چرا ماهی و گربه را اثری هنرمندانه نمیدانم؟ (بخش اول) قضاوت درباره خوبی و بدی یک اثر هنری کار آسانی نیست. از آنجایی که دیگر دوران خداگونه بودن هنرمند گذشته و مخاطب خودش بخشی از روند شکلدهی به اثر هنری شده، نمیشود حکم خوب و بد بودن اثر را از مخاطبی که در مورد آن قضاوت میکند جدا کرد. گاهی وجود لحظههای همزادپنداری، لحظههای بیان آنچه بغضی بیخ گلوی مخاطب است و لحظههایی که مخاطب سر نخی از اثر را میگیرد و داستان خودش را در ذهنش میبافد سبب میشود اثر برای مخاطبش خوب تلقی شود. گاهی هم صرف دشمنی با دیدگاههای سیاسی یا فلسفی هنرمند، جایگاه و طبقه اجتماعیاش، میزان شهرتش یا حتی طیف منتقدان موافقش سبب میشود مخاطبش با پیشداوری سراغ اثر برود و برقراری ارتباط به دلیل همین پیشداوریها عقیم بماند. اینها را گفتم که بگویم در شرایطی در مورد فیلم ماهی و گربه مینویسم که به آسیبهای احتمالی آگاهم و با این آگاهی میخواهم ادعا کنم فیلم در خوانش من، اثری هنرمندانه نیست؛ ضعیف است و در بعد فیلمنامه عقیم مانده. فیلم برای من محصولی صنعتی نیست. محصولی هنریست و من برای هنر و هنرمند کارکردی قائلم. هنر در طول تاریخ تعاریف و کارکردهای متفاوتی پیدا کرده. زمانی هنر کارکردش بیان حقیقت بوده، زمانی بیان زیبایی، زمانی بیان خیر. دورهای خیر عین زیبایی بوده و دورهای زیبایی عین حقیقت. هنر در دورههایی کارکرد سیاسی پیدا کرده و در دورههایی کارکردش صرفا ایجاد لذت بوده. برای من هنر تلاشیست متفکرانه برای ارائه نگرشی از جهان هستی. حداقل برای حوزه ادبیات و فیلم که اغلب اثر بر اساس ساخت یک روایت شکل میگیرد و یک جهان موازی با دنیای واقعی خلق میشود به چنین کارکردی باور دارم. معتقدم هنرمند مانند فیلسوف و متفکر مذهبی تلاشش اینست که با ارائه نگرشی از جهان هستی به مخاطبش کمک کند جایگاهش را در دوره زمانی- مکانی زیستیاش بهتر بفهمد. بتواند مفاهیم کلیدی زندگی را برای خودش تعریف کند و بر اساس آن تعریفها دست به انتخاب بزند و به این ترتیب هویتسازی کند. به همین دلیل هم هست که لااقل دو گروه هنرمند و فیلسوف در طول تاریخ بارها و بارها سراغ کلید واژهها رفتهاند و آنها را دوباره تعریف کردهاند. ادبیات پر است از روایتهایی در باب عشق، مرگ، آزادی، عدالت، مذهب، باور، پوچی، شرافت، صداقت و امثال آنها. چرا آثار درخشان چهارصد سال پیش در باب عشق مانع از این نمیشود که نویسنده دوباره در روایتی نو از عشق ننویسد. جواب من اینست که چون محتاجیم با تغییر دادههایمان از جهان هستی دوباره کلیت آن را تعریف کنیم. چون محتاجیم بعد از فهم ابعاد جهان یک بار دیگر آن را تعریف کنیم و تعریف دوباره آن یعنی تعریف دوباره مفهوم خدا، مذهب، مرگ، زندگی و به فراخور آن عشق، شرف و ... مجبوریم بعد از مواجهه با سبعیت جنگها دوباره خودمان و جهانمان را تعریف کنیم، مجبوریم بعد از مواجهه با بیعدالتیهای خشونتبار، بعد از اتمام دوره حیاتِ گونهای از رهبران مستبد جهان، بعد از دستیابی علم به پیوند سری به بدنی دیگر و ... همه مفاهیم کلیدی را دوباره تعریف کنیم تا بفهمیم کجا ایستادیم، از زندگی چه میخواهیم و الویتهایمان چیست. هنر کمک میکند من مخاطب ساز و کار جهان هستی را بهتر بفهمم. هنرمند متفکریست که سعی میکند خوانشی از جهانی که من در آن زیست میکنم به من ارائه دهد. من با چنین نگرشی به هنر، فیلم ماهی و گربه را به عنوان اثری هنری دیدهام. فیلم با عنوانش و در همان دقایق ابتدایی میگوید محتوایش چیست. خبری که ابتدای فیلم به نمایش درمیآید، فضای برکه که درختان خاکستری لخت و بیبرگ احاطهاش کردهاند و حرکت دوربین در حلقههای بسته زمانی و مکانی میگوید داستان، داستان موقیعت گرفتارشدگیست. روایتی که در آن کسانی ماهیگونه گرفتار دام گربهگونههایی میشوند و این گرفتار شدن لاجرم قربانی میگیرد. موضوع - حداقل برای مخاطب ایرانی- موضوع آشناییست. حس گرفتارشدگی و گفتمان قربانی بودن در جامعه جاریست. چند سفر درون شهری یا گپ و گفتی سطحی در یک مهمانی کافیست تا تو را در معرض انواع و اقسام روایتهای قربانیشدن قرار دهد. روایتی که در آن "ما" موجودات خوب و کمتوان گرفتار "آنها"ی دیوصفت، حریص و فاسد شدهایم. موضوع فیلم حرف تازهای نیست. کارگردان دست روی موضوعی گذاشته که گفتمان غالب جامعه شده است. اما من از فیلم به عنوان اثر هنری انتظار دارم چیزی بیشتر از بیان صرف موقعیت "گرفتار شدگی" بگوید. و اینجاست که به نظرم فیلم عقیم میماند.
