چپ‌کوک
963 subscribers
75 photos
6 videos
8 files
88 links
این کانال، نسخه تلگرامی وبلاگ چپ کوک است. اگر دوست دارید سری به گذشته چپ کوک بزنید، به ادرس زیر بروید
chapkook.blogspot.com
Download Telegram
سلام زندگی

رمان جدید تقدیم به تو. « بازگشت ماهی‌‌های پرنده» رو با جون و دل نوشتم. نوشتنش چهار سال طول کشید. شش ماه تمام وقت مطالعاتش و بعد نوشتن و دوباره نوشتن و دوباره نوشتن. داستان رو سیزده بار بازنویسی کردم. پنج بار کل پلات رو عوض کردم و واو به واو پونصد و شصت صفحه‌اش رو اونقدر سنباده زدم تا همونی بشه که می‌خوام. انقدر با این کتاب زندگی کردم که همه چیزهای وابسته به خلقش رو دوست دارم. مدادهایی که کلماتم رو نوشتند، پاک‌کن‌هایی که کلماتم رو پاک کردند، زیر سیگاریی که استرس‌هام رو تحمل کرده،گلدونم که با این رمان رشد کرده و شده این اندازه و مهم‌تر از همه آدم‌های انگشت‌شماری که پای تمام ناامیدی‌ها و اضطراب‌های خلق این داستان کنار من موندند.
قاعدتا من باید به جای اعلان عمومی پایان نگارش یک کتاب صبر کنم تا یک سال بعد کتاب به پیشخوان کتابفروشیها برسه و جای خودش رو در میون کتابهای دیگه پیدا کنه. اما سرنوشت کتابها در این مملکت اونقدر نامطمئن و اغلب تراژیکه که دلم خواسته بچسبم به شادی نقد همین چند روز فارغ شدن از یک زایش سخت. مستی پایان تلاش تمام وقت چهار سال گذشته که از سرم بپره تازه شروع کابوسه. دلهره پیدا کردن ناشری که بشه بهش اطمینان کرد. دلهره اینکه سانسور چه بر سر کتاب خواهد آورد. دلهره اینکه اصلا اجازه رسیدن به چاپخونه رو پیدا می کنه یا نه. دلهره اینکه ناشر برای کتاب یه طرح جلد موجه می زنه یا نه. دلهره اینکه کتاب رو درست تبلیغ و توزیع می کنه یا نه. دلهره اینکه آدم‌ها کتاب رو می خونن یا نه. و اگه می‌خونن بهش فکر می‌کنن یا نه. سرهنگ تمام دو سال منتظر شد تا به بازار کتاب برسه. گچ و چای سرد شده پنج سال. این یکی؟ اصلا نمی‌دونم.
قاعدتا بخش دلهره‌ها در محدوده وظایف من نویسنده نیست. قاعدتا من باید دو سه ماهی استراحت کنم و آماده بشم برای رمان بعد. اما اینجا قاعده ها کار نمی‌کنه. به رمان عزیز عزیزم میگم تو با زحمت زیاد خلق شدی. تو از دویدن‌های روزانه من برای پشت سر گذاشتن روزمرگی جون سالم به در بردی. تو من رو وادار کردی شیوه زندگی‌م رو برای نوشتن تو عوض کنم. امیدوارم بتونی از هوچی‌بازی و فساد و سانسور و تنبلی و بی‌حالی این سیستم هم جون سالم به در ببری.
آمین.
پاییزی که در راه است اقامت ما در محله جدیدمان دو ساله می‌شود. با اینکه تازه واردم محله‌مان را به دلایل زیادی دوست دارم. سکوت کوچه بن‌بستش ، پارس شبانه سگ نگهبان همسایه روبه‌رو، صدای جیرجیرک ها و بالاخره چشم‌انداز کوههای شمال که اتفاقی هنوز ساختمانی جلویش را نبسته اما به زودی از دید من محو خواهد شد. هفته گذشته اعلامیه درخواست تجمعی جلوی زمین بایر کوچه بالایی توجهم را جلب کرد. اعلامیه می‌گفت زمین بزرگ کوچه بالایی در گذشته نزدیک پارکی بوده که طی چند ماه گذشته شهرداری به جای طلبش بابت ساخت دو برج پانزده طبقه سیصد واحدی به پیمانکار طلبکارش واگذار کرده. اهالی محل و به خصوص همسایه های کوچه بوستان چند وقتی‌ست پیگیر بازگرداندن فضای سبز منطقه‌اند. طی چند روز گذشته متوجه شدم نه تنها زمین به منظور تسهیل در واگذاری، کاربری‌اش از فضای سبز به مسکونی تغییر پیدا کرده، نه تنها درختان کهنسال پارک چهار هزار متری منطقه به گفته شاهدان محلی توسط مامورین شهرداری خشک شده یا به جای دیگری منتقل شده که زمین هم با قیمتی بسیار پایین‌تر از ارزش واقعی‌اش به مالک فعلی واگذار شده‌است. اهالی محل در جریان شکایات خود همت کردند و فیلم کوتاه مستند زیر را تهیه کرده‌اند شاید در کنار شکایت حقوقی‌شان بتوانند صدای خودشان را از طرقی سریع‌تر و بی‌واسطه‌تر به گوش مسئولین برسانند. متاسفانه اگر چه شکایات پیگیر اهالی محل به این منجر شده بود تا دیوان عدالت اداری حکم بر توقف کار ساخت و ساز دهد اما ظرف چند روز گذشته لغو دستور صادر شده و تخریب باقیمانده پارک دوباره از سر گرفته شده.
Forwarded from Mohammad Shakouri
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پارک خواری شهرداری منطقه 4 در محله پاسداران بوستان پنجم
اهالی بوستان پنجم پاسداران همچنان برای بازپس‌گیری فضای سبزشان می جنگند:
از روزی که به گروه خبررسانی اهالی بوستان پنجم پیوستم روزی ده بار خبرهای محله مان را چک می کنم. تلاش اهالی محل برای بازپس‌گرفتن فضای سبزشان قابل ستایش است. زمین ۳۸۰۰ متری مصادره‌ای به ارزش صد میلیارد تومان که به شهادت اهالی محل قبلا فضای سبز محل بوده و در زمان شهرداری قالیباف به قیمت بیست و سه میلیارد تومان به عنوان بخشی از بدهی شهرداری به پیمانکار طلبکار اتوبان امام علی واگذار شده است.
