در وبلاگم و در این کانال میتونید چیزهایی در مورد نوشتن درمانی بخوانید. نوشتن درمانی دوره نویسندگی نیست، دوره رواندرمانی هم نیست. بلکه مشکلات ناشی از عدم شناخت خود رو برطرف میکنه. اگر نمیدونید از زندگیتون چی میخواید، اگر گرفتار بیعملی هستید، اگر در آستانه تصمیمهایی هستید و نمیتونید تصمیمتون رو قطعی کنید، اگر ترسهاتون فلجتون کرده، اگر امروزتون در سایه گذشتهتون قرار گرفته، اگر رفتارهایی دارید که نمیدونید چرا ازتون سر میزنه و اگر رابطههاتون با دیگران مشکل داره ولی دقیقا نمیدونید چرا، این دوره احتمالا میتونه کمکتون کنه.
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکلگیری نظام استبدادی- بخش اول
سه سال پیش وقتی تصمیممان برای خرید آپارتمانی که امروز در آن زندگی میکنیم قطعی شد، مالک قبلی آپارتمان، رو به همسرم کرد و گفت: «من اینجا رو به شما میفروشم فقط یه شرط داره، مدیریت این ساختمون روی قرارداد فروش خونهست. باید قبول کنید تا زمانی که اینجا زندگی میکنین مدیریت ساختمون رو به عهده بگیرید». حرفش به نظرم آنقدر خندهدار بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت. مگر میشد کسی را مجبور کرد مدیریت ساختمان را به اجبار به عهده بگیرد. پیرمرد همان روز فروش خانه چند زونکن و پوشه و یک مشت کاغذ پاره و نام دو جین تعمیرکار و بنا و نقاش را جلوی رویمان گذاشت. اسنادی که در طی هفت سال مدیریتش تلنبار شده بود. ساختمان و آپارتمان را در شرایطی تحویل گرفتیم که اوضاعش نابسامان بود. عایق پشتبام آش و لاش بود. موتورخانه درست کار نمیکرد. افاف خراب بود. دیوارهای راهرو و نمای ساختمان نیاز به نقاشی و شستشو داشت و تنها درخت باغچه کوچکمان کج شده بود. آخرین ماه پاییز به خانه جدید اسبابکشی کردیم و با خودمان فکر کردیم میتوانیم در طول سه چهار ماه باقیمانده تا پایان سال کمی به وضع ساختمان رسیدگی کنیم تا وقت تعیین مدیر جدید شود و کار را تحویل دیگری دهیم. با منطق من جور درنمیآمد که همسایهها حاضر شوند صندوق ساختمان را دست کسانی بسپرند که آنها را نمیشناسند و مهمتر از آن اینکه ما هنوز خودمان محله را نمیشاختیم و اگر قرار بود نوبت مدیریت به ما برسد باید حداقل یکی دو سالی میگذشت تا با فضای همسایهها و محله آشنا شویم. هنوز دو هفته از اقامتمان نگذشته بود که اولین تنش شروع شد. یکی از همسایهها شارژش را نصفه نیمه پرداخت کرد و در جواب اعتراض من ادعا کرد پولی که توسط مدیر قبلی جمع میشده خرج ساختمان نمیشده و بیآنکه از واژه دزدی استفاده کند غیر مستقیم گفت حاضر نیست پول دست دزد بعدی بدهد. من در عمرم سر کسی که نمیشناسمش و قرار است بعد از این در کنار او زندگی کنم داد نزدهام. اما آن روز چنان از کوره در رفتم که هیچ چیز جلودارم نبود. در همان روزهای سخت اسبابکشی پشتبام را تعمیر کرده بودیم و برای تعمیر زنگ در ورودی هم چند بار با تعمیرکار تماس گرفته بودیم. شوفاژخانه سرویس شده بود و با چند نفر از مالکین برای گذاشتن یک جلسه و جمع کردن هزینه تعمیرات ضروری تماس گرفته بودیم. تماسهایی که بازخوری جز برخوردهای سرد و جوابهای سربالا نداشت. رفتارهای همسایهها فقط هم به اینکه دزد خطاب شویم یا به نحوی شک به دزد بودنمان مطرح شود ختم نشد. بعد از اولین کار خدماتی که در ساختمان صورت گرفت موج تماسهای تلفنی شروع شد. یک واحد لیستی از کارهایی که «باید» انجام شود نوشته بود و پای تلفن از من میخواست بگویم هر کدام از کارها را کی و توسط کدام نقاش یا بنا یا تعمیرکاری انجام میدهم. آن یکی یک شب درمیان تماس میگرفت و میگفت چاه پر شده و از آنجا که ما مدیریت ساختمان را قبول کردهایم باید بدانیم در صورت ریزش چاه مسئولیت هر گونه صدمات جانی و مالی با ماست. یکی دیگر میگفت مدیر قبلی چرا شارژ پرداخت نمیکرده و بابت دو سال اقامت در ساختمانش طلب سهم مدیر قبلی را از ما میکرد. آن یکی پیغام میفرستاد که چرا ساختمان سرایدار ندارد. اما بدتر از کابوس زندگی کردن با آدمهایی که به نظر من چیزی از دیوانهها کم نداشتند برخورد اطرافیانم با قضیه بود. هر جا به قصد درد دل، استیصالم را بیان میکردم و میگفتم نمیفهمم چرا رفتارها انقدر عجیب و غریب است متهم میشدم به حماقت. حماقت قبول مسئولیت مدیریت ساختمان.
امروز سه سال از کابوس آن روزها میگذرد. تلاش من و همسرم برای ایجاد یک فضای صلحآمیز نزدیک به دو سال طول کشید. حالا رابطهمان با هم نسبتا خوب است. اعتماد به فضایمان بازگشته و کم و بیش به هم لبخند میزنیم اما همچنان بحران انتخاب مدیر سال بعد روی میز است. در طول این سه سال که به مسئله آپارتماننشینی حساس شدهام، دریافتهام مشکل فقط در ساختمان ما نیست. مشکل اساسا مشکل آپارتماننشینی هم نیست. بلکه مسئله در نحوه نگاه ما به سهم مسئولیت فردی در یک زندگی جمعیست. اما چرا این داستان را تعریف کردم؟
سه سال پیش وقتی تصمیممان برای خرید آپارتمانی که امروز در آن زندگی میکنیم قطعی شد، مالک قبلی آپارتمان، رو به همسرم کرد و گفت: «من اینجا رو به شما میفروشم فقط یه شرط داره، مدیریت این ساختمون روی قرارداد فروش خونهست. باید قبول کنید تا زمانی که اینجا زندگی میکنین مدیریت ساختمون رو به عهده بگیرید». حرفش به نظرم آنقدر خندهدار بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت. مگر میشد کسی را مجبور کرد مدیریت ساختمان را به اجبار به عهده بگیرد. پیرمرد همان روز فروش خانه چند زونکن و پوشه و یک مشت کاغذ پاره و نام دو جین تعمیرکار و بنا و نقاش را جلوی رویمان گذاشت. اسنادی که در طی هفت سال مدیریتش تلنبار شده بود. ساختمان و آپارتمان را در شرایطی تحویل گرفتیم که اوضاعش نابسامان بود. عایق پشتبام آش و لاش بود. موتورخانه درست کار نمیکرد. افاف خراب بود. دیوارهای راهرو و نمای ساختمان نیاز به نقاشی و شستشو داشت و تنها درخت باغچه کوچکمان کج شده بود. آخرین ماه پاییز به خانه جدید اسبابکشی کردیم و با خودمان فکر کردیم میتوانیم در طول سه چهار ماه باقیمانده تا پایان سال کمی به وضع ساختمان رسیدگی کنیم تا وقت تعیین مدیر جدید شود و کار را تحویل دیگری دهیم. با منطق من جور درنمیآمد که همسایهها حاضر شوند صندوق ساختمان را دست کسانی بسپرند که آنها را نمیشناسند و مهمتر از آن اینکه ما هنوز خودمان محله را نمیشاختیم و اگر قرار بود نوبت مدیریت به ما برسد باید حداقل یکی دو سالی میگذشت تا با فضای همسایهها و محله آشنا شویم. هنوز دو هفته از اقامتمان نگذشته بود که اولین تنش شروع شد. یکی از همسایهها شارژش را نصفه نیمه پرداخت کرد و در جواب اعتراض من ادعا کرد پولی که توسط مدیر قبلی جمع میشده خرج ساختمان نمیشده و بیآنکه از واژه دزدی استفاده کند غیر مستقیم گفت حاضر نیست پول دست دزد بعدی بدهد. من در عمرم سر کسی که نمیشناسمش و قرار است بعد از این در کنار او زندگی کنم داد نزدهام. اما آن روز چنان از کوره در رفتم که هیچ چیز جلودارم نبود. در همان روزهای سخت اسبابکشی پشتبام را تعمیر کرده بودیم و برای تعمیر زنگ در ورودی هم چند بار با تعمیرکار تماس گرفته بودیم. شوفاژخانه سرویس شده بود و با چند نفر از مالکین برای گذاشتن یک جلسه و جمع کردن هزینه تعمیرات ضروری تماس گرفته بودیم. تماسهایی که بازخوری جز برخوردهای سرد و جوابهای سربالا نداشت. رفتارهای همسایهها فقط هم به اینکه دزد خطاب شویم یا به نحوی شک به دزد بودنمان مطرح شود ختم نشد. بعد از اولین کار خدماتی که در ساختمان صورت گرفت موج تماسهای تلفنی شروع شد. یک واحد لیستی از کارهایی که «باید» انجام شود نوشته بود و پای تلفن از من میخواست بگویم هر کدام از کارها را کی و توسط کدام نقاش یا بنا یا تعمیرکاری انجام میدهم. آن یکی یک شب درمیان تماس میگرفت و میگفت چاه پر شده و از آنجا که ما مدیریت ساختمان را قبول کردهایم باید بدانیم در صورت ریزش چاه مسئولیت هر گونه صدمات جانی و مالی با ماست. یکی دیگر میگفت مدیر قبلی چرا شارژ پرداخت نمیکرده و بابت دو سال اقامت در ساختمانش طلب سهم مدیر قبلی را از ما میکرد. آن یکی پیغام میفرستاد که چرا ساختمان سرایدار ندارد. اما بدتر از کابوس زندگی کردن با آدمهایی که به نظر من چیزی از دیوانهها کم نداشتند برخورد اطرافیانم با قضیه بود. هر جا به قصد درد دل، استیصالم را بیان میکردم و میگفتم نمیفهمم چرا رفتارها انقدر عجیب و غریب است متهم میشدم به حماقت. حماقت قبول مسئولیت مدیریت ساختمان.
امروز سه سال از کابوس آن روزها میگذرد. تلاش من و همسرم برای ایجاد یک فضای صلحآمیز نزدیک به دو سال طول کشید. حالا رابطهمان با هم نسبتا خوب است. اعتماد به فضایمان بازگشته و کم و بیش به هم لبخند میزنیم اما همچنان بحران انتخاب مدیر سال بعد روی میز است. در طول این سه سال که به مسئله آپارتماننشینی حساس شدهام، دریافتهام مشکل فقط در ساختمان ما نیست. مشکل اساسا مشکل آپارتماننشینی هم نیست. بلکه مسئله در نحوه نگاه ما به سهم مسئولیت فردی در یک زندگی جمعیست. اما چرا این داستان را تعریف کردم؟
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکلگیری نظام استبدادی- بخش دوم
در دو هفته اخیر که گوشه و کنار کشور ملتهب بود، من هم مثل بسیاری از آدمهای دور و اطرافم به اینکه چرا اعتراضات شکل گرفت، از کجا شروع شد و کدام گروهها شرکت کردند و شرکت نکردند و چرا، فکر کردم. اما برای من یک سوال مهم دیگر هم مطرح بود. بیایید فرض کنیم همین امروز معجزهای رخ دهد. آدمهای کاردان و سالم روی کار بیایند، فاسدها محاکمه شوند، قانون اجرا شود و بخش قضا درست قضاوت کند. سوال من اینست که آیا چنین شرایط اولیهای به آن آرمانشهری که همه به دنبالش هستیم ختم خواهد شد؟ آرمانشهری که از ایران کشوری با رفاه کشورهای اسکاندیوی و دلربایی آمریکا بسازد. جواب من این است که نظام فکری ما به دو دلیل از هر شرایط اولیهای، یک نظام مستبد میسازد. ساختمان ما به نظرم مثال آماری مناسبی برای شناخت رفتارهای اجتماعی ماست.
برخورد همسایهها و دوستان دلسوز من در طول روزهای دست و پنجه نرم کردن با کابوس مدیریت ساختمانمان به من میگوید ما به چیزی به نام سهم خود در مدیریت زندگی جمعی اعتقاد نداریم. چرخش سالانه مدیریت یک ساختمان یعنی من در مقابل پذیرفتن کارهای ساختمانی ده واحده در طول یک سال، از این مزیت برخوردار میشوم که نه سال دیگر نیازی به مواجهه با دغدغه ذهنی در مورد مشکلات ساختمان نداشته باشم. اما در ذهن اغلب ما پذیرش مدیریت ساختمان چیزهایی با این مضمون است: «من بیام مثل حمالا اینجا کار کنم بعد مرتیکه پفیوز همسایه بالایی واسه خودش راس راس بگرده» یا «چی تو جیب من میره، مگه من نوکر بابای فلانیام» یا «گیرم من کار کنم، نفر بعدی میاد دست به سیاه و سفید نمیزنه. همه کارها تلنبار میشه باز میفته گردن من که اهل کارم». در نهایت هر کداممان پذیرفتن مسئولیت ساختمان را یک باخت و عدم پذیرشش را برد میبینیم. من معتقدم در عدم پذیرش مسئولیت ساختمان واقعا بردی وجود دارد. من زمانم را خرج دیگران نکردهام. دغدغه فکری برای خودم ایجاد نکردهام. خودم را از اتهام دزد بودن بری نگه داشتهام و حتی میتوانم این اتهام را در مورد مدیر ساختمان به کار ببرم و همواره طلبکار و در عین حال مظلوم و قربانی بیتدبیری دیگری باشم. اما معتقدم سکه این برد روی دیگری هم دارد. اول اینکه پذیرش مسئولیت با خودش حق اعمال نظر را هم میآورد. وقتی مسئولیت کارم را به دوش دیگری میاندازم عملا به طرف مقابل اختیارات انجام آن عمل را هم تفویض کردهام. دوم اینکه با کنارهگیری از پذیرش مسئولیتم خودم را در موقعیت بیخبری قرار دادهام. نمیتوانم به کسی بگویم تو مسئولیت کار من را به عهده بگیر و درعین حال بابت کارهایی که من در انجام آن قصور کردهام به من پاسخ هم بده.
بیایید نگاهی به ساختمان ما بکنیم. هفت سال مدیریت ساختمان به دوش یک نفر است. نتیجه اول اینکه نه واحد دیگر از آنچه در ساختمان میگذرد بیخبرند. نمیتوانند مدیری که جور دیگران را هم میکشد مجبور به پاسخگویی کنند زیرا همان مقدار کار انجام شده هم از سر فداکاری صورت گرفته. اولین واکنش به بیخبری، بدبینیهایی مثل اینست که حتما طرف خوب هم میدزدد وگرنه چرا باید همچنان عهدهدار کاری شود که برایش جز تنش چیزی ندارد. دوم مدیر همیشه زبانش دراز است که جور دیگران را کشیده. نیاز به پاسخگویی ندارد. پس احتمال کمکاریاش بالا میرود. احتمال سوء استفاده از جایگاه قدرتیاش هم بالا میرود. سوم اینکه بین مدیر و باقی اعضا تنش و بدبینی به وجود میآید چرا که رابطه بین مدیر و همسایهها دیگر یک رابطه بالغ-بالغ نیست. بیخبری فرد را در موقعیت نابالغ قرار میدهد. در موقعیت کودکی که نمیداند و فرار از پذیرش مسئولیت فردی، او را در موقعیت کسی که توان تشخیص خوب و بد را ندارد. چنین وضعی رابطه مدیر و همسایهها را در بهترین حالت به رابطه والد-کودک تبدیل میکند. والد برای کودکش تصمیم میگیرد چون او نمیداند و نمیتواند خوب و بد را تشخیص دهد.
در دو هفته اخیر که گوشه و کنار کشور ملتهب بود، من هم مثل بسیاری از آدمهای دور و اطرافم به اینکه چرا اعتراضات شکل گرفت، از کجا شروع شد و کدام گروهها شرکت کردند و شرکت نکردند و چرا، فکر کردم. اما برای من یک سوال مهم دیگر هم مطرح بود. بیایید فرض کنیم همین امروز معجزهای رخ دهد. آدمهای کاردان و سالم روی کار بیایند، فاسدها محاکمه شوند، قانون اجرا شود و بخش قضا درست قضاوت کند. سوال من اینست که آیا چنین شرایط اولیهای به آن آرمانشهری که همه به دنبالش هستیم ختم خواهد شد؟ آرمانشهری که از ایران کشوری با رفاه کشورهای اسکاندیوی و دلربایی آمریکا بسازد. جواب من این است که نظام فکری ما به دو دلیل از هر شرایط اولیهای، یک نظام مستبد میسازد. ساختمان ما به نظرم مثال آماری مناسبی برای شناخت رفتارهای اجتماعی ماست.