چرا فیلم ماهی و گربه را اثر هنرمندانه نمیدانم ؟ (بخش دوم) سه مرد غیرمحلی در منطقهای به نسبت دورافتاده رستورانی دارند. آدم شکار میکنند و گوشت آنها را به خورد مشتریان احتمالیشان میدهند. اما چرا؟ فیلم در طول دو ساعت همه آنچه از این سه مرد میگوید اینست که دوست ندارند کسی وارد حوزه استحفاظیشان شود. درگیر فهم درست و غلط بودن روایت تیرخوردن نفر چهارمی هستند، موسیقی کلاسیک گوش میدهند، قاتل در شهرکتاب نیاوران میپلکد و ظاهر موجه عاقل کمی روشنفکری دارد، اما موسیقیهایی که گوش میدهد را فردی مرده برایش میآورد. مردها در انتخاب قربانیهایشان عجله ندارند. چندان در قید و بند این نیستند که بقایای جنازهها را خوب پنهان کنند. و کیسهای خونی از گوشت فاسد شده حمل میکنند که علیرغم سماجت دوربین در دنبال کردنش در نهایت قصه کیسه خونی روایت نمیشود. مجموعه این اطلاعات چه چیزی از چرایی دست زدن به چنین رفتار خشونتباری به من میگوید. چه چیزی از نگرش گربههای داستان در اختیار من قرار میدهد؟ اینها را چه چیزی به ورطه قتل آدمها و فروختن و خوردن گوشتشان کشانده. اینکه موسیقی کلاسیک گوش میدهند یا در شهر کتاب نیاوران میپلکند چه معنایی دارد. اگر دوست ندارند کسی وارد قلمروشان شود چرا رستوران میزنند که اساسا دعوت کننده است. روایت تیرخوردن چه اطلاعاتی به ما میدهد؟ این آدمها با تکرار دائم چند جمله در مورد درست یا غلط بودن روایت تیرخوردن قرار است بگویند دغدغه درست و غلطی دارند؟ اینکه اصراری به پنهان کردن قطعات بازمانده ندارند آیا به این معنیست که آنها خودشان را قدرتمندتر از آن میدانند که نیاز به پنهانکاری داشته باشند یا چنان جنازهها زیاد شده که دیگر امکان پنهان کردنشان نیست. شخصیت پردازی و دیالوگها آنقدر عقیمند که به من امکان شناخت گربههای داستان را نمیدهد. اینکه چرا شکار میکنند و چطور گربه شدهاند و این خشونت به کدام نیازشان جواب میدهد. در سوی دیگر هم، داستان به همین منوال است؛ جوانهای به نسبت از همه جا بیخبری که بادبادک هوا کردنشان نوعی کودکصفتی و معصومیت به آنها میبخشد. آدمهایی که علیرغم ظاهر بالغشان رفتارهایی نابالغ از خود نشان میدهند. تعدادی دختر و پسر که تنهاییشان به چشم میآید. هیچکس با دیگری کاری ندارد اما چرا؟ هر کدام احتمالا برای خودشان قصههایی دارند اما حتی یکی از قصهها هم درست پرداخته نمیشود که من مخاطب بفهمم چه چیز آنها را در موقعیت قربانی قرار میدهد. دختری تنها راه میافتد در فضایی ترسناک به آن طرف برکه برود. نمیدانم اسمش را باید بگذارم حماقت یا شجاعت. دختر دیگر همراه مردی غریبه که قیافهاش هم ترسناک است از جمع جدا میشود تا شیرفلکه لعنتی را ببندد. چرا مشکوک نمیشود. چرا کمک نمیگیرد. چرا میرود. چرا خودش را انقدر حماقتبار در معرض شکار شدن قرار میدهد. دختری نیمه مجنون است. پسری از کانادا آمده و رابطه ناکام عاشقانهای داشته و من نمیفهمم حضور معشوق قدیمی آن هم باردار در آن برکه چطور به فهم زندگی این قربانیها کمک میکند. آن یکی با پدرش مشکل دارد. روح یک خبرنگار مقتول هم هست و خبرنگار دیگری که من نه بر اساس فیلم که بر اساس تجربه زیستیام فکر میکنم او هم به نحوی قربانی میشود. فیلم پر است از اشارههایی به مرگ، روشنایی، قتل، عشق، خیانت و حسادت بیآنکه هیچکدام پرورده شود. میفهمیم خبرنگاری به قتل رسیده، میفهمیم دختری عاشق پسری بوده و همسر مرد دیگری شده، میدانیم دختر دیگری از دیدن یک انگشت در دهان یک گربه متعجب نمیشود، میفهمیم دختری تنها به دل جنگل میزند. میفهمیم فانوسها نیستند، میفهمیم دختری بر اثر اصابت بادبادک به توانایی ماوراءالطبیعه رسیده، قصهای از افسانهای محلی میشنویم. میفهمیم هیچکس به جستجوی گمشدهها نمیرود. اما این دادههای خام در نهایت نمیگوید فصل اشتراک این قربانیها چیست و چه چیز آنها را در موقعیت قربانی شدن قرار میدهد؟
چرا فیلم ماهی و گربه را اثری هنرمندانه نمیدانم؟ (بخش سوم) اگر این فیلم بلند، داستان موقعیت گرفتارشدگیست، در نهایت انتظار دارم روایت فیلم به من بگوید رابطه قدرتی قربانی شونده و قاتل چطور و چرا ساخته میشود. اگر فیلم، داستان شخصیتهای قربانی شده است انتظار دارم رفتار و دیالوگهایشان به من بگوید آنها دنیا را چطور میبینند و چرا در تله میافتند. اگر فیلم داستان شخصیتهای شکارچی است انتظار دارم بفهمم چرا دست به چنین خشونتی میزنند. انتظار دارم فیلم به عنوان اثری هنری تلنگری به نگرش من و قضاوتهای مرسوم من به قاتل و مقتول بزند یا کمک کند من فهم بهتری از موقعیت گرفتار شدگی داشته باشم. اما هیچکدام از اینها اتفاق نمیافتد. فیلم در تعلیقهای مصنوعی پیش میرود. از یک تعلیق به تعلیق دیگر میپرد. ما منتظریم بفهمیم سر قاتلها چه بلایی میآید، یا قاتل بعدی کیست یا بعد از قتل چه ماجرایی شروع میشود، سر کیسه خونی چه بلایی میآید، قربانیها که تعدادشان بیشتر است چه میکنند، آیا هویت قاتلها روشن میشود، خبرنگار سیاسی چرا به قتل رسیده یا حتی بادبادکها هوا میشوند یا نه. اما تعلیقها در نهایت نه ماجرا میسازند نه میتوانند شناختی در مورد موقعیتی که من مخاطب را در آن نشاندهاند به من بدهد. در بهترین حالت سرگرمکنندهاند. سرگرمکنندگیی مثل کار بندبازان سیرک. در کنار همه اینها باید بگویم فیلم مرا یاد خیلی چیزها میاندازد. یاد موقعیتهایی که من قربانی شدم، یاد موقعیتهایی که خوشبینیام کار دستم داده، یاد آدمهایی که به امثال من آسیبرساندهاند و کم نیستند. یاد آدمهایی که هر روز دارند به امثال من آسیب میرسانند و راهی برای محاکمهشان وجود ندارد. یاد اینکه چطور به خشونت دور و برم عادت کردهام درست مثل دیدن آن انگشت در دهان گربه. یاد اینکه برای کسانی کار کردهام که خون مرا مکیدهاند و زالو وار از من تغذیه کردهاند بیآنکه من تلاشی برای رهایی کرده باشم. یاد آدمهایی که دیدهاند من چطور به حاشیه رانده شدم، محو شدم اما به جستجوی من برنیامدهاند. اما اینها را فیلم نمیگوید. فیلم روی احساسات به شدت آسیبدیده من موجسواری میکند. در شرایطی که فضای کافی برای حرف زدن از این آسیبها نیست گاهی اشارهای به مگوها آدم را هیجانزده میکند. فکر میکند کسی حرفی را زده که او نمیتوانسته بزند. من چنین کاری را هنر نمیدانم و راستش به عنوان یکی از اعضای جامعه هنری معتقدم اتفاقا ما برای پوشاندن ضعفمان در تولید اثری هنرمندانه و برای به بازی گرفتن مخاطبمان این روزها زیاد دست به موجسواری میزنیم. اشارهای میکنیم به چیزی مگو و از صدای کفزدن مخاطبی که مگو بیخ گلویش مانده و ناگهان از دیدن نشانههایی از آن هیجان زده شده احساس پیروزی میکنیم. مهم نیست خط سانسورها چقدر پر رنگ است. هنرمند کسیست که مگوها را تحلیل کند و راهی برای بیان تحلیلش و نه صرفا نمایش شوگونه آن پیدا کند. میشود فیلم ماهی و گربه را به قطعات سمبولیک تقسیم کرد. از برکه و درختان بیبرگ گرفته تا فانوس و بادبادک و ماشین و روح خبرنگار و دستگاه ضبطی که خوب ضبط نمیکند و حتی نحوه تعقیب دوربین که خودش انگار شکارچی سوم است. حتی اگر مخاطب توانایی خوانش سمبلها را هم داشته باشد، باز هم خوانش سمبلها جز بازنمایی سطحی از چیزی به نام گرفتار شدن حرفی برای گفتن ندارد. حتی این خوانش هم به نگرشی در باب رابطه شکار و شکارچی و فهم رابطه قدرتیشان و چیستیشان منجر نمیشود. اما حرف آخر اینکه اصرار من به تحلیل داستانی فیلم به خاطر ادعای داستانیبودن فیلم است. فیلم با یک روایت شروع میشود، خیلی زود شخصیت میسازد و اعلام میکند فیلمی صرفا شاعرانه مبتنی بر سمبلها نیست. از این روست که فیلم را در داستانش عقیم میدانم و غیرهنرمندانه.