شکایت جدی‌تر بعد ازاینکه حکم توقف کار لغو شد شکل گرفت. اهالی دست به کار شدند و سراغ شورای شهر رفتند. فقط هم مراجعه حضوری و جلسات مکرر نبود. صفحه اینستاگرام شهردار و شورای شهر محل اطلاع رسانی اهالی محل بود که خواستار بازگرداندن تنها فضای سبز محله بوستان پاسداران هستند. خانم نژادبهرام و آقای هاشمی هر دو مستقیما در مورد موضوع این زمین گفتگو کردند. حتی صدا و سیما برنامه‌ای در مورد زمین تهیه کرد و روزنامه‌ها گزارش‌های متنوعی در مورد آن نوشتند. نهایتا اعتراضها و مذاکرات به جایی نرسید. مالک زمین با کامیون و لودر وارد زمین شد و مردم تصمیم گرفتند خودشان به میدان بیایند. همزمان اطلاع رسانی به پلیس، خبرگزاری‌ها و شورای شهر و شورایاری محل در تمام مراحل انجام شد و مکررا نامه‌هایی نوشته‌ شد که قبل از ایجاد درگیری فیزیکی مسئولین فکری به حال این مشکل بکنند.
اهالی محل خود را به چند دلیل محق می‌دانند. اول اینکه زمین منطقه‌شان حراج شده. دوم به شکل غیر قانونی تغییر کاربری داده. سوم قرار است در محل آن سیصد واحد مسکونی ساخته شود و این به معنای قفل شدن منطقه است. چهارم مالک فعلی طبق قانون از هر گونه کار در زمین تا تعیین تکلیف رسیدگی به شکایت اهالی محل بازداشته شده و حق کار ندارد. پنجم مجوز مالک محل برای کار در اسفند ۹۵ باطل شده اما مالک به شهرداری خلاف واقع اعلام کرده که گودبرداری را به طور کامل انجام داده.
طی چند شب گذشته اهالی به نوبت از نه شب تا هفت صبح جلوی پارکشان جمع میشدند. تجمع دو شب اول موفق بود. نیروی پلیس در منطقه حاضر شد و اجازه فعالیت به مالک زمین را نداد و کامیونها صبح خالی از زمین خارج شدند. شب سوم کامیونها با اسکورت تعدادی موتورسوار سر زمین حاضر شدند. اهالی عقب ننشستند. درگیری شد و چند نفر زخمی شدند اما برد باز هم با اهالی محل بود. دیشب اما قضیه شکل دیگری پیدا کرد. کامیون ها این بار با گارد ویژه آمدند. برای جلوگیری از تجمع مردم ورودیهای کوچه را بستند و در نهایت اعتراضات به ضرب و شتم شدید و دستگیری چند نفراز اهالی و پر شدن کامیونها ختم شد. پلیس صد و ده از وجود یگان ویژه و درگیری اظهار بی‌اطلاعی کرده و در این ساعت که من برای شما مینویسم اهالی برای پیگیری مطالباتشان و آزاد کردن هم محله‌ایهاشان راهی کلانتری شده‌اند.
آنچه نوشتم محصول تجربه مستقیم من نیست و نتیجه خواندن ده‌ها پیغامیست که بین اهالی بوستان پنجم رد و بدل میشود. همه عصبانی‌اند. اما می‌نویسند که حالشان خوب است و درختانشان را به زمین بوستان بازخواهند گرداند.
گزارش بالا در ساعات ابتدایی شب و قبل از بسته شدن کوچه و بروز درگیری منتشر شده است.
Forwarded from Shokraneh
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قصه همدلی هم محله ای های بوستان و لنگران پاسداران_مهرماه ۹۶
دوره‌های فهم تاریخی ادبیات رو از سال گذشته شروع کردم و تا به حال پنج دوره برگزار شده. هم در ادبیات مدرن ایران و هم در مورد دوره طلایی ادبیات روسیه. فهم تاریخی ادبیات ایران رو در چهار دوره برگزار می‌کنم. در هر دوره به چند نویسنده می‌پردازم. در مورد زمینه‌های بستر تاریخی دوره حرف می‌زنم، جریان‌های روشنفکری بازه زمانی دوره رو توضیح میدم و با توجه به اطلاعات تاریخ سیاسی و روشنفکری به نقد اثر می‌پردازم. کلاس شکل کارگاهی داره و بخش بحث و گفتگو‌هاش معمولا اتشین و چالش‌برانگیزه. پاییز امسال دوره اول و دوم همزمان برگزار میشه. برای دریافت فایل توضیحی دوره‌ها، هزینه ثبت نام دوره و شرکت در دوره ایمیل بزنید یا تلفن کنید.
اگر خارج از ایران هم هستید می‌تونید آنلاین در دوره شرکت کنید
خیلی خوشحالم که دوستان خارج از کشور استقبال خوبی از دوره ها کردند. از ساعات ابتدایی اعلان کلاس‌ها ایمیل‌های زیادی از دوستان خارج از ایران دریافت کردم. از ایمیل‌هایی که در اونها درخواست شرکت در کلاس مطرح شده بود تا اونهایی که جنبه تشویقی و ابراز شادمانی و همدلی داشت.
