چپ‌کوک
963 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
88 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
تجمع اهالی بوستان پنجم پاسداران در اعتراض به واگذاری فضای سبز محله شان در تاریخ دهم آذر ماه
حق با ماست

وقتی پایم به لندن رسید، می‌دانستم باید تمام هوش و حواسم را جمع کنم تا در کوتاهترین زمان ممکن قوانین زندگی شهری دنیای جدید را بیاموزم. شناخت اختلاف‌ها چندان سخت نبود. به ماه دوم اقامتمان نرسیده توانسته بودم لیستی از تغییراتی که باید در شیوه زندگی‌ام می‌دادم را تهیه کنم. عمل به تفاوت‌ها هم اغلب ساده بود. مثلا اینکه پشت هر درخواستتان باید یک «لطفا» اضافه کنید یا اینکه به هنگام ورود و خروج در را برای نفر پشت سری‌تان نگه دارید و اگر نفر پشت سری هستید تشکر کنید. اما چیزهایی هم بود که از عهده انجامشان برنمی‌آمدم. اولینش یک هفته بعد از ورودمان اتفاق افتاد. ماشینی در کوچه‌ای به سمت خیابان اصلی می‌آمد و ما که قصد عبور از کوچه را داشتیم صبر کردیم تا ماشین رد شود. توقفم به خاطر آن نبود که مهاجر بودن محتاطم کرده بود، به این دلیل بود که تا یک هفته پیشش در شهری زندگی می‌کردم که ماشین‌ها نه تنها با دیدن عابرین سرعتشان را کم نمی‌کردند، که چنان به سمتشان می‌آمدند انگار طعمه‌ای برای انتقام گرفتن از همه زخم‌های زندگی‌شان پیدا کرده‌اند. کمی طول کشید تا متوجه شدم به غیر از خط‌‌‌ کشی‌های عابر پیاده، جاهای دیگری هم حق تقدم با عابر است. با وجود این آگاهی نمی‌توانستم به ماشینی که از دور می‌آمد اطمینان کنم و بی‌محابا وارد خیابان شوم. نمی‌دانستم با این مشکل چه کنم. تصمیم گرفتم هر بار به گذرهایی می‌رسم که حق با عابر است با صدای بلند به خودم بگویم حق با ماست. روزهای اول این جمله برایم غریب بود. من در تمام عمرم چنین جمله‌ای به خودم نگفته بودم. اما کم‌کم غریب بودن جایش را به خشم داد. هر بار می‌گفتم حق با ماست، مجموعه تعرض‌هایی به ذهنم می‌آمد که همسایه و دوست و همشهری و استاد دانشگاه و رئیسم بر من روا داشته بودند و هر چه بیشتر به خودم می‌گفتم حق با ماست بیشتر از اینکه تعرض‌ها به نظرم طبیعی می‌آمده حالم بد می‌شد؛ از اینکه تعرض به حق‌ شهروندی‌ام را مثل یک امر طبیعی پذیرفته بودم. پذیرفته بودم وقتی از خط عابر پیاده رد می‌شوم بدوم و اگر ماشینی سرعتش را کم می‌کند تا کمر خم شوم و از تبلور این میزان شعور غیرمترقبه تشکر کنم.
چند ماه قبل شنیدن این خبر که اهالی بوستان پنجم پاسداران حفظ فضای سبز محله‌شان را حق خودشان می‌دانند برایم غریب بود. بعد از آخرین باری که ورود یگان ویژه، درگیری‌‌اش با اهالی محل و بعد هم مستقر شدن هر شبش به هنگام خاک‌برداری، تجمع‌های شبانه ساکنین بوستان پنجم را متوقف کرد تصور می‌کردم بازی تمام شده است. حق‌خواهی به خون که برسد بسیاری از معادلات به هم می‌ریزد. تنفر و خشم راه را بر تلاش مدنی می‌بندد، اما درکمال تعجب من، هیچ چیز متوقف نشد. چند روزی پژمردگی و پریشانی بر فضای ساکنین بوستان پنجم پاسداران حاکم بود. نوشته‌ها رنگ و بوی تسلیم و واگذاری احقاق حق به آینده نامعلوم را پیدا کرده بود. اما کم‌کم نیروی رفته بازگشت. آنهایی که امید بیشتری داشتند دست به کار شدند و برای دیگران نوشتند که رسیدن به حق از مسیر «قانون» سخت است اما ناممکن نیست. نوشتند که آنکه حق‌خواهی می‌کند باید بهایش را هم بپردازد. از دو هفته گذشته در کنار رایزنی‌های قانونی هسته مرکزی ساکنین محل، بقیه هم دوباره فعال شده‌اند. ظرف یک هفته گذشته با کمک همدیگر یاد گرفتند حساب توییتری بسازند و بالاخره دیشب بارراه‌‌انداختن طوفان توییتری موفق شدند دهمین هشتک برتر شوند.
و البته کار به اینجا ختم نشد. اهالی محل طبق برنامه قبلی امروز جمعه دهم آذر جلوی پارکی که حالا با سرعت گودبرداری می‌شود جمع شدند. از مردی عصا به دست در جمع معترضین بود تا طفل خردسالی که مادرش می‌گفت آورده‌ام یادش دهم که حق گرفتنی‌ست. حق داشتن فضایی برای نفس کشیدن، فضایی برای بازی کردن و فضایی شاد برای ساختن خاطره‌ای خوش از یک شهر. شهری که دائم به جانت، به ریه‌ات، به آرامشت، به حرمت انسانی‌ات تجاوز نکند و چنان در خاطر ثبت شود که دلت بخواهد برایش جان دهی نه آنکه عطایش را به لقایش ببخشی و مرزهایش را با بغض و کینه ترک کنی. امروز علاوه بر ساکنین، گروهی از فعالین محیط زیست هم به جمع پیوسته بودند. این وسط جای خبرنگارها خالی بود. کسانیکه وظیفه‌شان انتقال بی‌واسطه چنین همبستگی کم‌نظیری در شهری‌ست که خشونت و غریب‌وار زندگی کردن مردمش دیگر امری طبیعی شده و مهاجرینش در بدو ورود به شهر لیستی از تعرض‌هایی که «باید» انجام دهند تا زنده بمانند را برای خودشان می‌نویسند و آن را هر روز تمرین می‌کنند. (عکس بالا تصویری از تجمع امروز است)