بيست جلسه ادبيات روس خونديم. ده نويسنده، دوازده اثر در بازه زماني صد و بيست سال؛ از ١٨٤٠ تا ١٩٦٠. تلاشي براي فهم جامعه روس، دغدغه هاشون، ساختار اجتماعيشون، تعريفشون از جهان هستي، نيازشون به انقلاب و رفتارشون در قبال آرمانشهرشون از خلال قصه ها.
جلسه سوم به خودم گفتم بعيده تا تهش بكشم. فهم اثر قرار بود روي بستر تاريخ اجتماعي و تحولات حوزه انديشه اتفاق بيفته و من مجبور بودم هر هفته كوهي مطلب بخونم. كلاس براي بچه ها هم مشكل بود. مشق ثابت هفتگي در كار بود. از سوالاتي در مورد محتواي داستاني و تحليل شخصيت ها و باورها و رفتارهاشون گرفته تا موضع گيري در قبال پارادوكسهاي اخلاقي طرح شده در داستانها. كلاسهاي دو ساعته نيم ساعتي هم بيشتر طول مي كشيد و بحث در گروه تلگرامي ادامه پيدا مي كرد.
جلسه اخر لذت رو بر خودمون تمام كرديم.با كيك هاي خوشمزه و چاي و جمع بندي.
از تجربه ناب اين شش ماه مفصل تر خواهم نوشت. اين عكس رو همخوان كردم تا خودم يادم بمونه لابه لاي نق نق هاي تكراري چه كارها كه مي شه كرد.
#ادبيات_روس
#كارگاه_فهم_داستان
جلسه سوم به خودم گفتم بعيده تا تهش بكشم. فهم اثر قرار بود روي بستر تاريخ اجتماعي و تحولات حوزه انديشه اتفاق بيفته و من مجبور بودم هر هفته كوهي مطلب بخونم. كلاس براي بچه ها هم مشكل بود. مشق ثابت هفتگي در كار بود. از سوالاتي در مورد محتواي داستاني و تحليل شخصيت ها و باورها و رفتارهاشون گرفته تا موضع گيري در قبال پارادوكسهاي اخلاقي طرح شده در داستانها. كلاسهاي دو ساعته نيم ساعتي هم بيشتر طول مي كشيد و بحث در گروه تلگرامي ادامه پيدا مي كرد.
جلسه اخر لذت رو بر خودمون تمام كرديم.با كيك هاي خوشمزه و چاي و جمع بندي.
از تجربه ناب اين شش ماه مفصل تر خواهم نوشت. اين عكس رو همخوان كردم تا خودم يادم بمونه لابه لاي نق نق هاي تكراري چه كارها كه مي شه كرد.
#ادبيات_روس
#كارگاه_فهم_داستان
یکم: جنگ (قسمت اول) به نظرم آنچه آدمهای یک نسل را شبیه هم میکند و به آنها اشتراکاتی میبخشد که میشود بهشان گفت یک نسل، مجموعهای از تجربیات مشترک است. کودکان جنگ، بچههای دهه شصت حافظه تاریخی مشترکی دارند. بمباران، اعلان وضعیت خطر، پناهگاه، جیرهبندی مواد خوراکی، یک شکل بودن وسایلمان از لباس گرفته تا مداد و پاککن، شعارهایی که سر صف میدادیم و هراسهایی که هر کداممان فکر میکردیم مختص خودمان است اما بین همه مشترک بود؛ هراسهایی که به بخش احکام کتاب دینی برمیگشت، هراسهایی که به داشتن ممنوعها در خانه مربوط میشد و هراسهایی که ریشه در یک اگر ترسناک داشت؛ اگر صدام پیروز شود چه؟ جنگ بیشک یکی از ارکان تعریفکننده هویت آنهاییست که امروز دهه سی و چهل زندگیشان را میگذرانند؛ بخش بالغ فعال جامعه که معیارهایی نسبتا نهادینه شده و تثبیتشده دارد، دیگر کمتر نیازمند تایید دیگران است و میتواند حالا عقاید و افکارش را با ترس کمتری بیان کند یا اگر خودش جرات زیستنش را نداشته، آن را به فرزندانش منتقل کند. به نظرم میآید اگر بخواهیم پیشبینی کنیم جامعه بیست سال بعد چه معیارهای اخلاقی دارد، مبانی فلسفی زیستیاش چیست، آرزوهای ملی، حسرتهای ملی و عقدههای حقارت ملیاش کجاست باید دید چه بر سر کودکان جنگ آمده. جنگ جریان عجیبیست. در تعریف جنگ، آن را شرایط غیرعادی تعریف میکنند. شرایط غیرعادی یعنی شرایطی که معیارهای سنجشش بر منطق و حتی عقلگرایی الزاما منطبق نیست. جنگ قانون خودش را دارد. اتحاد برای برد ضروریست و الزام به اتحاد خیلی رفتارها را توجیه میکند. جنگ سطح متفاوتی از خشونت را تعریف میکند. جنگ به مفاهیمی چون آرمان، وطن، دارایی، ملت، قضاوت و ... بار معنایی جدیدی میدهد. این تغییرات، آرام و پیوسته نیست. تغییراتی که جنگ به جامعه تحمیل میکند ناگهانیست و همین ناگهانی بودن تنشزایش میکند. میتواند در ابعاد فردی شوکهای روانی وارد کند و منگی و گیجی و لنگدرهوایی در نسلی بهوجود آورد. اینها را گفتم که پاسخی شوند برای این سوال را چرا باید الان از جنگ بخوانیم و از جنگ بنویسیم. دغدغه من از نوشتن و خواندن از جنگ پیدا کردن مقصر و قهرمان آن دوره نیست، دغدغهام حتی ثبت گذشته نیست. گذشته، گذشته و باید به فردا فکر کرد. اما راه نسل فردا از میان دستان جامعه میانسالی میگذرد که هشت سال از آسیبپذیرترین دوران زندگیاش را در جنگ گذرانده. برای فهمیدن آدمهایی که امروز با شما قرار ملاقات میگذارند و سر قرارشان حاضر نمیشوند، تعهد انجام کاری را به عهده میگیرند و آن را تحویل نمیدهند، بیآنکه برایشان بردی داشته باشد زیرپایتان را خالی میکنند، در موقع نیاز تنهایتان میگذارند، همیشه آشوبند و آرامش به دنیایشان راه پیدا نمیکند، دغدغه رفتن دارند و اگر رفتهاند دغدغه درست و حسابی کندن ولشان نمیکند و پر از بغض و حسرتند بیآنکه دقیقا بدانند چه مرگشان است باید از جنگ خواند. نه از تاریخ جنگ که از آنچه جنگ با روان آدمی میکند. کتابهایی که خواسته مرا برآورده کند کم نوشته شده. با این حال سه پیشنهاد مهرماهی برای شناخت بهتر جنگ دارم. اول "زمین سوخته" احمد محمود. اگر کتابهای محمود را خوانده باشید- به خصوص همسایهها را- و بعد زمین سوخته را دست بگیرید همان چند صفحه اول متوجه میشوید قلم داستان، قلم همسایهها نیست. قلم ضعیف است و گاهی حتی داستان پریشان میشود. اما این قلم کسیست که در جنگ، از جنگ مینویسد؛ نه به عنوان یک تماشاچی، به عنوان یک آسیبدیده جنگی. داستان به شما میگوید جنگ چطور زندگی را در یک شهر آرام آرام میکشد. نه اینکه زندگی به جای دیگری کوچ کند، جنگ چنان تیشه بر ریشه یک شهر میزند که بازگشت زندگی به آن اگرنه غیرممکن که لااقل بعید مینماید. کتاب را نشر معین منتشر کرده و همچنان منتشر میشود. دوم "من قاتل پسرتان هستم" احمد دهقان. مجموعه داستانی از نویسندهای که تجربه دست اول از جنگ دارد. بیشتر داستانها تم ضدجنگ دارند و به زیباترین شکل ممکن خشونت و لزوم تغییر معیارهای اخلاقی در خلال جنگ را به تصویر میکشد. کتاب توسط نشر افق منتشر شده و در حال حاضر در چاپ ششم است. سوم "اشغال" محمدرضا ابوالحسنی. کتاب روایتی است از چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر. به نظرم کتاب مفهوم وطن، جنگیدن تا پای جان و آنچه این شرایط بر سر روابط انسانی میآورد را به زیبایی به تصویر میکشد. کتاب از مجموعه روایت فتح است و در بین چند کتابی که من خواندهام یکی از بهترینهایش.
