چپ‌کوک
954 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
87 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
در فایل بالا می توانید اطلاعات کامل تر را در مورد کارگاه فهم ادبیات روس بخوانید 👆
در فایل بالا می توانید اطلاعات کامل تر را در مورد کارگاه نوشتن درمانی مقدماتی بخوانید 👆
می خواستم به مناسبت هشت مارس بنویسم که کمی دیر شد اما تاریخ روی تقویم اصل حرفم رو تغییر نمیده: درست یک سال پیش همین روز از حقارت کار کردن برای دیگریی نوشتم که به راحتی حقوقت رو پایمال می کنه و دیگران هم نه تنها بزدلانه تن به حقارت می دن که برای از دست ندادن همون حقوق ناحق شده تا مرز پابوسی پیش می رن. یک ساله تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم. در کارم سنگ تموم گذاشتم. از نوشتن گرفته تا درس دادن. سال سختی بود. امیدواری ام به موفقیتم روزهای زیادی به صفر نزدیک شد و دوباره استارت زدم. تبدیل کردن یک کار فرهنگی به بیزنسی که در چارچوب های معمول فروش بیشتر به هر قیمتی قرار نگیره کار مشکلیه. طعم تلخ حقارت های چهارده سالی که در نظام آموزشی این کشور کار کردم برای لحظه ای فراموشم نشده. در طول کلاس هام سعی کردم بیش از هر چیز عزت نفسها را برگردونم. به خصوص در مورد دختران کلاسم. عزت نفسی که فرهنگ مستبد سرکوبگر مردانه در طول دهه ها اون رو ضعیف کرده و از زنان ما، حتی دختران بیست و چند ساله امروز که بسیار در وضعیت مطلوب تری نسبت به نسل من به سر می برند، موجودات مجیزگو، حسود، حریص و بزدل ساخته. اعتراف به این چیزها آسون نیست. من هم مثل همه آدمهای دیگه دوست دارم سرم رو بالا بگیرم و بگم ما چقدر قابل افتخاریم. اما اگه بخواهیم واقعا قابل افتخار باشیم باید با حقایق تلخ زندگی مون مواجه بشیم. تلاش زنهای این مرز و بوم طی سده گذشته اگرچه به شدت قابل تقدیره و اگرچه تلاش زنان بعد از انقلاب به مراتب بیشتر از مردان بوده و اگرچه نباید فراموش کرد مردان در بسیاری از موارد صرفا به مدد رانت جنیستی شون در موقعیتهای اجتماعی بهتر قرار گرفته اند، اما با تمام این آفرین ها و اما و اگرها نباید چشم هامون رو روی بزدلی شرم آور زنان امروز ببندیم. بزدلیی که ریشه در تاریخ درازمدت ما داره و فائق اومدن بهش عزم و اراده جدی میخواد
📝 کارگاه فهم ادبیات معاصر ایران
ویژه‌ی داستان کوتاه
از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید

خلاصه آن‌که در مملکت ما هنوز ارباب قلم عموماً در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و همان پیرامون انشاهای غامض و عوام‌نفهم می‌گردند. (جمالزاده)

زمان: ۶ اردیبهشت تا ۷ تیر
چهارشنبه‌ها: ۶ تا ۸ عصر، سیدخندان
ظرفیت: ۱۲ نفر
مدرس: آتوسا افشین نوید
مهلت ثبت‌نام: تا ۳۰ فروردین

برای اطلاعات بیشتر
ایمیل بزنید: [email protected]
یا تلفن کنید: 09126125924

✔️ دوره‌ی اول: از ۱۲۰۰ تا ۱۳۴۲ شمسی

جلسه‌ی اول: نگاهی مختصر به تاریخ ایران و جهان از ۹۰۰ تا ۱۳۰۰ ه.ش

دوم: ادبیات پیش از مشروطه
نگاهی کوتاه به نثرنویسی در دوران صفوی و ادبیات پیش از مشروطه
با خوانش مجموعه داستان قربانعلی بک نوشته‌ی جلیل محمد قلی‌زاده

سوم: ادبیات مشروطه
فضای فکری دوران مشروطه، محمدعلی جمالزاده و ادبیات نوین ایران

چهارم: ادبیات دوره‌ی پهلوی اول
فضای اجتماعی سیاسی فرهنگی دوره‌ی رضا خان، دوره‌ی نوپایی داستان کوتاه در ایران، صادق هدایت و ادبیات ایران

پنجم: ادبیات دوره‌ی پهلوی اول
آقابزرگ علوی: ادبیات پیش از زندان، ادبیات زندان، ادبیات پس از زندان

ششم: دوره‌ی پهلوی دوم تا کودتای ۲۸ مرداد
رئالیسم در ادبیات ایران، صادق هدایت و ادبیات رئالیستی پس از رضاخان

هفتم: دوره‌ی پهلوی دوم تا کودتای ۲۸ مرداد
دوران پسارضاشاهی در ادبیات ایران، صادق چوبک و ادبیات ناتورالیستی

هشتم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
فضای اجتماعی سیاسی فرهنگی پس از کودتا، شروع دوره‌ی رشد داستان کوتاه، ابراهیم گلستان و ادبیات غیردلسوز

نهم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
غلامحسین ساعدی و ادبیات ایران

دهم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
طنز پس از رضاخان، خسرو شاهانی و ادبیات ایران

✔️ اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام:
ایمیل: [email protected]
تلفن: 09126125924
آتوسا افشین نوید
@chapkook
چهارسال پیش از انگلیس که برگشتم خوابی که در شبهای نمناک جزیره گاه و بیگاه به دنیای من میومد شده بود رویای بیداریم. می خواستم از روزهای فرو رفته در مه سالهای ابتدایی دهه شصت بنویسم و می خواستم نفس تازه ای به دنیای خواننده های ادبیات بیارم. جای درست و حسابی نداشتیم. کار نداشتیم. اما رویای من بود و علیرضا بود که هر چند روز یک بار بپرسه چه خبر. از رویات چه خبر. چهار سال پیش همین روزها بود که به امید اینکه بتونم نولای کوتاهی برای دست گرمی در مورد دهه شصت بنویسم شروع کردم به مطالعه و پلات زدن. اولین کلاسم رو هم همین روزها برگزار کردم. اون هم با سه نفر. یک نفر که ثبت نام کرده بود و دو نفر که حاضر شده بودن بیان ببینن من چی میخوام بگم.
امروز وقتی به قصد نوشتن پشت میزم نشستم به قدری خسته بودم که فکر کردم باید قید نوشتن رو بزنم. برای چندمین بار متوالی پیگیری پرونده سرقت خونه مون تو آگاهی بی سر و سامون تهران اعصابم رو پاک متشنج کرده بود. صدای گوگول ته ذهنم بود و تمام مدتی که بین دو طبقه کذایی آگاهی بالا و پایین میرفتیم تا جواب بگیریم احساس می کردم موجود بدبختی شده ام مثل آکاکی آکاکی وویچ گوگول.
اما برگه های داستان رو که پیش روم گذاشتم و شروع به ادیت داستان که کردم آکاکی کم کم رنگ باخت. مزه خوش جمله‌هایی که خلق کرده بودم و امروز قرار بود سنباده آخر رو بخورن حالم رو بهتر کرد. سوال های دیروز بچه ها سر کلاس ادبیات روس لابه لای سطور نوشته هام به یادم اومد و با خودش لبخندهای پهن عمیق روی لبهام نشوند.
بعضی روزها زندگی چیزهای عجیبی پیش روت میگذاره. از پای میز که بلند شدم دیدم امروز چهارصد و پنجاهمین صفحه رمان رو صیقل دادم. عدد رو که دیدم یادم اومد این ترم چهل پنج نفر با من در کلاسهام همراهند. چهل و پنج جفت چشم پرفروغ، چهل و پنج ذهن زیبا که در وانفسای روزهای سخت زندگی در ایران جایی برای فکر کردن باز گذاشتن. گاهی فشارهای روزمره بلایی سرت میاره که گذشته رو فراموش می کنی. عددها موجودات خوبی هستن. عددها به تو میگن کی هستی و چه راهی رو اومدی. فکر می کنم باید به گوگول هم بگم برادر سوتفاهم شده بود. اون موجود عصبی و خشمگین که پله ها رو بالا و پایین می رفت آکاکی نبود، چهل و پنج بود. خود خود چهل و پنج.
چرا انتخابات این دوره شورای شهر تهران برایم مهم است.

