بیشتر از صد و پنجاه سال است تلاش میکنیم مردمان دیگری شویم. ادبیات یکی از کمواسطهترین منابع ما برای شناخت خودمان است. چه بودیم، کجاها تغییر نکردهایم، چرا، کجاها تغییر کردهایم، به چه سویی و چگونه. ادبیات را کنار تاریخ سیاسی-اجتماعی که بخوانید به همه این سوالها میتوانید جوابهای دقیقتری بدهید.
کارگاههای فهم تاریخی ادبیات جاییست که ادبیات داستانی، تاریخ سیاسی- اجتماعی و جریانهای روشنفکری را همزمان میخوانید و میشنوید. امیدوار هستم کارگاههای ادبیات کمک کند یکی از راههای مواجهه با متن ادبی را یاد بگیرید. در همفکری و گفتگو پیرامون ادبیات و روشنفکری از ادبیات و تفکر لذت ببرید و در نهایت نگاهی واقعبینانهتر به اینکه چه بودیم، چه هستیم و چه پتانسیلهایی برای تغییر داریم و نداریم به دست آورید.
کارگاه اول از مجموعه چهار کارگاه دوره فهم تاریخی ادبیات ایران برگزار شده است. اگرچه حضور از ابتدای مسیر دید بهتری به شما میدهد اما طرح درس آموزشی هر دوره طوری تنظیم شده که کارگاهها پیشنیاز هم نباشند. شما میتوانید هر کدام از کارگاهها را جداگانه شرکت کنید. کلاس فقط آنلاین است. جایگزین افلاین ندارد.
کارگاههای فهم تاریخی ادبیات جاییست که ادبیات داستانی، تاریخ سیاسی- اجتماعی و جریانهای روشنفکری را همزمان میخوانید و میشنوید. امیدوار هستم کارگاههای ادبیات کمک کند یکی از راههای مواجهه با متن ادبی را یاد بگیرید. در همفکری و گفتگو پیرامون ادبیات و روشنفکری از ادبیات و تفکر لذت ببرید و در نهایت نگاهی واقعبینانهتر به اینکه چه بودیم، چه هستیم و چه پتانسیلهایی برای تغییر داریم و نداریم به دست آورید.
کارگاه اول از مجموعه چهار کارگاه دوره فهم تاریخی ادبیات ایران برگزار شده است. اگرچه حضور از ابتدای مسیر دید بهتری به شما میدهد اما طرح درس آموزشی هر دوره طوری تنظیم شده که کارگاهها پیشنیاز هم نباشند. شما میتوانید هر کدام از کارگاهها را جداگانه شرکت کنید. کلاس فقط آنلاین است. جایگزین افلاین ندارد.
وولف گفته بود هر زنی به اتاقی از آن خود نیاز دارد. وولف در زمان خودش درست گفته بود. امروز اما، ما به چیزی فراتر از اتاقی از آن خود نیاز داریم. نه هر زنی که هر انسانی امروز به اتاقی «ساخته» خود نیاز دارد. اتاقی که در آن برده سیستم بهرهکشی شیک امروز نباشد. اتاقی که در آن امید به زندگی به نظامهای سیاسی پیوند نخورده باشد. اتاقی که مختصاتی روی شبکه تارعنکبوتی دنیای امروز نباشد. اتاقی که زمان و لذت در آن با معیارهایی غیر از معیارهای دنیای معمول تعریف شود. اتاقی که جهان تازهای باشد.
کسی چه میداند شاید روزی اتاقهایی از این اتاقها بزرگ شوند، بزرگ شوند، سنگین شوند و بالاخره تار تنیده کنج کهکشان راه شیری را بدرند و عنکبوت تمدن بشری را برای مدتی هم که شده به صرافت تنیدن تار جدیدی بیندازد.
کسی چه میداند شاید روزی اتاقهایی از این اتاقها بزرگ شوند، بزرگ شوند، سنگین شوند و بالاخره تار تنیده کنج کهکشان راه شیری را بدرند و عنکبوت تمدن بشری را برای مدتی هم که شده به صرافت تنیدن تار جدیدی بیندازد.