یکم: جنگ (قسمت دوم) هر سه کتاب دردآورد است. کتاب محمود ابعاد اجتماعی پررنگتری دارد. کتاب دهقان بیشتر به ابعاد فردی میپردازد و کتاب ابوالحسنی میگوید جنگیدن با دست خالی و کورمال کورمال یعنی چه. اگر کتابها را خواندید پیشنهاد میکنم به این سوالها فکر کنید. سوال صفر: جنگ یعنی چه؟ سوال اول: جنگ چطور دنیای ذهنی آدمها، ارزشها و خواستهایشان را تغییر میدهد؟ سوال دوم: جنگ چطور خط قرمزهای اخلاقی را جابهجا میکند؟ سوال سوم: خشونت جنگ چه بر سر روان انسانهای درگیر در جنگ میآورد؟ سوال چهارم: یکی از شخصیتهای داستانها را انتخاب کنید و تصویر کنید سی و چهار سال بعد- همین امروز- میخواهید یک روز زندگیاش را بنویسید. فکر میکنید خاطره جنگ چطور روی یک روز زندگیِ امروزش تاثیر میگذارد.
مرگ آدم هاي نازنيني مثل توران ميرهادي غم انگيزه اما علي رغم تلخيش با خودش اين ياداوري دلگرم كننده رو داره كه مي شه در همين سرزمين كار كرد، درخشيد، بخشيد، ساخت، اميدوار بود و مهمتر از همه عزت نفس داشت. جاي خالي اين آدم هاي دوست داشتني و بخشنده مي گه چقدر اين حجم غر زدن ها، نك و نالها، و خشم گرفتنها به آن بالانشين ها حقيرانه ست و ريشه نه در مشكلات كه در ضعف نفس، حقارت و رخوت و سستي اراده ها داره.
توران ميرهادي برام هميشه ستايش انگيز بوده اما بيشتر از اون بودنش و زندگيش براي من تعهدي ايجاد كرده به ادامه دادن راهش به شيوه خودم. خوشحالم در دوره زندگي من مردان و زنان بزرگي زيست كرده و مي كنن كه من مي تونم در لحظه هاي تيره دلتنگي و نااميدي با صداي بلند به خودم بگم
مي توانم نگه دارم دستي ديگر را، چرا كه كسي دست مرا گرفته است، به زندگي پيوندم داده است.
توران ميرهادي برام هميشه ستايش انگيز بوده اما بيشتر از اون بودنش و زندگيش براي من تعهدي ايجاد كرده به ادامه دادن راهش به شيوه خودم. خوشحالم در دوره زندگي من مردان و زنان بزرگي زيست كرده و مي كنن كه من مي تونم در لحظه هاي تيره دلتنگي و نااميدي با صداي بلند به خودم بگم
مي توانم نگه دارم دستي ديگر را، چرا كه كسي دست مرا گرفته است، به زندگي پيوندم داده است.
اولین باری که دنبال یه کتاب تو بازار سیاه گشتم هفده سالم بود. بهم گفته بودن دو قرن سکوت رو بخونم. پرس و جو کردم گفتن برو انقلاب. کنار خیابون یه تعدادی آدم وایستادن که داد میزنن کمیاب، نایاب. تصور میکردم باید سر تا ته انقلاب رو بگردم تا یکی از این دادزنها رو پیدا کنم ولی وقتی رسیدم دیدم تعدادشون بیشتر از این حرفهاست. کتاب رو همون اولین کتابفروشی داشت اما چنان از دیدن یه دنیا کتاب کهنه تو یه زیرزمین ذوق کرده بودم که رفتم سراغ دادزن بعدی. اون روز آفست کتابهای هدایت رو هم خریدم. سری کتابهاش رو داشتیم اما من دلم میخواست در اولین خرید جدیم مجلدهای خودم رو توی کتابخونهم داشته باشم. تازه فکر میکردم میتونم به پدرم پز بدم که هدایتهای من از هدایتهای اون نوتره. اسم ساعدی رو هم همون روز تو همین ماواهای دوست داشتنی شنیدم. بعد از اون روز یکی از سرخوشیهام شد پیدا کردن دستدوم فروشها و لذتم شد غرق شدن در بوی نای کتابهای قدیمی.
دیروز بعد از سالها دنبال چه باید چرنیشفسکی رفتم انقلاب. حال و حال اوایل دهه هفتاد رو داشتم. بوی اون کتابفروشیهای کهنه و غبارزده ته ذهنم بود، لذت ایستادن پشت ویترین کتابفروشیها کنار آدمهایی که جرات نمیکردی باهاشون حرف بزنی اما ته دلت از اینکه یکی احتمالا مثل خودت وجود داشت خوشحال بودی. خاطرات خریدهای ممنوع، بحثهای پچپچوار و امیدهایی که در سکوت جایی مثل چشمهای پنهان میجوشید.
پیاده روی انقلاب مثل همیشه شلوغ بود.آدمها با عجله از روبهروت میومدن. بعضیها در گیجیشون بهت تنه میزدن، دستفروشها قدمبهقدم بساطشون پهن بود و دادزنها چند برابر دادزنهای سال هفتاد و با صدای چندبرابر بلندتر داد میزدند.
قاعدتا باید از این هیاهوی پرصداتر از بیست و پنج سال پیش لذت میبردم. از اینکه جاهای بیشتری برای غذا خوردن بود، از سر و وضع مغازهها که به سامانتر شده بود و از رگههای ضعیف میل به زیبا کردن محیط اطراف، میل به درک رنگ و هارمونی و لطافت. میل به ساختن فضایی در صلح. با این حال چیزی حالم رو از خرسندی به نوعی گیجی و حس بیگانگی سوق میداد.
کنار خیابون پر بود از پوسترهای چهگوارا و شاملو و ساعدی و فروغ. مد امسال از دخترها و پسرهای جوون قیافههای نیمچه چریک ساخته بود. کتهای سربازی یشمی، پوتین، ریش بلند، صدای فضای اطرافت رو که میوت میکردی انگار اومده بودی مقر انقلابیون. اما صدا رو که از خفه کن برمیداشتی همه چیز رنگ و بوی خندهداری میگرفت. دادزنها داد میزدن تقلب! تقلب! تقلب پایاننامه! تقلب مقاله! تقلب پروژه! تقلب کتاب حتی!
راستش اینکه آدمها تقلب کنن به نظر من حقارتآمیزه، اما اینکه عکس چهگوارا رو بزنی تو اتاقت، مثل چه لباس بپوشی، شاملو زمزه کنی، تو کافه کامو بشینی درست زیر عکس کامو با چند تا همکلاسی چریک پوشت بحث کنی و به پسری لبخند بزنی که کلاه کپش رو مثل رپرهای سیاه آمریکایی برعکس گذاشته سرش و برات پاستای چیچیز سرو میکنه و در مدل دانشجویی پول یه ناهار غیردانشجویی رو بپردازی و بعد بیای سراغ یکی از این دادزنها و بگی داداش پروژه فلان چند ... راستش نمیدونم به این ملغمه خندهدار چی باید بگم. فقط میدونم در روزی که آدمی نالایق در جایگاه تصمیمگیر قدرتمندترین کشور دنیا نشسته ترسناکی این شترگاوپلنگی بیشتر به چشم من میاد.
دیروز بعد از سالها دنبال چه باید چرنیشفسکی رفتم انقلاب. حال و حال اوایل دهه هفتاد رو داشتم. بوی اون کتابفروشیهای کهنه و غبارزده ته ذهنم بود، لذت ایستادن پشت ویترین کتابفروشیها کنار آدمهایی که جرات نمیکردی باهاشون حرف بزنی اما ته دلت از اینکه یکی احتمالا مثل خودت وجود داشت خوشحال بودی. خاطرات خریدهای ممنوع، بحثهای پچپچوار و امیدهایی که در سکوت جایی مثل چشمهای پنهان میجوشید.