در طول بیست و یک سال گذشته من در تمامی انتخاباتهای کشور شرکت کرده ام. گاهی انتخابهایم برایم تا حدودی راضی کننده بوده و گاهی هم چندان با طیب خاطر پای صندوق رای نرفتم با این حال هیچوقت حق مشارکتم در انتخاب نماینده ام را نسوزانده ام. امسال اما اولین باریست که انتخابات شورای شهر برایم اهمیت ویژه پیدا کرده است. تصمیم گرفته ام طی چند پست در مورد انتخابات شورای شهر با صدای بلند فکر کنم. به نظرم مسئله جمعیست و جا دارد برای بهتر شدن شهر تهران با هم فکر کنیم. امیدوار هم هستم چند پست بعدی صرفا یک طرفه خوانده نشود و من در مورد نقاط ضعف اندیشه ام بازخورد قابل ملاحظه بگیرم.
انتخابات شورای شهر به دلایل زیر برای من در این دوره اهمیت ویژه پیدا کرده است.
اول اینکه این نخستین بار است کاندیدها در ابعاد وسیع تایید صلاحیت می-شوند و نخستین باری¬ست که من در میانشان کسانی را میشناسم که به نظرم تا حد زیادی با معیارهای من، صلاحیت مدیریت یک کلانشهر را دارند و دوست دارم به عنوان یک شهروند تهرانی، شهر نازنینم را دستشان بسپارم.
دوم پشت سر گذاشتن تجربه تلخ حادثه پلاسکو است. اگرچه مدیریت تک حادثه پلاسکو در بعضی قسمتها مثل تخلیه به موقع ساکنین ساختمان قابل تقدیر بود اما حادثه پلاسکو حداقل به من می گفت شهر آماده مدیریت حوادث بزرگ نیست. زلزله در کمین تهران است، ساختمانهای مشابه پلاسکو کم نیستند و مردم در مورد مدیریت بحران و مشارکت در مدیریت بحران نه آموزشی دیده اند و نه میدانند شهرشان برای از سر گذرندان حادثه ای مثل یک زلزله یا یک آتش سوزی وسیع چه امکاناتی دارد.
سوم به تجربه کاری من در چند سال گذشته به عنوان نوشتن درمانگر برمی-گردد. تجربه من می¬گوید ثبات فیزیکی یک شهر و آرامش آن نقش بسیار مهمی در ثبات روانی و ثبات اخلاقی ساکنینش دارد. زندگی کردن در شهری که به سرعت یادگارهای گذشته اش را پاک میکند ترسناک است. من شهروند بخشی از هویتم را از همان خاطرات قدیمی میگیرم. بخشی از اخلاقیاتم ریشه در همان خاطرات دارد. من دروغ نمیگویم چون مادربزرگم روزهای سخت دهه شصت وقتی طبقات پلاسکو را هن هن کنان بالا و پایین میرفت به من میگفت: گوشت با منه. نبینم دیگه دروغ بگی. مادربزرگ سالهاست رفته اما پایداری ساختمان پلاسکو میتوانست هر بار که چشمم به عظمتش می افتاد حرف مادربزرگ را برای من تکرار کند. زندگی در شهری که فضاهای عمومی اش شخصی میشود و در اختیار گروه خاصی برای تولید ثروتی قرار میگیرد که من از آن سهمی نمیبرم ترسناک است. میدان ولیعصر برای من معنا داشت. حالا وجود مغازه¬دارهایی که از سهم بصری من تغذیه میکنند حسی از تجاوزشدگی را در من القا می¬کند. نمیشود شهری را دوست داشت که هر روز شکل تازه ای میگیرد و همه گذشته اش را انکار می¬کند. در ضمن اینکه منی که در بستر چنین شهری زندگی ميکنم وقتی کالبد شهر را تا این حد ناپایدار و انکار کننده میبینم هرجا منافعم ایجاد کند دست به تغییر ماسک روی صورتم میزنم و آدم جدیدی می¬شوم. شهر هم مثل آدمها زنده است، شلختگی ظاهرش، رنگ عوض کردنش، در اختیار یک گروه خاص بودنش، متجاوز بودنش روی روان و اندیشه آدمهایی که در بسترش زندگی میکنند تاثیر میگذارد.
چهارم اینکه من چهل سالگی را رد کرده ام و کم کم متوجه میشوم تهران ظرف ده سال آینده چقدر برای من میزبان بدیست. شهر پیاده رو ندارد. جابه جا سازمان این و آن زمینش را کنده و درست نکرده. شهرداری به بسیاری از ساختمانهایی پایان کار داده که شیب وروردی پارکینگهایشان پیاده رو را بریده و به حریم عمومی تجاوز کرده. عبور از خیابانها در بسیاری از مناطق دل شیر میخواهد. پلهای عابر پیاده مناسب عبور معلولین و سالمندان نیست. روشنایی شهر متناسب با نیازش نیست. شهر جایی برای معلولین و سالمندان ندارد و به کسی که یک عمر در این شهر دویده می-گوید حالا که نمیتوانی لابه لای پستی و بلندیها و ماشینها بدوی شهر را ترک کن. شهر نه تنها از لحاظ کالبدی برای این گروه قابل زیست نیست که بخش فرهنگی شهرداری هم تقریبا سالهاست کار اساسی در زمینه آموزش نسل جدید به قصد فهم شرایط سالمندان و معلولین انجام نداده است.
پنجم بحرانهای مرتبت با مسکن است. فروش تراکم، ساختمانهای بد شکل بلند و کوتاه و بیتناسب با کشش ترافیکی منطقه، قیمتهای منطقه ای بي تناسب با ارزش واقعی زمین در آن منطقه یا حتی بی تناسب با امکانات شهر اش، از معضلات این شهر است. هیچ چیز به اندازه ساختمانهای این شهر و قیمت زمین و بنا در نقاط مختلف این شهر نشان نمیدهد که چقدر تهران شهر ناعادلی است. زندگی کردن در بستر شهری که عادل نیست آدمهایش را پر از خشم و بغض، حس برتری کاذب، حس عدم اعتماد به نفس کاذب و در نتیجه خصومتهای پنهان در شهر می کند. آدمهایش را وادار به ترک شهر و حاشیه نشینی می¬کند. نتیجه اینها چیزی جز آسیب دیدن همه نیست.
ششم ب
ششم بحران قانون و امنیت است. تجربه من در مدیریت ساختمانمان و تجربه تلخ سرقت منزلمان مرا وارد دنیایی کرد که نمی شناختمش. قوانین آپارتمان نشینی ناقص است و برای بسیاری از معضلات آپارتمان نشینی پاسخ مناسبی ندارد. نتیجه اینکه کمتر ساختمانی پیدا میشود که خصومتهای داخلی نداشته باشد و مشاعاتش به نحو احسن اداره شود. این معضل سبب شده بسیاری از ساختمان ها به دلیل عدم نگهداری درست عمر کوتاهی پیدا کنند و استهلاک سریعتری داشته باشند. مسئله امنیت شهری هم به نظرم بحرانی جدیست. چهارماه پیگیری پرونده سرقتی که سرنخ های جدی دارد در آگاهی تهران به من نشان می دهد تا چه حد بخش امنیتی شهر تهران در حفظ جان و مال مردم کم توان است.
اما نکته آخر که مرا ترغیب می کند انتخابات این دوره را جدی تر بگیرم و روی رای دادن به تعدادی از مستقلها فکر کنم اینست که تصور میکنم دیگر لیست احزاب سیاسی به تنهایی کمک چندانی به رفع مشکلاتمان نمی کنند. به نظرم نحله های فکری می توانند سالهای طولانی خودشان را اصلاح کنند، به روز شوند و در نتیجه دوام بیاورند. اما احزاب سیاسی بخش تفکریشان اغلب در یک دوره منجمد می شود و دیگر رشد نمی کند. این مسئله فقط مربوط به احزاب در ایران نمی شود. انتخاباتهای اخیر در سراسر دنیا نشان می دهد عمر بسیاری از احزاب سرآمده و باید احزابی جدید که مشکلات روز را می شناسند و برایش راه حل دارند وارد صحنه شوند. ایران هم جدای از بقیه دنیا نیست. حجم زیادی کار روی زمین مانده، کارهایی که نیاز به نیروی فکری متخصص جدید دارد، نیرویی که بتواند بدون عینک منافع سیاسی احزاب سیاسی به مشکلات یک شهر نگاه کند تا بتواند راه حل بیاید. مشکلاتی که از آن حرف زدم مشکلاتی نیست که دیروز ایجاد شده باشد. مشکلاتی ست که طی سالهای طولانی حل نشده باقی مانده و همین حل نشدنش میگوید راه کارهای احزابی که سهم در شورای شهر داشتند به قدر کافی برای حل مشکل کارآمد نبوده.
تنوع کاندیدها و کارنامه های قابل توجه بعضیشان این امکان را به من میدهد که افرادی را انتخاب کنم که می توانند به دغدغه های شهری و نه سیاسی بپردازند و مشکلات این شهر دوست داشتنی آرمیده بر پای دماوند را حل کنند.
شورای شهر آینده تهران چه مشکلی را باید حل کند؟