خودمانی در باب نوشتن درمانی: کلاسهای نوشتن درمانی برای من یکی از بهترین و در عین حال پرچالش‌ترین دقایق چهار سال اخیر زندگی‌ام بوده. ایده دوره های نوشتن‌درمانی محصول تجربه شخصی خودم در نوشتن و از سالها آموزش نوشتن با عنوان داستان‌نویسی و نوشتار خلاق بیرون آمده. ایده این بود که نوشتن میتواند به نویسنده‌اش کمک کند از بند خودسانسوری‌هایش رها شود و با واقعیت‌های زندگی خودش، هویت خودش و رفتار و انتخاب‌های خودش مواجه شود. اعتقاد دارم که یکی از جدی‌ترین مشکلات ما به عنوان یک ملت اینست که بالغ نیستیم. آدمی که بالغ نیست شناختش از خودش و دنیای اطرافش کم است. آدمی که بالغ نیست به خودش دروغ می‌گوید و برای کارهایش توجیه پیدا می‌کند. آدمی که بالغ نیست برای خودش دشمن می‌سازد تا مسئولیت شکست‌هایش را به گردنش بیندازد. آدمی که بالغ نیست از چالش‌های زندگی‌اش فرار میکند، آنها را فراموش می‌کند، دست به انکار می‌زند یا مواجهه را به تاخیر می‌اندازد. به نظرم آدمهای نابالغ توان لذت بردن از زندگی را ندارند. آنها گرفتار ترس‌ها و بی‌تصمیمی‌هایشان هستند. آنها توان پاسخگویی مناسب به کسانی که بهشان آسیب می‌رسانند را ندارند و از این رو خشم مثل خوره درونشان را می‌خورد. آنها آگاهانه دورنمایی برای زندگیشان نساخته‌اند و از این رو نمی‌توانند از جنگیدن در راه یک خواسته لذت ببرند. کلاسها که راه افتاد نمی‌دانستم مخاطبم را کجا باید جستجو کنم اما به چهارمین دوره نرسیده، ایده مخاطبان خودش را پیدا کرد. آنهایی سراغ کلاس می‌آمدند که در گام اول جراتش را داشتند با این مسئله مواجه شوند که چیزی در زندگیشان درست کار نمیکند. جسارت مواجه شدن با خودشان را داشتند و حاضر بودند رو در روی ضعف‌هایشان بایستند. راستش فکر میکنم هیچ چیز به اندازه این کلاس نمی‌توانست مرا به نسل بعد امیدوار و دلبسته کند. چهار سال است آدم‌هایی را میبینم که در وانفسای زندگی در فضایی رقابتی، بیمار و آشو‌ب‌زده و پرمشکل به پیروی از دستورالعملهای معمول زندگی فکر نمی‌کنند و حاضرند زمان بگذارند، مسیر حرکتشان را یک بار دیگر مرور کنند و بنای زندگی را روی پایه‌های محکمتری بگذارند. این زمستان شانزدهمین دوره نوشتن درمانی را برگزار می‌کنم. کلاس نوشتن درمانی یک سفر شخصی‌ست به دنیای مسکوت مانده‌های ذهن و زندگی‌تان. نوعی سفر آلیس در سرزمین عجایبی‌ست. تلاشی‌ست برای آنکه بفهمید هویت شما را چه چیزهایی ساخته. برای آنکه بفهمید از چه چیزهایی میترسید. از چه چیزهایی خشمگینید. برای آنکه بفهمید زیر سایه چه کسانی ایستاده‌اید. برای آنکه کشف کنید آیا واقعا خواسته مشخصی برای آینده دارید یا نه و آیا واقعا در راستای خواسته‌تان حرکت میکنید یا نه و اگر جواب هر کدام از سوالاتتان منفی‌ست، چرا. من هر دوره یک جلسه معرفی برگزار می‌کنم. مسیری که می‌روم و کارهایی که میکنم برای خودش پایگاهی در فلسفه نوشتن و در روانشناسی شناختی دارد. در جلسه معرفی هم از آن زمینه علمی میگویم و هم از اینکه دوره چطور و با چه ساز و کاری برگزار میشود و احتمالا می‌تواند برای شما چه دستاوردی داشته باشد. اگر به هر دلیلی جوابتان به این سوالها که من که هستم و چه کار دارم میکنم چندان واضح نیست و برایتان مهم است شانس یکبار زیستنتان را با اجرای رویاها و خواسته‌های دیگران نسوزانید دوره نوشتن‌درمانی به درد شما خواهد خورد. @chapkook
بیشعوری: امروز دوشنبه ۲۷ آذرماه، به دلیل آلودگی شدید هوا، تردد خوردوهای پلاک فرد از درب منزل ممنوع است. ساعت نه صبح امروز از پانصد متری پل سیدخندان در خیابان شریعتی تا ابتدای سهروردی شمالی بیست و هشت خودروی غیر تاکسی پلاک فرد شمردم. سعی کردم خودم را جای یکی از همشهری‌های خاطی بگذارم و بفهمم چرا کسی فکر می‌کند در شرایط بحران حق ویژه‌ای دارد. چرا فکر می‌کند حق دارد به قیمت آسیب‌ وارد کردن به دیگران برای خودش اسباب راحتی ویژه بخواهد. به نظرم همه ما بهتر است به این سوال فکر کنیم. به اینکه چرا از درک این موضوع عاجزیم که در صورت استفاده از مواهب یک زندگی اجتماعی موظفیم محدودهایی را بپذیریم. در مقابل این امتیاز که مجبور نباشیم صبح به صبح برویم شکار با این وحشت که ممکن است چیزی برای خوردن گیر نیاوریم یا خودمان شکار شویم. در مقابل این امتیاز که در صورت بیماری بتوانیم توسط آدم‌های دیگری به عنوان پزشک، دوست و خانواده حمایت شویم. در مقابل این امتیاز که مسئولیت‌هایمان تقسیم شود. به نظرم بهتر است به این مسئله فکر کنیم که چرا به خودمان اجازه می‌دهیم به دیگران آسیب برسانیم. کجا آسیب دیده‌ایم و چرا آنقدر بزدل و ناتوانیم که به جای ایستادن و اعلام کردن اینکه من آسیب دیده‌ام، ترجیح می‌دهیم در جایی دیگر، به انسانی دیگر و معمولا ضعیف‌تر از خودمان آسیب برسانیم. به نظرم بهتر است به این فکر کنیم که چرا در حالی که موجوداتی بالغ نیستیم؛ درکی از زندگی اجتماعی نداریم، توان تحلیل میزان آسیبی که به دیگران وارد می‌کنیم را نداریم و قدرت همدردی و همدلی نداریم انتظار داریم شرایط زیستی‌مان مثل مردمی باشد که بالغند، فکر می‌کنند و تن به محدودیت‌ها می‌دهند . دوست عزیز شما که امروز با خوردی شخصی پلاک فرد در سطح شهر تردد می‌کنید شما سهیمید در قتل آدم‌هایی که این‌روزها به دلیل آلودگی هوا جانشان را از دست می‌دهند. شما دزدید زیرا حق دیگران در برخورداری از شرایط تنفسی بهتر را را غصب کرده‌اید. شما کندذهنید زیرا توان تشخیص شرایط بحران را ندارید. شما بی‌شعورید زیرا مفهوم زندگی اجتماعی را نمی‌دانید. و شما قوای حسی‌تان تا حد یک حیوان پایین است زیرا توان فهم یک درد مشترک را ندارید.
یادآوری مجدد: امروز ساعت ۶:۳۰ جلسه معرفی دوره جدید برگزار می‌شه. مدت زمان جلسه یک ساعته. شرکت در جلسه معرفی آزاده.
در وبلاگم و در این کانال می‌تونید چیزهایی در مورد نوشتن درمانی بخوانید. نوشتن درمانی دوره نویسندگی نیست، دوره روان‌درمانی هم نیست. بلکه مشکلات ناشی از عدم شناخت خود رو برطرف می‌کنه. اگر نمی‌دونید از زندگی‌تون چی می‌خواید، اگر گرفتار بی‌عملی هستید، اگر در آستانه تصمیم‌هایی هستید و نمی‌تونید تصمیم‌تون رو قطعی کنید، اگر ترس‌هاتون فلجتون کرده، اگر امروزتون در سایه گذشته‌تون قرار گرفته، اگر رفتارهایی دارید که نمی‌دونید چرا ازتون سر می‌زنه و اگر رابطه‌هاتون با دیگران مشکل داره ولی دقیقا نمی‌دونید چرا، این دوره احتمالا می‌تونه کمکتون کنه.