برخورد همسایهها و دوستان دلسوز من در طول روزهای دست و پنجه نرم کردن با کابوس مدیریت ساختمانمان به من میگوید ما به چیزی به نام سهم خود در مدیریت زندگی جمعی اعتقاد نداریم. چرخش سالانه مدیریت یک ساختمان یعنی من در مقابل پذیرفتن کارهای ساختمانی ده واحده در طول یک سال، از این مزیت برخوردار میشوم که نه سال دیگر نیازی به مواجهه با دغدغه ذهنی در مورد مشکلات ساختمان نداشته باشم. اما در ذهن اغلب ما پذیرش مدیریت ساختمان چیزهایی با این مضمون است: «من بیام مثل حمالا اینجا کار کنم بعد مرتیکه پفیوز همسایه بالایی واسه خودش راس راس بگرده» یا «چی تو جیب من میره، مگه من نوکر بابای فلانیام» یا «گیرم من کار کنم، نفر بعدی میاد دست به سیاه و سفید نمیزنه. همه کارها تلنبار میشه باز میفته گردن من که اهل کارم». در نهایت هر کداممان پذیرفتن مسئولیت ساختمان را یک باخت و عدم پذیرشش را برد میبینیم. من معتقدم در عدم پذیرش مسئولیت ساختمان واقعا بردی وجود دارد. من زمانم را خرج دیگران نکردهام. دغدغه فکری برای خودم ایجاد نکردهام. خودم را از اتهام دزد بودن بری نگه داشتهام و حتی میتوانم این اتهام را در مورد مدیر ساختمان به کار ببرم و همواره طلبکار و در عین حال مظلوم و قربانی بیتدبیری دیگری باشم. اما معتقدم سکه این برد روی دیگری هم دارد. اول اینکه پذیرش مسئولیت با خودش حق اعمال نظر را هم میآورد. وقتی مسئولیت کارم را به دوش دیگری میاندازم عملا به طرف مقابل اختیارات انجام آن عمل را هم تفویض کردهام. دوم اینکه با کنارهگیری از پذیرش مسئولیتم خودم را در موقعیت بیخبری قرار دادهام. نمیتوانم به کسی بگویم تو مسئولیت کار من را به عهده بگیر و درعین حال بابت کارهایی که من در انجام آن قصور کردهام به من پاسخ هم بده.
بیایید نگاهی به ساختمان ما بکنیم. هفت سال مدیریت ساختمان به دوش یک نفر است. نتیجه اول اینکه نه واحد دیگر از آنچه در ساختمان میگذرد بیخبرند. نمیتوانند مدیری که جور دیگران را هم میکشد مجبور به پاسخگویی کنند زیرا همان مقدار کار انجام شده هم از سر فداکاری صورت گرفته. اولین واکنش به بیخبری، بدبینیهایی مثل اینست که حتما طرف خوب هم میدزدد وگرنه چرا باید همچنان عهدهدار کاری شود که برایش جز تنش چیزی ندارد. دوم مدیر همیشه زبانش دراز است که جور دیگران را کشیده. نیاز به پاسخگویی ندارد. پس احتمال کمکاریاش بالا میرود. احتمال سوء استفاده از جایگاه قدرتیاش هم بالا میرود. سوم اینکه بین مدیر و باقی اعضا تنش و بدبینی به وجود میآید چرا که رابطه بین مدیر و همسایهها دیگر یک رابطه بالغ-بالغ نیست. بیخبری فرد را در موقعیت نابالغ قرار میدهد. در موقعیت کودکی که نمیداند و فرار از پذیرش مسئولیت فردی، او را در موقعیت کسی که توان تشخیص خوب و بد را ندارد. چنین وضعی رابطه مدیر و همسایهها را در بهترین حالت به رابطه والد-کودک تبدیل میکند. والد برای کودکش تصمیم میگیرد چون او نمیداند و نمیتواند خوب و بد را تشخیص دهد.
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکلگیری نظام استبدادی- بخش سوم
تجربه زیستی من در طول چهل سال گذشته و به خصوص سالهای اخیر که به واسطه تعدد کلاسهای بزرگسالم با آدمهای بیشتری در ارتباط بودهام و لایههای پنهانتری از وجودشان را دیدهام اینست که احساس برد ما در فرار از مسئولیتهای اجتماعیمان، رابطههای ما را دائم به رابطههای نابالغ تبدیل میکند. و رابطههای نابالغ اغلب به شورش علیه سیستم یا فرار از آن ختم میشود. چرا میگویم چنین رابطههایی اغلب به فروپاشی میرسد. چون سه نقطه طیفی برای رابطه نابالغ-بالغ قائلم. در سر مثبت طیف رابطهای نابالغ-بالغ، رابطه والد-فرزندیست. رابطهای که در آن والد به دلیل علاقهاش به فرزند تلاش میکند در عین حال که او را کنترل میکند، به او آسیب چندانی وارد نکند و از قدرتش سواستفاده نکند. در میانه طیف به رابطه دیکتاتور-دیکتاتور زده ختم میشود. رابطهای که در آن دیکتاتور اگرچه بیشتر منافع خودش را میبیند تا جمع، اما در نحوه اعمال قدرتش همچنان تابع قانونیست که باید جایی پیش از اعمال زور، اعلامش کرده باشد. اما در سر منفی طیف به گمانم چنین رابطهای دوگانه استبداد-استبدادزده را میسازد. رابطهای که در آن مستبد عاشق و معتاد قدرتش میشود و استبدادزده را تهدید برای قدرت خودش میبیند. بنابراین همان کاری را میکند که باید در مقابل یک دشمن انجام. او برای مهار طرف مقابلش زور را به خشنترین شکل ممکن به کار میگیرد و ابایی ندارد که قدرت بیحد و حصرش را به نمایش بگذارد و برای اعمال زورش نه قانون را بهانه کند و نه عاطفه پدرانه/مادرانه را.
این روزها من به کرات در حرفهای مردم و در نوشتههای اطرافیانم جمله «تاریخ تکرار میشود» را میشنوم. به نظرم آنچه الان در حال تکرار است، نه تاریخ که بازآفرینی شرایط مشابه به دلیل یک ضعف تربیتی-فرهنگیمان است. ضعفی که تا زمانی که برطرف نشود هر تلاشی برای گذار به جامعهای دمکرات- حتی در جمعهای کوچک- را محکوم به شکست میکند.
تجربه زیستی من در طول چهل سال گذشته و به خصوص سالهای اخیر که به واسطه تعدد کلاسهای بزرگسالم با آدمهای بیشتری در ارتباط بودهام و لایههای پنهانتری از وجودشان را دیدهام اینست که احساس برد ما در فرار از مسئولیتهای اجتماعیمان، رابطههای ما را دائم به رابطههای نابالغ تبدیل میکند. و رابطههای نابالغ اغلب به شورش علیه سیستم یا فرار از آن ختم میشود. چرا میگویم چنین رابطههایی اغلب به فروپاشی میرسد. چون سه نقطه طیفی برای رابطه نابالغ-بالغ قائلم. در سر مثبت طیف رابطهای نابالغ-بالغ، رابطه والد-فرزندیست. رابطهای که در آن والد به دلیل علاقهاش به فرزند تلاش میکند در عین حال که او را کنترل میکند، به او آسیب چندانی وارد نکند و از قدرتش سواستفاده نکند. در میانه طیف به رابطه دیکتاتور-دیکتاتور زده ختم میشود. رابطهای که در آن دیکتاتور اگرچه بیشتر منافع خودش را میبیند تا جمع، اما در نحوه اعمال قدرتش همچنان تابع قانونیست که باید جایی پیش از اعمال زور، اعلامش کرده باشد. اما در سر منفی طیف به گمانم چنین رابطهای دوگانه استبداد-استبدادزده را میسازد. رابطهای که در آن مستبد عاشق و معتاد قدرتش میشود و استبدادزده را تهدید برای قدرت خودش میبیند. بنابراین همان کاری را میکند که باید در مقابل یک دشمن انجام. او برای مهار طرف مقابلش زور را به خشنترین شکل ممکن به کار میگیرد و ابایی ندارد که قدرت بیحد و حصرش را به نمایش بگذارد و برای اعمال زورش نه قانون را بهانه کند و نه عاطفه پدرانه/مادرانه را.
این روزها من به کرات در حرفهای مردم و در نوشتههای اطرافیانم جمله «تاریخ تکرار میشود» را میشنوم. به نظرم آنچه الان در حال تکرار است، نه تاریخ که بازآفرینی شرایط مشابه به دلیل یک ضعف تربیتی-فرهنگیمان است. ضعفی که تا زمانی که برطرف نشود هر تلاشی برای گذار به جامعهای دمکرات- حتی در جمعهای کوچک- را محکوم به شکست میکند.
Forwarded from Nojavanan orchestra (Arman Noroozi)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین نگاه پرگینت به سولوی ، دختر زیبای روستا، لایت موتیف های خیال انگیز موسیقی ادوارد گریک، در اجراخوانی نمایش پرگینت، تئاتر شهرزاد ۷ بهمن ارکستر نوجوانان و جوانان ایران
اجراخوانی نمایش پرگینت در تئاتر شهرزاد
شنبه شب وقتی گروه ارکستر نوجوانان ایران روی سن سالن تئاتر شهرزاد آمد و آرمان نوروزی دستهایش را بالا برد و صدای سازهای تنیده در هم بلند شد، بیاختیار اشک چشمانم را پر کرد. شاید برای آدمهای نسل قبل از من دیدن دختر و پسرهایی نوجوان روی سن چیزی جز حسرت گذشته نداشته باشد. شاید برای آدمهای نسل بعد از من هم شنیدن اجرای آماتوری نوجوانان و مقایسه آن با اجراهای حرفهای آن طرف آبی فقط به نقنقی از سر نارضایتی ختم شود. اما برای نسل من اجرای روی سن شنبه شب، معنایی جز امید نداشت. گروه مینواخت، بازیگران نقشآفرینی میکردند، خواننده مهمان گروه میخواند و من فکر میکردم این مايیم. این ماییم که ماندیم و برای باز کردن تنفسگاهی هر چند کوچک جنگیدیم. این ماییم که برای تکرار نشدن محرومیتهای دوره بچگیمان خودمان را به آب و آتش زدیم. این ماییم که از هر دری ما را راندهاند، راه دیگری برای وارد شدن پیدا کردهایم. این ماییم که دوران سخت، بیانعطاف، پرقضاوت و پر از باید و نباید گذشته را به سنی پیوند زدهایم که بوی صلح و آرامش و رشد دوباره خلاقیتهای فردی را میدهد. فکر میکنم برای آنها که بعد از ما میآیند، کارهای نسل من چندان بزرگ نباشد. اما من میدانم برای جمع کردن دختر و پسرهای نوجوان دور هم، برای ترغیب کردنشان به آماده کردن فقط یک اجرای نسبتا سنگین، برای اجرای یک نمایش عاشقانه روی سن، حتی برای تهیه ساز، و مکانی برای یکی دو اجرا چقدر دوندگی شده است، چقدر چانه زنی شده است، به چند مرجع فلان و بهمان جواب داده شده است، از چند سد شبهه و ممنوعیت و باید و نباید عبور شده است تا رسیده به جایی که من بتوانم روبه روی پردهای بنشینم و آنچه آرزوی کودکیام بود را در نسل بعدم تبلوریافته ببینم. در طول اجرا میدانستم استادان نوجوانانی که صدای سازهایشان روی سن شنیده میشد، آدمهایی که امروز مثل من دهه سی و چهل زندگیشان را پشت سر میگذارند، قلبشان بابت به حقیقت پیوستن رویاهای کوچکشان سخت میتپد. و میدانستم بزرگسالهایی که گروه نوجوان را همراهی میکردند تا اجرای مطلوبتری داشته باشند، به چه مشقتی چراغ امید کوچکشان را هنوز در دل روشن نگه داشتهاند.
اجرای شنبه شب، کار خلاقانهای بود. برداشتی از نمایش پرگینت اثر هنریک ایبسن با بازیگری افسانه پرمر در نقش پسری عیاش و ماجراجو و سارا شاهی در نقش زنان زندگی پسر روی سن اجرا میشد و گروه ارکستر نوجوانان به رهبری آرمان نوروزی قطعههایی که ادوارد گریک بر اساس این نمایشنامه رمانتیک ساخته بود را اجرا میکرد. صدای گرم و دلنواز گلاره وزیری زاده، بازیگری قوی افسانه پرمر و نوازندگی خوب گروه سازهای بادی اجرا را دوست داشتنی کرده بود. نمایشنامه ایبسن زیباست و قطعههای گریک چنان رمانتیک است که اگر رقیقالقلب باشید بعید است اشکتان را درنیاورد. گروه ارکستر نوجوانان و جوانان ایران شنبه شب آینده، هفتم بهمن اجرای دومی دارد. امیدوارم نوجوانان، هفته آینده هم سالن را مثل شنبه شب گذشته پر از جمعیت ببینند و حتی پلهها را در تسخیر کسانی که حاضر شدهاند روی زمین بنشینند اما از آنهایی حمایت کنند که هر روز صبح دوباره امیدشان را در قلبشان میگذارند، لبخندشان را به لبهایشان میآویزند و برای آینده بهتر میجنگند. آگهی اجرای هفته بعد و بخشی از اجرای هفته گذشته را بالای این پست ببینید.
شنبه شب وقتی گروه ارکستر نوجوانان ایران روی سن سالن تئاتر شهرزاد آمد و آرمان نوروزی دستهایش را بالا برد و صدای سازهای تنیده در هم بلند شد، بیاختیار اشک چشمانم را پر کرد. شاید برای آدمهای نسل قبل از من دیدن دختر و پسرهایی نوجوان روی سن چیزی جز حسرت گذشته نداشته باشد. شاید برای آدمهای نسل بعد از من هم شنیدن اجرای آماتوری نوجوانان و مقایسه آن با اجراهای حرفهای آن طرف آبی فقط به نقنقی از سر نارضایتی ختم شود. اما برای نسل من اجرای روی سن شنبه شب، معنایی جز امید نداشت. گروه مینواخت، بازیگران نقشآفرینی میکردند، خواننده مهمان گروه میخواند و من فکر میکردم این مايیم. این ماییم که ماندیم و برای باز کردن تنفسگاهی هر چند کوچک جنگیدیم. این ماییم که برای تکرار نشدن محرومیتهای دوره بچگیمان خودمان را به آب و آتش زدیم. این ماییم که از هر دری ما را راندهاند، راه دیگری برای وارد شدن پیدا کردهایم. این ماییم که دوران سخت، بیانعطاف، پرقضاوت و پر از باید و نباید گذشته را به سنی پیوند زدهایم که بوی صلح و آرامش و رشد دوباره خلاقیتهای فردی را میدهد. فکر میکنم برای آنها که بعد از ما میآیند، کارهای نسل من چندان بزرگ نباشد. اما من میدانم برای جمع کردن دختر و پسرهای نوجوان دور هم، برای ترغیب کردنشان به آماده کردن فقط یک اجرای نسبتا سنگین، برای اجرای یک نمایش عاشقانه روی سن، حتی برای تهیه ساز، و مکانی برای یکی دو اجرا چقدر دوندگی شده است، چقدر چانه زنی شده است، به چند مرجع فلان و بهمان جواب داده شده است، از چند سد شبهه و ممنوعیت و باید و نباید عبور شده است تا رسیده به جایی که من بتوانم روبه روی پردهای بنشینم و آنچه آرزوی کودکیام بود را در نسل بعدم تبلوریافته ببینم. در طول اجرا میدانستم استادان نوجوانانی که صدای سازهایشان روی سن شنیده میشد، آدمهایی که امروز مثل من دهه سی و چهل زندگیشان را پشت سر میگذارند، قلبشان بابت به حقیقت پیوستن رویاهای کوچکشان سخت میتپد. و میدانستم بزرگسالهایی که گروه نوجوان را همراهی میکردند تا اجرای مطلوبتری داشته باشند، به چه مشقتی چراغ امید کوچکشان را هنوز در دل روشن نگه داشتهاند.