شهر تهران مثل بسیاری از کلان‌شهرها مشکلات بسیاری دارد. بعضی از مشکلات فعلی شهر تهران آنقدر بزرگ شده که بعید است شهروند این شهر باشید و آن را ندیده باشید. آلودگی هوای شهر تهران (علیرغم بهبود قابل ملاحظه آن طی چهار سال اخیر)، مشکل ترافیک در تمامی محلات تهران، افزایش چشمگیر کارتن‌خوابها، آشغال جمع‌کن‌ها، معتادین و کودکان کار چیزهایی‌ست که به راحتی به چشم می‌آید. شهروندانی که کمی حساس‌تر باشند احتمالا افزایش تعداد دستفروش‌ها، غیبت معنادار معلولین و کاهش تعداد سالمندان در مکان‌های عمومی را هم شاید احساس کرده باشند. حضور چشمگیر گروه‌های آسیب‌پذیر در فضای عمومی این دلهره را بیشتر می‌کند که شهر از همیشه نابرابرتر، ناعادل‌تر و تهدیدپذیرتر است. اما نگاه عمیق‌تری به وضعیت شهر نشان می‌دهد تهران در حال حاضر بحران جدیتری ‌دارد. تهران در سال‌های آتی با مشکل تامین بودجه نگهداری شهر مواجه است.
بودجه مربوط به نگهداری شهرها پیش از انقلاب به عهده دولت بود و احتمالا تا حد زیادی از محل درآمدهای نفتی تامین می‌شد. با توجه به اینکه جمعیت شهرنشین تا اوایل دهه پنجاه شسمی تنها سی درصد جمعیت کل کشور بوده و شهرهای چندان بزرگی هم نداشتیم، می‌شود گفت دولت بار غیرقابل تحملی بر دوش نداشته. در دهه پنجاه شهرها رو به گسترش گذاشتند. سال پنجاه و هفت نسبت شهرنشین‌ها و روستا نشی‌ها تقریبا برابر شد. دهه شصت و دهه‌های بعد رشد شهرنشینی همزمان با انفجار جمعیت همچنان ادامه پیدا کرد و جنگ و بحران‌های زیست محیطی مثل خشکسالی هم به آن دامن زد. امروز بیشتر از هفتاد درصد جمعیت ایران شهرنشین است و درصد بالایی از شهرنشینان در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند. تمرکز هفتاد درصدی در شهرها و به خصوص کلان شهرها سبب شد عملا تامین هزینه نگهداری شهر دیگر برای دولت امکان‌پذیر نباشد. قانون تغییر کرد و تصمیم بر این شد تهران و چند کلان‌شهر دیگر خود مسئول تامین بودجه نگهداریشان شوند. به نظرم این اتفاق پدیده خوش‌آیندی هم بود. اگر نفعی که شهروند در شهرهای بزرگ می‌برد قابل مقایسه با شهرهای کوچک و روستاها نیست باید هزینه نفعش را هم بپردازد.
بنابراین تهران هم باید راه حلی برای تامین درآمدش پیدا می‌کرد. بعد از اتمام جنگ نفس¬ها دوباره سر جا آمد و توجه مردم و مسئولین به مشکلات داخلی جلب شد. کرباسچی در دوران شهرداریش برای تامین بودجه شهر تهران راه‌حل تراکم فروشی را انتخاب کرد. فکر می‌کنم اگر فروش تراکم نبود راه دیگری که می¬توانست پیش روی مردم تهران باشد پرداخت مالیات‌های سنگین‌تر بود. اینکه چرا راه‌حل دوم انتخاب نشد را نمی¬دانم. شاید تصوری وجود داشت که شهر در شرایط بعد از جنگ آمادگی روانی پذیرش یک هزینه قابل ملاحظه را در سبد هزینه‌هایش ندارد. شاید هم متولیان امور، حاضر به پرداخت هزینه توجیه این کار برای شهروندان نبودند. شاید هم قضیه به مسئله عدم بلوغ برمی‌گردد. این تصور که همیشه شاه/حاکم/ والی/ والد وظیفه دارد نیاز زیردستان را با حداقل فشار ممکن برآورده کند. راه حل کرباسچی به نظرم در دوره خودش به عنوان یک راه حل کوتاه مدت و مقطعی کار می‌کرد. شهروندی که پول داشت با خرید تراکم سهم بیشتری در تامین بودجه شهر به عهده می‌گرفت. در عوض خانه‌اش را می‌کوبید ساختمان چند طبقه می‌ساخت و سود می‌کرد. به این ترتیب اولا ضعیف‌ترها کم‌تر می‌پرداختند، قوی‌ترها بیشتر می‌پرداختند و سود بیشتر هم می‌کردند و تهران که مشکل کمبود مسکن هم داشت بدون دخالت دولت صاحب مسکن بیشتری می‌شد. اما طرح (حتی به عنوان یک طرح کوتاه مدت) چند ایراد اساسی داشت و به سوداگری میدان می‌داد. اول سقفی برای فروش تراکم وجود نداشت. دوم مسئله ترافیک در فروش تراکم دیده نشده بود. سوم نظارت بر ساخت و ساز درست انجام نمی‌شد. اگر انگشت شماتت در بخش اول و دوم به سوی شهرداری باشد. انگشت مواخذه در مورد سوم به سوی ساز و کار نظارتی کشور و صد البته خود ما شهروندان است که در چرخه فساد وارد شدیم. جهت رفع نقص مورد اول و دوم طرح جامع شهر تهران دوباره نوشته شد و طی آن محدودیتهایی برای فروش تراکم اعمال شد. شرایطی که نمی‌گذاشت هر کسی هر چند طبقه دلش بخواهد در هر جای تهران بسازد. با این حال قانون آنقدر اما و اگر داشت که نه تنها دست سوداگران را باز می‌گذاشت که دست طبقات مرفه و متوسط تهرانی را هم باز می‌گذاشت تا از قبل تغییرات قیمت مسکن سود کنند بدون آنکه برای سودشان زحمتی کشیده باشند. اما مسئله اصلی این بود که اگر تراکم فروخته نمی‌شد شهر چطور قرار بود هزینه‌هایش را تامین کند. باکاهش تقاضای ساخت و ساز و تکمیل ظرفیت شهر تهران برای خراب کردن و چند طبقه ساختن، تراکم‌های استفاده نشده مثل اوراق بهادار خرید و فروش شدند اما این هم کافی نبود. طی دو سال اخیر شهرداری تهران برای پر کردن صندوق دست به دامن مابه‌التفاوت‌های ارزش املاک مسکونی و اداری و تجاری شد و سعی کرد با شناسایی واحدهای مسکونی‌ای که استفاده اداری یا تجاری می‌شدند تا حدودی خزانه‌اش را پر کند. امروز اما ظرفیت حتی برای فروش تراکم‌های سیال و مابه‌التفاوت ارزش املاک مسکونی با تجاری/اداری هم پر شده و تهران مانده و صندوقی که راهی برای کسب درآمد ندارد.
شورای شهر بعدی تهران در درجه اول به گروه سیاست‌گذاران شهری شامل شهرسازها و حقوق‌دان‌ها و اقتصاددان‌ها نیاز دارد تا بتوانند راه¬کاری برای تامین درآمد شهر تهران تهیه کنند. راهی غیر از فروش تراکم، غیر از فروش فضاهای شهری که حق همه است. اگر قرار باشد نماینده‌ای به شورای شهر بفرستم چه از طریق انتخاب نماینده مستقل، چه از طریق انتخاب از لیست حزبی‌ به نماینده‌ای رای می‌دهم که فکر کنم می‌تواند اولا مسئله بودجه شهر تهران برای درازمدت و با حداقل آسیب‌ها حل کند. دوم نه به من شهروند و نه به هیچ‌کس دیگر باج ندهد. تهران شهر پرهزینه‌ایست و باید بپذیریم به عنوان شهروند هزینه‌های شهر را تقبل کنیم. سوم الویت‌های هزینه‌کرد شهر تهران را برآورد کند و با امساک در زمینه نیازهای واقعی شهر تهران هزینه کند؛ چیزهایی که ممکن است به چشم نیاید اما تهران را از شرایط ناخوشایند فعلی بیرون بیاورد. دوست دارم مورد چهارم را هم اضافه کنم و بگویم با فساد مبارزه کند اما آنقدر آن را دور از ذهن و خیال‌پردازانه می‌بینم که به سه تای دیگر بسنده می¬کنم.
یک مناسبت، یک کتاب، یک انتخاب (قسمت اول)