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکل‌گیری نظام استبدادی- بخش اول

سه سال پیش وقتی تصمیممان برای خرید آپارتمانی که امروز در آن زندگی می‌کنیم قطعی شد، مالک قبلی آپارتمان، رو به همسرم کرد و گفت: «من اینجا رو به شما می‌فروشم فقط یه شرط داره، مدیریت این ساختمون روی قرارداد فروش خونه‌ست. باید قبول کنید تا زمانی که اینجا زندگی می‌کنین مدیریت ساختمون رو به عهده بگیرید». حرفش به نظرم آنقدر خنده‌دار بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت. مگر می‌شد کسی را مجبور کرد مدیریت ساختمان را به اجبار به عهده بگیرد. پیرمرد همان روز فروش خانه چند زونکن و پوشه و یک مشت کاغذ پاره و نام دو جین تعمیرکار و بنا و نقاش را جلوی رویمان گذاشت. اسنادی که در طی هفت سال مدیریتش تلنبار شده بود. ساختمان و آپارتمان را در شرایطی تحویل گرفتیم که اوضاعش نابسامان بود. عایق پشت‌بام آش و لاش بود. موتورخانه درست کار نمی‌کرد. اف‌اف خراب بود. دیوارهای راهرو و نمای ساختمان نیاز به نقاشی و شستشو داشت و تنها درخت باغچه کوچکمان کج شده بود. آخرین ماه پاییز به خانه جدید اسباب‌کشی کردیم و با خودمان فکر کردیم می‌توانیم در طول سه چهار ماه باقیمانده تا پایان سال کمی به وضع ساختمان رسیدگی کنیم تا وقت تعیین مدیر جدید شود و کار را تحویل دیگری دهیم. با منطق من جور درنمی‌آمد که همسایه‌ها حاضر شوند صندوق ساختمان را دست کسانی بسپرند که آنها را نمی‌شناسند و مهم‌تر از آن اینکه ما هنوز خودمان محله را نمی‌شاختیم و اگر قرار بود نوبت مدیریت به ما برسد باید حداقل یکی دو سالی می‌گذشت تا با فضای همسایه‌ها و محله آشنا شویم. هنوز دو هفته از اقامتمان نگذشته بود که اولین تنش شروع شد. یکی از همسایه‌ها شارژش را نصفه نیمه پرداخت کرد و در جواب اعتراض من ادعا کرد پولی که توسط مدیر قبلی جمع می‌شده خرج ساختمان نمی‌شده و بی‌آنکه از واژه دزدی استفاده کند غیر مستقیم گفت حاضر نیست پول دست دزد بعدی بدهد. من در عمرم سر کسی که نمی‌شناسمش و قرار است بعد از این در کنار او زندگی کنم داد نزده‌ام. اما آن روز چنان از کوره در رفتم که هیچ چیز جلودارم نبود. در همان روزهای سخت اسباب‌کشی پشت‌بام را تعمیر کرده بودیم و برای تعمیر زنگ در ورودی هم چند بار با تعمیرکار تماس گرفته بودیم. شوفاژخانه سرویس شده بود و با چند نفر از مالکین برای گذاشتن یک جلسه و جمع کردن هزینه تعمیرات ضروری تماس گرفته بودیم. تماس‌هایی که بازخوری جز برخوردهای سرد و جواب‌های سربالا نداشت. رفتارهای همسایه‌ها فقط هم به اینکه دزد خطاب شویم یا به نحوی شک به دزد بودنمان مطرح شود ختم نشد. بعد از اولین کار خدماتی که در ساختمان صورت گرفت موج تماس‌های تلفنی شروع شد. یک واحد لیستی از کارهایی که «باید» انجام شود نوشته بود و پای تلفن از من می‌خواست بگویم هر کدام از کارها را کی و توسط کدام نقاش یا بنا یا تعمیرکاری انجام می‌دهم. آن یکی یک شب درمیان تماس می‌گرفت و می‌گفت چاه پر شده و از آنجا که ما مدیریت ساختمان را قبول کرده‌ایم باید بدانیم در صورت ریزش چاه مسئولیت هر گونه صدمات جانی و مالی با ماست. یکی دیگر می‌گفت مدیر قبلی چرا شارژ پرداخت نمی‌کرده و بابت دو سال اقامت در ساختمانش طلب سهم مدیر قبلی را از ما می‌کرد. آن یکی پیغام می‌فرستاد که چرا ساختمان سرایدار ندارد. اما بدتر از کابوس زندگی کردن با آدم‌هایی که به نظر من چیزی از دیوانه‌ها کم نداشتند برخورد اطرافیانم با قضیه بود. هر جا به قصد درد دل، استیصالم را بیان می‌کردم و می‌گفتم نمی‌فهمم چرا رفتارها انقدر عجیب و غریب است متهم می‌شدم به حماقت. حماقت قبول مسئولیت مدیریت ساختمان.
امروز سه سال از کابوس آن روزها می‌گذرد. تلاش من و همسرم برای ایجاد یک فضای صلح‌آمیز نزدیک به دو سال طول کشید. حالا رابطه‌مان با هم نسبتا خوب است. اعتماد به فضایمان بازگشته و کم و بیش به هم لبخند می‌زنیم اما همچنان بحران انتخاب مدیر سال بعد روی میز است. در طول این سه سال که به مسئله آپارتمان‌نشینی حساس شده‌ام، دریافته‌ام مشکل فقط در ساختمان ما نیست. مشکل اساسا مشکل آپارتمان‌نشینی هم نیست. بلکه مسئله در نحوه نگاه ما به سهم مسئولیت فردی در یک زندگی جمعی‌ست. اما چرا این داستان را تعریف کردم؟
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکل‌گیری نظام استبدادی- بخش دوم

در دو هفته اخیر که گوشه و کنار کشور ملتهب بود، من هم مثل بسیاری از آدم‌های دور و اطرافم به اینکه چرا اعتراضات شکل گرفت، از کجا شروع شد و کدام گروه‌ها شرکت کردند و شرکت نکردند و چرا، فکر کردم. اما برای من یک سوال مهم دیگر هم مطرح بود. بیایید فرض کنیم همین امروز معجزه‌ای رخ دهد. آدم‌های کاردان و سالم روی کار بیایند، فاسدها محاکمه شوند، قانون اجرا شود و بخش قضا درست قضاوت کند. سوال من اینست که آیا چنین شرایط اولیه‌ای به آن آرمان‌شهری که همه به دنبالش هستیم ختم خواهد شد؟ آرمان‌شهری که از ایران کشوری با رفاه کشورهای اسکاندیوی و دلربایی آمریکا بسازد. جواب من این است که نظام فکری ما به دو دلیل از هر شرایط اولیه‌ای، یک نظام مستبد می‌سازد. ساختمان ما به نظرم مثال آماری مناسبی برای شناخت رفتارهای اجتماعی ماست.
برخورد همسایه‌ها و دوستان دلسوز من در طول روزهای دست و پنجه نرم کردن با کابوس مدیریت ساختمانمان به من می‌گوید ما به چیزی به نام سهم خود در مدیریت زندگی جمعی اعتقاد نداریم. چرخش سالانه مدیریت یک ساختمان یعنی من در مقابل پذیرفتن کارهای ساختمانی ده واحده در طول یک سال، از این مزیت برخوردار می‌شوم که نه سال دیگر نیازی به مواجهه با دغدغه ذهنی در مورد مشکلات ساختمان نداشته باشم. اما در ذهن اغلب ما پذیرش مدیریت ساختمان چیزهایی با این مضمون است: «من بیام مثل حمالا اینجا کار کنم بعد مرتیکه پفیوز همسایه بالایی واسه خودش راس راس بگرده» یا «چی تو جیب من می‌ره، مگه من نوکر بابای فلانی‌ام» یا «گیرم من کار کنم، نفر بعدی میاد دست به سیاه و سفید نمی‌زنه. همه کارها تلنبار می‌شه باز میفته گردن من که اهل کارم». در نهایت هر کداممان پذیرفتن مسئولیت ساختمان را یک باخت و عدم پذیرشش را برد می‌بینیم. من معتقدم در عدم پذیرش مسئولیت ساختمان واقعا بردی وجود دارد. من زمانم را خرج دیگران نکرده‌ام. دغدغه فکری برای خودم ایجاد نکرده‌ام. خودم را از اتهام دزد بودن بری نگه داشته‌ام و حتی می‌توانم این اتهام را در مورد مدیر ساختمان به کار ببرم و همواره طلبکار و در عین حال مظلوم و قربانی بی‌تدبیری دیگری باشم. اما معتقدم سکه این برد روی دیگری هم دارد. اول اینکه پذیرش مسئولیت با خودش حق اعمال نظر را هم می‌آورد. وقتی مسئولیت کارم را به دوش دیگری می‌اندازم عملا به طرف مقابل اختیارات انجام آن عمل را هم تفویض کرده‌ام. دوم اینکه با کناره‌گیری از پذیرش مسئولیتم خودم را در موقعیت بی‌خبری قرار داده‌ام. نمی‌توانم به کسی بگویم تو مسئولیت کار من را به عهده بگیر و درعین حال بابت کارهایی که من در انجام آن قصور کرده‌ام به من پاسخ هم بده.
بیایید نگاهی به ساختمان ما بکنیم. هفت سال مدیریت ساختمان به دوش یک نفر است. نتیجه اول اینکه نه واحد دیگر از آنچه در ساختمان می‌گذرد بی‌خبرند. نمی‌توانند مدیری که جور دیگران را هم می‌کشد مجبور به پاسخگویی کنند زیرا همان مقدار کار انجام شده هم از سر فداکاری صورت گرفته. اولین واکنش به بی‌خبری، بدبینی‌هایی مثل اینست که حتما طرف خوب هم می‌دزدد وگرنه چرا باید همچنان عهده‌دار کاری شود که برایش جز تنش چیزی ندارد. دوم مدیر همیشه زبانش دراز است که جور دیگران را کشیده. نیاز به پاسخگویی ندارد. پس احتمال کم‌کاری‌اش بالا می‌رود. احتمال سوء استفاده از جایگاه قدرتی‌اش هم بالا می‌رود. سوم اینکه بین مدیر و باقی اعضا تنش و بدبینی به وجود می‌آید چرا که رابطه بین مدیر و همسایه‌ها دیگر یک رابطه بالغ-‌بالغ نیست. بی‌خبری فرد را در موقعیت نابالغ قرار می‌دهد. در موقعیت کودکی که نمی‌داند و فرار از پذیرش مسئولیت فردی، او را در موقعیت کسی که توان تشخیص خوب و بد را ندارد. چنین وضعی رابطه مدیر و همسایه‌ها را در بهترین حالت به رابطه والد-کودک تبدیل می‌کند. والد برای کودکش تصمیم می‌گیرد چون او نمی‌داند و نمی‌تواند خوب و بد را تشخیص دهد.
