چپ‌کوک
962 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
88 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
چطور به دنیای کتاب‌ها وارد شویم؟ (بخش اول)
آتوسا افشین نوید

چند روزی فکر می‌کردم پست شروع سال جدید چه باید باشد. می‌خواستم از امید بنویسم، از اینکه فکر می‌کنم چه باید بکنیم یا چه می‌توانیم بکنیم که اوضاع و احوالمان بهتر شود. دست آخر به اینجا رسیدم که از لذت بنویسم و برای من یکی از لذت‌هایی که می‌توانم با دیگران قسمت کنم کتاب خواندن است. روزهای پیش از عید کتابخوان‌ها لیست‌های دوست‌داشتنی‌شان را به اشتراک گذاشتند. من ترجیح دادم جای نوشتن از کتاب‌هایی که خوانده‌ام، از تجربه‌ام در انتخاب کتاب بگویم.

انتهای دوره‌های نوشتن‌درمانی اغلب آدم‌هایی که در زندگی‌شان کمتر پیش آمده کتاب بخوانند از من می‌خواهند کمکشان کنم کتاب بخوانند. در گفتگوهایم با آدم‌هایی که هرگز کتاب نخوانده‌اند یا کم خوانده‌اند متوجه شده‌ام دو ترس عمده وجود دارد. اول اینکه چطور در این دنیای بزرگ و ناشناخته دست به انتخاب بزنند. دوم اگر شروع به خواندن کنند و نفهمند چه. ترس از نفهمیدن ترس جدیی‌ست. آدم‌ها از اینکه در قضاوت خودشان ابله، کم‌شعور یا ناتوان دیده شوند می‌ترسند. بنابراین گاهی سعی می‌کنند از مواجه شدن با چیزهایی که فهمشان را به چالش می‌کشد بگریزند و کتابها گاهی در زمره چنین حوزه‌های چالش برانگیزی قرار می‌گیرند. اما سوال: چطور می‌شود از این دو ترس عبور کرد و به دنیای کتاب‌ها پا گذاشت؟ ترس دوم را می‌گذارم برای پستی دیگر و اینجا از ترس اول می‌نویسم. برای عبور از ترس اول باید به سوال نسبتا ساده‌ای پاسخ داد. اینکه دنیای کتاب‌ها چگونه سرزمینی‌ست و برای چه کسانی می‌تواند جالب باشد. شاید دنیای کتاب، دنیای شما نباشد اما مثلا دنیای بازیها، دنیای شما باشد. پس اول این دنیا را بشناسید.
به گمان من اگر یکی از سه خواسته زیر را دارید دنیای کتاب‌ها، سرزمین جالبی برای سفر کردن خواهد بود. اول بخواهید بدانید؛ در مورد چه؟ در مورد هر چیز. بخواهید بدانید لوزه‌المعده‌تان کجای بدنتان است و چکار می‌کند. بخواهید بدانید جهان چطور به وجود آمده. بخواهید بدانید چپ و راستی که این‌همه از آن می‌گویند چیست. بخواهید بدانید آدم‌هایی که تجربه‌های سخت مشابه شما داشته‌اند چطور با آن کنار آمده‌اند. بخواهید بدانید آدم‌ها در مورد مفاهیمی مثل مرگ و عشق و زمان چه فکر کرده‌اند. بخواهید بدانید اگر سگی یا گربه‌ای به خانه‌تان بیاورید زندگی‌تان چطور تغییر خواهد کرد. در مورد هر چه بخواهید بدانید سرزمین کتاب‌ها برای شما پاسخ‌هایی دارد. دوم از دست و پنجه نرم کردن با کلمات لذت ببرید و بخواهید بیشتر خودتان را با چنین لذتی سیراب کنید. بعضی‌ها عاشق رنگ‌ها هستند. بعضی‌ها فرم‌ها را می‌شناسند، بعضی‌ها با آواها آشنایند و بعضی اهلی شده کلماتند. ببینید چقدر از خواندن ترکیب لغات زیبا لذت می‌برید. آدم‌هایی هستند که می‌توانند ساعت‌ها یک بیت شعر یا یک جمله را زمزمه کنند و از دوباره شنیدن ترکیب زیبای کلمات همانقدر مسرور شوند که دیگری از لیس زدن آرام آرام یک بستنی قیفی. سوم از پرسه زدن در دنیای خیال و ذهن لذت ببرید و کنجکاو باشید به دنیای خیال دیگران سرک بکشید. بعضی از آدمها سوی نگاهشان به سمت دنیای فیزیکی بیرون است. بعضی سوی نگاهشان بیشتر به سمت دنیای درونشان. آن درون، جایی پس کاسه مغزشان و پشت مردمک‌هایشان دنیای بزرگی وجود دارد. دنیایی که در آن موجوداتی فراتر از موجودات دنیای واقعی زیست می‌کنند، حرف‌های دیگری می‌زنند، لذت‌های دیگری تجربه می‌کنند و قوانین و عرف و مرام متفاوتی دارند. اگر جستجوگر یکی از این سه مورد هستید سرزمین کتاب‌ها به درد شما می‌خورد.