شوریدگی این روزهایم را فقط خودم می‌فهمم. یک سال از رسیدن به این نقطه که نظام آموزش و پرورش خصوصی ما در مسیر زوالی برگشت‌ناپذیر افتاده و تصمیمم به خروج از این نظام می‌گذرد. یک سال است از چاپ دومین کتابم می‌گذرد. مجموعه داستانی که اتفاقا در نقد همین نظام آموزش خصوصی نوشتم. برای هر داستانش ساعت‌ها وقت گذاشتم، به اینکه در دهان تک تک شخصیت‌هایش چه بگذارم فکر کردم و برای نجات تک‌تک کلماتش از حذف شدن چند سال جنگیدم و حالا در سالگرد این دو اتفاق باید به یکی از آنهایی رای بدهم که همه‌شان فارغ از گرایش سیاسی‌شان مجری طرحی هستند که نظام آموزشی را گرفتار بحران جدی کرده.
چهارده سال در مدارس غیرانتفاعی تهران کار کردم. در طول این چهارده‌سال شاهد زوال معلم بودم. قراردادها کم‌کم تک برگی می‌شد و تو سندی دال بر همکاری با مدرسه نداشتی. گاهی شانس می‌آوردی و مدرسه‌ای بیمه‌ات می‌کرد اما تقریبا محال بود مطابق قانون کار موفق به گرفتن عیدی و سنواتت شوی. در اغلب موارد مطابق همان قراردادهای تک برگ، مدیر مدرسه حق داشت هر زمان که بخواهد به تشخیص مدرسه که هیچ متر و معیار مشخصی هم نداشت تو را از کار بیکار کند. بنابراین اگر روی آن چندرغاز مدرسه حساب باز می‌کردی باید شش دانگ حواست را هم جمع می‌کردی که آن هیات منصفه تو را از نان خوردن نیندازد. صف اول این هیات منصفه دانش‌آموزانت ایستاده بودند، صف دوم همکارانت و صف سوم کادر مدرسه. اما میان این سه، تراژدی را صف اول رقم می‌زد. ترس از ناراضی بودن دانش‌آموز دستت را برای هر حرکتی می‌بست. باید به سازشان می‌رقصیدی و بیشتر از آنکه حواست به تدریس درست و پرورش معنادار باشد، به این فکر می‌کردی که نبض کلاست را پیدا کنی. گاهی مجبور به یارکشی هم می‌شدی. گاهی باج میدادی و گاهی بیدلیل به شاگردانت میگفتی چقدر خوبند. هیچوقت نمی‌توانستی به لبخند همکارت اعتماد کنی. هیچ وقت نمی‌دانستی کی آنهایی که برایت کف می‌زنند به تو پشت خواهند کرد. مدیر همیشه در احاطه آنهایی‌ست که به او می‌گویند مدرسه‌شان در حال فیل هوا کردن است. نه تنها به مدیر بلکه به والدینی که علیرغم همه غر و لندهایشان در مورد نظام آموزشی باز هم دلشان می¬خواهد مدرسه با افتخار به عرضشان برساند استعدادی ویژه در فرزند دلبندشان کشف کرده. اینها تنها نیمی از هفت‌خوان رستمی‌ست که باید هر سال طی کنی. عید که از راه می‌رسد تازه دلشوره آغاز می‌شود. مدرسه می‌تواند بی‌هیچ توضیحی سال بعد تو را کنار بگذارد. کلاس‌های کمتری به تو واگذار کند یا بستن قراردادش را به تعویق بیندازد. هر روز زنگ تفریح که می‌خورد با خودت کلنجار میروی از کنار دستی‌ات بپرسی قراردادش را تمدید کرده یا نه. تلخی ماجرا اما فقط این نیست که بفهمی مدرسه چند وقتی‌ست بستن قراردادهای سال جدید را شروع کرده و به تو چیزی نگفته. تلخی آنجاست که همکارانت زودتر از کادر مدیریت عذرت را می‌خواهد. انگار جذام داشته باشی. تو را ندیده می‌گیرند و زیر لب به آن یکی بغل دستیشان از بدشانسی تو و تایید نشدنت می‌گویند. حقیرانه است که آنها که مانده‌اند، ماندنشان را تعبیر به استحقاقشان می‌کنند بی‌آنکه شرایط واقعا برای آنها متفاوت باشد. سال جدید شروع می‌شود. معلم‌ها هیجان‌زده و خوشحال به هم تبریک می‌گویند و یک سال دیگر در کنار هم با لبخندهای پهن و کشدار زندگی می‌کنند و از سرنوشت بچه‌ها و سرنوشت کشور و امید و نیاز به تغییر و شجاعت بیان واقعیت و رشد و پرورش و آگاهی حرف می‌زنند بی‌آنکه هیچکدامشان حتی تصوری از دستمزد معلم کنار دستشان داشته باشند. کار بر مبنای تحقیر دیگری، کار بر مبنای سهیم نکردن نیروی انسانی‌ات در سود واقعی، کار بر مبنای رقابت کور به قصد دوام ‌آوردن در سیستمی ناکارآمد، چیزی جز شکستن عزت نفس ندارد. فاجعه نظام آموزشی خصوصی‌مان تنها این نیست که معلمش روزبهروز حقیرتر میشود، فاجعه آنجاست که نه ماه تمام، هر روز، هر صبح معلمینی را سر کلاس نسل آینده ایران می‌فرستیم که حتی دیگر نمی‌تواند تشخیص دهد حقیر شده و در دست بچه‌ها می‌تواند به راحتی به ملعبه‌ای برای خوشگذارنی تبدیل شود. پارسال روز معلم تصمیم گرفتم نظام آموزشی را ترک کنم. داشتم روز به روز حقیرتر شدنم را می‌دیدم. بدبخت شدنم را. کوتوله شدنم را. تبدیل شدنم به موجود توسرخور بی‌دل و دماغی که تنها عمر می‌گذارند یا در بهترین حالت شاکی وامانده‌ای که جرات اعتراض ندارد. یک سال است آموزش را در سطحی دیگر و از جایی دیگر شروع کرد‌ام و بیشتر از کشف شهروندانی دوست‌داشتنی و خوش‌فکر از این خوشحالم که عزت نفسم را نجات داده‌ام...