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکل‌گیری نظام استبدادی- بخش سوم

تجربه زیستی من در طول چهل سال گذشته و به خصوص سال‌های اخیر که به واسطه تعدد کلاس‌های بزرگسالم با آدم‌های بیشتری در ارتباط بوده‌ام و لایه‌های پنهان‌تری از وجودشان را دیده‌ام اینست که احساس برد ما در فرار از مسئولیت‌های اجتماعی‌مان، رابطه‌های ما را دائم به رابطه‌های نابالغ تبدیل می‌کند. و رابطه‌های نابالغ اغلب به شورش علیه سیستم یا فرار از آن ختم می‌شود. چرا می‌گویم چنین رابطه‌هایی اغلب به فروپاشی می‌رسد. چون سه نقطه طیفی برای رابطه نابالغ-بالغ قائلم. در سر مثبت طیف رابطه‌ای نابالغ-بالغ، رابطه والد-فرزندی‌ست. رابطه‌ای که در آن والد به دلیل علاقه‌اش به فرزند تلاش می‌کند در عین حال که او را کنترل می‌کند، به او آسیب چندانی وارد نکند و از قدرتش سواستفاده نکند. در میانه طیف به رابطه دیکتاتور-دیکتاتور زده ختم می‌شود. رابطه‌ای که در آن دیکتاتور اگرچه بیشتر منافع خودش را می‌بیند تا جمع، اما در نحوه اعمال قدرتش همچنان تابع قانونی‌ست که باید جایی پیش از اعمال زور، اعلامش کرده باشد. اما در سر منفی طیف به گمانم چنین رابطه‌ای دوگانه استبداد-استبدادزده را می‌سازد. رابطه‌ای که در آن مستبد عاشق و معتاد قدرتش می‌شود و استبدادزده را تهدید برای قدرت خودش میبیند. بنابراین همان کاری را می‌کند که باید در مقابل یک دشمن انجام. او برای مهار طرف مقابلش زور را به خشن‌ترین شکل ممکن به کار می‌گیرد و ابایی ندارد که قدرت بی‌حد و حصرش را به نمایش بگذارد و برای اعمال زورش نه قانون را بهانه کند و نه عاطفه پدرانه/مادرانه‌ را.
این روزها من به کرات در حرف‌های مردم و در نوشته‌های اطرافیانم جمله «تاریخ تکرار می‌شود» را می‌شنوم. به نظرم آنچه الان در حال تکرار است، نه تاریخ که بازآفرینی شرایط مشابه به دلیل یک ضعف تربیتی-فرهنگیمان ا‌ست. ضعفی که تا زمانی که برطرف نشود هر تلاشی برای گذار به جامعه‌ای دمکرات- حتی در جمع‌های کوچک- را محکوم به شکست می‌کند.
Forwarded from Nojavanan orchestra (Arman Noroozi)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اولین نگاه پرگینت به سولوی ، دختر زیبای روستا، لایت موتیف های خیال انگیز موسیقی ادوارد گریک، در اجراخوانی نمایش پرگینت، تئاتر شهرزاد ۷ بهمن ارکستر نوجوانان و جوانان ایران
اجراخوانی نمایش پرگینت در تئاتر شهرزاد

شنبه شب وقتی گروه ارکستر نوجوانان ایران روی سن سالن تئاتر شهرزاد آمد و آرمان نوروزی دستهایش را بالا برد و صدای سازهای تنیده در هم بلند شد، بی‌اختیار اشک چشمانم را پر کرد. شاید برای آدم‌های نسل‌ قبل از من دیدن دختر و پسرهایی نوجوان روی سن چیزی جز حسرت گذشته نداشته باشد. شاید برای آدم‌های نسل بعد از من هم شنیدن اجرای آماتوری نوجوانان و مقایسه آن با اجراهای حرفه‌ای آن طرف آبی فقط به نق‌نقی از سر نارضایتی ختم شود. اما برای نسل من اجرای روی سن شنبه شب، معنایی جز امید نداشت. گروه می‌نواخت، بازیگران نقش‌آفرینی می‌کردند، خواننده مهمان گروه می‌خواند و من فکر می‌کردم این مايیم. این ماییم که ماندیم و برای باز کردن تنفس‌گاهی هر چند کوچک جنگیدیم. این ماییم که برای تکرار نشدن محرومیت‌های دوره بچگی‌مان خودمان را به آب و آتش زدیم. این ماییم که از هر دری ما را رانده‌اند، راه دیگری برای وارد شدن پیدا کرده‌ایم. این ماییم که دوران سخت، بی‌انعطاف، پرقضاوت و پر از باید و نباید گذشته را به سنی پیوند زده‌ایم که بوی صلح و آرامش و رشد دوباره خلاقیت‌های فردی را می‌دهد. فکر می‌کنم برای آنها که بعد از ما می‌آیند، کارهای نسل من چندان بزرگ نباشد. اما من می‌دانم برای جمع کردن دختر و پسرهای نوجوان دور هم، برای ترغیب کردنشان به آماده کردن فقط یک اجرای نسبتا سنگین، برای اجرای یک نمایش عاشقانه روی سن، حتی برای تهیه ساز، و مکانی برای یکی دو اجرا چقدر دوندگی شده است، چقدر چانه زنی شده است، به چند مرجع فلان و بهمان جواب داده شده است، از چند سد شبهه و ممنوعیت و باید و نباید عبور شده است تا رسیده به جایی که من بتوانم رو‌به روی پرده‌ای بنشینم و آنچه آرزوی کودکی‌ام بود را در نسل بعدم تبلوریافته ببینم. در طول اجرا می‌دانستم استادان نوجوانانی که صدای سازهایشان روی سن شنیده می‌شد، آدم‌هایی که امروز مثل من دهه سی و چهل زندگی‌شان را پشت سر می‌گذارند، قلبشان بابت به حقیقت پیوستن رویاهای کوچکشان سخت می‌تپد. و می‌دانستم بزرگسال‌هایی که گروه نوجوان را همراهی می‌کردند تا اجرای مطلوب‌تری داشته باشند، به چه مشقتی چراغ امید کوچکشان را هنوز در دل روشن نگه داشته‌اند.
اجرای شنبه شب، کار خلاقانه‌ای بود. برداشتی از نمایش پرگینت اثر هنریک ایبسن با بازیگری افسانه پرمر در نقش پسری عیاش و ماجراجو و سارا شاهی در نقش زنان زندگی پسر روی سن اجرا می‌شد و گروه ارکستر نوجوانان به رهبری آرمان نوروزی قطعه‌هایی که ادوارد گریک بر اساس این نمایشنامه رمانتیک ساخته بود را اجرا می‌کرد. صدای گرم و دلنواز گلاره وزیری زاده، بازیگری قوی افسانه پرمر و نوازندگی خوب گروه سازهای بادی اجرا را دوست داشتنی کرده بود. نمایشنامه ایبسن زیباست و قطعه‌های گریک چنان رمانتیک است که اگر رقیق‌القلب باشید بعید است اشکتان را درنیاورد. گروه ارکستر نوجوانان و جوانان ایران شنبه شب آینده، هفتم بهمن اجرای دومی دارد. امیدوارم نوجوانان، هفته آینده هم سالن را مثل شنبه شب گذشته پر از جمعیت ببینند و حتی پله‌ها را در تسخیر کسانی که حاضر شده‌اند روی زمین بنشینند اما از آنهایی حمایت ‌کنند که هر روز صبح دوباره امیدشان را در قلبشان می‌گذارند، لبخندشان را به لب‌هایشان می‌آویزند و برای آینده بهتر می‌جنگند. آگهی اجرای هفته بعد و بخشی از اجرای هفته گذشته را بالای این پست ببینید.
