چپ‌کوک
954 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
87 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
مرگ آدم هاي نازنيني مثل توران ميرهادي غم انگيزه اما علي رغم تلخيش با خودش اين ياداوري دلگرم كننده رو داره كه مي شه در همين سرزمين كار كرد، درخشيد، بخشيد، ساخت، اميدوار بود و مهمتر از همه عزت نفس داشت. جاي خالي اين آدم هاي دوست داشتني و بخشنده مي گه چقدر اين حجم غر زدن ها، نك و نالها، و خشم گرفتنها به آن بالانشين ها حقيرانه ست و ريشه نه در مشكلات كه در ضعف نفس، حقارت و رخوت و سستي اراده ها داره.
توران ميرهادي برام هميشه ستايش انگيز بوده اما بيشتر از اون بودنش و زندگيش براي من تعهدي ايجاد كرده به ادامه دادن راهش به شيوه خودم. خوشحالم در دوره زندگي من مردان و زنان بزرگي زيست كرده و مي كنن كه من مي تونم در لحظه هاي تيره دلتنگي و نااميدي با صداي بلند به خودم بگم
مي توانم نگه دارم دستي ديگر را، چرا كه كسي دست مرا گرفته است، به زندگي پيوندم داده است.
اولین باری که دنبال یه کتاب تو بازار سیاه گشتم هفده سالم بود. بهم گفته بودن دو قرن سکوت رو بخونم. پرس و جو کردم گفتن برو انقلاب. کنار خیابون یه تعدادی آدم وایستادن که داد می‌زنن کمیاب، نایاب. تصور می‌کردم باید سر تا ته انقلاب رو بگردم تا یکی از این دادزن‌ها رو پیدا کنم ولی وقتی رسیدم دیدم تعدادشون بیشتر از این‌ حرف‌هاست. کتاب رو همون اولین کتاب‌فروشی داشت اما چنان از دیدن یه دنیا کتاب کهنه تو یه زیرزمین ذوق کرده بودم که رفتم سراغ دادزن بعدی. اون روز آفست کتاب‌های هدایت رو هم خریدم. سری کتاب‌هاش رو داشتیم اما من دلم می‌خواست در اولین خرید جدی‌م مجلدهای خودم رو توی کتابخونه‌م داشته باشم. تازه فکر می‌کردم می‌تونم به پدرم پز بدم که هدایت‌های من از هدایت‌های اون نوتره. اسم ساعدی رو هم همون روز تو همین ماواهای دوست داشتنی شنیدم. بعد از اون روز یکی از سرخوشی‌هام شد پیدا کردن دست‌دوم فروش‌ها و لذتم شد غرق شدن در بوی نای کتاب‌های قدیمی.
دیروز بعد از سالها دنبال چه باید چرنیشفسکی رفتم انقلاب. حال و حال اوایل دهه هفتاد رو داشتم. بوی اون کتابفروشی‌های کهنه و غبارزده ته ذهنم بود، لذت ایستادن پشت ویترین کتاب‌فروشی‌ها کنار آدم‌هایی که جرات نمی‌کردی باهاشون حرف بزنی اما ته دلت از اینکه یکی احتمالا مثل خودت وجود داشت خوشحال بودی. خاطرات خریدهای ممنوع، بحث‌های پچ‌پچ‌وار و امیدهایی که در سکوت جایی مثل چشمه‌ای پنهان می‌جوشید.
پیاده روی انقلاب مثل همیشه شلوغ بود.آدم‌ها با عجله از روبه‌روت میومدن. بعضی‌ها در گیجی‌شون بهت تنه می‌زدن، دستفروش‌ها قدم‌به‌قدم بساطشون پهن بود و دادزن‌ها چند برابر دادزن‌های سال هفتاد و با صدای چندبرابر بلند‌تر داد می‌زدند.
قاعدتا باید از این هیاهوی پرصداتر از بیست و پنج سال پیش لذت می‌بردم. از اینکه جاهای بیشتری برای غذا خوردن بود، از سر و وضع مغازه‌ها که به سامان‌تر شده بود و از رگه‌های ضعیف میل به زیبا کردن محیط اطراف، میل به درک رنگ و هارمونی و لطافت. میل به ساختن فضایی در صلح. با این حال چیزی حالم رو از خرسندی به نوعی گیجی و حس بیگانگی سوق می‌داد.
کنار خیابون ‍پر بود از پوسترهای چه‌گوارا و شاملو و ساعدی و فروغ. مد امسال از دخترها و ‍پسرهای جوون قیافه‌های نیمچه چریک ساخته بود. کت‌های سربازی یشمی، پوتین، ریش بلند، صدای فضای اطرافت رو که میوت می‌کردی انگار اومده بودی مقر انقلابیون. اما صدا رو که از خفه کن برمی‌داشتی همه چیز رنگ و بوی خنده‌داری می‌گرفت. داد‌زن‌ها داد می‌زدن تقلب! تقلب! تقلب پایان‌نامه! تقلب مقاله! تقلب پروژه! تقلب کتاب حتی!
راستش اینکه آدم‌ها تقلب کنن به نظر من حقارت‌آمیزه، اما اینکه عکس چه‌گوارا رو بزنی تو اتاقت، مثل چه لباس ب‍پوشی، شاملو زمزه کنی، تو کافه کامو بشینی درست زیر عکس کامو با چند تا همکلاسی‌ چریک پوشت بحث کنی و به پسری لبخند بزنی که کلاه کپش رو مثل ر‍پرهای سیاه آمریکایی برعکس گذاشته سرش و برات پاستای چی‌چیز سرو می‌کنه و در مدل دانشجویی پول یه ناهار غیردانشجویی رو ‍ب‍پردازی و بعد بیای سراغ یکی از این دادزن‌ها و بگی داداش پروژه فلان چند ... راستش نمی‌دونم به این ملغمه خنده‌دار چی باید بگم. فقط می‌دونم در روزی که آدمی نالایق در جایگاه تصمیم‌گیر قدرتمندترین کشور دنیا نشسته ترسناکی این شترگاو‍پلنگی بیشتر به چشم من میاد.
گزارش يك سرقت، روز اول- قسمت اول