یک مناسبت، یک کتاب، یک انتخاب (قسمت دوم ) ... کتاب گچ و چای سرد شده دقیقا یک سال پیش در روزهای برزخی تصمیم¬گیری¬ام بیرون آمد. دوستش داشتم چون صدای اعتراضم بود. مکتوب. ماندگار و من آماده بودم از حرفم، از نقدم به خصوصی¬سازی لجام‌گسیخته‌ای که پشتوانه نظارتی درست و حسابی ندارد، همچنان از رانت بهره میبرد و لیاقتمحور نیست، از نگرانی‌ام برای روح و روان و شخصیت بچه‌هایی که در چنین نظامی رشد می‌کنند دفاع کنم و بگویم چرا راهی که می‌رویم به همه ما آسیب خواهد رساند. کتاب خیلی زود به چاپ دوم رسید. در سطح همان چند جایزه از نفس افتاده ادبی مطرح شد و خوانندگانش نظرشان را نوشتند و حمایتم کردند اما راستش این چیزها برایم کافی نبود. فکر می‌کردم کتاب مستقل از اینکه چقدر ارزش ادبی دارد باید راه به محافلی باز کند که ادعای نقد خصوصی‌سازی یا نقد نظام آموزشی را دارند. کتاب در ورود و خروجش به دنیای آدم‌هایی از این دست برایم پیغام می¬آورد که آدم‌ها یا حال ندارند فکر کنند یا آنچه می‌گویند بیشتر پز روشنفکریست و بس. دغدغه‌ای وجود نداشت و این خلاء دغدغه به خصوص در میان معلمین جوان که بیشتر از هر گروه دیگری از ناکارآمدی نظام آموزش خصوصی آسیب می‌دیدند مرا با این حقیقت تلخ مواجه کرد که علیرغم آنکه بیشتر از گذشته می‌خوانیم، بیشتر از گذشته می‌دانیم و بیشتر از گذشته به ظاهر توانمندیم، هنوز به بلوغ فکری نرسیده‌ایم. احساس نمی¬کنیم شغلمان کارکردی بیشتر از تامین مالی یا حتی ارضاء علاقه شخصی دارد. هنوز نمی‌فهمیم ما در مقابل رفتارهایمان مسئولیم. در مقابل تبعات اجتماعی‌اش مسئولیم و نمی‌توانیم چشم روی سوراخ شدن کشتی¬ای ببندیم که همه سوارش هستیم؛ از کوچک و بزرگ، از فقیر و غنی، از دزد و زاهد و از گناهکار و بی‌گناه.
امروز در سالگرد این دو اتفاق تصمیم گرفته‌ام به روحانی رای بدهم. امروز که به روحانی رای می‌دهم شفاف‌تر از سال‌های قبل می‌دانم تبعات این خصوصی‌سازی چیست و شفاف‌تر از گذشته می‌دانم روحانی هم همسو با همان جریان فکری‌ست که توسعه را به هر بهایی می‌خواهد. با این حال در همین یکسالی که بیشتر از گذشته زوالی که چهارده سال شاهدش بودم را دوباره بازنگری کرده‌ام و سعی کرده‌ام بفهمم چقدر و کجا قصور شخص من به این زوال دامن زده به این نتیجه رسیده‌ام بین نیرویی که روی کاغذ معتقد است و تو اعتقادش را می‌پسندی و آنکه در عمل معتقد است و تو اعتقادش را نمی‌پسندی دومی کاردان‌تر است. به این نتیجه رسیده‌ام که بین آنکه حق تو را دم در خانه تحویلت می‌دهد و معتادت می‌کند به مزد بی‌عمل و آنکه حقت را نمی‌دهد اما میدان کار برایت فراهم می‌کند تا بجنگی و چیزی نو بسازی دومی به رشد تو بیشتر کمک می‌کند. به این نتیجه رسیده‌ام که بین آنکه طرح خوب دارد اما گفتگو نمی‌داند و آنکه ایده متوسطی دارد اما حرف تو را می‌شنود و به آن فکر می‌کند دومی کمتر به خطا می‌رود.
این روزها فکر می‌کنم باید به روحانی رای بدهم هر چند که نقد زیادی به رویکردهای کلی‌اش در حوزه آموزش و فرهنگ دارم. اما کارنامه چهارسال گذشته‌اش نشان می‌دهد قابل گفتگوست، عملگراست و تو را به میدان کار دعوت می‌کند. همین سه عامل برای ادامه رشد من و رشد کشورم کافیست. باقی‌اش را نقش من رقم می‌زند. اینکه چقدر می‌توانم برای به کرسی نشاندن نقدم و راهکارم و خواسته‌ام او را که گفتگوپذیر است مجاب کنم مسیرش آسیبی‌ست به همه ما و تغییر این مسیر آینده را برای همهمان با هر گرایش فکری و سیاسی دلپذیرتر می‌سازد.
طی دو پست قبل درباره این موضوع نوشتم که چرا فکر می‌کنم رای دادن به کاندیدهای مستقل در این دوره مهم است.امروز و در این لحظه به دلایل زیر همچنان معتقدم تجمیع عمومی بر روی چهار یا پنج کاندید مستقل در کنار لیست حزبی بسیار مهم است.
دلیل اول: نظام دو حزبی اساسا کارآمد نیست و اگر فرصتی برای ایجاد یک جبهه/گروه سوم فراهم بیاید بهتر است از آن استفاده کرد. در نظام دو حزبی، هر حزی ضرورت حضورش را با وجود تهدید حزب مقابل توضیح می¬دهد. این رویکرد امکان اصلاح درون‌حزبی را تا حد زیادی از بین می¬برد. به خصوص وقتی هر یک از دو حزب در سر تندروی خود قرار بگیرد، ترس از روی کار آمدن حزب دیگر می‌تواند حامیان را برای حداقل مطالبات پای صندوق رای بکشاند. در واقع در یک نظام دو حزبی دو طرف رقیب هم نیستند. تنها ورود یک جبهه سوم است که سبب می‌شود حزب حامیان را نه از راه سلبی که از راه ایجابی جذب کند.