روزنوشت‌ها: سومین سری دوره اول فهم تاریخی ادبیات ایران دیشب تموم شد. از هفته بعد دوره‌های جدید شروع می‌شه. دوره اولی‌ها میرن دوره دوم تا ببینن از رفتن رضاشاه تا انقلاب سفید چه بر سر ادبیات در ایران اومد و دوره دومی‌ها می‌رن دوره سوم تا ببینن نویسنده‌ها انقلاب شاه و ملت رو چطور فهمیدن و چه نقدی بهش داشتن. هنوز باورم نمی‌شه رویایی که پنج سال پیش در هوای مه‌آلود لندن خوابش رو می‌دیدم به حقیقت پیوسته. اونهم با کیفیتی به مراتب بالاتر از چیزی که انتظارش رو داشتم. اون روزها تصورش رو هم نمی‌کردم که نسل قبلی من، اینطوری حمایتم کنه و خیالش هم برام دور بود که آدم‌هایی از گوشه و کنار قاره‌های دیگه بهمون بپیوندن. کلاس‌ها حداقل برای من تبدیل به ساعاتی جادویی شده. ساعاتی که ما دور یه میز چوبی روح نویسنده‌ها را احضار می‌کنیم و بهشون می‌گیم بیایید بنشینید کنار ما، چای و شیرینی و نون و پنیری بزنید و از اینکه شخصیت‌های قصه‌های شما بخشی از زندگی ما شده لذت ببرید. راستش از اینکه قصه‌ها، یکی از نسل دهه سی رو به یکی از نسل دهه هفتاد پیوند زده، یکی از ایران رو به یکی در کانادا وصل کرده لذت می‌برم و به خودم می‌گم این جادوی قصه‌ست. این همون نقش مغفول مونده ادبیاته. این همون صلح و گفتگوییه که ما برای ساختن دنیای بهتر بهش نیاز داریم. اینکه بتونیم دو ساعتی در مورد اختلاف نظرمون سر باورپذیر بودن شخصیت حاج ابوتراب داستان حاجی‌آقا با هم حرف بزنیم و بر سر اینکه قهرمان داستان عصیان رفتار شجاعانه یا احمقانه‌ای داشته با هم بحث کنیم و در خلال گفتگومون ببینیم کی هستیم، کی بودیم و دلمون می‌خواد کی باشیم. اینها رو نوشتم برای اینکه در این فضای خسته و مضطرب، شادیم رو با دیگران قسمت کنم و بگم اگر چه مهمه آسمون صاف و آبی رو به شهرهامون برگردونیم، اما در دلگرفتگی آسمون می‌شه نگاهمون رو به زیر پامون بچرخونیم، اون زیر، زیر خروارها خاک گذشته‌ای خوابیده که کشف و فهم بی‌حب و بغضش می‌تونی هم شادی‌آفرین باشه و هم برای بازگردوندن آسمون آبی کمکمون کنه.
از رنج‌های پنهان ما - بخش اول

اولين باري كه در يكي از دوره‌های نوشتن‌درمانی موضوع تعرض‌هاي جنسي خانگی پيش آمد، پاك به هم ريختم. نه به اين خاطر كه نمي‌دانستم در مقابل چنين موضوعي بايد چه واكنشي نشان دهم، به اين دليل كه هيچوقت با رنج انباشته ناشي از تحمل چنین رازي مواجه نشده بودم. سالهاي دانشجویی‌ام يك بار سر زايمان دختر شانزده ساله‌اي حاضر شده بودم. دختر بعد از ساعت‌ها زار زدن فرزندي به دنيا آورد. گيج بود، درد بي‌حسش كرده بود و در طول زایمان پرستارها جاي همدردي سرش داد زده بودند كه مگر مجبوري در اين بچه سالي حامله شوي. بچه كه به دنيا آمد دختر حتي حاضر نشد نگاهي به او بيندازد. پاهايش از درد و سرما مي‌لرزيد و در نگاهش هيچ چيز نبود. هـيج ميلي به زندگي، هيچ رغبتي به بودن. تا روزی که بحث تعرض‌های جنسی خانگی مطرح شد فكر مي‌كردم تحمل ناپذيرترين رنج زنانه را ديده‌ام، اما آن روز احساس کردم با چیزی به مراتب خورنده‌تر و ویران‌کننده‌تر مواجهم.
آنچه دو سوی تعرض‌های جنسی معمول قرار می‌گیرد اغلب متجاوز و قربانی‌ست. قربانی نسبت به متجاوز خشم دارد و گاهی هیچوقت از ترس از متجاوز عبور نمی‌کند. اما در تعرض‌های خانگی داستان شکل دیگری به خودش می‌گیرد به خصوص اگر پدر در جایگاه متجاوز و دختر در جایگاه قربانی قرار بگیرد و تعرض به سنین پنج شش سالگی برگردد.
فکر می‌کنم بزرگ‌ترین رنج تحمل‌ناپذیر چنین رابطه‌ای شک دائم باشد. اول شک به اینکه آیا آنچه اتفاق افتاده آزار و تعرض جنسی بوده یا نه. شک به اینکه آنچه مخدوش و تار در پس ذهن دور می‌زند واقعیت دارد یا ساخته خیال است. اینکه کی نوازش پدر از مرز نوازش گذشته و شکل یک تعرض به خودش گرفته. شک با خودش عذاب وجدان می‌آورد. عذاب وجدان اینکه آیا من قربانی، محاکمه عادلانه‌ای انجام می‌دهم یا نه. عذاب وجدان اینکه چطور لحظه‌های مهربانی پدر را از آن تصویر مخدوش جدا کنم. برای دختری که تصویری مخدوش از یک تعرض جنسی در کودکی‌اش دارد ترس از واقعیت داشتن چنین کابوسی همانقدر هولناک است که ترس از واقعیت نداشتنش. اگر واقعیت داشتنش نشان از زندگی در کنار پدری بیمار می‌دهد، واقعیت نداشتن چنین تصویری از تمایلی بیمارگونه حرف می‌زند، تمایل به متهم کردن پدری به امری به شدت ناشایست. اما شک به اینجا ختم نمی‌شود. تعرض خانگی قربانی بزرگ‌تری هم دارد. شک به اینکه چقدر مادر شریک جرم داستان است، از شک اول هم خورنده‌تر است. وقتی در نوشته‌های دوستانم با عشق و نفرت دیوانه‌وار قربانی نسبت به مادرش مواجه شدم تازه ابعاد غریب ماجرا را فهمیدم. قربانی تعرض خانگی هیچوقت از این سوال رهایی پیدا نمی‌کند که آیا مادرش از آنچه رخ داده خبر داشته یا نه. اگر می‌دانسته چرا هیچوقت تلاشی برای نجات دخترش نکرده، اگر نمی‌دانسته چطور می‌شود او را مادر دانست. چطور ممکن است مادری آسیبی تا این حد نزدیک را نبیند، حس نکند یا نفهمد. احساس دوگانه عشق به زنی که آنقدر ناتوان است که نمی‌تواند اعتراض کند و نفرت از زنی که در مقابل آسیب‌دیدن دخترش سکوت می‌کند کشنده است. شک دوم نه تنها مردها و دنیایشان را برای قربانی ناامن می‌کند که زن‌ها را هم در نقش مادر بی‌اعتبار می‌سازد. شک‌ و نفرت نسبت به پدر، و شک و محاکمه خشمگینانه مادر تنها دردهایی نیست که یک قربانی تعرض جنسی خانگی تحمل می‌کند. محاکمه‌ها همیشه راس سومی هم دارد. کمتر پیش آمده در اندوه قربانیان چنین تعرض‌هایی محاکمه خود به میان نیامده باشد. به جرات می‌توانم بگویم در مشاهداتم نه تنها قربانیان خودشان را محاکمه کرده‌اند که این محاکمه به مراتب خونین‌تر و سرسختانه‌تر از آن دو محاکمه دیگر بوده‌است. می‌شود از پدر بابت بیمار بودنش متنفر بود و از مادر بابت ناآگاهی‌اش رنجید، اما از سکوت خود و تن دادن مجدد به قرار گرفتن در معرض تعرض چه برداشتی می‌توان کرد. وحشت از اینکه این سکوت ناشی از میزانی از رضایت باشد دیوانه‌کننده‌است. بارها در نگاه قربانیان تعرض خانگی وقتی از شک به خودشان می‌گویند وحشت را دیده‌ام. وحشت از اینکه واقعا لذت برده‌باشند، نه به عنوان یک رابطه جنسی بلکه به عنوان امتیاز ویژه‌ای برای دوست داشته شدن بیشتر. یا وحشت از میزان حماقت شخصی، وحشت از ناتوانی در تشخیص اینکه در معرض سواستفاده قرار گرفته‌اند. هر کدام از این شک‌ها به دنیاهایی تیره ختم می‌شود. به شماتت خود. به فرو ریختن اعتماد به نفس. به خودزنی خونینی که می‌گوید تو خودت خواستی یا آنقدر احمق بودی که نمی‌فهمیدی آنچه در حال رخ دادن است عادی نیست.