اجرای شنبه شب، کار خلاقانهای بود. برداشتی از نمایش پرگینت اثر هنریک ایبسن با بازیگری افسانه پرمر در نقش پسری عیاش و ماجراجو و سارا شاهی در نقش زنان زندگی پسر روی سن اجرا میشد و گروه ارکستر نوجوانان به رهبری آرمان نوروزی قطعههایی که ادوارد گریک بر اساس این نمایشنامه رمانتیک ساخته بود را اجرا میکرد. صدای گرم و دلنواز گلاره وزیری زاده، بازیگری قوی افسانه پرمر و نوازندگی خوب گروه سازهای بادی اجرا را دوست داشتنی کرده بود. نمایشنامه ایبسن زیباست و قطعههای گریک چنان رمانتیک است که اگر رقیقالقلب باشید بعید است اشکتان را درنیاورد. گروه ارکستر نوجوانان و جوانان ایران شنبه شب آینده، هفتم بهمن اجرای دومی دارد. امیدوارم نوجوانان، هفته آینده هم سالن را مثل شنبه شب گذشته پر از جمعیت ببینند و حتی پلهها را در تسخیر کسانی که حاضر شدهاند روی زمین بنشینند اما از آنهایی حمایت کنند که هر روز صبح دوباره امیدشان را در قلبشان میگذارند، لبخندشان را به لبهایشان میآویزند و برای آینده بهتر میجنگند. آگهی اجرای هفته بعد و بخشی از اجرای هفته گذشته را بالای این پست ببینید.
روزنوشتها: سومین سری دوره اول فهم تاریخی ادبیات ایران دیشب تموم شد. از هفته بعد دورههای جدید شروع میشه. دوره اولیها میرن دوره دوم تا ببینن از رفتن رضاشاه تا انقلاب سفید چه بر سر ادبیات در ایران اومد و دوره دومیها میرن دوره سوم تا ببینن نویسندهها انقلاب شاه و ملت رو چطور فهمیدن و چه نقدی بهش داشتن. هنوز باورم نمیشه رویایی که پنج سال پیش در هوای مهآلود لندن خوابش رو میدیدم به حقیقت پیوسته. اونهم با کیفیتی به مراتب بالاتر از چیزی که انتظارش رو داشتم. اون روزها تصورش رو هم نمیکردم که نسل قبلی من، اینطوری حمایتم کنه و خیالش هم برام دور بود که آدمهایی از گوشه و کنار قارههای دیگه بهمون بپیوندن. کلاسها حداقل برای من تبدیل به ساعاتی جادویی شده. ساعاتی که ما دور یه میز چوبی روح نویسندهها را احضار میکنیم و بهشون میگیم بیایید بنشینید کنار ما، چای و شیرینی و نون و پنیری بزنید و از اینکه شخصیتهای قصههای شما بخشی از زندگی ما شده لذت ببرید. راستش از اینکه قصهها، یکی از نسل دهه سی رو به یکی از نسل دهه هفتاد پیوند زده، یکی از ایران رو به یکی در کانادا وصل کرده لذت میبرم و به خودم میگم این جادوی قصهست. این همون نقش مغفول مونده ادبیاته. این همون صلح و گفتگوییه که ما برای ساختن دنیای بهتر بهش نیاز داریم. اینکه بتونیم دو ساعتی در مورد اختلاف نظرمون سر باورپذیر بودن شخصیت حاج ابوتراب داستان حاجیآقا با هم حرف بزنیم و بر سر اینکه قهرمان داستان عصیان رفتار شجاعانه یا احمقانهای داشته با هم بحث کنیم و در خلال گفتگومون ببینیم کی هستیم، کی بودیم و دلمون میخواد کی باشیم. اینها رو نوشتم برای اینکه در این فضای خسته و مضطرب، شادیم رو با دیگران قسمت کنم و بگم اگر چه مهمه آسمون صاف و آبی رو به شهرهامون برگردونیم، اما در دلگرفتگی آسمون میشه نگاهمون رو به زیر پامون بچرخونیم، اون زیر، زیر خروارها خاک گذشتهای خوابیده که کشف و فهم بیحب و بغضش میتونی هم شادیآفرین باشه و هم برای بازگردوندن آسمون آبی کمکمون کنه.
از رنجهای پنهان ما - بخش اول
اولين باري كه در يكي از دورههای نوشتندرمانی موضوع تعرضهاي جنسي خانگی پيش آمد، پاك به هم ريختم. نه به اين خاطر كه نميدانستم در مقابل چنين موضوعي بايد چه واكنشي نشان دهم، به اين دليل كه هيچوقت با رنج انباشته ناشي از تحمل چنین رازي مواجه نشده بودم. سالهاي دانشجوییام يك بار سر زايمان دختر شانزده سالهاي حاضر شده بودم. دختر بعد از ساعتها زار زدن فرزندي به دنيا آورد. گيج بود، درد بيحسش كرده بود و در طول زایمان پرستارها جاي همدردي سرش داد زده بودند كه مگر مجبوري در اين بچه سالي حامله شوي. بچه كه به دنيا آمد دختر حتي حاضر نشد نگاهي به او بيندازد. پاهايش از درد و سرما ميلرزيد و در نگاهش هيچ چيز نبود. هـيج ميلي به زندگي، هيچ رغبتي به بودن. تا روزی که بحث تعرضهای جنسی خانگی مطرح شد فكر ميكردم تحمل ناپذيرترين رنج زنانه را ديدهام، اما آن روز احساس کردم با چیزی به مراتب خورندهتر و ویرانکنندهتر مواجهم.
آنچه دو سوی تعرضهای جنسی معمول قرار میگیرد اغلب متجاوز و قربانیست. قربانی نسبت به متجاوز خشم دارد و گاهی هیچوقت از ترس از متجاوز عبور نمیکند. اما در تعرضهای خانگی داستان شکل دیگری به خودش میگیرد به خصوص اگر پدر در جایگاه متجاوز و دختر در جایگاه قربانی قرار بگیرد و تعرض به سنین پنج شش سالگی برگردد.
فکر میکنم بزرگترین رنج تحملناپذیر چنین رابطهای شک دائم باشد. اول شک به اینکه آیا آنچه اتفاق افتاده آزار و تعرض جنسی بوده یا نه. شک به اینکه آنچه مخدوش و تار در پس ذهن دور میزند واقعیت دارد یا ساخته خیال است. اینکه کی نوازش پدر از مرز نوازش گذشته و شکل یک تعرض به خودش گرفته. شک با خودش عذاب وجدان میآورد. عذاب وجدان اینکه آیا من قربانی، محاکمه عادلانهای انجام میدهم یا نه. عذاب وجدان اینکه چطور لحظههای مهربانی پدر را از آن تصویر مخدوش جدا کنم. برای دختری که تصویری مخدوش از یک تعرض جنسی در کودکیاش دارد ترس از واقعیت داشتن چنین کابوسی همانقدر هولناک است که ترس از واقعیت نداشتنش. اگر واقعیت داشتنش نشان از زندگی در کنار پدری بیمار میدهد، واقعیت نداشتن چنین تصویری از تمایلی بیمارگونه حرف میزند، تمایل به متهم کردن پدری به امری به شدت ناشایست. اما شک به اینجا ختم نمیشود. تعرض خانگی قربانی بزرگتری هم دارد. شک به اینکه چقدر مادر شریک جرم داستان است، از شک اول هم خورندهتر است. وقتی در نوشتههای دوستانم با عشق و نفرت دیوانهوار قربانی نسبت به مادرش مواجه شدم تازه ابعاد غریب ماجرا را فهمیدم. قربانی تعرض خانگی هیچوقت از این سوال رهایی پیدا نمیکند که آیا مادرش از آنچه رخ داده خبر داشته یا نه. اگر میدانسته چرا هیچوقت تلاشی برای نجات دخترش نکرده، اگر نمیدانسته چطور میشود او را مادر دانست. چطور ممکن است مادری آسیبی تا این حد نزدیک را نبیند، حس نکند یا نفهمد. احساس دوگانه عشق به زنی که آنقدر ناتوان است که نمیتواند اعتراض کند و نفرت از زنی که در مقابل آسیبدیدن دخترش سکوت میکند کشنده است. شک دوم نه تنها مردها و دنیایشان را برای قربانی ناامن میکند که زنها را هم در نقش مادر بیاعتبار میسازد. شک و نفرت نسبت به پدر، و شک و محاکمه خشمگینانه مادر تنها دردهایی نیست که یک قربانی تعرض جنسی خانگی تحمل میکند. محاکمهها همیشه راس سومی هم دارد. کمتر پیش آمده در اندوه قربانیان چنین تعرضهایی محاکمه خود به میان نیامده باشد. به جرات میتوانم بگویم در مشاهداتم نه تنها قربانیان خودشان را محاکمه کردهاند که این محاکمه به مراتب خونینتر و سرسختانهتر از آن دو محاکمه دیگر بودهاست. میشود از پدر بابت بیمار بودنش متنفر بود و از مادر بابت ناآگاهیاش رنجید، اما از سکوت خود و تن دادن مجدد به قرار گرفتن در معرض تعرض چه برداشتی میتوان کرد. وحشت از اینکه این سکوت ناشی از میزانی از رضایت باشد دیوانهکنندهاست. بارها در نگاه قربانیان تعرض خانگی وقتی از شک به خودشان میگویند وحشت را دیدهام. وحشت از اینکه واقعا لذت بردهباشند، نه به عنوان یک رابطه جنسی بلکه به عنوان امتیاز ویژهای برای دوست داشته شدن بیشتر. یا وحشت از میزان حماقت شخصی، وحشت از ناتوانی در تشخیص اینکه در معرض سواستفاده قرار گرفتهاند. هر کدام از این شکها به دنیاهایی تیره ختم میشود. به شماتت خود. به فرو ریختن اعتماد به نفس. به خودزنی خونینی که میگوید تو خودت خواستی یا آنقدر احمق بودی که نمیفهمیدی آنچه در حال رخ دادن است عادی نیست.
اولين باري كه در يكي از دورههای نوشتندرمانی موضوع تعرضهاي جنسي خانگی پيش آمد، پاك به هم ريختم. نه به اين خاطر كه نميدانستم در مقابل چنين موضوعي بايد چه واكنشي نشان دهم، به اين دليل كه هيچوقت با رنج انباشته ناشي از تحمل چنین رازي مواجه نشده بودم. سالهاي دانشجوییام يك بار سر زايمان دختر شانزده سالهاي حاضر شده بودم. دختر بعد از ساعتها زار زدن فرزندي به دنيا آورد. گيج بود، درد بيحسش كرده بود و در طول زایمان پرستارها جاي همدردي سرش داد زده بودند كه مگر مجبوري در اين بچه سالي حامله شوي. بچه كه به دنيا آمد دختر حتي حاضر نشد نگاهي به او بيندازد. پاهايش از درد و سرما ميلرزيد و در نگاهش هيچ چيز نبود. هـيج ميلي به زندگي، هيچ رغبتي به بودن. تا روزی که بحث تعرضهای جنسی خانگی مطرح شد فكر ميكردم تحمل ناپذيرترين رنج زنانه را ديدهام، اما آن روز احساس کردم با چیزی به مراتب خورندهتر و ویرانکنندهتر مواجهم.
آنچه دو سوی تعرضهای جنسی معمول قرار میگیرد اغلب متجاوز و قربانیست. قربانی نسبت به متجاوز خشم دارد و گاهی هیچوقت از ترس از متجاوز عبور نمیکند. اما در تعرضهای خانگی داستان شکل دیگری به خودش میگیرد به خصوص اگر پدر در جایگاه متجاوز و دختر در جایگاه قربانی قرار بگیرد و تعرض به سنین پنج شش سالگی برگردد.
فکر میکنم بزرگترین رنج تحملناپذیر چنین رابطهای شک دائم باشد. اول شک به اینکه آیا آنچه اتفاق افتاده آزار و تعرض جنسی بوده یا نه. شک به اینکه آنچه مخدوش و تار در پس ذهن دور میزند واقعیت دارد یا ساخته خیال است. اینکه کی نوازش پدر از مرز نوازش گذشته و شکل یک تعرض به خودش گرفته. شک با خودش عذاب وجدان میآورد. عذاب وجدان اینکه آیا من قربانی، محاکمه عادلانهای انجام میدهم یا نه. عذاب وجدان اینکه چطور لحظههای مهربانی پدر را از آن تصویر مخدوش جدا کنم. برای دختری که تصویری مخدوش از یک تعرض جنسی در کودکیاش دارد ترس از واقعیت داشتن چنین کابوسی همانقدر هولناک است که ترس از واقعیت نداشتنش. اگر واقعیت داشتنش نشان از زندگی در کنار پدری بیمار میدهد، واقعیت نداشتن چنین تصویری از تمایلی بیمارگونه حرف میزند، تمایل به متهم کردن پدری به امری به شدت ناشایست. اما شک به اینجا ختم نمیشود. تعرض خانگی قربانی بزرگتری هم دارد. شک به اینکه چقدر مادر شریک جرم داستان است، از شک اول هم خورندهتر است. وقتی در نوشتههای دوستانم با عشق و نفرت دیوانهوار قربانی نسبت به مادرش مواجه شدم تازه ابعاد غریب ماجرا را فهمیدم. قربانی تعرض خانگی هیچوقت از این سوال رهایی پیدا نمیکند که آیا مادرش از آنچه رخ داده خبر داشته یا نه. اگر میدانسته چرا هیچوقت تلاشی برای نجات دخترش نکرده، اگر نمیدانسته چطور میشود او را مادر دانست. چطور ممکن است مادری آسیبی تا این حد نزدیک را نبیند، حس نکند یا نفهمد. احساس دوگانه عشق به زنی که آنقدر ناتوان است که نمیتواند اعتراض کند و نفرت از زنی که در مقابل آسیبدیدن دخترش سکوت میکند کشنده است. شک دوم نه تنها مردها و دنیایشان را برای قربانی ناامن میکند که زنها را هم در نقش مادر بیاعتبار میسازد. شک و نفرت نسبت به پدر، و شک و محاکمه خشمگینانه مادر تنها دردهایی نیست که یک قربانی تعرض جنسی خانگی تحمل میکند. محاکمهها همیشه راس سومی هم دارد. کمتر پیش آمده در اندوه قربانیان چنین تعرضهایی محاکمه خود به میان نیامده باشد. به جرات میتوانم بگویم در مشاهداتم نه تنها قربانیان خودشان را محاکمه کردهاند که این محاکمه به مراتب خونینتر و سرسختانهتر از آن دو محاکمه دیگر بودهاست. میشود از پدر بابت بیمار بودنش متنفر بود و از مادر بابت ناآگاهیاش رنجید، اما از سکوت خود و تن دادن مجدد به قرار گرفتن در معرض تعرض چه برداشتی میتوان کرد. وحشت از اینکه این سکوت ناشی از میزانی از رضایت باشد دیوانهکنندهاست. بارها در نگاه قربانیان تعرض خانگی وقتی از شک به خودشان میگویند وحشت را دیدهام. وحشت از اینکه واقعا لذت بردهباشند، نه به عنوان یک رابطه جنسی بلکه به عنوان امتیاز ویژهای برای دوست داشته شدن بیشتر. یا وحشت از میزان حماقت شخصی، وحشت از ناتوانی در تشخیص اینکه در معرض سواستفاده قرار گرفتهاند. هر کدام از این شکها به دنیاهایی تیره ختم میشود. به شماتت خود. به فرو ریختن اعتماد به نفس. به خودزنی خونینی که میگوید تو خودت خواستی یا آنقدر احمق بودی که نمیفهمیدی آنچه در حال رخ دادن است عادی نیست.
از رنجهای پنهان ما- بخش دوم
آنچه نوشتم تنها بخشی از مشاهدات من در همراهی دردمندانه با قربانیان تعرضهای خانگیست. مشاهداتی که آنقدر در طول سه سال گذشته تکرار شده که فکر کردم باید جایی در موردش حرف بزنیم به این امید که آسیبهای ناشی از چنین اتفاقاتی را کاهش دهیم. من متخصص حوزه روان نیستم و آنچه مینویسم دریافتهایم به عنوان نویسندهایست که کارش نوشتن از رفتارها و دنیای درونی آدمهاست. به گمانم چند مورد به کاهش آسیبهای ناشی از تعرضهای خانگی کمک میکند.
اول نیاز داریم در مورد اینکه چه چیز تعرض جنسی حساب میشود و چه چیز تعرض جنسی نیست صحبت کنیم. به گمانم معیارهای فرهنگی در تعیین حدود تعرض جنسی نقش بازی میکنند و نمیشود آنچه در فرهنگی حوزه خصوصی تعریف میشود را به راحتی در فرهنگی دیگر به عنوان حوزه خصوصی تعریف کرد. شاید بخشی از مخدوش بودن تصویر گذشته برای قربانیان این اتفاق ناخوشاید ناشی از مخدوش بودن تعریف ما از تعرض جنسی باشد.
دوم نیاز داریم نسبت به آدمهای اطرافمان حساس باشیم. بسیاری از آسیبها هرگز به زبان نمیآیند اما آسیبها ردشان را بر رفتارهایمان میگذارند. تغییر رفتارها اغلب نشانی از یک آسیب جدی دارد. دنیای امروز ما فقط از فقدان مدیران لایق، سیاستمداران بلندنظر و کمبود آب و هوایی برای نفس کشیدن رنج نمیبرد. دنیای امروز ما ایرانیها به گمان من از فقدان رابطههای حمایتگر انسانی بیشتر از موارد دیگر رنج میبرد. از کمبود آدمهایی که بشود به آنها اعتماد کرد و با آنها حرف زد. از کمبود آدمهایی که میتوانند دنیا را از دریچه چشم دیگران ببینند و رنجشان را بشناسند.