هوا سرد بود و هيچ راه نداشت براي سينما رفتن از خانه بيرون بزنيم. اما چند تلفن بالاخره ما را در عصر يكي از سردترين روزهاي پاييز از خانه بيرون كشيد. بيرون زدنمان كاملا اتفاقي بود و پيش بيني زماني براي بازگشت بيشتر از دو ساعت نمي شد. بر خلاف هميشه چراغ هاي پذيرايي كه از درب شمالي خانه هم ديد دارد را روشن گذاشتم. كر كردم چند روز آسمان ابري گلدان هايمان را دلگير كرده. حدود هفت و نيم آپارتمانمان را در طبقه پنجم يك ساختمان ده واحدي ترك كرديم و سه ساعت بعد برگشتيم.
لحظه هاي شوك لحظه هاي عجيبي ست. من بعد از سالها تجربه شوك هاي سخت هنوز نمي فهمم در لحظه دريافت اطلاعاتي كه تكان دهنده اند مغزم چطور كار مي كند. نمي دانم چرا باز بودن درب كشويي و شكسته بودن درب خانه مرا وادار به هيچ واكنش عجيبي نكرد. به نظرم مي ايد چنان وارد خانه شدم انگار وارد يك گالري مجسمه شده باشم. از آشپزخانه به پذيرايي مي رفتم، از آنجا به اتاق خواب، اتاق كار خودم و عليرضا و به كوهي از وسايلي نگاه مي كردم كه همه جا پخش بود. تشك وسط اتاق بود. تخته تخت ها از جا درآمده، محتواي كشوها پخش زمين، پاسپورت و شناسنامه ها زير تخت. لباسها انگار در فرآيندي آب شده و از كمدها سرريز شده بود. لنگه جورابها، كمربند و كاغذ و خودكار، جعبه هاي خالي بالاي كمدها همه جا به چشم مي خورد. تابلوها كج و معوج، در همه كمدها باز، و اسباب و اثاثيه روي هر دو ميز تحريرمان ناپديد شده بود. از لبتاپ ها گرفته تا پيپ و فندك و خودنويس. فقط صداي عليرضا را مي شنيدم كه مي گفت به صد و ده زنگ بزنم.
ريتم كند و يخ زده حرف زدنم به نظرم عجيب مي آمد. به پليس صد و ده مي گفتم به خانه مان دستبرد زده اند. صداي پشت خط را مي شنيدم كه مي گفت خونسردي ام را حفظ كنم و من فكر مي كردم مگر خونسرد نيستم. تا رسيدن پليس صد و ده انگار موجودي كه حرف مي زد، راه مي رفت و سعي مي كرد در آن بازار شام تشخيص دهد چه چيزهايي به سرقت رفته، من نبودم. به هيچ چيز نمي توانستم دست بزنم، خشونتي كه كاشانه ام را به هم ريخته بود برايم قابل تحمل نبود. با اشيا باقيمانده خانه ام حرف مي زدم و به در و ديوار خانه ام اطمينان مي دادم بابت دريده شدن امنيتش از او نمي ترسم، تركش نمي كنم و دوستش خواهم داشت.
گزارش يك سرقت، روز اول- قسمت دوم

