌های زیادی را در گوشه گوشه این خاک دوست داریم. آدم‌هایی که با برخاستن هر ستون دود از گوشه شهر، با انگشتانی بی‌حس شده بر کیبورد موبایل‌هامان برایشان نوشته‌ایم چطوری؟ پنج روز است ما غمخاک گرفته‌ایم. نه، بهتر است بگویم پنج روز است غمخاک نهفته در گوشه دلمان ناگهان مثل بائوباب‌های شازده کوچولو بزرگ شده‌اند، بزرگ و بزرگ و بزرگ‌تر شده‌اند و سایه‌‌شان افتاده بر گل‌های سرخ‌ کوچکمان. سایه‌‌شان افتاده روی دشت گل رز ایران.
هر کسی مسئول گل‌ش است. هر کسی مسئول آن یک کاسه‌ی دست خاکی‌ست که گلش بر آن ریشه دوانده، قد کشیده، بالیده و به گل نشسته. ما در این پنج روز فهمیدیم آن یک کاسه‌ی دست خاک چه معنایی به بودنمان داده. ما که زیر این آسمان دریده بی‌رحم زنده ماندیم در این پنج روز فهمیدیم غم آن یک کاسه‌ی دست خاک چه غم بزرگی‌ست. ما در این پنج روز بارها و بارها از کابوس ویرانی پریدیم و با چشمانی وحشتزده و تنی خیس از ترس گفته‌ایم گل من، گل من، بمان!
گل من بمان، من کاسه دستانم را گلدانت می‌کنم. من ریشه‌ات را در خاک این سرزمین غم‌زده نگه می‌دارم. من تو را به سرشکم آبیاری‌ می‌کنم. گل من بمان. تو تنها نیستی. ما غمبسته این خاکیم. ما هستیم، تو بمان.
✳️  آتوسا افشین‌نوید در دانشگاه شریف رشتهٔ فیزیک قبول شد، اما در همان مراسم معارفه متوجه شد که این چیزی نبوده که دنبالش می‌گشته. به صورت شخصی مطالعاتش را در حوزهٔ فلسفه ادامه داد اما بعدش فهمید چیزی که دنبالش می‌گردد ادبیات و نویسندگی است. به مرور بعد از ۱۰ سال تجربه‌های مختلف هویتش را از کسی که فیزیک خوانده به نویسنده تغییر داد. علاوه بر نوشتن کتاب‌هایی مثل کتاب‌های گچ و چای سرد شده و بازگشت ماهی‌های پرنده دوره‌های مختلفی برای نویسندگی برگزار کرده، دوره‌هایی مثل نوشتن درمانی و دغدغه‌نویسی.

با آتوسا از ادبیات و نویسندگی حرف زدیم و همین‌طور دوره‌های نوشتن درمانی و دغدغه‌نویسی


@ketabgardp
ketabgard 102
Mohsen
🎙قسمت صَد و دوم کتابگرد
از نویسندگی و ادبیات تا دغدغه‌نویسی و نوشتن درمانی با آتوسا افشین‌نوید