سوم نیاز داریم در مورد ترسهایمان با هم حرف بزنیم. گاهی فکر میکنم این همه خشونتی که در کلام و رفتارمان است، ناشی از ترسهاییست که هیچوقت در موردشان چیزی نگفتهایم. ترس از تکرار آسیبهای گذشته میتواند مثل خوره زندگی را بخورد و آن را تبدیل به عجوزهای هولناک کند. مهم نیست ترسهای ما چقدر کوچک یا خندهدار یا احمقانه است. مهم اینست که ترسها اغلب بازدارندهاند، اغلب اعتماد به نفسمان را از بین میبرند و سبب میشوند ما به جای آنکه خودمان باشیم نقش آدمهای دیگر را در زندگیمان بازی کنیم. و چه چیز تراژیکتر از آنکه شانس یکبار زیستنمان را با تکرار نقش آدم دیگری که گاهی حتی دوستش هم نداریم از دست بدهیم.
و چهارم نیاز داریم جای بخشیدن و سکوت کردن و گذشتن محاکمه کنیم. نه محاکمهای در خلوت خودمان، محاکمهای در محضر آدمهای بیطرف. اهمیت اجرای عدالت تنها در دادن حق به حقدار نیست، به گمانم اهمیت اجرای عدالت در آگاه کردن جامعه به حدود و صغور جرم و فهم عمومی تبعات یک آسیب است. سکوت در مقابل بیعدالتی یک معنای ضمنی دارد. آنکه سکوت میکند چه بخواهد و چه نخواهد در جبهه مجرم قرار گرفته و در بازتولید و تکرار جرم سهم دارد. تعرضهای خانگی تبعاتش دامن بیش از یک نفر و بیش از یک نسل در یک خانواده را میگیرد. تعرضهای خانگی فرد را دچار ناتوانی از تمیز دادن واقعیت از خیال میکند، گرفتار شک دائم میکند، توان دوست داشتن دیگری و همدردی با دیگری را کاهش میدهد، ترس از ساختن رابطههای عاطفی جدید ایجاد میکند و مهمتر از همه احساس تنهایی کشنده با خودش به همراه دارد. تنهایی در تحمل رنج آسیبی که جرات نداری از آن حرف بزنی.
آنچه نوشتم تنها بخشی از مشاهدات من در همراهی دردمندانه با قربانیان تعرضهای خانگیست. مشاهداتی که آنقدر در طول سه سال گذشته تکرار شده که فکر کردم باید جایی در موردش حرف بزنیم به این امید که آسیبهای ناشی از چنین اتفاقاتی را کاهش دهیم. من متخصص حوزه روان نیستم و آنچه مینویسم دریافتهایم به عنوان نویسندهایست که کارش نوشتن از رفتارها و دنیای درونی آدمهاست. به گمانم چند مورد به کاهش آسیبهای ناشی از تعرضهای خانگی کمک میکند.
اول نیاز داریم در مورد اینکه چه چیز تعرض جنسی حساب میشود و چه چیز تعرض جنسی نیست صحبت کنیم. به گمانم معیارهای فرهنگی در تعیین حدود تعرض جنسی نقش بازی میکنند و نمیشود آنچه در فرهنگی حوزه خصوصی تعریف میشود را به راحتی در فرهنگی دیگر به عنوان حوزه خصوصی تعریف کرد. شاید بخشی از مخدوش بودن تصویر گذشته برای قربانیان این اتفاق ناخوشاید ناشی از مخدوش بودن تعریف ما از تعرض جنسی باشد.
دوم نیاز داریم نسبت به آدمهای اطرافمان حساس باشیم. بسیاری از آسیبها هرگز به زبان نمیآیند اما آسیبها ردشان را بر رفتارهایمان میگذارند. تغییر رفتارها اغلب نشانی از یک آسیب جدی دارد. دنیای امروز ما فقط از فقدان مدیران لایق، سیاستمداران بلندنظر و کمبود آب و هوایی برای نفس کشیدن رنج نمیبرد. دنیای امروز ما ایرانیها به گمان من از فقدان رابطههای حمایتگر انسانی بیشتر از موارد دیگر رنج میبرد. از کمبود آدمهایی که بشود به آنها اعتماد کرد و با آنها حرف زد. از کمبود آدمهایی که میتوانند دنیا را از دریچه چشم دیگران ببینند و رنجشان را بشناسند.
سوم نیاز داریم در مورد ترسهایمان با هم حرف بزنیم. گاهی فکر میکنم این همه خشونتی که در کلام و رفتارمان است، ناشی از ترسهاییست که هیچوقت در موردشان چیزی نگفتهایم. ترس از تکرار آسیبهای گذشته میتواند مثل خوره زندگی را بخورد و آن را تبدیل به عجوزهای هولناک کند. مهم نیست ترسهای ما چقدر کوچک یا خندهدار یا احمقانه است. مهم اینست که ترسها اغلب بازدارندهاند، اغلب اعتماد به نفسمان را از بین میبرند و سبب میشوند ما به جای آنکه خودمان باشیم نقش آدمهای دیگر را در زندگیمان بازی کنیم. و چه چیز تراژیکتر از آنکه شانس یکبار زیستنمان را با تکرار نقش آدم دیگری که گاهی حتی دوستش هم نداریم از دست بدهیم.
و چهارم نیاز داریم جای بخشیدن و سکوت کردن و گذشتن محاکمه کنیم. نه محاکمهای در خلوت خودمان، محاکمهای در محضر آدمهای بیطرف. اهمیت اجرای عدالت تنها در دادن حق به حقدار نیست، به گمانم اهمیت اجرای عدالت در آگاه کردن جامعه به حدود و صغور جرم و فهم عمومی تبعات یک آسیب است. سکوت در مقابل بیعدالتی یک معنای ضمنی دارد. آنکه سکوت میکند چه بخواهد و چه نخواهد در جبهه مجرم قرار گرفته و در بازتولید و تکرار جرم سهم دارد. تعرضهای خانگی تبعاتش دامن بیش از یک نفر و بیش از یک نسل در یک خانواده را میگیرد. تعرضهای خانگی فرد را دچار ناتوانی از تمیز دادن واقعیت از خیال میکند، گرفتار شک دائم میکند، توان دوست داشتن دیگری و همدردی با دیگری را کاهش میدهد، ترس از ساختن رابطههای عاطفی جدید ایجاد میکند و مهمتر از همه احساس تنهایی کشنده با خودش به همراه دارد. تنهایی در تحمل رنج آسیبی که جرات نداری از آن حرف بزنی.
Forwarded from کاغذ
امروز مراسم یادبود نازنین دیهیمی در کتابفروشی هنوز برگزار میشود. بخشهایی از این مراسم را بهطور زنده در اینستاگرام کاغذ ببینید:
Instagram.com/kaaqaz
#رویداد
@kaaghaz
Instagram.com/kaaqaz
#رویداد
@kaaghaz
چرا خواندن ادبیات داستانی ایرانی به دردمان میخورد؟
در میان دوستان و اطرافیانم بسیار شنیدهام که گفتهاند داستان و رمان ایرانی نمیخوانند. در میان دلایلی که شنیدهام بیشتر از همه این دلیل تکرار شده است که ادبیات داستانی ایران ضعیف، خسته کننده و بیهیجان است. به عنوان نویسندهای که زیاد هم میخواند چنین دلیلی را بیربط نمیدانم. با اینحال معتقدم هم در ادبیات ایران آثار خواندنی کم نیست- به شرطی که «خواندن» اثر ادبی را بلد باشیم- هم معتقدم همان آثار به ظاهر خستهکننده را هم باید خواند چراکه یکی از بهترین و کارآمدترین ابزارهای ما برای شناخت خودمان هستند.
به گمانم هر خوانندهای حق دارد بپرسد چرا آثار ایرانی بیهیجان و ملالآورند و حق دارد از نویسندهاش بخواهد برایش آثاری، مشابه همانهایی که ترجمهشدهاش را میخواند خلق کند. من به عنوان نویسنده میپذیرم که مسئولیت بخشی از ضعف داستانسرایی ما بر دوش نویسنده است. نویسنده مشاهدهگر و در پارهای موارد درمانگر دردهای فرهنگیست. نویسنده وظیفهاش مشاهده دقیق و موشکافانه جامعهاست. نویسنده باید روح زمانهاش را بشناسد، دردهای جامعهاش را تشخیص دهد، علت آنها را جستجو کند و نتیجه تفکرش را در قالب داستانی خلاقانه به خوانندهاش ارائه دهد. هیچچیز، سانسور و فقر و ترس توجیه این کممایگی نیست. نویسنده باید چنان خوب جامعهاش را ببیند که بتواند گاهی آینده پیش رو را سالها قبل از وقوع در داستانش به تصویر بکشد و باید چنان درمانگر باشد که بداند در کدام زمان از کدام گره بگوید. اما واقعیت اینست که قصههای خالی از بنمایههای فکری فقط هم ناشی از کمتوانی نویسنده نیستند. گاهی این جامعه است که چنان کممایه ظاهر میشود که زمینه خلق اثری درخشان را فراهم نمیآورد. اگر انتظار داریم نویسنده در داستانش دیالوگی تفکربرانگیز و موشکافانه بیافریند باید این سوال را هم بپرسیم که در زندگی ما به عنوان دستمایههای یک نویسنده برای خلق اثر داستانی چقدر چنین دیالوگهایی وجود خارجی دارد. چقدر ما به عنوان یک شخصیت داستانی ایرانی اصلا حرفی برای گفتن داریم.
اینجاست که به گمان من خواندن آثار ایرانی اهمیت پیدا می کند. نویسنده مشاهدهگر جامعه است. بنابراین اگر متوسط داستانهایمان در طول یک قرن پر غصه، ملالآور، دلسردکننده و بی حرف و اندیشهاند باید در کنار ضعف نویسنده این احتمال را هم قوت بخشید که متوسط جامعه ایران در طول صد سال کمتر چیزی جز ملال و مماشات و تنپروری و بیفکری را تجربه کرده است. این حرفها نه گفتنش ساده است و نه شنیدنش اما باید جایی با این حقیقت روبهرو شویم که ما سالهاست در رویای اروپایی و آمریکایی شدن دست و پا میزنیم و سالهاست با حسرت و بغض و خشم از این میگوییم که همیشه صاحبان قدرت مانع رسیدنمان به آرمان پیشرفت و ترقی بودهاند. اما ادبیات ما به عنوان آیینهای که تصویری از ما به ما میدهد، به ما می گوید مسئولیت بخشی از این ناکامی ( و نه تمام آن) به عهده همین مردمیست که ما از دیدنشان در قصهها حالمان به هم میخورد. آدمهای بیحال و بیحوصله با زندگیهای بیحادثه و ذهنهای خاموش. ادبیات ما به ما میگوید ما کیستیم. جواب ما کیستیم را در ادبیات هیچ کجای دیگری نمیتوانیم پیدا کنیم. خواندن ادبیات جهان به ما کمک میکند ببینیم دیگران چگونه جهان هستی را میفهمند و با مشکلاتی مشابه مشکلات ما چه میکنند اما ادبیات جهانهای دیگر چیزی از جهان ما به ما نمیگوید. چیزی از اینکه ما در طول قرن گذشته با چه معضلاتی دست و پنجه نرم کردهایم. کدامها را حل کردهایم و کدامها را حل نکردهایم. و وادارمان میکند فکر کنیم که چرا نتوانستهایم مشکلاتی اساسی را حل کنیم. وقتی داستانی از صد سال پیش این سرزمین میخوانی و میبینی هنوز همان مشکل ساده و پیشپا افتاده با همان شکل و شمایل، با همان دلایل و توجیهات برپاست با خودت میگویی چه میشود که ما نمیتوانیم بعد از صد سال، بعد از پشت سر گذاشتن دو انقلاب و دو کودتا و تجربه انواع نظامهای حکومتی مشکلات ساده رفتار اجتماعیمان را حل کنیم.
به گمانم اگر قرار است به سمت خواسته و آرمانی حرکت کنیم، مسیرمان از ادبیات خودمان میگذرد. از این آیینهای که اگرچه تمام حقیقت را نمیگوید، اما آنچه که میگوید دروغ نیست. بخشی از حقیقیتیست که در طول صد و بیست سال گذشته آن را زیستهایم. صد و بیست سالی که از شاهش گرفته تا زاغهنشینش رویای پیشرفت و تعالی کشور را داشتهاست.
در میان دوستان و اطرافیانم بسیار شنیدهام که گفتهاند داستان و رمان ایرانی نمیخوانند. در میان دلایلی که شنیدهام بیشتر از همه این دلیل تکرار شده است که ادبیات داستانی ایران ضعیف، خسته کننده و بیهیجان است. به عنوان نویسندهای که زیاد هم میخواند چنین دلیلی را بیربط نمیدانم. با اینحال معتقدم هم در ادبیات ایران آثار خواندنی کم نیست- به شرطی که «خواندن» اثر ادبی را بلد باشیم- هم معتقدم همان آثار به ظاهر خستهکننده را هم باید خواند چراکه یکی از بهترین و کارآمدترین ابزارهای ما برای شناخت خودمان هستند.
به گمانم هر خوانندهای حق دارد بپرسد چرا آثار ایرانی بیهیجان و ملالآورند و حق دارد از نویسندهاش بخواهد برایش آثاری، مشابه همانهایی که ترجمهشدهاش را میخواند خلق کند. من به عنوان نویسنده میپذیرم که مسئولیت بخشی از ضعف داستانسرایی ما بر دوش نویسنده است. نویسنده مشاهدهگر و در پارهای موارد درمانگر دردهای فرهنگیست. نویسنده وظیفهاش مشاهده دقیق و موشکافانه جامعهاست. نویسنده باید روح زمانهاش را بشناسد، دردهای جامعهاش را تشخیص دهد، علت آنها را جستجو کند و نتیجه تفکرش را در قالب داستانی خلاقانه به خوانندهاش ارائه دهد. هیچچیز، سانسور و فقر و ترس توجیه این کممایگی نیست. نویسنده باید چنان خوب جامعهاش را ببیند که بتواند گاهی آینده پیش رو را سالها قبل از وقوع در داستانش به تصویر بکشد و باید چنان درمانگر باشد که بداند در کدام زمان از کدام گره بگوید. اما واقعیت اینست که قصههای خالی از بنمایههای فکری فقط هم ناشی از کمتوانی نویسنده نیستند. گاهی این جامعه است که چنان کممایه ظاهر میشود که زمینه خلق اثری درخشان را فراهم نمیآورد. اگر انتظار داریم نویسنده در داستانش دیالوگی تفکربرانگیز و موشکافانه بیافریند باید این سوال را هم بپرسیم که در زندگی ما به عنوان دستمایههای یک نویسنده برای خلق اثر داستانی چقدر چنین دیالوگهایی وجود خارجی دارد. چقدر ما به عنوان یک شخصیت داستانی ایرانی اصلا حرفی برای گفتن داریم.
اینجاست که به گمان من خواندن آثار ایرانی اهمیت پیدا می کند. نویسنده مشاهدهگر جامعه است. بنابراین اگر متوسط داستانهایمان در طول یک قرن پر غصه، ملالآور، دلسردکننده و بی حرف و اندیشهاند باید در کنار ضعف نویسنده این احتمال را هم قوت بخشید که متوسط جامعه ایران در طول صد سال کمتر چیزی جز ملال و مماشات و تنپروری و بیفکری را تجربه کرده است. این حرفها نه گفتنش ساده است و نه شنیدنش اما باید جایی با این حقیقت روبهرو شویم که ما سالهاست در رویای اروپایی و آمریکایی شدن دست و پا میزنیم و سالهاست با حسرت و بغض و خشم از این میگوییم که همیشه صاحبان قدرت مانع رسیدنمان به آرمان پیشرفت و ترقی بودهاند. اما ادبیات ما به عنوان آیینهای که تصویری از ما به ما میدهد، به ما می گوید مسئولیت بخشی از این ناکامی ( و نه تمام آن) به عهده همین مردمیست که ما از دیدنشان در قصهها حالمان به هم میخورد. آدمهای بیحال و بیحوصله با زندگیهای بیحادثه و ذهنهای خاموش. ادبیات ما به ما میگوید ما کیستیم. جواب ما کیستیم را در ادبیات هیچ کجای دیگری نمیتوانیم پیدا کنیم. خواندن ادبیات جهان به ما کمک میکند ببینیم دیگران چگونه جهان هستی را میفهمند و با مشکلاتی مشابه مشکلات ما چه میکنند اما ادبیات جهانهای دیگر چیزی از جهان ما به ما نمیگوید. چیزی از اینکه ما در طول قرن گذشته با چه معضلاتی دست و پنجه نرم کردهایم. کدامها را حل کردهایم و کدامها را حل نکردهایم. و وادارمان میکند فکر کنیم که چرا نتوانستهایم مشکلاتی اساسی را حل کنیم. وقتی داستانی از صد سال پیش این سرزمین میخوانی و میبینی هنوز همان مشکل ساده و پیشپا افتاده با همان شکل و شمایل، با همان دلایل و توجیهات برپاست با خودت میگویی چه میشود که ما نمیتوانیم بعد از صد سال، بعد از پشت سر گذاشتن دو انقلاب و دو کودتا و تجربه انواع نظامهای حکومتی مشکلات ساده رفتار اجتماعیمان را حل کنیم.
