از متن حرفهای گلشیری: " من حس میکردم که جامعه ما، جامعه بیماریست؛ بیامید، بدون هیچ نوع چیزی که بتونه بخونه و بیندیشه. و فکر کردم اگر هزار نفر یک مقالهای رو بخونن، این هزار نفر از دیوانگی نجات پیدا میکنن. یعنی چیزی برای اندیشیدن دارن. بدون چیزی برای اندیشیدن انسان مساویست با حیوان. یا ظلمت در ظلمت در ظلمت. و راهی جز خودکشی، راهی جز فرار، راهی جز پذیرش و ریا نخوهد داشت و باید اندیشید حتی اگه یک لایه نازک باشه."
بیشتر از صد و پنجاه سال است تلاش میکنیم مردمان دیگری شویم. ادبیات یکی از کمواسطهترین منابع ما برای شناخت خودمان است. چه بودیم، کجاها تغییر نکردهایم، چرا، کجاها تغییر کردهایم، به چه سویی و چگونه. ادبیات را کنار تاریخ سیاسی-اجتماعی که بخوانید به همه این سوالها میتوانید جوابهای دقیقتری بدهید.
کارگاههای فهم تاریخی ادبیات جاییست که ادبیات داستانی، تاریخ سیاسی- اجتماعی و جریانهای روشنفکری را همزمان میخوانید و میشنوید. امیدوار هستم کارگاههای ادبیات کمک کند یکی از راههای مواجهه با متن ادبی را یاد بگیرید. در همفکری و گفتگو پیرامون ادبیات و روشنفکری از ادبیات و تفکر لذت ببرید و در نهایت نگاهی واقعبینانهتر به اینکه چه بودیم، چه هستیم و چه پتانسیلهایی برای تغییر داریم و نداریم به دست آورید.
کارگاه اول از مجموعه چهار کارگاه دوره فهم تاریخی ادبیات ایران برگزار شده است. اگرچه حضور از ابتدای مسیر دید بهتری به شما میدهد اما طرح درس آموزشی هر دوره طوری تنظیم شده که کارگاهها پیشنیاز هم نباشند. شما میتوانید هر کدام از کارگاهها را جداگانه شرکت کنید. کلاس فقط آنلاین است. جایگزین افلاین ندارد.
کارگاههای فهم تاریخی ادبیات جاییست که ادبیات داستانی، تاریخ سیاسی- اجتماعی و جریانهای روشنفکری را همزمان میخوانید و میشنوید. امیدوار هستم کارگاههای ادبیات کمک کند یکی از راههای مواجهه با متن ادبی را یاد بگیرید. در همفکری و گفتگو پیرامون ادبیات و روشنفکری از ادبیات و تفکر لذت ببرید و در نهایت نگاهی واقعبینانهتر به اینکه چه بودیم، چه هستیم و چه پتانسیلهایی برای تغییر داریم و نداریم به دست آورید.
کارگاه اول از مجموعه چهار کارگاه دوره فهم تاریخی ادبیات ایران برگزار شده است. اگرچه حضور از ابتدای مسیر دید بهتری به شما میدهد اما طرح درس آموزشی هر دوره طوری تنظیم شده که کارگاهها پیشنیاز هم نباشند. شما میتوانید هر کدام از کارگاهها را جداگانه شرکت کنید. کلاس فقط آنلاین است. جایگزین افلاین ندارد.
وولف گفته بود هر زنی به اتاقی از آن خود نیاز دارد. وولف در زمان خودش درست گفته بود. امروز اما، ما به چیزی فراتر از اتاقی از آن خود نیاز داریم. نه هر زنی که هر انسانی امروز به اتاقی «ساخته» خود نیاز دارد. اتاقی که در آن برده سیستم بهرهکشی شیک امروز نباشد. اتاقی که در آن امید به زندگی به نظامهای سیاسی پیوند نخورده باشد. اتاقی که مختصاتی روی شبکه تارعنکبوتی دنیای امروز نباشد. اتاقی که زمان و لذت در آن با معیارهایی غیر از معیارهای دنیای معمول تعریف شود. اتاقی که جهان تازهای باشد.
کسی چه میداند شاید روزی اتاقهایی از این اتاقها بزرگ شوند، بزرگ شوند، سنگین شوند و بالاخره تار تنیده کنج کهکشان راه شیری را بدرند و عنکبوت تمدن بشری را برای مدتی هم که شده به صرافت تنیدن تار جدیدی بیندازد.
کسی چه میداند شاید روزی اتاقهایی از این اتاقها بزرگ شوند، بزرگ شوند، سنگین شوند و بالاخره تار تنیده کنج کهکشان راه شیری را بدرند و عنکبوت تمدن بشری را برای مدتی هم که شده به صرافت تنیدن تار جدیدی بیندازد.
دهم مهر آخرین مهلت ثبتنام در کارگاه ادبیات ایرانه. کارگاه انلاین برگزار میشه. هفت جلسهست. روی ادبیات داستانی انقلاب سفید متمرکزه. اگر دوست دارید بدونید انقلاب سفید چه بود و نویسندگان روشنفکر چطور ابعاد مختلفش رو فهم و نقد کردند و به تصویر کشیدند، این کارگاه به درد شما میخوره. برای اطلاعات بیشتر از طرق ذکر شده روی پوستر تماس بگیرید
امروز اخرین روز ثبتنام کلاسهای دغدغهنویسیه.