دهم مهر آخرین مهلت ثبتنام در کارگاه ادبیات ایرانه. کارگاه انلاین برگزار میشه. هفت جلسهست. روی ادبیات داستانی انقلاب سفید متمرکزه. اگر دوست دارید بدونید انقلاب سفید چه بود و نویسندگان روشنفکر چطور ابعاد مختلفش رو فهم و نقد کردند و به تصویر کشیدند، این کارگاه به درد شما میخوره. برای اطلاعات بیشتر از طرق ذکر شده روی پوستر تماس بگیرید
امروز اخرین روز ثبتنام کلاسهای دغدغهنویسیه.
نوشتن گاهی عرقریزان روحه، گاهی مبارزهست، گاهی به لخت شدن میان جمع میمونه، گاهی هم نجوای عاشقانهست. اگه از دست و پنجه نرم کردن با ذهن چموش نمیترسید این کلاس جای
شماست.
دو جای خالی دارم تا سیزده نفره بشیم
دوره انلاین این کلاس رو هفته دیگه اعلام میکنم
نوشتن گاهی عرقریزان روحه، گاهی مبارزهست، گاهی به لخت شدن میان جمع میمونه، گاهی هم نجوای عاشقانهست. اگه از دست و پنجه نرم کردن با ذهن چموش نمیترسید این کلاس جای
شماست.
دو جای خالی دارم تا سیزده نفره بشیم
دوره انلاین این کلاس رو هفته دیگه اعلام میکنم
باز هم
این روزها هر کس یک جور با خشماش تا میکند. ادبیات برای من مسکن نیست. ادبیات برشعله خشمم میدمد. ادبیات خشمم را سوار عقلانیتی میکند که این روزها به آن نیاز دارم.
دوره چهارم گلاویز شدن با ادبیات ده سال پایانی حیات پهلوی دوم است. آیا میشد در ادبیات رد اتفاق بزرگ پنجاه و هفت را دید؟ بله میشد. آیا اگر نویسندگان ممنوعالقلم نبودند و اصحاب قدرت صدایشان را میشنیدند، میشد جلوی انفجار پنجاه و هفت را گرفت؟ نمیدانم. آیا اگر مردم، مخاطب جدیتری برای ادبیات روشنفکری بودند پنجاه و هفت عصیانی هوشمندتر از آب درمیامد؟ شاید، بله شاید
این روزها هر کس یک جور با خشماش تا میکند. ادبیات برای من مسکن نیست. ادبیات برشعله خشمم میدمد. ادبیات خشمم را سوار عقلانیتی میکند که این روزها به آن نیاز دارم.
دوره چهارم گلاویز شدن با ادبیات ده سال پایانی حیات پهلوی دوم است. آیا میشد در ادبیات رد اتفاق بزرگ پنجاه و هفت را دید؟ بله میشد. آیا اگر نویسندگان ممنوعالقلم نبودند و اصحاب قدرت صدایشان را میشنیدند، میشد جلوی انفجار پنجاه و هفت را گرفت؟ نمیدانم. آیا اگر مردم، مخاطب جدیتری برای ادبیات روشنفکری بودند پنجاه و هفت عصیانی هوشمندتر از آب درمیامد؟ شاید، بله شاید
حالا از گذشتهمان همین عکس مانده. همین عکس از معدود عکسهایی که در آن خوشحالید. یا شاید به نظر خوشحال میآیید. مامان هنوز نمیداند چند سال دیگر سرطان تنش را، تن پر مهرش را دیوانهوار میبلعد و او را در زجری آرام تا مرگ میبرد. بابا هنوز سرش پر از سوداست. سودای ساختن زندگی خوب، وطن خوب، وطن آزاد، وطن آباد. هنوز نمیداند در همان چند سال نه تنها ناهیدش را که ایران خانم عزیز عزیزش را هم رفته رفته از دست میدهد و هر دو را در قطعه نود و دو به خاک میسپارد و یازده سال باقی مانده را زیر بار سنگینی به استقلال رساندن دو یادگار زنش به زور دوام میاورد. نه ناهید و نه علی نمیدانند چه طوفانی در راه است. با این حال حتی در همان ندانستن هم نمیتوانم لبخندشان را در این عکس باور کنم. ناهید مرگ برادر هفده سالهاش را پشت سر گذاشته و با بیماری دو برادر دیگر که سرنوشت مشابهی خواهند داشت دست و پنجه نرم میکند. علی، من از جنس او هستم؛ مثل او، مثل مثل او و میدانم چطور آدمی میتواند لبخند پت و پهنی را به لب بکشد بی آنکه بخندد. میدانم چطور آدمی میتواند بر جهنم پردهای بهشتی بکشد. میدانم چطور آدمی خوشپوش، پیچیده در عطر همیشگی ادکلنی که با وسواس انتخاب میکند و کوهی انرژی که تا بسته آخرش را برای این و آن خرج میکند، لحظه لحظه خیال رفتن را با حبهای قند در چای میزند و سرخوشانه