همسايه ها يكي يكي از راه مي رسيدند و چنان با تعجب مي پرسيدند چه شده، انگار سارقين در را با پر باز كرده بودند. درب تمام چوب قديمي خانه تقريبا ريش ريش شده بود. سارقين بعد از باز كردن قفل كتابي درب كشويي، براي رد شدن از مانع دوم به جان در افتاده بودند. ضرب ديلم چارچوب آهني را هم كج كرده بود. سارقين دور قفل ها را چنان كنده بودند كه قفل از جا دربيايد. اين همه كار بدون سر و صدا امكان پذير نبود و همين تحمل نگاه هاي شگفت زده همسايه ها را برايم سخت مي كرد. مامور پليس در كمتر از نيم ساعت از راه رسيد. پسر جواني كه از من بهت زده تر بود، درست و حسابي نمي توانست حرف بزند و رفتارش چنان ناشيانه بود كه به نظرم مي آمد اين اولين ماموريت كاري اش است. نگاهي به خانه انداخت و پرسيد آيا سرقتي هم صورت گرفته يا نه. تقريبا حرف هاي ما را نمي شنيد انگار به دو زبان متفاوت حرف مي زديم. ما از وجود دوربين همسايه دو بن بستمان مي گفتيم و از او مي خواستيم سري به خانه همسايه بزنيم و او طوري نگاهمان مي كرد انگار از او مي خواستيم معجزه كند.سرقت را به مافوقش گزارش كرد و گفت منتظر مامور آگاهي بمانيم. از هيچ كس هيچ چيز نپرسيد و اگر اصرار عليرضا نبود حتي نگاهي به درب شمالي كه سارقين وارد شده بودند نمي انداخت. براي ما كه زندگيمان بر باد رفته بود بي تفاوتي مامور پليس به اندازه خود دزدي شوك بود. من به خودم دلداري مي دادم كه هنوز نيروي اصلي نرسيده.
مامور آگاهي با تاخير بيشتري آمد. ماموري كه برخلاف انتظار من فقط مسئول انگشت نگاري بود؛ مردي لاغر با يك ماسك روي صورتش. حوصله شنيدن حرفهاي ما را نداشت. طبيعي هم بود. از صبح يك مشت جيغ جيغ پر اضطراب مي شنيد و كارش تمام روز اين بود كه با يك قلموي نه چندان بزرگ پودرهاي سياه و سفيد را روي اشيا بكشد شايد اثر انگشتي بگيرد. همان ابتداي كار حاليمان كرد زياد حرف نزنيم. با خودش حتي يك چراغ قوه نداشت و وقتي گفتم در خانه چراغ قوه ندارم شاكي شد. موبايل ها به كمك آمد. چند كشو و فايل مدارك را كه حدس مي زديم لاجرم بايد دست خورده باشد انتخاب كرد و بساط را روي پاركت پهن كرد، مامور وظيفه آگاهي گرد سياه را روي پوشه ها و كشوها پخش مي كرد و اگر يك لحظه حواست پرت مي شد و نور موبايلت را جاي درست نمي انداختي چنان تشر مي زد انگار به شاگرد تازه كار نوجوانش دستور مي دهد در انگشت نگاري چيزي پيدا نشد و براي من جاي اين سوال باقي ماند كه چطور اثر تازه اي از انگشت هاي ما هم نمانده بود.
مامور انكشت نگاري صورت جلسه را تنظيم كرد. از ما ميپرسيد چه چيز سرقت شده و ما سعي مي كرديم ليست اوليه اي از اشيا سرقت شده بدهيم. طلا، پول، مدارك بانكي با همه متعلقاتش، كامپيوترها، آي پد، تخته نرد قديمي پدرم، دوربين عكاسي... .خلاصه و در كوتاهترين جملات ممكن توضيح داد اول بايد داسرا برويم و بعد اداره آگاهي.
تازه بعد از رفتن مامور آگاهي حواسمان جمع شد و متوجه پيامك هاي برداشت پول شديم. سارقين يك ساعت و نيم بعد از خروج ما از خانه اولين برداشت بانكي را انجام داده بودند.
به غير از شماره پشت كارت بانك پارسيان كه پاسخ نمي داد كار سوزاندن بقيه كارت ها آسان پيش رفت، به خصوص كه شماره امور مشتركين كليه بانك هايي كه حسابي در آن داشتيم را به ليست تلفن هاي موبايلمان اضافه كرده بوديم.
منظم كردن خانه تا صبح طول كشيد. در طول مرتب كردن خانه كم كم متوجه مي شديم ليست سرقتي ها بيشتر از آني ست كه تصور مي كنيم. دردآورترينش از دست رفتن تارهايمان بود؛ يادگار دوران جواني مان و خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ هايمان. تسبيح شاه مقصود اين مادربزرگ، تسبيح مرمر آن يكي، ساعت زنجيري اين پدر بزرگ، اولين ساعتي كه پدرم به مچم بسته بود و عكس هاي سياه و سفيد قديمي خانوادگي. سرقت پول و كارت بانكي و مدارك ديگر برايمان مهم نبود. همه شان المثني داشت اما خاطره ها باز نمي گشت.
در شكسته بود و سرماي شش هفت درجه زير صفر تا دل و جان نفوذ مي كرد.
گزارش يك سرقت، روز دوم، قسمت اول
آقاي عين نجار ماهريست و مدتي ست كارهاي چوبي مان را دستش مي سپريم. مردي ست ميانسال، خونسرد و دقيق. سرما پوستمان را كنده بود و همان شد كه قبل از ساعت نه صبح خبرش كرديم. بايد موقتا هم كه شده فكري به حال در مي كرديم وگرنه در آن سرما نه ماندن در خانه امكان پذير بود و نه ترك آن. آقاي عين نيم ساعته رسيد و اولين حرفش اين بود: "حالتون رو مي فهمم، خونه ما رو سه ماه پيش دزد زده. خيلي حال بديه، خيلي بد." دلم ريخت. ته نگاهش رد دردي بود كه هنوز من درست نمي فهميدمش و همين نفهميدن مرا ترساند. فكر اينكه هنوز آزار بيشتري در راه است ترسناك بود. آزاري بيشتر از صرف از دست رفتن دلبستگي هاي زندگي ات، حاصل تلاشت براي پول درآوردن از راههاي غيرميانبر در اين سراي مردمان نااهل و بدتر از هر دوي اينها احساس گند اينكه غريبه اي گوشه گوشه خانه ات را لمس كرده، به وسايلت دست زده و به خصوصي ترين كنج هاي امن خانه ات سرك كشيده؛ به جاهايي كه تو از چشم آشنا هم دور نگه داشته اي. آقاي عين بساطش را كه پهن كرد حرف زدنش هم شروع شد. بريده بريده و در هم حرف مي زد. انگار مطمئن نبود چيزي را كه نوك زبانش است بايد بگويد يا نه. اول از دزدي خانه اش گفت. اينكه جايي مهماني دعوت بودند، از در خانه رفته اند بيرون و دخترش داد زده "بابا كليد رو بده در رو قفل كنم". سناريوي آقاي عين اين بود كه گوش هاي دزد بي شرف همان لحظه خبر خالي بودن خانه را از دختر شنيده. هر ضربه اي كه به در ريش شده مي زد از يادآوري آن روز بيشتر عصباني مي شد.
_ دختر بي فكر! آخه واسه چي تو كوچه داد مي زني بابا كليد رو بده. مگه خودت كليد نداري.
سرش را از روي تاسف تكان مي داد اما انگار دلش آرام نمي شد. گاهي با خودش حرف مي زد، گاهي با ما و گاهي انگار با در: "خودش كليد داره، بچه هم نيست، ولي حال نداره كليده رو از جيبش دربياره. خب دست كن تو كيفت. واسه چي كيف به اون گندگي رو گرفتي دستت پس. انقده آشغال مي ريزي توش، نمي توني يه كليد پيدا كني.
صحبت ها آرام آرام از توصيف صحنه سرقت و وسايل به سرقت رفته به روند پيگيري رسيد. آقاي عين دو به شك پرسيد.
_ خب حالا الان به شما گفتن كجا بايد برين؟
_ دادسرا بعدشم بايد بريم آگاهي شماره فلان.
هيچ تصوري از دادسرا نداشتم. از اسمش فكر مي كردم بايد جايي باشد كه به داد ما برسد. هر چه بيشتر از دادسرا حرف ميزديم احساس مي كردم كمتر مي فهمم دادسرا دقيقا چه نقشي دارد. تلفن ها به كار افتاده بود و همان چند نفري كه از جريان خبر دار شده بودند پيغام مي دادند كه بدون آشنا كاري از پيش نمي بريد. اين جور مواقع حتي فكر هم نمي كني به چه كسي رو بيندازي و به چه كسي نه. من براي هر كسي كه فكر مي كردم ممكن است بتواند پاي آشنايي را به داستان باز كند پيام كمك فرستادم. آقاي عين لابه لاي گفتگوهايمان نظر مي داد: "آشنا نداشتين هم مهم نيست، همونجا اين پا اون پا كنين، آدمش مياد سراغتون." من با چشمهاي گرد شده سعي مي كردم بفهمم چه مي گويد.
_ سراغ شما هم اومدن؟
_ خب بايد نشون بدين كه منتظرين. من والا بلد نيستم از اين كارا بكنم. ولي چند نفر همونجا بهم گفتن وايسا آدمت مياد.
_خب يعني اينا دزد شناساي محلن يا چي؟
_ بالاخره وقتي يكي هست مي ره چكت رو پول مي كنه، حتما يكي هم هست كه وسايل دزديت رو پس مياره. حالا مال ما طلا بوده، مي گم يارو مي ره آبش مي كنه. تار و كامپيوتر رو كه نمي تونه آب كنه، مال خر خودش رو داره.
حرفش بي ربط هم نبود. چرا مال خر، مال دزدي مرا به خودم نفروشد. معامله اي بي دردسر و دو طرف راضي.
دايي وسط اين گيج زدن ها زنگ زد و تلفن قاضي بازنشسته فاميل را داد. گفت تماسي بگيرم و ببينم دقيقا مراحل كار را چطور بايد پيگيري كنم. زنگ زدم. ماجراي شب پيش را كه تعريف كردم دوجين سوال پرسيد و بهت زدگي اش از پاسخ هايم ته دلم را خالي كرد. بهتش حرفهاي آقاي عين را صحه مي گذاشت. آقاي قاضي از صداي گرفته ام تشخيص داد بدجور نااميدم كرده. نقاب بدبيني اش را برداشت. گفت اميدوار باشم و فقط به اين فكر كنم كه مال دزدي من الان كجا مي تواند باشد.
_ ايني كه مي گم نه اينكه جادو جنبلي جاي مال دزدي رو پيدا كني. ولي اينجوري ذهنت از تشويش دور مي شه، متمركز مي شه . اونوقت مي توني يه چيزايي پيدا كني.
حرفش برايم معنايي نداشت. مگر مي شد در آن شرايط به چيز ديگري هم فكر كرد. با اين حال با دقت به بقيه حرفهاي آقاي قاضي بازنشسته گوش دادم. از روند تشكيل پرونده شكايت گفت و در آخر هم اضافه كرد مطمئن شوم پرونده ام، پرونده الكي نيست؛ يكي از همين پرونده ها كه صرفا جهت ثبت سرقت تشكيل مي شود و پيگيري درست و حسابيي ندارد. گفت مطمئن شوم شكايت نامه درست تنظيم شده، همه چيز ثبت شده و داديار حرف ما را شنيده.
گزارش يك سرقت، روز دوم ، قسمت دوم