به گمانم اگر قرار است به سمت خواسته و آرمانی حرکت کنیم، مسیرمان از ادبیات خودمان میگذرد. از این آیینهای که اگرچه تمام حقیقت را نمیگوید، اما آنچه که میگوید دروغ نیست. بخشی از حقیقیتیست که در طول صد و بیست سال گذشته آن را زیستهایم. صد و بیست سالی که از شاهش گرفته تا زاغهنشینش رویای پیشرفت و تعالی کشور را داشتهاست.
امید یا ناامیدی- قسمت اول
تلاش برای حفظ امیدواری یا تن دادن به ناامیدی لااقل از مشروطه به بعد تم آشنای زندگی ایرانیان بودهاست. نویسندگانش هم از این دغدغه مستثنی نبودهاند. ادبیات ایران از جمالزاده تا بعد پر است از رد پای جدال برای حفظ امید یا غلطیدن در ورطه ناامیدی. اما میان این آثاری که من تا به امروز در این باب خواندهام، هیچ اثری را درخشانتر از داستان «هر دو روی یک سکه» هوشنگ گلشیری ندیدهام. داستان با این جملات شروع میشود. «راستش را اگر بخواهی من کشتمش. باور کن. میشود هم گفت ما»
داستان از آنجا شروع میشود که پیرمردی که سالهاست زندانی سیاسیست و به واسطه امیدواریاش شهره است در زندان دست به خودکشی میزند و فرزندش که خودکشی پدر را باور ندارد به زندان میرود تا حقیقت ماجرا را از زبان دوست پدرش بشنود. راوی در پاسخ شک پسر، درستی خبر را تایید میکند اما در ادامه چیزی میگوید که تکاندهنده است. اگر مرگ خودخواسته آدمی از روی ناامیدی غمانگیز و تاثرآور است، انتخاب مرگ توسط آدمی که سرچشمه امیدواریست نشانه جنایتیست. جنایت آنهایی که امیدواری را برای شانه خالی کردن از بار مسئولیتشان یا از سر تفریح یا صرفا اظهار نظری روشنفکرانه و دردمندانه به لجن میکشند.
راوی در خلال داستان، قصه دوست شدنش با پیرمرد را تعریف میکند. اینکه چطور وقتی از انفرادی به بند عمومی آورده میشود آنقدر عصبانی و افسرده و ناامید بوده و آنقدر گرفتار این سوال که این همه هزینه برای چه و برای که پرداخته شده که نمیتواند شکش را در دلش نگه دارد. راوی نک و نال کنان از بیهوده بودن مبارزه میگوید، شاید کمی سبک شود اما صبح روز بعد، پیرمردی با کت و شلوار اتو کشیده عصازنان تا سلولش میآید، حالش را میپرسد و وقتی حس میکند غر زدنهای راوی از سر چیزی پراندن نبوده و ردی از ناامیدی داشته، تصمیم میگیرد امیدواری رنگ باخته او را برگرداند.
بخش عمده داستان را گفتگوهای رد و بدل شده بین راوی و پیرمرد میسازد. راوی در خلال تعریف کردن گفتگوهای هر روزه خودش و پیرمرد آرام آرام تصویری دقیق از دو نوع شخصیت مبارز متفاوت ارائه میدهد. یکی مثل پیرمرد که باور دارد به اینکه زندگی چیزی جز جنگیدن نیست. باور دارد به اینکه باید برای هر تغییری جنگید؛ آن هم آگاهانه. آگاه به اینکه چرا باید جنگید، آگاه به اینکه هیچ تغییری بیبها نمیشود و اینکه باید خود را برای پرداخت هزینه تغییر آماده کرد و در طرف دیگر آدمهایی شبیه خودش. آدمهایی که بیشتر دوست دارند در زندگی نقش قهرمانها را بازی کنند اما حاضر نیستند برایش بهایی بپردازند. قهرمان بودن را به واسطه ستایششدنشهایش دوست دارند و به همین دلیل هم وقتی خودشان یا دیگری گرفتار میشود، نقش عوض میکنند و از هیات مبارز به هیات قربانی میلغزند و چنان بر هر چیزی رنگ ناامیدی میزنند که هر تغییری امکانناپذیر جلوه کند و به این ترتیب خودشان را از پذیرش بار مسئولیت ایجاد تغییر خلاص کنند و همان بهای پرداخت شده را هم صدقهسری اضافی بدانند بر سر مردمی که نادانند، نمی فهمند یا لیاقتش را ندارند.
راوی در داستان برای فرزند پیرمرد تعریف میکند که چطور نک و نال کردن و گفتن از ناامیدی و بنبست اوایل دلیلی جز ایستادن در مقابل مردی که حتی در زندان سرزندگی خود را حفظ کرده نداشته، و برایش تعریف میکند که چطور آرام آرام این لجبازی به تفریح خودش و دوستانش بدل میشود. بهانهای برای آنکه هر روز صبح ریشش را بزند، لباس بپوشد و یک ساعتی امید پیرمرد را به چالش بکشد و او را متهم به معتاد بودن به امیدی واهی کند بیآنکه واقعا به آنچه میگفته اعتقادی داشته باشد. راوی از حس خوب و شادیبخشی که این جدال به او و دوستانش میداده میگوید. شاید حس برنده بودن، باهوشتر بودن، فهمیدن سیاهیها و بنبستهایی که پیرمرد نمیتوانسته ببیند و آنها با هشیاری غریبشان پیشاپیش همه را دیدهاند، ماستشان را کیسه کردهاند و در عین حال از اینکه کاری نمیشود کرد رنج هم کشیدهاند.
تلاش برای حفظ امیدواری یا تن دادن به ناامیدی لااقل از مشروطه به بعد تم آشنای زندگی ایرانیان بودهاست. نویسندگانش هم از این دغدغه مستثنی نبودهاند. ادبیات ایران از جمالزاده تا بعد پر است از رد پای جدال برای حفظ امید یا غلطیدن در ورطه ناامیدی. اما میان این آثاری که من تا به امروز در این باب خواندهام، هیچ اثری را درخشانتر از داستان «هر دو روی یک سکه» هوشنگ گلشیری ندیدهام. داستان با این جملات شروع میشود. «راستش را اگر بخواهی من کشتمش. باور کن. میشود هم گفت ما»
داستان از آنجا شروع میشود که پیرمردی که سالهاست زندانی سیاسیست و به واسطه امیدواریاش شهره است در زندان دست به خودکشی میزند و فرزندش که خودکشی پدر را باور ندارد به زندان میرود تا حقیقت ماجرا را از زبان دوست پدرش بشنود. راوی در پاسخ شک پسر، درستی خبر را تایید میکند اما در ادامه چیزی میگوید که تکاندهنده است. اگر مرگ خودخواسته آدمی از روی ناامیدی غمانگیز و تاثرآور است، انتخاب مرگ توسط آدمی که سرچشمه امیدواریست نشانه جنایتیست. جنایت آنهایی که امیدواری را برای شانه خالی کردن از بار مسئولیتشان یا از سر تفریح یا صرفا اظهار نظری روشنفکرانه و دردمندانه به لجن میکشند.
راوی در خلال داستان، قصه دوست شدنش با پیرمرد را تعریف میکند. اینکه چطور وقتی از انفرادی به بند عمومی آورده میشود آنقدر عصبانی و افسرده و ناامید بوده و آنقدر گرفتار این سوال که این همه هزینه برای چه و برای که پرداخته شده که نمیتواند شکش را در دلش نگه دارد. راوی نک و نال کنان از بیهوده بودن مبارزه میگوید، شاید کمی سبک شود اما صبح روز بعد، پیرمردی با کت و شلوار اتو کشیده عصازنان تا سلولش میآید، حالش را میپرسد و وقتی حس میکند غر زدنهای راوی از سر چیزی پراندن نبوده و ردی از ناامیدی داشته، تصمیم میگیرد امیدواری رنگ باخته او را برگرداند.
بخش عمده داستان را گفتگوهای رد و بدل شده بین راوی و پیرمرد میسازد. راوی در خلال تعریف کردن گفتگوهای هر روزه خودش و پیرمرد آرام آرام تصویری دقیق از دو نوع شخصیت مبارز متفاوت ارائه میدهد. یکی مثل پیرمرد که باور دارد به اینکه زندگی چیزی جز جنگیدن نیست. باور دارد به اینکه باید برای هر تغییری جنگید؛ آن هم آگاهانه. آگاه به اینکه چرا باید جنگید، آگاه به اینکه هیچ تغییری بیبها نمیشود و اینکه باید خود را برای پرداخت هزینه تغییر آماده کرد و در طرف دیگر آدمهایی شبیه خودش. آدمهایی که بیشتر دوست دارند در زندگی نقش قهرمانها را بازی کنند اما حاضر نیستند برایش بهایی بپردازند. قهرمان بودن را به واسطه ستایششدنشهایش دوست دارند و به همین دلیل هم وقتی خودشان یا دیگری گرفتار میشود، نقش عوض میکنند و از هیات مبارز به هیات قربانی میلغزند و چنان بر هر چیزی رنگ ناامیدی میزنند که هر تغییری امکانناپذیر جلوه کند و به این ترتیب خودشان را از پذیرش بار مسئولیت ایجاد تغییر خلاص کنند و همان بهای پرداخت شده را هم صدقهسری اضافی بدانند بر سر مردمی که نادانند، نمی فهمند یا لیاقتش را ندارند.
راوی در داستان برای فرزند پیرمرد تعریف میکند که چطور نک و نال کردن و گفتن از ناامیدی و بنبست اوایل دلیلی جز ایستادن در مقابل مردی که حتی در زندان سرزندگی خود را حفظ کرده نداشته، و برایش تعریف میکند که چطور آرام آرام این لجبازی به تفریح خودش و دوستانش بدل میشود. بهانهای برای آنکه هر روز صبح ریشش را بزند، لباس بپوشد و یک ساعتی امید پیرمرد را به چالش بکشد و او را متهم به معتاد بودن به امیدی واهی کند بیآنکه واقعا به آنچه میگفته اعتقادی داشته باشد. راوی از حس خوب و شادیبخشی که این جدال به او و دوستانش میداده میگوید. شاید حس برنده بودن، باهوشتر بودن، فهمیدن سیاهیها و بنبستهایی که پیرمرد نمیتوانسته ببیند و آنها با هشیاری غریبشان پیشاپیش همه را دیدهاند، ماستشان را کیسه کردهاند و در عین حال از اینکه کاری نمیشود کرد رنج هم کشیدهاند.
امید یا ناامیدی- قسمت دوم
آخر داستان اوج طلایی آنست. بازی امید و ناامیدی برای آنهایی که ناامیدی و امیدواریشان هر دو چیزی فراتر از نقش بازی کردن نیست بهای چندانی ندارد. آنها معتاد به زنده بودنند و بزدلتر از آنکه بین بودن و نبودن انتخابی بکنند. اما این بازی برای آنهایی که امید و ناامیدی، موضعشان در زندگی و فلسفه زیستیشان است میتواند به بهایی بسیار سنگین تمام شود. آن کس که امیدوار بودن را انتخاب میکند، بودنش را هم در مقابل نبودن به واسطه امیدواریاش برمیگزیند. و چه تاسفبار است که چنین بودنی به واسطه هجمه ناامیدیی از سر تفریح یا ولنگاری معنایش را از دست بدهد و به ورطه نبودن بیفتد. پاراگراف آخر داستان تکان دهنده است. زندانیان با به بازی گرفتن امیدواری پیرمرد تفریح میکنند غافل از اینکه برای پیرمرد امیدواری ستون خیمه زندگیاش است و اگر پایهاش بلغزد خیمه فرو میریزد. پیرمرد تا آخرین روز زندگیاش باور دارد که آدمهایی امثال راوی مثل خودش هستند. باور دارد برای آنها هم امیدواری و ناامیدی یک انتخاب آگاهانه است و لحظهای که پرده از بازی احمقانه آنها میافتد، خستگی روزهای طولانی سر و کله زدن با آدمهایی که فقط ادای ناامیدها را درمیاوردند و بیشتر از هر امیدواری به زنده ـ گی کردنشان چسبیدهاند، او را از پا درمیآورد. پاراگراف آخر با این جملات آغاز میشود.
پیرمرد دیگر به امان آمده بود. گفتم که داد میکشید، نمیخواست قبول کند که باید دست برداشت. میگفت: «خوب، اگر این اعتقاد را دارید پس چرا اینجا نشستهاید و حرف میزنید؟» حتی به نظرم گفت: «اگر این قدر لجن بودهاید، این قدر گند زدهاید- همهتان را میگویم- چرا شرتان را نمیکنید؟» این حرفها دیگر خیلی ازش بعید بود. باور کن به یکی یکی ما اشاره کرد. وقتی یکی با خنده گفت: «آخر از بس ما لجنیم» نزدیک بود با او دست به یخه شود. من که میدیدم دیگر تابش را ندارم میخواستم دست بردارم. میخواستم رویش را ببوسم و ازش عذر بخواهم، اما دیگر نمیشد، دیگر افتاده بودیم توی دور.
به نظرم داستان گلشیری نگاه موشکافانهایست به مرز باریک میان امید و ناامیدی . نگاه موشکافانهایست به روانشناسی آدمهایی که امیدواریشان ریشه در یک اندیشه و باور دارد. نگاه موشکافانهایست به اینکه در شرایط سخت، موضع گرفتن امیدوارانه یا ناامیدانه میتواند چه تبعاتی داشته باشد. و نگاه موشکافانهایست به شخصیت آنهایی که ادای ناامیدها را درمیاورند بیآنکه شیوه زندگیشان نشانههایی از زیستن یک «انسان ناامید» را داشته باشد.
پیشنهاد میکنم اگر شما هم این روزها در مورد تغییر اوضاع و احوال از امید یا ناامیدی حرف میزنید و موضعگیری میکنید این داستان را بخوانید و ببینید در زندگیتان در جایگاه کدامیک از شخصیتهای این داستان ایستادهاید و نوع نگاهتان، آنچه میگویید و آنچه میکنید چه تبعاتی میتواند برای همهمان داشته باشد.
آخر داستان اوج طلایی آنست. بازی امید و ناامیدی برای آنهایی که ناامیدی و امیدواریشان هر دو چیزی فراتر از نقش بازی کردن نیست بهای چندانی ندارد. آنها معتاد به زنده بودنند و بزدلتر از آنکه بین بودن و نبودن انتخابی بکنند. اما این بازی برای آنهایی که امید و ناامیدی، موضعشان در زندگی و فلسفه زیستیشان است میتواند به بهایی بسیار سنگین تمام شود. آن کس که امیدوار بودن را انتخاب میکند، بودنش را هم در مقابل نبودن به واسطه امیدواریاش برمیگزیند. و چه تاسفبار است که چنین بودنی به واسطه هجمه ناامیدیی از سر تفریح یا ولنگاری معنایش را از دست بدهد و به ورطه نبودن بیفتد. پاراگراف آخر داستان تکان دهنده است. زندانیان با به بازی گرفتن امیدواری پیرمرد تفریح میکنند غافل از اینکه برای پیرمرد امیدواری ستون خیمه زندگیاش است و اگر پایهاش بلغزد خیمه فرو میریزد. پیرمرد تا آخرین روز زندگیاش باور دارد که آدمهایی امثال راوی مثل خودش هستند. باور دارد برای آنها هم امیدواری و ناامیدی یک انتخاب آگاهانه است و لحظهای که پرده از بازی احمقانه آنها میافتد، خستگی روزهای طولانی سر و کله زدن با آدمهایی که فقط ادای ناامیدها را درمیاوردند و بیشتر از هر امیدواری به زنده ـ گی کردنشان چسبیدهاند، او را از پا درمیآورد. پاراگراف آخر با این جملات آغاز میشود.
پیرمرد دیگر به امان آمده بود. گفتم که داد میکشید، نمیخواست قبول کند که باید دست برداشت. میگفت: «خوب، اگر این اعتقاد را دارید پس چرا اینجا نشستهاید و حرف میزنید؟» حتی به نظرم گفت: «اگر این قدر لجن بودهاید، این قدر گند زدهاید- همهتان را میگویم- چرا شرتان را نمیکنید؟» این حرفها دیگر خیلی ازش بعید بود. باور کن به یکی یکی ما اشاره کرد. وقتی یکی با خنده گفت: «آخر از بس ما لجنیم» نزدیک بود با او دست به یخه شود. من که میدیدم دیگر تابش را ندارم میخواستم دست بردارم. میخواستم رویش را ببوسم و ازش عذر بخواهم، اما دیگر نمیشد، دیگر افتاده بودیم توی دور.