پیاده روی انقلاب مثل همیشه شلوغ بود.آدمها با عجله از روبهروت میومدن. بعضیها در گیجیشون بهت تنه میزدن، دستفروشها قدمبهقدم بساطشون پهن بود و دادزنها چند برابر دادزنهای سال هفتاد و با صدای چندبرابر بلندتر داد میزدند.
قاعدتا باید از این هیاهوی پرصداتر از بیست و پنج سال پیش لذت میبردم. از اینکه جاهای بیشتری برای غذا خوردن بود، از سر و وضع مغازهها که به سامانتر شده بود و از رگههای ضعیف میل به زیبا کردن محیط اطراف، میل به درک رنگ و هارمونی و لطافت. میل به ساختن فضایی در صلح. با این حال چیزی حالم رو از خرسندی به نوعی گیجی و حس بیگانگی سوق میداد.
کنار خیابون پر بود از پوسترهای چهگوارا و شاملو و ساعدی و فروغ. مد امسال از دخترها و پسرهای جوون قیافههای نیمچه چریک ساخته بود. کتهای سربازی یشمی، پوتین، ریش بلند، صدای فضای اطرافت رو که میوت میکردی انگار اومده بودی مقر انقلابیون. اما صدا رو که از خفه کن برمیداشتی همه چیز رنگ و بوی خندهداری میگرفت. دادزنها داد میزدن تقلب! تقلب! تقلب پایاننامه! تقلب مقاله! تقلب پروژه! تقلب کتاب حتی!
راستش اینکه آدمها تقلب کنن به نظر من حقارتآمیزه، اما اینکه عکس چهگوارا رو بزنی تو اتاقت، مثل چه لباس بپوشی، شاملو زمزه کنی، تو کافه کامو بشینی درست زیر عکس کامو با چند تا همکلاسی چریک پوشت بحث کنی و به پسری لبخند بزنی که کلاه کپش رو مثل رپرهای سیاه آمریکایی برعکس گذاشته سرش و برات پاستای چیچیز سرو میکنه و در مدل دانشجویی پول یه ناهار غیردانشجویی رو بپردازی و بعد بیای سراغ یکی از این دادزنها و بگی داداش پروژه فلان چند ... راستش نمیدونم به این ملغمه خندهدار چی باید بگم. فقط میدونم در روزی که آدمی نالایق در جایگاه تصمیمگیر قدرتمندترین کشور دنیا نشسته ترسناکی این شترگاوپلنگی بیشتر به چشم من میاد.
گزارش يك سرقت، روز اول- قسمت اول
هوا سرد بود و هيچ راه نداشت براي سينما رفتن از خانه بيرون بزنيم. اما چند تلفن بالاخره ما را در عصر يكي از سردترين روزهاي پاييز از خانه بيرون كشيد. بيرون زدنمان كاملا اتفاقي بود و پيش بيني زماني براي بازگشت بيشتر از دو ساعت نمي شد. بر خلاف هميشه چراغ هاي پذيرايي كه از درب شمالي خانه هم ديد دارد را روشن گذاشتم. كر كردم چند روز آسمان ابري گلدان هايمان را دلگير كرده. حدود هفت و نيم آپارتمانمان را در طبقه پنجم يك ساختمان ده واحدي ترك كرديم و سه ساعت بعد برگشتيم.
لحظه هاي شوك لحظه هاي عجيبي ست. من بعد از سالها تجربه شوك هاي سخت هنوز نمي فهمم در لحظه دريافت اطلاعاتي كه تكان دهنده اند مغزم چطور كار مي كند. نمي دانم چرا باز بودن درب كشويي و شكسته بودن درب خانه مرا وادار به هيچ واكنش عجيبي نكرد. به نظرم مي ايد چنان وارد خانه شدم انگار وارد يك گالري مجسمه شده باشم. از آشپزخانه به پذيرايي مي رفتم، از آنجا به اتاق خواب، اتاق كار خودم و عليرضا و به كوهي از وسايلي نگاه مي كردم كه همه جا پخش بود. تشك وسط اتاق بود. تخته تخت ها از جا درآمده، محتواي كشوها پخش زمين، پاسپورت و شناسنامه ها زير تخت. لباسها انگار در فرآيندي آب شده و از كمدها سرريز شده بود. لنگه جورابها، كمربند و كاغذ و خودكار، جعبه هاي خالي بالاي كمدها همه جا به چشم مي خورد. تابلوها كج و معوج، در همه كمدها باز، و اسباب و اثاثيه روي هر دو ميز تحريرمان ناپديد شده بود. از لبتاپ ها گرفته تا پيپ و فندك و خودنويس. فقط صداي عليرضا را مي شنيدم كه مي گفت به صد و ده زنگ بزنم.
ريتم كند و يخ زده حرف زدنم به نظرم عجيب مي آمد. به پليس صد و ده مي گفتم به خانه مان دستبرد زده اند. صداي پشت خط را مي شنيدم كه مي گفت خونسردي ام را حفظ كنم و من فكر مي كردم مگر خونسرد نيستم. تا رسيدن پليس صد و ده انگار موجودي كه حرف مي زد، راه مي رفت و سعي مي كرد در آن بازار شام تشخيص دهد چه چيزهايي به سرقت رفته، من نبودم. به هيچ چيز نمي توانستم دست بزنم، خشونتي كه كاشانه ام را به هم ريخته بود برايم قابل تحمل نبود. با اشيا باقيمانده خانه ام حرف مي زدم و به در و ديوار خانه ام اطمينان مي دادم بابت دريده شدن امنيتش از او نمي ترسم، تركش نمي كنم و دوستش خواهم داشت.
هوا سرد بود و هيچ راه نداشت براي سينما رفتن از خانه بيرون بزنيم. اما چند تلفن بالاخره ما را در عصر يكي از سردترين روزهاي پاييز از خانه بيرون كشيد. بيرون زدنمان كاملا اتفاقي بود و پيش بيني زماني براي بازگشت بيشتر از دو ساعت نمي شد. بر خلاف هميشه چراغ هاي پذيرايي كه از درب شمالي خانه هم ديد دارد را روشن گذاشتم. كر كردم چند روز آسمان ابري گلدان هايمان را دلگير كرده. حدود هفت و نيم آپارتمانمان را در طبقه پنجم يك ساختمان ده واحدي ترك كرديم و سه ساعت بعد برگشتيم.
لحظه هاي شوك لحظه هاي عجيبي ست. من بعد از سالها تجربه شوك هاي سخت هنوز نمي فهمم در لحظه دريافت اطلاعاتي كه تكان دهنده اند مغزم چطور كار مي كند. نمي دانم چرا باز بودن درب كشويي و شكسته بودن درب خانه مرا وادار به هيچ واكنش عجيبي نكرد. به نظرم مي ايد چنان وارد خانه شدم انگار وارد يك گالري مجسمه شده باشم. از آشپزخانه به پذيرايي مي رفتم، از آنجا به اتاق خواب، اتاق كار خودم و عليرضا و به كوهي از وسايلي نگاه مي كردم كه همه جا پخش بود. تشك وسط اتاق بود. تخته تخت ها از جا درآمده، محتواي كشوها پخش زمين، پاسپورت و شناسنامه ها زير تخت. لباسها انگار در فرآيندي آب شده و از كمدها سرريز شده بود. لنگه جورابها، كمربند و كاغذ و خودكار، جعبه هاي خالي بالاي كمدها همه جا به چشم مي خورد. تابلوها كج و معوج، در همه كمدها باز، و اسباب و اثاثيه روي هر دو ميز تحريرمان ناپديد شده بود. از لبتاپ ها گرفته تا پيپ و فندك و خودنويس. فقط صداي عليرضا را مي شنيدم كه مي گفت به صد و ده زنگ بزنم.