به دولتمردانمون که امیدی نیست از این پتانسیل پرانرژی و باسواد استفاده کنه. باید خودمون دست به کار بشیم و زمینه تبادل اندیشه رو بین روشنفکران جوان داخل و مهاجرین خوش‌ایده‌مون برقرار کنیم
کلیشه‌ها: قرار شد برویم سفر و در تقسیم‌‌بندی کارها مسئولیت خرید هدیه کوچکی برای دختر و پسر ده دوازده ساله سرایدار خانه‌ای که قرار بود مهمانش باشیم را من به عهده گرفتم. نه خود صاحب‌خانه را درست می‌شناختم. نه می‌دانستم کجای شهر زندگی می‌کنند و نه تصوری از بچه‌هایی داشتم که می‌خواستم برایشان هدیه‌ای بگیرم. در چنین شرایط گنگی اولین سوالی که برایم پیش آمد این بود که بهتر است هدیه‌ای بخرم که در معیارهای خودم به رشد فکری و شخصیتی کمک می‌کند ـو البته نیازی به گفتن نیست که چنین هدیه‌ای برای من چیزی جز کتاب نیست_ یا بهتر است چیزی بخرم که فکر می‌کنم دختر و پسری که بضاعت مالی چندان خوبی ندارند آرزوی داشتنش را دارند و داشتن آن چیز، هر چند بی‌ارزش و ناکارآمد می‌تواند خوشحالشان کند یا عاملی برای افزایش اعتماد به نفسشان باشد. سال‌ها این مسئله برای من سوال بود که چرا طبقات ضعیف‌تر جامعه اغلب پول بیشتری صرف خرید خرده‌ریزهای بنجل می‌کند. چرا بیشتر پول بابت خرید گل مصنوعی، یک ظرف بلور قلابی یا شمعدان گچی پایه طلایی می‌کنند. مدت‌ها معتقد بودم آنها از فهم الویت‌های زندگی ناتوانند و اصلا همین نادانی‌ست که آنها را عقب نگه می‌دارد. بعدها به این نتیجه رسیدم که قضیه نادانی نیست. آنها می‌دانند که نمی‌توانند زندگی لوکس و مرفهی داشته باشند و گاهی اضافه کردن بدل قلابی و بنجل همان لوکس‌ها بهشان احساس توانا بودن می‌دهد. این حس که می‌توانند چیزی شبیه آن چه پولدارها دارند داشته باشند؛ گیرم با اجناس قلابی و بنجل.
مسئله اعتماد به نفس، احساس زیبا‌تر بودن و دوست‌داشتنی بودن وقتی به دختران می‌رسد برای من پررنگ‌تر هم می‌شود. من دو ساعتی بین کتاب‌فروشی و چند مغازه‌ای که می‌توانستم از آنها زیورآلاتی برای دختری در آستانه بلوغ بخرم در رفت و آمد بودم. گاهی به خودم می‌گفتم اگر کتاب بخرم و او اصلا اهل کتاب نباشد چه. گاهی هم به خودم می‌گفتم بالاخره یک نفر اولین کتاب داستانی را برای من خرید و چه می‌شد اگر من به آن اولین کتاب قلاب نمی‌شدم. اما جنگ درونی در نهایت به نفع زیورآلات پایان گرفت و من چیزهایی را خریدم که در عمرم برای خودم نخریده بودم. ماجرا برای پسر سرایدار هم باید به همان ترتیب پیش می‌رفت. تصور می‌کردم باید چیزی مرتبط با فوتبال برایش بخرم. راهم را به سمت لوازم ورزشی فروشی کج کرده بودم و همچنان با خودم کلنجار می‌رفتم که اصلا از کجا معلوم اهل فوتبال باشد. شاید هم دوست داشته باشد نقاشی کند. جمله‌ها در ذهنم می‌رفت و می‌آمد و در نهایت روی این جمله کلید می شد که گیرم که کتاب‌خوان هم نباشد. اگر یک درصد هم لای کتاب را باز کرد و ورق زد ممکن است مسیر زندگی‌اش عوض شود و همین شد که تا به خودم آمدم دیدم برایش چند رمان نوجوان گرفته‌ام. از ژانر پلیسی‌اش گرفته تا وحشت.
شب که چمدان را می‌بستم تبعیضی که میان دختر و پسر گذاشته بودم توی صورتم می‌خورد. به خودم می‌گفتم این انتخاب توست. دستبند و گوشواره و گردنبند برای دختر و کتاب برای پسر. راستش چنین تبعیض جنسیتیی از طرف خودم شوکه‌ام کرده بود. من زیر دست پدری بزرگ شده‌ام که در اغلب آموزه‌های او من نه به عنوان یک دختر که به عنوان یک انسان تربیت می‌شدم. بعدها هم تا جایی که می‌دانم سالی نبوده که من سر کلاس مدرسه بروم و در جلسه اول نگفته باشم یکی از دلایل معلم شدنم این بوده که دخترها رشد کنند. چیزی که ما به عنوان دختران این سرزمین در دهه شصت به شدت از آن محروم بودیم. از حق داشتن معلم خوب، از حق انتخاب لباس مناسب، از حق زیبا بودن، از حق بلند خندیدن، از حق معاشرت. با این حال، با وجود آگاهی دائمم به تبعیض به نظر می‌رسد کلیشه‌ها گاهی می‌توانند از سد آگاهی بگذرند و خودشان را تحمیل کنند. امروز که پسر و دختر قصه ام را دیدم متوجه شدم نه تنها گرفتار کلیشه زن و مرد بوده‌ام که گرفتار کلیشه فقیر و غنی هم بوده‌ام. اینکه آرزوی یک دختری از خانواده‌ای کم‌درآمد داشتن یک مشت زیورآلات است. یا پسری در چنین خانواده‌ای کارش دنبال توپ دویدن در کوچه‌پس‌کوچه‌های باریک است. اینکه در چنین خانواده‌ای کسی کتاب نمی‌خواند و اگر قرار باشد منجی (متوجه می‌شوید که چه تبختری در تفکر من هست) یک نفر در چنین خانواده‌ای شوم پسر را انتخاب می‌کنم. و بالاخره کلیشه بزرگتر؛ اینکه اساسا دیواری هست بین آدم‌های روشنفکر آگاه دانا و مردم عامی و همین هم شاید سبب شد به ذهنم نرسد که می‌شود کتاب و گوشواره را با هم خرید.
امروز آخرین مهلت ثبت‌نام کارگاهه. ادبیات داستانی از اواخر قرن نوزده دیگه صرفا قصه نیست. پیچیدگی‌هایی پیدا کرده که فهم اونها آموزش می‌خواد. اینجا جاییست که میتونید تبدیل به خواننده حرفه‌ای بشید.