به نظرم داستان گلشیری نگاه موشکافانهایست به مرز باریک میان امید و ناامیدی . نگاه موشکافانهایست به روانشناسی آدمهایی که امیدواریشان ریشه در یک اندیشه و باور دارد. نگاه موشکافانهایست به اینکه در شرایط سخت، موضع گرفتن امیدوارانه یا ناامیدانه میتواند چه تبعاتی داشته باشد. و نگاه موشکافانهایست به شخصیت آنهایی که ادای ناامیدها را درمیاورند بیآنکه شیوه زندگیشان نشانههایی از زیستن یک «انسان ناامید» را داشته باشد.
پیشنهاد میکنم اگر شما هم این روزها در مورد تغییر اوضاع و احوال از امید یا ناامیدی حرف میزنید و موضعگیری میکنید این داستان را بخوانید و ببینید در زندگیتان در جایگاه کدامیک از شخصیتهای این داستان ایستادهاید و نوع نگاهتان، آنچه میگویید و آنچه میکنید چه تبعاتی میتواند برای همهمان داشته باشد.
دوسالگرد- قسمت اول
تصمیم اولیهاش را دو سال پیش در چنین روزهایی گرفتم. چرا یادم مانده؟ چون تصمیم به خروج از نظام آموزش و پرورش برایم پایان یک رویا بود. رویایی که با اصلاحات شروع شده بود و معتقد بود تغییرات کوچک در ابعاد فردی در درازمدت به تغییرات بزرگ اما پایدار میانجامد. تصمیمم البته ریشهای چند ساله داشت. اواخر سال هشتاد و شش افزایش نارضایتیهایم از آنچه در مدارس غیرانتقاعی میگذشت و فاصله گرفتن روزافزون سطح امکانات مدارس خصوصی و دولتی سبب شد شکام به باورم جدی شود. کتاب گچ و چای سرد شده نتیجه درگیریهایم با همین شکهاست. آن روزها اگرچه منطقم به من میگفت نظام آموزش خصوصی کشور، نظامی ناکارآمد و ناعادل است و همکاری با آن در درازمدت مضاری بیشتر از منافع دارد اما دلم نمیخواست حرف عقلم را گوش دهم. دلم میخواست فکر کنم روند خصوصی شدن به آزادی بیشتر، چندصدایی شدن بیشتر و در درازمدت به دموکراتیک شدن جامعه کمک خواهد کرد. سال هشتاد و هشت تمام صبحهایی که من سر کلاس دبیرستانیها تفکر انتقادی درس میدادم و صدای دبستانیها از حیاط میآمد که «اگه نگیم نخندیم پیاز میشیم میگندیم» سعی میکردم به خودم بگویم این یعنی تغییر مثبت پایدار. رفتنم از ایران راهی برای به تاخیر انداختن حل مسئله بود. اما میدانستم برمیگردم و میدانستم بالاخره باید به شکم پاسخ دهم.
شاید فاصله گرفتن سه ساله از نظام آموزشی سبب شد چیزهایی را ببینم که پیش از آن نمیدیدم. یا شاید هم چنان در سرازیری سقوط افتاده بودیم که دیگر نمیشد گندی که بالا آمده بود را ندید. رابطه بین معلمها مخدوشتر شده بود. بیاعتمادی شدیدتر شده بود. بیشتر معلمهای جوان خوشفکری که من امیدوار بودم در درازمدت بر فضا و کیفیت آموزشی تاثیر بگذارند مهاجرت کردهبودند یا گزینش آنها را از سیستم آموزش حذف کرده بود یا به دلیل بالا رفتن ریسک از دست دادن کارشان کمکنش شده بودند. فضای دانشآموزان از معلمها هم برای من دردآورتر شده بود. بچهها متوجه نقش پولدادنشان شده بودند و میدانستند که میتوانند با حربه تهدید به تغییر مدرسه، کادر را وادار به اخراج معلمی کنند. معلمها لـلههای سرخانه شده بودند و بچهها یک قانون طلایی داشتند؛ نان معلمها را ما میدهیم، پس حق داریم. جامعهای که قصد داشت چهارنعل به سمت توسعه برود به جایی رسیده بود که بیشتر از هشتاد درصد بچههایم در دفاع از تقلب مینوشتند، وقت به روی پرده آمدن هیتلر به افتخارش دست میزدند و در پاسخ به این سوال که یک محله ایدهآل برای خودتان ترسیم کنید، از جدا کردن محلهی ایدهآلشان از بقیه شهر و راه ندادن فقیرها، ماشینهای مدلپایین و افغانها مینوشتند. اما آنچه برای من ناامید کننده بود ناکارآمد شدن نیروی آموزشی-تربیتی بود. به گمانم راه فلج کردن هر سیستمی تحقیر و ترور شخصیت نیروی مولدش بدون حذف آنهاست و مدرسه این کار را تمیز انجام میداد. اسفند تصمیم گرفتم به ساز و کار پرداخت عیدی مدرسه اعتراض کنم. مدرسه ده درصد از حقالتدریس هر ماه را کم میکرد و جمع ده درصد نه ماه حقوق یک معلم را اسفندماه به عنوان عیدی به خودش برمیگرداند. آنهم نه با احترام. چک عیدی در مقابل امضای نوشتهای که طی آن معلم اقرار میکرد کلیه حقوق مربوط به عیدی و حقسنوات و غیره را دریافت کرده دستی پرداخت میشد. امضای نوشته، هم راه دریافت ده درصد حقالتدریس بود و هم اعلام بیعتی با مدرسه تا راه را برای تمدید قرارداد کاری در سال جدید هموار کند.
تصمیم اولیهاش را دو سال پیش در چنین روزهایی گرفتم. چرا یادم مانده؟ چون تصمیم به خروج از نظام آموزش و پرورش برایم پایان یک رویا بود. رویایی که با اصلاحات شروع شده بود و معتقد بود تغییرات کوچک در ابعاد فردی در درازمدت به تغییرات بزرگ اما پایدار میانجامد. تصمیمم البته ریشهای چند ساله داشت. اواخر سال هشتاد و شش افزایش نارضایتیهایم از آنچه در مدارس غیرانتقاعی میگذشت و فاصله گرفتن روزافزون سطح امکانات مدارس خصوصی و دولتی سبب شد شکام به باورم جدی شود. کتاب گچ و چای سرد شده نتیجه درگیریهایم با همین شکهاست. آن روزها اگرچه منطقم به من میگفت نظام آموزش خصوصی کشور، نظامی ناکارآمد و ناعادل است و همکاری با آن در درازمدت مضاری بیشتر از منافع دارد اما دلم نمیخواست حرف عقلم را گوش دهم. دلم میخواست فکر کنم روند خصوصی شدن به آزادی بیشتر، چندصدایی شدن بیشتر و در درازمدت به دموکراتیک شدن جامعه کمک خواهد کرد. سال هشتاد و هشت تمام صبحهایی که من سر کلاس دبیرستانیها تفکر انتقادی درس میدادم و صدای دبستانیها از حیاط میآمد که «اگه نگیم نخندیم پیاز میشیم میگندیم» سعی میکردم به خودم بگویم این یعنی تغییر مثبت پایدار. رفتنم از ایران راهی برای به تاخیر انداختن حل مسئله بود. اما میدانستم برمیگردم و میدانستم بالاخره باید به شکم پاسخ دهم.
شاید فاصله گرفتن سه ساله از نظام آموزشی سبب شد چیزهایی را ببینم که پیش از آن نمیدیدم. یا شاید هم چنان در سرازیری سقوط افتاده بودیم که دیگر نمیشد گندی که بالا آمده بود را ندید. رابطه بین معلمها مخدوشتر شده بود. بیاعتمادی شدیدتر شده بود. بیشتر معلمهای جوان خوشفکری که من امیدوار بودم در درازمدت بر فضا و کیفیت آموزشی تاثیر بگذارند مهاجرت کردهبودند یا گزینش آنها را از سیستم آموزش حذف کرده بود یا به دلیل بالا رفتن ریسک از دست دادن کارشان کمکنش شده بودند. فضای دانشآموزان از معلمها هم برای من دردآورتر شده بود. بچهها متوجه نقش پولدادنشان شده بودند و میدانستند که میتوانند با حربه تهدید به تغییر مدرسه، کادر را وادار به اخراج معلمی کنند. معلمها لـلههای سرخانه شده بودند و بچهها یک قانون طلایی داشتند؛ نان معلمها را ما میدهیم، پس حق داریم. جامعهای که قصد داشت چهارنعل به سمت توسعه برود به جایی رسیده بود که بیشتر از هشتاد درصد بچههایم در دفاع از تقلب مینوشتند، وقت به روی پرده آمدن هیتلر به افتخارش دست میزدند و در پاسخ به این سوال که یک محله ایدهآل برای خودتان ترسیم کنید، از جدا کردن محلهی ایدهآلشان از بقیه شهر و راه ندادن فقیرها، ماشینهای مدلپایین و افغانها مینوشتند. اما آنچه برای من ناامید کننده بود ناکارآمد شدن نیروی آموزشی-تربیتی بود. به گمانم راه فلج کردن هر سیستمی تحقیر و ترور شخصیت نیروی مولدش بدون حذف آنهاست و مدرسه این کار را تمیز انجام میداد. اسفند تصمیم گرفتم به ساز و کار پرداخت عیدی مدرسه اعتراض کنم. مدرسه ده درصد از حقالتدریس هر ماه را کم میکرد و جمع ده درصد نه ماه حقوق یک معلم را اسفندماه به عنوان عیدی به خودش برمیگرداند. آنهم نه با احترام. چک عیدی در مقابل امضای نوشتهای که طی آن معلم اقرار میکرد کلیه حقوق مربوط به عیدی و حقسنوات و غیره را دریافت کرده دستی پرداخت میشد. امضای نوشته، هم راه دریافت ده درصد حقالتدریس بود و هم اعلام بیعتی با مدرسه تا راه را برای تمدید قرارداد کاری در سال جدید هموار کند.
دوسالگرد- قسمت دوم
دو سال پیش چک را با پاراف کردن توضیحی که مفاد نوشته اقرارنامه را نقض میکرد دریافت کردم. در مقابل، مدرسه پیشنهاد کاریی برای سال بعد پیش روی من گذاشت که حقارتبار بود. باید مرا سر جایم مینشاندند و نشانم میدادند آنچه مهم است دانش و مهارتم نیست بلکه تن دادن به ساز و کار حاکم و حتی دفاع از آن در مقابل تازهواردین است. نمیدانم اگر کتابم آن روزها به بازار نمیرسید عقبنشینی میکردم یا نه. اما مجموعه داستانم وجدانم شد. دلم میخواست همه آنچه جرات نکرده بودم در داستان به مرحله بروز برسانم را محقق کنم و سر اعتراضم بایستم. تقریبا اکثر نیروهای مدرسه کتاب را خواندند و همین صفبندیمان را شفافتر کرد. کادر تصمیمگیر مدرسه و بخشی از معلمها معترض شدند. گروهی سکوت کردند. خدمتکاران مدرسه از من ترسیدند و گروهی که به انگشتان یک دست نمیرسیدند پشتم ایستادند. مدرسه نیمچه جلسه به قول خودشان گفتگویی تشکیل داد و ضمن قدردانی از خدماتم و ستایش مهارتم مرا به تلاش برای ایجاد انحراف در بچهها از طریق خواندن داستان متهم کرد. همه آنچه از آن جلسه یادم مانده اینست که دلم میخواست بالا بیاورم. نه به خاطر اتهاماتی که واهی و بیاساس بود، برای اینکه سالها با تصور اصلاح یک نظام معیوب به رشد و بقایش کمک کرده بودم. خودکشی یکی از شاگردانم که بارها در مورد وضعیت بحرانیاش تذکر داده بودم مهر پایانی زد بر چهارده سال تدریسم در مدارس تهران. از مدرسه که بیرون آمدم به خودم گفتم مفصل در مورد آنچه نظام آموزشی خصوصی بر سرمان آورده و خواهد آورد مینویسم. اما دو سال گذشته و هنوز ننوشتهام. گاهی به این مسئله فکر میکنم چرا حاضر به نوشتن نیستم. میدانم دلیلش تنبلی نیست. به خودم دلداری میدهم که شاید هنوز بیش از ان خشم دارم که بتوانم عادلانه بنویسم. اما راستش میترسم که دلیل حرف نزدنم خشم نباشد و سکوت دنیای بیرون باشد. دنیاییی که از من نخواست بگویم چرا آن همه شور و شوق را گذاشتم و رفتم. دنیایی که با سکوتش مهر تاییدی میزند بر حمایت از آنچه ما را در مسیر نابودی قرار میدهد.
دو سال پیش چک را با پاراف کردن توضیحی که مفاد نوشته اقرارنامه را نقض میکرد دریافت کردم. در مقابل، مدرسه پیشنهاد کاریی برای سال بعد پیش روی من گذاشت که حقارتبار بود. باید مرا سر جایم مینشاندند و نشانم میدادند آنچه مهم است دانش و مهارتم نیست بلکه تن دادن به ساز و کار حاکم و حتی دفاع از آن در مقابل تازهواردین است. نمیدانم اگر کتابم آن روزها به بازار نمیرسید عقبنشینی میکردم یا نه. اما مجموعه داستانم وجدانم شد. دلم میخواست همه آنچه جرات نکرده بودم در داستان به مرحله بروز برسانم را محقق کنم و سر اعتراضم بایستم. تقریبا اکثر نیروهای مدرسه کتاب را خواندند و همین صفبندیمان را شفافتر کرد. کادر تصمیمگیر مدرسه و بخشی از معلمها معترض شدند. گروهی سکوت کردند. خدمتکاران مدرسه از من ترسیدند و گروهی که به انگشتان یک دست نمیرسیدند پشتم ایستادند. مدرسه نیمچه جلسه به قول خودشان گفتگویی تشکیل داد و ضمن قدردانی از خدماتم و ستایش مهارتم مرا به تلاش برای ایجاد انحراف در بچهها از طریق خواندن داستان متهم کرد. همه آنچه از آن جلسه یادم مانده اینست که دلم میخواست بالا بیاورم. نه به خاطر اتهاماتی که واهی و بیاساس بود، برای اینکه سالها با تصور اصلاح یک نظام معیوب به رشد و بقایش کمک کرده بودم. خودکشی یکی از شاگردانم که بارها در مورد وضعیت بحرانیاش تذکر داده بودم مهر پایانی زد بر چهارده سال تدریسم در مدارس تهران. از مدرسه که بیرون آمدم به خودم گفتم مفصل در مورد آنچه نظام آموزشی خصوصی بر سرمان آورده و خواهد آورد مینویسم. اما دو سال گذشته و هنوز ننوشتهام. گاهی به این مسئله فکر میکنم چرا حاضر به نوشتن نیستم. میدانم دلیلش تنبلی نیست. به خودم دلداری میدهم که شاید هنوز بیش از ان خشم دارم که بتوانم عادلانه بنویسم. اما راستش میترسم که دلیل حرف نزدنم خشم نباشد و سکوت دنیای بیرون باشد. دنیاییی که از من نخواست بگویم چرا آن همه شور و شوق را گذاشتم و رفتم. دنیایی که با سکوتش مهر تاییدی میزند بر حمایت از آنچه ما را در مسیر نابودی قرار میدهد.
چطور به دنیای کتابها وارد شویم؟ (بخش اول)
آتوسا افشین نوید
چند روزی فکر میکردم پست شروع سال جدید چه باید باشد. میخواستم از امید بنویسم، از اینکه فکر میکنم چه باید بکنیم یا چه میتوانیم بکنیم که اوضاع و احوالمان بهتر شود. دست آخر به اینجا رسیدم که از لذت بنویسم و برای من یکی از لذتهایی که میتوانم با دیگران قسمت کنم کتاب خواندن است. روزهای پیش از عید کتابخوانها لیستهای دوستداشتنیشان را به اشتراک گذاشتند. من ترجیح دادم جای نوشتن از کتابهایی که خواندهام، از تجربهام در انتخاب کتاب بگویم.
انتهای دورههای نوشتندرمانی اغلب آدمهایی که در زندگیشان کمتر پیش آمده کتاب بخوانند از من میخواهند کمکشان کنم کتاب بخوانند. در گفتگوهایم با آدمهایی که هرگز کتاب نخواندهاند یا کم خواندهاند متوجه شدهام دو ترس عمده وجود دارد. اول اینکه چطور در این دنیای بزرگ و ناشناخته دست به انتخاب بزنند. دوم اگر شروع به خواندن کنند و نفهمند چه. ترس از نفهمیدن ترس جدییست. آدمها از اینکه در قضاوت خودشان ابله، کمشعور یا ناتوان دیده شوند میترسند. بنابراین گاهی سعی میکنند از مواجه شدن با چیزهایی که فهمشان را به چالش میکشد بگریزند و کتابها گاهی در زمره چنین حوزههای چالش برانگیزی قرار میگیرند. اما سوال: چطور میشود از این دو ترس عبور کرد و به دنیای کتابها پا گذاشت؟ ترس دوم را میگذارم برای پستی دیگر و اینجا از ترس اول مینویسم. برای عبور از ترس اول باید به سوال نسبتا سادهای پاسخ داد. اینکه دنیای کتابها چگونه سرزمینیست و برای چه کسانی میتواند جالب باشد. شاید دنیای کتاب، دنیای شما نباشد اما مثلا دنیای بازیها، دنیای شما باشد. پس اول این دنیا را بشناسید.