از رنج‌های پنهان ما- بخش دوم

آنچه نوشتم تنها بخشی از مشاهدات من در همراهی دردمندانه با قربانیان تعرض‌های خانگی‌ست. مشاهداتی که آنقدر در طول سه سال گذشته تکرار شده که فکر کردم باید جایی در موردش حرف بزنیم به این امید که آسیب‌های ناشی از چنین اتفاقاتی را کاهش دهیم. من متخصص حوزه روان نیستم و آنچه می‌نویسم دریافت‌هایم به عنوان نویسنده‌ایست که کارش نوشتن از رفتارها و دنیای درونی آدم‌هاست. به گمانم چند مورد به کاهش آسیب‌های ناشی از تعرض‌های خانگی کمک می‌کند.
اول نیاز داریم در مورد اینکه چه چیز تعرض جنسی حساب می‌شود و چه چیز تعرض جنسی نیست صحبت کنیم. به گمانم معیارهای فرهنگی در تعیین حدود تعرض جنسی نقش بازی می‌کنند و نمی‌شود آنچه در فرهنگی حوزه خصوصی تعریف می‌شود را به راحتی در فرهنگی دیگر به عنوان حوزه خصوصی تعریف کرد. شاید بخشی از مخدوش بودن تصویر گذشته برای قربانیان این اتفاق ناخوشاید ناشی از مخدوش بودن تعریف ما از تعرض جنسی باشد.
دوم نیاز داریم نسبت به آدم‌های اطرافمان حساس باشیم. بسیاری از آسیب‌ها هرگز به زبان نمی‌آیند اما آسیبها ردشان را بر رفتارهایمان می‌گذارند. تغییر رفتارها اغلب نشانی از یک آسیب جدی دارد. دنیای امروز ما فقط از فقدان مدیران لایق، سیاستمداران بلندنظر و کمبود آب و هوایی برای نفس کشیدن رنج نمی‌برد. دنیای امروز ما ایرانی‌ها به گمان من از فقدان رابطه‌های حمایتگر انسانی بیشتر از موارد دیگر رنج می‌برد. از کمبود آدم‌هایی که بشود به آنها اعتماد کرد و با آنها حرف زد. از کمبود آدم‌هایی که می‌توانند دنیا را از دریچه چشم دیگران ببینند و رنجشان را بشناسند.
سوم نیاز داریم در مورد ترس‌هایمان با هم حرف بزنیم. گاهی فکر می‌کنم این همه خشونتی که در کلام و رفتارمان است، ناشی از ترس‌هایی‌ست که هیچوقت در موردشان چیزی نگفته‌ایم. ترس از تکرار آسیب‌های گذشته می‌تواند مثل خوره زندگی را بخورد و آن را تبدیل به عجوزه‌ای هولناک کند. مهم نیست ترس‌های ما چقدر کوچک یا خنده‌دار یا احمقانه است. مهم اینست که ترس‌ها اغلب بازدارنده‌اند، اغلب اعتماد به نفسمان را از بین می‌برند و سبب می‌شوند ما به جای آنکه خودمان باشیم نقش آدم‌های دیگر را در زندگی‌مان بازی کنیم. و چه چیز تراژیک‌تر از آنکه شانس یک‌بار زیستنمان را با تکرار نقش آدم دیگری که گاهی حتی دوستش هم نداریم از دست بدهیم.
و چهارم نیاز داریم جای بخشیدن و سکوت کردن و گذشتن محاکمه کنیم. نه محاکمه‌ای در خلوت خودمان، محاکمه‌ای در محضر آدم‌های بی‌طرف. اهمیت اجرای عدالت تنها در دادن حق به حق‌دار نیست، به گمانم اهمیت اجرای عدالت در آگاه کردن جامعه به حدود و صغور جرم و فهم عمومی تبعات یک آسیب است. سکوت در مقابل بی‌عدالتی یک معنای ضمنی دارد. آنکه سکوت می‌کند چه بخواهد و چه نخواهد در جبهه مجرم قرار گرفته و در بازتولید و تکرار جرم سهم دارد. تعرض‌های خانگی تبعاتش دامن بیش از یک نفر و بیش از یک نسل در یک خانواده را می‌گیرد. تعرض‌های خانگی فرد را دچار ناتوانی از تمیز دادن واقعیت از خیال می‌کند، گرفتار شک دائم می‌کند، توان دوست داشتن دیگری و همدردی با دیگری را کاهش می‌دهد، ترس از ساختن رابطه‌های عاطفی جدید ایجاد می‌کند و مهم‌تر از همه احساس تنهایی کشنده با خودش به همراه دارد. تنهایی در تحمل رنج آسیبی که جرات نداری از آن حرف بزنی.
Forwarded from کاغذ
امروز مراسم یادبود نازنین دیهیمی در کتابفروشی هنوز برگزار می‌شود. بخش‌هایی از این مراسم را به‌طور زنده در اینستاگرام کاغذ ببینید:

Instagram.com/kaaqaz

#رویداد

@kaaghaz
چرا خواندن ادبیات داستانی ایرانی به دردمان می‌خورد؟

در میان دوستان و اطرافیانم بسیار شنیده‌ام که گفته‌اند داستان و رمان ایرانی نمی‌خوانند. در میان دلایلی که شنیده‌ام بیشتر از همه این دلیل تکرار شده است که ادبیات داستانی ایران ضعیف، خسته کننده و بی‌هیجان است. به عنوان نویسنده‌ای که زیاد هم می‌خواند چنین دلیلی را بی‌ربط نمی‌دانم. با این‌حال معتقدم هم در ادبیات ایران آثار خواندنی کم نیست- به شرطی که «خواندن» اثر ادبی را بلد باشیم- هم معتقدم همان آثار به ظاهر خسته‌کننده را هم باید خواند چراکه یکی از بهترین و کارآمدترین ابزارهای ما برای شناخت خودمان هستند.
به گمانم هر خواننده‌ای حق دارد بپرسد چرا آثار ایرانی بی‌هیجان و ملال‌آورند و حق دارد از نویسنده‌اش بخواهد برایش آثاری، مشابه همان‌هایی که ترجمه‌شده‌اش را می‌خواند خلق کند. من به عنوان نویسنده می‌پذیرم که مسئولیت بخشی از ضعف داستان‌سرایی ما بر دوش نویسنده است. نویسنده مشاهده‌گر و در پاره‌ای موارد درمانگر دردهای فرهنگی‌ست. نویسنده وظیفه‌اش مشاهده دقیق و موشکافانه جامعه‌است. نویسنده باید روح زمانه‌اش را بشناسد، دردهای جامعه‌اش را تشخیص دهد، علت آنها را جستجو کند و نتیجه تفکرش را در قالب داستانی خلاقانه به خواننده‌اش ارائه دهد. هیچ‌چیز، سانسور و فقر و ترس توجیه این کم‌مایگی نیست. نویسنده باید چنان خوب جامعه‌‌اش را ببیند که بتواند گاهی آینده پیش رو را سالها قبل از وقوع در داستانش به تصویر بکشد و باید چنان درمانگر باشد که بداند در کدام زمان از کدام گره بگوید. اما واقعیت اینست که قصه‌های خالی از بن‌مایه‌های فکری فقط هم ناشی از کم‌توانی نویسنده نیستند. گاهی این جامعه ا‌ست که چنان کم‌مایه ظاهر می‌شود که زمینه خلق اثری درخشان را فراهم نمی‌آورد. اگر انتظار داریم نویسنده در داستانش دیالوگی تفکربرانگیز و موشکافانه بیافریند باید این سوال را هم بپرسیم که در زندگی ما به عنوان دستمایه‌های یک نویسنده برای خلق اثر داستانی چقدر چنین دیالوگ‌هایی وجود خارجی دارد. چقدر ما به عنوان یک شخصیت داستانی ایرانی اصلا حرفی برای گفتن داریم.