به یاد نازنین دیهیمی: وقتی آدم‌ها فوج فوج می‌میرند دست گذاشتن بر یکی و حرف زدن از او سخت می‌شود. پایان یافتن زندگی دردناک است . هر مرگی برای گروهی خسرانی می‌شود غیرقابل جبران. اما بعضی از آدم‌ها چنان دایره تاثیرگذاریشان بزرگ است که فقدانشان تنها ضایعه‌ای برای بستگان و دوستانشان نیست. مرگ بعضی‌ها خسرانی‌ست برای جمع‌های بزرگ‌تر، گاهی برای یک کشور و گاهی حتی برای چند نسل. من شخصا مطمئن نیستم اگر خشایار دیهیمی نبود می‌توانستم امروز در این نقطه‌‌ای باشم که ایستاده‌ام. نمی‌دانم اگر ترجمه یادداشت‌های یک دیوانه او را در سال‌های اول دانشگاه نمی‌خواندم اصلا به خواندن داستایوفسکی می‌رسیدم و وسوسه نویسنده شدن به جانم می‌افتاد یا نه. نمی‌دانم اگر او را سال‌ها بعد در مجله چلچلراغ نمی‌دیدم مسیرم در نویسندگی همین می‌شد یا نه. چلچراغ در روزهای شکوفایی‌اش جلسه‌هایی گذاشت تا نویسنده‌های تازه‌کار فرصت کنند دور هم داستانشان را بخوانند و با نقد آن به رشد همدیگر کمک کنند. نمی‌دانم من جلسه چندم را شرکت کردم. تازه دست به قلم برده بودم و چیزهایی می‌نوشتم. مهمان جلسه آن روز خشایار دیهیمی بود. یادم می‌آید داستان بی‌سر و تهی خوانده شد و ما جوجه نویسنده‌ها با کله‌های پر بادمان شروع کردیم به کوبیدن کار. آن هم با جمله‌هایی کلی که معلوم نبود دقیقا ایراد را به کجای نوشته و چرا وارد می‌کند. همه منتظر بودیم دیهیمی نظرش را در مورد داستان بگوید اما نوبت به او که رسید از همان نفر اول کنار دستی‌اش پرسید بهترین داستان کوتاهی که خوانده چیست و چرا به نظرش بهترین کار بوده. فکر می‌کنم تعدادمان پانزده شانزده نفری می شد. تا جایی که به یاد دارم کمتر کسی حتی توانست اسم چند داستان کوتاه را بیاورد چه برسد به چرایی خوب بودن داستان. دیهیمی خیلی کوتاه صحبت کرد. جمله‌هایش را دقیق یادم نیست اما حالت صورتش خوب در یادم مانده. شاکی بود و متحیر. متحیر از اینکه چطور جمعی با ادعای نوشتن حتی نمی‌تواند اسم چند داستان کوتاه را بیاورد و شاکی از آن که چطور به خودمان اجازه داده‌بودیم در بی‌سوادی محض در مورد یک داستان نظر بدهیم. یادم هست از جایش بلند شد و گفت برای کسانی که حتی داستان نخوانده‌اند حرفی برای گفتن ندارد. گفت برویم، بخوانیم و هر وقت خواندیم برگردیم و از نوشتن و نقد کردن حرف بزنیم.
در سال‌های اخیر دیهیمی در کنار مسیر ترجمه‌ همیشگی‌اش آثاری را ترجمه کرده که می‌دانم سال‌های سال در لحظات بحرانی به داد آدم‌های ناامید درمانده خواهد رسید. در مجموعه فسلفه و هنر زندگی نشر گمان که زیر نظر او ترجمه شده، آثاری که خودش آنها را ترجمه کرده نشان می‌دهد پس ذهن دیهیمی چه دغدغه‌‌ای برای فهم چیستی زندگی، تحمل درد و چالش انسان بودن وجود داشته. «تاریخچه خوشبختی»، «فلسفه ترس»، و «بخشودن» عنوان کتاب‌هایی از این مجموعه است که او خودش ترجمه کرده. اینها را گفتم که برسم به بزرگ‌ترین ماحصل زندگی چنین مردی. دخترش نازنین دیهیمی سوار تجربه پدرش مسیر او را در پیش گرفته بود. ترجمه چند کتاب نوجوان از او در نشر ماهی نشان می‌دهد چقدر رویکرد متاخر پدرش را در انتخاب اثر داشته. نازنین دیهیمی چهار کتاب در مورد نحوه مواجهه و پذیرش وضعیت‌های تحمل‌ناپذیر زندگی برای یک نوجوان ترجمه کرده. موقعیت‌های دشواری مثل مرگ و طلاق. سال‌هایی که درس دادم هر دو کتاب بارها به کمکم آمد تا بتوانم کمی به نوجوان‌های آسیب دیده از این دو درد بزرگ کمک کنم.
امروز جامعه فرهنگی ایران نازنین جوان را از دست داده. نمی‌شود تصور کرد که با رفتنش چه کتاب‌هایی در فقدان او شانس ورود به دنیای فارسی زبانان را از دست خواهد داد. مرگ نازنین دیهیمی تنها مرگ یک آدم نیست، مرگ کتابهایی‌ست که در نبودنش دیگر به دنیای ما راه پیدا نخواهد کرد و صد البته ناکام ماندن ما از دیدن بالندگی تمام و کمال آنچه پدرش با ذهنی زیبا پرورده بود و به دنیای ما هدیه کرده بود.
معرفی رمانی برای آذر: مسیحای دیگر، یهودای دیگر (قدرت و جلال)

کتاب را همان سال انتشارش خواندم. فکر می‌کنم اسمش مرا جذب کرده بود. تا جایی که یادم می‌آید تا سال هفتاد و شش، رمان را سه بار دیگر هم خوانده بودم و بی‌آنکه اصلا یادم بیاید چطور کتاب دلبندم از کتابخانه‌ام بیرون رفته یک روز متوجه شدم که سر جایش نیست. در طول بیست سال گذشته چشمم همه جا دنبالش بود. فایل انگلیسی کتاب را گرفتم و وقتی نشر چشمه دوباره کتاب را با نام قدرت و جلال (که ترجمه درست‌تری هم هست) منتشر کرد حتی یک نسخه هم خریدم اما دلم نیامد کتاب را باز کنم. طرح جلد کتابی که سال هفتاد و سه انتشارات طرح نو زده بود به نظرم چنان بازنمای روح کتاب بود که نمیتوانستم به کتاب دیگری دست بزنم. تا اینکه چند هفته پیش به مدد شبکه‌های اجتماعی همان نسخه قدیمی را گیر آوردم و دوباره با ولع کتاب را از تقدیم‌نامه‌اش خواندم.
قدرت و جلال یکی از درخشان‌ترین آثار گراهام گرین است. گراهام گرین نویسنده‌ای کاتولیک به حساب می‌آید. در نوشته‌های او نوعی گرایش به دفاع از مسیحیت وجود دارد با این حال این دفاع چنان لایه‌هایی در کنکاش‌ روح باور مذهبی دارد و چنان گاهی با خشونت تمام جنبه‌های سبعانه، رذیلانه یا بزدلانه آن را نقد می‌کند که نمی‌شود آثار او را چیزی در رده نوشته‌های یک مبلغ مذهبی هنرمند قرار داد.