@chapkook
چطور به دنیای کتاب‌ها وارد شویم؟ (بخش دوم)
آتوسا افشین نوید

اما چطور کتاب انتخاب کنیم.
مرحله اول: شناخت خود. اگر از دسته اول هستید برای خودتان لیستی تهیه کنید از چیزهایی که دوست دارید بدانید. خودتان را محدود نکنید. فکر نکنید باید به دنبال دانستن چیزهای دهن پرکن و عجیب و غریب باشید. فکر نکنید باید خواسته‌هایتان هم‌سو باشد. ممکن است دلتان بخواهد بدانید خیانت چه لذتی دارد و در ضمن بخواهید بدانید آیا شباهتی بین صورت آدم‌ها و حیوانات وجود دارد یا نه. خواسته‌هایتان را بنویسید، طبقه بندی کنید و از یک کتاب‌خوان بخواهید کمکتان کند تا برای هر طبقه عنوانی انتخاب کنید. مثلا در تقسیم بندی‌هایتان متوجه می‌شوید شما علاقه به خواندن تاریخ دارید. یا شما علاقه به دانستن چیزهایی در حوزه روان دارید اما علاقه به خواندن کتاب علمی ندارید و دوست دارید آنها را در فرم قصه بخوانید. یا دوست دارید کتاب‌هایی بخوانید که شما را بترساند یا حس عاشقی را در شما تقویت کند. طبقه‌بندی‌ها کمکتان می‌کند در اولین مراجعه به کتاب‌ها کمتر دچار خطا شوید و شانس ملاقات کتاب مورد علاقه‌تان را بیشتر می‌کند. اگر در دسته سوم هستید کمی در مورد خیالاتی که دوست دارید در آن سرک بکشید بنویسید. موجودات عجیب؟ آدم‌های ناآشنا؟ دنیای آینده دور؟ دنیای گذشته دور؟ جادوها؟ جن‌ها و ارواح؟ باز هم از یک کتاب‌خوان کمک بگیرید تا به شما بگوید خیالات مورد نظرتان را در کدام نقطه سرزمین کتاب‌ها می‌توانید پیدا کنید. اما اگر متعلق به دسته دوم هستید کار خاصی لازم نیست بکنید و همراه دو گروه دیگر به مرحله بعد بروید.
مرحله دوم: سعی و خطا برای پیدا کردن ورودی مناسب به سرزمین کتاب‌ها
یادتان باشد کتاب‌ها مثل آدم‌ها می‌مانند. ممکن است ما سالها تصویری از معشوق ایده‌آلی‌مان را در ذهنمان ساخته باشیم اما در لحظه مواجهه به این نتیجه برسیم که حتی حاضر نیستیم با او چند ساعتی قدم بزنیم. بنابراین به خودتان امکان امتحان کردن و عوض کردن بدهید. جای کتاب‌فروشی‌ها سراغ کتابخانه‌های عمومی بروید. تا جایی که من می‌دانم لااقل در تهران اغلب فرهنگسراها کتابخانه‌های عمومی دارند. با پرداخت حق عضویتی مختصر در یکی از فرهنگسراها می‌توانید همزمان از کتابخانه همه فرهنگسراهای شهر تهران استفاده کنید. بسیاری از این کتابخانه‌ها برای یک تازه کار نسبتا مجهز به حساب می‌آیند. از کتابدار کمک بگیرید یا اگر کتابخانه مخزن باز است به ردیف طبقه‌بندی‌های مورد علاقه‌تان بروید و کتاب‌ها را ورق بزنید. اگر توضیحی در پشت جلد کتاب وجود دارد آن را بخوانید. اگر مقدمه دارد چند صفحه‌ای از مقدمه را بخوانید. اگر کتاب سرفصلی‌ست. سرفصل‌ها را بخوانید و ببینید چقدر برایتان جذاب است. اگر داستان است دو صفحه اول را بخوانید و ببینید جذبتان می‌کند یا نه. طرح جلدش را نگاه کنید. کتاب را دستتان بگیرید و ببینید با ابعادش حال می‌کنید یا نه. کتاب یک موجود زنده است، باید جذبتان کند. اگر در کل کنجکاوی برانگیز بود کتاب را امانت بگیرید.