يكي يكي حرفهاي قاضي را براي عليرضا توضيح دادم. تجربه آقاي عين در يك مورد به كمكمان آمد. همان موقع كه رسيده بود عكس و فيلمي از در شكسته تهيه كرده بود. راستش از اينكه هيچكدام از دو مامور شب قبل چيزي بابت تهيه چند عكس از صحنه سرقت نگفته بودند شاكي شدم.
عليرغم همه بدبيني هاي آقاي قاضي من به برداشت از كارت ها اميدوار بودم. دو برداشت از دو كارت بانكي سرنخ كمي نبود. به نظرم خريد با كارت دزدي آن هم كمتر از يك ساعت بعد از سرقت فقط از يك دزد ناشي برمي آمد. برداشت از كارتها را با هيجان براي آقاي عين تعريف كردم:
_طرف وقتي بيست تومن پول نقد برده واسه چي بايد ده هزار تومن قبض پرداخت كنه؟
عليرضا گفت: احتمالا يكي شون بچه ناشي بوده، اصلا هم به ريسش نگفته كارت رو بلند كرده، وگرنه يارو با دو ضرب ديلم در تمام چوب رو شكسته، بالاخره كار بلده.
من از اينكه كارت ها را سوزانده بوديم پشيمان شده بودم. اگر كارتها فعال مانده بود مي شد اميدوار بود ردهاي بيشتري به دست آيد. آقاي عين اما مي گفت مهم رد نيست، مهم اينست كه كسي دنبال گرفتن دزد نيست. حرفهايش مثل نيشتر اذيتم مي كرد. دلم نمي خواست حرف هايش را بشنوم.
_ كسي واسه مال من و شما دلش نمي سوزه. دور از جون شما اصلا آدم حساب نمي شيم. مي ري مي بيني بيست تا آدم ديگه عين تو اومدن. همه وضعيت شما. بعد كسي كار انجام نمي ده. اصلا تو خودت متهمي. همينكه پات برسه كلانتري يعني متهمي. مي ري، يارو داد مي زنه بنويس! مالباخته... يه جوري مي گه مالباخته انگار تو گناهكاري، انگار مي خواد بگه خاك تو سرت كه نتونستي چهارتا تخته پاره ت رو نگه داري.
نمي دانم چرا دلم براي آقاي عين بيشتر از خودمان سوخت. شايد براي اينكه فكر مي كردم ما لااقل برگ برنده اي داريم. از شب قبل غير از چاي لب به چيزي نزده بودم. تنها چيزي كه دلم مي خواست اين بود كه با پاك كننده ها بيفتم به جان خانه و رد كثيف يك مهاجم به زندگي ام را پاك كنم. اما توان تكان خوردن نداشتم. عليرضا مي رفت و مي آمد. تازه متوجه شده بوديم درب شمالي خانه هم دوست و حسابي بسته نمي شود و لازم است قفلش عوض شود. چند نفري از همسايه ها جمع شده بودند و هر كس براي ايمني بيشتر نظري مي داد.
شوك اتفاق شب قبل كم كم اثرات خودش را از بعد از ظهر نشان داد. سر درد، لرز، و وز وز گند گوشهايم كه قطع نمي شد. آقاي عين به اولين مهره دومينوي همان تشويشي كه قاضي بازنشسته از آن حرف زده بود تلنگري زد.
_ در بغلي تون ديدين؟ قفلش خيلي راحت تر از شما وا مي شه. يارو چرا اونجا رو نزده؟
خبر بعد از ظهر به آدم هاي بيشتري رسيده بود و حالا بعد از چند ساعت فكر كردن هر كس نظريه اي براي خودش داشت " تازگيا غريبه خونه تون نيومده؟"، "دشمن ندارين؟"، "طرف تو همين ساختمونه، كي مي دونسته شما كي مي رين بيرون؟ يارو كيشيك هم اگه مي داده جلوي در شمالي كيشيك مي داده، شما از اون طرف رفتين بيرون، چطوري فهميده؟"، "اصلا مال شما سرقت نيست، يارو اومده بوده حال گيري، كي آخه تار مي بره و كلاه شاپو،پول و طلا رو هم واسه رد گم كني برده بگه دزدي بوده"
نظريه هايي كه با قطعيت بيان مي شد تمامي نداشت، من خسته بودم و همان اندك تواني كه بايد جمع مي كردم تا بتوانم حدس بزنم چرا خانه ما از بين چهار واحد خالي آن شب انتخاب شده در پريدن از شاخه اين حدس و گمان به آن يكي از دست رفته بود. كار آقاي عين حوالي عصر تمام شد. خوابم مي آمد اما پلك هايم روي هم نمي نشست. من و عليرضا هر كداممان گوشه اي از خانه در دنياي خودمان فرو رفته بوديم. من در خشم خودم دست و پا مي زدم. خشم از مورد تجاوز قرارگرفتن، خشم از بي دفاع بودن و ميل شديدم به انتقام گيري. به پس گرفتن همه آنچه سرقت شده بود. همه آنچه براي داشتنشان زحمت كشيده بودم ، ميل به محاكمه فرد خاطي.
گزارش يك سرقت، روز دوم، قسمت سوم