داستان در سال‌های پس از انقلاب مکزیک رخ می‌دهد. انقلابیون کمونیست- که در داستان ستوان نماینده آن است- بعد از یک دوره طولانی خشونت و بی‌عدالتی و فقر ناشی از در مسند قدرت بودن مسیحیان کاتولیک حالا می‌خواهند آرمان‌شهر جدیدشان را بسازند. آرمان‌شهری که در آن فقر و جهل رخت بر بسته و کتاب و دانش جایگزین خرافات و مذهب شده باشد. انقلابیون کلیساها را تعطیل کرده‌اند. فعالیت کشیش‌ها را ممنوع کرده‌اند و آنان‌که هنوز بر انجام وظایفشان اصرار بورزند از دم تیغ می گذرانند. علاوه بر این خوردن مشروبات الکلی ممنوع شده. شهرها و دهکده‌هایی که گرین به تصویر می‌کشد چنان در فقر و فلاکت دست و پا می‌زنند که تصور بیشتر از آن برای من ممکن نیست. در چنین شرایطی‌ست که قهرمان داستان وارد می‌شود. کشیشی که در حال فرار است و می‌خواهد پیش از آنکه گیر ستوان بیفتد از مرز عبور کند.
داستان روایت این فرار است. کشیش در جریان فرار دوباره با مردمی مواجه می‌شود که خواهان شنیدن اعترافاتشان و انجام مراسم غسل تعمید و عشای ربانی‌اند. اما این بار کشیش در آن جایگاه قدرت و جلالش نیست. مردی نیازمند و فقیر و درمانده است که باید در موضع ضعف اقرارها را بشنود و همین تغییر جایگاه سبب می‌شود کشیش ابعاد دیگری از وجود خودش را ببیند. کشیش همانطور که دهکده به دهکده پیش می‌رود درمی‌یابد که تا چه حد پلید و خودخواه است. جاه‌طلبی‌های گذشته‌اش یادش می‌آید، گناهانش یادش می‌آید، خودش را مستحق انجام مراسم مذهبی نمی‌داند، خودش را لایق محبت دیدن و حمایت شدن نمی‌بیند با این‌حال انگار فرار از مرگ، جنگیدن برای زنده ماندن و امیدوار بودن امری غریزی باشد برای زنده ماندن می‌جنگد، حاضر می‌شود بایستد و ببیند مرد بیگناهی را به جرم حمایت اهالی دهکده از خودش می‌کشند اما حرف نزند. حاضر می‌شود دخترش را در فقر و فلاکت رها کند اما خودش را نجات دهد. در تمام طول راه مردی که او را شناسایی کرده و می‌خواهد با لو دادنش به جایزه مقرر شده برسد پابه‌پای او می‌آید. داستان همانطور که جلو می‌رود، گرین همه پیش‌قضاوت‌های ما را در مورد آدم خوب و بد، در مورد آدم مسیحایی و یهودایی، در مورد آدم مذهبی و غیر مذهبی، در مورد آدم مذهبی و ضدمذهبی و در مورد عشق به مردم و دستگیری فقرا به چالش می‌کشد. شوک داستان جایی‌ست که کشیش و ستوان هر دو از اهداف مسیحیت و کمونیسم در رهایی‌بخشی فقرا می‌گویند و هر کدام در دیگری نه تنها شباهتی کشف می‌کند، که او را در معیارهای شخصی‌اش «آدم خوب»ی می‌بیند. اما این اشتراک و حس خوب نسبت به همدیگر درنهایت دریچه‌ای به صلح و آرامش بازنمی‌کند، بلکه ما را با ناکامی هر دو اندیشه‌ در رفع فقر، و برقراری عدالت و ساختن جامعه‌ای اخلاقگرا مواجه می‌سازد. داستان اگرچه حس همدردی ما را نسبت به کشیش مست، یهودای موفق، و ستوان معتقد برمی‌انگیزد اما در نهایت لابه‌لای شخصیت‌هایش فقط آنهایی را مثبت، کمک‌کننده، و پیش‌برنده معرفی می‌کند که اگرچه ضدمسیحیت نیستند اما به مسیحیت هم باور ندارند و دنیایشان و اصول اخلاقی‌شان را جایی خارج از مسیحیت ساخته‌اند.
در مورد این رمان می‌شود صفحه‌های طولانی نوشت. قطعا اگر عمری باشد یهودای دیگر، مسیحای دیگر را دوباره و دوباره خواهم خواند. پیشنهاد می‌کنم اگر اخلاق، درگیری مذهب و ضدمذهب و رویارویی مردم با این دو برای شما دغدغه‌ست و اگر به این فکر می‌کنید که چطور می‌شود فقرا را از نکبت فقر رهانید این رمان را بخوانید
تجمع اهالی بوستان پنجم پاسداران در اعتراض به واگذاری فضای سبز محله شان در تاریخ دهم آذر ماه
حق با ماست

وقتی پایم به لندن رسید، می‌دانستم باید تمام هوش و حواسم را جمع کنم تا در کوتاهترین زمان ممکن قوانین زندگی شهری دنیای جدید را بیاموزم. شناخت اختلاف‌ها چندان سخت نبود. به ماه دوم اقامتمان نرسیده توانسته بودم لیستی از تغییراتی که باید در شیوه زندگی‌ام می‌دادم را تهیه کنم. عمل به تفاوت‌ها هم اغلب ساده بود. مثلا اینکه پشت هر درخواستتان باید یک «لطفا» اضافه کنید یا اینکه به هنگام ورود و خروج در را برای نفر پشت سری‌تان نگه دارید و اگر نفر پشت سری هستید تشکر کنید. اما چیزهایی هم بود که از عهده انجامشان برنمی‌آمدم. اولینش یک هفته بعد از ورودمان اتفاق افتاد. ماشینی در کوچه‌ای به سمت خیابان اصلی می‌آمد و ما که قصد عبور از کوچه را داشتیم صبر کردیم تا ماشین رد شود. توقفم به خاطر آن نبود که مهاجر بودن محتاطم کرده بود، به این دلیل بود که تا یک هفته پیشش در شهری زندگی می‌کردم که ماشین‌ها نه تنها با دیدن عابرین سرعتشان را کم نمی‌کردند، که چنان به سمتشان می‌آمدند انگار طعمه‌ای برای انتقام گرفتن از همه زخم‌های زندگی‌شان پیدا کرده‌اند. کمی طول کشید تا متوجه شدم به غیر از خط‌‌‌ کشی‌های عابر پیاده، جاهای دیگری هم حق تقدم با عابر است. با وجود این آگاهی نمی‌توانستم به ماشینی که از دور می‌آمد اطمینان کنم و بی‌محابا وارد خیابان شوم. نمی‌دانستم با این مشکل چه کنم. تصمیم گرفتم هر بار به گذرهایی می‌رسم که حق با عابر است با صدای بلند به خودم بگویم حق با ماست. روزهای اول این جمله برایم غریب بود. من در تمام عمرم چنین جمله‌ای به خودم نگفته بودم. اما کم‌کم غریب بودن جایش را به خشم داد. هر بار می‌گفتم حق با ماست، مجموعه تعرض‌هایی به ذهنم می‌آمد که همسایه و دوست و همشهری و استاد دانشگاه و رئیسم بر من روا داشته بودند و هر چه بیشتر به خودم می‌گفتم حق با ماست بیشتر از اینکه تعرض‌ها به نظرم طبیعی می‌آمده حالم بد می‌شد؛ از اینکه تعرض به حق‌ شهروندی‌ام را مثل یک امر طبیعی پذیرفته بودم. پذیرفته بودم وقتی از خط عابر پیاده رد می‌شوم بدوم و اگر ماشینی سرعتش را کم می‌کند تا کمر خم شوم و از تبلور این میزان شعور غیرمترقبه تشکر کنم.