لازم نیست کتاب را تا انتها بخوانید. کتاب را تا جایی بخوانید که برایتان جذاب است. فقط تا هر جا خواندید و کتاب را کنار گذاشتید به سه سوال جواب بدهید. اول اینکه چرا کتاب جذبتان کرد یا نکرد. دوم اینکه کتاب مستقل از جذاب بودن یا نبودن کنجکاوی‌تان را در مورد چه چیز بیشتر تحریک کرد و سوم حتی اگر کتاب در کل برایتان جذاب نبود آیا جاهایی شما را دنبال خودش می‌کشید یا نه و کجاها. جواب به این سه سوال کمکتان می‌کند تشخیص دهید کتاب بعدی چه باید باشد یا چه نباید باشد.
راه دیگر پیدا کردن کتاب بعدی اینست که اگر کتاب برایتان جذاب بود کتاب‌های طبقه مشابه را انتخاب کنید. برای این کار یک جستجوی ساده در گوگل کمکتان می‌کند. نام نویسنده و نام کتاب را جستجو کنید. اغلب کتاب‌ها یا نویسنده‌هایشان صفحه ویکی‌پدیا دارند. ببینید در صفحه ویکی کتاب چه کلیدواژه‌هایی می‌توانید پیدا کنید. مثلا در مورد نویسنده‌ای که کتابش شما را جذب کرده نوشته «او از نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه است». لازم نیست بدانید ناتورالیست دقیقا چیست. کافیست جستجوی بعدی‌تان «نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه» باشد. نویسنده بعدی را به این ترتیب پیدا کنید و سراغ کتابش بروید.
راه آخر ورود به یکی از شبکه‌های اجتماعی خوره‌های کتاب است. goodreads یکی از بهترین‌هاست. عضو این شبکه شوید. کار با آن همانقدر راحت است که با اینستا یا فیسبوک. قبل از انتخاب هر کتاب به بخش review بروید و کمی در مورد کتاب بخوانید و ببینید دیگران در مورد کتاب چه گفته‌اند. در مورد گودریدز بیشتر خواهم نوشت.
@chapkook
چطور به دنیای کتاب‌ها وارد شویم؟ (بخش سوم)
آتوسا افشین نوید
مرحله سوم: انتخاب یک شریک کتاب‌خوان و یک شریک کتاب‌فروش
با یک کتاب‌خوان مشابه خودتان طرح دوستی بریزید. فضای goodreads به راحتی به شما امکان چنین انتخابی را می‌دهد. غیر از آن به یک کتاب‌فروش خوره کتاب هم احتیاج دارید. کتاب‌فروشی که از حرف‌زدن در مورد کتاب‌ها لذت ببرد. سراغ کتاب‌فروشی‌های کوچک بروید و آنجا را پاتوق خودتان کنید. این کار نه تنها برای شما دلبستگی ایجاد می‌کند که به کتاب‌فروش هم دلگرمی می‌دهد. در پست‌های بعدی در مورد چند کتابفروشی کوچک شهر تهران که از سرک کشیدن به آنها لذت می‌برم خواهم نوشت.