ساعت هشت مثل خوابگردها اتاق ها را قدم به قدم گز مي كردم. از پشت اين ميز به پشت آن ميز. از پذيرايي به پشت ميز ناهارخوري. مي خواستم به تك تك وسايل خانه ام درست بيست و چهار ساعت بعد از سرقت اطمينان بدهم امنيت بازگشته.
از دست رفتن حس امنيت تجربه غريب ترسناكي ست. تمام آن يك ساعتي كه گوشه و كنار خانه را گز مي كردم، به وحشت تمام نشدني تن هايي فكر كردم كه حريم امنيتشان را دست متجاوزي دريده، به شهرهايي كه ناگهان كوچه هايش به اشغال غريبه ها درآمده، به دفترچه روزنوشت هايي كه خصوصي ست، به داشته هاي صفر و يكي مان كه خصوصي ست و به راحتي حريم خصوصي اش مورد تجاوز و سواستفاده ديگري قرار مي گيرد.
ساعت از ده گذشته بود كه آقاي ح تماس گرفت. تازه رسيده بود و در شكسته ترسانده بودتش. بايد به مدير ساختمان خبر مي داد و نمي دانست خانه مدير ساختمان را دزد زده. جريان را برايش تعريف كردم و پرسيدم آيا راهي هست كه بشود به عابربانكي كه پول برداشته شده و فيلم دستگاه عابربانك دسترسي پيدا كرد. از من خواست پيامك هاي دو برداشت را برايش ارسال كنم. شب به نيمه نرسيده آقاي ح دوباره تماس گرفت. گفت پول دقيقا در چه ساعتي از عابر بانك كدام شعبه برداشت شده. برايمان اطلاعات بيشتر از اين هم داشت. سارقين از يك دستگاه پوز هم موجودي گرفته بودند. بايد دستگاه پوز شناسايي مي شد.
در فایل بالا می توانید اطلاعات کامل تر را در مورد کارگاه فهم ادبیات روس بخوانید 👆
در فایل بالا می توانید اطلاعات کامل تر را در مورد کارگاه نوشتن درمانی مقدماتی بخوانید 👆
می خواستم به مناسبت هشت مارس بنویسم که کمی دیر شد اما تاریخ روی تقویم اصل حرفم رو تغییر نمیده: درست یک سال پیش همین روز از حقارت کار کردن برای دیگریی نوشتم که به راحتی حقوقت رو پایمال می کنه و دیگران هم نه تنها بزدلانه تن به حقارت می دن که برای از دست ندادن همون حقوق ناحق شده تا مرز پابوسی پیش می رن. یک ساله تصمیم گرفتم برای خودم کار کنم. در کارم سنگ تموم گذاشتم. از نوشتن گرفته تا درس دادن. سال سختی بود. امیدواری ام به موفقیتم روزهای زیادی به صفر نزدیک شد و دوباره استارت زدم. تبدیل کردن یک کار فرهنگی به بیزنسی که در چارچوب های معمول فروش بیشتر به هر قیمتی قرار نگیره کار مشکلیه. طعم تلخ حقارت های چهارده سالی که در نظام آموزشی این کشور کار کردم برای لحظه ای فراموشم نشده. در طول کلاس هام سعی کردم بیش از هر چیز عزت نفسها را برگردونم. به خصوص در مورد دختران کلاسم. عزت نفسی که فرهنگ مستبد سرکوبگر مردانه در طول دهه ها اون رو ضعیف کرده و از زنان ما، حتی دختران بیست و چند ساله امروز که بسیار در وضعیت مطلوب تری نسبت به نسل من به سر می برند، موجودات مجیزگو، حسود، حریص و بزدل ساخته. اعتراف به این چیزها آسون نیست. من هم مثل همه آدمهای دیگه دوست دارم سرم رو بالا بگیرم و بگم ما چقدر قابل افتخاریم. اما اگه بخواهیم واقعا قابل افتخار باشیم باید با حقایق تلخ زندگی مون مواجه بشیم. تلاش زنهای این مرز و بوم طی سده گذشته اگرچه به شدت قابل تقدیره و اگرچه تلاش زنان بعد از انقلاب به مراتب بیشتر از مردان بوده و اگرچه نباید فراموش کرد مردان در بسیاری از موارد صرفا به مدد رانت جنیستی شون در موقعیتهای اجتماعی بهتر قرار گرفته اند، اما با تمام این آفرین ها و اما و اگرها نباید چشم هامون رو روی بزدلی شرم آور زنان امروز ببندیم. بزدلیی که ریشه در تاریخ درازمدت ما داره و فائق اومدن بهش عزم و اراده جدی میخواد
📝 کارگاه فهم ادبیات معاصر ایران
ویژه‌ی داستان کوتاه
از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید

خلاصه آن‌که در مملکت ما هنوز ارباب قلم عموماً در موقع نوشتن، دور عوام را قلم گرفته و همان پیرامون انشاهای غامض و عوام‌نفهم می‌گردند. (جمالزاده)

زمان: ۶ اردیبهشت تا ۷ تیر
چهارشنبه‌ها: ۶ تا ۸ عصر، سیدخندان
ظرفیت: ۱۲ نفر
مدرس: آتوسا افشین نوید
مهلت ثبت‌نام: تا ۳۰ فروردین

برای اطلاعات بیشتر
ایمیل بزنید: [email protected]
یا تلفن کنید: 09126125924

✔️ دوره‌ی اول: از ۱۲۰۰ تا ۱۳۴۲ شمسی

جلسه‌ی اول: نگاهی مختصر به تاریخ ایران و جهان از ۹۰۰ تا ۱۳۰۰ ه.ش

دوم: ادبیات پیش از مشروطه
نگاهی کوتاه به نثرنویسی در دوران صفوی و ادبیات پیش از مشروطه
با خوانش مجموعه داستان قربانعلی بک نوشته‌ی جلیل محمد قلی‌زاده

سوم: ادبیات مشروطه
فضای فکری دوران مشروطه، محمدعلی جمالزاده و ادبیات نوین ایران

چهارم: ادبیات دوره‌ی پهلوی اول
فضای اجتماعی سیاسی فرهنگی دوره‌ی رضا خان، دوره‌ی نوپایی داستان کوتاه در ایران، صادق هدایت و ادبیات ایران

پنجم: ادبیات دوره‌ی پهلوی اول
آقابزرگ علوی: ادبیات پیش از زندان، ادبیات زندان، ادبیات پس از زندان

ششم: دوره‌ی پهلوی دوم تا کودتای ۲۸ مرداد
رئالیسم در ادبیات ایران، صادق هدایت و ادبیات رئالیستی پس از رضاخان

هفتم: دوره‌ی پهلوی دوم تا کودتای ۲۸ مرداد
دوران پسارضاشاهی در ادبیات ایران، صادق چوبک و ادبیات ناتورالیستی

هشتم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
فضای اجتماعی سیاسی فرهنگی پس از کودتا، شروع دوره‌ی رشد داستان کوتاه، ابراهیم گلستان و ادبیات غیردلسوز

نهم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
غلامحسین ساعدی و ادبیات ایران

دهم: دوره‌ی پهلوی دوم از کودتا تا ۱۳۴۵
طنز پس از رضاخان، خسرو شاهانی و ادبیات ایران