چند ماه قبل شنیدن این خبر که اهالی بوستان پنجم پاسداران حفظ فضای سبز محله‌شان را حق خودشان می‌دانند برایم غریب بود. بعد از آخرین باری که ورود یگان ویژه، درگیری‌‌اش با اهالی محل و بعد هم مستقر شدن هر شبش به هنگام خاک‌برداری، تجمع‌های شبانه ساکنین بوستان پنجم را متوقف کرد تصور می‌کردم بازی تمام شده است. حق‌خواهی به خون که برسد بسیاری از معادلات به هم می‌ریزد. تنفر و خشم راه را بر تلاش مدنی می‌بندد، اما درکمال تعجب من، هیچ چیز متوقف نشد. چند روزی پژمردگی و پریشانی بر فضای ساکنین بوستان پنجم پاسداران حاکم بود. نوشته‌ها رنگ و بوی تسلیم و واگذاری احقاق حق به آینده نامعلوم را پیدا کرده بود. اما کم‌کم نیروی رفته بازگشت. آنهایی که امید بیشتری داشتند دست به کار شدند و برای دیگران نوشتند که رسیدن به حق از مسیر «قانون» سخت است اما ناممکن نیست. نوشتند که آنکه حق‌خواهی می‌کند باید بهایش را هم بپردازد. از دو هفته گذشته در کنار رایزنی‌های قانونی هسته مرکزی ساکنین محل، بقیه هم دوباره فعال شده‌اند. ظرف یک هفته گذشته با کمک همدیگر یاد گرفتند حساب توییتری بسازند و بالاخره دیشب بارراه‌‌انداختن طوفان توییتری موفق شدند دهمین هشتک برتر شوند.
و البته کار به اینجا ختم نشد. اهالی محل طبق برنامه قبلی امروز جمعه دهم آذر جلوی پارکی که حالا با سرعت گودبرداری می‌شود جمع شدند. از مردی عصا به دست در جمع معترضین بود تا طفل خردسالی که مادرش می‌گفت آورده‌ام یادش دهم که حق گرفتنی‌ست. حق داشتن فضایی برای نفس کشیدن، فضایی برای بازی کردن و فضایی شاد برای ساختن خاطره‌ای خوش از یک شهر. شهری که دائم به جانت، به ریه‌ات، به آرامشت، به حرمت انسانی‌ات تجاوز نکند و چنان در خاطر ثبت شود که دلت بخواهد برایش جان دهی نه آنکه عطایش را به لقایش ببخشی و مرزهایش را با بغض و کینه ترک کنی. امروز علاوه بر ساکنین، گروهی از فعالین محیط زیست هم به جمع پیوسته بودند. این وسط جای خبرنگارها خالی بود. کسانیکه وظیفه‌شان انتقال بی‌واسطه چنین همبستگی کم‌نظیری در شهری‌ست که خشونت و غریب‌وار زندگی کردن مردمش دیگر امری طبیعی شده و مهاجرینش در بدو ورود به شهر لیستی از تعرض‌هایی که «باید» انجام دهند تا زنده بمانند را برای خودشان می‌نویسند و آن را هر روز تمرین می‌کنند. (عکس بالا تصویری از تجمع امروز است)
خودمانی در باب نوشتن درمانی: کلاسهای نوشتن درمانی برای من یکی از بهترین و در عین حال پرچالش‌ترین دقایق چهار سال اخیر زندگی‌ام بوده. ایده دوره های نوشتن‌درمانی محصول تجربه شخصی خودم در نوشتن و از سالها آموزش نوشتن با عنوان داستان‌نویسی و نوشتار خلاق بیرون آمده. ایده این بود که نوشتن میتواند به نویسنده‌اش کمک کند از بند خودسانسوری‌هایش رها شود و با واقعیت‌های زندگی خودش، هویت خودش و رفتار و انتخاب‌های خودش مواجه شود. اعتقاد دارم که یکی از جدی‌ترین مشکلات ما به عنوان یک ملت اینست که بالغ نیستیم. آدمی که بالغ نیست شناختش از خودش و دنیای اطرافش کم است. آدمی که بالغ نیست به خودش دروغ می‌گوید و برای کارهایش توجیه پیدا می‌کند. آدمی که بالغ نیست برای خودش دشمن می‌سازد تا مسئولیت شکست‌هایش را به گردنش بیندازد. آدمی که بالغ نیست از چالش‌های زندگی‌اش فرار میکند، آنها را فراموش می‌کند، دست به انکار می‌زند یا مواجهه را به تاخیر می‌اندازد. به نظرم آدمهای نابالغ توان لذت بردن از زندگی را ندارند. آنها گرفتار ترس‌ها و بی‌تصمیمی‌هایشان هستند. آنها توان پاسخگویی مناسب به کسانی که بهشان آسیب می‌رسانند را ندارند و از این رو خشم مثل خوره درونشان را می‌خورد. آنها آگاهانه دورنمایی برای زندگیشان نساخته‌اند و از این رو نمی‌توانند از جنگیدن در راه یک خواسته لذت ببرند. کلاسها که راه افتاد نمی‌دانستم مخاطبم را کجا باید جستجو کنم اما به چهارمین دوره نرسیده، ایده مخاطبان خودش را پیدا کرد. آنهایی سراغ کلاس می‌آمدند که در گام اول جراتش را داشتند با این مسئله مواجه شوند که چیزی در زندگیشان درست کار نمیکند. جسارت مواجه شدن با خودشان