حرف آخر: کتاب‌خواندن را عادت خودتان نکنید. بگذارید نه از سر عادت که برای فرونشاندن هیجان یک جستجو سراغ کتاب بروید. جستجوی اندیشه‌های تازه، جستجوی نگاه‌های متفاوت به مسائل تکراری، جستجوی دل‌نگرانی‌ها و ترس‌ها و خشم‌هایی که جرات نمی‌کنیم در دنیای واقعی‌مان از آن حرف بزنیم. جستجوی لذت خیال‌پردازی و رویابافی و لذت دانستن عمیق‌. جستجو گاهی هدفمند است و گاهی در حد پرسه است. به خودتان اجازه دهید گاهی حتی به ردیف کتاب زیر پنج ساله‌ها بروید. جستجو آن موقع که هدفمند است هم لزوما به دستاوردی که پیش‌بینی کرده‌ایم نمی‌رسد. جستجوی هدفمند گاهی هم ناکام می‌ماند. اما آنچه جستجوگرها را عاشق زندگی نگه می‌دارد هیجان پیدا کردن چیزهایی‌ست که انتظارش را ندارند. به عنوان خوره کتاب به شما می‌گویم هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک رمان کلاسیک عاشقانه قرن نوزدهمی انگلیسی دنبال عشق‌های رمانتیک می‌گردید قلاب کنجکاوی‌تان به نظام طبقاتی و نظریه مارکس گیر کند و هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک کتاب آکادمیک تاریخی به دنبال فهم نظام قدرتی در سلسله صفوی هستید به موضوع دلدادگی در نقاشی‌های آسیای دور برسید. این سرزمین لایه لایه است و شما را با جمله ساده «می‌خواهم بدانم» به هزارتوی خود می‌کشد.
@chapkook
توضیحی در مورد شروع دوره‌های جدید نوشتن درمانی

سنت چند سال اخیر که دوره‌های نوشتن درمانی برگزار کرده‌ا‌م این بوده که دوره‌های جدید در دو نوبت بهار و پاییز شروع شوند. امسال اما برنامه کمی تغییر کرده و دوره جدید نوشتن درمانی مقدماتی از خردادماه آغاز خواهد شد. از آنجا که دوستانی برای شرکت در دوره تماس گرفتند و گروهی هم پی‌گیر علت عدم اعلام دوره‌های جدید شدند ترجیح دادم همینجا بنویسم که برنامه دوره‌های جدید اول اردیبهشت اعلام خواهد شد و به دنبال آن هم ثبت نام و شروع دوره‌های جدید از خرداد
سرمایه اجتماعی (بخش اول)
نوشته آتوسا افشین نوید


عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش می‌نوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمی‌رفت. روزهای خوب در پیش نیست. روزهای خوب باید نشانه‌هایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ کمتر ردپایی از نشانه‌های خوب هست. با اینحال تا جایی که من در تاریخ ـ به عنوان سند رفتار آدمی در مقابل برد و باخت‌هاـ خوانده‌ام هیچ سیر قهقرایی در بینهایت قهقهرا گم نمی‌شود. تا روزی که خاک هست و انسان هست هر سیر قهقرایی جایی مسیر عوض می‌کند و رو به بالا می‌آید و آن نقطه حضیض می‌شود تاریخ؛ نقطه شکوفایی امیدی در اوج ناامیدی. راستش من هم مثل همه آدم‌ها دلم می‌خواست روی محور تاریخ در یکی از اوج‌هایش به دنیا می‌آمدم. اما حالا که نقطه تلاقی محور زندگی‌ام با محور تاریخ ایرانی روی خط سیری نزولی افتاده دلم می‌خواهد بخشی از آن نیرویی باشم که سازنده حضیضی در آینده است.
اما من برای چرخاندن مسیر این سقوط به سمت صعودی دوباره به عنوان یک شهروند با توانایی تاثیرگذاری محدود چه می‌توانم بکنم. در طول چند ماه گذشته برای پاسخ دادن به این سوال بسیار فکر کرده‌ام و به این نتیجه رسیدم که همه ناکارآمدی‌های بزرگ در نهایت به زخم‌‌های فردی منجر می‌شود. جامعه در حال سقوط انتگرالی‌ست از آدم‌های رنجور، درمانده و نیازمند تیمارداری. برای درمان درد آدم‌ها راههایی هست. می‌توان آدم‌ها را رها کرد و به اصلاح نظام زخم‌زننده فکر کرد. می‌توان هم پرسید فرای زخم‌هایی که یک نظام قدرتی معیوب به اعضایش وارد می‌آورد آیا منبع زخم‌زننده دیگری هم وجود دارد. نظام‌های کوچک ایجاد تباهی پنهان در دل نظام‌های بزرگ؟ این شد که به یادداشت‌های کلاس‌های نوشتن درمانی‌ام برگشتم و سعی کردم بفهمم در جامعه آماری صد و چند نفره سی-چهل ساله‌های کلاسهایم کدام درد مشترک هست که من شهروند در شکل‌گیری‌اش سهم دارم و در کاهش آن هم می‌توانم سهم داشته باشم.