مزهمزه میکند. با این حال دوست دارم خیال ببافم و بگویم شما در این عکس خوشحالید. دوست دارم بر پسزمینه این عکس برف بنشانم. زمین و زمان را به سپیدی صلحی پایدار رنگ بگذارم و فکر کنم این عکس را در بیستم دی ماهی که بعد از آن سالهای سال کنار هم و دخترانتان زیستید برداشتهاید. دوست دارم فکر کنم از اینجا به کافهای رفتهاید شمع تولدتان را فوت کردهاید، آرزوهای خوب کردهاید و برگشتهاید به خانهتان. دوست دارم فکر کنم بعد از آن بیستم دی که من و خواهرم در آن نبودیم بسیار بیستم دیهایی بوده که ما هم در جشن تولدتان کنارتان ایستاده بودیم و لبخندی واقعی داشتیم؛ لبخندی بی آن خیال شوم که با هر حبه قند بر آینه استکان کمرباریک میخورد و شیرینکامی را به وسوسهای بدون مزه، بدون بو، بدون رنگ آزرده میسازد. تولدتان مبارک.
گراسکوپ در مقدمه کتاب آناکارنینای مشکلگشا مینویسد «بسیاری از ما آسایش را در خواندن کتابهایی درباره زندگی دیگران پیدا میکنیم، چه در داستان و چه در ناداستان. نوشتههای موجز تقویم خرد مفیدند، الهامبخشاند و حتی گاهی وقتها زندگی آدم را عوض میکنند، اما آثار بزرگ ادبیاند که واقعا ما آدمها را عوض میکنند، با نشان دادن زندگی درونی دیگران و با اشکار کردن طبیعت بشری مشترکمان. این آثار به ما اجازه میدهند نسخههای مختلفی از خودمان را تصور کنیم بدون اینکه نیاز داشته باشیم خانمهای پیر را بکشیم ( جنایت و مکافات)، روی نیمکت پارک با شیطان دوستانه گپ بزنیم (مرشد و مارگاریتا) یا خودمان را پرت کنیم زیر قطار (آناکارنینا).»
من با گراسکوپ موافقم. . ایوان ایلیچ هم به ما اجازه میدهد نسخه خودمان را در حالی که با مرگ گریزناپذیر مواجه شدهایم و حسرت زندگی نزیسته را داریم ببینیم و بعد فکر کنیم پیش از این رویارویی ترسناک چه میتوانیم بکنیم.
من با گراسکوپ موافقم. . ایوان ایلیچ هم به ما اجازه میدهد نسخه خودمان را در حالی که با مرگ گریزناپذیر مواجه شدهایم و حسرت زندگی نزیسته را داریم ببینیم و بعد فکر کنیم پیش از این رویارویی ترسناک چه میتوانیم بکنیم.
روز پنجم: غمبستگان خاک
به بچههای کلاس میگویم روزی که بتوانید احساستان را بنویسید، درست بنویسید، با واژههایی که شفاف، کافی و دقیق باشند آن روز میتوانید ادعا کنید گام اول را برای نوشتن از دغدغههایتان قوی و محکم برداشتهاید. به بچههای کلاس میگویم گاهی احساساتی هست که زبان برایش واژه ندارد. شاید چون احساسیست زاده دنیای امروز، یا شاید چون احساسیست سرکوب شده، انکار شده، نادیده گرفته شده. به بچههای کلاسهایم میگویم نترسید واژه بسازید. واژههایی که تعریف شما را از احساسی که تجربه کردهاید حمل کند. مرضیه از احساسی نوشت به نام فراغ با یار. فراغ با یار احساس کسیست که یار دارد اما با او و در کنار او تنهاست بی آنکه جدال و اختلافی جدی میانشان باشد. مریم از احساسی نوشت به نام غمبستگی. غمبستگی احساسیست جمعی؛ احساس نوعی تعلق به جمع که ناشی از غمی مشترک است. غمی عمیق، بیزبان و خفته در قلبها. وقتی مریم از احساس غمبستگی نوشت بهار هنوز سبز شنگول سربههوا بود و به بیست و سوم خرداد نرسیده بود. وقتی مریم غمبستگی را ساخت هنوز جنگ نشده بود. علی در کلاس دیگری از چیزی نوشت به نام غمخاک. غمخاک درد خاک داشتن است. غمخاک همان احساسیست که مهاجری را به موطن مادری باز میگرداند بیآنکه دلایل عقلی محکمهپسندی برای بازگشتش به زمین سوخته داشته باشد. وقتی علی از غمخاک نوشت هنوز اسراییل به ایران حمله نکرده بود. هنوز جنگ نشده بود و من وقتی سرم را تکان دادم که علی احساست برایم آشناست نمیدانستم که غمخاک به زودی مفهومی میشود با معنایی پیچیده، عمیق و به غایت، به غایت تراژیک.