به گمان من اگر یکی از سه خواسته زیر را دارید دنیای کتابها، سرزمین جالبی برای سفر کردن خواهد بود. اول بخواهید بدانید؛ در مورد چه؟ در مورد هر چیز. بخواهید بدانید لوزهالمعدهتان کجای بدنتان است و چکار میکند. بخواهید بدانید جهان چطور به وجود آمده. بخواهید بدانید چپ و راستی که اینهمه از آن میگویند چیست. بخواهید بدانید آدمهایی که تجربههای سخت مشابه شما داشتهاند چطور با آن کنار آمدهاند. بخواهید بدانید آدمها در مورد مفاهیمی مثل مرگ و عشق و زمان چه فکر کردهاند. بخواهید بدانید اگر سگی یا گربهای به خانهتان بیاورید زندگیتان چطور تغییر خواهد کرد. در مورد هر چه بخواهید بدانید سرزمین کتابها برای شما پاسخهایی دارد. دوم از دست و پنجه نرم کردن با کلمات لذت ببرید و بخواهید بیشتر خودتان را با چنین لذتی سیراب کنید. بعضیها عاشق رنگها هستند. بعضیها فرمها را میشناسند، بعضیها با آواها آشنایند و بعضی اهلی شده کلماتند. ببینید چقدر از خواندن ترکیب لغات زیبا لذت میبرید. آدمهایی هستند که میتوانند ساعتها یک بیت شعر یا یک جمله را زمزمه کنند و از دوباره شنیدن ترکیب زیبای کلمات همانقدر مسرور شوند که دیگری از لیس زدن آرام آرام یک بستنی قیفی. سوم از پرسه زدن در دنیای خیال و ذهن لذت ببرید و کنجکاو باشید به دنیای خیال دیگران سرک بکشید. بعضی از آدمها سوی نگاهشان به سمت دنیای فیزیکی بیرون است. بعضی سوی نگاهشان بیشتر به سمت دنیای درونشان. آن درون، جایی پس کاسه مغزشان و پشت مردمکهایشان دنیای بزرگی وجود دارد. دنیایی که در آن موجوداتی فراتر از موجودات دنیای واقعی زیست میکنند، حرفهای دیگری میزنند، لذتهای دیگری تجربه میکنند و قوانین و عرف و مرام متفاوتی دارند. اگر جستجوگر یکی از این سه مورد هستید سرزمین کتابها به درد شما میخورد.
@chapkook
آتوسا افشین نوید
چند روزی فکر میکردم پست شروع سال جدید چه باید باشد. میخواستم از امید بنویسم، از اینکه فکر میکنم چه باید بکنیم یا چه میتوانیم بکنیم که اوضاع و احوالمان بهتر شود. دست آخر به اینجا رسیدم که از لذت بنویسم و برای من یکی از لذتهایی که میتوانم با دیگران قسمت کنم کتاب خواندن است. روزهای پیش از عید کتابخوانها لیستهای دوستداشتنیشان را به اشتراک گذاشتند. من ترجیح دادم جای نوشتن از کتابهایی که خواندهام، از تجربهام در انتخاب کتاب بگویم.
انتهای دورههای نوشتندرمانی اغلب آدمهایی که در زندگیشان کمتر پیش آمده کتاب بخوانند از من میخواهند کمکشان کنم کتاب بخوانند. در گفتگوهایم با آدمهایی که هرگز کتاب نخواندهاند یا کم خواندهاند متوجه شدهام دو ترس عمده وجود دارد. اول اینکه چطور در این دنیای بزرگ و ناشناخته دست به انتخاب بزنند. دوم اگر شروع به خواندن کنند و نفهمند چه. ترس از نفهمیدن ترس جدییست. آدمها از اینکه در قضاوت خودشان ابله، کمشعور یا ناتوان دیده شوند میترسند. بنابراین گاهی سعی میکنند از مواجه شدن با چیزهایی که فهمشان را به چالش میکشد بگریزند و کتابها گاهی در زمره چنین حوزههای چالش برانگیزی قرار میگیرند. اما سوال: چطور میشود از این دو ترس عبور کرد و به دنیای کتابها پا گذاشت؟ ترس دوم را میگذارم برای پستی دیگر و اینجا از ترس اول مینویسم. برای عبور از ترس اول باید به سوال نسبتا سادهای پاسخ داد. اینکه دنیای کتابها چگونه سرزمینیست و برای چه کسانی میتواند جالب باشد. شاید دنیای کتاب، دنیای شما نباشد اما مثلا دنیای بازیها، دنیای شما باشد. پس اول این دنیا را بشناسید.
به گمان من اگر یکی از سه خواسته زیر را دارید دنیای کتابها، سرزمین جالبی برای سفر کردن خواهد بود. اول بخواهید بدانید؛ در مورد چه؟ در مورد هر چیز. بخواهید بدانید لوزهالمعدهتان کجای بدنتان است و چکار میکند. بخواهید بدانید جهان چطور به وجود آمده. بخواهید بدانید چپ و راستی که اینهمه از آن میگویند چیست. بخواهید بدانید آدمهایی که تجربههای سخت مشابه شما داشتهاند چطور با آن کنار آمدهاند. بخواهید بدانید آدمها در مورد مفاهیمی مثل مرگ و عشق و زمان چه فکر کردهاند. بخواهید بدانید اگر سگی یا گربهای به خانهتان بیاورید زندگیتان چطور تغییر خواهد کرد. در مورد هر چه بخواهید بدانید سرزمین کتابها برای شما پاسخهایی دارد. دوم از دست و پنجه نرم کردن با کلمات لذت ببرید و بخواهید بیشتر خودتان را با چنین لذتی سیراب کنید. بعضیها عاشق رنگها هستند. بعضیها فرمها را میشناسند، بعضیها با آواها آشنایند و بعضی اهلی شده کلماتند. ببینید چقدر از خواندن ترکیب لغات زیبا لذت میبرید. آدمهایی هستند که میتوانند ساعتها یک بیت شعر یا یک جمله را زمزمه کنند و از دوباره شنیدن ترکیب زیبای کلمات همانقدر مسرور شوند که دیگری از لیس زدن آرام آرام یک بستنی قیفی. سوم از پرسه زدن در دنیای خیال و ذهن لذت ببرید و کنجکاو باشید به دنیای خیال دیگران سرک بکشید. بعضی از آدمها سوی نگاهشان به سمت دنیای فیزیکی بیرون است. بعضی سوی نگاهشان بیشتر به سمت دنیای درونشان. آن درون، جایی پس کاسه مغزشان و پشت مردمکهایشان دنیای بزرگی وجود دارد. دنیایی که در آن موجوداتی فراتر از موجودات دنیای واقعی زیست میکنند، حرفهای دیگری میزنند، لذتهای دیگری تجربه میکنند و قوانین و عرف و مرام متفاوتی دارند. اگر جستجوگر یکی از این سه مورد هستید سرزمین کتابها به درد شما میخورد.
@chapkook
چطور به دنیای کتابها وارد شویم؟ (بخش دوم)
آتوسا افشین نوید
اما چطور کتاب انتخاب کنیم.
مرحله اول: شناخت خود. اگر از دسته اول هستید برای خودتان لیستی تهیه کنید از چیزهایی که دوست دارید بدانید. خودتان را محدود نکنید. فکر نکنید باید به دنبال دانستن چیزهای دهن پرکن و عجیب و غریب باشید. فکر نکنید باید خواستههایتان همسو باشد. ممکن است دلتان بخواهد بدانید خیانت چه لذتی دارد و در ضمن بخواهید بدانید آیا شباهتی بین صورت آدمها و حیوانات وجود دارد یا نه. خواستههایتان را بنویسید، طبقه بندی کنید و از یک کتابخوان بخواهید کمکتان کند تا برای هر طبقه عنوانی انتخاب کنید. مثلا در تقسیم بندیهایتان متوجه میشوید شما علاقه به خواندن تاریخ دارید. یا شما علاقه به دانستن چیزهایی در حوزه روان دارید اما علاقه به خواندن کتاب علمی ندارید و دوست دارید آنها را در فرم قصه بخوانید. یا دوست دارید کتابهایی بخوانید که شما را بترساند یا حس عاشقی را در شما تقویت کند. طبقهبندیها کمکتان میکند در اولین مراجعه به کتابها کمتر دچار خطا شوید و شانس ملاقات کتاب مورد علاقهتان را بیشتر میکند. اگر در دسته سوم هستید کمی در مورد خیالاتی که دوست دارید در آن سرک بکشید بنویسید. موجودات عجیب؟ آدمهای ناآشنا؟ دنیای آینده دور؟ دنیای گذشته دور؟ جادوها؟ جنها و ارواح؟ باز هم از یک کتابخوان کمک بگیرید تا به شما بگوید خیالات مورد نظرتان را در کدام نقطه سرزمین کتابها میتوانید پیدا کنید. اما اگر متعلق به دسته دوم هستید کار خاصی لازم نیست بکنید و همراه دو گروه دیگر به مرحله بعد بروید.
مرحله دوم: سعی و خطا برای پیدا کردن ورودی مناسب به سرزمین کتابها
یادتان باشد کتابها مثل آدمها میمانند. ممکن است ما سالها تصویری از معشوق ایدهآلیمان را در ذهنمان ساخته باشیم اما در لحظه مواجهه به این نتیجه برسیم که حتی حاضر نیستیم با او چند ساعتی قدم بزنیم. بنابراین به خودتان امکان امتحان کردن و عوض کردن بدهید. جای کتابفروشیها سراغ کتابخانههای عمومی بروید. تا جایی که من میدانم لااقل در تهران اغلب فرهنگسراها کتابخانههای عمومی دارند. با پرداخت حق عضویتی مختصر در یکی از فرهنگسراها میتوانید همزمان از کتابخانه همه فرهنگسراهای شهر تهران استفاده کنید. بسیاری از این کتابخانهها برای یک تازه کار نسبتا مجهز به حساب میآیند. از کتابدار کمک بگیرید یا اگر کتابخانه مخزن باز است به ردیف طبقهبندیهای مورد علاقهتان بروید و کتابها را ورق بزنید. اگر توضیحی در پشت جلد کتاب وجود دارد آن را بخوانید. اگر مقدمه دارد چند صفحهای از مقدمه را بخوانید. اگر کتاب سرفصلیست. سرفصلها را بخوانید و ببینید چقدر برایتان جذاب است. اگر داستان است دو صفحه اول را بخوانید و ببینید جذبتان میکند یا نه. طرح جلدش را نگاه کنید. کتاب را دستتان بگیرید و ببینید با ابعادش حال میکنید یا نه. کتاب یک موجود زنده است، باید جذبتان کند. اگر در کل کنجکاوی برانگیز بود کتاب را امانت بگیرید.
لازم نیست کتاب را تا انتها بخوانید. کتاب را تا جایی بخوانید که برایتان جذاب است. فقط تا هر جا خواندید و کتاب را کنار گذاشتید به سه سوال جواب بدهید. اول اینکه چرا کتاب جذبتان کرد یا نکرد. دوم اینکه کتاب مستقل از جذاب بودن یا نبودن کنجکاویتان را در مورد چه چیز بیشتر تحریک کرد و سوم حتی اگر کتاب در کل برایتان جذاب نبود آیا جاهایی شما را دنبال خودش میکشید یا نه و کجاها. جواب به این سه سوال کمکتان میکند تشخیص دهید کتاب بعدی چه باید باشد یا چه نباید باشد.
راه دیگر پیدا کردن کتاب بعدی اینست که اگر کتاب برایتان جذاب بود کتابهای طبقه مشابه را انتخاب کنید. برای این کار یک جستجوی ساده در گوگل کمکتان میکند. نام نویسنده و نام کتاب را جستجو کنید. اغلب کتابها یا نویسندههایشان صفحه ویکیپدیا دارند. ببینید در صفحه ویکی کتاب چه کلیدواژههایی میتوانید پیدا کنید. مثلا در مورد نویسندهای که کتابش شما را جذب کرده نوشته «او از نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه است». لازم نیست بدانید ناتورالیست دقیقا چیست. کافیست جستجوی بعدیتان «نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه» باشد. نویسنده بعدی را به این ترتیب پیدا کنید و سراغ کتابش بروید.
راه آخر ورود به یکی از شبکههای اجتماعی خورههای کتاب است. goodreads یکی از بهترینهاست. عضو این شبکه شوید. کار با آن همانقدر راحت است که با اینستا یا فیسبوک. قبل از انتخاب هر کتاب به بخش review بروید و کمی در مورد کتاب بخوانید و ببینید دیگران در مورد کتاب چه گفتهاند. در مورد گودریدز بیشتر خواهم نوشت.
@chapkook
آتوسا افشین نوید
اما چطور کتاب انتخاب کنیم.
مرحله اول: شناخت خود. اگر از دسته اول هستید برای خودتان لیستی تهیه کنید از چیزهایی که دوست دارید بدانید. خودتان را محدود نکنید. فکر نکنید باید به دنبال دانستن چیزهای دهن پرکن و عجیب و غریب باشید. فکر نکنید باید خواستههایتان همسو باشد. ممکن است دلتان بخواهد بدانید خیانت چه لذتی دارد و در ضمن بخواهید بدانید آیا شباهتی بین صورت آدمها و حیوانات وجود دارد یا نه. خواستههایتان را بنویسید، طبقه بندی کنید و از یک کتابخوان بخواهید کمکتان کند تا برای هر طبقه عنوانی انتخاب کنید. مثلا در تقسیم بندیهایتان متوجه میشوید شما علاقه به خواندن تاریخ دارید. یا شما علاقه به دانستن چیزهایی در حوزه روان دارید اما علاقه به خواندن کتاب علمی ندارید و دوست دارید آنها را در فرم قصه بخوانید. یا دوست دارید کتابهایی بخوانید که شما را بترساند یا حس عاشقی را در شما تقویت کند. طبقهبندیها کمکتان میکند در اولین مراجعه به کتابها کمتر دچار خطا شوید و شانس ملاقات کتاب مورد علاقهتان را بیشتر میکند. اگر در دسته سوم هستید کمی در مورد خیالاتی که دوست دارید در آن سرک بکشید بنویسید. موجودات عجیب؟ آدمهای ناآشنا؟ دنیای آینده دور؟ دنیای گذشته دور؟ جادوها؟ جنها و ارواح؟ باز هم از یک کتابخوان کمک بگیرید تا به شما بگوید خیالات مورد نظرتان را در کدام نقطه سرزمین کتابها میتوانید پیدا کنید. اما اگر متعلق به دسته دوم هستید کار خاصی لازم نیست بکنید و همراه دو گروه دیگر به مرحله بعد بروید.
مرحله دوم: سعی و خطا برای پیدا کردن ورودی مناسب به سرزمین کتابها
یادتان باشد کتابها مثل آدمها میمانند. ممکن است ما سالها تصویری از معشوق ایدهآلیمان را در ذهنمان ساخته باشیم اما در لحظه مواجهه به این نتیجه برسیم که حتی حاضر نیستیم با او چند ساعتی قدم بزنیم. بنابراین به خودتان امکان امتحان کردن و عوض کردن بدهید. جای کتابفروشیها سراغ کتابخانههای عمومی بروید. تا جایی که من میدانم لااقل در تهران اغلب فرهنگسراها کتابخانههای عمومی دارند. با پرداخت حق عضویتی مختصر در یکی از فرهنگسراها میتوانید همزمان از کتابخانه همه فرهنگسراهای شهر تهران استفاده کنید. بسیاری از این کتابخانهها برای یک تازه کار نسبتا مجهز به حساب میآیند. از کتابدار کمک بگیرید یا اگر کتابخانه مخزن باز است به ردیف طبقهبندیهای مورد علاقهتان بروید و کتابها را ورق بزنید. اگر توضیحی در پشت جلد کتاب وجود دارد آن را بخوانید. اگر مقدمه دارد چند صفحهای از مقدمه را بخوانید. اگر کتاب سرفصلیست. سرفصلها را بخوانید و ببینید چقدر برایتان جذاب است. اگر داستان است دو صفحه اول را بخوانید و ببینید جذبتان میکند یا نه. طرح جلدش را نگاه کنید. کتاب را دستتان بگیرید و ببینید با ابعادش حال میکنید یا نه. کتاب یک موجود زنده است، باید جذبتان کند. اگر در کل کنجکاوی برانگیز بود کتاب را امانت بگیرید.