و از میان دردها و رنج‌هایی که نوشته بودم به رنج دیده نشدن رسیدم. داستانهای دیده‌نشدن آدم‌ها داستانهای عجیب و در عین حال ساده‌ایست. پسری در سایه برادر بزرگتر که موفق‌تر، زیباتر و خوش‌مشرب‌تر است آرام آرام از محدوده دید خانواده خارج می‌شود. موفقیتهایش به چشم نمی‌آید، مهربانیهایش در مقابل مهربانی بزرگتر زمخت و بی‌مزه می‌شود و کسی دیگر او را به حرف زدن دعوت نمی‌کند. دختری در خانواده‌ای که والدین در آن اصرار دارند فضای خانه را همیشه بی‌تنش نگه دارند محو میشود. زن و شوهری که همیشه پشت درهای بسته تنش‌های عاطفیشان، چالش مالیشان، بیماریها و دردهایشان را حل می‌کنند نه تنها دخترشان را از حق تمرین فهم درد دیگری محروم کرده‌اند، که خودشان هم شانس شناخت دخترشان را از طریق دیدن واکنشش، تدبیرش، خشمش و یا حتی دردش از دست داده‌اند. آنها نه تنها دخترشان را از حق دانستن محروم کرده‌اند، که او را به عنوان یک محرم راز هم به رسمیت نشاخته‌اند. و کسی که محرم راز نباشد دوست نیست و آنکه دوست نیست، غریبه است و غریبه‌ها از زندگی ما بی‌رد پا می‌گذرند.
می‌توانم اینجا لیست بلندبالایی از داستان‌هایی بگویم که در آن آدم‌ها به واسطه دیده نشدنشان خشمگینند. به واسطه دیده نشدنشان احساس ناامنی می‌کنند چون غریبه‌اند. به واسطه دیدن نشدنشان می‌گذارند و می‌روند چون به گمانشان کسی به آنها دلبسته و نیازمندشان نیست.
فکر می‌کنم امروز اگر بخواهیم به یکدیگر کمک کنیم، بیش از هر چیز نیاز داریم همدیگر را ببینیم و اعلام کنیم دیگری را دیده‌ایم. اما دیدن به چه معنا و چطور این دیدن را تمرین کنیم. اینها مثال‌هایی‌ست برای دیدن دیگری.
@chapkook
سرمایه اجتماعی (بخش دوم)
نوشته آتوسا افشین نوید
اول: به آدم‌هایی که سهمی در احساس رضایت نسبی ما در زندگی داشته‌اند بگوییم که در زندگی‌مان وزنی دارند. مهم نیست او چقدر دور یا نزدیک است. مهم نیست خودش از وزن خودش آگاه است یا نه. به او بگوییم «بودنت و ماندنت مهم است.»
دوم: لااقل سالی یک محصول خوب، یک رفتار قابل ستایش، یک حرکت خردمندانه که در اطرافمان رخ داده را با صدای بلند ستایش کنیم و در موردش حرف بزنیم- حتی اگر بانی‌اش دشمنمان است. دیدن خوبی‌های دیگران تمرین کنترل تنگ‌نظری‌های شخصی‌ست. تنگ نظری ضعیفمان می‌کند و ضعیف‌ها برای دفاع از خودشان به دیگری زخم می‌زنند.
سوم: فقط یک نفر را از میان آدم‌های اطرافمان انتخاب کنیم و بی‌چشم‌داشت سنگ صبورش شویم. با او «حرف بزنیم». رو در رو. نفس به نفس. در تقویم سالانه برای دیدارها و نه پیام‌های بی‌رنگ و بوی تلگرامی جا باز کنیم. مهم نیست آن یک نفر کیست. هر چه نقشش در زندگی شما کم‌رنگ‌تر، بهتر. برای یک نفر حریم امن شویم. ما از کمبود حس امنیت رنج می‌بریم.