دلیل دوم: انتخابات آزاد یعنی انتخاباتی که مستقل‌ها در آن شانس موفقیت داشته باشند. انتخاب ثابت همیشگی بین دو گزینه که یکی از آنها در نقطه مقابل نگاه تو قرار دارد دیگر اسمش انتخاب نیست. الزام تن دادن به تنها گزینه ممکن است. اگر قرار باشد انتخابات شورای شهر فقط به یارکشی دو لیست دو حزب محدود شود و هر دو طرف فقط به لیستهای بیست و یک‌نفره‌شان رای بدهند، آزادی را نه نظام که شهروندان محدود کرده‌اند. من بی آنکه منکر اهمیت وزن دو حزب موجود در انتخابات شورای شهر تهران شوم، فکر می‌کنم برای حفظ آزادیی که این بار به دست آمده باید چند صندلی شورا به کاندیدهای مستقل تهران برسد.
دلیل سوم: حق تهرانی‌هاست که انتخاب‌های خردجمعی‌شان فرصت تجربه پیدا کند. مراجعه به انتخاب‌های شبکه‌های اجتماعی پیش از بیرون آمدن لیست دو حزب نشان می‌داد خرد جمعی متمایل به افراد غیرحزبی، غیردولتی و متخصص در حوزه آسیب‌های فعلی شهر تهران است. خرد جمعی تهرانی‌ها بهتر است مجال حضور پیدا کند. ضمانتی نیست که کاندیدهای مستقل بهتر از دیگران باشند اما این انتخاب از "هیچ" نیامده. پشت سرش دلایلی دارد و رشد، معنایی جز این ندارد که انتخابهایت را زندگی کنی. علاوه بر این کارنامه نه چندان قابل قبول دو حزب در مدیریت شهر تهران باز کردن میدان را برای انتخابهایی غیر از انتخاب‌های حزبی را توجیه می¬کند.
دلیل چهارم: باید جایی از مصلحت‌اندیشی و پنهان¬کاری عبور کنیم و انتخابات شوراها کم‌هزینه‌ترین جای ممکن است. مصلحت‌اندیشی روندی پدرسالارانه‌ست. اساسش بر پنهان‌کاری‌ست و پیش‌فرضش برتری بلامنازع یک گروه. پنهان‌کاری عامل فساد است و پیش فرض برتری، عامل نقدناپذیری. لیستی که بدون دخالت خرد جمعی بسته می‌شود و حداقل اطلاعات را از افراد لیست به دست مردم می‌دهد مستعد فساد و عدم اصلاح است. مصلحت¬اندیشی معضل فرهنگی ماست جایی باید به عنوان یک ملت عزممان را جزم کنیم و جلوی این نگاه از بالا به پایین که در همه ارکان زندگی‌مان نفوذ کرده بایستیم.
دلیل پنجم: افراد مستقل معتمد خرد جمعی تهرانی¬ها در کاندیداهای تهران وجود دارند. راستش برای خود من تشخیص کاندید مستقل از غیرمستقل کار ساد‌ه‌ای نبود. سوالهای زیادی بود که نمی‌توانستم به آنها پاسخ دهم. اصلاح‌طلبان با طرح میثاق‌نامه عملا تا حدی کار را راحت کردند. کاندیدی که در فضای مجازی با اقبال مواجه است و می‌داند در صورت حضور در لیست اصلاح‌طلبان شانس پیروزی پیدا می‌کند و با این حال میثاق‌نامه را امضا نمی¬کند یعنی به دلایلی اختلاف نظری معنادار با حزب دارد. اگر چه تعداد کاندیدهای از این دست زیاد نیست اما همان دو سه نفر کافیست تا موتور ورود مستقل‌ها به کارزار انتخابات شورای شهر که اساسا نباید هم سیاسی باشد روشن شود.
جمع‌بندی: من معتقدم به چهار دلیل باید به کاندیدهای مستقل هم رای بدهم. اول ناکارآمدی نظام دوحزبی، دوم صیانت از آزادی، سوم اجازه به منصه ظهور رسیدن انتخاب‌های خرد جمعی، چهارم تمرین عبور از پنهان‌کاری و مصلحت‌اندیشی و پنجم وجود کاندیدهای مستقل. در اعتقادم به رای به کاندیدهای مستقل به هیچ عنوان بر آن نیستم که وزن احزاب را در شورای شهر نادیده بگیرم. به هر حال هر یک از ما بخش بزرگتر انتخابمان را به حزبی که بیشتر به آن متمایلیم واگذار می‌کنیم. اما رای دادن به تمام یک لیست ما مطالبه‌کنندگان را در جایگاه ضعف قرار می‌دهد، انتخاب‌هایمان را محدود می‌کند و در شرایطی که احزاب رو به تندروی بگذارند برای ما تنها یک گزینه روی میز می¬گذارند. گریز از این انتخاب تک گزینه‌ای کار ساده‌ای نیست، بها دارد. کمترین بهایش شکستن نسبی رای حزب و بدتر از آن راه نیافتن کاندید مستقل مورد نظر حامیان به شوراست. با این حال فکر می¬کنم باید از جایی شروع کرد. رای آوردن معنی¬دار مستقل‌ها حتی اگر به شورا راه پیدا نکنند اولا در دور بعد مشوقی می‌شود برای آنهایی که کاربلدند اما فکر می‌کنند به بازی راهشان نمی‌دهند، دوم اینکه احزاب متوجه اهمیت خواسته‌های مردم می‌شوند. وجود یک رقیب سبب می‌شود اصلاحات درون‌حزبی در جهت منافع حامیان با سرعت بیشتری انجام بگیرد و احزاب خود را بیشتر در مقابل حامیانشان پاسخگو بدانند.
شماره یک لیست بهاره آروینه با کد ۱۵۵۶ که جا افتاده. عکس رو تعویض نکردم چون زیر پستها میاد. بابت عدم دقت در انتخاب تصویر مناسب معذرتخواهی می کنم
تا قبل از انصراف لیلا ارشد مطمئن بودم لیست مشترک شهر دیگر و شورای عالی سیاست‌گذارای اصلاح طلبان اقبال خواهد یافت. اما با انصراف لیلا ارشد شانس ورود مستقلها به شدت کم شد. طی بیست و چهار ساعت گذشته جز چند ساعتی که سر کلاس بودم و چند ساعتی که خوابیدم به انتخاب لیستم فکر کردم، نوشته¬های زیادی خوندم و با افراد زیادی حرف زدم؛ از مشورت گرفته تا کمی تندروی و تندخویی. در نهایت به نتیجه زیر رسیدم.