✔️ اطلاعات بیشتر و ثبت‌نام:
ایمیل: [email protected]
تلفن: 09126125924
آتوسا افشین نوید
@chapkook
چهارسال پیش از انگلیس که برگشتم خوابی که در شبهای نمناک جزیره گاه و بیگاه به دنیای من میومد شده بود رویای بیداریم. می خواستم از روزهای فرو رفته در مه سالهای ابتدایی دهه شصت بنویسم و می خواستم نفس تازه ای به دنیای خواننده های ادبیات بیارم. جای درست و حسابی نداشتیم. کار نداشتیم. اما رویای من بود و علیرضا بود که هر چند روز یک بار بپرسه چه خبر. از رویات چه خبر. چهار سال پیش همین روزها بود که به امید اینکه بتونم نولای کوتاهی برای دست گرمی در مورد دهه شصت بنویسم شروع کردم به مطالعه و پلات زدن. اولین کلاسم رو هم همین روزها برگزار کردم. اون هم با سه نفر. یک نفر که ثبت نام کرده بود و دو نفر که حاضر شده بودن بیان ببینن من چی میخوام بگم.
امروز وقتی به قصد نوشتن پشت میزم نشستم به قدری خسته بودم که فکر کردم باید قید نوشتن رو بزنم. برای چندمین بار متوالی پیگیری پرونده سرقت خونه مون تو آگاهی بی سر و سامون تهران اعصابم رو پاک متشنج کرده بود. صدای گوگول ته ذهنم بود و تمام مدتی که بین دو طبقه کذایی آگاهی بالا و پایین میرفتیم تا جواب بگیریم احساس می کردم موجود بدبختی شده ام مثل آکاکی آکاکی وویچ گوگول.
اما برگه های داستان رو که پیش روم گذاشتم و شروع به ادیت داستان که کردم آکاکی کم کم رنگ باخت. مزه خوش جمله‌هایی که خلق کرده بودم و امروز قرار بود سنباده آخر رو بخورن حالم رو بهتر کرد. سوال های دیروز بچه ها سر کلاس ادبیات روس لابه لای سطور نوشته هام به یادم اومد و با خودش لبخندهای پهن عمیق روی لبهام نشوند.
بعضی روزها زندگی چیزهای عجیبی پیش روت میگذاره. از پای میز که بلند شدم دیدم امروز چهارصد و پنجاهمین صفحه رمان رو صیقل دادم. عدد رو که دیدم یادم اومد این ترم چهل پنج نفر با من در کلاسهام همراهند. چهل و پنج جفت چشم پرفروغ، چهل و پنج ذهن زیبا که در وانفسای روزهای سخت زندگی در ایران جایی برای فکر کردن باز گذاشتن. گاهی فشارهای روزمره بلایی سرت میاره که گذشته رو فراموش می کنی. عددها موجودات خوبی هستن. عددها به تو میگن کی هستی و چه راهی رو اومدی. فکر می کنم باید به گوگول هم بگم برادر سوتفاهم شده بود. اون موجود عصبی و خشمگین که پله ها رو بالا و پایین می رفت آکاکی نبود، چهل و پنج بود. خود خود چهل و پنج.
چرا انتخابات این دوره شورای شهر تهران برایم مهم است.