چهارم: آدم‌هایی که زخم می‌زنند قدرتمند نیستند. آدم‌هایی زخم می‌زنند که زخمی‌اند یا احساس ناامنی می‌کنند. رفتارهای تند و خشن آدم‌های دور و برمان را فقط به حساب حرامزادگی‌شان یا بی‌شعوری‌شان نگذاریم. به این فکر کنیم که ممکن است با موجودی زخمی و ناتوان از اعلام زخمی بودنش مواجه شده باشیم و رفتارمان را بر اساس آن تنظیم کنیم.
پنجم: برای دیگری همان حقی را قائل شویم که برای خودمان قائلیم. وقتی پشت فرمانیم و به خط عابر پیاده می‌رسیم بایستیم چون زمانی هم نوبت ماست که پیاده باشیم و فرد دیگری سواره. وقتی سوار مترو می‌شویم و می‌توانیم جای کمتری اشغال کنیم تا دیگری هم سوار شود، نگاه منتظرش را ببینیم. جایی هم نوبت ماست که منتظر بمانیم. وقتی دیگری حرف می‌زند به جای فکر کردن به جواب خودمان به حرف او گوش کنیم. ما نیازمند شنیده شدنیم. اعلانات محل زندگی و کارمان را بخوانیم. کسی نیاز دارد با ما حرف بزند و چیزی به ما بگوید. روزی هم ما نیاز داریم کسی اعلان عمومی‌مان را ببیند.
و ششم: لااقل به یک نفر اعلام کنیم که نیازمندش هستیم. اعلام نیازهایمان الزاما نشانه ضعف ما نیست. اعلام نیازمان به دیگری می‌تواند نشانه این باشد که کسی را لایق اعتماد کردن دانسته‌ایم. در ضمن اعلان نیاز ما یعنی دادن فرصتی به دیگری برای آنکه همدردی کردن و کمک کردن به دیگری را تمرین کند. یعنی دادن فرصتی به دیگری برای انسان‌تر شدنش.
اگر قرار باشد جامعه‌ای در حال سقوط نجات پیدا کند، پیش از هر چیز به آدم‌هایی نیاز دارد که بتوانند سر پا بایستند. از سلامت نسبی روانی برخوردار باشند. بخشی از آسیب‌هایی که امروز به همه‌مان وارد می‌شود خارج از کنترل ماست. اما اگر با خودمان خلوت کنیم و لیستی از آسیب‌هایی که دیده‌ایم، لیستی از خشم‌های شخصی‌مان بنویسیم می‌بینیم که چقدر آدم‌هایی مثل خود ما در تنها شدن، بیمار شدن و عدم رضایتمان نقش داشته‌اند. آنوقت می‌توانیم به این فکر کنیم که ما در لیست چند نفر همین نقش را بازی می‌کنیم. ان وقت می‌توانیم فکر کنیم سهم ما در تولید یا لااقل بی‌تغییر ماندن جهنمی که در آن دست و پا می‌زنیم چقدر است. آن وقت می‌توانیم به تغییر سهممان فکر کنیم و آن وقت است که می‌شود امیدوار بود در دوردست جایی نشانه‌های نقطه حضیض مثل جزیره‌ای در دل آبهای سرگردان ظاهر شود و می‌شود امیدوار بود که در آینده‌ای نه چندان دور کسی که می‌تواند بر بلندترین جایگاه این کشتی فرسوده سرگردان بایستد، دستش را تکان دهد و بگوید: خشکی! خشکی را می‌بینم.
@chapkook
چپ‌کوک pinned «سرمایه اجتماعی (بخش دوم) نوشته آتوسا افشین نوید اول: به آدم‌هایی که سهمی در احساس رضایت نسبی ما در زندگی داشته‌اند بگوییم که در زندگی‌مان وزنی دارند. مهم نیست او چقدر دور یا نزدیک است. مهم نیست خودش از وزن خودش آگاه است یا نه. به او بگوییم «بودنت و ماندنت…»
چپ‌کوک pinned «سرمایه اجتماعی (بخش اول) نوشته آتوسا افشین نوید عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش می‌نوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمی‌رفت. روزهای خوب در پیش نیست. روزهای خوب باید نشانه‌هایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ…»
‏شما هم‌ اینجوری‌‌شدید که هر چی اوضاع بدتر می شه بیشتر احساس می کنید این سرزمین رو دوست دارید و بیشتر احساس می کنید می شه این سرزمین ارمیده بر دامن دماوند رو‌ نجات داد چون راهی جز نجات وجود نداره؟ شما هم اینجوری شدید یا فقط من اینجوری شدم؟