الف. مستقل‌ها به غیر از آقای راغفر تقریبا هیچ شانسی برای ورود به شورا ندارند. در از دست رفتن این فرصت طلایی، اصلاح‌طلبان و مستقل‌ها هر دو مقصرند. اصلاح‌طلبان وقت کشی کردند. با سابقه بیست سال کار حزبی و گروهی لیستی نه چندان مطلوب ارائه دادند و علیرغم اینکه طی شش ماه گذشته چند بار افراد و گروههای مستقل به اصلاح طلبان پیشنهاد داده بودند لیستی ائتلافی (و نه ادغامی) بین دو گروه مستقل و اصلاح‌طلب بسته شود، جواب درست و سر راستی به مستقل‌ها ندادند. اشتباه مستقل‌ها هم این بوده که پلان دوم در صورت عدم همکاری اصلاح‌طلبان نداشتند و نتوانستند به موقع حسابشان را از آنها جدا کنند. بنابراین هر گونه رای به مستقل‌ها در نهایت نمادین است و به این معنی‌ست که تلویحا رای دهندگان از ورود مستقل‌ها به کارزار انتخاباتی شورای شهر حمایت می‌کنند.
ب. بیرون آمدن همزمان چندین لیست موازی تا اعلان نظر آقای خاتمی نشان می¬دهد روند انتخاب اعضای لیست درون شورا به میزان زیادی محل اشکال بوده. جدای از آن تکرار اسامی افراد در لیست‌های مختلف علیرغم امضای میثاق‌نامه‌ای که به موجب آن، افرادی که زیر چتر گروه اصلاح‌طلب آمده بودند تعهد به تمکین از نظر نهایی شورا می‌کردند نشان می‌دهد تا چه حد میزان پایبندی به امضای شخصی، میزان فهم کار حزبی و تعهدپذیری در میان اصلاح‌طلبان پایین است. با این حال انتخابات عرصه یک حرکت سیاسی‌ست. اگر هر کسی اعتقاد به رای دادن به گروه اصلاح‌طلبان را دارد بهتر است برای شکسته نشدن رای به تمام لیست رای بدهد.
پ. از میان گروه‌های مستقل تنها گروهی که در پرس و جوهایم آنها را نسبتا منسجم و دارای خط مشی روشن دیدم شهر دیگر بوده. به گمانم اگر کسی بخواهد از مستقل‌ها حمایت کند بهترین گزینه انتخاب لیست هفت به علاوه چهارده است. لیستی با هفت عضو مستقل و چهارده عضو اصلاح‌طلب. به گمانم رای به این لیست رای سلبی‌ست به اصلاح طلبان و رای ایجابیست به مستقل‌ها. حمایت از مستقل‌ها در شرایطی که بدنه مستقل‌ها نحیف است قطعا نمی¬تواند الزاما حمایت از دیدگاه سیاسی آنها باشد، بلکه بیشتر حمایت از چندصدایی شدن جامعه است. ما هنوز تا جامعه¬ای بالغ فاصله داریم. نیاز داریم صداهای دیگر را بشنویم و بگذاریم در کنار ما سهمشان را از حس خوشبختی، تعلق اجتماعی، امنیت و عزت نفس دریافت کنند.
این هم برشی از شعر شاملو برای حسن ختام پست‌های شورای شهری و بازگشت به دنیای ادبیات
هرچند من ندیده‌ام این کور بی‌خیال
این گنگ شب که گیج و عبوس است
خود را به روشن سحر نزدیک‌تر کند
لیکن شنیده‌ام که شب تیره – هر چه هست-
آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند
آخرین شب تبلیغات : حافظه بدچیزیه. یه چیزهایی رو چنان محکم نگه می‌داره که فکر می‌کنی تا قیامت پاک نمی‌‌شه. کلاس ادبیات ایران یه ربع به یه ربع با بحث انتخابات قطع می‌شد و همه هیجان زده حرف می‌زدن. استرس، نگرانی و احتمال‌های ناخوشایند پس ذهن همه بود. کلاس که تموم شد زدیم بیرون. فکر می‌کردم حوالی سیدخندان باید قیامت باشه اما زندگی در امتداد سهروردی ساز همیشگیش رو می‌زد. ساندویچ‌فروشی‌ها شلوغ بود و مغازه‌های کابینت‌فروشی خلوت. گاهی تک و توک ماشینی رد می‌شد که عکس‌های تبلیغاتی روش بود؛ نه بوقی، نه صدای بلند ضبطی، نه حتی ستادی. ترس برم داشته بود. سناریو پشت سناریو تو ذهنم شکل می‌گرفت اما نزدیک هفت‌تیر که رسیدیم آروم شدم. خیابون شلوغ بود و مهم‌تر از اون عکس‌های تبلیغاتی جدیدی سر حالم آورد. واقعا اگه از آسمون افتاده بودم و خبر نداشتم تو ممکلت چی به چیه محال بود فکر نکنم جدیدی تک کاندیدای ریاست جمهوریه. جدیدی همه جا بود. جدیدی روی دیوارها، جدید بالای پل عابر پیاده، جدیدی روی نمای ساختمون‌ها، جدیدی دور تیرچراغ برق، جدیدی رقصان و شناور در آسمان هفت تیر. جدیدی رو کابوسها ماله می‌کشید، هم عکس‌هاش و هم آدم‌هایی که کماندو‌وار از پشت یه وانت نیسان آبی‌رنگ پریده بودن پایین و مثل مور و ملخ بین ماشینها عکس‌های جدیدی رو پخش می‌کردن. ماشین‌های طرفدار رییسی به نظرم بیشتر میومد یا شاید هم من بیشتر می‌دیدمشون. بنفش‌ها بیشتر سبز میزدن تا بنفش. کسی به کسی کار نداشت. همه یه جوری جدی تو ماشینشون نشسته بودن انگار دارن می‌رن یه جلسه کاری مهم و هیچ هم براشون مهم نیست کی به کی می‌خواد رای بده. از میدون تا سر تقاطع حافظ دیگه ترافیک سنگین شد. ماشین هایی که از سمت میدون میومدن بوق بوق می‌کردن و معلوم بود آدرنالینشون حسابی زده بالا. من تابم بریده بود برسم میدون و ببینم چه خبره. موتورسوارهای ریسی کارناوال راه انداخته بودن و "روحانی بای بای"کنان از لاین مقابل رد می‌شدن. اما