ريتم كند و يخ زده حرف زدنم به نظرم عجيب مي آمد. به پليس صد و ده مي گفتم به خانه مان دستبرد زده اند. صداي پشت خط را مي شنيدم كه مي گفت خونسردي ام را حفظ كنم و من فكر مي كردم مگر خونسرد نيستم. تا رسيدن پليس صد و ده انگار موجودي كه حرف مي زد، راه مي رفت و سعي مي كرد در آن بازار شام تشخيص دهد چه چيزهايي به سرقت رفته، من نبودم. به هيچ چيز نمي توانستم دست بزنم، خشونتي كه كاشانه ام را به هم ريخته بود برايم قابل تحمل نبود. با اشيا باقيمانده خانه ام حرف مي زدم و به در و ديوار خانه ام اطمينان مي دادم بابت دريده شدن امنيتش از او نمي ترسم، تركش نمي كنم و دوستش خواهم داشت.
گزارش يك سرقت، روز اول- قسمت دوم
همسايه ها يكي يكي از راه مي رسيدند و چنان با تعجب مي پرسيدند چه شده، انگار سارقين در را با پر باز كرده بودند. درب تمام چوب قديمي خانه تقريبا ريش ريش شده بود. سارقين بعد از باز كردن قفل كتابي درب كشويي، براي رد شدن از مانع دوم به جان در افتاده بودند. ضرب ديلم چارچوب آهني را هم كج كرده بود. سارقين دور قفل ها را چنان كنده بودند كه قفل از جا دربيايد. اين همه كار بدون سر و صدا امكان پذير نبود و همين تحمل نگاه هاي شگفت زده همسايه ها را برايم سخت مي كرد. مامور پليس در كمتر از نيم ساعت از راه رسيد. پسر جواني كه از من بهت زده تر بود، درست و حسابي نمي توانست حرف بزند و رفتارش چنان ناشيانه بود كه به نظرم مي آمد اين اولين ماموريت كاري اش است. نگاهي به خانه انداخت و پرسيد آيا سرقتي هم صورت گرفته يا نه. تقريبا حرف هاي ما را نمي شنيد انگار به دو زبان متفاوت حرف مي زديم. ما از وجود دوربين همسايه دو بن بستمان مي گفتيم و از او مي خواستيم سري به خانه همسايه بزنيم و او طوري نگاهمان مي كرد انگار از او مي خواستيم معجزه كند.سرقت را به مافوقش گزارش كرد و گفت منتظر مامور آگاهي بمانيم. از هيچ كس هيچ چيز نپرسيد و اگر اصرار عليرضا نبود حتي نگاهي به درب شمالي كه سارقين وارد شده بودند نمي انداخت. براي ما كه زندگيمان بر باد رفته بود بي تفاوتي مامور پليس به اندازه خود دزدي شوك بود. من به خودم دلداري مي دادم كه هنوز نيروي اصلي نرسيده.
مامور آگاهي با تاخير بيشتري آمد. ماموري كه برخلاف انتظار من فقط مسئول انگشت نگاري بود؛ مردي لاغر با يك ماسك روي صورتش. حوصله شنيدن حرفهاي ما را نداشت. طبيعي هم بود. از صبح يك مشت جيغ جيغ پر اضطراب مي شنيد و كارش تمام روز اين بود كه با يك قلموي نه چندان بزرگ پودرهاي سياه و سفيد را روي اشيا بكشد شايد اثر انگشتي بگيرد. همان ابتداي كار حاليمان كرد زياد حرف نزنيم. با خودش حتي يك چراغ قوه نداشت و وقتي گفتم در خانه چراغ قوه ندارم شاكي شد. موبايل ها به كمك آمد. چند كشو و فايل مدارك را كه حدس مي زديم لاجرم بايد دست خورده باشد انتخاب كرد و بساط را روي پاركت پهن كرد، مامور وظيفه آگاهي گرد سياه را روي پوشه ها و كشوها پخش مي كرد و اگر يك لحظه حواست پرت مي شد و نور موبايلت را جاي درست نمي انداختي چنان تشر مي زد انگار به شاگرد تازه كار نوجوانش دستور مي دهد در انگشت نگاري چيزي پيدا نشد و براي من جاي اين سوال باقي ماند كه چطور اثر تازه اي از انگشت هاي ما هم نمانده بود.
مامور انكشت نگاري صورت جلسه را تنظيم كرد. از ما ميپرسيد چه چيز سرقت شده و ما سعي مي كرديم ليست اوليه اي از اشيا سرقت شده بدهيم. طلا، پول، مدارك بانكي با همه متعلقاتش، كامپيوترها، آي پد، تخته نرد قديمي پدرم، دوربين عكاسي... .خلاصه و در كوتاهترين جملات ممكن توضيح داد اول بايد داسرا برويم و بعد اداره آگاهي.
تازه بعد از رفتن مامور آگاهي حواسمان جمع شد و متوجه پيامك هاي برداشت پول شديم. سارقين يك ساعت و نيم بعد از خروج ما از خانه اولين برداشت بانكي را انجام داده بودند.
به غير از شماره پشت كارت بانك پارسيان كه پاسخ نمي داد كار سوزاندن بقيه كارت ها آسان پيش رفت، به خصوص كه شماره امور مشتركين كليه بانك هايي كه حسابي در آن داشتيم را به ليست تلفن هاي موبايلمان اضافه كرده بوديم.
منظم كردن خانه تا صبح طول كشيد. در طول مرتب كردن خانه كم كم متوجه مي شديم ليست سرقتي ها بيشتر از آني ست كه تصور مي كنيم. دردآورترينش از دست رفتن تارهايمان بود؛ يادگار دوران جواني مان و خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ هايمان. تسبيح شاه مقصود اين مادربزرگ، تسبيح مرمر آن يكي، ساعت زنجيري اين پدر بزرگ، اولين ساعتي كه پدرم به مچم بسته بود و عكس هاي سياه و سفيد قديمي خانوادگي. سرقت پول و كارت بانكي و مدارك ديگر برايمان مهم نبود. همه شان المثني داشت اما خاطره ها باز نمي گشت.
در شكسته بود و سرماي شش هفت درجه زير صفر تا دل و جان نفوذ مي كرد.
همسايه ها يكي يكي از راه مي رسيدند و چنان با تعجب مي پرسيدند چه شده، انگار سارقين در را با پر باز كرده بودند. درب تمام چوب قديمي خانه تقريبا ريش ريش شده بود. سارقين بعد از باز كردن قفل كتابي درب كشويي، براي رد شدن از مانع دوم به جان در افتاده بودند. ضرب ديلم چارچوب آهني را هم كج كرده بود. سارقين دور قفل ها را چنان كنده بودند كه قفل از جا دربيايد. اين همه كار بدون سر و صدا امكان پذير نبود و همين تحمل نگاه هاي شگفت زده همسايه ها را برايم سخت مي كرد. مامور پليس در كمتر از نيم ساعت از راه رسيد. پسر جواني كه از من بهت زده تر بود، درست و حسابي نمي توانست حرف بزند و رفتارش چنان ناشيانه بود كه به نظرم مي آمد اين اولين ماموريت كاري اش است. نگاهي به خانه انداخت و پرسيد آيا سرقتي هم صورت گرفته يا نه. تقريبا حرف هاي ما را نمي شنيد انگار به دو زبان متفاوت حرف مي زديم. ما از وجود دوربين همسايه دو بن بستمان مي گفتيم و از او مي خواستيم سري به خانه همسايه بزنيم و او طوري نگاهمان مي كرد انگار از او مي خواستيم معجزه كند.سرقت را به مافوقش گزارش كرد و گفت منتظر مامور آگاهي بمانيم. از هيچ كس هيچ چيز نپرسيد و اگر اصرار عليرضا نبود حتي نگاهي به درب شمالي كه سارقين وارد شده بودند نمي انداخت. براي ما كه زندگيمان بر باد رفته بود بي تفاوتي مامور پليس به اندازه خود دزدي شوك بود. من به خودم دلداري مي دادم كه هنوز نيروي اصلي نرسيده.