را داشتند و حاضر بودند رو در روی ضعف‌هایشان بایستند. راستش فکر میکنم هیچ چیز به اندازه این کلاس نمی‌توانست مرا به نسل بعد امیدوار و دلبسته کند. چهار سال است آدم‌هایی را میبینم که در وانفسای زندگی در فضایی رقابتی، بیمار و آشو‌ب‌زده و پرمشکل به پیروی از دستورالعملهای معمول زندگی فکر نمی‌کنند و حاضرند زمان بگذارند، مسیر حرکتشان را یک بار دیگر مرور کنند و بنای زندگی را روی پایه‌های محکمتری بگذارند. این زمستان شانزدهمین دوره نوشتن درمانی را برگزار می‌کنم. کلاس نوشتن درمانی یک سفر شخصی‌ست به دنیای مسکوت مانده‌های ذهن و زندگی‌تان. نوعی سفر آلیس در سرزمین عجایبی‌ست. تلاشی‌ست برای آنکه بفهمید هویت شما را چه چیزهایی ساخته. برای آنکه بفهمید از چه چیزهایی میترسید. از چه چیزهایی خشمگینید. برای آنکه بفهمید زیر سایه چه کسانی ایستاده‌اید. برای آنکه کشف کنید آیا واقعا خواسته مشخصی برای آینده دارید یا نه و آیا واقعا در راستای خواسته‌تان حرکت میکنید یا نه و اگر جواب هر کدام از سوالاتتان منفی‌ست، چرا. من هر دوره یک جلسه معرفی برگزار می‌کنم. مسیری که می‌روم و کارهایی که میکنم برای خودش پایگاهی در فلسفه نوشتن و در روانشناسی شناختی دارد. در جلسه معرفی هم از آن زمینه علمی میگویم و هم از اینکه دوره چطور و با چه ساز و کاری برگزار میشود و احتمالا می‌تواند برای شما چه دستاوردی داشته باشد. اگر به هر دلیلی جوابتان به این سوالها که من که هستم و چه کار دارم میکنم چندان واضح نیست و برایتان مهم است شانس یکبار زیستنتان را با اجرای رویاها و خواسته‌های دیگران نسوزانید دوره نوشتن‌درمانی به درد شما خواهد خورد. @chapkook
بیشعوری: امروز دوشنبه ۲۷ آذرماه، به دلیل آلودگی شدید هوا، تردد خوردوهای پلاک فرد از درب منزل ممنوع است. ساعت نه صبح امروز از پانصد متری پل سیدخندان در خیابان شریعتی تا ابتدای سهروردی شمالی بیست و هشت خودروی غیر تاکسی پلاک فرد شمردم. سعی کردم خودم را جای یکی از همشهری‌های خاطی بگذارم و بفهمم چرا کسی فکر می‌کند در شرایط بحران حق ویژه‌ای دارد. چرا فکر می‌کند حق دارد به قیمت آسیب‌ وارد کردن به دیگران برای خودش اسباب راحتی ویژه بخواهد. به نظرم همه ما بهتر است به این سوال فکر کنیم. به اینکه چرا از درک این موضوع عاجزیم که در صورت استفاده از مواهب یک زندگی اجتماعی موظفیم محدودهایی را بپذیریم. در مقابل این امتیاز که مجبور نباشیم صبح به صبح برویم شکار با این وحشت که ممکن است چیزی برای خوردن گیر نیاوریم یا خودمان شکار شویم. در مقابل این امتیاز که در صورت بیماری بتوانیم توسط آدم‌های دیگری به عنوان پزشک، دوست و خانواده حمایت شویم. در مقابل این امتیاز که مسئولیت‌هایمان تقسیم شود. به نظرم بهتر است به این مسئله فکر کنیم که چرا به خودمان اجازه می‌دهیم به دیگران آسیب برسانیم. کجا آسیب دیده‌ایم و چرا آنقدر بزدل و ناتوانیم که به جای ایستادن و اعلام کردن اینکه من آسیب دیده‌ام، ترجیح می‌دهیم در جایی دیگر، به انسانی دیگر و معمولا ضعیف‌تر از خودمان آسیب برسانیم. به نظرم بهتر است به این فکر کنیم که چرا در حالی که موجوداتی بالغ نیستیم؛ درکی از زندگی اجتماعی نداریم، توان تحلیل میزان آسیبی که به دیگران وارد می‌کنیم را نداریم و قدرت همدردی و همدلی نداریم انتظار داریم شرایط زیستی‌مان مثل مردمی باشد که بالغند، فکر می‌کنند و تن به محدودیت‌ها می‌دهند . دوست عزیز شما که امروز با خوردی شخصی پلاک فرد در سطح شهر تردد می‌کنید شما سهیمید در قتل آدم‌هایی که این‌روزها به دلیل آلودگی هوا جانشان را از دست می‌دهند. شما دزدید زیرا حق دیگران در برخورداری از شرایط تنفسی بهتر را را غصب کرده‌اید. شما کندذهنید زیرا توان تشخیص شرایط بحران را ندارید. شما بی‌شعورید زیرا مفهوم زندگی اجتماعی را نمی‌دانید. و شما قوای حسی‌تان تا حد یک حیوان پایین است زیرا توان فهم یک درد مشترک را ندارید.
یادآوری مجدد: امروز ساعت ۶:۳۰ جلسه معرفی دوره جدید برگزار می‌شه. مدت زمان جلسه یک ساعته. شرکت در جلسه معرفی آزاده.