امیدم رو پلیس ناامید کرد. سر حافظ رو بسته بود و ناچار باید می‌نداختی سمت انقلاب. ترافیک روی پل حافظ دیگه تکون نمی‌خورد و انتظار طولانی مجبورمون کرد سرک بکشیم تو ماشین دیگران. نمی‌دونم چرا به طرز احمقانه‌ای به همه لبخند می‌زدم و وسط همون لبخند کشدار فحشم رو هم می‌دادم. ذهنم کلید کرده بود روی تحلیل‌های تخمی و یه مشت چرت و پرت تحویلم می‌داد. مثلا نمی‌دونم چرا فکر می‌کردم یه کسی که پژو دویست و شیش داره نباید پرچمی باشه یا تو کتم نمی‌رفت سرنشین پژو پارس دست چپی که خیلی قیافه‌های برادرواری داشتن بنفش باشن. واقعا نمی‌فهمیدم کدوم خرده‌شخصیت دیوونه‌م بروز کرده و مسئولیت خطیر قضاوت رو به عهده گرفته. از پل حافظ تا ورودی خیابون انقلاب سه ربع طول کشید. ماشین‌ها بوق می‌زدن. یه ماشین عروس گیر کرده بود وسط جمعیت. صدای آژیر ماشین های آتش‌نشانی از خیابون انقلاب میومد. پلیس پشت بلندگوش داد می‌کشید اما بلندگوش انقدر خراب بود که انگار یکی پشت سر هم سیفون می‌کشید. از دور صدای همهمه شعارها میومد. روی صندلی ماشین بند نمی‌شدم. قلبم تند می زد. ذهنم اطلاعات خوب و بد چند سال گذشته رو میکس می‌کرد و تحویلم می‌داد. جدی شده بودم و فکر می‌کردم وارد خیابون انقلاب که بشم پرت می‌شم به یه دوران دیگه، به یه زمان دیگه. واقعا هم همینطور بود وارد خیابون انقلاب که شدیم انگار پرت شدیم به یه دنیای دیگه. اردوکشی خیابونی از همون تقاطع حافظ و انقلاب خودش رو به نمایش گذاشت. طرفدارهای ریسی سر تقاطع ضلع شمال خیابون عکس به دست ایستاده بودن و شعار می دادن، همه مرد، یک دست. طرفدارهای روحانی اون طرف خیابون شعار می‌داد. همه جوون و البته کمی قرتی. موتور‌های دو طرف بین ماشین‌ها ویراژ می‌دادن. یه تعدادی سربند سبز و بنفش بسته با علامت پیروزی بین ماشین‌ها راه می‌رفتن و نگاهشون تو افق گم می‌شد. صحنه‌ها رو اگه میوت می‌کردی حسابی آشنا بود اما صدا رو که برمی‌گردوندی هیچیش شبیه گذشته نبود. آدم‌ها به طرز غریبی حاضر جواب و خوشمزه شده بودن. موتوری بنفش پشت موتوری پرچمی داد می‌کشید برو جلو تتلو، پرچمی رجزگویان می‌گفت خیابون بسته دولت بی‌اراده، بسته. کل‌کل‌ها بین شعارهای دو طرف گم می‌شد . شمال به جنوب می‌گفت دولت بی‌اراده چهارساله‌شم زیاده و جنوب به شمال می‌گفت ریسی کم‌آورده، تتلو رو آورده. یکی این وسط سرش رو کرده بود تو ماشین ما و خیلی جدی می‌گفت تتلو یه آهنگ جدید واسه ریسی خونده فردا صبح حتما دانلود کنید. اون یکی کنارمون داد می‌زد لیست بدم آقا، لیست. و رد این سر و صدا رو موتورسوارهای جدیدی می‌شکست که ویراژ می‌دادن و یه جوری داد می‌کشیدن جدیدی که انگار جدیدی آتیش گرفته. مغزم واقعا هنگ کرده بود. هر چی جلوتر می‌رفتیم ماجرا بامزه‌تر می‌شد. یکی پوستر خانم دماغ‌عمل‌کرده نیمچه پلنگی رو بالای سرش برده بود و می‌گفت رای من فقط چی‌چیز خانوم (ادامه دارد).
(ادامه آخرین شب تبلیغات) اون یکی عکس ریسی رو بالا برده بود و داد میزد فقط هاشمی‌طبا. یکی هم صندلی عقب ماشینش یه عکس روحانی دست این بچه‌ش داده بود و یه عکس ریسی دست اون یکی. اولی می‌گفت آخر هفته روحانی رفته و اون یکی در جوابش همین رو برای ریسی می‌گفت. یه موتوری بنفش هم گیر داده بود به یه موتوری پرچمی که انگشترت چقدر خوشگله. وسط این معرکه چند نفری هم خیلی جدی داشتن تحریمی‌ها رو به شرکت در انتخابات دعوت می‌کردن. یکی رگ گردنش زده بود بیرون که "هی می‌گه ما آزادی دادیم. پس چرا پیج تتلو رو بستین" یکی هم به ماشین بغلیش می‌گفت "آقا شما می‌دونی یارانه بدن بنزین چند برابر می‌شه." دو تا پسر وسط جمعیت عکس‌های روحانی و ریسی رو پخش می‌کردن و هر چند دقیقه یه بار همدیگه رو بغل می‌کردن. گاهی چند تا پرچمی با هم داد می‌کشیدن هفته دیگه وزارت پوشش. گاهی هم یه گوشه دیگه چند تا بنفش فریاد می‌کشیدن وزیر ارشاد ما تتلوی شاد ما. یکی وایساده بود کنار پیاده‌رو و هر پرچمی که رد می‌شد عکس روحانی رو می‌گرفت بالای سرش و می‌گفت سایه‌ش بالای سرتون. یکی هم داد می‌کشید ابی رو عشقه. پلیس با ملت شوخی می کرد. چندتاشون غذا گرفته بودن و وسط دود و موتور و داد و فریاد چلوکباب-پیاز می‌زدن. دنیای عجیبی بود. هیچی توش جدی نبود. انقدر هیچی توش جدی نبود که دلم می‌خواست پیاده بشم و از تک‌تک آدما بپرسم داداش چی زدی اومدی. میدون رو از سر وصال پیچیدیم بالا و برگشتیم سمت خونه. لبخند کشدار از روی لبام پریده بود و دوباره همون استرس لعنتی برگشته بود. این بار البته ترس از کابوسهای گذشته نبود. ترس از شهر بود. ترس از شهری که چهل ساله دارم توش زندگی می‌کنم و بازم نمی‌فهممش.