مامور آگاهي با تاخير بيشتري آمد. ماموري كه برخلاف انتظار من فقط مسئول انگشت نگاري بود؛ مردي لاغر با يك ماسك روي صورتش. حوصله شنيدن حرفهاي ما را نداشت. طبيعي هم بود. از صبح يك مشت جيغ جيغ پر اضطراب مي شنيد و كارش تمام روز اين بود كه با يك قلموي نه چندان بزرگ پودرهاي سياه و سفيد را روي اشيا بكشد شايد اثر انگشتي بگيرد. همان ابتداي كار حاليمان كرد زياد حرف نزنيم. با خودش حتي يك چراغ قوه نداشت و وقتي گفتم در خانه چراغ قوه ندارم شاكي شد. موبايل ها به كمك آمد. چند كشو و فايل مدارك را كه حدس مي زديم لاجرم بايد دست خورده باشد انتخاب كرد و بساط را روي پاركت پهن كرد، مامور وظيفه آگاهي گرد سياه را روي پوشه ها و كشوها پخش مي كرد و اگر يك لحظه حواست پرت مي شد و نور موبايلت را جاي درست نمي انداختي چنان تشر مي زد انگار به شاگرد تازه كار نوجوانش دستور مي دهد در انگشت نگاري چيزي پيدا نشد و براي من جاي اين سوال باقي ماند كه چطور اثر تازه اي از انگشت هاي ما هم نمانده بود.
مامور انكشت نگاري صورت جلسه را تنظيم كرد. از ما ميپرسيد چه چيز سرقت شده و ما سعي مي كرديم ليست اوليه اي از اشيا سرقت شده بدهيم. طلا، پول، مدارك بانكي با همه متعلقاتش، كامپيوترها، آي پد، تخته نرد قديمي پدرم، دوربين عكاسي... .خلاصه و در كوتاهترين جملات ممكن توضيح داد اول بايد داسرا برويم و بعد اداره آگاهي.
تازه بعد از رفتن مامور آگاهي حواسمان جمع شد و متوجه پيامك هاي برداشت پول شديم. سارقين يك ساعت و نيم بعد از خروج ما از خانه اولين برداشت بانكي را انجام داده بودند.
به غير از شماره پشت كارت بانك پارسيان كه پاسخ نمي داد كار سوزاندن بقيه كارت ها آسان پيش رفت، به خصوص كه شماره امور مشتركين كليه بانك هايي كه حسابي در آن داشتيم را به ليست تلفن هاي موبايلمان اضافه كرده بوديم.
منظم كردن خانه تا صبح طول كشيد. در طول مرتب كردن خانه كم كم متوجه مي شديم ليست سرقتي ها بيشتر از آني ست كه تصور مي كنيم. دردآورترينش از دست رفتن تارهايمان بود؛ يادگار دوران جواني مان و خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ هايمان. تسبيح شاه مقصود اين مادربزرگ، تسبيح مرمر آن يكي، ساعت زنجيري اين پدر بزرگ، اولين ساعتي كه پدرم به مچم بسته بود و عكس هاي سياه و سفيد قديمي خانوادگي. سرقت پول و كارت بانكي و مدارك ديگر برايمان مهم نبود. همه شان المثني داشت اما خاطره ها باز نمي گشت.
در شكسته بود و سرماي شش هفت درجه زير صفر تا دل و جان نفوذ مي كرد.
گزارش يك سرقت، روز دوم، قسمت اول
آقاي عين نجار ماهريست و مدتي ست كارهاي چوبي مان را دستش مي سپريم. مردي ست ميانسال، خونسرد و دقيق. سرما پوستمان را كنده بود و همان شد كه قبل از ساعت نه صبح خبرش كرديم. بايد موقتا هم كه شده فكري به حال در مي كرديم وگرنه در آن سرما نه ماندن در خانه امكان پذير بود و نه ترك آن. آقاي عين نيم ساعته رسيد و اولين حرفش اين بود: "حالتون رو مي فهمم، خونه ما رو سه ماه پيش دزد زده. خيلي حال بديه، خيلي بد." دلم ريخت. ته نگاهش رد دردي بود كه هنوز من درست نمي فهميدمش و همين نفهميدن مرا ترساند. فكر اينكه هنوز آزار بيشتري در راه است ترسناك بود. آزاري بيشتر از صرف از دست رفتن دلبستگي هاي زندگي ات، حاصل تلاشت براي پول درآوردن از راههاي غيرميانبر در اين سراي مردمان نااهل و بدتر از هر دوي اينها احساس گند اينكه غريبه اي گوشه گوشه خانه ات را لمس كرده، به وسايلت دست زده و به خصوصي ترين كنج هاي امن خانه ات سرك كشيده؛ به جاهايي كه تو از چشم آشنا هم دور نگه داشته اي. آقاي عين بساطش را كه پهن كرد حرف زدنش هم شروع شد. بريده بريده و در هم حرف مي زد. انگار مطمئن نبود چيزي را كه نوك زبانش است بايد بگويد يا نه. اول از دزدي خانه اش گفت. اينكه جايي مهماني دعوت بودند، از در خانه رفته اند بيرون و دخترش داد زده "بابا كليد رو بده در رو قفل كنم". سناريوي آقاي عين اين بود كه گوش هاي دزد بي شرف همان لحظه خبر خالي بودن خانه را از دختر شنيده. هر ضربه اي كه به در ريش شده مي زد از يادآوري آن روز بيشتر عصباني مي شد.
_ دختر بي فكر! آخه واسه چي تو كوچه داد مي زني بابا كليد رو بده. مگه خودت كليد نداري.
سرش را از روي تاسف تكان مي داد اما انگار دلش آرام نمي شد. گاهي با خودش حرف مي زد، گاهي با ما و گاهي انگار با در: "خودش كليد داره، بچه هم نيست، ولي حال نداره كليده رو از جيبش دربياره. خب دست كن تو كيفت. واسه چي كيف به اون گندگي رو گرفتي دستت پس. انقده آشغال مي ريزي توش، نمي توني يه كليد پيدا كني.
صحبت ها آرام آرام از توصيف صحنه سرقت و وسايل به سرقت رفته به روند پيگيري رسيد. آقاي عين دو به شك پرسيد.
_ خب حالا الان به شما گفتن كجا بايد برين؟
_ دادسرا بعدشم بايد بريم آگاهي شماره فلان.
هيچ تصوري از دادسرا نداشتم. از اسمش فكر مي كردم بايد جايي باشد كه به داد ما برسد. هر چه بيشتر از دادسرا حرف ميزديم احساس مي كردم كمتر مي فهمم دادسرا دقيقا چه نقشي دارد. تلفن ها به كار افتاده بود و همان چند نفري كه از جريان خبر دار شده بودند پيغام مي دادند كه بدون آشنا كاري از پيش نمي بريد. اين جور مواقع حتي فكر هم نمي كني به چه كسي رو بيندازي و به چه كسي نه. من براي هر كسي كه فكر مي كردم ممكن است بتواند پاي آشنايي را به داستان باز كند پيام كمك فرستادم. آقاي عين لابه لاي گفتگوهايمان نظر مي داد: "آشنا نداشتين هم مهم نيست، همونجا اين پا اون پا كنين، آدمش مياد سراغتون." من با چشمهاي گرد شده سعي مي كردم بفهمم چه مي گويد.
_ سراغ شما هم اومدن؟
_ خب بايد نشون بدين كه منتظرين. من والا بلد نيستم از اين كارا بكنم. ولي چند نفر همونجا بهم گفتن وايسا آدمت مياد.
_خب يعني اينا دزد شناساي محلن يا چي؟
_ بالاخره وقتي يكي هست مي ره چكت رو پول مي كنه، حتما يكي هم هست كه وسايل دزديت رو پس مياره. حالا مال ما طلا بوده، مي گم يارو مي ره آبش مي كنه. تار و كامپيوتر رو كه نمي تونه آب كنه، مال خر خودش رو داره.
حرفش بي ربط هم نبود. چرا مال خر، مال دزدي مرا به خودم نفروشد. معامله اي بي دردسر و دو طرف راضي.