لازم نیست کتاب را تا انتها بخوانید. کتاب را تا جایی بخوانید که برایتان جذاب است. فقط تا هر جا خواندید و کتاب را کنار گذاشتید به سه سوال جواب بدهید. اول اینکه چرا کتاب جذبتان کرد یا نکرد. دوم اینکه کتاب مستقل از جذاب بودن یا نبودن کنجکاویتان را در مورد چه چیز بیشتر تحریک کرد و سوم حتی اگر کتاب در کل برایتان جذاب نبود آیا جاهایی شما را دنبال خودش میکشید یا نه و کجاها. جواب به این سه سوال کمکتان میکند تشخیص دهید کتاب بعدی چه باید باشد یا چه نباید باشد.
راه دیگر پیدا کردن کتاب بعدی اینست که اگر کتاب برایتان جذاب بود کتابهای طبقه مشابه را انتخاب کنید. برای این کار یک جستجوی ساده در گوگل کمکتان میکند. نام نویسنده و نام کتاب را جستجو کنید. اغلب کتابها یا نویسندههایشان صفحه ویکیپدیا دارند. ببینید در صفحه ویکی کتاب چه کلیدواژههایی میتوانید پیدا کنید. مثلا در مورد نویسندهای که کتابش شما را جذب کرده نوشته «او از نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه است». لازم نیست بدانید ناتورالیست دقیقا چیست. کافیست جستجوی بعدیتان «نویسندگان ناتورالیست قرن هجده فرانسه» باشد. نویسنده بعدی را به این ترتیب پیدا کنید و سراغ کتابش بروید.
راه آخر ورود به یکی از شبکههای اجتماعی خورههای کتاب است. goodreads یکی از بهترینهاست. عضو این شبکه شوید. کار با آن همانقدر راحت است که با اینستا یا فیسبوک. قبل از انتخاب هر کتاب به بخش review بروید و کمی در مورد کتاب بخوانید و ببینید دیگران در مورد کتاب چه گفتهاند. در مورد گودریدز بیشتر خواهم نوشت.
@chapkook
چطور به دنیای کتابها وارد شویم؟ (بخش سوم)
آتوسا افشین نوید
مرحله سوم: انتخاب یک شریک کتابخوان و یک شریک کتابفروش
با یک کتابخوان مشابه خودتان طرح دوستی بریزید. فضای goodreads به راحتی به شما امکان چنین انتخابی را میدهد. غیر از آن به یک کتابفروش خوره کتاب هم احتیاج دارید. کتابفروشی که از حرفزدن در مورد کتابها لذت ببرد. سراغ کتابفروشیهای کوچک بروید و آنجا را پاتوق خودتان کنید. این کار نه تنها برای شما دلبستگی ایجاد میکند که به کتابفروش هم دلگرمی میدهد. در پستهای بعدی در مورد چند کتابفروشی کوچک شهر تهران که از سرک کشیدن به آنها لذت میبرم خواهم نوشت.
حرف آخر: کتابخواندن را عادت خودتان نکنید. بگذارید نه از سر عادت که برای فرونشاندن هیجان یک جستجو سراغ کتاب بروید. جستجوی اندیشههای تازه، جستجوی نگاههای متفاوت به مسائل تکراری، جستجوی دلنگرانیها و ترسها و خشمهایی که جرات نمیکنیم در دنیای واقعیمان از آن حرف بزنیم. جستجوی لذت خیالپردازی و رویابافی و لذت دانستن عمیق. جستجو گاهی هدفمند است و گاهی در حد پرسه است. به خودتان اجازه دهید گاهی حتی به ردیف کتاب زیر پنج سالهها بروید. جستجو آن موقع که هدفمند است هم لزوما به دستاوردی که پیشبینی کردهایم نمیرسد. جستجوی هدفمند گاهی هم ناکام میماند. اما آنچه جستجوگرها را عاشق زندگی نگه میدارد هیجان پیدا کردن چیزهاییست که انتظارش را ندارند. به عنوان خوره کتاب به شما میگویم هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک رمان کلاسیک عاشقانه قرن نوزدهمی انگلیسی دنبال عشقهای رمانتیک میگردید قلاب کنجکاویتان به نظام طبقاتی و نظریه مارکس گیر کند و هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک کتاب آکادمیک تاریخی به دنبال فهم نظام قدرتی در سلسله صفوی هستید به موضوع دلدادگی در نقاشیهای آسیای دور برسید. این سرزمین لایه لایه است و شما را با جمله ساده «میخواهم بدانم» به هزارتوی خود میکشد.
@chapkook
آتوسا افشین نوید
مرحله سوم: انتخاب یک شریک کتابخوان و یک شریک کتابفروش
با یک کتابخوان مشابه خودتان طرح دوستی بریزید. فضای goodreads به راحتی به شما امکان چنین انتخابی را میدهد. غیر از آن به یک کتابفروش خوره کتاب هم احتیاج دارید. کتابفروشی که از حرفزدن در مورد کتابها لذت ببرد. سراغ کتابفروشیهای کوچک بروید و آنجا را پاتوق خودتان کنید. این کار نه تنها برای شما دلبستگی ایجاد میکند که به کتابفروش هم دلگرمی میدهد. در پستهای بعدی در مورد چند کتابفروشی کوچک شهر تهران که از سرک کشیدن به آنها لذت میبرم خواهم نوشت.
حرف آخر: کتابخواندن را عادت خودتان نکنید. بگذارید نه از سر عادت که برای فرونشاندن هیجان یک جستجو سراغ کتاب بروید. جستجوی اندیشههای تازه، جستجوی نگاههای متفاوت به مسائل تکراری، جستجوی دلنگرانیها و ترسها و خشمهایی که جرات نمیکنیم در دنیای واقعیمان از آن حرف بزنیم. جستجوی لذت خیالپردازی و رویابافی و لذت دانستن عمیق. جستجو گاهی هدفمند است و گاهی در حد پرسه است. به خودتان اجازه دهید گاهی حتی به ردیف کتاب زیر پنج سالهها بروید. جستجو آن موقع که هدفمند است هم لزوما به دستاوردی که پیشبینی کردهایم نمیرسد. جستجوی هدفمند گاهی هم ناکام میماند. اما آنچه جستجوگرها را عاشق زندگی نگه میدارد هیجان پیدا کردن چیزهاییست که انتظارش را ندارند. به عنوان خوره کتاب به شما میگویم هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک رمان کلاسیک عاشقانه قرن نوزدهمی انگلیسی دنبال عشقهای رمانتیک میگردید قلاب کنجکاویتان به نظام طبقاتی و نظریه مارکس گیر کند و هیچ بعید نیست در حالیکه در دل یک کتاب آکادمیک تاریخی به دنبال فهم نظام قدرتی در سلسله صفوی هستید به موضوع دلدادگی در نقاشیهای آسیای دور برسید. این سرزمین لایه لایه است و شما را با جمله ساده «میخواهم بدانم» به هزارتوی خود میکشد.
@chapkook
توضیحی در مورد شروع دورههای جدید نوشتن درمانی
سنت چند سال اخیر که دورههای نوشتن درمانی برگزار کردهام این بوده که دورههای جدید در دو نوبت بهار و پاییز شروع شوند. امسال اما برنامه کمی تغییر کرده و دوره جدید نوشتن درمانی مقدماتی از خردادماه آغاز خواهد شد. از آنجا که دوستانی برای شرکت در دوره تماس گرفتند و گروهی هم پیگیر علت عدم اعلام دورههای جدید شدند ترجیح دادم همینجا بنویسم که برنامه دورههای جدید اول اردیبهشت اعلام خواهد شد و به دنبال آن هم ثبت نام و شروع دورههای جدید از خرداد
سنت چند سال اخیر که دورههای نوشتن درمانی برگزار کردهام این بوده که دورههای جدید در دو نوبت بهار و پاییز شروع شوند. امسال اما برنامه کمی تغییر کرده و دوره جدید نوشتن درمانی مقدماتی از خردادماه آغاز خواهد شد. از آنجا که دوستانی برای شرکت در دوره تماس گرفتند و گروهی هم پیگیر علت عدم اعلام دورههای جدید شدند ترجیح دادم همینجا بنویسم که برنامه دورههای جدید اول اردیبهشت اعلام خواهد شد و به دنبال آن هم ثبت نام و شروع دورههای جدید از خرداد
سرمایه اجتماعی (بخش اول)
نوشته آتوسا افشین نوید
عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش مینوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمیرفت. روزهای خوب در پیش نیست. روزهای خوب باید نشانههایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ کمتر ردپایی از نشانههای خوب هست. با اینحال تا جایی که من در تاریخ ـ به عنوان سند رفتار آدمی در مقابل برد و باختهاـ خواندهام هیچ سیر قهقرایی در بینهایت قهقهرا گم نمیشود. تا روزی که خاک هست و انسان هست هر سیر قهقرایی جایی مسیر عوض میکند و رو به بالا میآید و آن نقطه حضیض میشود تاریخ؛ نقطه شکوفایی امیدی در اوج ناامیدی. راستش من هم مثل همه آدمها دلم میخواست روی محور تاریخ در یکی از اوجهایش به دنیا میآمدم. اما حالا که نقطه تلاقی محور زندگیام با محور تاریخ ایرانی روی خط سیری نزولی افتاده دلم میخواهد بخشی از آن نیرویی باشم که سازنده حضیضی در آینده است.
اما من برای چرخاندن مسیر این سقوط به سمت صعودی دوباره به عنوان یک شهروند با توانایی تاثیرگذاری محدود چه میتوانم بکنم. در طول چند ماه گذشته برای پاسخ دادن به این سوال بسیار فکر کردهام و به این نتیجه رسیدم که همه ناکارآمدیهای بزرگ در نهایت به زخمهای فردی منجر میشود. جامعه در حال سقوط انتگرالیست از آدمهای رنجور، درمانده و نیازمند تیمارداری. برای درمان درد آدمها راههایی هست. میتوان آدمها را رها کرد و به اصلاح نظام زخمزننده فکر کرد. میتوان هم پرسید فرای زخمهایی که یک نظام قدرتی معیوب به اعضایش وارد میآورد آیا منبع زخمزننده دیگری هم وجود دارد. نظامهای کوچک ایجاد تباهی پنهان در دل نظامهای بزرگ؟ این شد که به یادداشتهای کلاسهای نوشتن درمانیام برگشتم و سعی کردم بفهمم در جامعه آماری صد و چند نفره سی-چهل سالههای کلاسهایم کدام درد مشترک هست که من شهروند در شکلگیریاش سهم دارم و در کاهش آن هم میتوانم سهم داشته باشم.
و از میان دردها و رنجهایی که نوشته بودم به رنج دیده نشدن رسیدم. داستانهای دیدهنشدن آدمها داستانهای عجیب و در عین حال سادهایست. پسری در سایه برادر بزرگتر که موفقتر، زیباتر و خوشمشربتر است آرام آرام از محدوده دید خانواده خارج میشود. موفقیتهایش به چشم نمیآید، مهربانیهایش در مقابل مهربانی بزرگتر زمخت و بیمزه میشود و کسی دیگر او را به حرف زدن دعوت نمیکند. دختری در خانوادهای که والدین در آن اصرار دارند فضای خانه را همیشه بیتنش نگه دارند محو میشود. زن و شوهری که همیشه پشت درهای بسته تنشهای عاطفیشان، چالش مالیشان، بیماریها و دردهایشان را حل میکنند نه تنها دخترشان را از حق تمرین فهم درد دیگری محروم کردهاند، که خودشان هم شانس شناخت دخترشان را از طریق دیدن واکنشش، تدبیرش، خشمش و یا حتی دردش از دست دادهاند. آنها نه تنها دخترشان را از حق دانستن محروم کردهاند، که او را به عنوان یک محرم راز هم به رسمیت نشاختهاند. و کسی که محرم راز نباشد دوست نیست و آنکه دوست نیست، غریبه است و غریبهها از زندگی ما بیرد پا میگذرند.
میتوانم اینجا لیست بلندبالایی از داستانهایی بگویم که در آن آدمها به واسطه دیده نشدنشان خشمگینند. به واسطه دیده نشدنشان احساس ناامنی میکنند چون غریبهاند. به واسطه دیدن نشدنشان میگذارند و میروند چون به گمانشان کسی به آنها دلبسته و نیازمندشان نیست.
فکر میکنم امروز اگر بخواهیم به یکدیگر کمک کنیم، بیش از هر چیز نیاز داریم همدیگر را ببینیم و اعلام کنیم دیگری را دیدهایم. اما دیدن به چه معنا و چطور این دیدن را تمرین کنیم. اینها مثالهاییست برای دیدن دیگری.
@chapkook
نوشته آتوسا افشین نوید
عید امسال که برای دوستانم پیام شادباش مینوشتم، قلمم چندان به نوشتن از آرزوی روزهای خوب نمیرفت. روزهای خوب در پیش نیست. روزهای خوب باید نشانههایی در امروز داشته باشد و در خبرهای حوزه اقتصاد و سیاست و فرهنگ کمتر ردپایی از نشانههای خوب هست. با اینحال تا جایی که من در تاریخ ـ به عنوان سند رفتار آدمی در مقابل برد و باختهاـ خواندهام هیچ سیر قهقرایی در بینهایت قهقهرا گم نمیشود. تا روزی که خاک هست و انسان هست هر سیر قهقرایی جایی مسیر عوض میکند و رو به بالا میآید و آن نقطه حضیض میشود تاریخ؛ نقطه شکوفایی امیدی در اوج ناامیدی. راستش من هم مثل همه آدمها دلم میخواست روی محور تاریخ در یکی از اوجهایش به دنیا میآمدم. اما حالا که نقطه تلاقی محور زندگیام با محور تاریخ ایرانی روی خط سیری نزولی افتاده دلم میخواهد بخشی از آن نیرویی باشم که سازنده حضیضی در آینده است.
اما من برای چرخاندن مسیر این سقوط به سمت صعودی دوباره به عنوان یک شهروند با توانایی تاثیرگذاری محدود چه میتوانم بکنم. در طول چند ماه گذشته برای پاسخ دادن به این سوال بسیار فکر کردهام و به این نتیجه رسیدم که همه ناکارآمدیهای بزرگ در نهایت به زخمهای فردی منجر میشود. جامعه در حال سقوط انتگرالیست از آدمهای رنجور، درمانده و نیازمند تیمارداری. برای درمان درد آدمها راههایی هست. میتوان آدمها را رها کرد و به اصلاح نظام زخمزننده فکر کرد. میتوان هم پرسید فرای زخمهایی که یک نظام قدرتی معیوب به اعضایش وارد میآورد آیا منبع زخمزننده دیگری هم وجود دارد. نظامهای کوچک ایجاد تباهی پنهان در دل نظامهای بزرگ؟ این شد که به یادداشتهای کلاسهای نوشتن درمانیام برگشتم و سعی کردم بفهمم در جامعه آماری صد و چند نفره سی-چهل سالههای کلاسهایم کدام درد مشترک هست که من شهروند در شکلگیریاش سهم دارم و در کاهش آن هم میتوانم سهم داشته باشم.
و از میان دردها و رنجهایی که نوشته بودم به رنج دیده نشدن رسیدم. داستانهای دیدهنشدن آدمها داستانهای عجیب و در عین حال سادهایست. پسری در سایه برادر بزرگتر که موفقتر، زیباتر و خوشمشربتر است آرام آرام از محدوده دید خانواده خارج میشود. موفقیتهایش به چشم نمیآید، مهربانیهایش در مقابل مهربانی بزرگتر زمخت و بیمزه میشود و کسی دیگر او را به حرف زدن دعوت نمیکند. دختری در خانوادهای که والدین در آن اصرار دارند فضای خانه را همیشه بیتنش نگه دارند محو میشود. زن و شوهری که همیشه پشت درهای بسته تنشهای عاطفیشان، چالش مالیشان، بیماریها و دردهایشان را حل میکنند نه تنها دخترشان را از حق تمرین فهم درد دیگری محروم کردهاند، که خودشان هم شانس شناخت دخترشان را از طریق دیدن واکنشش، تدبیرش، خشمش و یا حتی دردش از دست دادهاند. آنها نه تنها دخترشان را از حق دانستن محروم کردهاند، که او را به عنوان یک محرم راز هم به رسمیت نشاختهاند. و کسی که محرم راز نباشد دوست نیست و آنکه دوست نیست، غریبه است و غریبهها از زندگی ما بیرد پا میگذرند.
میتوانم اینجا لیست بلندبالایی از داستانهایی بگویم که در آن آدمها به واسطه دیده نشدنشان خشمگینند. به واسطه دیده نشدنشان احساس ناامنی میکنند چون غریبهاند. به واسطه دیدن نشدنشان میگذارند و میروند چون به گمانشان کسی به آنها دلبسته و نیازمندشان نیست.
فکر میکنم امروز اگر بخواهیم به یکدیگر کمک کنیم، بیش از هر چیز نیاز داریم همدیگر را ببینیم و اعلام کنیم دیگری را دیدهایم. اما دیدن به چه معنا و چطور این دیدن را تمرین کنیم. اینها مثالهاییست برای دیدن دیگری.
@chapkook