اینجاست که به گمان من خواندن آثار ایرانی اهمیت پیدا می کند. نویسنده مشاهده‌گر جامعه است. بنابراین اگر متوسط داستان‌هایمان در طول یک قرن پر غصه، ملال‌آور، دلسردکننده و بی‌ حرف و اندیشه‌اند باید در کنار ضعف نویسنده این احتمال را هم قوت بخشید که متوسط جامعه ایران در طول صد سال کمتر چیزی جز ملال و مماشات و تن‌پروری و بی‌فکری را تجربه کرده است. این حرف‌ها نه گفتنش ساده‌ است و نه شنیدنش اما باید جایی با این حقیقت روبه‌رو شویم که ما سالهاست در رویای اروپایی و آمریکایی شدن دست و پا می‌زنیم و سال‌هاست با حسرت و بغض و خشم از این می‌گوییم که همیشه صاحبان قدرت مانع رسیدنمان به آرمان پیشرفت و ترقی بوده‌اند. اما ادبیات ما به عنوان آیینه‌ای که تصویری از ما به ما می‌دهد، به ما می گوید مسئولیت بخشی از این ناکامی ( و نه تمام آن) به عهده همین مردمی‌ست که ما از دیدنشان در قصه‌ها حالمان به هم می‌خورد. آدم‌های بی‌حال و بی‌حوصله با زندگی‌های بی‌حادثه و ذهن‌های خاموش. ادبیات ما به ما می‌گوید ما کیستیم. جواب ما کیستیم را در ادبیات هیچ کجای دیگری نمی‌توانیم پیدا کنیم. خواندن ادبیات جهان به ما کمک می‌کند ببینیم دیگران چگونه جهان هستی را می‌فهمند و با مشکلاتی مشابه مشکلات ما چه می‌کنند اما ادبیات جهان‌های دیگر چیزی از جهان ما به ما نمی‌گوید. چیزی از اینکه ما در طول قرن گذشته با چه معضلاتی دست و پنجه نرم کرده‌ایم. کدام‌ها را حل کرده‌ایم و کدام‌ها را حل نکرده‌ایم. و وادارمان می‌کند فکر کنیم که چرا نتوانسته‌ایم مشکلاتی اساسی را حل کنیم. وقتی داستانی از صد سال پیش این سرزمین می‌خوانی و می‌بینی هنوز همان مشکل ساده و پیش‌پا افتاده با همان شکل و شمایل، با همان دلایل و توجیهات برپاست با خودت می‌گویی چه می‌شود که ما نمی‌توانیم بعد از صد سال، بعد از پشت سر گذاشتن دو انقلاب و دو کودتا و تجربه انواع نظام‌های حکومتی مشکلات ساده رفتار اجتماعی‌مان را حل کنیم.
به گمانم اگر قرار است به سمت خواسته و آرمانی حرکت کنیم، مسیرمان از ادبیات خودمان می‌گذرد. از این آیینه‌ای که اگرچه تمام حقیقت را نمی‌گوید، اما آنچه که می‌گوید دروغ نیست. بخشی از حقیقیتی‌ست که در طول صد و بیست سال گذشته آن را زیسته‌ایم. صد و بیست‌ سالی که از شاهش گرفته تا زاغه‌نشینش رویای پیشرفت و تعالی کشور را داشته‌است.
امید یا ناامیدی- قسمت اول

تلاش برای حفظ امیدواری یا تن دادن به ناامیدی لااقل از مشروطه به بعد تم آشنای زندگی ایرانیان بوده‌است. نویسندگانش هم از این دغدغه مستثنی نبوده‌اند. ادبیات ایران از جمالزاده‌ تا بعد پر است از رد پای جدال برای حفظ امید یا غلطیدن در ورطه ناامیدی. اما میان این آثاری که من تا به امروز در این باب خوانده‌ام، هیچ اثری را درخشان‌تر از داستان «هر دو روی یک سکه» هوشنگ گلشیری ندیده‌ام. داستان با این جملات شروع می‌شود. «راستش را اگر بخواهی من کشتمش. باور کن. می‌شود هم گفت ما»
داستان از آنجا شروع می‌شود که پیرمردی که سالهاست زندانی سیاسی‌ست و به واسطه امیدواری‌اش شهره است در زندان دست به خودکشی می‌زند و فرزندش که خودکشی پدر را باور ندارد به زندان می‌رود تا حقیقت ماجرا را از زبان دوست پدرش بشنود. راوی در پاسخ شک پسر، درستی خبر را تایید می‌کند اما در ادامه چیزی می‌گوید که تکان‌دهنده است. اگر مرگ خودخواسته آدمی از روی ناامیدی غم‌انگیز و تاثرآور است، انتخاب مرگ توسط آدمی که سرچشمه امیدواری‌ست نشانه جنایتی‌ست. جنایت آنهایی که امیدواری را برای شانه خالی کردن از بار مسئولیتشان یا از سر تفریح یا صرفا اظهار نظری روشنفکرانه و دردمندانه به لجن می‌کشند.
راوی در خلال داستان، قصه دوست شدنش با پیرمرد را تعریف می‌کند. اینکه چطور وقتی از انفرادی به بند عمومی آورده می‌شود آنقدر عصبانی و افسرده و ناامید بوده و آنقدر گرفتار این سوال که این همه هزینه برای چه و برای که پرداخته شده که نمی‌تواند شکش را در دلش نگه دارد. راوی نک و نال کنان از بیهوده بودن مبارزه می‌گوید، شاید کمی سبک شود اما صبح روز بعد، پیرمردی با کت و شلوار اتو کشیده عصازنان تا سلولش می‌آید، حالش را می‌پرسد و وقتی حس می‌کند غر زدن‌های راوی از سر چیزی پراندن نبوده و ردی از ناامیدی داشته، تصمیم می‌گیرد امیدواری رنگ باخته او را برگرداند.
بخش عمده داستان را گفتگوهای رد و بدل شده بین راوی و پیرمرد می‌سازد. راوی در خلال تعریف کردن گفتگوهای هر روزه خودش و پیرمرد آرام آرام تصویری دقیق از دو نوع شخصیت مبارز متفاوت ارائه می‌دهد. یکی مثل پیرمرد که باور دارد به اینکه زندگی چیزی جز جنگیدن نیست. باور دارد به اینکه باید برای هر تغییری جنگید؛ آن هم آگاهانه. آگاه به اینکه چرا باید جنگید، آگاه به اینکه هیچ تغییری بی‌بها نمی‌شود و اینکه باید خود را برای پرداخت هزینه تغییر آماده کرد و در طرف دیگر آدم‌هایی شبیه خودش. آدم‌هایی که بیشتر دوست دارند در زندگی نقش قهرمان‌ها را بازی کنند اما حاضر نیستند برایش بهایی بپردازند. قهرمان بودن را به واسطه ستایش‌شدنش‌هایش دوست دارند و به همین دلیل هم وقتی خودشان یا دیگری گرفتار می‌شود، نقش عوض می‌کنند و از هیات مبارز به هیات قربانی می‌لغزند و چنان بر هر چیزی رنگ ناامیدی می‌زنند که هر تغییری امکان‌ناپذیر جلوه کند و به این ترتیب خودشان را از پذیرش بار مسئولیت ایجاد تغییر خلاص ‌کنند و همان بهای پرداخت شده را هم صدقه‌سری اضافی بدانند بر سر مردمی که نادانند، نمی فهمند یا لیاقتش را ندارند.
راوی در داستان برای فرزند پیرمرد تعریف می‌کند که چطور نک و نال کردن و گفتن از ناامیدی و بن‌بست اوایل دلیلی جز ایستادن در مقابل مردی که حتی در زندان سرزندگی خود را حفظ کرده نداشته، و برایش تعریف می‌کند که چطور آرام آرام این لجبازی به تفریح خودش و دوستانش بدل می‌شود. بهانه‌ای برای آنکه هر روز صبح ریشش را بزند، لباس بپوشد و یک ساعتی امید پیرمرد را به چالش بکشد و او را متهم به معتاد بودن به امیدی واهی کند بی‌آنکه واقعا به آنچه می‌گفته اعتقادی داشته باشد. راوی از حس خوب و شادی‌بخشی که این جدال به او و دوستانش می‌داده می‌گوید. شاید حس برنده بودن، باهوش‌تر بودن، فهمیدن سیاهی‌ها و بن‌بست‌هایی که پیرمرد نمی‌توانسته ببیند و آنها با هشیاری غریبشان پیشاپیش همه را دیده‌اند، ماستشان را کیسه کرده‌اند و در عین حال از اینکه کاری نمی‌شود کرد رنج هم کشیده‌اند.