@ketabgardp
به لطف نسرین شاهی با محسن آشنا شدم و پادکست بالا محصول گفتگوی ماست در روزهایی که هنوز جنگ نشده بود و در دنیای من، ما آرام آرام چیزهای با ارزشی می‌ساختیم. امیدوارم صلح برقرار بشه و ما به همان ساختن‌های کوچک ادامه بدیم.
کم‌کم بردگی پدید آمد، حتی بردگی خودخواسته. ضعفا با اشتیاق خود را تسلیم اقویا می‌کردند به این امید که اقویا به آنها برای ظلم به ضعیف‌ترها کمک کنند. این روایت از اساس فساد جامعه انسانی را داستایوفسکی بیش از صد و پنجاه سال پیش برای ما روی میز می‌گذارد و چقدر امروز این روایت برای ما انسان سال ٢٠٢۵ آشناست. ما به دوباره اندیشیدن نیاز داریم. به بازگشت به اندیشیدن جمعی. ادبیات جایی برای اندیشیدن جمعی‌ست.
چسبیده‌ام کنج بالایی اتاقم و از آن بالا به میز تحریرم نگاه می‌کنم. به یادداشت‌ها، نسخه بیست و چند کتابی که قرار است حرفی تازه از دلشان در بیاید، به ارکیده که بعد از دو سال دوباره غنچه بسته، به لیوان قهوه که پر و خالی می‌شود و به کالبدی که در این اتاق زندانی‌‌ست. پرسه می‌زند، می‌نویسد، پشت پنجره می‌رود، با ارکیده حرف می‌زند، دست نوازشی بر سر گربه می‌کشد و دوباره پشت میز می‌نشیند و به خودش می‌گوید بنویس. این کتاب را تمام کن. باید بتوانی. هنوز تمام نشده. تو زنده‌‌ای.
بیچاره فکر می‌کند زنده است. گاهی به دوستی تلفن می‌زند و سعی می‌کند همدردی و دلگرمی را زندگی کند. صبح‌‌ها به خواهرش تلفن می‌کند. راه دور‌‌. و من می‌بینم چه جانی می‌کند که ادای آدم زنده را درآورد. من می‌بینم برای آن چند دقیقه تلفن راه دور چه زوری می‌زند خودش را جمع کند و اضطراب و اندوهش را قورت بدهد. دیروز حتی به ناشرش تلفن کرد و پیگیر کتاب شد. حرف‌هایی هم زد که از سر ترس بود. پرسید کی کتاب آماده می‌شود. برای انتشارش در این اوضاع چه کنیم. دلم برایش سوخت. برای این دست‌‌و‌پا زدن مذبوحانه‌ا‌ش. برای اینکه جایش را در فردا رزرو کند و فکر کند، خیال کند فردایی هست که می‌آید و در آن صلحی برقرار است که می‌شود کتاب خواند یا به کاهش بی‌عدالتی فکر کرد یا نگران یوزهای ایران بود.
از این کنج که به آن چسبیده‌ام برایش هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. صدایم را هم نمی‌شنود. باید آنقدر دست و پا بزند تا بپذیرد تمام شده، خودش، راهش و ضرورت نوشتن آن کتاب لعنتی که با لجاجتی ابلهانه سعی دارد تا عید، بله تا عید تمامش کند. باید بپذیرد آن نقطه پایان که نمی‌خواست بر مسیر بیست ساله تلاشش بگذارد خودش آمده ایستاده رو به رویش. باید بپذیرد زندگی‌اش تلاشی بود برای آنکه زمین را خون برندارد که برداشت.
برایش آرامش آرزو می‌کنم. آرزو می‌کنم جرات کند به خودش تسلیت بگوید، به دیگران تسلیت بگوید. برای خودش و دیگران صبر آرزو کند. صبری نه تنها برای تحمل آنچه رفته است، بلکه برای تحمل آنچه خواهد امد، برای تحمل شنیدن جان‌هایی که عطای زندگی را به لقایش خواهند بخشید، تحمل دیدن کرامتی که هر روز برای لقمه‌ای نان لگدمال خواهد شد، تحمل حناق، تحمل ویرانی یک سرزمین، تکه‌تکه شدنش، برای تحمل خاطره امیدواری. بله این یکی از بقیه سخت‌تر است. سخت و هولناک‌‌تر.
نقطه
انسان خاورمیانه امروز، انسان مستاصلی‌ست. نه فقط برای بار سنگینی که بر دوش دارد و خشونتی که در آن گرفتار است، بلکه از آن‌رو که خود را در این بدبختی تنها می‌بیند. انسان خاورمیانه امروز از یاد برده است که زمانی نه چندان دور عاشقانه‌ترین ترنم‌ها و بی‌پایان‌ترین قصه‌ها مثل رودهای خروشان این منطقه میان سرزمین‌ها جاری بود.
به‌گمانم اگر ما همسایگان بتوانیم دوباره همدیگر را بشناسیم و به یاد بیاوریم علیرغم تفاوت‌هایمان میراث مشترکی داریم و در مسیرهای‌ کم‌وبیش مشابهی صلیب‌هایمان را بردوش می‌کشیم، شاید بتوانیم از این استیصال کشنده نجات پیدا کنیم.
ادبیات جهانی‌ست که به ما امکان می‌دهد نه تنها دنیای انسان‌های دیگر را بشناسیم، که بتوانیم خودمان را هم در آینه آن جهان ببینیم. خاورمیانه کجاست. انسان خاورمیانه کیست. چه جهان درونی را تجربه می‌کند. چه دغدغه‌هایی دارد. از چه بریده و به چه امید بسته و گرفتار چه سوالات بی‌جوابی‌ست. اینها پرسش‌هایی‌ست که ما را دوباره با هم آشتی می‌دهد. این کارگاه تلاش دارد به مدد داستان به چنین سوالاتی تا حدی پاسخ دهد.
از انقلاب مشروطه تا امروز چهاربار نظام سیاسی ایران تغییر کرده بی‌انکه رویای جمهوریت محقق شود. ما در این ناکامی تنها نیستیم مردمان خاورمیانه تجربه مشابهی دارند. انقلاب هنوز برای عده‌‌ای پیروزی، برای عده‌ای شکست و برای گروه لکه شرم است. ما در این گیجی تنها نیستیم. تحریم خشونتی فرسایشی و تحقیری مداوم بر ما تحمیل کرده است. ما در این تجربه تنها نیستیم. ما در تجربه نگاه‌کردن یا نکردن به فلسطین، به رسمیت شناختن یا نشناختن اسراییل، قرارگرفتن در‌معرض حمله خارجی، قرار گرفتن در معرض اشغال، احساس خفگی در سرزمین مادری، اوارگی در دنیا و تجربه احساس متناقض نسبت به وطن تنها نیستیم. مردمان خا‌ورمیانه هم‌حال و هم‌تجربه ما هستند. در این اشتراک فرصتی هست برای شناخت خود. برای متوقف کردن روند شماتت خود و شاید پایان دادن به تکرار تراژدی‌هایی که انگار در منطقه ما ابدی‌اند و تنها از کشوری به کشوری در همسایگی کوچ می‌کنند.
مهلت ثبت‌نام تا سوم تیرماه
متن گفتگوی من با سایت مهستان درباره ورود سلبریتی‌ها به عرصه تولید کتاب و تاثیر آن بر فضای صنعت نشر، کتاب و کتابخوانی
🔸در جستجوی ذهن زیبایی برای نوشتن در میان سلبریتی‌ها