دايي وسط اين گيج زدن ها زنگ زد و تلفن قاضي بازنشسته فاميل را داد. گفت تماسي بگيرم و ببينم دقيقا مراحل كار را چطور بايد پيگيري كنم. زنگ زدم. ماجراي شب پيش را كه تعريف كردم دوجين سوال پرسيد و بهت زدگي اش از پاسخ هايم ته دلم را خالي كرد. بهتش حرفهاي آقاي عين را صحه مي گذاشت. آقاي قاضي از صداي گرفته ام تشخيص داد بدجور نااميدم كرده. نقاب بدبيني اش را برداشت. گفت اميدوار باشم و فقط به اين فكر كنم كه مال دزدي من الان كجا مي تواند باشد.
_ ايني كه مي گم نه اينكه جادو جنبلي جاي مال دزدي رو پيدا كني. ولي اينجوري ذهنت از تشويش دور مي شه، متمركز مي شه . اونوقت مي توني يه چيزايي پيدا كني.
حرفش برايم معنايي نداشت. مگر مي شد در آن شرايط به چيز ديگري هم فكر كرد. با اين حال با دقت به بقيه حرفهاي آقاي قاضي بازنشسته گوش دادم. از روند تشكيل پرونده شكايت گفت و در آخر هم اضافه كرد مطمئن شوم پرونده ام، پرونده الكي نيست؛ يكي از همين پرونده ها كه صرفا جهت ثبت سرقت تشكيل مي شود و پيگيري درست و حسابيي ندارد. گفت مطمئن شوم شكايت نامه درست تنظيم شده، همه چيز ثبت شده و داديار حرف ما را شنيده.
آقاي عين نجار ماهريست و مدتي ست كارهاي چوبي مان را دستش مي سپريم. مردي ست ميانسال، خونسرد و دقيق. سرما پوستمان را كنده بود و همان شد كه قبل از ساعت نه صبح خبرش كرديم. بايد موقتا هم كه شده فكري به حال در مي كرديم وگرنه در آن سرما نه ماندن در خانه امكان پذير بود و نه ترك آن. آقاي عين نيم ساعته رسيد و اولين حرفش اين بود: "حالتون رو مي فهمم، خونه ما رو سه ماه پيش دزد زده. خيلي حال بديه، خيلي بد." دلم ريخت. ته نگاهش رد دردي بود كه هنوز من درست نمي فهميدمش و همين نفهميدن مرا ترساند. فكر اينكه هنوز آزار بيشتري در راه است ترسناك بود. آزاري بيشتر از صرف از دست رفتن دلبستگي هاي زندگي ات، حاصل تلاشت براي پول درآوردن از راههاي غيرميانبر در اين سراي مردمان نااهل و بدتر از هر دوي اينها احساس گند اينكه غريبه اي گوشه گوشه خانه ات را لمس كرده، به وسايلت دست زده و به خصوصي ترين كنج هاي امن خانه ات سرك كشيده؛ به جاهايي كه تو از چشم آشنا هم دور نگه داشته اي. آقاي عين بساطش را كه پهن كرد حرف زدنش هم شروع شد. بريده بريده و در هم حرف مي زد. انگار مطمئن نبود چيزي را كه نوك زبانش است بايد بگويد يا نه. اول از دزدي خانه اش گفت. اينكه جايي مهماني دعوت بودند، از در خانه رفته اند بيرون و دخترش داد زده "بابا كليد رو بده در رو قفل كنم". سناريوي آقاي عين اين بود كه گوش هاي دزد بي شرف همان لحظه خبر خالي بودن خانه را از دختر شنيده. هر ضربه اي كه به در ريش شده مي زد از يادآوري آن روز بيشتر عصباني مي شد.
_ دختر بي فكر! آخه واسه چي تو كوچه داد مي زني بابا كليد رو بده. مگه خودت كليد نداري.
سرش را از روي تاسف تكان مي داد اما انگار دلش آرام نمي شد. گاهي با خودش حرف مي زد، گاهي با ما و گاهي انگار با در: "خودش كليد داره، بچه هم نيست، ولي حال نداره كليده رو از جيبش دربياره. خب دست كن تو كيفت. واسه چي كيف به اون گندگي رو گرفتي دستت پس. انقده آشغال مي ريزي توش، نمي توني يه كليد پيدا كني.
صحبت ها آرام آرام از توصيف صحنه سرقت و وسايل به سرقت رفته به روند پيگيري رسيد. آقاي عين دو به شك پرسيد.
_ خب حالا الان به شما گفتن كجا بايد برين؟
_ دادسرا بعدشم بايد بريم آگاهي شماره فلان.
هيچ تصوري از دادسرا نداشتم. از اسمش فكر مي كردم بايد جايي باشد كه به داد ما برسد. هر چه بيشتر از دادسرا حرف ميزديم احساس مي كردم كمتر مي فهمم دادسرا دقيقا چه نقشي دارد. تلفن ها به كار افتاده بود و همان چند نفري كه از جريان خبر دار شده بودند پيغام مي دادند كه بدون آشنا كاري از پيش نمي بريد. اين جور مواقع حتي فكر هم نمي كني به چه كسي رو بيندازي و به چه كسي نه. من براي هر كسي كه فكر مي كردم ممكن است بتواند پاي آشنايي را به داستان باز كند پيام كمك فرستادم. آقاي عين لابه لاي گفتگوهايمان نظر مي داد: "آشنا نداشتين هم مهم نيست، همونجا اين پا اون پا كنين، آدمش مياد سراغتون." من با چشمهاي گرد شده سعي مي كردم بفهمم چه مي گويد.
_ سراغ شما هم اومدن؟
_ خب بايد نشون بدين كه منتظرين. من والا بلد نيستم از اين كارا بكنم. ولي چند نفر همونجا بهم گفتن وايسا آدمت مياد.
_خب يعني اينا دزد شناساي محلن يا چي؟
_ بالاخره وقتي يكي هست مي ره چكت رو پول مي كنه، حتما يكي هم هست كه وسايل دزديت رو پس مياره. حالا مال ما طلا بوده، مي گم يارو مي ره آبش مي كنه. تار و كامپيوتر رو كه نمي تونه آب كنه، مال خر خودش رو داره.
حرفش بي ربط هم نبود. چرا مال خر، مال دزدي مرا به خودم نفروشد. معامله اي بي دردسر و دو طرف راضي.
دايي وسط اين گيج زدن ها زنگ زد و تلفن قاضي بازنشسته فاميل را داد. گفت تماسي بگيرم و ببينم دقيقا مراحل كار را چطور بايد پيگيري كنم. زنگ زدم. ماجراي شب پيش را كه تعريف كردم دوجين سوال پرسيد و بهت زدگي اش از پاسخ هايم ته دلم را خالي كرد. بهتش حرفهاي آقاي عين را صحه مي گذاشت. آقاي قاضي از صداي گرفته ام تشخيص داد بدجور نااميدم كرده. نقاب بدبيني اش را برداشت. گفت اميدوار باشم و فقط به اين فكر كنم كه مال دزدي من الان كجا مي تواند باشد.
_ ايني كه مي گم نه اينكه جادو جنبلي جاي مال دزدي رو پيدا كني. ولي اينجوري ذهنت از تشويش دور مي شه، متمركز مي شه . اونوقت مي توني يه چيزايي پيدا كني.
حرفش برايم معنايي نداشت. مگر مي شد در آن شرايط به چيز ديگري هم فكر كرد. با اين حال با دقت به بقيه حرفهاي آقاي قاضي بازنشسته گوش دادم. از روند تشكيل پرونده شكايت گفت و در آخر هم اضافه كرد مطمئن شوم پرونده ام، پرونده الكي نيست؛ يكي از همين پرونده ها كه صرفا جهت ثبت سرقت تشكيل مي شود و پيگيري درست و حسابيي ندارد. گفت مطمئن شوم شكايت نامه درست تنظيم شده، همه چيز ثبت شده و داديار حرف ما را شنيده.