در طول بیست و یک سال گذشته من در تمامی انتخاباتهای کشور شرکت کرده ام. گاهی انتخابهایم برایم تا حدودی راضی کننده بوده و گاهی هم چندان با طیب خاطر پای صندوق رای نرفتم با این حال هیچوقت حق مشارکتم در انتخاب نماینده ام را نسوزانده ام. امسال اما اولین باریست که انتخابات شورای شهر برایم اهمیت ویژه پیدا کرده است. تصمیم گرفته ام طی چند پست در مورد انتخابات شورای شهر با صدای بلند فکر کنم. به نظرم مسئله جمعیست و جا دارد برای بهتر شدن شهر تهران با هم فکر کنیم. امیدوار هم هستم چند پست بعدی صرفا یک طرفه خوانده نشود و من در مورد نقاط ضعف اندیشه ام بازخورد قابل ملاحظه بگیرم.
انتخابات شورای شهر به دلایل زیر برای من در این دوره اهمیت ویژه پیدا کرده است.
اول اینکه این نخستین بار است کاندیدها در ابعاد وسیع تایید صلاحیت می-شوند و نخستین باری¬ست که من در میانشان کسانی را میشناسم که به نظرم تا حد زیادی با معیارهای من، صلاحیت مدیریت یک کلانشهر را دارند و دوست دارم به عنوان یک شهروند تهرانی، شهر نازنینم را دستشان بسپارم.
دوم پشت سر گذاشتن تجربه تلخ حادثه پلاسکو است. اگرچه مدیریت تک حادثه پلاسکو در بعضی قسمتها مثل تخلیه به موقع ساکنین ساختمان قابل تقدیر بود اما حادثه پلاسکو حداقل به من می گفت شهر آماده مدیریت حوادث بزرگ نیست. زلزله در کمین تهران است، ساختمانهای مشابه پلاسکو کم نیستند و مردم در مورد مدیریت بحران و مشارکت در مدیریت بحران نه آموزشی دیده اند و نه میدانند شهرشان برای از سر گذرندان حادثه ای مثل یک زلزله یا یک آتش سوزی وسیع چه امکاناتی دارد.
سوم به تجربه کاری من در چند سال گذشته به عنوان نوشتن درمانگر برمی-گردد. تجربه من می¬گوید ثبات فیزیکی یک شهر و آرامش آن نقش بسیار مهمی در ثبات روانی و ثبات اخلاقی ساکنینش دارد. زندگی کردن در شهری که به سرعت یادگارهای گذشته اش را پاک میکند ترسناک است. من شهروند بخشی از هویتم را از همان خاطرات قدیمی میگیرم. بخشی از اخلاقیاتم ریشه در همان خاطرات دارد. من دروغ نمیگویم چون مادربزرگم روزهای سخت دهه شصت وقتی طبقات پلاسکو را هن هن کنان بالا و پایین میرفت به من میگفت: گوشت با منه. نبینم دیگه دروغ بگی. مادربزرگ سالهاست رفته اما پایداری ساختمان پلاسکو میتوانست هر بار که چشمم به عظمتش می افتاد حرف مادربزرگ را برای من تکرار کند. زندگی در شهری که فضاهای عمومی اش شخصی میشود و در اختیار گروه خاصی برای تولید ثروتی قرار میگیرد که من از آن سهمی نمیبرم ترسناک است. میدان ولیعصر برای من معنا داشت. حالا وجود مغازه¬دارهایی که از سهم بصری من تغذیه میکنند حسی از تجاوزشدگی را در من القا می¬کند. نمیشود شهری را دوست داشت که هر روز شکل تازه ای میگیرد و همه گذشته اش را انکار می¬کند. در ضمن اینکه منی که در بستر چنین شهری زندگی ميکنم وقتی کالبد شهر را تا این حد ناپایدار و انکار کننده میبینم هرجا منافعم ایجاد کند دست به تغییر ماسک روی صورتم میزنم و آدم جدیدی می¬شوم. شهر هم مثل آدمها زنده است، شلختگی ظاهرش، رنگ عوض کردنش، در اختیار یک گروه خاص بودنش، متجاوز بودنش روی روان و اندیشه آدمهایی که در بسترش زندگی میکنند تاثیر میگذارد.
چهارم اینکه من چهل سالگی را رد کرده ام و کم کم متوجه میشوم تهران ظرف ده سال آینده چقدر برای من میزبان بدیست. شهر پیاده رو ندارد. جابه جا سازمان این و آن زمینش را کنده و درست نکرده. شهرداری به بسیاری از ساختمانهایی پایان کار داده که شیب وروردی پارکینگهایشان پیاده رو را بریده و به حریم عمومی تجاوز کرده. عبور از خیابانها در بسیاری از مناطق دل شیر میخواهد. پلهای عابر پیاده مناسب عبور معلولین و سالمندان نیست. روشنایی شهر متناسب با نیازش نیست. شهر جایی برای معلولین و سالمندان ندارد و به کسی که یک عمر در این شهر دویده می-گوید حالا که نمیتوانی لابه لای پستی و بلندیها و ماشینها بدوی شهر را ترک کن. شهر نه تنها از لحاظ کالبدی برای این گروه قابل زیست نیست که بخش فرهنگی شهرداری هم تقریبا سالهاست کار اساسی در زمینه آموزش نسل جدید به قصد فهم شرایط سالمندان و معلولین انجام نداده است.
پنجم بحرانهای مرتبت با مسکن است. فروش تراکم، ساختمانهای بد شکل بلند و کوتاه و بیتناسب با کشش ترافیکی منطقه، قیمتهای منطقه ای بي تناسب با ارزش واقعی زمین در آن منطقه یا حتی بی تناسب با امکانات شهر اش، از معضلات این شهر است. هیچ چیز به اندازه ساختمانهای این شهر و قیمت زمین و بنا در نقاط مختلف این شهر نشان نمیدهد که چقدر تهران شهر ناعادلی است. زندگی کردن در بستر شهری که عادل نیست آدمهایش را پر از خشم و بغض، حس برتری کاذب، حس عدم اعتماد به نفس کاذب و در نتیجه خصومتهای پنهان در شهر می کند. آدمهایش را وادار به ترک شهر و حاشیه نشینی می¬کند. نتیجه اینها چیزی جز آسیب دیدن همه نیست.
ششم ب
ششم بحران قانون و امنیت است. تجربه من در مدیریت ساختمانمان و تجربه تلخ سرقت منزلمان مرا وارد دنیایی کرد که نمی شناختمش. قوانین آپارتمان نشینی ناقص است و برای بسیاری از معضلات آپارتمان نشینی پاسخ مناسبی ندارد. نتیجه اینکه کمتر ساختمانی پیدا میشود که خصومتهای داخلی نداشته باشد و مشاعاتش به نحو احسن اداره شود. این معضل سبب شده بسیاری از ساختمان ها به دلیل عدم نگهداری درست عمر کوتاهی پیدا کنند و استهلاک سریعتری داشته باشند. مسئله امنیت شهری هم به نظرم بحرانی جدیست. چهارماه پیگیری پرونده سرقتی که سرنخ های جدی دارد در آگاهی تهران به من نشان می دهد تا چه حد بخش امنیتی شهر تهران در حفظ جان و مال مردم کم توان است.
اما نکته آخر که مرا ترغیب می کند انتخابات این دوره را جدی تر بگیرم و روی رای دادن به تعدادی از مستقلها فکر کنم اینست که تصور میکنم دیگر لیست احزاب سیاسی به تنهایی کمک چندانی به رفع مشکلاتمان نمی کنند. به نظرم نحله های فکری می توانند سالهای طولانی خودشان را اصلاح کنند، به روز شوند و در نتیجه دوام بیاورند. اما احزاب سیاسی بخش تفکریشان اغلب در یک دوره منجمد می شود و دیگر رشد نمی کند. این مسئله فقط مربوط به احزاب در ایران نمی شود. انتخاباتهای اخیر در سراسر دنیا نشان می دهد عمر بسیاری از احزاب سرآمده و باید احزابی جدید که مشکلات روز را می شناسند و برایش راه حل دارند وارد صحنه شوند. ایران هم جدای از بقیه دنیا نیست. حجم زیادی کار روی زمین مانده، کارهایی که نیاز به نیروی فکری متخصص جدید دارد، نیرویی که بتواند بدون عینک منافع سیاسی احزاب سیاسی به مشکلات یک شهر نگاه کند تا بتواند راه حل بیاید. مشکلاتی که از آن حرف زدم مشکلاتی نیست که دیروز ایجاد شده باشد. مشکلاتی ست که طی سالهای طولانی حل نشده باقی مانده و همین حل نشدنش میگوید راه کارهای احزابی که سهم در شورای شهر داشتند به قدر کافی برای حل مشکل کارآمد نبوده.
تنوع کاندیدها و کارنامه های قابل توجه بعضیشان این امکان را به من میدهد که افرادی را انتخاب کنم که می توانند به دغدغه های شهری و نه سیاسی بپردازند و مشکلات این شهر دوست داشتنی آرمیده بر پای دماوند را حل کنند.
شورای شهر آینده تهران چه مشکلی را باید حل کند؟