در وبلاگم و در این کانال می‌تونید چیزهایی در مورد نوشتن درمانی بخوانید. نوشتن درمانی دوره نویسندگی نیست، دوره روان‌درمانی هم نیست. بلکه مشکلات ناشی از عدم شناخت خود رو برطرف می‌کنه. اگر نمی‌دونید از زندگی‌تون چی می‌خواید، اگر گرفتار بی‌عملی هستید، اگر در آستانه تصمیم‌هایی هستید و نمی‌تونید تصمیم‌تون رو قطعی کنید، اگر ترس‌هاتون فلجتون کرده، اگر امروزتون در سایه گذشته‌تون قرار گرفته، اگر رفتارهایی دارید که نمی‌دونید چرا ازتون سر می‌زنه و اگر رابطه‌هاتون با دیگران مشکل داره ولی دقیقا نمی‌دونید چرا، این دوره احتمالا می‌تونه کمکتون کنه.
مسئولیت پذیری و رابطه آن با شکل‌گیری نظام استبدادی- بخش اول

سه سال پیش وقتی تصمیممان برای خرید آپارتمانی که امروز در آن زندگی می‌کنیم قطعی شد، مالک قبلی آپارتمان، رو به همسرم کرد و گفت: «من اینجا رو به شما می‌فروشم فقط یه شرط داره، مدیریت این ساختمون روی قرارداد فروش خونه‌ست. باید قبول کنید تا زمانی که اینجا زندگی می‌کنین مدیریت ساختمون رو به عهده بگیرید». حرفش به نظرم آنقدر خنده‌دار بود که حتی ارزش فکر کردن هم نداشت. مگر می‌شد کسی را مجبور کرد مدیریت ساختمان را به اجبار به عهده بگیرد. پیرمرد همان روز فروش خانه چند زونکن و پوشه و یک مشت کاغذ پاره و نام دو جین تعمیرکار و بنا و نقاش را جلوی رویمان گذاشت. اسنادی که در طی هفت سال مدیریتش تلنبار شده بود. ساختمان و آپارتمان را در شرایطی تحویل گرفتیم که اوضاعش نابسامان بود. عایق پشت‌بام آش و لاش بود. موتورخانه درست کار نمی‌کرد. اف‌اف خراب بود. دیوارهای راهرو و نمای ساختمان نیاز به نقاشی و شستشو داشت و تنها درخت باغچه کوچکمان کج شده بود. آخرین ماه پاییز به خانه جدید اسباب‌کشی کردیم و با خودمان فکر کردیم می‌توانیم در طول سه چهار ماه باقیمانده تا پایان سال کمی به وضع ساختمان رسیدگی کنیم تا وقت تعیین مدیر جدید شود و کار را تحویل دیگری دهیم. با منطق من جور درنمی‌آمد که همسایه‌ها حاضر شوند صندوق ساختمان را دست کسانی بسپرند که آنها را نمی‌شناسند و مهم‌تر از آن اینکه ما هنوز خودمان محله را نمی‌شاختیم و اگر قرار بود نوبت مدیریت به ما برسد باید حداقل یکی دو سالی می‌گذشت تا با فضای همسایه‌ها و محله آشنا شویم. هنوز دو هفته از اقامتمان نگذشته بود که اولین تنش شروع شد. یکی از همسایه‌ها شارژش را نصفه نیمه پرداخت کرد و در جواب اعتراض من ادعا کرد پولی که توسط مدیر قبلی جمع می‌شده خرج ساختمان نمی‌شده و بی‌آنکه از واژه دزدی استفاده کند غیر مستقیم گفت حاضر نیست پول دست دزد بعدی بدهد. من در عمرم سر کسی که نمی‌شناسمش و قرار است بعد از این در کنار او زندگی کنم داد نزده‌ام. اما آن روز چنان از کوره در رفتم که هیچ چیز جلودارم نبود. در همان روزهای سخت اسباب‌کشی پشت‌بام را تعمیر کرده بودیم و برای تعمیر زنگ در ورودی هم چند بار با تعمیرکار تماس گرفته بودیم. شوفاژخانه سرویس شده بود و با چند نفر از مالکین برای گذاشتن یک جلسه و جمع کردن هزینه تعمیرات ضروری تماس گرفته بودیم. تماس‌هایی که بازخوری جز برخوردهای سرد و جواب‌های سربالا نداشت. رفتارهای همسایه‌ها فقط هم به اینکه دزد خطاب شویم یا به نحوی شک به دزد بودنمان مطرح شود ختم نشد. بعد از اولین کار خدماتی که در ساختمان صورت گرفت موج تماس‌های تلفنی شروع شد. یک واحد لیستی از کارهایی که «باید» انجام شود نوشته بود و پای تلفن از من می‌خواست بگویم هر کدام از کارها را کی و توسط کدام نقاش یا بنا یا تعمیرکاری انجام می‌دهم. آن یکی یک شب درمیان تماس می‌گرفت و می‌گفت چاه پر شده و از آنجا که ما مدیریت ساختمان را قبول کرده‌ایم باید بدانیم در صورت ریزش چاه مسئولیت هر گونه صدمات جانی و مالی با ماست. یکی دیگر می‌گفت مدیر قبلی چرا شارژ پرداخت نمی‌کرده و بابت دو سال اقامت در ساختمانش طلب سهم مدیر قبلی را از ما می‌کرد. آن یکی پیغام می‌فرستاد که چرا ساختمان سرایدار ندارد. اما بدتر از کابوس زندگی کردن با آدم‌هایی که به نظر من چیزی از دیوانه‌ها کم نداشتند برخورد اطرافیانم با قضیه بود. هر جا به قصد درد دل، استیصالم را بیان می‌کردم و می‌گفتم نمی‌فهمم چرا رفتارها انقدر عجیب و غریب است متهم می‌شدم به حماقت. حماقت قبول مسئولیت مدیریت ساختمان.
امروز سه سال از کابوس آن روزها می‌گذرد. تلاش من و همسرم برای ایجاد یک فضای صلح‌آمیز نزدیک به دو سال طول کشید. حالا رابطه‌مان با هم نسبتا خوب است. اعتماد به فضایمان بازگشته و کم و بیش به هم لبخند می‌زنیم اما همچنان بحران انتخاب مدیر سال بعد روی میز است. در طول این سه سال که به مسئله آپارتمان‌نشینی حساس شده‌ام، دریافته‌ام مشکل فقط در ساختمان ما نیست. مشکل اساسا مشکل آپارتمان‌نشینی هم نیست. بلکه مسئله در نحوه نگاه ما به سهم مسئولیت فردی در یک زندگی جمعی‌ست. اما چرا این داستان را تعریف کردم؟