مهستان؛ وارد کردن چهره های مشهور به عرصه نویسندگی و ترجمه توسط برخی از ناشران، برای کسانی که مقوله کتاب را فراتر از تفنن می دانند دغدغه آفرین شده است. چرا که این تلقی در میان ایشان وجود دارد که عرصه کتاب فی نفسه آنقدر مهم است که اهالی آن، اعم از نویسندگان و مترجمان، بالقوه چهره هایی قابل اعتنا و صاحب نام هستند و حوزه کتاب نیاز به سلبریتی وارداتی از دیگر حوزه های فرهنگی و اجتماعی نظیر سینما و تئاتر و تلویزیون ندارد. از سوی دیگر بسیاری از ناشران در مضیقه برآمده از توام شدن بحران مخاطب و گران شدن هزینه های تولید کتاب، دست انداختن در دامن چهره های مشهور سایر حوزه ها برای تولید کتابهایی با فروش تضمینی را به منزله راه نجات خود می دانند. چرا که اهل کتاب در نتیجه عوامل مختلف آنقدر مهجور شده اند که به جز معدود نویسندگان و مترجمان متقدم و پیشکسوت، در میان مخاطبان عام کمتر شناخته شده هستند و جز کتابخوانان حرفه ای ممکن است شوق خریدن و خواندن کتاب را در میان مخاطبان یا بهتر است گفته شود مشتریان کتاب برنمی انگیزانند. به منظور بحث پیرامون این موضوع به سراغ آتوسا افشین نوید، رمان نویس و پژوهشگر حوزه ادبیات داستانی رفتیم و جویای دیدگاه وی درباره ورود سلبریتی ها به عرصه قلمفرسایی شدیم.
 
اخیرا سیاستی در میان برخی از ناشران مورد توجه قرار گرفته که برای رونق کتاب در ایران از سلبریتی‌ها برای نگارش و انتشار کتاب استفاده کنند. یعنی برخی سلبریتی‌ها در قلمرو شعر و برخی دیگر در حوزه داستان، به نگارش و یا ترجمه کتاب بپردازند، ارزیابی شما از این سیاست چیست؟
به گمانم پاسخ دادن به این پرسش نیازمند آنست که ببینیم چه تعریفی از ناشر و انتشارات داریم. من از شواهد و قراین اینطور می‌فهمم که اغلب ناشرین امروز خودشان را یک بنگاه اقتصادی می‌بینند. تمرکز بر روی انتشار آثار پرفروش، رقابت بر سر زودتر منتشرکردن ترجمه‌ای از آثاری که جایزه‌های ادبی برده، تعدد ترجمه‌ها از آثار پرفروش آن‌هم با کیفیت پایین شواهدی هستند که نشان می‌دهد ناشرین خود را یک بنگاه اقتصادی می‌بینند. البته هر نهادی اگر بخواهد مستقل باشد چاره‌ای جز سودآوری اقتصادی ندارد اما مسئله جایی ایجاد می‌شود که ناشرین خود را چیزی فراتر از بنگاه اقتصادی نمی‌بینند. در میان سلبریتی‌ها هم ممکن است شاعری خوب و نویسنده‌ یا مترجمی توانا پیدا شود. ناشری که بتواند هنرمندی با شهرت نسبی جذب کند کسب سود بالاتری دارد، اما وقتی نشر خودش را صرفا بنگاه اقتصادی می‌بیند آنوقت معیارهای سنجش کیفیت ضعیف می‌شوند. عملا ناشر در مسیر کتاب‌سازی می‌افتد، کتابی که چون برچسب نام آدمی معروف رویش خورده فروخته می‌شود. مثل لباس‌هایی که در مرزهای کشور تولید می‌شود و فروششان بابت برچسبی‌ست که نام فلان برند معروف روی آن مهر شده. من شکل‌گیری این روند را یک سیاست آگاهانه نمی‌بینم. این روند نتیجه گریز ناپذیر بنگاه اقتصادی صرف بودن است. وضعیت اقتصادی که خراب می‌شود ناشر هم مانند هر فروشنده دیگری به دنبال فروش چیزی می‌رود که مطمئن است بهتر و سریعتر می‌فروشد. اگر بخواهم عمیق‌تر نگاه کنم می‌گویم این روند نتیجه گریزناپذیر بسته بودن افق دید صاحبان نشر امروز ایران است. می‌شود البته در مورد این موضوع صحبت کرد که چه عواملی سبب شده صاحبان نشر با وجود میراث با ارزشی که پشت سر دارند امروز نقشی کوچک و کم‌رنگ در عرصه فرهنگ برای خودشان تعریف کنند اما عجالتا این وضعیت تعدادی از نشرهای امروز ماست.
 
ادامه گفت‌وگو را در سایت «اخبار مهستان» بخوانید.
@Akhbare_mahestan