پنج روز از جنگ میگذرد. پنج روزی که پانصد روز گذشته. پنج روزی که در آن بسیاری از ما چرخی در خانهمان زدیم، برای آخرین بار گلدانی را آب دادیم، گرد تابلوی عکسی را گرفتیم و دلمان لرزید که نکند این وداع آخر باشد. پنج روزی که بسیاریمان در کاوشی دردناک در هزارتوی قلبمان به یاد آوردیم آدمهای زیادی را در گوشه گوشه این خاک دوست داریم. آدمهایی که با برخاستن هر ستون دود از گوشه شهر، با انگشتانی بیحس شده بر کیبورد موبایلهامان برایشان نوشتهایم چطوری؟ پنج روز است ما غمخاک گرفتهایم. نه، بهتر است بگویم پنج روز است غمخاک نهفته در گوشه دلمان ناگهان مثل بائوبابهای شازده کوچولو بزرگ شدهاند، بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدهاند و سایهشان افتاده بر گلهای سرخ کوچکمان. سایهشان افتاده روی دشت گل رز ایران.
هر کسی مسئول گلش است. هر کسی مسئول آن یک کاسهی دست خاکیست که گلش بر آن ریشه دوانده، قد کشیده، بالیده و به گل نشسته. ما در این پنج روز فهمیدیم آن یک کاسهی دست خاک چه معنایی به بودنمان داده. ما که زیر این آسمان دریده بیرحم زنده ماندیم در این پنج روز فهمیدیم غم آن یک کاسهی دست خاک چه غم بزرگیست. ما در این پنج روز بارها و بارها از کابوس ویرانی پریدیم و با چشمانی وحشتزده و تنی خیس از ترس گفتهایم گل من، گل من، بمان!
گل من بمان، من کاسه دستانم را گلدانت میکنم. من ریشهات را در خاک این سرزمین غمزده نگه میدارم. من تو را به سرشکم آبیاری میکنم. گل من بمان. تو تنها نیستی. ما غمبسته این خاکیم. ما هستیم، تو بمان.
به بچههای کلاس میگویم روزی که بتوانید احساستان را بنویسید، درست بنویسید، با واژههایی که شفاف، کافی و دقیق باشند آن روز میتوانید ادعا کنید گام اول را برای نوشتن از دغدغههایتان قوی و محکم برداشتهاید. به بچههای کلاس میگویم گاهی احساساتی هست که زبان برایش واژه ندارد. شاید چون احساسیست زاده دنیای امروز، یا شاید چون احساسیست سرکوب شده، انکار شده، نادیده گرفته شده. به بچههای کلاسهایم میگویم نترسید واژه بسازید. واژههایی که تعریف شما را از احساسی که تجربه کردهاید حمل کند. مرضیه از احساسی نوشت به نام فراغ با یار. فراغ با یار احساس کسیست که یار دارد اما با او و در کنار او تنهاست بی آنکه جدال و اختلافی جدی میانشان باشد. مریم از احساسی نوشت به نام غمبستگی. غمبستگی احساسیست جمعی؛ احساس نوعی تعلق به جمع که ناشی از غمی مشترک است. غمی عمیق، بیزبان و خفته در قلبها. وقتی مریم از احساس غمبستگی نوشت بهار هنوز سبز شنگول سربههوا بود و به بیست و سوم خرداد نرسیده بود. وقتی مریم غمبستگی را ساخت هنوز جنگ نشده بود. علی در کلاس دیگری از چیزی نوشت به نام غمخاک. غمخاک درد خاک داشتن است. غمخاک همان احساسیست که مهاجری را به موطن مادری باز میگرداند بیآنکه دلایل عقلی محکمهپسندی برای بازگشتش به زمین سوخته داشته باشد. وقتی علی از غمخاک نوشت هنوز اسراییل به ایران حمله نکرده بود. هنوز جنگ نشده بود و من وقتی سرم را تکان دادم که علی احساست برایم آشناست نمیدانستم که غمخاک به زودی مفهومی میشود با معنایی پیچیده، عمیق و به غایت، به غایت تراژیک.