امید یا ناامیدی- قسمت دوم
آخر داستان اوج طلایی آنست. بازی امید و ناامیدی برای آنهایی که ناامیدی و امیدواری‌شان هر دو چیزی فراتر از نقش بازی کردن نیست بهای چندانی ندارد. آنها معتاد به زنده بودنند و بزدل‌تر از آنکه بین بودن و نبودن انتخابی بکنند. اما این بازی برای آنهایی که امید و ناامیدی، موضعشان در زندگی و فلسفه زیستی‌شان است می‌تواند به بهایی بسیار سنگین تمام شود. آن کس که امیدوار بودن را انتخاب می‌کند، بودنش را هم در مقابل نبودن به واسطه امیدواری‌اش برمی‌گزیند. و چه تاسفبار است که چنین بودنی به واسطه هجمه ناامیدیی از سر تفریح یا ولنگاری معنایش را از دست بدهد و به ورطه نبودن بیفتد. پاراگراف آخر داستان تکان دهنده است. زندانیان با به بازی گرفتن امیدواری پیرمرد تفریح می‌کنند غافل از اینکه برای پیرمرد امیدواری ستون خیمه زندگی‌اش است و اگر پایه‌اش بلغزد خیمه فرو می‌ریزد. پیرمرد تا آخرین روز زندگی‌اش باور دارد که آدم‌هایی امثال راوی مثل خودش هستند. باور دارد برای آنها هم امیدواری و ناامیدی یک انتخاب آگاهانه است و لحظه‌ای که پرده از بازی احمقانه آنها می‌افتد، خستگی روزهای طولانی سر و کله زدن با آدمهایی که فقط ادای ناامیدها را درمیاوردند و بیشتر از هر امیدواری به زنده‌‌ ـ‌ گی کردنشان چسبیده‌اند، او را از پا درمی‌آورد. پاراگراف آخر با این جملات آغاز می‌شود.
پیرمرد دیگر به امان آمده بود. گفتم که داد می‌کشید، نمی‌خواست قبول کند که باید دست برداشت. می‌گفت: «خوب، اگر این اعتقاد را دارید پس چرا اینجا نشسته‌اید و حرف می‌زنید؟» حتی به نظرم گفت: «اگر این قدر لجن بوده‌اید، این قدر گند زده‌اید- همه‌تان را می‌گویم- چرا شرتان را نمی‌کنید؟» این حرف‌ها دیگر خیلی ازش بعید بود. باور کن به یکی یکی ما اشاره کرد. وقتی یکی با خنده گفت: «آخر از بس ما لجنیم» نزدیک بود با او دست به یخه شود. من که می‌دیدم دیگر تابش را ندارم می‌خواستم دست بردارم. می‌خواستم رویش را ببوسم و ازش عذر بخواهم، اما دیگر نمی‌شد، دیگر افتاده بودیم توی دور.
به نظرم داستان گلشیری نگاه موشکافانه‌ایست به مرز باریک میان امید و ناامیدی . نگاه موشکافانه‌ایست به روانشناسی آدم‌هایی که امیدواریشان ریشه در یک اندیشه و باور دارد. نگاه موشکافانه‌ایست به اینکه در شرایط سخت، موضع گرفتن امیدوارانه یا ناامیدانه می‌تواند چه تبعاتی داشته باشد. و نگاه موشکافانه‌ایست به شخصیت آنهایی که ادای ناامیدها را درمیاورند بی‌آنکه شیوه زندگی‌شان نشانه‌هایی از زیستن یک «انسان ناامید» را داشته باشد.
پیشنهاد می‌کنم اگر شما هم این روزها در مورد تغییر اوضاع و احوال از امید یا ناامیدی حرف می‌زنید و موضع‌گیری می‌کنید این داستان را بخوانید و ببینید در زندگی‌تان در جایگاه کدامیک از شخصیت‌های این داستان ایستاده‌اید و نوع نگاهتان، آنچه می‌گویید و آنچه می‌کنید چه تبعاتی می‌تواند برای همه‌مان داشته باشد.
دوسالگرد- قسمت اول

تصمیم اولیه‌اش را دو سال پیش در چنین روزهایی گرفتم. چرا یادم مانده؟ چون تصمیم به خروج از نظام آموزش و پرورش برایم پایان یک رویا بود. رویایی که با اصلاحات شروع شده بود و معتقد بود تغییرات کوچک در ابعاد فردی در درازمدت به تغییرات بزرگ اما پایدار می‌انجامد. تصمیمم البته ریشه‌ای چند ساله داشت. اواخر سال هشتاد و شش افزایش نارضایتی‌هایم از آنچه در مدارس غیرانتقاعی می‌گذشت و فاصله گرفتن روزافزون سطح امکانات مدارس خصوصی و دولتی سبب شد شک‌ام به باورم جدی شود. کتاب گچ و چای سرد شده نتیجه درگیریهایم با همین شک‌هاست. آن روزها اگرچه منطقم به من می‌گفت نظام آموزش خصوصی کشور، نظامی ناکارآمد و ناعادل است و همکاری با آن در درازمدت مضاری بیشتر از منافع دارد اما دلم نمی‌خواست حرف عقلم را گوش دهم. دلم میخواست فکر کنم روند خصوصی شدن به آزادی بیشتر، چندصدایی شدن بیشتر و در درازمدت به دموکراتیک شدن جامعه کمک خواهد کرد. سال هشتاد و هشت تمام صبح‌هایی که من سر کلاس دبیرستانی‌ها تفکر انتقادی درس می‌دادم و صدای دبستانی‌ها از حیاط می‌آمد که «اگه نگیم نخندیم پیاز می‌شیم می‌گندیم» سعی می‌کردم به خودم بگویم این یعنی تغییر مثبت پایدار. رفتنم از ایران راهی برای به تاخیر انداختن حل مسئله بود. اما می‌دانستم برمی‌گردم و می‌دانستم بالاخره باید به شکم پاسخ دهم.
شاید فاصله گرفتن سه ساله از نظام آموزشی سبب شد چیزهایی را ببینم که پیش از آن نمی‌دیدم. یا شاید هم چنان در سرازیری سقوط افتاده بودیم که دیگر نمی‌شد گندی که بالا آمده بود را ندید. رابطه بین معلم‌ها مخدوش‌تر شده بود. بی‌اعتمادی شدید‌تر شده بود. بیشتر معلم‌های جوان خوش‌فکری که من امیدوار بودم در درازمدت بر فضا و کیفیت آموزشی تاثیر بگذارند مهاجرت کرده‌بودند یا گزینش آنها را از سیستم آموزش حذف کرده بود یا به دلیل بالا رفتن ریسک از دست دادن کارشان کم‌کنش شده بودند. فضای دانش‌آموزان از معلم‌ها هم برای من دردآورتر شده بود. بچه‌ها متوجه نقش پول‌دادنشان شده بودند و می‌دانستند که می‌توانند با حربه تهدید به تغییر مدرسه، کادر را وادار به اخراج معلمی کنند. معلم‌ها لـله‌های سرخانه شده بودند و بچه‌ها یک قانون طلایی داشتند؛ نان معلم‌ها را ما می‌دهیم، پس حق داریم. جامعه‌ای که قصد داشت چهارنعل به سمت توسعه برود به جایی رسیده بود که بیشتر از هشتاد درصد بچه‌هایم در دفاع از تقلب می‌‌نوشتند، وقت به روی پرده آمدن هیتلر به افتخارش دست می‌زدند و در پاسخ‌ به این سوال که یک محله ایده‌آل برای خودتان ترسیم کنید، از جدا کردن محله‌ی ایده‌آلشان از بقیه شهر و راه ندادن فقیرها، ماشین‌های مدل‌پایین و افغان‌ها می‌نوشتند. اما آنچه برای من ناامید کننده بود ناکارآمد شدن نیروی آموزشی-تربیتی بود. به گمانم راه فلج کردن هر سیستمی تحقیر و ترور شخصیت نیروی مولدش بدون حذف آنهاست و مدرسه این کار را تمیز انجام می‌داد. اسفند تصمیم گرفتم به ساز و کار پرداخت عیدی مدرسه اعتراض کنم. مدرسه ده درصد از حق‌التدریس هر ماه را کم می‌کرد و جمع ده درصد نه ماه حقوق یک معلم را اسفندماه به عنوان عیدی به خودش برمی‌گرداند. آنهم نه با احترام. چک عیدی در مقابل امضای نوشته‌ای که طی آن معلم اقرار می‌کرد کلیه حقوق مربوط به عیدی و حق‌سنوات و غیره را دریافت کرده دستی پرداخت می‌شد. امضای نوشته، هم راه دریافت ده درصد حق‌التدریس بود و هم اعلام بیعتی با مدرسه تا راه را برای تمدید قرارداد کاری در سال جدید هموار کند.