شهر تهران مثل بسیاری از کلان‌شهرها مشکلات بسیاری دارد. بعضی از مشکلات فعلی شهر تهران آنقدر بزرگ شده که بعید است شهروند این شهر باشید و آن را ندیده باشید. آلودگی هوای شهر تهران (علیرغم بهبود قابل ملاحظه آن طی چهار سال اخیر)، مشکل ترافیک در تمامی محلات تهران، افزایش چشمگیر کارتن‌خوابها، آشغال جمع‌کن‌ها، معتادین و کودکان کار چیزهایی‌ست که به راحتی به چشم می‌آید. شهروندانی که کمی حساس‌تر باشند احتمالا افزایش تعداد دستفروش‌ها، غیبت معنادار معلولین و کاهش تعداد سالمندان در مکان‌های عمومی را هم شاید احساس کرده باشند. حضور چشمگیر گروه‌های آسیب‌پذیر در فضای عمومی این دلهره را بیشتر می‌کند که شهر از همیشه نابرابرتر، ناعادل‌تر و تهدیدپذیرتر است. اما نگاه عمیق‌تری به وضعیت شهر نشان می‌دهد تهران در حال حاضر بحران جدیتری ‌دارد. تهران در سال‌های آتی با مشکل تامین بودجه نگهداری شهر مواجه است.
بودجه مربوط به نگهداری شهرها پیش از انقلاب به عهده دولت بود و احتمالا تا حد زیادی از محل درآمدهای نفتی تامین می‌شد. با توجه به اینکه جمعیت شهرنشین تا اوایل دهه پنجاه شسمی تنها سی درصد جمعیت کل کشور بوده و شهرهای چندان بزرگی هم نداشتیم، می‌شود گفت دولت بار غیرقابل تحملی بر دوش نداشته. در دهه پنجاه شهرها رو به گسترش گذاشتند. سال پنجاه و هفت نسبت شهرنشین‌ها و روستا نشی‌ها تقریبا برابر شد. دهه شصت و دهه‌های بعد رشد شهرنشینی همزمان با انفجار جمعیت همچنان ادامه پیدا کرد و جنگ و بحران‌های زیست محیطی مثل خشکسالی هم به آن دامن زد. امروز بیشتر از هفتاد درصد جمعیت ایران شهرنشین است و درصد بالایی از شهرنشینان در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند. تمرکز هفتاد درصدی در شهرها و به خصوص کلان شهرها سبب شد عملا تامین هزینه نگهداری شهر دیگر برای دولت امکان‌پذیر نباشد. قانون تغییر کرد و تصمیم بر این شد تهران و چند کلان‌شهر دیگر خود مسئول تامین بودجه نگهداریشان شوند. به نظرم این اتفاق پدیده خوش‌آیندی هم بود. اگر نفعی که شهروند در شهرهای بزرگ می‌برد قابل مقایسه با شهرهای کوچک و روستاها نیست باید هزینه نفعش را هم بپردازد.
بنابراین تهران هم باید راه حلی برای تامین درآمدش پیدا می‌کرد. بعد از اتمام جنگ نفس¬ها دوباره سر جا آمد و توجه مردم و مسئولین به مشکلات داخلی جلب شد. کرباسچی در دوران شهرداریش برای تامین بودجه شهر تهران راه‌حل تراکم فروشی را انتخاب کرد. فکر می‌کنم اگر فروش تراکم نبود راه دیگری که می¬توانست پیش روی مردم تهران باشد پرداخت مالیات‌های سنگین‌تر بود. اینکه چرا راه‌حل دوم انتخاب نشد را نمی¬دانم. شاید تصوری وجود داشت که شهر در شرایط بعد از جنگ آمادگی روانی پذیرش یک هزینه قابل ملاحظه را در سبد هزینه‌هایش ندارد. شاید هم متولیان امور، حاضر به پرداخت هزینه توجیه این کار برای شهروندان نبودند. شاید هم قضیه به مسئله عدم بلوغ برمی‌گردد. این تصور که همیشه شاه/حاکم/ والی/ والد وظیفه دارد نیاز زیردستان را با حداقل فشار ممکن برآورده کند. راه حل کرباسچی به نظرم در دوره خودش به عنوان یک راه حل کوتاه مدت و مقطعی کار می‌کرد. شهروندی که پول داشت با خرید تراکم سهم بیشتری در تامین بودجه شهر به عهده می‌گرفت. در عوض خانه‌اش را می‌کوبید ساختمان چند طبقه می‌ساخت و سود می‌کرد. به این ترتیب اولا ضعیف‌ترها کم‌تر می‌پرداختند، قوی‌ترها بیشتر می‌پرداختند و سود بیشتر هم می‌کردند و تهران که مشکل کمبود مسکن هم داشت بدون دخالت دولت صاحب مسکن بیشتری می‌شد. اما طرح (حتی به عنوان یک طرح کوتاه مدت) چند ایراد اساسی داشت و به سوداگری میدان می‌داد. اول سقفی برای فروش تراکم وجود نداشت. دوم مسئله ترافیک در فروش تراکم دیده نشده بود. سوم نظارت بر ساخت و ساز درست انجام نمی‌شد. اگر انگشت شماتت در بخش اول و دوم به سوی شهرداری باشد. انگشت مواخذه در مورد سوم به سوی ساز و کار نظارتی کشور و صد البته خود ما شهروندان است که در چرخه فساد وارد شدیم. جهت رفع نقص مورد اول و دوم طرح جامع شهر تهران دوباره نوشته شد و طی آن محدودیتهایی برای فروش تراکم اعمال شد. شرایطی که نمی‌گذاشت هر کسی هر چند طبقه دلش بخواهد در هر جای تهران بسازد. با این حال قانون آنقدر اما و اگر داشت که نه تنها دست سوداگران را باز می‌گذاشت که دست طبقات مرفه و متوسط تهرانی را هم باز می‌گذاشت تا از قبل تغییرات قیمت مسکن سود کنند بدون آنکه برای سودشان زحمتی کشیده باشند. اما مسئله اصلی این بود که اگر تراکم فروخته نمی‌شد شهر چطور قرار بود هزینه‌هایش را تامین کند. باکاهش تقاضای ساخت و ساز و تکمیل ظرفیت شهر تهران برای خراب کردن و چند طبقه ساختن، تراکم‌های استفاده نشده مثل اوراق بهادار خرید و فروش شدند اما این هم کافی نبود. طی دو سال اخیر شهرداری تهران برای پر کردن صندوق دست به دامن مابه‌التفاوت‌های ارزش املاک مسکونی و اداری و تجاری شد و سعی کرد با شناسایی واحدهای مسکونی‌ای که استفاده اداری یا تجاری می‌شدند تا حدودی خزانه‌اش را پر کند. امروز اما ظرفیت حتی برای فروش تراکم‌های سیال و مابه‌التفاوت ارزش املاک مسکونی با تجاری/اداری هم پر شده و تهران مانده و صندوقی که راهی برای کسب درآمد ندارد.
شورای شهر بعدی تهران در درجه اول به گروه سیاست‌گذاران شهری شامل شهرسازها و حقوق‌دان‌ها و اقتصاددان‌ها نیاز دارد تا بتوانند راه¬کاری برای تامین درآمد شهر تهران تهیه کنند. راهی غیر از فروش تراکم، غیر از فروش فضاهای شهری که حق همه است. اگر قرار باشد نماینده‌ای به شورای شهر بفرستم چه از طریق انتخاب نماینده مستقل، چه از طریق انتخاب از لیست حزبی‌ به نماینده‌ای رای می‌دهم که فکر کنم می‌تواند اولا مسئله بودجه شهر تهران برای درازمدت و با حداقل آسیب‌ها حل کند. دوم نه به من شهروند و نه به هیچ‌کس دیگر باج ندهد. تهران شهر پرهزینه‌ایست و باید بپذیریم به عنوان شهروند هزینه‌های شهر را تقبل کنیم. سوم الویت‌های هزینه‌کرد شهر تهران را برآورد کند و با امساک در زمینه نیازهای واقعی شهر تهران هزینه کند؛ چیزهایی که ممکن است به چشم نیاید اما تهران را از شرایط ناخوشایند فعلی بیرون بیاورد. دوست دارم مورد چهارم را هم اضافه کنم و بگویم با فساد مبارزه کند اما آنقدر آن را دور از ذهن و خیال‌پردازانه می‌بینم که به سه تای دیگر بسنده می¬کنم.