پنج روز از جنگ میگذرد. پنج روزی که پانصد روز گذشته. پنج روزی که در آن بسیاری از ما چرخی در خانهمان زدیم، برای آخرین بار گلدانی را آب دادیم، گرد تابلوی عکسی را گرفتیم و دلمان لرزید که نکند این وداع آخر باشد. پنج روزی که بسیاریمان در کاوشی دردناک در هزارتوی قلبمان به یاد آوردیم آدمهای زیادی را در گوشه گوشه این خاک دوست داریم. آدمهایی که با برخاستن هر ستون دود از گوشه شهر، با انگشتانی بیحس شده بر کیبورد موبایلهامان برایشان نوشتهایم چطوری؟ پنج روز است ما غمخاک گرفتهایم. نه، بهتر است بگویم پنج روز است غمخاک نهفته در گوشه دلمان ناگهان مثل بائوبابهای شازده کوچولو بزرگ شدهاند، بزرگ و بزرگ و بزرگتر شدهاند و سایهشان افتاده بر گلهای سرخ کوچکمان. سایهشان افتاده روی دشت گل رز ایران.
هر کسی مسئول گلش است. هر کسی مسئول آن یک کاسهی دست خاکیست که گلش بر آن ریشه دوانده، قد کشیده، بالیده و به گل نشسته. ما در این پنج روز فهمیدیم آن یک کاسهی دست خاک چه معنایی به بودنمان داده. ما که زیر این آسمان دریده بیرحم زنده ماندیم در این پنج روز فهمیدیم غم آن یک کاسهی دست خاک چه غم بزرگیست. ما در این پنج روز بارها و بارها از کابوس ویرانی پریدیم و با چشمانی وحشتزده و تنی خیس از ترس گفتهایم گل من، گل من، بمان!
گل من بمان، من کاسه دستانم را گلدانت میکنم. من ریشهات را در خاک این سرزمین غمزده نگه میدارم. من تو را به سرشکم آبیاری میکنم. گل من بمان. تو تنها نیستی. ما غمبسته این خاکیم. ما هستیم، تو بمان.
Forwarded from پادکست کتابگرد | ketabgard
✳️ آتوسا افشیننوید در دانشگاه شریف رشتهٔ فیزیک قبول شد، اما در همان مراسم معارفه متوجه شد که این چیزی نبوده که دنبالش میگشته. به صورت شخصی مطالعاتش را در حوزهٔ فلسفه ادامه داد اما بعدش فهمید چیزی که دنبالش میگردد ادبیات و نویسندگی است. به مرور بعد از ۱۰ سال تجربههای مختلف هویتش را از کسی که فیزیک خوانده به نویسنده تغییر داد. علاوه بر نوشتن کتابهایی مثل کتابهای گچ و چای سرد شده و بازگشت ماهیهای پرنده دورههای مختلفی برای نویسندگی برگزار کرده، دورههایی مثل نوشتن درمانی و دغدغهنویسی.
با آتوسا از ادبیات و نویسندگی حرف زدیم و همینطور دورههای نوشتن درمانی و دغدغهنویسی
@ketabgardp
با آتوسا از ادبیات و نویسندگی حرف زدیم و همینطور دورههای نوشتن درمانی و دغدغهنویسی
@ketabgardp
ketabgard 102
Mohsen
🎙قسمت صَد و دوم کتابگرد
از نویسندگی و ادبیات تا دغدغهنویسی و نوشتن درمانی با آتوسا افشیننوید
@ketabgardp
از نویسندگی و ادبیات تا دغدغهنویسی و نوشتن درمانی با آتوسا افشیننوید
@ketabgardp