نوشتن گاهی عرقریزان روحه، گاهی مبارزهست، گاهی به لخت شدن میان جمع میمونه، گاهی هم نجوای عاشقانهست. اگه از دست و پنجه نرم کردن با ذهن چموش نمیترسید این کلاس جای
شماست.
دو جای خالی دارم تا سیزده نفره بشیم
دوره انلاین این کلاس رو هفته دیگه اعلام میکنم
نوشتن گاهی عرقریزان روحه، گاهی مبارزهست، گاهی به لخت شدن میان جمع میمونه، گاهی هم نجوای عاشقانهست. اگه از دست و پنجه نرم کردن با ذهن چموش نمیترسید این کلاس جای
شماست.
دو جای خالی دارم تا سیزده نفره بشیم
دوره انلاین این کلاس رو هفته دیگه اعلام میکنم
باز هم
این روزها هر کس یک جور با خشماش تا میکند. ادبیات برای من مسکن نیست. ادبیات برشعله خشمم میدمد. ادبیات خشمم را سوار عقلانیتی میکند که این روزها به آن نیاز دارم.
دوره چهارم گلاویز شدن با ادبیات ده سال پایانی حیات پهلوی دوم است. آیا میشد در ادبیات رد اتفاق بزرگ پنجاه و هفت را دید؟ بله میشد. آیا اگر نویسندگان ممنوعالقلم نبودند و اصحاب قدرت صدایشان را میشنیدند، میشد جلوی انفجار پنجاه و هفت را گرفت؟ نمیدانم. آیا اگر مردم، مخاطب جدیتری برای ادبیات روشنفکری بودند پنجاه و هفت عصیانی هوشمندتر از آب درمیامد؟ شاید، بله شاید
این روزها هر کس یک جور با خشماش تا میکند. ادبیات برای من مسکن نیست. ادبیات برشعله خشمم میدمد. ادبیات خشمم را سوار عقلانیتی میکند که این روزها به آن نیاز دارم.
دوره چهارم گلاویز شدن با ادبیات ده سال پایانی حیات پهلوی دوم است. آیا میشد در ادبیات رد اتفاق بزرگ پنجاه و هفت را دید؟ بله میشد. آیا اگر نویسندگان ممنوعالقلم نبودند و اصحاب قدرت صدایشان را میشنیدند، میشد جلوی انفجار پنجاه و هفت را گرفت؟ نمیدانم. آیا اگر مردم، مخاطب جدیتری برای ادبیات روشنفکری بودند پنجاه و هفت عصیانی هوشمندتر از آب درمیامد؟ شاید، بله شاید
حالا از گذشتهمان همین عکس مانده. همین عکس از معدود عکسهایی که در آن خوشحالید. یا شاید به نظر خوشحال میآیید. مامان هنوز نمیداند چند سال دیگر سرطان تنش را، تن پر مهرش را دیوانهوار میبلعد و او را در زجری آرام تا مرگ میبرد. بابا هنوز سرش پر از سوداست. سودای ساختن زندگی خوب، وطن خوب، وطن آزاد، وطن آباد. هنوز نمیداند در همان چند سال نه تنها ناهیدش را که ایران خانم عزیز عزیزش را هم رفته رفته از دست میدهد و هر دو را در قطعه نود و دو به خاک میسپارد و یازده سال باقی مانده را زیر بار سنگینی به استقلال رساندن دو یادگار زنش به زور دوام میاورد. نه ناهید و نه علی نمیدانند چه طوفانی در راه است. با این حال حتی در همان ندانستن هم نمیتوانم لبخندشان را در این عکس باور کنم. ناهید مرگ برادر هفده سالهاش را پشت سر گذاشته و با بیماری دو برادر دیگر که سرنوشت مشابهی خواهند داشت دست و پنجه نرم میکند. علی، من از جنس او هستم؛ مثل او، مثل مثل او و میدانم چطور آدمی میتواند لبخند پت و پهنی را به لب بکشد بی آنکه بخندد. میدانم چطور آدمی میتواند بر جهنم پردهای بهشتی بکشد. میدانم چطور آدمی خوشپوش، پیچیده در عطر همیشگی ادکلنی که با وسواس انتخاب میکند و کوهی انرژی که تا بسته آخرش را برای این و آن خرج میکند، لحظه لحظه خیال رفتن را با حبهای قند در چای میزند و سرخوشانه مزهمزه میکند. با این حال دوست دارم خیال ببافم و بگویم شما در این عکس خوشحالید. دوست دارم بر پسزمینه این عکس برف بنشانم. زمین و زمان را به سپیدی صلحی پایدار رنگ بگذارم و فکر کنم این عکس را در بیستم دی ماهی که بعد از آن سالهای سال کنار هم و دخترانتان زیستید برداشتهاید. دوست دارم فکر کنم از اینجا به کافهای رفتهاید شمع تولدتان را فوت کردهاید، آرزوهای خوب کردهاید و برگشتهاید به خانهتان. دوست دارم فکر کنم بعد از آن بیستم دی که من و خواهرم در آن نبودیم بسیار بیستم دیهایی بوده که ما هم در جشن تولدتان کنارتان ایستاده بودیم و لبخندی واقعی داشتیم؛ لبخندی بی آن خیال شوم که با هر حبه قند بر آینه استکان کمرباریک میخورد و شیرینکامی را به وسوسهای بدون مزه، بدون بو، بدون رنگ آزرده میسازد. تولدتان مبارک.